|
مهدى قاسمى
نگاهى بر نسخه اى از درون
اين بيانيه ها و اعتراضيه ها و «رساله هائى» كه كوتاه زمانى است درون ايران و بى پروا از گزند متوليان جهل و قدرت يكى پس از ديگرى، ظاهر مى شود، به تنهائى گواه معتبرى بر اين داورى است كه در جامعه انديشه گران ما، تميز راه از بيراهه ها همراه با جلوه هاى روشنى از خلوص و سِعه صدر، مى رود تا به يك دغدغه ملى مبدل شود...
|
|
مهدى قاسمى
|
در دو ماه گذشته، بيانيه ها، «رساله ها» و خطابيه هاى متعددى با امضاء و نام صدها فعال سياسى وروشنفكران درون مرز نشر يافته است كه خصوصاً دو آخرينِ آنها در اعلام تحريمِ معركه «انتخاباتى» رژيم، حاوى برداشت هائى است كه از محدوده «تحريم» نيز تجاوز مى كند و على رغم تعلقات امضاء كنندگان به افق هاى متفاوت عقيدتى از ظهور فصل مشتركى مبتنى بر دفاع از دمكراسى (به معناى عام و جهانى آن) و نيز هوادارى از اصول جهانشمول حقوق بشر، در جمع آنها روايت دارد كه در عين حال بيان كننده اين واقعيتِ اميدانگيز نيز هست كه قشر وسيعى از طيف روشنفكرى جامعه ما، در پى يك دوران طولانى كه با شكست جنبش مشروطه خواهى و بروز نابسامانى هاى سياسى و اجتماعى و دست آخر پيدايش ديكتاتورى ها، آغاز شد- با سعه صدر و روشن بينى تمام مى رود تا خلاء «انديشه گريِ واقع گرايانه» را كه در فضاهاى بسته گذشته پا گرفته بود- پُر كند و به جايگاه اثرگذار خود دست يابد و اين در متن و حاشيه گوياى يك تحول كيفى است با اين نشان كه در جامعه ما، يخ بندان ديرپاى «جزميت هاى ايدئولوژيك» و انديشه هاى تك بُعدى كه زاينده خود محوربينى ها و جدائى هاى غالباً بُغض آلود و خصمانه بوده است، رو به ذوب شدن نهاده و زمينه را براى تكوين يك فضاى مدنى كه لازمه تحولات مثبت و متعالى اجتماعى است، فراهم كرده است.
هر چند بازگشت «نامزد انتخاباتى» گروه باقيمانده از «اصلاح طلبان حكومتى» به فهرستِ نامزدهاى ششگانه اى كه «صلاحيت اشان» به تأييد «فقهاى» شوراى نگهبان رسيده بود، شور و حال كودكانه اى در اين جمع آفريده است و نيز هر چند دار و دسته «مشاركت»، نشستن نامزد خود در كنار شيخ رفسنجانى و سردار قاليباف و ديگر از آنها را نه حاصل توصيه و ميانجيگرى و رحمتِ «رِندانه ى» آيت الله خامنه اى نمى دانند و به نحو به راستى شگفت انگيزى ثمر «پيروزى و تحميل خود» خوانده اند، خواه بدانند و به روى خود نياورند و خواه ندانند كه چه آسان به رقاصكى براى ساز رژيم شده اند، اين واقعيت پوشاندنى نيست كه مردم عموماً و حتى نخبگانى كه نيت خير خود را چند سالى به خدمت آن باطل موسوم به «جنبش اصلاحات» آوردند و اينك بيدار شده و در پى گذر از بيراهه ها، كشفِ راه كرده اند، خصوصاً با اين بازيگرى ها محال است، پاى بر اين تله ها بگذارند و به همرائى با اين «ورشكستگان به تقصير» سوداهاى آزموده و به فضاحت رسيده را تكرار كنند خاصه وقتى مى بينند، متصدى دكان موسوم به «مشاركت» بازگشتِ «نامزد» به اصطلاح انتخاباتى خود به جرگه «منصوبين» شوراى نگهبان را يك «پيروزى» و نه يك ترفند حريف براى كاستن از كسرى مشروعيت رژيم تلقى مى كند- بيش از پيش به ژرفاى خباثت متوليان نظام و زبونى و بيچارگيِ اين گروه كه هنوز نتوانسته اند خود را از مرداب تعلقات به رسوائى كشيده شده خويش بيرون بكشند- پى مى برند و بيدارى خود را عزيز مى دارند.
تب و تاب آقاى محمدرضا خاتمى دكاندار «مشاركت» كه ظاهراً خصلت «دن كيشوتى» خود را فراموش كرده است سخت در تصورات باطل خود غوطه ور و سخت با مردم كوچه و بازار بيگانه است، اگر نمى داند، آنچه به «رحمت رندانه ى» ولى فقيه خود به دست آورده است، نامش «پيروزى و تحميل نظر» نيست- انگشت نما شدن آن هم به ترفند و حسابگرى حريف است كه خواسته است با كشاندن آخرين دار و دسته ورشكسته «اصلاح طلبان حكومتى» به ميدانِ انتخابات «يك تدارك چى» يك دو مثقالى به غذاى منفور خود چاشنى بزند و اما در اين ميان، مسأله اساسى آن نيست كه خامنه اى و مجموعه تمامت خواهان پيرامون او تا چه اندازه پشت به اين نيرنگ، قادرند رنگى براى بساط خود دست و پا كنند، مسأله كليدى اين است كه باقيمانده «اصطلاح طلبان حكومتى» دير نخواهد بود كه شور و شنگ كنونى خود را در اعماق شرمسارى گم خواهند كرد و خواهند ديد كه به تعبير عبيد زاكان با «حزبى رقصيده اند» كه به «يرليق- به دستور» بوده است. به راستى بالاتر از شگفتى است كه موجوداتى در پى هشت سال فريب دهى و فريب خوارى و سرانجام ورشكستگى، هنوز هم مهلتى نيافته باشند تا قضاوت جامعه خود را تشخيص دهند. آمديم و حتى رفسنجانى را هم واپس زديد و كرسى صدارتى كه به تعبير پيشوايتان «از مرتبه يك تدارك چى نيز فروتر است» بار ديگر زير پا گرفتيد- سئوال اين است، آيا به لعنت تسليم و خاموشى خو كرده ايد؟
بارى- گمان مى كنم مرورى در بيانيه ها و خطابيه هاى روشنفكران و فعالان سياسى آزاديخواه و نگاهى به آخرين آنها كه دو هفته قبل از اعلام دستچين نامزدهاى «رياست جمهورى» به وسيله شوراى نگهبان با امضاء بيش از ششصد تن از نخبگان درون مرزى، مبتنى بر تحريم «انتخابات» نشر يافت- دعاوى مرا خصوصاً نسبت به قدر و وزن بيدارى هائى كه در شرائط سهمگين اختناق سر كشيده است- كفايت مى كند و اما پيش از پرداختن به چند و چون اين پديده و عمدتاً نقش برون مرزى ها در قبال آن، شايد لازم باشد پاره اى از برداشت هاى جنبى و كلى خود را از اين بيانيه (و بيانيه ها و خطابيه هاى همتاى آن) را با خوانندگان در ميان بگذارم:
-به باور من يكى از درخشان ترين و در عين حال شادى آورترين نكاتى كه با توجه به هويت عقيدتى و مواضع سياسيِ امضاءكنندگان بيانيه، ذهنِ بى غرض را به خود جذب مى كند، همان جوراجوريِ كنش ها و كشش هاى متفاوت آنها است كه خصوصاً در ۸سال گذشته با ظهور بازارى زير عنوان «جنبش اصلاحات» دامنه گسترده اى يافت و حال پيدا است، آن جدائى ها و پارگى ها، پشت به يك تجربه ناكام، رنگ مى بازند و رفو مى خورند.
در دَه بند بيانيه مزبور، ضمن شرح دلائل تحريم، با مضامينى روبرو مى شويم كه حاكى از آنند: امضاء كنندگان در فراسوى بستگى هاى عقيدتى به اين نتيجه رسيده اند كه براى رهائى از مدار بسته استبداد، به يك بازنگرى و بازسازى در مواضع فكرى و عملى خود نياز دارند و با اين سر رشته است كه كشف كرده اند، به سوى مقصود راهى جز اين قابل تصور نيست كه چهار ديوارى هاى نفوذ ناپذير ايدئولوژيك را فرو بگذارند، جزميت هاى جدائى آفرين را طلاق بگويند و در عوض ارزش هاى «ملى و مردمى» را توشه راه بسازند و سرانجام بر بنياد پذيرش يك «فصل مشترك» به همرائى و همگامى روى كنند و بالطبع مخصلانه و شجاعانه به هزينه هاى سنگينِ گذر از اين راه تن در دهند و اين پديده شگرف و اميدبخشى است كه در دهه هاى گذشته، خصوصاً در طيف روشنفكران و فعالان سياسى ما غايب بود.
به بيان بازتر، در جمع امضاء كنندگان بيانيه، ناظر چهره هائى هستيم كه برخى سال ها، عميقاً بر اين باور بودند و پاى مى فشردند كه نظام حاكم با همين بناى موجود و نسق قانونى اش، قابل استحاله است و به همين دليل حضور در نهادهاى رژيم به قصد «بهره بردارى» از جنبه هاى «مثبت» و «قانونى» آن را، عاملى براى شتاب دادن به «استحاله» و توانا ساختن محركات آن مى شناختند ولى تجربه كار خود را كرد و به اين گروه كه مسلماً از نيت خير خالى نبودند آموخت، آنچه خزانه ذهنى آنها را پر كرده بود، باطلى بيش نبوده است زيرا بناى نظام را از روز نخست چنان بالا برده اند كه حتى زاويه اى در آن جز براى پذيرائى از «استبداد» يافتنى نيست و لاجرم در بيانيه خود به اين نتايج روشن مى رسند كه:
«... ما حكم حكومتى را بدعتى در قانون گذارى و كشوردارى و مانعى براى رشد طبيعى ملت و مظهر بارز ديكتاتورى و فعال مايشائى مى دانيم. ما نظارت استصوابى و قيمومت افراد محدودى را بر سرنوشت كشور و آراء مردم توهين به ملت ايران دانسته و براى تأمين مشاركت عمومى در مسائل كشورى، راهى جز تغيير بنيادين در نهادهاى قدرت نمى بينيم.
با توجه به ظرفيت و ساخت قانون اساسى و عملكرد مسئولين و از جمله شوراى نگهبان در تفسير و اجراى آن، در حال حاضر، حق تعيين سرنوشت از طريق انتخابات آزاد و منصفانه مطابق استانداردهاى بين المللى و جهت گيرى اعلاميه جهانى و ميثاق هاى حقوق مدنى، سياسى و اجتماعى و اقتصادى از ملت ايران سلب شده است و عملاً نتيجه انتخابات به نفع مقامات انتصابى و غير انتخابى مصادره شده است. بنابراين در شرائط موجود، هيچ موجبى براى مشاركت در انتخابات رياست جمهورى نمى بينيم و به آنان كه با لحن تهديدآميز مناديان عدم شركت در انتخابات را به نوعى براندازى متهم مى كنند، گوشزد مى كنيم كه اقتضاى انتخابات، آزادى شركت و يا عدم شركت در آن است و نمى توان با هيچ تهديدى مردم را از اين حق مسلم، محروم ساخت. اين مردم هستند كه با موضع گيرى هاى خود، در هر زمان، پيام خود را به هر نحو كه اراده كنند اعلام مى دارند.»
در قلمروئى ديگر همچنان با نگاه مجدد به شناسنامه عقيدتى و سياسى امضاء كنندگان با چهره هائى روبرو مى شويم كه در تمامى دوره هاى بلوغ خود با معتقدات مذهبى زيسته اند و هنوز هم بر اين باورها ايستاده اند، پس اين پرسش زمينه دارد كه چرخش آنان، به سوى نظمى كه بر شالوده اصول «اعلاميه جهانى حقوق بشر» شكل گرفته پيرو چه انگيزه اى است؟
مى توان در يكسو، پاسخ به اين پرسش را چنين تصور كرد كه چه بسا يكى از چند دليلى كه به گريز آنها از نظام حاكم ميدان داده است آن است كه در طى ربع قرن با پوست و استخوان خود احساس كرده اند: اين حكومت مذهبى است كه بيش از هر عامل كليدى ديگر، نفسِ مذهب را به مخاطره كشيده است و در سوى ديگر، نهيب تجربه و خصوصاً تأمل در فلسفه «حقوق بشر» كه دقايق آن در اعلاميه جهانى منعكس شده است، به آنها اين واقعيت را رسانده است كه اين اعلاميه، با ابتنائى كه بر اصالت فرد و حقوق ناظر بر اختيارات و مسئوليت هاى او دارد، بهترين سازنده فضائى است كه در آن: احترام به عقايد مذهبى، ضرورت دفاع از آزادى افراد در اجراء آئين هاى عبادى «خواه به صورت فردى و خواه به صورت آشكار و جمعى» در شمار حقوق غير قابل تعرض و اجتنابِ تمامى افراد بشر شناخته شده است و پس، واپس زدن نظامى كه به نام مذهب، مذهب را مى پوساند و بى قدر مى سازد و پيش كشيدن نظامى كه حرمت به اعتقادات سياسى، مسلكى و مذهبى هر فرد را در بسيط جامعه اش تضمين مى كند، از ديدگاهى مى تواند فصلى عبادى نزد هر فرد مذهبى تلقى شود.
همين جا، از يك بهره جَنبى نيز غفلت نكنيم و آن شناخت فضيلت «انديشه هاى آزاد» و در مقابل زيانمندى افكارى است كه در حصار بسته جزميت ها- خواه سياسى و خواه فلسفى و خواه مسلكى- ريشه هاى بلوغ را مى سوزانند. از اين رو است كه به تصور من، انديشه گران ما، اگر در دهه هاى پيشين نيز فرصتى به خود مى دادند و از لوليدن در پيله هاى نفوذ ناپذير ايدئولوژيك خلاص مى شدند و به تعبير دقيق تر: اگر رسالت «روشنفكرى را به درستى درمى يافتند، چه بسا در اين جائى كه هستيم، نبوديم، زيرا بيراهه اى كه ما را به سوى چنين ظلمتى كشاند، اگر سزاوار نام و عنوانى باشد، هيچ جز نام و عنوان «يكسويه انديشى و يكه تازى» نيست.
به باور من اين بيانيه ها و اعتراضيه ها و رساله هائى كه كوتاه زمانى است درون ايران و بى پروا از گزند متوليان جهل و قدرت، يكى پس از ديگرى ظاهر مى شود، به تنهائى گواه معتبرى بر اين داورى است كه در جامعه انديشه گران ما، تميز راه از بيراهه ها همراه با جلوه هاى روشنى از خلوص و سِعه صدر، مى رود تا به يك دغدغه ملى مبدل شود و اين بى هيچ مبالغه اى در تراز يك دگرديسى بينشى قابل ارزيابى است.
نكته دومى كه در اين بيانيه و اصولاً بيانيه ها جلب نظر مى كند و قاعدتاً بايد ذهن ما برون مرزى ها را مشغول بدارد- تأمل در شرائط «مكانى» نشر آنها است. بى تعارف و بى پرده بگويم، بر ما برون مرزى ها است كه از اين توجه به آسانى درنگذريم كه اين آثار به خصوص به لحاظ امضاءها و نام هاى واقعى كه در پاى خود دارند در لس آنجلس و واشنگتن و لندن و پاريس و رم و برلن منتشر نشده اند. صاحبان اين نام ها و امضاءها، زنان و مردانى هستند كه در فضائى آلوده به ارعاب و وحشت مى زَيند- فضائى كه در آن تنفس نيز به جواز سهامداران «انگيزيسيون اسلامى» واگذار شده است- و برخى حتى از درون سياهچال ها و در زير تيغ دوستاقبانان رژيم است كه پروا از قلم و زبان گرفته اند و آنچه را كه در مشرب حاكمان، قداست هاى جاودان و بحث ناپذير خوانده شده است، در برابر علامت سئوال مى نشانند.
اين تكه از بيانيه را بازخوان كنيم، مسلماً با تركيبى از شهامت و روشن بينى (و يادمان نرود در آن جو تاريك) آشنا خواهيم شد:
«... حاكميت اقتدارگرا در حالى مردم را به مشاركت حداكثرى فرامى خواند كه هنوز بسيارى از محافل اصلى قدرت و حكومتگران انتصابى، با تسلط كامل بر نهادهاى اصلى اِعمال حاكميت در عرصه هاى گوناگون، انحصار كامل رسانه هاى ملى و تحديد فضاى اطلاع رسانى، هر نوع نظر مخالف و يا نقد و اعتراض به سياست هاى جارى را حتى با مسالمت آميزترين شيوه در حدّ اظهارنظر و عقيده، جرم تلقى و با ابراز كنندگان آن با شديدترين ابزار حكومتى مقابله مى كنند و مطالبه ابتدائى ترين حقوق شهروندى را با توطئه و براندازى نظام مساوى مى انگارند و به جاى رفع موانع واقعى شركت مردم در انتخابات، يا نفى ماهيت آزاد و داوطلبانه انتخابات، اعلام كنندگان عدم شركت در انتخابات را به «براندازى نَرم» متهم مى كنند و با خط و نشان كشيدن و بگير و ببند و وعده اعدام در موقع مقتضى (به گفته دبير شوراى نگهبان در نماز جمعه روز ۲۶ فروردين ۱۳۸۴) تهديد مى نمايند و سعى دارند در فضاى ارعاب، مردم را به داشتن مُهرِ انتخابات در شناسنامه ناگزير سازند...»
و در پى اين روشنگرى متهورانه مى افزايند:
«غافل از آن كه دوره اينگونه برخوردها به پايان رسيده است.»
توجه داريد كه شاهكار اين گروه، تنها آن نيست كه ترس را يكسره از هستى خود ريخته و رانده اند- در آن است كه با بى باكى و از خودگذشتگى تخته بند وحشت را در كل جامعه مى شكنند و به اسيران هموطن خود قوت قلب مى بخشند.
اينان مردمانى هستند كه به خود آموخته اند، از پرده نشينى و يا حركت پاورچين ثمرى برنمى آيد و چاره اى جز اين نمانده است كه آشكارا در ميدان باشند و بالطبع بر پرداخت هزينه اى كه در خور دستيابى به آزادى و بازسازى شرافت ملى و انسانى است گردن نهند و آرى اين واقعيتى است كه فهم آن خصوصاً براى ما ساحل نشينان در شمار فرائض ملى است.
در قبال شكوه و عظمت اين ايثار و روشنگرى، سزاوار است هر يك از ما- دست كم- در خلوت و در پيشگاه وجدان خود، براى اين پرسش، پاسخى بجوئيم كه: در اين فضاهاى آزاد كه به ما جواز داده اند، در هر مسأله خرد و بزرگ حتى با ميزبانان خود به كلنجار برخيزيم، آيا در ازاء آن همه دلاورى و ايثار، تاكنون چه گامى كه بتوان بر آن عنوان «يارى» نهاد، برداشته ايم؟
آيا هيچ از فرصت هاى بى دريغ و عارى از هرگونه خطرى كه پيش رو داريم بهره اى گرفته ايم تا تصويرى هر اندازه تكان دهنده و روشن از آنچه درون ايران مى گذرد، به مردم جهان ارائه دهيم؟
اين روزها، جاى جاى در مطبوعات و ساير وسائل ارتباط جمعى تكاپوى رفسنجانى براى اشغال مقام «رياست جمهورى»، آن هم به عنوان يك عنصر «پراگماتيست» حكايت ها مى رود و اين يك واقعيت است. واقعيت را فداى شعارهاى «دلپذير» و گوشنواز نكنيم- يادمان نرود كه چاره جوئى از واقع گرائى آغاز مى شود و آرى بپذيريم كه به نشانه هاى بارزى، در پاره اى از محافل خارجى سخنى از فضاحت «انتخاباتيِ» شيخ در «انتخابات» مجلس ششم نمى رود سخن از اين است كه چشم ها و گوش ها را بازنگاهداريم تا ببينيم و بشنويم چه معجزى از اين «عنصر پراگماتيست» صادر مى شود؟
به جاى سرمست شدن از «وعده ى» خوشبختانه باطل شده «نوبت ايران پس از عراق».
به جاى دلبستن به طرح از پيش تخيّلى و رويائى «خاورميانه بزرگ».
به جاى لوليدن در بازيگرى هاى رژيم كه آشكارا پيدا است «دستيابى به انرژى هسته اى» را مصداق مثل معروف «به مرگ گرفتن و به تب راضى شدن» ساخته است...
آيا هيچ در انديشه پاسخ به اين پرسش بوده ايم كه چرا ناگهان نام (رفسنجانى)، به يك حكايت «مركزى» مبدل مى شود ولى از صلاى آزادى طلب و تهور و ايثار صدها نخبه فرهنگى و اجتماعى كه در زير خمپاره هاى آتش ستم، خباثت نه فقط او كه رژيم زاينده او را فرياد مى كنند- طنين جاندارى در جهان به گوش نمى رسد؟
چرا! در پاره اى از محافل ما، درباره اين مردمان غيرتمند، گهگاه حرف هائى خوانده و شنيده مى شود كه فلان زن و بهمان مردى كه زير اين بيانيه و بيانيه ها امضاء گذاشته، همان است كه كباده كش انقلاب و ثناخوان خمينى بوده است. همان است كه با خاتمى بيعت داشته است.
همان است كه «ريشش را نمى تراشد» و همان است كه مقنعه بر چهره كشيده است.
يعنى پرونده خوانى و پرونده سازى- پرونده سازى و پرونده خوانى... و گاه با چاشنى ضجه «غربت» در ساحل هاى عافيت.
***
اما كارى كه هموطنان روشنفكر و فعال سياسى ما هر چند از افق هاى گوناگون عقيدتى انجام داده اند، كارستانى است.
اگر به فرمان عقل پذيرفته ايم كه پادزهرِ سمّى كه عروق و جوارح ما را در گرفته است، تنها يك وفاق دمكراتيك و ملى است. نسخه آن را از مجاهدان درون مرزى بخواهيم- از صدها روشنفكر و فعال سياسى كه مى كوشند ترس را از جامعه خود دفع كنند، از آنها كه نه در ماتم عشقبازى اروپائيان با رژيم نشسته اند و نه در انتظار رحمت آمريكائيان.
آرى نسخه از آنها بخواهيم كه از خود و با توان خود شروع كرده اند.
|