نخستين دودمان حكومتى كه در روزگار اساطيرى در سرزمين هاى آريائى نشين- كه ايران ويچ خوانده مى شد- فرمان مى رانيد، پيشداديان بودند. پايتخت آنان شهر بلخ (در افغانستان امروزى) بود. گفتيم كه در عهد منوچهر (پسر ايرج) ميان تورانيان، به فرماندهى افراسياب و ايرانيان، به فرماندهى منوچهر صلح و آشتى برقرار گرديد.
منوچهر را وزيرى هوشمند بود بنام سام. از سام پسرى زاده شد سپيد موى كه وى را زال نام نهادند. زال با دختر شاه كابل ازدواج كرد و از پيوند زناشوئى آنها، رستم زاده شد.
پس از منوچهر، نوذر بر كرسى قدرت تكيه مى زند. وى برخلاف منوچهر، بيدادگرى روا داشت و لذا مردم از او ناخشنود بودند. تورانيان با استفاده از شكاف ميان مردم و حكومت در عهد نوذر، به سوى زابلستان تاختند. در كشاكش آمادگى براى روياروئى، سام درگذشت و زال موفق به تارانيدن سپاه تورانيان شد. در اين جنگ، افراسياب فرماندهى سپاه توران زمين را به عهده داشت. در درگيرى هاى بعدى، نوذر به دست افراسياب كشته مى شود و بخش هائى از ايرانزمين به مدت ده سال به تصرف تورانيان درمى آيد. سرانجام، زال افراسياب را در حوالى شهر رى شكست داده، مرز ايران را تا سرحدات جيحون مى گستراند.
پس از نوذر، زاو به پادشاهى برگزيده مى شود. اما، مجد و عظمت دودمان پيشدادى همچنان فرو كاسته مى شود. با كيقباد پادشاهى كيانيان آغاز مى گردد.
همين جا بايد خاطرنشان شد كه در اساطير ايرانى بر سر پادشاهى افراسياب در توران زمين دو روايت وجود دارد. روايت اول اين است كه: دو پادشاه متفاوت؛ ولى هم نام يكى در عهد پيشداديان و ديگرى در عهد كيانيان، در سرزمين توران فرمانروائى مى كردند. طبق اين روايت، افراسياب اول، پس از صلح با منوچهر مى ميرد و فرزندش جاى او بر اريكه قدرت تكيه مى زند. بعدها، افراسياب دوم، فرزند پشنگ، در اواخر دوره پيشدادى زمام قدرت را در توران زمين به دست مى گيرد. افراسياب دوم در دوره كيانيان در جنگ هاى حماسه آفرين ميان ايران و توران، شخصيت مهمى محسوب مى شود كه حتى اهميتى بيشتر از افراسياب اول دارد.
روايت دوم اين است كه: افراسياب به عنوان خداشاهى اساطيرى، عمرى طولانى و افسانه اى دارد كه از عهد منوچهر پيشدادى تا كيخسرو كيانى، فرمانروائى تورانيان را به عهده داشته است. بنابر روايت دوم، افراسياب ابتدا از جاويدانان بود. اما چون از فرمان خدايان اهورائى سر پيچيد و اهريمن را گردن نهاد، لذا جاويدانى از وى بازستانده شد.
بارى، پس از زال، رستم از خانواده پهلوانى پاسدار نظم، قانون و فره ايزدى مى شود. رستم در واقع، نيروى رابط ميان خلق و خلافت است. او در اساس برپا دارنده عدالت و امنيت است و از تداوم فره ايزدى پاسدارى مى كند. پس از فتح دژ سمنگان، رستم با تهمينه، دختر امير سمنگان، در توران زمين پيوند زناشوئى مى بندد. به خاطر دشمن خوئى هاى رايج بين ايران و توران، اين ازدواج با خرسندى و استقبال مواجه نمى شود. نتيجه اين ازدواج، فرزندى است بنام سهراب كه در توران زمين نزد مادر مى ماند و رستم به سوى ايرانزمين ترك آن ديار مى كند. سهراب در ايام برومندى، سپهسالارى ارتش توران را در جنگ با ايران عهده دار مى شود. سهراب به خراسان درآمده، دژ سپيد را فتح مى كند و در سوداى شكست ارتش ايران رجزخوانى مى كند.
كاووس يا كيكاووس (كِى به معنى بزرگ) شاه ايرانزمين جهت دفع فتنه از جانب تورانيان، از جهان پهلوان رستم استمداد مى طلبد. آنجا كه رستم با سهراب روبرو مى شود، بدون آن كه به آرمان هاى بزرگ او واقف باشد و يا حتى بفهمد كه او همانا پسرش است، خود را در برابر انسانى والا ولى جنگ طلب مى يابد. آنچه اتفاق مى افتد، امرى تقديرى و يا ازلى نيست، بلكه رويدادى است عرضى و شناختش لازمه بررسى اين تراژدى.
سهراب و رستم همديگر را نديده اند، لذا نمى دانند كه پدر و پسر هستند. سهراب در آرزوهايش بر آن است تا پدر را بيابد و وى را بر تخت سلطنت بنشاند. نقطه اوج اين تراژدى آنجاست كه پسر در آوردگاه در برابر پدر قرار مى گيرد و سرانجام به دست پدر بر خاك درمى غلطد. داستان رستم و سهراب در عين سادگى، از جنبه هاى تراژيك پيچيده اى برخوردار است كه پى بردن به آن جنبه ها، نيازمند درك شرايط و پيش زمينه هاى ماجرا است.
مصطفى رحيمى در مورد داستان رستم و سهراب مى نويسد:
«در اين تراژدى براى شناختن قدرت طلب و جستن عامل خطا بايد گاهى به سراغ پسر رفت و زمانى به سراغ پدر. در واقع، داستان همچون منشورى چند ضلعى است كه بايد از زواياى مختلف بدان نگريست تا رمز و راز آن را دريافت، چه براى شناختن خطا، چه براى يافتن عوامل ديگر تراژدى.»
( «تراژدى قدرت در شاهنامه» ؛ انتشارات نيلوفر؛ چاپ اول ۱۳۶۹ ص: ۲۱۵ و ۲۱۴).
داستان رستم و سهراب حماسه سرائى نيست؛ زيرا جانمايه آن بر پايه پهلوانى ها، شهامت و فداكارى ها استوار نيست. جانمايه داستان بر آرمانى بزرگ استوار است و آن همانا آرزومندى براى فائق آمدن بر دشمنى هاى ديرينه ميان دو كشور همسايه و خويشاوند است. سهراب در آرمان هايش مى خواهد به وضعيت جنگى بين دو كشور ايران و توران و به دوران خونريزى و ويرانى پايان بخشد. او كه از تخمه رستم است؛ ولى در تورانزمين باليده و پرورده شده است؛ نيك مى داند كه اين دشمن خوئى ها زاده توهمات، تعصبات و تلقياتى است كه طى ساليان و حتى قرون لايه به لايه برهم انباشته شده اند. سهراب مى داند كه همتى والا بايد تا در جهت لايروبى اين لايه هاى بدگمانى اقدام كرد و به جاى آن نهال دوستى در مرزهاى دو كشور برنشاند.
سهراب همانند اسفنديار، آرمانخواه و روياپرداز است. او مى خواهد به فتنه جنگ و دشمن خوئى، كه از بى كفايتى رهبران در دو كشور ايران و توران برمى خيزد، براى هميشه پايان بخشد. سهراب مى خواهد با لشكر به ايران بتازد تا كيكاووس را از اريكه قدرت به زير كشاند. پس آنگه، او مى خواهد تخت و تاج را در اختيار رستم گذارد تا مُبرا از هرگونه پيشداورى، در بهبود روابط ميان دو كشور همسايه بكوشد. كاووس شاه در اواخر عمر از فرّه ايزدى دورافتاده است. گرايشات خودكامگى و تفرعن مآبى او را فرا گرفته است. او در آرزوى رسيدن به آسمان است و بدين منظور بر تختى مى نشيند كه چارسوى آن به پاى عقاب ها بسته شده است.
بارى، سهراب قصد آن دارد كه پس از سپردن امور مملكت به رستم، به تورانزمين تاخته؛ افراسياب را از فرماندهى خلع يد كند و خود سر رشته امور حكومتى را در آن ديار به دست گيرد. او آرمان گرايانه چنين مى پندارد كه فرماندهى او و پدرش رستم، در دو كشور معظم منطقه، به جنگ و ستيزها پايان خواهد داد و در عوض صلح، آبادانى و توسعه فراگير خواهد شد. سهراب در تخيلات خود، چنين مى انديشد:
كنون من ز تركان و جنگاوران/ فراز آورم لشكرى بى كران
برانگيزم از گاه، كاووس را / از ايران ببرم پى، طوس را
به رستم دهم تخت و گرز و كلاه / نشانمش بر گاه كاووس شاه
از ايران به توران شوم جنگ جوى / اَبا شاه، روى اندر آرم به روى
بگيرم سر تخت افراسياب / سر نيزه بگذارم از آفتاب
چو رستم پدر باشد و من پسر / نبايد به گيتى، كسى تاجور
چو روشن بود روى خورشيد و ماه / ستاره چرا برفرازد كلاه.
*
سهراب متوجه نيست كه لشكركشى او به ايران، پيش از آن كه با حُسن نيت مواجه شود، احساسات مردمان را در دفاع از سرزمين برخواهد انگيخت. او با لشكريان افراسياب برآنست تا به ايرانزمين هجوم آورد و مى پندارد كه نقش يك ارتش آزاديبخش را ايفا خواهد كرد. صحنه اصلى تراژيك در اين داستان آنجاست كه سهراب و رستم، بدون آن كه بدانند كه پدر و فرزند هستند و از يك خويش و نژادند، در برابر يكديگر در جنگ صف آرائى مى كنند. سهراب سر فرمانده سپاه توران و رستم سپهسالار ايران، هر يك خود را در ضرورت جنگ مطمئن و حق به جانب مى شمارند.
*
سهراب آرمان بزرگى در سر دارد، اما، ساده انديش و روياپرداز است. سهراب واقعيت گريز است و همچون خلف خود يعنى اسفنديار ناپرسا و نينديشاست. او فريفته خيال خويش است و براى راهيابى هاى خود، چاره انديشى و رأى زنى نمى كند. او اراده و كسب قدرت سياسى را براى جامه عمل پوشانيدن به آرزوهايش كافى مى شمرد.
سهراب در روياپردازى هاى خود، قدرت خود را فزون و دشوارى ها را اندك و قابل حل و فصل مى انگارد. او يك تنه مى خواهد درهاى توسعه و بهسازى را بگشايد و بر همه مشكلات «هَل مَن حَريفا» گويان فائق آيد. سهراب با انقلابيگرى و با تفكراتى پندار وار مى خواهد گره از كار فروبسته دو كشور بگشايد. او مى خواهد به جاى روابط خصمانه، صلح و آشتى را بگستراند تا در جوار آن آبادانى و آفرينش فرهنگى ميّسر گردد.
جنبه تراژيك ماجرا، اما، اينجاست كه سهراب اصلاح و نوزايش فرهنگى را منوط به اصلاحات سياسى و تغييرات حكومتى مى كند. به عبارت ديگر، سهراب پيش از اسفنديار؛ ولى همانند او، معطوف به سياست عمل مى نمايد. او كسب قدرت سياسى را لازمه هرگونه اصلاح و پيش شرط هر نوع توسعه فرهنگى قلمداد مى كند.
تراژدى سهراب همانا حكايت روشنفكران آرمانخواه ماست كه در يكصد ساله اخير، ساده باورانه، سياست و كسب قدرت حكومتى را پيش زمينه هرگونه اصلاح و توسعه تلقى كرده اند. روشنفكران ماركسيست ما آنچنان فريفته روياپردازى هاى خود بودند كه هيچ حزب و سازمانى از آنان نتوانست دستاوردى براى مردمان به ارمغان آورد. آنها فراموش كردند كه اصلاح سياسى و يا تغيير حكومت، چه بسا در مواردى مى تواند مستلزم تغييرات فرهنگى، فلسفى و معرفتى باشد. روشنفكران چپ و يا ماركسيست، جز مبارزه با حكومت، به قدم يا به قلم، حرفى ارزشمند براى انديشيدن ارائه نكردند.
(ادامه دارد)