۱ ادبيات گفتگوكردن
واقعا «اين سوال آزاردهنده كه پس ما كى و در كجا و از چه كسى» ادبيات گفتگو كردن «با يكديگر را فرا خواهيم آموخت، جواب دل پسندى نمى يابد. با وجوديكه سالهاست گفتگو كردن را در داخل و خارج تمرين كرده ايم، اما انگار و افسوس كه هنوز در همان قدم اول در جا زده ايم. راستش انسان وقتى مى بيند كسانى را كه سالهاست دور از مام وطن و در عين استفاده از فضاى دمكراسى در غرب نتوانسته اند قدمى پيشتر از آنچه بودند بردارند نااميد مى شود. لااقل از آنها انتظار مى رفت كه الفباى دمكراسى را كه بر همين ديالوگ استوار است آموخته باشند. جالب اينكه بسيارى از اين شخصيت هاى فرضى، نقشه ساختن ايران در فرداى آرام گرفتن طوفان خرابى جمهورى اسلامى را هم دارند. پس مى طلبد كه الگوى ما و آيندگان هم باشند!
دلايل متعددى براى اين پسرفت مى توان شمرد. غالبا اين اشخاص كه از تيپ خاصى هستند عادت دارند با القابى همانند دكتر، استاد سابق دانشگاه، تيمسار و يا گاها» «نام و نشان هاى ملوكانه» در اجتماعات ظاهر شوند. اين پرستيژ به دليل موقعيت اجتماعى اى كه از همان سيستم قبلى از آن برخوردار بوده اند بر جاى مانده است. و اگر چه امروزه دست شان به جايى بند نيست و در محدود محافل ادبى و فرهنگى در داخل و خارج نا گفتنى هايشان را مى گويند ولى گاها از سر اتفاق پايشان كه به جرايد كثير الانتشار باز مى شود و با تصور اينكه يدك كشيدن القاب دكتر و غيره اين رواديد را به آنها مى دهد كه هر چه دل تنگشان خواست بگويند و بنويسند، شروع مى كنند به تراوش دادن آنچه در نهادشان نهفته است. ايشان با تحليل هاى آبكى و با دامن زدن به مسائل قومى و اختلافات ملى (در اين شرايط حساس) در قالب اطلاعات و خاطراتى كه به واسطه گذر عمر و نه كسب دانش حاصل شده، به نام «وقايع تاريخى مستند» كينه و عداوت كور خود را بعد از مدتها دوباره آشكار ساخته و نمك روى زخم مى پاشند. آنچه كه مرا به نگرانى و انديشه واداشته اينكه اگر چنين اشخاصى در گذشته صاحب مقام و منصبى بوده اند و در امور سياسى و فرهنگى اين مملكت نيز تأثير داشتند، چه به روزگار مردم و فرهنگ اين ديار رفته است!
بسيارى از اين افراد، امروز به دليل كهولت سن و پيرى احوال و ستمى را كه در تبعيد اجبارى و دور از وطن يا در وطن بر ايشان گذشته قوه فراگيرى شان تحليل رفته است. آنها ديگر حوصله آموزش الزامات كنونى جامعه امروزى را ندارند. بعبارتى ايشان ديگر قادر نشده اند بر توشه دانش و بانك اطلاعاتى خود بيشتر از آنچه كه در جوانى و احتمالا با امكانات ملوكانه در همين كشورهاى غربى با فخر فروشى كسب كرده بودند بافزايند. بالطبع اين عدم فراگيرى، ارتباط آنها با جامعه و زمانه پيش رويشان را مختل كرده و آنها را هر روز منزوى تر مى سازد. ناتوانى از درك شرايط جديد كه شتابى روز افزون گرفته، فراگير شدن تكنولوژى و قابل دسترس بودن اطلاعات براى همگان بوسيله اينترنت نقش آنها را در جامعه خودى شان نيز كم رنگ كرده است. پروسه تسريع گلوباليزاسيون، اولويت يابى موضوعاتى از قبيل حقوق بشر و دمكراسى، چيزى نيست كه آنها را گيج يا خانه نشين نكرده باشد. اما اين عاقبت كارشان نيست. آنها ناچار براى ماندن و ادامه دادن تنها يك گزينه را پيش روى خود مى بينند و آن سير در هپروت گذشته است. آنها بديل ناتوانى ها و ناكامى هاى امروز خود را با پناه بردن در گذشته پر افتخار به زغم شان مى جويند. مدال ها و نشانه هاى افتخار و عكس ها ى پر زرق و برق از كاخ نشينى هايشان در حاليكه در مبل مان هاى سلطنتى لم داده اند چنان وجدى به آنها مى بخشد كه حاضر نيستند براى يك ثانيه هم كه شده از آن روزگاران دل كنده و با «امروز نكبت بار» زندگى كنند.
اما اين تلاش ها براى جلوگيرى از افول ستاره بخت تابناك شان بى ثمر است. آنها بخوبى مى دانند كه عمر اين رؤياگردى ها كوتاه ست. ديگر اين عكس ها و مدال ها هم چيزى عايدشان نمى كند. هيچكس آنها را باور ندارد. از منظر اروپايى ها و امريكايى ها آنها نه يك اشراف زاده و ديپلمات سابق كه اسم و رسمى داشته اند بلكه مثل خيل بسيارى از هجوم آورندگان پناهنده يا رانده شده از خانه خود هستند. آنها در تنهايى خويش ناله سر مى دهند كه «سرم را سرسرى متراش اى استاد سلمانى كه ماهم در ديار خود سرى داريم البته داشتيم و سامانى» . از ديگر سو هم بوى تند فخر فروشى اين افراد به هم وطنانشان چنان آزاردهنده است كه باعث طرد آنها از اين جوامع هم شده است: از آنجا مانده از اينجا رانده!
اين تحقير، شخصيت هاى فرضى ما را پريشان و خشمگين مى كند. از طرفى انديشه سپرى شدن دو روز عمر، ايشان را سخت دستپاچه ساخته است. آنها به خوبى مى دانند در قلمروى عصر جديد كه انسانها هر روز حقوق برابر با يكديگر را مطالبه مى كنند بعيد است كه بازگشت به آن روزهاى طلايى تكرار شود. به عبارتى در اين بيقوله راه به نور فانوس رو به بادشان هيچ اعتبارى نيست. اما آيا اين آخر راه است؟ او بسيار مصر مى شود كه عامل آوارگى و بد نامى خود را بشناسد. ليكن در پستوى تاريك ذهن او هيچ جوابى نمى تابد مگر يك چيز: «كينه و نفرت» . نسبت به همان هائى كه عامل دربدرى اويند: چه كسى؟ «خائنين» . آيا كافى ست؟ نه «بيگانه پرستان» ، اين هم كافى نيست. و اينجاست كه با اندكى فاصله گرفتن از شخصيت مصور خود، با «فحش هاى آبدار چاله ميدانى» آتش خشم و شعله نفرت خود را فرو مى نشاند. بايد كافى باشد. البته كه نه! او فتيله فانوس ش را بالاتر مى كشد كه بهتر ببيند. مى انديشد حالا كه هنوز نور ناچيز فانوس بر القاب دكترى اش سوسويى مى زند بهتر است كه بيكار ننشيند. او شروع مى كند به سفر با همان فانوس. سفر به اوج، نه به اعماق. اصلا سفر به گذشته، مثلا به ۶۰ سال پيش. بله، عالى ست. هم نور فانوسش را مشتاقانى ست و هم كه بالاخره منابع تاريخى مستند يارى اش خواهند داد. همان سندهايى كه حاصل زحمات و آفرينش او و هم پالگى هايش بوده. اما اين اسناد بايد تكميل تر شود تا نسل آينده را از خطر افتادن به دام خائنين ريز و درشت آگاه نمايد. بنابر اين با اندكى دستكارى در بعضى از وقايع تاريخى و پس و پيش كردن آن و يا كم رنگ كردن نقش عده اى و پررنگ كردن نقش عده اى ديگر به اين مهم مى رسد. حرف هم كه ماليات ندارد. تا حالا هم كسى را به خاطر ناسزاگويى به مرده و زنده محاكمه نكرده اند...
اما عصر عصر فانوس نيست. «اى لعنت به اين تكنولوژى!» ديگر كوچكتر ها حرف شنوى از بزرگترها ندارند. آنها سرشان رجال و شخصيت هاى حقوقى و حقيقى يك مملكت و تاريخ و سند نمى شود. جوانها ديگر وقايع را نه از نگاه آنها و اوامر همايونى و نور فانوسى، بلكه مطابق برداشت خود مى بينند و اين زور دارد. «در حاليكه امروز۶۰ سال پس از آن تاريخ و افشاء شدن اسنادى چند در اين باره[ مى گذرد]، باز چشمان فرو مى بنديم و گوشها را سيمان مى گيريم كه مبادا الماس حقيقت موانع را بدرد و درونگاه ايدئولوژيك ما را روشن گرداند. چون سالهاست كه در تاريكى زندگى كرده ايم و با نور به مبارزه برخواسته ايم و سعى كرده ايم روز روشن را شب ظلمانى و واقعيتها را وارونه جلوه دهيم و به اين خاطر است كه پيشه ورى را حتى امروز يك فرد ملى گرا و حكومتش را ملى مى دانيم.» (۱)
خشم او به گونه است كه ديگر قادر نيست كه وقايع مستند و تاريخى اش را آنطور كه هست ببيند يا به تعارف هم شده كمى به الفاظ مودبانه تر و امروزى تر بيارايد. آنچه در جوهر اوست فوران مى كند. هر چه مى خواهد بشود بادا باد و الى آخر...
***
۲ ادبيات قلدرى
روى سخنم به مقاله ايست از آقاى «دكتر احمد پناهنده» در شماره هاى ۸۳۲ و ۸۳۳ هفته نامه نيمروز چاپ لندن تحت عنوان «چرا به حركت هاى خائنانه جدايى طلبانه مى گوييم ملى؟» كه در آن به بررسى حوادث ۲۱ آذر پرداخته اند. بنده در ابتدا نيازى براى صرف وقت جهت پرداختن به مضمون سخنان گوهر بار (!) ايشان نديدم و اصلا فرض محال را بر صحت فرمايشات ايشان نهادم. غرض از گشودن اين بحث هم نه بررسى وقايع تاريخى و راست و دروغ ها بلكه به نقد كشيدن ادبياتى ست كه جناب آقاى دكتر در اين نوشته بكار برده اند تا يك واقعه تاريخى را مورد ارزيابى قرار دهند. اما متاسفانه اين ادبيات فقط ادبيات ايشان نيست. سالهاست كه بر فرهنگ اين مرز و بوم چنگ انداخته است. همان ادبياتى كه گوشش را بر حرف مقابل بسته است. و هيچ ديالوگى را نمى پذيرد. بخاطر همين در طى ساليان متمادى با وجود تغييرات بنيادى در سيستم هاى قدرت در كشور هيچ فرق اساسى اى در اين نگرش و ادبيات آن حاصل نشده است. ليكن ايشان بجاى حل مجهولات به سوالات بيشترى دامن مى زنند كه من فقط به بخشى از آنها مى پردازم.
اما قبل از پرداختن به موضوع بنده ضمن تشكر از جناب دكتر پناهنده كه با قيد پيشوند دكترى در اول نامشان، مرا از اشتباه و شبهه اى كه ممكن بود در نتيجه خواندن مقاله شان نسبت به مقام شامخ ايشان حاصل شود در آوردند! زيرا بايد اقرار كنم با سواد محدود بنده اگر نام و نشانى از نويسنده نبود به يقين در ترديد مى افتادم كه اين مقاله را در نيمروز خوانده ام يا «كيهان چاپ تهران» و اين مطالب از قلم «دكتر احمد پناهنده» چكيده است يا دكتر حسين شريعتمدارى! گرچه نويسنده محترم در بخش آغازين مقاله با وام گرفتن از فرمول «علم رياضيات» خصوصا از «فصل احتمالات قوانين كوانتم» (۲) و تركيب آن با تاريخ معاصر ايران حجت را بر همه تمام كرده اند كه مسلط به علم زمانه اند و صف بندى مدرن خود را نشان داده اند. ولى مهمترين چيزى كه ايشان از نظر دور داشته اند اينكه حساب نكرده اند حاصل دسترنج قلمشان را ديگرانى هم بايد بخوانند كه خداى نكرده ممكن است فارسى بلد باشند. كاش ايشان لااقل هنگام پاكنويس كردن مطالبشان زحمت يك دور خواندن آن را متقبل مى شدند تا تناقضات آشكار در يك مقاله چند صفحه اى را ببينند. لحن كينه و نفرت در سراسر مقاله چنان موج مى زند كه انديشناك مى شوم كه در دنياى امروز واقعا «چند نفر نگاهشان به تاريخ اين مرز و بوم مثال ايشان است؟ بنده مايل هستم به اين سوال بپردازم كه اگر شرايط آنروز مثلا» وقايع آذربايجان «براى بار ديگر تكرار مى شد و آقاى دكتر هم به جاى قلم در دستشان بمب اتم بود، چه حادثه اى رخ مى داد؟
ايشان در حاليكه سعى مى كند فيگور اهل كتاب بودنشان را حفظ كنند مى نويسند:» بايستى براى يك موضوع تاريخى و اظهار نظر در مورد آن، به تاريخ رجوع كرد و بيطرفانه و منصفانه به آن نگاه كرد و در اين نگاه بايستى ديدگاه كليشه شده ايدئولوژيك كه در ديوار تنگ ذهنى زندانى است و راه به بيرون ندارد، منظور نگردد بلكه بايستى ابتدا آن ديوار را شكست و چشمان را شست و طورى ديگرى ديد. «(۳) اما شواهد بسيار در همين مقاله نشان مى دهد كه در اين گفتار هيچ صداقتى وجود ندارد. چرا كه همان ديوار تنگ ايدئولوژيك دورتادور ايشان را چنان گرفته است كه نشان مى دهد ايشان لالايى بلدند ولى خوابشان نمى برد.
اكنون نظرى مى افكنيم فقط به يك مورد» اظهار نظر بيطرفانه و منصفانه «ايشان در مورد حكومت پيشه ورى تا نسبت مشت نمونه خروار انصاف ايشان را عرض يابى كنيم. ببينيد چه مى نويسند:» آخر اين چه حكومت ملى است كه وزير دفاعش يك راس گاوميش، هر چند در جلد بشر به نام غلام يحيى دانشيان است كه ضمن بيسوادى، در بيگانه پرستى سرآمد همه بيگانه پرستان است... «(۲) انگار نه انگار كه نويسنده اين دو مطلب يك نفر است. اين همان ادبياتى ست كه در گفتار صادق نيست و به آنچه مى گويد اعتقاد ندارد. اين آشكار مى سازد كه بعد از گذشت ۶۰ سال از آن روزها هنوز ايشان سخت به» ادبيات رضا خانى «وفادار است. ادبياتى كه هيج حقى را براى مخالفان قائل نيست. ادبياتى كه رابطه قدرت با مردم را همچون رابطه بازجو با زندانى مى بيند و با قولدورى مخالف را» گاو و خر «مى خواند. بدون اينكه بفهمد محيط نگارش با محيط نظامى يا پاسگاه ژاندارمرى متفاوت است.
اما ناسزاهاى دكتر پناهنده فقط دامان غلام يحيى را نمى گيرد. (پيشه ورى كه جايش محفوظ است) ايشان هر كه را كه از دم دستش مى گذرد به توپ ناسزا مى بندد. از» كلنل محمد تقى خان پسيان و جنگليان گرفته كه با لنين پالوده مى خوردند، تا حزب توده، فرقه دمكرات و حتى «صفر خان ۶ كلاس سواد خوانده!» (۲) مخصوصا با صفر خان به گونه اى برخورد مى كنند كه براى من بيشتر نوعى خصومت شخصى متداعى مى شود تا تحليل تاريخى. ايشان عصبانى است كه چرا براى افراد بى سواد به زعم ايشان «القاب از كيسه خليفه مى بخشيم (۳)» . گر چه از ديوار غير ايدئولوژيك (!) ايشان القاب هم بايد بخششى باشد و آن هم از طرف والا مقام همايونى، ولى حاضر نيستند اشاره كنند كه چرا همقطاران ايشان همين آدم بيسواد را ۳۳ سال در زندان حبس كردند؟ و اگر بر بيسواد چنين گذشته چه به روز باسوادان آمده است؟ ايشان حتى شيرين زبانى «توابين حزب توده» در باب وطن پرستى را هم برنمى تابند. و با منت گذارى حاضر شدند اسنادى را كه آنها در رابطه با «سرسپرده بودن پيشه ورى» آورده اند در اينجا نقل كنند.
در يك كلام اينكه با خواندن مقاله دكتر پناهنده اين احساس به انسان دست مى دهد كه «سراسر تاريخ ايران سرشار از خيانت و سرسپردگى بوده است.» و جز يكى دو تن بقيه خائن بوده اند. معلوم نيست كه بازيگران تاريخ پر افتخار ما كجا بودند؟
به اين سبب ايشان اين حق را براى خود محفوظ ميداند كه هر اتهام و ناسزايى را نثار خائينين بكند. اما مجبورم تلنگرى به حباب آرزوهاى ايشان بزنم كه پدر من! اين يك كنش يا واكنش امروزى نيست. امروزه مى بينيم كه در كشورهاى پيشرفته، بسيارى از افراد حقيقى و حقوقى، احزاب و گروهها، آزادى و حق اين را مى يابند كه براى اهدافشان ولو خائنانه (!) نيز فعاليت كنند. مثلا گروههاى نئو نازى با اهداف نژاد پرستانه حتى امروز اجازه مى يابند از بزرگترين جنايتكار تاريخ بشريت مثل هيتلر نيز تجليل به عمل آورند. اما كسى آنها را خائن نمى خواند. بسيارى از مدال بگيران دوره استالين با حسرت شمع بر قبر «رفيق كبير استالين» مى افروزند و آرزوى بازگشت روزهاى اقتدار كمونيستها را دارند. مسلمانان مقيم در ممالك غيرمسلمان با پول و درآمدى كه از كافرها در همان ممالك بدست مى آورند مسجد مى سازند و به حج مى روند. احدى جلو دارشان نيست. امروز هتك حرمت ديكتاتور عراق يعنى همان صدام حسين كه دستش به خون هزاران نفر آلوده است ممنوع است. انتشار عكس او با زير شلوارى در مطبوعات مورد انتقاد بسيارى قرار گرفت. يا مثلا اينكه مردم در كشورهاى مترقى از اين حق برخوردارند كه مصوبات قبلى قانون اساسى شان را به رأى دوباره يا چندباره بگذارند. در مورد الحاق به اتحاديه اروپا نظر مى دهند. از چگونگى تقسيم قدرت و اعمال آن در مراكز مختلف آزادانه حرف مى زنند. قاعدتا موافق و مخالف هم دارند. هيچ چيز تابو نيست. در كانادا در همين اواخر فرانسوى زبان ها بعد از اينكه براى تجزيه كانادا به دو كشور انگليسى زبان و فرانسوى زبان رأى نياوردند، كسى آنها را خائن يا تجزيه طلب نخواند. اين ها از بديهييات جوامع امروزى است... اين دلايل را براى توجيه كردن حركات گروهى كه «تجزيه طلب» خوانده مى شوند نمى گويم. منظورم آشكار ساختن ادبياتى است كه از همان گفتمان قلدورى تغذيه مى كند. ادبياتى كه اول هاله تقدس مى گيرد (تابو مى سازد) و سپس مخالفين را سركوب مى كند. همان كليشه اى كه خود دكتر اشاره داشته اند.
تاريخ نگارى سليقه اى
البته بايد قبول داشت كه ۶۰ سال پيش اوضاع جهان و ايران متفاوت از امروز بوده باشد. كه بوده. اما همانطور كه گفتم بحث منطق اين قضاياست. دكتر پناهنده مجبورند نسبت به اطلاعاتى كه مى دهند جوابگوى سوالاتى باشند كه در حيطه اين آگاهى رسانى ناقص ايجاد مى شود. ايشان در ابتدا مقاله اش را با اشاره به استعفاى رضا شاه و وضعيت بحرانى آنرور ايران و اشغال آن توسط نيروهاى متفق و غيره چنين شرح مى دهد «... اين استعفانامه [ منظور استعفا نامه رضا شاه است ]زمانى نوشته مى شود كه جهان در اوج جنگ جهانى ست (۱۹۴۱) و كشور ايران بوسيله انگليس و شوروى اشغال شده است. و شاه جوان در اين شرايط ۲۰ سال بيشتر ندارد.» (۲)
البته كه منظور ايشان از طرح اين مقدمات سوق دادن ثقل نگاه خواننده به سويى ست كه نگارنده مى خواهد. اما براى نسل جوان چشم و گوش بسته ما كه فرض كنيم براى اولين بار چنين مطالبى به گوشش مى خورد و مبناى قضاوت خود را همين مقاله قرار مى دهد، اولين سوالى كه برايش پيش مى آيد اينكه «اين چه شاه ميهن پرستى بوده است كه در آن شرايط حساس استعفا مى دهد؟» در حالت دوم اگر استعفا نبوده بلكه قواى بزرگتر بودند كه به علت «گذشتن تاريخ مصرف» شاه اقدام به بركنارى ايشان كرده اند يا استعفا را همچون جام زهرى به خوردشان داده اند لازم است كه آقاى تاريخ نگار چشمش را به اين واقعيات مهم نبندد. چرا كه ايشان در شرح وقايع «خائنين» از بيان جزئيات هم نمى گذرد كه مثلا «در گنبد قابوس طى يك درگيرى... سرگرد اسكندانى اولين كسى بود كه هدف شليك ژاندارمها قرار گرفت، اما سروان دانش و احسائى فرار مى كنند و... به فرقه دمكرات آذربايجان مى پيوندند.» (۲) كه البته نشان مى دهد اطلاعات نظامى ايشان تا چه اندازه است.
ايشان ادامه مى دهد «در همين اوضاع بحرانى، افرادى از فرصت استفاده مى كنند تا به مقاصد شوم خود كه همانا جدايى آذربايجان از ايران است، دست پيدا كنند» (۲) اما چطور آقاى پناهنده به اين مقاصد شوم پى برده است؟ ايشان مى نويسد: «در ۱۲ شهريور ماه ۱۳۲۴ بيانيه اى ۱۲ ماده اى انتشار مى دهند كه در آن رئوس حكومت آينده خودشان را تعيين مى كنند.» . (۲) سوال اين است كه آيا اگر «نظريه احتمال كوانتم» دكتر را در اينجا مورد استفاده قرار دهيم نمى توان مسئله را به گونه اى ديگر طرح كرد؟ مثلا اينكه گفت چون تا قبل از آن روز هيچكس را ياراى نفس كشيدن نبود؟ و يا اينكه بالاخره در تمام دنيا اين از بديهيات است كه مخالفين براى پيشبرد اهداف خود بايد از فرصت استفاده كنند! به هر حال همه با دكتر موافق نيستند. مثلا خليل ملكى در خاطرات سياسى خود موضوع را به گونه اى ديگر مى بيند: «پس از شهريور ۱۳۲۰ و به وجود آمدن آزادى هاى نسبى، جريان هاى اجتماعى كه پشت سدهاى ديكتاتورى راكد مانده بود، پس از شكستن سد، مانند سيل خروشانى به حركت افتاد...» (۴) آقاى تورج اتابكى نيز با ملكى موافق است. «فضا آنچنان باز شده بود كه از اكتبر ۱۹۴۱ تا سپتامبر ۱۹۴۵ جمعا» ۲۱ روزنامه در آذربايجان چاپ مى شد. از اين تعداد ۱۴ روزنامه به فارسى، سه تا به تركى (آذربايجانى)، سه روزنامه دوزبانه فارسى ـ تركى و يك روزنامه ارمنى انتشار مى يافت. (آذربايجان در تاريخ معاصر، ص ۱۰۱)
روش منطقى اين است كه نگاهى بيرونى به قضايا داشته باشيم. ولى وقتى پيش داورى ما به بازگويى حوادث مى چربد بايد اين حق را به خواننده داد كه تسليم نوعى جوسازى نشود و با ترديد به وقايع نگارى اى از اين دست نظر افكند.
بنا به همين پيشداورى آقاى دكتر پناهنده تمام حركات مخالفين را نتيجه توطئه شوروى و ايادى او مى داند. اسناد منتشره خارجى هم اينرا گواهى مى دهد. بخاطر همين ايشان لازم بخوان مصلحت نمى بيند كه كوچكترين اشاره اى به بيانيه ۱۲ ماده اى اى كه «مقاصد شوم» يعنى جدايى طلبى پيشه ورى در آن نهفته است بكند. اما اينجا بايد ايشان ثابت كنند كه سوادشان بيشتر از «غلام يحيى» است. چرا كه در اولين اصل بيانيه آمده است: «ايرانين استقلال و تماميتينى ساخلاماقلا برابر آذربايجان خالقينا داخلى آزادليق و مدنى مختاريت وئريلمه لى دير» (۵) اما منظور بنده سواد تركى نيست. متن فارسى اين بيانيه نيز موجود است و براى اينكه جناب دكتر زحمت ترجمه آن را از متون روسى يا انگليسى متحمل نشوند عرض مى كنم كه يعنى: «با حفظ استقلال و تماميت ارضى ايران، داشتن خود مختارى و آزادى مدنى حق مردم آذربايجان است.»
ادامه دارد
mokhtarbarazesh@hotmail.com