Nimrooz
Vol. 17, No. 835, May 27, 2005
سال هفدهم - شماره ۸۳۵ - جمعه ۶ خرداد ۱۳۸۴
جوادمفردكهلان
كورش و زرتشت معروفترين افراد تاريخ اساطيرى دنيا
سراسر تورات و انجيل و قرآن، زندگينامه پادشاهان ايرانى و زرتشت پيامبر با اسامى عبرى و عربى است
مغضوب رژيم، مطرود مبارزان روشنفكر
يكى از كشته شدگان آغاز هرج و مرج انقلابى در ايران شيخ احمد كافى بود كه شب هفت و چهلم او، منجر به تظاهرات خيابانى شد، او آدم سرگشته و عامى و نپخته اى بود كه تحت تأثير سخنرانى هاى فلسفى، تلاش مى كرد از خود فلسفى ديگرى بسازد و در منابرى كه مى رفت به طور عاميانه از اوضاع اجتماعى زمان شاه انتقاد مى كرد، ساواك اين انتقادات را برنمى تافت و با احضار و زندان و تبعيد او، ازاين مرد خام عامى قهرمانى ساخته بود كه عوام ستايشش مى كردند و اين همه موجب رنجش ساواك و شهربانى را فراهم ساخت.
خانه اش نزديك شهرنو بود و هر از گاهى اگر منعش نمى كردند، عبا را به كنارى مى نهاد و با لباس شخصى سرى به قلعه مى زد، ظاهراً مى خواست زنان جلف آن روز را به راه راست هدايت كند، اما به منبر كه مى رفت در مهديه شاهپور كه به مسجد مهدى موش معروف بود از همان زنان انتقاد مى كرد و مى گفت مملكت را فساد درگرفته است. از صداى خوشى برخوردار بود و دعاى ندبه اش آن روزها به صورت كاست، دست به دست مى شد.
موجود غريبى بود كه پيش از آن كه نتيجه اين همه تلاش را در راه فلسفى شدن ببيند درست چند ماه پيش از سقوط رژيم پادشاهى و روى كار آمدن رژيم اسلامى در ۲۹ تير ۵۷ در تصادفى با اتومبيل در قوچان با فرزندانش به قتل رسيد و شروع شب هفت و چهلم ها از همانجا شد... زنده اش باعث دردسر بود و مرده اش هم موجبات ذلت ملت را فراهم كرد.
حالا كتابى درباره زندگى و منبرهاى او در تهران منتشر شده و از امامزاده اى ساخته اند، وقتى خمينى امام مى شود، او چرا امام زاده نشود؟

جوادمفردكهلان
كورش و زرتشت معروفترين افراد تاريخ اساطيرى دنيا
سراسر تورات و انجيل و قرآن، زندگينامه پادشاهان ايرانى و زرتشت پيامبر با اسامى عبرى و عربى است
تا آنجائى كه در حيطه صلاحيت نگارنده كه تخصص در تاريخ تطبيقى اديان بزرگ دنيا و دين زرتشتى دارد، اين مسئله مثل روز آشكار است كه تاريخ و فرهنگ ايرانى- كه زرتشت و اوستايش آن را نمايندگى مى كنند- ركن اصلى تاريخ آيين بودايى، برهمنى (كتاب مهابهاراته آنان) و تواريخ اساطيرى تورات و انجيل و قرآن راتشكيل مى دهند. در اينجا مجال آن نيست كه به جزئيات اين ديدگاه و اسناد آنها بپردازم چه مطالب آنها شامل دو جلد كتاب با عنوان در آئينه تاريخ شده است كه در ايران و سوئد در دست انتشار مى باشند.
اينجا فقط همين را بگويم كه طبق اسناد و مدارك اين جانب، بودا، لقمان، عزرا، هومان، ايوب، زكرياى تورات و انجيل و قرآن اسامى مختلف زرتشت بوده اند. مطلبى كه در اين مقاله تازگى دارد و به ذكر آن خواهيم پرداخت يكى بودن زرتشت با هر پنج زكرياى مذكور در تورات و انجيل و قران است كه تحت اين نام با عيسى مسيح (يهوداى جليلى فرزند زيپورايى) پيوند داده شده و وى و زنش دوست خانوادگى مريم عذرا (باكره مقّدس) و فرزندش عيسى مسيح به شمار آمده اند. پيداست كه خواسته اند از اين طريق براى اين معلم انقلابى يهود و همرزم وى متاثياس فرزند مارقالوت (لفظا يعنى درخت مير درخشان) كسب اعتبار نمايند.
در واقع جاودانى به شمار آمدن عيسى مسيح در اساس متعلق به يحيى (زرتشت يا پسرش يا پدر وى) است. امّا يحيى (بخشيده خداوند و يا جاودانه) پسر زكريا كه در اينجا مطابق با زرتشت مى باشد از سوى ديگر مطابق با متاثياس (بخشيده خداوند) همكارمعلم- روحانى يهوداى جليلى پسر زيپورايى است كه به امر هيرود كبير اعدام گرديد.
نگارنده قبل از آنكه به كنه و گستردگى اين مسئله پى ببرد مى خواست مقاله ساده اى در باب كنگ دزهاى ايران باستان بنويسد و ضمن آن شرحى از يكى بودن كورش و پشوتن بياورد: با تّوجه به زمينه مطالعات قبلى خواستم از مندرجات تورات كمك بگيرم كه اين مستوجب آن مى گرديد كه خاندان سليمان تورات را با هخامنشيان شاخه انشان (خانواده كورش) به طور اساسى مقابل هم گذاشته و مقايسه كنم اين علاوه بكشف اينهمانى آنان سند اضافى درباب هخامنشيان گرديد.
براى مثال تورات ميگويد كه برخلاف گفته كتسياس، سپيتمه (يهوياداع تورات) پدر سپيتاك (زرتشت، زكريا) به دست كورش كشته نشده بلكه به مرگ طبيعى درگذشته است. در پيگيرى نام زكرياهاى تورات و انجيل و قرآن به نام چهار زكريا رسيدم كه هر چهارتاى آنان را بلا استثناء با پدر زرتشت وخود وى مطابق يافتم.
با اين مقّدمه مقاله قبلى را كه تحت نام پشوتن اوستا (كورش سازنده سدّ ذوالقرنين دربند داريال قفقاز، سفيانى شيعيان) و خانواده و كنگ دزهاى او تنظيم شده بود در اينجا آورده و مطالب تازه را نيز ضميمه آن مينماييم: در تورات از كورش تحت چهارنام نوح (جاشين لمك= آستياگ)، توبل قائن (جهاندار)، سليمان (مرد صلح) وخود كورش اسم برده شده است كه ازاين ميان در نام سليمان با نام بانى افسانه اى اورشليم (شهر صلح و سلامتى) يكى گرفته شده چه كورش فرمان تعمير و ساخت شهر اورشليم و معبد آن راصادر كرده بود. و در مقام نوح (آن كه زنده ماند، يا تسلّى دهنده= فارقليط مسيحيان) وى با اوتناپيشتيم (آن كه حيات جاودانه يافت و در درياى مازندران زيست ميكند) درهم آميخته است.
شايد از همينجاست كه در اوستا زادگاه فريدون (كورش) مملكت چهارگوشه ورنه (گيلان) گرفته شده است. به هر حال اوستا آنجائى كه مى گويد «ثراتئونه (كورش سوم، فريدون) قايقران پائوروه (پاينده راه قايق يا پاروزن) را به صورت مرغى در آورده و به آسمان فرستاد» كه اين همان كبوتر-زاغچه اوتناپيشتيم (نوح اساطيرى) است كه براى پيدا كردن خشكى از كشتى به هوا فرستاده شده بود.
در فرهنگ نام هاى اوستا تأليف هاشم رضى اسطوره پائوروه برفنواز به نقل از يشت پنجم چنين آمده است:
«از براى من اى زرتشت اسپنتمان اين اردويسورناهيد را بستاى، كسى كه اورا پائوروه ويفره نواز ستايش نمود، وقتى كه يل پيروزمند فريدون وى را در هوا به صورت يك مرغ به پرواز نمودن واداشت. از اين جهت او سه روز و سه شب در پرواز بود. نمى توانست در آن فرود آيد- در انجام سومين شب او به سپيده دم رسيد، در گاه بامداد روشن و توانا به اردويسورناهيد (الهه آبها) ندا در داد- اى اردويسورناهيد، الهه رودها، به يارى من بشتاب، مرا اينك پناه ده اگر من زنده به زمين اهورا آفريده وبه خانه خويش رسم هر آينه من از براى تو در كنار آب رنگها (رود سيلابى دجله) هزار زور از روى آيين تهيه شده و تصفيه گرديده، آميخته به شيرنياز خواهم آورد. آنگاه اردويسورناهيد به صورت دختر زيبايى بسيار نيرومند خوش اندام، كمربند در ميان بسته راست بالا، آزاده نژاد و شريف از قوزك پا به پائين كفش هاى درخشان پوشيده، با بندهاى زرين آنها را محكم بسته، روان شد.
او بازوانش را محكم بگرفت چست و چالاك، طولى نكشيد كه او را در يك تاخت تند، سالم بدون ناخوشى و بى صدمه، همان طورى كه در پيش بود به زمين اهورا آفريده، به خان و مانش رساند. او را كامياب ساخت اردويسورناهيد، كسى كه هميشه خواستارى را كه زور نثار كند و از ره راستين فديه آورد، كامروا مى سازد.»
حادثه توفان بزرگ علاوه بر كورش برپادشاه معروف ماد يعنى هووخشتره (كياخسار ويران كننده آشور) هم -كه همان خضر جاودانه روايات اسلامى است- نسبت داده شده است. به هر حال هر دوى اين ها سرزمين متمدن بين النهرين را زير سم ستوران خود قرارداده بودند.
حادثه سيل بزرگ (يا همان توفان نوح تورات) به صراحت در داستان كودكى كورش كه هرودوت به عنوان رؤيا نقل نموده ذكر گرديده است: هرودوت در كتاب اول تاريخ خود بند۱۰۷ -132 مى آورد: «آستياگ آخرين پادشاه ماد شبى در خواب ديد، كه از دخترش موسوم به ماندانا (در واقع مادر زرتشت، پسرخوانده كورش) چندان آب رفت كه همدان و تمام آسيا غرق شد.
شاه از مغها تعبير اين خواب را خواست وآنها به قدرى شاه را از آتيه ترسانيدند كه او جرئت نكرد دخترخود را به يكى از بزرگان ماد بدهد. زيرا مى ترسيد كه دامادش مدّعى خطرناكى براى تاج وتخت او گردد.
بالاخره دختر خود را به كامبيز (كمبوجيه دوم) كه از نجباى ماد و مطيع بود، داد چه او را شاه ماد از يك نفر مادى حدّ وسط پست تر و بى ضررتر مى دانست. به خصوص كه كمبوجيه دوم (آثويه اوستا، لفظا يعنى قانع) شخصى بود ملايم و آرام.
پس از آن درسال اوّل اين ازدواج، شاه ماد در خواب ديد، از شكم دخترش تاكى روئيد، كه شاخ و برگهاى آن تمام آسيا را پوشاند، تعبيرى كه مغها از اين خواب كردند، به مراتب بيشتر ازخواب اوّلى بر وحشت او افزود...»
بى ترديد قسمت اوّل اين اسطوره توّلد كورش سوم كه ميگويد از ماندانا چندان آب برفت كه همدان و تمام آسيا غرق شد و با تعابير ديگرى كه از آن ميشده، مثلا ارتباط داده شدن آن با توفان و بارش برف عظيم زمان جمشيد (مانوح تورات، هودقرآن) مورد توجه نويسندگان تورات قرار گرفته است و ايشان اسطوره كورش را در دو قسمت ذكر كرده اند: يكى طبق خبر هرودوت به عنوان نواده دخترى لمك (آستياگ) يعنى توبل قائن (جهاندار) و ديگرى چنانكه ذكرش رفت درنقش اوتناپيشتيم (يعنى آنكه به حيات جاودانه دست يافت، همان اوتراهيس يعنى بسياردانا) يا همان نوح (آنكه زنده ماند يا تسّلى بخش) جايگزين نموده اند. پس بى جهت نيست كه كورش سوم تحت نام پشوتن (سازنده سدّ آهنين دربند داريال قفقاز، همان ذوالقرنين قرآن، يا همانكه در روايات شيعيان به نام پدرش آثويه، سفيان و سفيانى نام گرفته است) در اساطير زرتشتى جزء معروفترين جاويدانى ها است.
سندى كه جاى ترديدى در اين جايگزينى و دو قسمتى كردن اسطوره فرزند و خلف توراتى لمك (آستياگ، لفظا يعنى ثروتمند) يعنى نوح (كورش سوم، فريدون) باقى نمى گذارد، همانا اسامى پسران وى يعنى سام و حام و يافث است كه نسخه بدل اصل ايرانى آن يعنى برادران سلم و تور و ايرج است: با  اندكى دقّت و تفحص در معانى عبرى و كلاً سامى و همچنين ايرانى آنها معلوم ميشود كه در روايت توراتى جاى سلم و تور را به سليقه خويش يا به مقصود مصادره به مطلوب عوض كرده اند كه اتّفاقا ازنظر ناتنى بودن اصل تور با سلم و ايرج جور در مى آيد: چه كلمه سام (شام) در عبرى و عربى معانى متفاوت معروف، غربى، پريشان رفتار و ويرانگر را مى داده است كه مفاهيم سومى و چهارمى به عنوان خصال برجسته تاريخى كمبوجيه سوم فرزند كورش سوم يا همان تور شاهنامه فردوسى (لفظا يعنى وحشى و دلير و نيرومند) ذكر شده اند.
حام (قهوه اى) بى ترديد در اصل به جاى سلم (سياه به اكدى، سرور بزرگ به زبانهاى ايرانى) مى باشد كه اين لقب برادربزرگتر سپيتاك زرتشت (ايرج) يعنى مگابرن (وهيشتاسپ) پسرخوانده بزرگ كورش سوم بوده است.
و سرانجام يافث (يعنى وسيع و تنومند) كه پدر اساطيرى ملل هندواروپايى به شمار رفته كسى به جز سپيتاك زرتشت (زريادر، زرير) يعنى همان تنائوكسار (يعنى بزرگ تن، برديه، ايرج) پسرخوانده معروف كورش و داماد وى نبوده است. نام زرتشت به زبان ساده به معنى دارنده تن زرين مى باشد و اين با توّجه به اينكه وى و برادرش كه ملّقب به سلم است از نسل دوراسرو (يعنى صربهاى دوردست، بوسنى ها) يا همان قوم سلم شاهنامه (سئيريمه اوستا، كرواتها، كّلا صربوكرواتها) به شمار رفته، اسم و لقب كاملاً با مسمايى براى وى بوده است.
گفتنى است كه طبق گفته كتسياس طبيب و موّرخ دربار پادشاهان ميانى هخامنشى كورش بعد از پيروزى بر آستياگ، سپيتمه داماد و وليعهد وى را نيز مقتول ساخت و با آميتيدا (ماندانا) دختر آستياگ و همسر سپيتمه و مادر سپيتاك (زرتشت) و مگابرن (وهيشتاسپ) پسران سپيتمه ازدواج كرد و اين دو برادر را به ساتراپى ولايات بلخ و گرگان انتخاب نمود. اين سپيتمه (هوم) كه كتسياس مى گويد به عنوان جانشين آستياگ در نظر گرفته شده بود در اساطير زرتشتى بسيار معروف است ولى اسطوره وى با جمشيد، خداى ميراى خورشيد هند و ايرانيان درهم آميخته است.
دليل يكى شدن اين اسامى شايد اين بوده كه سپيتمه (پوروشاسپ) و برادرش آراستى دوقلو بوده اند چه يمه (جم) به اوستايى به معنى دوقلو است.
شايد هم آن از تلخيص تلفظ القاب وى يعنى هوم و هئورمه (داراى گله خوب) حادث مى گرديده است فى المثل مردم شهرستان مراغه (ايرانويج باستان) اغلب حرف «ر» را -چنانكه در نام هئورمه وجود دارد- «ى» تلفظ مى كنند.
به هر حال جمشيدى كه در ايرانويج (شهرستان مراغه) با اهورامزدا به گفتگو مى نشيند همان سپيتمه- هومه (پوروشاسپ، پُر اسب) پدر سپيتاك زرتشت است كه حاكم اين منطقه بوده و افراسياب (مادياى اسكيتى) را در اينجا گرفتار كرده است.
بنابراين چنانكه از مندرجات بخش ونديداد اوستا برمى آيد حادثه توفان برف و سيلاب (توفان نوح) به وى نيز منتسب بوده است.ازمندرجات زامياد يشت اوستا به وضوح معلوم ميشود كه وى واقعاً بدست كورش (لفظا يعنى قوچ) كشته شده است چه در آنجا قاتلان وى را سپيتوره (بره سفيد و مقدّس) واژى دهاك (ضحاك، آستياگ) ذكر كرده اند و اسطوره وى به قدرى معروف بوده كه تحت نام زكريا و هود به نويسندگان روايات تورات و انجيل و قرآن رسيده است چه نام زكريا (داراى حافظه خدايى) با لقب معروف سپيتمه يعنى هوم (هئومه، در معنى داراى دانش خوب و درخشان) مترادف و همسان ميگردد. پس بى جهت نيست كه در اساطير اسلامى ذكريا نيز همانند جمشيد با درختى كه درتنه آن پناه گرفته (لابد منظور هوم)، اره ميشود.
گفتنى است كه دراساطير هندوان نيز يكجا بودا (زرتشت) پسر سومه (هوم) و نياى سلاله ماه به شماررفته است و جاى ديگرمانو ويوسوت (داناى دور درخشنده= اوتراهيس بابليها، نوح تورات) به عنوان هفتمين مانو پدر دوقلوهاى ماه و خورشيد يعنى يمه و يمى ذكر شده است و جايى ديگر بودا (زرتشت) خود به عنوان جاودانه آيين بودايى به بوداى پنجم ملّقب شده است. دراساطير كاسيان (اسلاف لران) و همچنين اساطيركافرهاى پاكستان و افغانستان ايميريا (سروردانا وايزد خاندان پادشاهى) هم به جاى اهورامزدا-برهما وهم به جاى يمه (جمشيد، ايزد ميراى خورشيد) مى باشد.
درگرشاسبنامه اسدى طوسى، زرتشت (هومان) تحت نام تور (پهلوان=تنائوكسار)، پسر جمشيد (هوم) شمرده شده است. براين اساس در انجيلها يحيى (در معنى زنده مى ماند) كه پسر زكريا به شمار آمده مطابق خود همان سپيتمه زرتشت از جاودانان معروف زرتشتى، جدّ و معرّف و ياورمنجى موعود (سئوشيانت) است.
در كتب پهلوى هوم عابد (جمشيدتاريخى) تحت نامهاى هوم و ون جوت بيش (درخت رنجزداى) جاودانى ايرانويج (شهرستان مراغه) به شمار آمده است. چون يحيى انجيلها نيزمبشر خبر آمدن منجى مسيحيان يعنى عيسى مسيح است، بنابراين هوم (هود، داناى نيك) و هومان (پسرهوم، يعنى زرتشت) اصل زكريا و يحيى اساطيرى انجيلها بوده اند. دنباله اين بحث را بعداز بررسى شهرهاى اساطيرى/تاريخى كنگدزها سر مى گيريم:
اّما راجع به كنگ دزهاى ايرانيان باستان بايد گفت در شاهنامه و كتب پهلوى و اوستا از شهرهاى چندى به نام كنگ دز ياد شده كه براثر همنامى غالبا باهم مغشوش شده اند و ايران شناسان نيز درپيدا كردن محل آنها به توافق نرسيده اند.
اين سرگردانى به سبب مجهول بودن افراد و تواريخ تاريخى در نزد آنان است؛ كتاب پهلوى بندهش در مورد كنگدز يا كنگ دژها ميگويد: «كنگ دژرا (درباره كنگدز) گويند كه دستمند و پايمند و بيننده و رونده و هميشه بهار است. درآغازكار بر سر ديوان ساخته شده بود.
كيخسرو (كى آخسار، هووخشتره) آن را بر زمين نشاند. و آن را هفت ديوار است زرين و سيمين و پولادين وبرنجين و آهنين و آبگينيگن وكاسگينين، در ميان آن هفت صد فرسنگ درازا راه است و آنرا پانزده در است كه از هردر تا درى بر اسب بيست و دو روز وبه روز بهارى به پانزده روز شايد شدن.»
در روايت پهلوى هفت ديوار به صورت ديگرى نوشته شده و چنين است: «يكى باسنگ، يكى با پولاد و يكى با آبگينه و يكى با سيم و يكى با زر و يكى با.... (قرائت مبهم) و يكى با عقيق. در دژ چهاركوه يافت ميشود و شش رود قابل كشتيرانى در او هست و زمين آن چنان حاصلخيز است كه اگر خرى در آن بشاشد در مدت يك شب به بلندى انسان از خاك علف مى رويد.
هريك از پانزده در به بلندى پنجاه انسان است. فاصله هر درى از در ديگرى هفتصد فرسنگ است ودر آن معادن غنى زر و سيم و سنگهاى گرانبها و ديگر چيزها يافته ميشود.سياوش (فرائورت، چهارمين فرمانرواى ماد) كنگ دژ را به يارى فّركيانى بر كمار (كمره) بنا كرد و كيخسرو (كياخسار، هووخشتره) آن را تصرف و اداره نمود. پادشاه آن دژ پشوتن (كورش) يعنى مرد فناناپذير و پيرناشدنى است. ساكنان كنگ دژ در شادى و سربلندى و ديندارى و پاكى به سر مى برند و به ايرانشهر باز نميگردند مگر هنگامى كه پشوتن آنانرا براى جنگ با دشمنان ايرانشهر بدانجا بكشاند و به يارى اهُرمزد و امهرسپندان (امشاسپندان) آيين جهان را نو كند و ديوان را در روز رستاخيز از ميان ببرد.»
در روايت پهلوى چندين كنگ دژ (دژ داراى گنج) درهم آميخته است: كنگ دژ كيخسرو يا همان هوخت گنگ شاهنامه (يعنى دژگفتارنيك) همان هنگمتانه (يعنى گنجگاه محل تجمع مادها) همدان امروزى است. كنگ دژ سياوش (يا سياوخشگرد) همان شهر گنجه جمهورى آذربايجان است و سر انجام كنگ دژهاى پشوتن (كورش) در سرتاسر عرصه امپراطورى وسيع وى پخش بوده اند كه از آن ميان شهر دور كورش در كنار سيحون يعنى كنگ دژبامى كتب پهلوى (يعنى قلعه گنج درخشان) همان خجند حاليه (لفظا يعنى شهر خوب و درخشان) كه از قديم با ديوارچين مغشوش ميشده وپاسارگاد (لفظا يعنى جايگاه گنج و باج) وگنجه (سياوخشگرد) درنزديكى سدّ كورش درقفقاز اصل بوده اند.
تخت سليمان (شيز) در جنوب آذربايجان هم كنگ دژى بوده كه بر اثر همنامى كورش (كورو، سليمان) بانام باستانى اين دژ يعنى كولوميان (كوروميان) به كورش سوم (سليمان تورات و انجيل و قرآن) منسوب ميشده است: رود چثروميانى كه در رابطه با اين كنگ دژ از آن سخن رفته با ترديد همان رود واررات (جارى شده از دژ) است كه امروزه ساروگ (رود سرازير شده از بلندى) خوانده ميشود و شاخه اى از آن از تخت سليمان سرچشمه ميگيرد. اصلا خود چثروميان را مى توان جارى شده از چشمه ميان دژ معنى نمود.
امّا زامياديشت اوستا وكتابهاى پهلوى شهرستانهاى ايران و بندهش اين دژمعروف در قديم به افراسياب تورانى اول (فراسپ) كشنده زئينيگو (سارگن دوم پادشاه سفّاك آشورى)، منسوب ميشد.
درستى اين گفته از آنجا معلوم ميگردد كه منابع آشورى محّل قتل سارگن دوم توسط اسكيتان (تورانيان) را حوالى دژ كولوميان (يعنى تخت سليمان) آوردند. بهر حال جزء ميان كه در سه نام چثروميان، تخت سليمان (با يك جا به جايى در حروف) و كولوميان مشترك است، خود به صورت رشته سرخى اين اسامى با هم مربوط ميسازد. گفتنى است كه درقرآن پشوتن يعنى كورش سازنده سدّ دفاعى آهنين دربند داريال قفقاز-كه در وسط اين كوهستان واقع شده- تحت نام ذوالقرنين معرفى شده و از اين سدّ معروف وى نيز ياد گرديده است.
در توضيح بيشتر اين مطلب روايات اوستايى و پهلوى راجع به پشوتن و كنگ دژهاى وى را از فرهنگنامهاى اوستا تأليف هاشم رضى ذكر مى كنيم: در رساله بهمن يشت آمده: «و من اورمزد دادارنيروسنگ ايزد و سروش اشو را به كنگ دژ كه سياوش درخشان برپا كرد بفرستم تا به چهروميان پسرگشتاسپ پيراستار راست فره دين كيان بگويد كه اى پشوتن درخشان! به اين ديه هاى ايران كه من اورمزد آفريدم فراز رو! و با آتش و آب آيين هادخت و دوازده هوميست را به جا بياور و نيروسنگ ايزد وسروش اشو (پاك) از چكاد دائيتيك نيك (فلّه كوه ارزيش در نزديكى شهر رغه زرتشتى= مراغه) به كنگ دژ كه سياوش درخشان كرده روند.
بدو بانگ كنند كه: فراز رو، اى پشوتن درخشان، چهروميان پسر گشتاسپ (ويشتاسپ) و پيراستار راست فره دين كيان! فراز رو به اين ديههاى ايران كه من اورمزد آفريدم وپايگاه دين خداوندى را بازبه پيراى. ايشان به مانند مينوئيان بر روند... و فراز رود پشوتن درخشان با يك صدوپنجاه مرد اشو كه هاوشت (پيرو) پشوتن هستند و جامه نيك مينويى از سمورسياه برتن دارند. با منش نيك و گفتارنيك و كردارنيك... فراز رود، پشوتن پسر گشتاسپ، به دستيارى آذرفرنبغ و آذرگشنسب و آذربرزين مهر، بتكده بزرگ نشيمنگاه گنامينوى دروند (اهريمن نابكار)، خشم سخت نيزه (لقب اوستايى ديوخشم) و همه ديوان ودروجان (شريران) و بد تخمگان و جادوگران به ژرفترين تاريكى دوزخ رسند؛ به هم كوششى پشوتن درخشان آن بتكده را بر كنند. و من دادار اورمزد با امشاسپندان به كوه هوكيرياذ (=سبلان يعنى كوه پرسود) بيايم و امشاسپندان را فرمائيم كه به همه ايزدان مينويى گويند كه برويد و به يارى پشوتن درخشان رسيد...
مهر فراخ چراگاه به پشوتن درخشان بانگ كند كه: آن بتكده نشيمن ديوان (معابد بابل) را بكن. برو به اين ديهاى ايران كه من اورمزد آفريدم (گويا مهر از جانب اورمزد سخن ميگويد.) و پايگاه دين خداوندى را باز به پيراى، چه دروندان كه ترا ببينند شكست خورند... فرا رسد پشوتن درخشان به اين ديههاى ايران كه من اورمزد آفريدم، به اروند (دجله) و بهرود (فرات) چون دروندان اورا ببينند، اين تاريك تخمگان و نا ارزانيان شكست خورند.» پيداست كه از كنگ دژها پاسارگاد (يعنى جايگاه گنج و خراج) هم منظور مى شده است.
در مورد اين شهر اساطير كهن هندى كه دررزمنامه مهابهاراته (گنج بزرگ) جمع آورى شده اند، بسيارسخن گفته اند اصلا نام خود رزمنامه اشاره به پاسارگاد مى باشد: درآن خاندان پاندو (زرين، مقّدس) هم به جاى كيانيان اول (پادشاهان ماد، فرتريان هرودوت) و هم به جاى كيانيان دوم (خاندان سپنداته داريوش هخامنشى، نوذريان) ميباشد و حريفان مقهورشان خاندان كورو (خاندان كورش هخامنشى) هستند كه ازسه تن برادر (تنى و ناتنى) تشكيل مى شدند كه در اساس منظور همان سلم و تور و ايرج شاهنامه يعنى مگابرن (وهيشتاسپ پسر بزرگ سپيتمه)، كمبوجيه سوم پسركورش و زرتشت (سپيتاك، زريادر، زرير، گيو) بوده اند.
مطابق نوشته هاى چينى شهر سمرقند نيز كهنگ يعنى كنگ دژ ناميده ميشد و درسمت غرب آن، در خوارزم نام اورگنج نيز به معنى شهر داراى گنج وسيع مى بود.نام شهر غزنين را هم از ريشه كلمه گنج دانسته اند كه خطاست چه نام غزنين ريشه دركلمه اوستايى گذن (جنگجو) دارد و بهتر است اين نام به معنى جايگاه جنگجويان گرفته شود. يكى از اسامى قسمت ميانى شهر رغه آذربايجان (جزنق) هم از اين ريشه است. ميدانيم اين قسمت شهر اخير (كاراجيك حاليه) كه آتشكده آذرگشسب را در خود جاى داده بود محل جنگجويان محسوب ميشد. معهذا اين شهر به خاطر گنجهاى فراوان آن كه سر انجام توسط هراكليوس امپراطور بيزانس به غارت رفت گنجك نيز ناميده ميشده است.
يكى از اسامى مشابه ديگر آن يعنى گازاكا نيز معنى شهر جنگجويان را مى داده است و از همين ريشه است نامهاى سكايى قزاق و كازاك كه به پچنگها (ايركهاى خبر هرودوت، لفظاً يعنى جنگجويان) از قبايل ترك شمال درياى خزر اطلاق ميشده است. سرانجام در مورد پشوتن بايد گفته شود كه درروايات زرتشتى به درستى پشوتن از خاندان نوذرى (هخامنشى) به شمار رفته ولى اينكه وى پسر ويشتاسپ و برادرداريوش (اسفنديار) به حساب آمده خطاست. به هر حال در دربار پشوتن (كورش) علاوه براين ويشتاسپ، ويشتاسپ ديگرى هم وجود داشته كه همانا مگابرن (برادربزرگترسپيتاك زرتشت) بوده است. و اين دو برادرپسرخوانده هاى كورش به شمار مى رفتند و اين تلاقى اسامى همسان باعث گرديده كه پشوتن (كورش) نه پدرخوانده يا برادر ويشتاسپ (برادر زرتشت) و خويشاوند ويشتاسپ پدر داريوش بلكه به اشتباه پسرويشتاسپ هخامنشى گرفته شود.
تورات به سبب آنكه پيشتر از اوستا تدوين و كتابت گشته حاوى اخبار اساطيرى جالب و مهمى در باب فرهنگ ايران است، ايرانى كه ابرقدرت منطقه خاورميانه بوده است.
براى مثال مانوح (بازمانده، جمشيد) پدر شمشون (زاده خورشيد) است واين دو به ترتيب با مانو آريائيان هند و تهمورث ايرانيان مطابق مى باشند. از اينجا معلوم ميشود كه مانو (مانوش ايرانيان كه فراموش گرديده) به جاى همان جمشيد (جام درخشان) پسر ويونگهان (دوردرخشنده) است كه مطابق با مندرجات فرگرد دوم ونديداد اوستا با شراب هوم در رابطه بوده است. درتورات اين مطلب به صورت منع شدن والدين شمشون از مشروبات مخمر انعكاس يافته است. از اينجا معلوم ميشود كه شراب هوم (نوشابه داراى نيروى نيك) در موطن زرتشت همان شراب انگور بوده است. گفتنى است كه انگور (لفظا يعنى داراى شيره و عصاره) را درزبان تركى آذربايجان و تركيه «اوزوم» گويند كه مى توان ريشه آن را به هوسوم آريائيان ايرانى و سكايى رساند كه به معنى نوشابه داراى نيروى خوب است. پس معلوم ميشود سوم (هوم) به شربتهاى مخمر چندى اطلاق ميشده كه بهترين و مقدّسترين آنها همانا شرابى بوده كه از انگور (لفظا يعنى داراى شيره و عصاره) بدست مى آمده است.
گقتنى است انگور محصول اصلى ايرانويج (ايران اصلى) يعنى شهرستان مراغه بوده و هست. مى دانيم كه اينجا همان رغه زرتشتى، زادگاه زرتشت و محلّ جمع آورى اوستا وجاى نگهدارى آن بوده است. چنانكه درآغاز اشاره شد خانواده داود و سليمان همان پادشاهان هخامنشى شاخه انشان مى باشند ما در اينجا به معرفى اعضاء آن وپادشاهان مادى مقدم بر آن ميپردازيم:
قيس (نيرومند) وپسرش شائول (مقتول، مطلوب) يا همان طالوت قرآن يعنى جوان زيبا ويوناتان (بخشيده خدا) پسر شائول به ترتيب مطابق با پادشاهان مادى خشتريتى (نيرومند، كاوس)، فرائورت (فرود، مقتول) وكياخسار (متوشائيل تورات، مرد خدا) مى باشند.سلسله بعدى (خاندان داود) تورات مطابق اصل آنها پادشاهان هخامنشى شاخه انشان است كه تنها فرق اندكى با مندرجات تاريخ هرودوت دارد: آرام (عالى) به جاى ايرج (نجيب) ايزد قبيله اى ايرانيان است.
عميناداب (آزاد منش) همان هخامنش (داراى منش دوستانه) است.
پسر وى نحشون (پيشگو) همان چيش پيش اوّل (قضاوت پيشه) است. شلمون (مرد صلح) به جاى كورش اوّل است. بوعز (باشنده در عزت و نيرومندى) همان كمبوجيه اوّل (كامروا) است.عوبيد (خدمتكار) همان چيش پيش دوم است. يسّا (بخشيده و كامگار) همان كمبوجيه دوم (كامياب درجهان، ناتان تورات، آثويه اوستا به معنى قانع) است. داود (عزيز) همان كورش دوم (قوچ) سردار معروف كياخسار (كيخسرو) بوده است؛ حتّى نام حريف وى يعنى جلعاد (تنومند=توس شاهنامه) در اصل متعلق به خود وى بوده است.
در اينجا به عمد يا به سهو خطايى هم رخ داده جه كورش دوم (داود) پدريسّا (كمبوجيه دوم) بوده نه پسر او. سليمان (مردصلح) همان كورش سوم است. رحبعام (وسيع و تنومند) همان تنائوكسار (بزرگ تن، برديه، سپيتاك زرتشت) است. پسروجانشين وى ابيا (آقا سرورمن است) مطابق اُرتدنر (فرمانرواى مردان) پسر زرتشت است. يربعام (ضد مردمى) همان كمبوجيه سوم است كه به بدرفتاربودن متصف بوده است و از پسر (در واقع جانشين و برادرخوانده وى) يعنى زكريا (داراى حافظه خدايى) نيز همان گئوماته زرتشت مراد است. دراينجا لازم مى آيد زكرياهاى تورات را به طور جداگانه معرفى نماييم:
۱- زكريا (داراى حافظه خدايى) پسر (در اصل جانشين) يربعام (ضد مردم، آستياگ يا كمبوجيه سوم) است كه اين زكريا هم به جاى سپيتاك زرتشت (هومان) وهم به جاى پدر وى سپيتمه (هوم) است.
۲- زكرياى معاصر داريوش اول كه پسر بركيا (داراى گفتار خدايى) است همان آصف (جمع آورى كننده) پسر برخياى روايات اسلامى است كه وزير سليمان (كورش سوم) به شمار رفته است. اين زكريا به وضوح به جاى زرتشت است.
۳- كتاب آ خر و ماقبل آخر تورات به ترتيب به زكريا (داراى حافظه خدايى) وملاكى نبى (پيامرسان) منتسب هستند كه اين هردو نبى مطابق با نيروسنگ اوستا (مرد پيام، زرتشت) مى باشند.
۴- زكرياى كاهن پسر يهوياداع (داراى دانش خدايى) است كه نام پدر وى با هوم عابد اوستا و اوتراهيس بابليها و مانو ويوسوت هندوان مطابقت دارد به وضوح با زرتشت پسر سپيتمه (داراى دانش مقدّس) مطابقت دارد.
۵- زكرياى پيغمبر كه در انجيلها شوهر اليصابات (توپل، چاق خدايى) معرفى شده به وضوح به جاى همان گئوماته زرتشت (زرتشت داناى سرودهاى دينى) است چه اسم اليصابات مترادف نام آتوسا (دختر معروف كورش سوم، هووى
اوستا) همسر گئوماته زرتشت است. سرانجام بايد در اين باب افزود كه درقرآن به همراه قوم عاد (انجمنى= مغ يا انجمنى دوردست= بوسنى) و پيغمبرش هود (هوم، پدر زرتشت) ازقومى به نام ثمود (به عبرى يعنى معدوم) و پيامبرش صالح ياد گرديده كه بى شك منظور از آنها همان زرتشت (هومان، هامان يعنى نيكومنش) وخاندان و قبيله وى ميباشد: در قرآن نام زرتشت (هومان، نيكومنش) به صورت منحصر به فرد آن صالح پيغمبر قوم ثمود (به عبرى يعنى معدوم) نيز ذكر گرديده كه نظير نقش توراتى- قرآنى ديگرش ايّوب (يعنى آنكه به امتحانات سخت گماشته شد) خانواده و قومش با زلزله يا صيحه و آتش آسمانى ميميرند. قابل توّجه است كه نام صالح (نيكوكار=هامان) با شتر زرين و مقدّس وى همراه است كه بى شّك آن از ترجمه نام زرتشت (زرتوشترا) به دارنده شتر زرين حادث ميشده است.
درپايان گفتنى است نام كورش و داريوش و آتوسا دختر كورش- كه ابتدا زن گئوماته زرتشت بوده و بعد ازكشته شدن وى توسط داريوش و شش تن همراهانش زن داريوش گرديد- در رابطه خويشاوندى با گئوماته زرتشت (برديه) به ترتيب فرشوشتر (شهريار جوان، نوذر) و جاماسپ (براندازنده مغ بينا) و هووى (نيك نژاد) آمده اند: مى دانيم داريوش علاوه بر ازدواج با آتوسا، زن گئوماته زرتشت (برديه) با دختر آنها به نام پارميس (پردانش)- كه همان پوروچيستاى اوستا (بردانش) دختر كوچك گئوماته زرتشت اوستا است- ازدواج نمود و از همينجاست كه جاماسپ (داريوش) داماد زرتشت بشمار رفته است.
پيداست كه لقب جاماسب (كشنده مغ بينا) به سبب ترور گئوماته زرتشت (برديه) به وى داده شده است. از نام جاماسپ (كشنده انجمنى دانا) چنين برمى آيد كه كلمه جم (جمشيد) در مورد هوم عابد (سپيتمه) پدر سپيتاك زرتشت وخود وى به معنى مغ و انجمنى بوده است چه اين همچنين معنى عبرى نام قوم عاد قرآن يعنى قوم خاندان زرتشت نيز ميباشد. بسيار قابل توّجه است كه در شاهنامه جاماسپ و گشتاسپ (پدر داريوش) عليه سپنداته (در اصل گئوماته زرتشت) توطئه ميكنند. از اينجا چنين بر مى آيد كه نام سپنداته (اسفنديار) از روى سهو ابتدا آگاهانه به داريوش، قاتل سپيتاك زرتشت (سپنداته) تخصيص داده شده است. در رابطه با يكى بودن گئوماته بودا (سروددان منور) و گئوماته زرتشت (سروددان زرين پيكر)
گفتنى است: شهر و ديار زادگاهى بودا يعنى جاييكه در جوار رجاگاها (شهر رجه) در ناحيه مگادها (منطقه داراى ثروت و گنج) در مملكت ميانى به شمار رفته با شهر وديار زادگاهى گئوماته زرتشت يعنى شهر رغه ماد كوچك (شهر مراغه آذربايجان) يكى است چه همانطوريكه گفته شد نام ناحيه ميانى شهر رغه (رگا يعنى دشت)، كنگ دژ ناميده ميشد و نام ناحيه ماد خود به معنى مملكت ميانى است. سواى اينها نام اصلى بودا كه سوميدها (سودرسان ماد، سوشيانت كشور ميانى) آمده خود گواه صادقى بر يكى بودن بودا (منّور) و زرتشت (دارنده پيكرزرين) است. در شاهنامه نيز نظير مندرجات كتب تاريخ هرودوت و كتسياس و كتاب استر تورات به موضوع قتل عام مغان توسط داريوش اشاره شده است.
ولى در اينجا اين عمل نه به داريوش بلكه به دشمن اساطيرى وى يعنى ارجاسب خيون يعنى رهبر هونها (يعنى فرمانرواى مردم اسب سالار) نسبت داده شده است:
شهنشاه لهراسب در شهر بلخ
بكشتند و شد روز ما تار وتلخ
و ز آنجا به نوش آذر اندر شدند
رد وهيربد را همه سرزدند
ز خونشان فروزنده آتش بمرد
چنين بد كنش خوار نتوان شمرد
ظاهرا كشتار مغان توسط داريوش ابعاد گسترده اى نداشته و منظور داريوش صرفا كشتن گئوماته زرتشت و نزديكانش در محل اقامت وى درسكايه آوائوتيش (يعنى درقصبه سكاوند نهاوند لرستان) بوده است. اما به هرحال خبركشتار مغان توسط داريوش به صورت گسترده شايع شده بوده است. در اين جا مغان دربارى هخامنشيان نه تنها اين روايت را درست ادا نكرده بلكه نام مقتول يعنى سپنداته (اسفنديار.سپيتاك زرتشت) را به قاتل يعنى داريوش تخصيص داده اند.

مغضوب رژيم، مطرود مبارزان روشنفكر
يكى از كشته شدگان آغاز هرج و مرج انقلابى در ايران شيخ احمد كافى بود كه شب هفت و چهلم او، منجر به تظاهرات خيابانى شد، او آدم سرگشته و عامى و نپخته اى بود كه تحت تأثير سخنرانى هاى فلسفى، تلاش مى كرد از خود فلسفى ديگرى بسازد و در منابرى كه مى رفت به طور عاميانه از اوضاع اجتماعى زمان شاه انتقاد مى كرد، ساواك اين انتقادات را برنمى تافت و با احضار و زندان و تبعيد او، ازاين مرد خام عامى قهرمانى ساخته بود كه عوام ستايشش مى كردند و اين همه موجب رنجش ساواك و شهربانى را فراهم ساخت.
خانه اش نزديك شهرنو بود و هر از گاهى اگر منعش نمى كردند، عبا را به كنارى مى نهاد و با لباس شخصى سرى به قلعه مى زد، ظاهراً مى خواست زنان جلف آن روز را به راه راست هدايت كند، اما به منبر كه مى رفت در مهديه شاهپور كه به مسجد مهدى موش معروف بود از همان زنان انتقاد مى كرد و مى گفت مملكت را فساد درگرفته است. از صداى خوشى برخوردار بود و دعاى ندبه اش آن روزها به صورت كاست، دست به دست مى شد.
موجود غريبى بود كه پيش از آن كه نتيجه اين همه تلاش را در راه فلسفى شدن ببيند درست چند ماه پيش از سقوط رژيم پادشاهى و روى كار آمدن رژيم اسلامى در ۲۹ تير ۵۷ در تصادفى با اتومبيل در قوچان با فرزندانش به قتل رسيد و شروع شب هفت و چهلم ها از همانجا شد... زنده اش باعث دردسر بود و مرده اش هم موجبات ذلت ملت را فراهم كرد.
حالا كتابى درباره زندگى و منبرهاى او در تهران منتشر شده و از امامزاده اى ساخته اند، وقتى خمينى امام مى شود، او چرا امام زاده نشود؟
شيخ احمد (ضيافتى) كافى (خراسانى، فرزند محمد و متولد اول خرداد ۱۳۱۵ ش) از چهره هاى تأثيرگذار در جامعه دينى ايران طى سال هاى ۴۰ تا ۳۰ تيرماه ۱۳۵۷ كه درگذشت، بود. وى در تمام اين سال ها با منبرهاى خود تلاش مى كرد تا اخلاقيات اسلامى را با زبان عامه و در حد معلومات مذهبى خود كه از وى يك منبرى متنفذ ساخته بود، ميان مردم رواج دهد. طبعا به دليل شرايط
آن روزگار، مجبور به اعتراض به وضع موجود بود و اين چيزى بود كه سبب مى شد تا سخنرانى هاى وى صبغه سياسى پيدا كند و با مقامات دولتى و امنيتى رژيم پهلوى درگير شود.
به علاوه كافى از طلاب مشهدى و از مريدان آيت الله ميلانى بود. به همين دليل او از بدو جوانى و در جريانات سال هاى ۴۱ تا ۴۳ با اخلاق انقلابى بزرگ شده بود و نمى توانست از آن وضعيت فاصله بگيرد.
اما در سال هاى نخست انقلاب گهگاه به وى طعنه هائى زده مى شد و از اين كه او مردم را سرگرم كرده و با جديت به مسائل انقلابى نمى پردازد مخالفت هائى مى شد.
نكته اى را كه بايد تذكر داد اين است كه از سال ۱۳۵۰ به اين طرف او هم تا اندازه اى تحت تأثير مسائلى كه درباره حسينيه ارشاد و گرايش هاى خاص مذهبى اين دوره پديد آمد، به جدال با برخى از جريان هاى روشنفكرى مذهبى و در عين حال سياسى زمان روى آورد. اين در حالى بود كه او تا پيش از آن و حتى پس از آن، جزو چهره هاى حساسى بود كه ساواك سخت مراقب او بوده و از گزارش هائى كه درباره وى داده شده اين حساسيت به خوبى آشكار و روشن است.
در حوالى سال ۴۹ و ۵۰ انقلابيون روحانى دو دسته شدند. دسته اى بر سر موضع انقلابيگرى ماندند و دسته اى از ترس از دست دادن عقايد شيعى و ولايتى كه آنها را منتسب به برخى از افراد انقلابى مى ديدند، راه خود را به سمت ديگرى چرخاندند. به نظرم در رأس اين چهره ها آيت الله ميلانى و افراد وابسته به او قرار داشتند كه يكى هم، همين شيخ احمد كافى بود.
با اين همه، او درگير رفت و آمد شديد مردم بود و در مقامى كه قرار داشت، يعنى در حضور چند هزار نفر كه به طور معمول پاى منبر او بودند الزاما مى بايست رويه خود را در انتقاد از وضعيت موجود ادامه مى داد. به طور قطع اين كار ساده اى نبود. خشونت شديد ساواك و شهربانى و مزاحمت هاى مكررى كه براى او پديد آمد و از جمله تبعيد يكساله اش به ايلام در سال ۵۴ نشانگر آن است كه او روى مواضع خود ايستادگى كرده است.
در اينجا براساس اسناد چاپ شده در كتاب «واعظ شهير حجت الاسلام حاج شيخ احمد كافى» تلاش مى كنيم تا مرورى بر زندگى سياسى شيخ احمد كافى و چگونگى تأثيرگذارى وى را در ايران پيش از انقلاب اما در آستانه انقلاب نشان دهيم.
به طور كلى بايد گفت: شيخ كافى كه طى سال هاى ۳۳-۳۸ در نجف درس خوانده بود در اين سال براى تبليغ به مشهد بازگشته، به سرعت به سراغ منبر رفت و با صداى گرمى كه داشت، تا پايان زندگى خود، هميشه جمعيت انبوهى را پاى منبر خود ميخكوب مى كرد. علاوه بر آن خدمات دينى عمرانى وى در مسجد سازى و مهديه سازى چندان گسترده بود كه مى توان گفت از اين طريق هم تأثيرى قابل ملاحظه داشت. شايد مهديه تهران يك استثناء در مراكز مذهبى آن روزگاربه لحاظ كثرت جمعيتى باشد كه در آنجا اجتماع مى كردند. متعاقب آن دهها مهديه ديگر در شهرهاى مختلف ساخته شد.
مرورى بر اسنادى كه ساواك در پرونده كافى نگهدارى كرده است، نشان مى دهد وى از چهره هاى مبارز دهه چهل به حساب آمده و در اين باره شواهد و مطالب فراوانى وجود دارد. هرچه كار او مردمى تر مى شد ساواك بيشتر مراقبت مى كرد اما در عين حال، او هم الزاما براى حفظ جمعيت در پاى منبر خود و تعطيل نشدن آن و يا مهديه مجبور به مراعات بيشتر بود.
نخستين گزارش درباره او از اسفند ۴۱ است كه در منزل آيت الله قمى در مشهد منبر رفته و حرف هاى بودار زده و اين كه دولت به برخى از رؤساى هيأت مذهبى پول داده تا به نفع دولت شعار دهند و اين كه او در اين باره با يكى از آنها برخورد كرده است.
گزارش ديگر از دوم فروردين است كه كافى روى منبر گفته است: تو چرا يعنى اى پادشاه اختيار خودت را به دست اجنبى داده اى (ص ۴). روز بعد هم روى منبر در منزل آيت الله ميلانى گفته است: روحانيت با قرآن جلو مى رود و با دولت اجانب پرست مى جنگد و ايستادگى مى كند (ص ۵). گزارش ديگر حكايت از آن دارد كه در همان سخنرانى وى شاه را به منصور و ابرهه تشبيه كرده و از قيام زيد بن على ستايش نموده است (ص ۶).
ويژگى عمده مرحوم كافى از همان آغاز، سخن گفتن به زبان عاميانه براى توده هاى مردم بود. در واقع مخاطبان او از افراد عامى بودند و به همين مناسبت خواسته يا ناخواسته موضوعات انتخابى و استدلالهاى او هم در حد همان مخاطبان بود. بحث ها عبارت از ريش تراشى، مشروب خوارى، قمار بازى و از اين قبيل احكام شرعى بود كه او مرتب روى آنها تأكيد مى كرد. «قطار تهران مشهد كه زوار امام رضا را مى آورد در رستورانش آبجو، شراب، عرق و ويسكى است» (ص ۱۷). «... به جاى اين كه برود با خانواده اش خوش باشد مى رود پيش موسيو، آبجو مى خورد. به جاى آبجو اگر خود جو را بخوريد و مثل خر عرعر كنيد كه بهتر است» (ص ۳۰۲) .
به دنبال شدت گرفتن برخى از انتقادهاى اجتماعى او به دولت، ساواك به وى تذكر داد و بنا به گزارشى كه مربوط به آبان ۴۲ است اين تذكر اثر كرده و سخنرانى او عادى گرديد. (ص ۱۴) .
با اين حال، اين براى چند روز بوده و با بالا گرفتن بحث سربازى طلبه ها و نيز دستگيرى ها و اعتراض وى و گفتن اين كه «شاگردهاى مكتب اسلام را از مردم گرفته و زندان انداخته» او را دستگير و بازجوئى كردند (ص ۲۰ ۲۴). گويا خيلى سريع آزاد شده است.
اين زمان سخنرانى هاى روحانيون اغلب با كنايه واشاره به رژيم همراه بود، اما شيخ كافى به دليل نفوذ كلام و نيز سخنرانى هايش در منازل آيات ميلانى و قمى در شمار افرادى بود كه ساواك روى آنان تأمل داشت. به همين دليل در چهارم اسفند ۴۳ بار ديگر دستگير شد. درباره اتهامات وى گفته شده بود كه در منبر گفته است «حكومت ظالم با جگرگوشه هاى زهرا چه مى كند» . همچنين «آيت الله خمينى را نايب امام زمان معرفى و او را در زندان و مظلوم معرفى و مرتبا دعا و صلوات براى خمينى مى فرستد» . (ص ۴۲ ۴۳). تا اين زمان وى جمعا دو بار دستگير شده و بار دوم به دو ماه حبس تأديبى محكوم گرديد (ص ۵۵). بعدها كافى چند بار روى منبر گفت كه به خاطر رطوبت زندان رماتيسم گرفته است (ص ۷۰). يكبار هم گفت: جاى همه شما خالى، زندان قزل قلعه، خدا كند كه همه شما را بدانجا ببرند به شرط آن كه براى دين باشد نه جرم هروئين و ترياك (ص ۱۸۹) و باز از نمناكى آنجا سخن به ميان آورد و گفت كه شش ماه در زندان بوده است (ص ۱۹۰).
بعداز تبعيد خمينى به تركيه اوضاع تا حدى فروكش كرده و از سخنرانى هاى كافى نيز گزارشى منعكس نشده است. آنچه هست انتقادات وى نسبت به فساد اخلاقى حاكم بر جامعه است كه در چند گزارش از آنها ياد شده است «بعضى وقت ها كه مى خواهند صداى مردم در نيايد چهار كلمه قرآن با قرائت پخش مى شود و بعد از قرآن خانم دلكش شروع به خواندن مى كند» . (ص ۵۳). وى براى مدتى در اواخر سال ۴۴ در زندان بود.
پس از اين سخنرانى پيشگفته باز ساواك به وى تذكر داد كه از گفتن اين قبيل مطالب روى منبر خوددارى ورزد. اما نبايد تأثير كرده باشد زيرا در سخنرانى خود در دى ماه ۴۵ گفت: «اين هارون ها و مأمون ها چقدر فرزندان فاطمه را اذيت و آزار كرده اند.» (ص ۵۸). وى بر اساس گزارش ساواك، در سال ۴۵ چند تصوير از امام خمينى در منزلش بوده و در جلسه اى كه با برخى از افراد هيأت داشته گفته است كه مى بايست بر اساس رساله ايشان براى مردم مسأله گفت (ص ۶۶). اين زمان وى مرتب در مسجد امين الدوله تهران منبر مى رفته و به عنوان يكى از وعاظ ناراحت و مخالف براى ساواك شناخت شده بوده است (ص ۶۶). وى در سخنرانى ۳ فروردين ۴۶ خطاب به مردم گفته است: «از دين تان دفاع كنيد از اسلام وقرآن و امام زمان و علماء و مراجع تقليد نگهدارى كنيد» (ص ۶۹).
يكبار هم در سخنرانى خود در ۲۰ بهمن ۴۵ گفت: در هر عصرى منصورها و حجاج ها وجود دارند و اولاد پيغمبر را اذيت مى كنند. عده اى را اعدام و عده اى را زندانى مى نمايند... خدايا پرچم دار اسلام پيشواى شيعيان جهان حضرت آيت الله خمينى را در پناه خودت از جميع بلايا حفظ بفرما و او را صحيح و سالم به ايران برگردان و وسايل خلاصى زندانيان بيگناهى كه به جرم طرفداراى از قرآن و دين و روحانيت گرفتار شده اند فراهم نما (ص ۶۴ ۶۵) .
وى در اين سخنرانى ها مرتب روى فرعون و روش هاى برخورد او (ص ،۷۱ ۳۰۵) و همين طور منصور عباسى و زندانى كردن سادات (ص ۷۴ ۷۵) تكيه مى كرد. جالب آن كه وقتى در روز پنجم مرداد ۵۷ براى شيخ كافى در مهديه تهران فاتحه برگزار شد، جمعيت حاضر پس از خروج از مهديه شعار مى دادند: مرگ بر منصور (ص ۴۸۱) .
طبعا به لحاظ منبرى بودن مطالبش چندان پرداخته و داستانى ارائه مى شد كه خيلى با آنچه در متون بود تطبيق نمى كرد اما به هر روى، بسيار تأثير گذار بود. او با اشاره به بى حجابى و بى عفتى، عرق خورى، قمار بازى، مجالس رقص و انواع آنها، افزود «يكى از علائم ظهور امام زمان اين است كه انسان در آن دوره نمى تواند به طور آشكار طرفدارى از حق و ديانت بكند الان هم كسى نمى تواند به طور واضح و روشن احكام قرآن و دين را بيان كند» . (ص ۷۲). در همين سخنرانى وى گفت: «امام محمد باقر مى فرمايد در دوره آخرالزمان به شهر قم پناه ببريد كه عده اى از شيعيان حقيقى و طرفداران حق و حقيقت فقط در قم مى مانند» (ص ۷۹).
اين تندروى هاى وى سبب شد تا نصيرى در تاريخ ۳۱ ارديبهشت ۴۶ از شهربانى بخواهد كه مانع از منبر رفتن او شوند (ص ۷۶). مسئولان امر با وى مصاحبه مفصلى كرده و با توجه به اين كه او پذيرفت تابع دستورات باشد از نصيرى خواستند كه فعلا از درخواست منع منبر وى خوددارى شود (ص ۸۰). اما سخنرانى چند روز بعد وى باز درباره زندان رفتن و آبديده شدن در مقابل ستمگران بود (ص ۸۱) .
جمع بندى ساواك تا اين زمان (۱۴‎/۳‎/۴۶) از شيخ كافى اين بود: شيخ احمد كافى از وعاظ ناراحت و ماجراجوست كه سعى دارد هميشه از نيروى جوانان كم سن و سال و بى تجربه متعصب مذهبى به نفع روحانيون مخالف استفاده كند و آنها را براى مخالفت با دولت آماده سازد و اكثرا در منابر خود به طور مستقيم و غير مستقيم ضمن تجليل از روحانيون افراطى از اعمال دولت بدگويى مى كند (ص ۸۳). با ادامه سخنرانى هاى وى، ساواك دوبار توصيه كرد كه به وى تذكر جدى داده شود. (ص ۸۴).
ساواك بعدها نوشت كه وى اخلاقا تعهد سپرده است چنانچه با رفتنش به منبر موافقت گردد مستمعين را با اقدامات مترقيانه و اساسى كشور آشنا خواهد ساخت و در راه خدمت به شاهنشاه... قدم برخواهد داشت لكن عملا مشاهده شده كه به هيچ وجه وى پاى بند به قول و تعهدات خود نبوده و همچنان به رويه ناصواب و خلاف مصالح خود ادامه مى دهد (ص ۱۱۲).
از اين زمان به بعد با حساس شدن ماجراى اسرائيل و فلسطين و مسجد الاقصى موضوع تازه اى در سخنرانى هاى شيخ كافى مطرح شد «در اين جهاد با برادران اعراب هم آهنگ و هم صدا باشيد» (ص ۸۷) و در جاى ديگر گفت: به برادران مسلمان اردنى دعا بكنيد كه يهوديها ريخته اند هفت مسجد آنها را خراب كرده و چند نفر از زن و بچه هايشان را كشته اند (ص ۱۴۲). اين قبيل جملات در سخنرانى هاى كافى در نيمه دوم سال ۴۸ نيز آمده و دليلش هم بالا گرفتن قضاياى مربوط به فلسطين در ايران بوده است (ص ۲۲۲) .
وى در ۲۱ خرداد ۴۶ در قم در منزل خمينى كه اين زمان در اختيار برادر ايشان آيت الله پسنديده بود منبر رفت و از كسانى سخن گفت كه در راه خدا شكنجه شده، به زندان مى روند و وقتى آزاد شدند سرافرازند (ص ۸۹). وى در ۱۸ شهريور همين سال در منزل آيت الله قمى كه اين زمان تبعيد بود منبر رفته و گفت: استقلال در يك مملكت به وجود نمى آيد جز با زندانى كردن مردم و نفس ها را در سينه خفه كردن (ص ۹۶) .
جسارت شيخ كافى در سخنرانى هاى اين دوره قابل ملاحظه است وى با اشاره به اين كه زمان خلفاى عباسى كسانى بر مردم حكومت مى كردند كه اهل مشروب و زنا بودند مى افزايد: «در حال حاضر هم وضع به همين منوال است و جنايت و فساد آزاد است» . (ص ۹۹). وى همانجا از اين كه مردم هم بى رگ هستند و در مقابل اين همه ظلم و ستمى كه به آنها مى شود دم بر نمى آورند سخن مى گويد.
در مهر همان سال باز در جايى اشاره كرد كه چند سال قبل در روزنامه اطلاعات خواندم كه انتقاد آزاد است. در آن موقع من هم در يكى از منابرم صحبت مى كردم. فردايش مرا گرفتند و به همانجايى كه همه از اسمش مى ترسند بردند... در آنجا پرسيدند: آقا چرا حرف حسابى زدى؟ گفتم: خودتان گفتيد مملكت آزاد است... گفتند: همه حرفى را نمى شود زد مگر آن كه براى مقام ما خوب باشد (ص ۱۰۴) .
شيخ كافى به حج رفته و در مراسمى هم كه براى دعاى براى شاه بوده شركت نكرده بود. در بازگشت از وى بازخواست شد و او گفت كه در روز مذكور مسموميت غذايى پيدا كرده و نتوانسته است در آن مراسم شركت كند (ص۱۱۹).
تكيه شيخ كافى روى فساد اجتماعى به طور طبيعى وى را به اين سمت مى كشاند تا درباره حكومت كه حامى اين قبيل امور و دست كم به طور جدى متهم به رواج آنها بود حمله كند. در واقع، او نمى توانست اين دو مسأله را از همديگر جدا كند. به همين دليل است كه سخنرانى هاى وى در همين چهارچوب باز هم ادامه مى يابد. سخنرانى هاى سال ۴۷ به بعد كافى به طور معمول همين مضمون را دارد (براى نمونه: ص ،۱۳۸ ،۱۳۹ ۱۵۸ و بسيارى از صفحات ديگر). گاهى مثال هاى سبكى هم زده مى شد (براى نمونه: ص ۱۶۵ ۱۶۶).
مأموران ساواك از هيچ اشاره در اين سخنرانى ها نمى گذشته وآنها را گزارش مى كردند. كافى در يك سخنرانى به چوپان و بره اشاره كرده و گفت واى به آن موقعى كه خود چوپان گرگ شود و ادامه داد وضع فعلى ما تقريبا به آن صورت در آمده است (ص ۱۴۴) .
اشاره وى به آخوندهاى دربارى هم جالب بود و مثل هميشه او از نمونه هاى تاريخى استفاده مى كرد. منصور عباسى شاخص بود. «در زمان امام صادق چهار نفر آخوند دستگاهى و چهار نفر آخوند دنيا پرست و چهار نفر آخوند نزول خوار كه از منصور دوانيقى پول هاى فراوانى مى گرفتند بر ضد قرآن و اسلام قيام كردند» (ص ۱۴۶). اين مطلب براى آن روزگار كه روحانيون زيادى از اوقاف پول مى گرفتند نكته مهمى بود. زندان منصور هم مثال زده مى شد. وى با اشاره به داستانى از زمان منصور گفت: مأمورين يك وقت با نردبان وارد منازل مى شوند. گاهى هم با جيپ مى آيند (ص ۱۹۴). تعبير آخوند دستگاهى و اوقافى در سخنرانى هاى ديگر او هم ديده مى شد و داستان بلعم باعور هم كه جزو سخنرانى هاى معروف كافى بود درباره همين قشر است (ص ۳۰۸): آقايان! وقتى آخوند بى دين شد جامعه اى را بى دين مى كند... آخوند دستگاهى شدن و آخوند اوقافى شدن يعنى به عذاب الهى گرفتار شدن. (ص ۳۰۸) .
خواندن دعاى ندبه كه در اين اواخر كافى به آن شهرت يافته بود، ضمن گزارش هائى كه از سال ۴۷ به بعد آمده، مورد توجه قرار گرفته است. در اين وقت، وى دعاى ندبه را در خانه خودش در خيابان اميريه برگزار مى كرد (ص ۱۵۱). وى در آنجا با اشاره به اين كه در نزديكى شهر نو است، از اين كه اين همه جوان متدين جمع مى شوند اظهار شعف مى كرد (ص ۱۷۱) .
از همين زمان به بعد، پس از برگزارى دعاى ندبه، نوارهاى زيادى از روى آن تكثير و به نقاط مختلف ايران ارسال مى شد. براى نمونه، نوار اين هفته، براى هفته آينده در مراسم دعاى ندبه در برخى از مساجد يا منازل پخش مى گرديد (ص ۱۷۶-۱۷۷). از سال ۴۸ اشاره به برگزارى دعاى ندبه در مهديه اميريه «معروف به مسجد مهدى موش» تهران شده است (ص ۲۱۴). نويسنده اين سطور به خاطر دارد كه طى سال هاى ۵۰ و اندكى پس از آن، در مسجد محله، هر هفته نوار دعاى ندبه هفته پيش كافى را براى مردم پخش مى كردند و مورد استقبال مردم قرار مى گرفت.
هر چه زمان جلوتر مى رفت در عين آن كه انتقادات اجتماعى نسبت به فحشاء و فساد بيشتر مى شد، رنگ سياسى آن كمتر مى گرديد. با اين حال، همچنان ساواك مراقب بود و در هر فرصت به او تذكر مى داد. در مواردى وى همچنان در پايان منبر بر دولت يهود نفرين كرده از خداوند مى خواست تا آن را سرنگون كند (ص ،۱۸۵ ۱۸۸). يكبار هم بعدها در سال ۵۱ در پايان سخنرانى خود گفته بود: خدايا به حق امام زمان ترا قسمت مى دهيم كه هر كس از يهوديان علنى و يا خفا حمايت مى كند ذليل گردان (ص ۳۴۲). و در منبر ديگر: پروردگارا! آن كس را كه به وسيله پول، سرباز، اسلحه و... به يهوديان اسرائيل كمك مى كند دودمانش را ريشه كن كن (ص ۳۴۷). يكبار هم يوسف كهن كه نوارى از شيخ كافى را كه شديدا ضد يهودى بود از يك دوره گرد خريده بود براى مقامات مسئول برده و اعتراض كرده است كه چرا يك روضه خوان بايست اينچنين بر ضد يهود سخن بگويد (ص ۳۹۴ ،۳۹۵ ۴۰۰) .
شيخ كافى در مهر ۴۸ در قم درباره فساد سخنرانى كرد و از جمله درباره سينماى قم به مردم هشدار داد. اين بار هم ساواك قم او را خواست و از وى تعهد گرفت كه ديگر اين مطالب را بيان نكند (ص ۲۰۶) .
زمانى كه شيخ كافى در آبان ۴۸ براى منبر به همدان رفت، پس از يك شب سخنرانى، ساواك از ادامه سخنرانى او ممانعت به عمل آورد (ص ۲۱۷) .
وى در برخى از سخنرانى هاى خود از اصلاحات ارضى هم انتقاد كرده و زمين هاى گرفته شده را حرام دانسته و مدعى شده بود كه برخى از كشاورزان رسماً نامه نوشته و اعلام كرده اند كه زمين ها را نمى خواهند (ص ۲۲۸) .
يكى از تكيه كلام هاى او درباره زن است، بيشتر از اين زاويه كه در اين جامعه زنان و دختران را به فساد كشانده اند. همچنين درباره بكار گيرى زنان در امور اجرايى انتقادهايى را مطرح مى كند. به علاوه، مسأله حجاب از نكاتى است كه وى درباره آن تأكيد زيادى مى كند.
كافى در تيرماه سال ۴۹ احضار و مورد بازجوئى قرار گرفت. اين بازجوئى در ارتباط با مسائلى بود كه پس از قتل سيد محمدرضا سعيدى در مشهد و در دستگاه آقاى ميلانى رخ داد (ص ۲۵۶ ۲۵۷). از نظر ساواك چهار نفر عامل سروصدا در مشهد پس از قتل سعيدى بودند: شيخ عباس طبسى، سيد على خامنه اى، شيخ محمد رضا محامى، و شيخ احمد كافى واعظ (ص ۲۵۸). كسى هم برا ى ساواك گفته بود: كافى در مدت اقامت خود در مشهد با حرارت شديد خبر مرگ سعيدى را در بين مردم انتشار داد و به هر كس مى رسيد مى گفت سازمان امنيت نسبت به مدرسين قم و تهران فلان كرد سعيدى را به قدرى شكنجه داده كه شهيد شده. اين مطالب را چنان با آب و تاب تعريف مى كرد كه باعث برهم نظم حوزه علميه و تحريك عده اى گرديد (ص ۲۶۱). جلسه دوم بازجوئى وى هم در ادامه آمده و مبحث همان است (ص ۲۶۲ ۲۶۶).
اما گزارش كافى از مرگ سعيدى كه آن را در مجلسى بيان كرده، بينش سياسى كافى را به خوبى نشان مى دهد (ص ۲۸۰) .
سخنرانى هاى بعدى كافى همچنان اعتراض آميز و انتقادى است: شيعه امام صادق هر چقدر فشار ببيند به كوره حدادى برود و شكنجه ببيند شفاف تر مى شود. چرا ثبات قدم نداريد... چرا از پيغمبر، قرآن، امام حسين، امام زمان و نايب امام زمان حمايت نمى كنيد (ص ۲۷۰) .
در اوائل بحث اشاره كرديم كه از سال ۴۸ ۴۹ به دليل انتشار برخى از نوشته ها مانند شهيد جاويد و آثارى از ابوالفضل برقعى و نيز بالا گرفتن نظريات صادره از حسينيه ارشاد، اين اتهام مطرح شد كه وهابى ها در ايران مشغول فعاليت هستند. اين اتهام سبب شد تا به دليل ارتباط آن مسائل با جريان مبارزه، كسانى در مبارزه ترديد بكنند. در سخنرانى هاى كافى در سال ۴۹ چند بار اشاره به اين امر شده است: «وضع مملكت خيلى خراب شده. كسى هم جرأت نمى كند حرف حسابى بزند. چون فورا تحت تعقيب قرار خواهد گرفت. الان وهابيها در ايران دارند عليه دين اسلام فعاليت مى كنند. اگر من آزاد بودم مى گفتم كه آنها از كدام چشمه آب مى خورند» (ص ۲۸۲: ۱۳۴۹‎/۸‎/۷). البته وى در همين سخنرانى به مردم توصيه مى كند كه مردم بايد به نماينده امام زمان (ع) رجوع كنند و گزارشگر ساواك هم مى افزايد كه مقصودش آيت الله خمينى است. چندى بعد او در سخنرانى ديگرى اشاره به كتاب ابوالفضل برقعى كرده كه در آن به امير مؤمنان (ع) اهانت شده و روشن است كه مقصودش از فعاليت هاى وهابى همين حركات بوده است (ص ۲۸۸ در آنجا به اشتباه ابوالفتح برقعى نوشته شده است.)
نمونه ديگر مخالفت كافى با قرآن چاپ شهبانو فرح بود كه در يك سخنرانى در آبان ۴۹ تلويحا آن را محكوم كرده و باز شدن دكان هاى مختلف به نام دين و توسل آنان به حربه دين را محكوم كرد. در اينجا هم گزارشگر ساواك يقين كرده است كه اين سخنرانى درباره تفسير قرآنى بوده كه بنا به دستور شهبانو تهيه و چاپ شده است (ص ۲۸۴) .
در سال ۵۰ ساواك در گزارشى نوشته است كه كافى به مشهد آمده است و به شهربانى رفته خود را فردى خدمتگزار معرفى كرده. او را به ساواك هدايت كرده اند در آنجا هم تعهد داده حرف خلافى نزد اما «برخلاف تعهد سپرده شده و بدون توجه به تذكراتى كه به او داده شده، اغلب به طور كنايه خارج از موضوع سخنرانى و انتقاد مى كند» (ص ۲۹۲). انتقاد ساواك به تندى هاى شديد او به بى حجاب ها و دادن نسبت هاى زشت است. اين در حالى است كه همسر اغلب كارگزاران دولتى بى حجاب اند. تحليل ساواك اين بود كه كافى اين مطالب را مى گويد تا مشهور شود و قصدش آن است تا با دستگير كردن او سر و صدايى بشود و بازار او داغ تر شود. ساواك در گزارش مشابهى همين نكته را درباره هاشمى نژاد هم عنوان كرده است (ص ۲۹۳- ۲۹۴). به درخواست نصيرى و به دنبال اين قبيل گزارش ها نام شيخ كافى هم در ليست وعاظ ممنوع المنبر در رمضان سال ۱۳۹۱ ق يعنى سال ۱۳۵۰ آمده است (ص ۲۹۶ ۲۹۷). در اين فهرست نام افرادى نظير طالقانى، باهنر، مهدوى كنى، خزعلى، هاشمى رفسنجانى، محلاتى، وتعدادى ديگر ديده مى شود.
ساواك در اواخر شهريور سال ۵۰ او را احضار و به دليل طرح مطالبى روى منبر بر ضد دستگاه بازجوئى كرده به او هشدار داد. كافى هم روى زرنگى گفت كه كسانى او را تهديد تلفنى مى كنند كه چرا روى منبر مطالبى بر ضد حكومت نمى گويد. در اين باره يك يادداشت كتبى هم تسليم كرد (ص ۳۱۳ ۳۱۴). با اين حال، چند روز بعد بود كه داستان صفوان جمال را كه شترهايش را به هارون اجاره داده بود و امام كاظم (ع) با او برخورد كرد به تفصيل روى منبر بيان كرد (ص ۳۱۷). گزارشگر ساواك بعد از يكى از همين سخنرانى ها كه به نوعى اشاره به زمامداران هم بوده به نقل از برخى از مردم مى گويد كه آنها مى گفتند: واقعاً آخوند مبارزى است (ص ۳۳۵).
ساواك با كنترل و مراقبت شديد از كافى و تلفن هاى او اشاره مى كند كه وى بسيار مزور است و همه كارهاى خود را با آقاى فلسفى مشورت مى كند. ساواك در اواخر سال ۵۱ به دنبال اين طرح بوده است تا كافى را از مهديه جدا كرده و شخص ديگرى را براى مهديه در نظر بگيرد (ص ۳۵۴). ارتباط آقاى كافى با فلسفى زياد بود و زمانى كه او ممنوع المنبر بود، كافى روى منبر از قول آيت الله بروجردى نقل كرد كه نگوييد فلسفى بگوييد شمشير برنده اسلام (ص ۳۶۲).
در سال ۵۱ يا حوالى آن، كافى چند بار به حسينيه ارشاد هم اعتراض كرده و يكبار هم آن را يزيديه اضلاليه نام برده اما در اسناد ساواك اشاره اى در اين باره نيامده است.
همچنين از سفر كافى به مكه در سال ۵۲ و ۵۳ جلوگيرى شده است (ص ۴۰۱).
قاعدتا به دليل تذكرات مكرر و نيز سخت تر شدن اوضاع سياسى كشور در سال هاى ۵۱ تا ۵۵ اندكى از حدت تندى هاى مرحوم كافى كاسته شده باشد. با اين حال انتقادهاى اجتماعى و اخلاقى او ادامه داشته و يكبار در سال ۵۴ ساواك درخواست كرده است كه: به وى تذكر داده شود كه در بالاى منبر صرفا به مسائل مذهبى پرداخته و از عنوان نمودن مطالب تحريك آميز اجتناب نمايد (ص ۳۹۳). اما اينها تأثير چندانى نداشت. چندى بعد كافى در منبرش در مهديه گفت: معاويه با زور بر مردم آن زمان حكومت مى كرد و مى خواست در قلب مردم براى خودش محبت ايجاد كند مگر مى شود با زور بر مردم حكومت كرد؟ (ص ۴۰۱) .
ساواك در تاريخ ۸‎/۹‎/۵۴ درباره او نوشت: نامبرده بالا يكى از وعاظ افراطى و اخلالگر است كه تحريكات و اقداماتى در زمينه ضديت مردم با يكديگر معمول داشته و فعاليت هائى در جهت خلاف مصالح مملكتى و اخلال در نظم عمومى انجام و رويه نامطلوب و نادرست خود را همچنان دنبال مى نمايد به نحوى كه وجود ياد شده در منطقه تهران موجبات بر هم خوردن نظم و آرامش عمومى را فراهم مى سازد (ص ۴۰۲). نتيجه آن شد كه شيخ كافى را در آذرماه ۱۳۵۴ براى مدت سه سال تبعيد به ايلام محكوم كردند (ص ۴۰۷).
كافى در ابتداى اقامتش در ايلام ضمن نامه مفصلى با اظهار بى اطلاعى از علت تبعيد خود شرحى از خدمات دينى و اجتماعى خود را طى يك نامه مفصل نوشت. وى در اين نامه درباره اقدامات خود در ساختن درمانگاه ها و مدارس و نيز تلاش براى حفظ اعتقادات مردم و نيز منبرهايش بر ضد دولت بعثى عراق در اخراج ايرانيان را مورد تأكيد قرار داد. (ص ۴۱۲ ۴۱۴). نامه اى هم به آيت الله خوانسارى نوشت تا نزد مقامات وساطت كرده زمينه بازگشت او را فراهم سازند (ص ۴۱۸) .
ساواك با بازگشت وى موافقت نكرده روى سخنرانى ضد يهودى وى انگشت گذاشت (ص ۴۲۰). بعيد نيست كه اين اقدام براى راضى كردن كليميان و يا حتى اسرائيل صورت گرفته باشد. كار منبر و نماز كافى در ايلام گرفت و پس از گذشت بيست روز، مقامات شهر از وى خواستند تا ديگر منبر نرود (ص ۴۲۲). وساطت آيت الله خوانسارى و ديگران تا پاييز سال ۵۵ به جايى نرسيد و او همچنان در تبعيد بسر مى برد. وى در دوم آذر ۵۵ پس از قريب يك سال تبعيد به تهران بازگشت (ص ۴۳۴).
در اسنادى كه به چاپ رسيده جز يكى دو مورد از سخنرانى هاى وى در سال نيمه اول سال ۵۶ گزارشى نيست، جز يك گزارش كه او از اجراى احكام اسلامى در سعودى ستايش كرده و تلويحات از عدم اجراى آنها در ايران اظهار ناخشنودى نموده است (ص ۴۳۸).
نخستين گزارش جديد درباره برگزارى مراسم چهلم مصطفى خمينى در مهديه است كه به نوشته ساواك: گرداننده اين مراسم شيخ احمد كافى و واعظى كه منبر رفته شيخ ابوالقاسم اسلامى قمى بوده است (ص ۴۴۱). كافى از جمله منبريهايى بود كه پس از واقعه قم در ۱۹ دى ۵۶ به اعتراض از ايراد سخنرانى خوددارى كردند (ص ۴۴۶). نيز پس از سخنرانى وى در ۲۸ ارديبهشت ۵۷ در سيرجان تظاهرات ضد حكومتى برگزار شد (ص ۴۵۰). كافى در چهلم شهداى يزد هم كه در ۱۹ ارديبهشت سال ۵۷ برگزار شد سخنرانى كرده و گفت كه من: به وسيله ارتباط قلبى اين عزادارى را به ساحت آيت الله خمينى مى رسانم (ص ۴۵۲) .
بر اساس گزارش ديگر مرحوم كافى در روز ۲۹‎/۴‎/۵۷ (روز جمعه نيمه شعبان المعظم سال ۱۳۹۸ ق) در حالى كه از قوچان عازم مشهد بود، اتومبيلش با دو اتومبيل ديگر تصادف و در نتيجه خود او و فرزند ده ساله و هفت نفر ديگر كشته شدند (ص ۴۵۸).
ساواك نوشت: جنازه وى روز ۳۱ همان ماه در مشهد با حضور ده هزار نفر از افراطيون مذهبى به صحن آورده شده و پس از نماز خواندن آيت الله سيد عبدالله شيرازى بر آن با هواپيما به تهران منتقل شد. پس از آن بود كه جمعيت در شهر پراكنده شده و تظاهرات زيادى به راه افتاد (بنگريد: ص ۴۵۸ ۴۶۱). بعد از انتقال به تهران و مراسم در مهديه مجددا جنازه كافى به مشهد منتقل و در خواجه ربيع دفن شد.
بازتاب اين ماجرا در قم هم به تظاهرات مخالفان دولت منجر شد (ص ۴۷۰). در اصفهان هم پس از برگزارى مراسم فاتحه وى تظاهرات شد (ص ۴۷۳). و نيز در كاشان (ص ۴۷۸) و به احتمال بسيارى از شهرهاى ديگر.
آن زمان شايع گرديد كه: شيخ احمد كافى چون چندين بار از وضع كنونى كشور انتقاد كرده بود به دست دشمنان به قتل رسيد (ص ۴۷۶). در تهران هم روز پنجم مرداد ۵۷ براى كافى در مهديه فاتحه گذاشته شد كه پس از اتمام مردم با شعار مرگ بر منصور و زنده باد خمينى از حسينيه بيرون آمدند (ص ۴۸۱). روحانيت تهران هم در مسجد ارك فاتحه گرفته بود كه آن هم تبديل به تظاهرات ضد حكومتى شد (ص ۴۸۴). تعداد ديگرى گزارش مربوط به مجالس فاتحه براى كافى در شهرهاى مختلف در ادامه آمده است كه در بيشتر آنها منجر به رخدادهاى ضد حكومتى شده و بى ترديد بايد اين واقعه را از عوامل مؤثر در گسترش بيش از پيش تظاهرات ضد حكومتى در ايران در اين مقطع دانست. كيفيت تصادف نيز در گزارشى در همين مجموعه اسناد درج شده است (ص ۵۰۷ -۵۰۹).

صفحه اول
خبرهاى ايران
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
انگليس
خواندنى ها
مقاله ها
جدول
گزارش
گفتگو
بازتاب
خبرهاى جهان
خبرهاى ايران
ورزش
داستان
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
تحقيق
با نيمروز
مقاله هاى ايران
خبرهاى كوتاه
آخر هفته
حوادث
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   خبرهاى ايران   •   اقتصادى   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   • 
•   انگليس   •   خواندنى ها   •   مقاله ها   •   جدول   •   گزارش   •   گفتگو   • 
•   بازتاب   •   خبرهاى جهان   •   خبرهاى ايران   •   ورزش   •   داستان   •   شعر   • 
•   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   تحقيق   •   با نيمروز   •   مقاله هاى ايران   •   خبرهاى كوتاه   • 
•   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •