چون در اين دوره نمانده ست مرا حوصله اى
ديگر از گندى اوضاع ندارم گله اى
كوفتم بس سرِ خود را به درِ مسئله ها
مغزم آشفته شد و باز نشد مسئله اى
مى كنم گرم سرم را به تماشا و سكوت
چيست در دوره ما بهتر از اين مشغله اى
عمر در مدحِ شرف شد تلف، امّا نه زمان
آفرينى زد و نه داد زمينم صله اى
راستى پيش گرفتم به عمل، پام شكست
چاله ها بود در اين راه به هر مرحله اى
زخمها دارم از آفاتِ دُرُستى به تنم
نيست در دست مرا مرهمِ پول و پله اى
تكيه بر خاك زند، بوسه به پايى نزند
آنكه بر مبلِ «لوئى كنز» نخواهد يله اى
خشتمالى كند و فخر كند تا نشود
دستمالدارِ كرم خانه دزد و دله اى
داد طوفانِ ستم مايه به سيلابِ بلا
نوحِ دل گفت بگير از وطنت فاصله اى
آن كه نه گفت به جمشيد در آن صبحِ دروغ
به شبِ صادقِ ضحّاك نگويد بله اى
دست در كشتى غربت زدم از شدّتِ يأس
پيش از آنكه زندم سيل به پا سلسله اى
انگلستان به دموكراسى خود شيفته ام
كرد و آوردم و انداخت به كنجِ تله اى
به هوايى كه گلو تر كنم از آبِ خوشى
شده ام كرم و گرفتارِ چنين مزبله اى
از بهارى نه كسى ديد به خاكش نفسى
در هوايش نه كسى پر زدنِ چلچله اى
با چنين آب و هوايى نگزد هيچ ككم
بكند غرق به دريا اگرش زلزله اى
عيبِ آن جمله بگفتم، هنرش اين كه در آن
سرِ بى شام به بالش ننهد عائله اى
يا اگر نامِ حكومت ببرد بى صلوات
كسى از سهو، فراهم نشود غائله اى
تا به آنجا كه مجازات چو شد، ماند از او
بدنى لِه شده، انباشته در بندله اى
زشكيا بگذر از اين بحث كه آخر برسد
به همانجا كه رسد هركه به هر قافله اى
به ابر قدرتى هر دو جهانش مفروش
اگرت يافت شود همسخنِ يكدله اى!