Nimrooz
Vol. 17, No. 836, June 3, 2005
سال هفدهم - شماره ۸۳۶ - جمعه ۱۳ خرداد ۱۳۸۴
من توى دهن هخا مى زنم
اين اظهارات گهربار مربوط به برنامه ۱۹ مى (مطابق ۲۹ ارديبهشت) بود كه مجددا روز دوم خرداد از تلويزيون هخا پخش شد. جز پرانتز ها من هيچ دخالتى در گفته هاى سعيد شميرانى نكردم.
اگر هخا دائى جان ناپلئون باشد، بى شك سعيد شميرانى مش قاسم اوست.
گابريل گارسيا ماركز
تا امروز ما موفق شديم كه چند حسنى را كشف و به ملت ايران معرفى كنيم: آيت الله حسنى اول نور چشم همه خردمندان جهان، معروف به اصل جنس. حسن عباسى معروف به حسنى دوم، هخا معروف به حسنى سوم، كوچك زاده نماينده مشنگ مجلس معروف به حسنى چهارم... جنبش هخاشناسى در هفته گذشته وارد مرحله نوينى از هخانوردى شد. من در جريان تماشاى كاملاً اتفاقى تلويزيون هخا با موجودى به نام سعيد شميرانى آشنا شدم. تمام متنى كه مى خوانيد حاصل يك ساعت گفتگوى تلفنى سعيد شميرانى با چند نفر مخاطب تلويزيونى هخا تى وى بود. من چون بعد از رد صلاحيت حاجى بخشى قصد دارم در انتخابات شركت نكنم، احساس مى كنم همه بايد دست به دست هم دهيم و روز ۲۶ خرداد به نداى هل من هخا ى تلويزيون مذكور پاسخ داده و با قمه هاى مان براى استقرار دموكراسى و نابودى تونى بلر و اروپا و شيراك بى شرف وارد صحنه شويم.
آقاجان! فرض كن يه دزد اومده توى خونه تون داره به خواهرت تجاوز مى كنه، تو نبايد تكون بخورى؟ من دارم بهت مى گم دزد اومده. شما تو تهران دوازده ميليون هستين، من مى گم فقط دوميليون بياين بيرون. مگه حرف بدى مى زنم؟ يعنى داره به خواهرتون تجاوز مى شه، نمى خواين بياين بيرون؟
(تلفن زنگ مى زند): سلام، از كجا زنگ مى زنيد؟
تلفن كننده: از كاليفرنيا.
(تلفن را قطع مى كند): آقايون! خانوما! فقط از ايران زنگ بزنيد. فقط از تهران تماس بگيريد. ببين داداش! من مى گم بريزين خيابون. ما وقتى تهران بوديم وقتى مى رفتيم دعوا اگر كسى به ما فحش خواهر و مادر مى داد انرژى مون ده برابر مى شد، مى زديم با چاقو خط خطى اش مى كرديم. من مى گم حالا كه داره به خواهرتون توى اون اتاق تجاوز مى شه، بريزين بيرون، حرف بدى مى زنم؟
(تلفن زنگ مى زند): سلام آقا سعيد، من مى خواستم بهت بگم مبارزه تو ادامه بده، ما پشتت هستيم، تو فقط به ما راهكار بده، همين.
سعيد: ببين داداش! راهكار من اينه. بذار يه مثال بزنم، اينجا نديدى وقتى مى رى ديسكوتك صدنفر وايستادن هيشكى نمى ره برقصه، فقط لازمه دو نفر برن شروع كنن به رقصيدن، اونا كه رفتن وسط برقصن اونجا مى شه غلغله، ديگه جاى سوزن انداختن نيست. راهكار اينه، بايد اول برين تو خيابون. لس آنجلس رو ولش، از حالا به همه تون گفته باشم، روز ۲۶ خرداد ساعت ده صبح همه بيان بيرون، دخترها بدون حجاب، همراه برادرها و بچه محل ها بياين بيرون، ببينم كى جرأت مى كنه با شما طرف بشه؟ اين راهكار منه.
(تلفن زنگ مى زند): از كجا زنگ مى زنى؟
تلفن كننده: از كاليفرنيا
سعيد گوشى را قطع مى كند، ادامه مى دهد: آقايون، خانوما، فقط از ايران زنگ بزنين، من به تلفن كاليفرنيا جواب نمى دم.
(تلفن دوباره زنگ مى زند) آقا سعيد گوشى را برمى دارد: از كجا زنگ مى زنى؟
تلفن كننده: از لندن
گوشى را قطع مى كند: هى لندن، هى كاليفرنيا، فقط از ايران زنگ بزنين.
(تلفن دوباره زنگ مى زند) آقا سعيد گوشى را برمى دارد: از كجا زنگ مى زنيد؟
تلفن كننده: من از ايران زنگ مى زنم، ما مى دونيم كه بايد ساعت ده صبح ۲۶ خرداد بيائيم توى خيابون، ولى نمى دونيم كدوم خيابون بايد بيائيم، به ما بگين كدوم خيابون؟
آقا سعيد: كدوم خيابون؟ همون خيابون خودتون. شما با خواهرتون كه بايد حجاب شو ورداره مى آئين توى خيابون، هر كى توى خيابون خودش، با بچه محل ها، قبلش هم بايد با گچ روى خونه مزدورهاى رژيم علامت بزنيم كه همون روز ترتيب همه شون رو بديم.
تلفن كننده: چشم، اينشاءالله مى آئيم...
آقا سعيد (عصبانى مى شود): مى گى اينشاءالله، اينشاء الله كدومه؟ چرا نمى فهمين، من مى گم مادرتون رو جلوى خودتون تيكه تيكه كردن شما مى گى ايشاء الله، سر پدرتون رو با تبر قطع كردن، شما مى گى اينشاءالله؟ ايشاءالله كدومه؟ بايد برى، به اميد خودت بايد برى، نه به اميد لس آنجلس.. به اميد خودت بايد برى (آقا سعيد از فرط عصبانيت صدايش مى گيرد و سرفه مى زند) ... چرا نمى فهمين! دارن توى سلول زندان به خواهرتون تجاوز مى كنن، شما مى گين ايشاء الله... بس كنين اين ايشاء الله رو. تو بايد برى ايران رو بسازى، وقتى ايران رو ساختى مثل اينكه شرف تو ساختى، ناموس ات رو ساختى... مى گى ايشاء الله. ايشاء اللهى وجود نداره، بايد برى
(تلفن كننده از ترس گوشى را قطع مى كند، آقا سعيد ادامه مى دهد): بگيريد اينا رو، با چه زبونى بگم؟ بايد اينا رو همه شون رو بگيرين. ما حتما پيروزيم (فرياد مى كشد): مى خوام ببينم كسى جرأت داره به شما حرف بزنه؟ بايد بياييد بيرون. اون يكى مى خواد درس بخونه. تف به گور اون درسى كه دارى مى خونى! گور پدر اون درس! مى خواى درس بخونى چى بشى؟ آخرش مى خوايى دلال بشى ديگه؟ مى خواى برى جيب مردم رو خالى كنى. (در اينجا ياد خاطرات جوانى اش مى افتد) مگه نمى بينين، هر كى درس خونده رفته توى خود رژيم، مى خواى برى توى رژيم؟ مگه اونايى كه درس خوندن چى كار كردن كه تو مى خواى درس بخونى؟
(تلفن زنگ مى زند) سعيد با عصبانيت گوشى را برمى دارد: از كجا زنگ مى زنى؟
تلفن كننده (با ترس): از كانادا
گوشى را قطع مى كند و با خودش دعوا مى كند: اه! از كانادا، از لندن، از كاليفرنيا، فقط از ايران زنگ بزنين. من توى اين حرف هائى كه مى زنم رحم و مروت حاليم نيست، وقتى مى گم از ايران قطع مى كنم.
(تلفن زنگ مى زند): از كجا زنگ مى زنى؟
تلفن كننده: از اهواز زنگ مى زنم (سعيد جان خوشحال مى شود)، آقا سعيد! ما همه گوش به فرمان شما هستيم و روز ۲۶ خرداد هم مى آئيم خيابون، ولى مى خواستم ببينم اگر ۲۷ خرداد اين انتخابات در كمال آرامش برگزار شد، شما با چه رويى باز هم مى آيين توى تلويزيون؟
سعيد: روز ۲۶ خرداد اين حكومت مى ره، وقتى اين حكومت بره كه فرداش انتخابات برگزار نمى شه...
(تلفن زنگ مى زند): از كجا زنگ مى زنيد؟
يك تلفن كننده زن: من از تهران زنگ مى زنم، ما خيلى خوشحال شديم كه شما گفتيد از يك خانواده مذهبى هستيد و در جبهه بوديد، ما هم خانواده مذهبى هستيم و از اينكه شما مى خواهيد بياييد ايران خيلى خوشحاليم، اينشاء الله به اميد پيروزى اسلام كه شما مى آييد.
(تلفن قطع مى شود، سعيد بهت زده است و نمى داند بايد چه بگويد، ادامه مى دهد): شما مردم بايد روز ۲۶ خرداد بياييد بيرون و حق تون رو از اين انگليسى ها بگيريد. تك تك بچه هاى ايران رو در اروپا تيكه تيكه كردن. بابا من چه جورى بگم! ما با اروپا طرفيم، ما بايد با اروپا بجنگيم. (دنبال راه حل مى گردد) پس اين همه فيلم مى سازن براى چيه؟ عيسى رو براى چى كشتن؟ محمد رو براى چى كشتن؟ موسى رو براى چى كشتن؟ شما بريد سينما اين فيلم عيسى رو ببينين آدم جيگرش كباب مى شه. اون وقت شما همين جورى وايستادى دارن توى اون اتاق به خواهرتون تجاوز مى كنند (فوبياى تجاوز به خواهر در آقا سعيد شديد است)، دارن شما رو تيكه تيكه مى كنن، باز هم مى گين ايشاء الله؟ ايشاء الله كدومه؟ (يادش مى رود كه موضوع انشاء الله تمام شده بود) اصلا شما براى چى مى رين سينما؟ (يادش مى رود كه خودش براى ديدن فيلم عيسى سينما رفته بود) شما نبايد برين سينما. سينما همين زندگى شماست. بذار بگم. اگر همين آقايون دكتر مهندس و فكل كراواتى نبودن هم اون دكتر مصدق زندگى شو كرده بود، هم اون شاه فقيد. اى فكل كراواتى ها! ديگه بس كنيد. نسل جديد ديگه اين چرت و پرت ها رو نمى خواد. نسل جديد از مصدق و شاه فقيد (فكر مى كند نام خانوادگى شاه فقيد است) و بابك خرم دين مجسمه درست مى كنه، عوضش عكس اسكندر مقدونى و خمينى رو مى زنه به ديوار بهش سنگ مى زنه (نسل جديد را در اين حالت تصور كنيد). بايد بلند شيد (سعيد فرياد مى زند و بشدت عصبى شده است): تا كى مى خواى بشينى؟ تا كى پول و زن؟ تا كى مى خواى بشينى ويسكى تو بخورى و بگى گور باباى ايرانى؟ آقاى فرانسه! آقاى انگليس! آقاى آلمان! دست از سر مردم من وردارين! نفت ما رو مى برين، دختر هاى ما رو مى برين، اسم ما رو هم مى ذارين تروريست؟ شما كثيف ترين انسانهاى دنيا هستين. مردم ايران شريف ترين مردم دنيا هستن. مردم ما آبگوشت مى خورن، شما اينو نمى فهمين. شما بودين كه ايدز رو به ايران آوردين. شمائيد كه به زندونى سياسى آمپول مى زنيد روانش مى كنيد (احتمالا منظورش اين است كه روانى اش مى كنيد).
مشكل مردم ما مذهب نيست، بخدا نيست. هنوز مردم ما مى گن ياعلى و انرژى مى گيرن. مشكل ما آلمانه، مشكل ما انگليسه، مشكل ما فرانسه است (فقط همين سه كشور)، فرانسوى ها با تانك از روى بدن مردم ليبى رد شدن (منظورش احتمالا ايتاليايى هاست). من ديگه اجازه نمى دم اسم ايرونى خراب بشه. اگه لس آنجلسى ها مى خوان اسم ايرونى خراب بشه، برن برن تا صبح!
هى مى گن اسلام در خطره، اسلام در خطره، كجا اسلام در خطره؟ اگر جرأت دارى برو اينو عربستان بگو. اگر وجود دارى برو عربستان. چرا گير دادى به ايران (در اينجا آقا سعيد يادش مى رود كه دارد با حكومت حرف مى زند يا با اروپا يا با بينندگان تلويزيون) من در اينجا در درجه اول به اروپا مى گم نه به جمهورى اسلامى. انگليس و فرانسه و آلمان تا دين شون رفته براى ايران (اين جمله را سعى كنيد بفهميد.)
(تلفن زنگ مى زند): سلام، من مى خواستم ببينم آقاى هخا كجاست؟
آقا سعيد: هخا رفته واشنگتن تا پس فردا برمى گرده.
تلفن كننده: من مى خواستم ببينم اين پولى كه از ما گرفته چى مى شه...
(تلفن را قطع مى كند): بابايى! بس كن! كى پول گرفته؟ اين حرف ها چيه مى زنى؟
(تلفن زنگ مى زند): سلام آقا سعيد من از ايران زنگ مى زنم، مى خواستم بگم اميدوارم در اين راه تون موفق بشين....
آقا سعيد عصبى مى شود: منظورت چيه؟ چرا مى گى راه تون؟ مگه راه من و تو فرق مى كنه؟
تلفن كننده (با ترس): بله، درسته...
آقا سعيد: من مى گم راه من و تو با هم فرقى نداره، مى فهمى؟ اى اروپايى ها! تف به شرف تون...
(تلفن زنگ مى زند، تلفن كننده اندكى حالت ترياكى ها را دارد): آقا سعيد! ما چون در تلويزيون ايران نمى تونيم با اين آخوندها حرف بزنيم، مجبوريم با رسانه هاى خارجى مثل شما حرف بزنيم... ببين آقا سعيد مى خوام بهت بگم، من اگر اوضاع عوض بشه نقشه كشيدم با چند تا از بچه ها قمه هامون رو ورداريم و همه شون رو تيكه تيكه كنيم. اول از همه اون شمشيرى رو در زندان رجايى شهر كه دويست تا ضربه شلاق به من زد. من خودم مى رم دنبالش تيكه تيكه اش مى كنم... من خودم ديدم توى زندان دخترگى زن مردم رو برداشت، واسه چى دخترگى زن مردم رو برمى دارين؟ روز بيست و ششم من و بچه هاى نازى آباد با قمه هامون مى ريم خيابون...
آقا سعيد: آره داداش! از قمه ات مراقبت كن! اگر اينا نرفتن قمه ات رو بيار بيرون. مرد اونه كه حق اش رو بگيره. مرد اونه كه از ناموس اش مراقبت كنه. مرد اونى يه كه وقتى مى بينه دارن به دخترى تجاوز مى كنن خرخره اونا رو بگيره (سعيد داغ مى كند) مرد باش! تختى وقتى رفت به زلزله زده ها كمك كنه رفت توى خاك و خل، تختى چيزى نداشت. اگر تختى زنده بود الآن شاهرگ اينا رو مى زد.
(تلفن زنگ مى زند): آقا سعيد من از شهرستان زنگ مى زنم، توى شهرستان ما روز بيست و ششم هيچ خبرى نمى شه، من مى رم تهران. تو شهرستان ما مردم راضى اند. شما فقط به ما بگين وقتى مى رم تهران برنامه چيه؟
آقا سعيد: ما الان نمى تونيم برنامه ها رو بگيم، چون لوث مى شه. دو سه روز قبل برنامه رو مى گيم...
(تلفن زنگ مى زند): آقا سعيد! مى خواستم بگم اين آدمهايى كه با شما حرف مى زنن خيلى آدم هاى رذل و بى شرفى هستن، اينها خجالت نمى كشن مى آن جلوى زن و بچه مردم از خواهر و مادر خودشون حرف مى زنن. من به همين دليله از شما خوشم مى آد (سعيد نمى داند منظور تلفن كننده چيست، بهت زده است): من فكر مى كنم شما در نهايت رذالت هستيد، شما پست ترين آدم هستيد، شب تون بخير. (تلفن قطع مى شود، سعيد متوجه موضوع نشده است)
آقا سعيد ادامه مى دهد: من مى گم اگه ميهنت رو دوست دارى، اگر به پدر و مادرت احترام قائلى بپاخيز. اين كار رو بعد از انقلاب با شما كردن، با شما نسل (نسل را با تأكيد مى گويد، احتمالا منظورش از نسل همان ازگل است) ... ولى من به شما نشون مى دم، اگر ببينم دنبال دختر همسايه من افتادى بى ناموست مى كنم. اين كارى يه كه من از بچه هاى تهرون مى خوام. البته منظورم اين نيست كه توى شهرستان هيچ كارى نكنيد. توى شهرستان هم هركارى مى تونين بكنين.
(تلفن زنگ مى زند): آقا سعيد! واسه چى خودتو ناراحت مى كنى؟ اونى كه بهت زنگ زده يا سپاهى يه يا نظامى...
سعيد: ببين داداش! ما توى جنگيم. الآن هر دوتامون اسلحه دست مون هست، من و اونا، روبروى هم وايستاديم، هركى زودتر اسلحه شو بكشه مى زنه...
(تلفن زنگ مى زند): من رو هشتاد ضربه شلاق زدن بخاطر شرب خمر
سعيد: بخاطر چى؟
تلفن كننده: بخاطر شرب خمر (سعيد متوجه نمى شود) بخاطر مشروب خوردن...
آقا سعيد: نوش جونت اون مشروبى كه خوردى، ولى اينو بدون وقتى اينا رو گرفتيم تك تك شون رو شلاق مى زنيم، تك تك شون رو... روز انتقام نزديكه. پيام من به زن و بچه اين مزدورهاى انگليسى و اروپايى اينه، ما حساب همه شما رو مى رسيم. اگر اون روز تسليم نشيد به بچه هاتون هم رحم نخواهيم كرد. اگر تسليم مردم ايران نشيد، اگر بخواهيد نقشه بكشيد به بچه ها و نوه هاتون هم رحم نخواهيم كرد (سعيد بكلى كنترلش را از دست داده است) اينو به شما قول مى دم.
يك زن از تهران زنگ مى زند: درود به شرف تون! (آقاى باشرف همين الآن داشت بچه و نوه مردم را تكه تكه مى كرد) درود به مادرى كه پسرى مثل تو داره، من دارم دو ساعته زنگ مى زنم، ما ۲۶ خرداد همه مون مى آئيم بيرون.
سعيد: ببين! برنامه اينه. روز ۲۶ خرداد از در كه مى خواين بيايين بيرون همه تون حجاب تون رو ور مى دارين، جلوى در خونه تون همه مفسرين خارجى هستند (منظورش خبرنگاران است) شما شعار مى دين مرگ برخمينى (احتمالا هنوز خبر مرگ خمينى را به آقا سعيد نداده اند)، مى گين مرگ بر رژيم استبدادى، شما پيروز مى شين.
زن تلفن كننده: ولى اين آقاى اميرى توى اون تلويزيون مى گه اگر بريم خيابون ما رو مى گيرن؟
آقا سعيد: خواهر من! به من گوش كن. فرض كن لس آنجلسى وجود نداره، يه لس آنجلسه، يه هخا تى وى، يه هخا تى وى يه، يه سعيد شميرانى، بقيه رو ولش! من در حال جنگ هستم (دائى جان ناپلئون مى شود) من از بيست و ششم جنگ با اروپا رو شروع مى كنم...
زن تلفن كننده: مگه يادتون رفته ما چهارشنبه سورى چى كار كرديم؟ مگه يادتون رفته ما ۱۷ تير چى كار كرديم؟ (نمى داند ۱۷ تير بود يا ۱۸ تير)
آقا سعيد احساساتى مى شود: عزيزم! چندبار بگم؟ لس آنجلس مرد، لس آنجلس زنده نيست. به چه زبونى بگم؟ يك ميليون بار مى گم ما نيومديم اينجا تلويزيون اجرا كنيم، ما اومديم گردن جمهورى اسلامى رو زمين بزنيم (همه تشبيهاتش غلط است) از پائين مى زنيم تا برسيم به بالا (منظورش اين است كه از بالا تا پائين همه را از بين مى بريم) پدر اون آلمان و فرانسه و انگليس رو در مى آريم. اصلا مى دونين زن اون ياسر عرفات اصلا عربى نيست (ترجمه: عرب نيست) اين همه پول از جمهورى اسلامى گرفته. گور پدر عرفات! ما نون نداريم بخوريم، عرفات كيه؟ فلسطين چيه؟
يك نفر از ايران زنگ مى زند و با پختگى حرف مى زند: من مى خواستم حرف شما رو كه اروپائى ها دشمن ما هستند تأييد كنم...
(در همين موقع صداى ماشين از استوديو مى آيد. سعيد به پشت دوربين نگاه مى كند و رو به فيلمبردار مى گويد): آقا اين ماشينه رو بگو بره، اينجا دم خيابونه ماشين سنگين مى آد بار خالى كنه سروصدا مى ده، بهش بگو ما برنامه داريم مثلا اجرا مى كنيم، بگو بره...
صداى زن: ما ۲۶ خرداد مى آئيم براى شما...
سعيد عصبى مى شود: چرا براى من مى آئين؟ براى خودتون بيائين. من زندگى خوبى دارم، هيچ احتياجى ندارم. (با مردم دعوا مى كند): شما براى خودتون كار كنيد. من از اينجا براى مادرهايى حرف مى زنم كه حامله هستند و بچه هاى گلى پس خواهند انداخت (منظورش اين است كه بدنيا خواهند آورد) من اينجا مى گم، اونا مى خوان ما رو احمق حساب كنن (در اين مورد شك دارد)، آقاى بلر مى خواد ما رو احمق حساب كنه. مى دونين! مردم رو دارن به چك برگشتى عادت مى دن. يعنى چى؟ يعنى حرفى كه مى زنين از دهن نيست. (محل مذكور دقيقا مشخص نيست). اول به چك برگشتى عادت دادن، بعد دخترامون رو فروختن. چرا بايد چك برگشت بخوره؟ چرا برگشته؟ من ازت مى پرسم اصلا چرا بايد چكت برگشت بخوره؟
(تلفن زنگ مى زند): سلام آقاى شميرانى، درود بر شما
آقا سعيد: از كجا زنگ مى زنيد؟
تلفن كننده: از ايران هستم، ببخشيد دوساعته دارم وقت شما رو مى گيرم، شماره نيلوفر خانم رو مى خوام.
سعيد تلفن را هولد مى كند، رو به دوربين: شماره نيلوفر رو بهش بدين.
(تلفن زنگ ميزند): سلام آقا سعيد! من دوباره زنگ زدم (نازى آبادى از تلفن زدن خوشش آمده)، من بچه نظام آباد هستم. حرف ناتمام زدم، مى خواستم بقيه شو بگم. يه دقيقه، آقا سعيد! من از تمام بچه هاى نازى آباد مى خوام نترسن كه مسجد جامع بسيج اش كلاشينكف داره، همه كلانترى ها از رژيم بدشون مى آد، بخصوص كلانترى ۱۲۷ نارمك، همه آرزوشونه همون طورى كه چند سال پيش هركى مى اومد خيابون يه چاقو بغل كمرش بود، همون جورى چاقو بزنن كمرشون بيان خيابون. من اينجا قول مى دم، اگر حرف زدن ما مى زنيم شون.
آقا سعيد: زنده باد به شرفت. به اين مى گن شرف ايرانى. به اين مى گن حفظ آثار باستانى ايران.
جوانى كه مسوول حفظ آثار باستانى ايران است ادامه مى دهد: من در سن ۱۶ سالگى ۹۹ ضربه شلاق خوردم توى عباس آباد، كسانى كه توى عباس آباد شلاق خوردن مى دونن من چى مى گم.
آقا سعيد: آقايون اروپايى و آقاى انگليس، مزدوران آلمانى! مزدوران فرانسوى! مزدوران انگليسى! شما مردم من رو تاكرديد فشار داديد حالا بازتابش مى خوره به خودتون. من اينجا مى گم. همه چيز از ايران شروع شده و حالا هم همه چيز از ايران شروع مى شه. همه خوبى ها و بدى ها از ايران شروع مى شه. با رفتن فرانسه و آلمان و انگليس و نقض قراردادهاشون مردم ايران آزاد خواهند شد (فرق نقض و فسخ را نمى داند) انگليس! آمريكا! فرانسه! بدونين كه مردم ايران ديگه با شما ديل (Deal) نخواهند كرد. مردم ما جنس هاى فرانسوى رو خواهند سوزوند. ما فقط با كشورهايى ديل خواهيم كرد كه به ما خوش خدمتى كنن. مردم ما متحد شدن كمر اروپا رو بشكنن. ما اروپا رو زمين خواهيم زد. من با همه شما خدا حافظى مى كنم.

صفحه اول
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
خواندنى ها
اينترنت و وبلاگ
مقاله ها
جدول
گزارش
گفتگو
بازتاب
خبرهاى جهان
خبرهاى ايران
خاطرات
از لابلاى متون
تحقيق
با نيمروز
مقاله هاى ايران
خبرهاى كوتاه
آخر هفته
حوادث
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   اقتصادى   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   خواندنى ها   • 
•   اينترنت و وبلاگ   •   مقاله ها   •   جدول   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   • 
•   خبرهاى جهان   •   خبرهاى ايران   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   تحقيق   •   با نيمروز   • 
•   مقاله هاى ايران   •   خبرهاى كوتاه   •   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •