Nimrooz
Vol. 17, No. 836, June 3, 2005
سال هفدهم - شماره ۸۳۶ - جمعه ۱۳ خرداد ۱۳۸۴
كارآگاه «بهروز وثوقى»، بد مستى «فريدون مشيرى» و يك دهن غزل خراباتى!
حتما براى شما هم پيش آمده كه با خواندن يا شنيدن و ديدن چيزى، ياد مطلب و خاطره اى از كسى يا جايى افتاده باشيد. گويا به اين «تداعى معانى» هم مى گويند. بهرحال هر چه كه هست، درهم دويدگى و به هم پيوستگى زنجيره اى از يادها و خاطرات است كه به مصداق «مى كشد هر جا كه خاطرخواه اوست» دست آدمى را مى گيرد و با خود تا كجاهاى كجا كه نمى برد! كتاب «زندگى نامه بهروز وثوقى» را مى خواندم. رسيدم به شرح ماجراى اولين بارى كه او به عنوان بازيگر روى صحنه رفته است.
«... آن زمان، رسم بود كه در جشن پايان تحصيلى مدرسه ها، به كمك انجمن خانه و مدرسه و مدير و ناظم و معلم ها، مراسمى برپا مى شد و نمايشى هم بر صحنه مى رفت. والدين دانش آموزان دعوت مى شدند، مى آمدند، بليتى مى خريدند، به تماشاى مراسم و تئاتر مى نشستند و بچه ها را تشويق مى كردند...»
در آن نمايش، قرار مى شود [بهروز وثوقى] نقش يك كارآگاه خصوصى را بازى كند. كارآگاه دستيارى دارد كه نقش او را دوست قديمى و همشاگردى اش «احمد سيدعلى» به عهده مى گيرد. آن ها در پرده دوم؛ بايد وارد صحنه شوند و قاتل را دستگير كنند... آن وقت ها، گويا عقيده بر اين بوده كه كارآگاه جماعت بايد خط مو (يا پازلفى) شان خيلى پائين باشد. (شايد در فيلم هاى خارجى ديده بودند.) گروه تئاتر مدرسه نه گريمور داشته، نه وسائل گريم. بر و بچه ها مقدارى مو را با سريش مى چسبانند به سر و صورت كارآگاه بهروز و سيدعلى كه با رنگ موى سر آن ها فرق داشته؛ مثلا قهوه اى بوده يا بور.
كارآگاه همراه دستيارش وارد صحنه مى شود: با ژست مخصوص، كلاه شاپو بر سر، بارانى به تن و اسلحه در دست...
دل تو دلم نبود. اولين بار بود كه در عمرم پا مى گذاشتم رو صحنه. جلو روى آن همه آدم كه نشسته بودند و خيره شده بودند به من.
آن ريخت و قيافه مضحك، موى دو رنگ و ژست كارآگاه مآبانه تماشاچيان را به خنده مى اندازد. بهروز كه ديگر انتظار خنديدن مردم را نداشته. دستپاچه مى شود. بايد اسلحه را مى گرفته طرف قاتل و مى گفته: «بى حركت! دست ها بالا! والا شليك مى كنم!»
چنان هول شده بودم كه گفتم: «دست ها بالا؛ والا بى حركت!»
كه تماشاچيان از خنده روده بر مى شوند. جمعيت آن قدر مى خندد كه معلوم نمى شود نمايش چه گونه و چه وقت به پايان رسيد.
خيلى ناراحت شدم... خيلى خيلى اذيت شدم...
پرده را كه مى اندازند، همكلاسى ها و دوستان كه متوجه ناراحتى او مى شوند؛ مى آيند دور و برش را مى گيرند و دلدارى اش مى دهند كه: «مهم نيست، تئاتر است. ما هم كه هنرپيشه نيستيم. دانش آموزيم... همه اين را مى دانندو از ما زياد توقع ندارند...» و از اين جور حرف ها. دوستان مى خواهند او را همراه خودشان ببرند تا ناراحتى را فراموش كند. هر كس چيزى مى گويد. هر چه اصرار مى كنند، بهروز نمى پذيرد. مى گويد: «مى خواهم تنها باشم. مى روم خانه.»
*
ماجراى اين نمايش را كه در صفحه ۲۲ تا ۲۴ كتاب «زندگى نامه بهروز وثوقى» چاپ شده خواندم يادم افتاد به نقل خاطره اى از «ايرج پزشكزاد» نويسنده رمان «دائى جان ناپلئون». خاطره اولين بارى كه «فريدون مشيرى» شاعر معروف، در مقام بازيگر و براى اولين بار بر صحنه تئاتر ظاهر مى شود! او در نقل اين ماجرا مى نويسد:
«... چهارده پانزده ساله بوديم كه زلزله شديدى در يكى از مناطق اگر حافظه ام خطا نكند گرگان تلفات جانى و خسارات زيادى بار آورد. من و چند تن از همسالان، از جمله «فريدون مشيرى» كه با هم خويشى هم داريم، تصميم گرفتيم براى كمك به زلزله زدگان نمايشى به كارگردانى من ترتيب بدهيم. برنامه اى كه تنظيم كرديم دو نمايشنامه يك پرده اى باب روز و دكلاماسيون شعر معروف «قلب مادر» از «ايرج ميرزا» بود.
در باغ منزل ما داربست و صحنه اى ترتيب داديم و به چهل پنجاه نفر از قوم و خويش ها، كه غالبا ساكن همان محله بودند، بليط فروختيم و چند روز تمرين كرديم. از قضا، شبى كه قرار بود برنامه اجرا شود، از صبح هوا توفانى و بارانى شد. ناگريز به تمام خريداران بليط قاصد فرستاديم و خبر كرديم كه نمايش به تاخير افتاده و فلان روز اجرا مى شود.
دكلاماسيون شعر «قلب مادر» به اين ترتيب بود كه شعر از پشت پرده بسته خوانده مى شد و وقتى عاشق بى خرد ناهنجار، به پيغام معشوقه نازك دل، قصد مى كرد كه برود و قلب مادر را از سينه بيرون بكشد، پرده باز مى شد و حكايت به صورت پانتوميم بازى مى شد.
نقش عاشق را «فريدون مشيرى» بازى مى كرد و نقش مادر را، كه وسط صحنه نشسته بود و مشغول پوليور بافتن براى پسرش بود، «منوچهر» برادر كوچك فريدون كه او را به شكل زنى سالخورده مى ساختيم به عهده داشت. به خيال خودمان، براى آن كه صحنه كاملاً طبيعى بنمايد، از قصابى سر گذر يك دل گوسفند خريده بوديم كه زير بلوز مادر، روى سينه اش قرار بدهيم تا عاشق آن را از سينه تنگ برون آرد!
طبق برنامه، بعد از پرده اول، من خواندن شعر را همراه با موسيقى ويولن كه از گرامافون پخش مى شد از پشت پرده بسته شروع كردم. رسيدم به آن جا كه عاشق «حرمت مادرى از ياد ببرد» آن موقع پرده باز شد و فريدون در نقش عاشق «خيره از باده و ديوانه ز بنگ» تلوتلو خوران وارد صحنه شد. مادر را زمين زد و با خنجر، مثلا، سينه او را دريد و قلب را از «آن سينه تنگ» بيرون آورد. در اين لحظه، ناگهان بوى نفرت انگيزى آن چنان بلند شد كه همه تماشاچيان چهره درهم كشيدند و عده اى دماغشان را گرفتند!
ما غافل از اين بوديم كه دل گوسفند را سه چهار روز پيش از قصابى خريده بوديم و در هواى گرم تهران، بدون يخچال، به حد اعلى فاسد شده بود. به رغم اين بوى غير قابل تحمل، فريدون به اجراى نقش خود ادامه داد. ولى در اين ميان يكى از بستگان، سرهنگ ناصرقلى خان كه آدم شوخ و بگو بخندى بود، از ميان تماشاچيان به صداى بلند گفت: «كار فريدون بود.» خوشبختانه آخر كار و موقع افتادن پرده بود. فريدون از صحنه كه بيرون آمد از شدت عصبانيت مى لرزيد و گفت كه ديگر در پرده دوم بازى نمى كند. من دستپاچه و آشفته، براى نجات از اين مخمصه، از پشت پرده اعلام كردم: «بوى بدى كه به دماغ تماشاچيان محترم خورد از قلب مادر بود و بازيكنان تقصيرى نداشتند!»
به رغم اين توضيح، فريدون عصبانى بود و حاضر به اجراى پرده دوم نبود. تا به آقاى امير معتضد كه بزرگ خانواده بود متوسل شديم و با وساطت و اصرار و ابرام او، فريدون آشتى كرد و پرده دوم را هم اجرا كرديم...»
* * *
از شما چه پنهان داشتم متن يادداشت «ايرج پزشكزاد» در بهمن ماه سال ۱۳۷۱ در پاريس نوشته را تايپ مى كردم، رسيدم به شعر «قلب مادر» از «ايرج ميرزا» كه قرار بوده «فريدون مشيرى» آن را همراه با دكلمه او به صورت نمايشى اجرا كند، يادم افتاد به «محمود استادمحمد» كه همين چندى پيش در نوشتار بلند «يادمان بيژن مفيد» از او ياد كرديم.
خاطرتان باشد نوشتيم كه «محمود استادمحمد» ضمن ايفاى نقش «خر» در نمايشنامه «شهر قصه» خود نيز نويسنده و از كارگردان هاى مطرح تئاتر بود. اولين كار نمايشى او «آسيدكاظم» نام داشت كه اولين نمايش آن در دى ماه سال ۱۳۵۰ بود. اين نمايشنامه تك پرده اى به لحاظ توفيقى كه در اجراى عمومى داشت، همان سال به شكل نمايش تلويزيونى ضبط و سال بعد در شبكه سراسرى تلويزيون ملى ايران به نمايش در آمد.
فضاى نمايش «آسيد كاظم»، قهوه خانه اى در جنوب شهر تهران آن روزها بود، و زبان گفتار بازيگران، برگرفته از زبان مردم كوچه و بازار و محور نمايش را بازى «ترنا» [Torna] كه يكى از بازى هاى سنتى قهوه خانه هاى تهران در ماه رمضان بود و هست، شكل مى داد.
در هر دو اجراى نمايشنامه «آسيد كاظم» به كارگردانى «محمود استادمحمد»، تماشاگران براى اولين بار با نام و چهره و صداى «جوانى خراباتى» به اسم «حسن شهرستانى» آشنا شدند كه در آن نمايش نقش «مهدى غزل خوان» را اجرا مى كرد.
«حسن شهرستانى» كه خود نيز در نزد جماعت «ترنا باز» و قهوه خانه رو شهرتى داشت، مبتكر سبكى از غزل خوانى بود كه بعدها با عنوان «غزل خراباتى» شناخته و معروف شد.
غزلى كه «مهدى غزل خوان» [حسن شهرستانى] در آن بخش از نمايشنامه «آسيد كاظم» خواند، چنان به دل مردم نشست و مقبوليت عام يافت كه او بعدها يكى دو نوار كاست «غزل خراباتى» با صداى خود اجرا و منتشر كرد. اجراى شعر «قلب مادر» از «ايرج ميرزا» يكى از آن غزل ها بود.

صفحه اول
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
خواندنى ها
اينترنت و وبلاگ
مقاله ها
جدول
گزارش
گفتگو
بازتاب
خبرهاى جهان
خبرهاى ايران
خاطرات
از لابلاى متون
تحقيق
با نيمروز
مقاله هاى ايران
خبرهاى كوتاه
آخر هفته
حوادث
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   اقتصادى   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   خواندنى ها   • 
•   اينترنت و وبلاگ   •   مقاله ها   •   جدول   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   • 
•   خبرهاى جهان   •   خبرهاى ايران   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   تحقيق   •   با نيمروز   • 
•   مقاله هاى ايران   •   خبرهاى كوتاه   •   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •