Nimrooz
Vol. 17, No. 836, June 3, 2005
سال هفدهم - شماره ۸۳۶ - جمعه ۱۳ خرداد ۱۳۸۴
محسن كردى
آن روزهاى خوب... ۱۰
غلط نكنم آنجا كه در آخر مطلب نوشتم «شب به خير لورا»، عده اى از هموطنان اهل لرستان نيز شب بخيرى گفتند و به رخت خواب رفتند. (خدا به خير بگذراند، اندفعه در مورد زنان كردستان دلسوزى كرديم كباب شديم ايندفعه لابد شوخى و در افتادن با لُرهاى پهلوان ما را خواهد چزاند!).
اعتماد بنفس
در خاطرات پيشين صحبت از كتاب «اعتماد بنفس» شد بد نيست در اين مورد نيز بگويم. اين كتاب را از نوجوانى قبلا در كتابفروشى ها و يا در بساط كتابفروشهاى دوره گرد بسيار ديده بودم. اما نزد خود ميگفتم كه اين كتاب بدرد آدمهاى ضعيف النفس كه اراده شان ضعيف است ميخورد نه ما كه خودمان يك پا اعتماد بنفسيم و تازه به ديگران نيز اعتماد بنفس ميدهيم. بسيارى را ميديدم كه اين كتاب را بر ميدارند و مشتاقانه نگاه ميكنند اما در مقابل سنگينى نگاه ديگران آنرا سر جايش ميگذارند. تا آنكه بعد از انقلاب در تهران يكى از همسايه ها كه مشغول اسباب كشى بود برخى كتابهايش را كه نياز نداشت حاتم بخشى كرد. همانطور كه مشغول انتخاب كتابهاى جالبتر بودم، چشمم به اين كتاب افتاد.
با بيعلاقگى آنرا برداشتم و مقدمه اش را نگاهى كردم. در آن لحظه نميدانستم كتابى كه در دست دارم مسير زندگى مرا تغيير خواهد داد و مرا تبديل به آدم ديگرى خواهد كرد.
نويسنده كتاب «ساموئل اسمايلز» بود. مترجم آن، «على دشتى» چيزى به اين مضمون در مقدمه اش نوشته بود؛ «من زندگى خود و آنچه را كه به آن رسيده ام را مديون اين كتاب هستم و براى همين و بخاطر آنكه ميخواستم جوانان كشورم نيز از اين نعمت بهره مند شوند تصميم به ترجمه آن گرفتم». ابروهايم بالا رفت. آنزمان البته على دشتى را چندان خوب نميشناختم. كمى ديگر از مقدمه و نيز يكى دو صفحه از درون آنرا مطالعه كردم و آنرا برداشتم كه هرگاه وقت كردم بخوانم. و اين ماند تا من به پايگاه اميديه منتقل شدم. با نبودن دوستان و اقوام و فاصله كوتاه محل كار تا منزل و در آن وانفساى نبود سرگرمى در اوايل انقلاب فرصت مناسبى براى كتاب خواندن فراهم ميشد كه من و همسرم توانستيم كتابهايى در زمينه تاريخ، داستان و رمان و سرگذشت مطالعه كنيم. تا آنكه يك روز نوبت به كتاب «اعتماد بنفس» رسيد.
نثر كتاب متعلق به دهه ها پيش و مطالعه آن بخاطر بكارگيرى وسيع لغات و عبارات مركب عربى براى من كه تا آنزمان فقط ترجمه هاى رمانهاى اروپايى و يا تاريخ و شرح حال و يا داستانهاى ايرانى را به فارسى ساده و روان خوانده بودم سنگين بود و به همان خاطر نيز مطالعه اش عقب افتاده بود. پس از مطالعه بناچار اولين صفحات كتاب بدليل تكرار كلمات، مفهوم و روح نهفته در نثر كتاب بدستم آمد و در ذهنم جاگرفت.
اولين نكته اى كه با خواندن صفحه هاى اول اين كتاب نصيب خواننده ميشود اين است كه مفهومى كه از عنوان كتاب در نظر اول بدست مى آيد ابدا به درونمايه كتاب نميخورد بلكه اين برداشت ثانوى پس از توضيح مقدمه است كه شخص را متوجه منظور على دشتى از انتخاب اين عنوان ميكند. به همين دليل بود كه در آن كتابفروشى هاى كنار خيابان مردم از خريد اين كتاب دورى ميكردند. بنظر ميآيد كه كسى كه اين كتاب را ميخرد لابد به لحاظ روانى آدمى ضعيف و بى اراده است و بخاطر مثلا ترس از اجتماع و يا اطرافيان نياز دارد كه با روشهايى اعتماد بنفس از دست رفته را بازيافته و مثل بقيه آدمهاى عادى به زندگى اش ادامه دهد. اما محتواى كتاب ابدا چنين چيزى را نمى گويد.
من اگر جاى على دشتى بودم عنوان كتاب را «كس نخارد پشت من» يا «شرح حال مردان موفق» انتخاب ميكردم. منظور على دشتى از «اعتماد» كه لغتى عربى است همانا «تكيه كردن» و «بنفس» همانا «بخود» است؛ «تكيه كردن به خود» يا «يارى به خود» كه بازهم عنوان جذابى براى يك كتاب بنظر نمى رسد.
لابد اگر اين كتاب را تابحال نخوانده ايد كنجاو شده ايد كه در اين كتاب چه چيز مهمى آمده است كه توانسته است زندگى كسى مثل على دشتى را تغيير بدهد. قبلا اين را بگويم كه در اين كتاب هيچ گونه دستورالعمل يا متدى يا دارويى براى حل مشكلات زندگى و موفقيت و رسيدن به اهداف و آرزوها ارائه نشده است. بسيارى كسان شايد اصلا نيازى به مطالعه اين كتاب نداشته باشند و ممكن است كه خود يكى از كسانى باشند كه بايد شرح حالشان در اين كتاب بيايد. اما بسيارى ديگر بايد اين كتاب را بخوانند.
به طور خلاصه اين كتاب شرح مشقات و زحمات شديدى است كه آدمهايى چه مشهور و چه گمنام در طول زندگى شان براى رسيدن به هدفى (كه شايد از ديد خواننده هدف بزرگى هم نباشد) كشيده اند و در اثر تلاش و كوشش و زحمت يا بقول دشتى «ممارست» به هدف شان رسيده اند. شرح حالهايى كه ويران شدن و دوباره ساختن خانه در سريال «خانه كوچك» كه قبلا ذكرش آمده است در مقابل مشقات و زحمات كسانى كه شرح حالشان مى آيد حقيقتا ناچيز است.
كتاب چيزى به جز شرح حال مخترعين، مكتشفين، پزشكان، محققان، چينى سازان و غيره و تلاشهاى بى پايان آنها براى رسيدن به هدف نيست. برخى مواقع آنقدر تلاش اين مردان و مشقاتى كه كشيده اند حيرت آور است كه انسان ميماند كه چنين اراده هائى پيدا ميتواند بشود. اينهمه رنج را داوطلبانه بردن براى رسيدن به يك هدف. آنهم هدفى كه شايد الزاما پول چندانى هم نصيب فرد نكند.
شخصا هربار كه اين كتاب را ميخواندم انرژى ام براى تلاش و حل مشكلات زندگى در وجودم چند برابر ميشد و متوجه ميشدم كه بسيارى از مشكلات زندگى كه بنظرم بزرگ و تعيين كننده مى آمدند در مقابل مشكلاتى كه ميتواند در زندگى انسان بوجود بيايد و انسان را تا مرز نابودى پيش ببرد حقيقتا ناچيز است. از آن پس وقتى امرى پيش مى آمد و كار به پيش نميرفت، قبل از آنكه كار را زمين بگذارم از خودم ميپرسيدم؛ «آيا تمام تلاشت را كردى و راههاى ممكن را رفتى كه نشد؟». اگر پاسخ مثبت بود آنگاه كار را زمين مى گذاشتم. آموختم كه جايى براى آنكه خود را در آينده ملامت كنم كه تمامى راهها را نرفته و تلاشها را به اندازه كافى نكرده ام باقى نگذارم. آموختم كه مشكلاتم را با صبر و تحمل حل كنم و نيز قدر بسيار چيزها را كه دارم بدانم. متوجه شدم كه بسيارى مسائل كه از نگاه من تا آن زمان مشكلات بغرنجى بنظر ميآمدند حقيقتا موضوعاتى نبودند كه انسان بخواهد بخاطرشان خود خورى كند. اگر آن مشكل راه حلى داشت كه با زحمت كشيدن قابل حل بود ديگر برايم زحمت كشيدنش مشكل نبود. همواره كارها و زحمات خود را با آن قهرمانان مقايسه ميكردم كه بخود اثبات كنم كه همچه زحمتى هم نميكشم. دنيا ميتواند بسيار سخت تر از آنى باشد كه دارم ميگذرانم. آموختم كه نگريستن به نيمه پر ليوان زندگى را خوش آيند تر مى كند.
نام انگليسى كتاب self help است كه براى هديه كردن به جوانان مناسب است. هر چند نميتوان انتظار داشت كه روى جوان امروزى نيز به همان اندازه اثر كند كه على دشتى آرزو داشت و روى جوانان قديم اثر ميكرد. البته، على دشتى با من بيش از ۷۰ سال اختلاف سن داشت با اين وجود من و او به لحاظ تربيت و نگاه به زندگى و تأثير پذيرى از اين كتاب بسيار به هم نزديك تر ميبوديم تا من و مثلا پسرم كه با من ۲۳ سال اختلاف سن دارد و در محيط سوئد و فرهنگ ديگرى پرورش يافته است. براى همين هم ممكن است كه فرزندان ما تاثيرى از اين كتاب نگيرند.
از جمله تاثيراتى كه اين كتاب بر من گذاشت، بدست آوردن اراده لازم براى خروج از كشور و رسيدن به يك كشور اروپايى بود. با توجه به تجربه تزريق يك انقلاب از خارج به داخل توسط خمينى، تصورم بر اين بود كه بار ديگر نيز ميتوان اين كار را انجام داد. ميدانستم كه نيروهايى در خارج كشور وجود دارند و ميتوان به آنها پيوست.
پس از شركت مسلحانه در انقلاب خود را در وضع بوجود آمده دخيل ميديدم و در پى جبران بودم. نه اينكه تمامى گناه انقلاب را بر دوش خود ببينم اما دستكم به اندازه يك تفنگ من نيز سهم داشتم. شايد احساسات انقلابى اوايل انقلاب و تفكرات ايده آليستى زيادى بر من تأثير گذاشته بود. وقتى به تركيه رسيدم با ديدن يك شماره از كيهان لندن در آنكارا نور اميد در دلم پيدا شد. پس از ورود به سوئد به شش ماه نكشيد كه متوجه شدم كه «در غرب خبرى نيست». همه يكديگر را بخاطر وقوع انقلاب ملامت ميكردند و دشمنى بين ايرانيان و بخصوص نيروهاى سياسى بيداد ميكرد. ايرانيان از هم فرار ميكردند كه كمتر يكديگر را عذاب بدهند. كسانى كه دچار اين وضعيت روانى نشده بودند تك و توكى بودند و من بيش از يكى دو نفر ملى گرا با فكر آزاد و مستقل و بدون وابستگى مريد و مرادى به شخص يا گروهى را در تمام جنوب سوئد نتوانستم بيابم. اگرچه احساس ميكردم كه نظام پادشاهى بهترين پاسخ براى ايران است اما هنوز افكارم انسجام لازم را نيافته بود و مشاهده سلطنت طلبانى كه مردم را بخاطر «نمك نشناسى» ملامت ميكردند حالم را بهم ميزد و اصلا نزديك شان نميرفتم. اما آن كتاب به من آموخته بود كه تا همه تلاشم را نكرده ام كار را زمين نگذارم. الان درست نزديك بيست سال است كه دارم تلاش ميكنم و از رو نرفته ام. هرچند تلاشم به اندازه روزهاى اول و يا تا همين ۲ سال پيش هم نيست.
بارى، پس از تاثيراتى كه از مطالعه آن كتاب گرفته بودم ظرف مدت كوتاهى تصميم به ترك كشور گرفتم و پس از فراهم آوردن مقدمات و نهادن هرچه كه داشتم براى همسرم، و بدون آنكه اقوام و فاميل را در جريان بگذارم، با هماهنگى قبلى با يك كرد كه در دوران بيكار شدنم از نيروى هوايى و كارگرى در كارگاه پيراهن دوزى با وى آشنا شده بودم به شهر سلماس و سپس يكى از دهات نزديك مرز رفتم و يك شب تا صبح را با كردهاى مرز تركيه اسب تاختم و خود را به تركيه رساندم. من بجز يك دست لباس (اوور كت و شلوار دولايه) و دو سكه بهار آزادى و چهار هزار تومان پول كه ميشد با آن يك سكه بهار آزادى خريد دارايى ديگرى به همراه نداشتم و هيچ پناهى و هيچ كسى را هم در خارج كشور نداشتم. اما در عوض اراده لازم را داشتم. با اين وجود اولين شبى كه در آنكارا در يك هتل بسر بردم يكى از تلخ ترين شبهاى زندگى ام بود. آن شب، در آن اتاق تنها، دلم سخت براى خاك ميهنم تنگ شده بود. همراه اولين جرعه چاى، خارى به گلويم خليده كه فرو دادن چاى در آن لحظه، و سپس هر خوردنى يا نوشيدنى ديگرى را تا سالها به كامم تلخ كرد. هرچند سالها بعد با عادت كردن به وضعيت ديگر مانند سالهاى اول اذيت نميشدم اما هنوز هم گه گاه بد جورى اذيت ميكند.
بارى، شش ماه بعد از خليدن آن خار به گلويم در سوئد بودم و دوماه پس از ورودم همسرم و آرش نيز به سوئد آمدند.

مقايسه گاه لازم است
امروز وقتى به آن سختى ها مينگرم، ميبينم كه دليل آن رنج بردن شايد نبود تجربه زندگى بوده است. رنج... پس آنها كه در زندانها شكنجه شدند و سالهاى جوانى را در زندان گذراندند چه بگويند؟ يا آن خلبانى كه ۱۷ سال از سالهاى جوانى را در عراق اسير بود. اگر دوسال زود تر به نيروى هوايى رفته بودم چه بسا من نيز با او هم سلول ميبودم. آن شش ماه در تركيه سخت گذشت. اما نه به سختى اى كه اكبر گنجى و يا ناصر زرافشان و ديگران گذراندند و ميگذرانند. نظير اين مقايسه ها، آن هنگام كه از بدى روزگار ميناليم ميتواند از سختى ها و تلخى هاى زندگى و مشكلاتى كه با آنها دست بگريبانيم بكاهد. بخصوص در اين خارج كشور و شرايط سخت ما نياز به اين مقايسه ها داريم. وقتى اين واقعيات را در نظر ميگيرم، گاهى اوقات ديدن حالات و شنيدن نظرات هم ميهنانم در سوئد بد جورى توى ذوقم ميخورد. من ايرانيان مقيم سوئد را مثال ميزنم چرا كه در اين محيط زندگى كرده ام و ميدانم كه دارم از چه چيزى سخن ميگويم. برخى از ما رفتار درستى در اين كشور نداريم. ما در اينجا خيلى حق و حقوق ميكنيم و خشتك نهادهاى دولتى را پايين ميكشيم كه «حق» مان را بدست ميآوريم. زبان مان يك متر بر سرشان در ادارات، نهادها و فرودگاهها و پليسهاى مرزى دراز است. و همين «ما» وقتى پايمان به فرودگاه در خاك وطن ميرسد و خشتك مان را درجا از پايمان پائين مى كشند دم نمى زنيم. هرجا كه از ما بخواهند مثل بچه آدم دست در جيب مان مى كنيم و «حق و حقوق» برادران را كف دست شان ميگذاريم. پولى كه بعنوان رشوه به او ميدهيم همان خشتكمان است كه ميدهيم او پائين بكشد. نميگويم كه وقتى به ايران بر ميگرديم يقه مأمور فرودگاه را بگيريم و حق و حقوق بكنيم، اين قابل فهم است. اما آنقدر آزاده باشيم كه قدر سوئد و نهاد هاى اين دولت را كه به ما پناه داده است بدانيم و همه اش زبان دراز و توقع نباشيم و اين را نيز به فرزندان مان بياموزيم.
در آمريكا كه جامعه و دولت ميزبان (ميزبان؟) انگشتش را هم براى تازه واردين تكان نميدهد بسيار كمتر گله و شكايتى از ايرانيان مقيم اين كشور شنيده ام. يا شكايت و توقع شان به اندازه اى نيست كه از ايرانيان مقيم سوئد.
وقتى پناهندگى من و چند نفر ديگر از هم ميهنانم از اهالى تهران و دهات كردستان توسط سوئد پذيرفته شد، آنها حتا بليط هواپيماى ما را نيز به آنكارا فرستادند و در سوئد، در فرودگاه دو اتوموبيل براى بردن ما منتظر بود. هر دونفر را در يك آپارتمان بسيار خوب سه اتاقه حدود ۸۵ متر با وسايل اوليه براى شروع زندگى جاى دادند. حتا در يخچال نيز ميوه و گوشت چرخ كرده و غيره را هم گذاشته بودند. حتا آنها كه خود را به طريقى به سوئد ميرساندند نيز از امكاناتى اگر نه به اندازه ما پناهندگان سهميه سازمان ملل اما با استانداردى قابل قبول برخوردار ميشدند. اولين سخن نامربوط را از زبان يك هوادار فعال مجاهدين كه چندماهى قبل از ما به آنجا رسيده بود شنيدم؛ «زياد بابت اين امكانات از سوئدى ها متشكر نباشيد، اينها دارند بخشى از پول نفتى را كه از ما غارت كرده اند مثل سگ جلوى مان مياندازند». آن زمان هنوز فكر ميكردم آنها كه اين حرفها را ميزنند حتما مطالعه كافى دارند كه اينگونه ميگويند اما بازهم نميتوانستم سخن شان را دربست بپذيرم. البته اگر تجربه امروز را از ميزان «عقل و آگاهى» فعالين سياسى ميداشتم برايش ميشكافتم كه مزخرف ميگويد...مزخرف!
تجربه امروزم به من آموخته است كه برخى كسان اصلا متوجه اهميت سخنى كه ميگويند و تاثيرى كه اين حرفها بر شنونده مينهد نيستند. ممكن است اين حرف او فقط يك رجز خواندن باشد اما شنونده ممكن است آنرا جدى بگيرد. چه بسا رفتار زشت ايرانيان در سوئد در اوايل كار ناشى از همين طرز فكرها بوده باشد. اينهمه اعتماد به نظرات خود داشتن و حتا درصد كوچكى احتمال اشتباه را در نظر نگرفتن همان افراط و تفريط و عدم رعايت اعتدال و هراس آور است.
بسيارى از ايرانيان مقيم سوئد گويى طلب پدرشان را از سوئدى ها دارند. نميخواهم بگويم همه، اما هنوز هم بسيارى هم ميهنان ما طورى از جامعه ميزبان سخن ميگويند كه اگر ما جاى سوئدى ها بوديم و اين حرفها را در قبال مردم دوستى و انسانيت مان ميشنيديم پس گردن اين «پناهندگان» نمك نشناس را ميگرفتيم و با اردنگى راهى همان جايى ميكرديم كه بايد باشند. خجالت هم نمى كشند. تشكرى اگر ندارند، دست كم طلب پدرشان را نبايد از سوئدى ها داشته باشند. سوئدى حتا اگر نفت شان را بالا ميكشد، با معاملاتى ثروتهاى كشورشان را «غارت» ميكند (چه مزخرفاتى!) باز هم اجبارى ندارد كه خانه گرم و پول براى گذران زندگى به پناهنده ايرانى بدهد. اين سرى هم ميهنان ما يادشان ميرود كه خودشان با همزبان و هم فرهنگ افغانى شان در ايران چه رفتار تحقير آميزى داشتند. وقتى در سوئد به يك اداره ميرويد طرف از پشت ميزش بلند ميشود ميايد جلو، با شما دست ميدهد كه؛ «چه كارى از دست من بر ميآيد». و آخر سر آنچه كه وظيفه اش است بدون آنكه اخم كند يا ترش كند يا... را انجام ميدهد و يك ورقه هم در اختيارتان ميگذارد كه اگر از تصميمى كه آن اداره ميگيرد نا راضى هستيد به اين مرجع ميتوانيد شكايت كنيد. اين را بهمراه ساير امكانات كشور سوئد بگذاريد كنار رفتار با ارباب رجوع در ايران، بگذاريد كنار دهان بوئيدنها، بگذاريد كنار تن فروشى كودكان، بگذاريد كنار مردمى كه در بمب گذاريها در عراق و پاكستان تكه تكه ميشوند، در اين دنياى پر از نابكارى آيا فقط شهروند سوئد بودن يك نعمت نيست؟ بسيارى فكر ميكنند كه «عزت نفس شان» بالاتر از اين حرفهاست كه بخواهند مانند اين نگارنده «نديد بديد» با نوشتن اين حرفها اينگونه خود را در مقابل سوئدى ها «كوچك» كنند. به روى خود نياوردن اين حقايق هرچه كه باشد نه عزت نفس است و نه نشانه بزرگ منشى. اينگونه اشخاص از عزت نفس و بزرگ منشى فقط ادعايش را دارند. عزت نفس و بزرگ منشى شان را بايد بهنگام روبرو شدن با برادران متصدى امور در ايران و به التماس افتادنهايشان محك زد.
يك سوئدى متصدى امور ممكن است از شما خوشش نيايد، حق اوست كه در دل از شما خوشش نيايد، اما حق ندارد اين احساس را به شما بروز دهد و نميدهد. او ذره اى از انجام وظيفه اش در حق شما كم نميكند. ممكن است حتا سوئدى هاى روانى هم پيدا بشوند كه آدم را اذيت بكنند (من شخصاً هرگز برخورد نكرده ام)، كدام جامعه است كه آدم عقده اى، راسيست و روانى نداشته باشد؟
ما «آريايى ها» بهتر است زياد از راسيسم حرف نزنيم. ما يك حماسه از برترى نژادمان سروده ايم و به آن افتخار مى كنيم كه نامش شاهنامه است. اما آيا كسى را در سوئد روانى تر از آن مأمور داخل فرودگاه مهرآباد با آن ريش و قيافه منحوسش ميتوان يافت؟ مشكل روانى تنها به «آن مأمور فرودگاه» ختم نميشود. «آن مأمور» شروع است و در تمام مدتى كه در ايران هستيد با بدترين برخوردها و تبعيض ها و رشوه گيرى ها وغيره روبرو ميشويد كه آرزوى بازگشت به خارج را ميكنيد. برخى دوستان به من گفته اند كه وقتى پس از سفرى يكماهه به ايران به سوئد بازگشته و قدم به فرودگاه سوئد گذاشته اند با ديدن مأموران سوئدى خواسته اند روى آنها را ببوسند.
سوئدى ها اصولا مردمان ديرجوشى هستند، حتا با خودشان و همسايگان شان دير ميجوشند و پس از جوشيدن هم سالى يكى دوبار زوركى به ديدن هم ميروند. ما ايرانى ها كه در ايران عشق رفت و آمد با همسايگان بخصوص اگر خارجى بودند را داشتيم اينجا انتظار داشتيم كه همسايه سوئدى مان ما را هر شب جمعه به يك آبگوشت بزباش دعوت كند و چون نكرد بد جورى توى ذوق مان خورد و طرف شد راسيست و نژاد پرست!
من در اين جامعه زياد گشته ام. آرى، در اينجا در شرايط مساوى ممكن است شغل را به يك سوئدى بدهند و در نهايت يك سوئدى امكان برنده شدن در بسيارى موارد را بيشتر دارد. اين امر در بسيارى از جوامع طبيعى است. درست برعكس ما ايرانى ها كه خيلى حق افغانى هاى پناهنده و هم فرهنگ مان را در ايران رعايت مى كنيم و در كارخانه ها و ادارات مشاغلى درخور به آنها ميدهيم! سالهاى اول كه به سوئد آمديم يك خانم ايرانى تازه وارد كه در ايران معلم بود در ساختمان كنارى همسايه مان شد. يك روز كمى ناراحت آمد به خانه ما و گفت الان ديدم يك دختر سوئدى مثل دسته گل دارد راهرو و راه پله چند طبقه ساختمان ما را نظافت ميكند. خجالت كشيدم، ميخواستم بروم و وسايل نظافت را از دستش بگيرم و خودم تميز كنم.
هرچه برايش توضيح ميداديم كه كه او حقوق ميگيرد بازهم ناراحت بود و ميگفت؛ «آخه زشت است به ما پناه داده اند و راهرو هايمان را هم آنها بيايند تميز بكنند؟». همين خانم چند ماه نگذشته بود كه از ديگران ياد گرفته بود كه به برخى از اعضاى بدنش بگويد كه بعلت بد بوئى به دنبالش نيايد و براى آن «دسته گل» سوئدى پشت چشم نازك ميكرد و با غر و لند به جان سوئدى هاى سوسيال افتاده بود كه «كو سير و عدس؟».

ناسپاسى ها
امروزه بسيارى از ايرانيانى كه خود را با فرهنگ كشور سوئد وفق داده و آنرا درك كرده اند به هر كجا كه استحقاقش را داشته اند رسيده اند. ايرانيان را ميتوان در مشاغلى مانند مديريت و كارمندى بخش دولتى و يا خصوصى ديد. البته در مقايسه به نسبت ايرانيان مقيم آمريكا، ايرانيان مقيم سوئد كمتر در اين موارد پيشرفت داشته اند. با اين وجود چند تايى را خودم شخصاً ميشناسم كه آنقدر زرنگ بوده اند كه در ميان نامزدهاى سوئدى و غير سوئدى رقيب شان به مديريت بخش برگزيده شده اند. نسل دوم ايرانيان در اين كشور بسيار كمتر احساس تبعيض ميكنند. بيشترين آسيب را بچه هائى ميبينند كه والدين شان در خانه تا توانسته اند از سوئدى ها و جامعه سوئد و «ظلمى» كه اين جامعه به آنها روا داشته است بد و بد و بد گفته اند. خوب معلوم است كه فرزندى كه اين حرفها را از كودكى ميشنود قبل از ورود به جامعه به پيش فرضهاى ناخوشايندى مسلح شده و هر مشكلى كه بطور طبيعى در هر جامعه اى وجود دارد را سدى در مقابل خود ميبيند كه نه به دليل تنبلى يا عدم توانايى خود او بوجود آمده بلكه فقط به دليل تبعيض و راسيسم بوجود آمده است. عجيب اينكه والدين نيز نظر فرزندشان را ميپذيرند بدون آنكه توجه كنند كه اين هم نظرى اگرچه عقده هاى خود آنها را تسكين ميدهد اما فرزندشان را بطرف مشكلات آينده با اين جامعه سوق ميدهد. اين كودك در مدرسه دچار مشكل ميشود و دير نيست كه عكس و نامش برود جزو جوانان شرور در ليست پليس. والدين ايرانى بايد توجه داشته باشند كه جلوى توقعات بيجاى شان را بگيرند يا دست كم غر و لندهاى شان را جلوى فرزندان شان مطرح نكنند تا ذهن بچه ها مشوب نشود و مانند خود آنها دچار مشكل نشوند. منظورم اين نيست كه به بچه ها بگوييم كه جلوى سوئدى دولا راست بشوند و اگر ظلم ديدند خاموش بمانند (والله من كه تابحال ظلمى از اين جامعه نديده ام). نمك شناسى يعنى اينكه به بچه ها ياد بدهيم كه با كار كردن و مفيد بودن ما نيز يك شهروند صميمى اين كشور باشيم و سهمى در چرخاندن اين جامعه داشته باشيم. با كمال ميل كار كنيم و اصلا از ميزان بالاى ماليات در اين كشور گره به ابرو نياوريم و غر نزنيم. آنقدر ميماند كه يك زندگى خوب را بشود با آن گرداند.
به بچه هاى مان بگوييم كه قدر آنچه را كه دارند بدانند. به آنها بگوئيم كه كم نيست دختر شانزده ساله هم سن آنها در ايران كه ميتواند رئيس يك باند خلافكار باشد. كافيست صفحه حوادث همين نيمروز را برايشان بخوانيد و بگوييد كه حتى فرزندان متمولين در آن كشور نيز بخاطر خراب شدن جامعه دچار مشكل هستند و اگر در ايران بودند ممكن بود كه آنها نيز به همان راه بروند. پس قدر جامعه سالم اينجا را بدانند و از امكانات تحصيلى كه هر جوان ايرانى آرزويش را ميكند استفاده كنند.
خوشبختانه امروزه مشكلات بسيار كمتر شده و فرزندان ايرانيان نيز كمتر مشكل دارند. بسيارى از فرزندان ايرانيان با خانواده دوستان سوئدى شان نيز رفت و آمد دارند و با آغوش باز خانواده هاى سوئدى روبرو ميشوند و كم پيش نميآيد كه بچه هاى سوئدى يا ايرانى تا چند روز را در خانه يكديگر ميگذرانند. اينگونه روابط بين خود سوئدى ها كمتر برقرار است.
تا قبل از سالهاى ۹۰ اگر به درخواستهاى پناهندگى بجاى مثلا سه ماه، ۵ ماهه پاسخ مثبت ميدادند ملت پشت چشم نازك ميكردند كه؛ «فلان فلان شده ها چه مرگشان بود كه اينقدر لفتش دادند؟». مردم پر بودند از توقع و ناسپاسى و غرو لند به سوئدى ها و همين حالت به ديپريشن و نارضايتى از زندگى منجر ميشد. اما از وقتى كه سخت گرفتند، و ايرانى براى گرفتن پناهندگى مجبور به اعتصاب غذا و خودكشى و دوختن لب و تحصن شد، ديگر كسى ديپرشن نگرفت و مدرك پناهندگى را فرد بر چشم ميگذارد و برايش جشن و پارتى ميگيرد و بعدها هم بندرت ميشود كه غر بزند يا دچار ناراحتى هاى روحى و ديپرشن بشود و يا از فرصتهاى كارى و شغلى استفاده نكند. چرا بايد اينگونه باشد كه حتا سوئدى ها هم بفهمند كه در مورد ما بايد به مرگ بگيرند؟
و سخن آخر را از يك پزشك بشنويم. يكى از بهترين گفته هائى كه در عمرم شنيده ام و هرگز فراموش نخواهم كرد و در كليه مراحل زندگى پيش چشم خواهم داشت. با تامل در اين گفته، حقيقتا ميتوان قدر زندگى را بهتر دانست و نيز از آنچه كه هستيم و داريم هم احساس رضايت و هم لذت كنيم. اين پزشك ميگفت؛ «هركس در دنيا آرزويى دارد، پول، ثروت، مقام، برنده شدن در مسابقه، رسيدن به دختر دلخواه يا مرد دلخواه ووو... اما كسى كه مريض است، حتا اگر بيشترين ثروتها را هم داشته باشد، تنها يك آرزو دارد كه حاضر است تمام ثروتش را هم براى آن بدهد؛ سلامتى!». بارها بر اين گفته آفرين گفته ام. چه بسيار انسانها كه نميدانند كه چه ثروتى را در اختيار دارند. اگر سلامتى داريم، همه چيز داريم. اگر بچه هاى مان سلامت هستند، ثروتمنديم. اگر فرزندمان از يك چشم نا بيناست، نيمى از ثروتش را هنوز دارد و اگر از يك پا در رنج است، پاى ديگرش بخش ديگرى از ثروت اوست. و اگر سالم و سلامت است، همين كه سلامت است، نگاه كردنش لذتى دارد كه با هيچ ثروتى اندازه گرفتنى نيست.
حيف نيست كه بسيارى با حرص و ولع بخاطر در آوردن چندر غازى بيشتر و افزودن به مساحت خانه و يا اتوموبيل يا مبلمان و فرشى بهتر بجاى بودن در كنار فرزند و صرف وقت با آنها وقت خود را به كارهاى طاقت فرسا ميدهند؟ ساعات بزرگ شدن فرزندان تكرار شدنى نيست. نبايد روند طبيعت را كه تأكيد بر تحكيم روابط خانوادگى است فداى يك دست مبلمان بهتر، يا اتومبيل بهتر كرد. يا اگر ناچاريم، وقتى براى آن بگذاريم، ۲ سال، ۵ سال. اما زمانى بايد دست از اين «تلاش» كه انسان را به خدمت كار و درآمد ميگيرد، درحاليكه كار و در آمد بايد براى انسان باشد برداريم و به آنچه داريم رضايت دهيم و به خود و خانواده بپردازيم. چه بسيار خانواده ها كه بخاطر كسب درآمد بيشتر از هم پاشيد. ظاهرا كسب درآمد بيشتر بايد به خدمت خوشبختى خانواده در ميآمد اما در عمل آنرا از هم پاشيد. اينها نيست مگر اندازه را نگه نداشتن. يك مقدار كمتر، اما حفظ خانواده و خوشبخت تر.
mohsenkordi@yahoo.com

صفحه اول
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
خواندنى ها
اينترنت و وبلاگ
مقاله ها
جدول
گزارش
گفتگو
بازتاب
خبرهاى جهان
خبرهاى ايران
خاطرات
از لابلاى متون
تحقيق
با نيمروز
مقاله هاى ايران
خبرهاى كوتاه
آخر هفته
حوادث
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   اقتصادى   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   خواندنى ها   • 
•   اينترنت و وبلاگ   •   مقاله ها   •   جدول   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   • 
•   خبرهاى جهان   •   خبرهاى ايران   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   تحقيق   •   با نيمروز   • 
•   مقاله هاى ايران   •   خبرهاى كوتاه   •   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •