خورشيدِ مِى به نيمه شب در حجاب نيست
بى پرتوش شكفته گلِ ماهتاب نيست
وارطان، غبارِ خستگى از چهره ات بشوى
دانى كه تا سحر نشود، وقتِ خواب نيست
اينجا نشسته ايم و به جان مخلصِ توايم
ما را براى خانه و بستر شتاب نيست
بطرى شرابِ خُلّر شيراز لطف كن
آن چند جام شربتِ رنگين حساب نيست
مارتينى و بِرندى و شامپانى بعد از اين
گر آبِ كوثر است، مياور، شراب نيست
آن را كه گشت آتشِ سّيال در وجود
در آخرت از آتشِ دوزخ عذاب نيست
چون لوبيا و گُلپرت افسوس در بهشت
بر سفره يك خوراكِ دهانگير باب نيست
با حسرت الملائكه ات، آن جغربغور،
كه يك دهان كه هست و به ذكرش پُر آب نيست؟
وقتى كه هست كشك و مسمّات در بساط
ما را هواى خوردنِ جوجه كباب نيست
وارطان، بيا، ولايتِ پيرِ مغان تو راست
در شهرِ عشق بى تو كسى كامياب نيست
ميخانه تو كعبه اربابِ حاجت است
بيچاره هركه سجده گهش آن جناب نيست
زُشكى به لندن است، از آن مى نمى خورد
نورِ صفا به دخمه تاريكِ «پاب» نيست!