|
مغضوب رژيم، مطرود مبارزان روشنفكر
يكى از كشته شدگان آغاز هرج و مرج انقلابى در ايران شيخ احمد كافى بود كه شب هفت و چهلم او، منجر به تظاهرات خيابانى شد، او آدم سرگشته و عامى و نپخته اى بود كه تحت تأثير سخنرانى هاى فلسفى، تلاش مى كرد از خود فلسفى ديگرى بسازد و در منابرى كه مى رفت به طور عاميانه از اوضاع اجتماعى زمان شاه انتقاد مى كرد، ساواك اين انتقادات را برنمى تافت و با احضار و زندان و تبعيد او، ازاين مرد خام عامى قهرمانى ساخته بود كه عوام ستايشش مى كردند و اين همه موجب رنجش ساواك و شهربانى را فراهم ساخت.
خانه اش نزديك شهرنو بود و هر از گاهى اگر منعش نمى كردند، عبا را به كنارى مى نهاد و با لباس شخصى سرى به قلعه مى زد، ظاهراً مى خواست زنان جلف آن روز را به راه راست هدايت كند، اما به منبر كه مى رفت در مهديه شاهپور كه به مسجد مهدى موش معروف بود از همان زنان انتقاد مى كرد و مى گفت مملكت را فساد درگرفته است. از صداى خوشى برخوردار بود و دعاى ندبه اش آن روزها به صورت كاست، دست به دست مى شد.
موجود غريبى بود كه پيش از آن كه نتيجه اين همه تلاش را در راه فلسفى شدن ببيند درست چند ماه پيش از سقوط رژيم پادشاهى و روى كار آمدن رژيم اسلامى در ۲۹ تير ۵۷ در تصادفى با اتومبيل در قوچان با فرزندانش به قتل رسيد و شروع شب هفت و چهلم ها از همانجا شد... زنده اش باعث دردسر بود و مرده اش هم موجبات ذلت ملت را فراهم كرد.
حالا كتابى درباره زندگى و منبرهاى او در تهران منتشر شده و از امامزاده اى ساخته اند، وقتى خمينى امام مى شود، او چرا امام زاده نشود؟
شيخ احمد (ضيافتى) كافى (خراسانى، فرزند محمد و متولد اول خرداد ۱۳۱۵ ش) از چهره هاى تأثيرگذار در جامعه دينى ايران طى سال هاى ۴۰ تا ۳۰ تيرماه ۱۳۵۷ كه درگذشت، بود. وى در تمام اين سال ها با منبرهاى خود تلاش مى كرد تا اخلاقيات اسلامى را با زبان عامه و در حد معلومات مذهبى خود كه از وى يك منبرى متنفذ ساخته بود، ميان مردم رواج دهد. طبعا به دليل شرايط
آن روزگار، مجبور به اعتراض به وضع موجود بود و اين چيزى بود كه سبب مى شد تا سخنرانى هاى وى صبغه سياسى پيدا كند و با مقامات دولتى و امنيتى رژيم پهلوى درگير شود.
به علاوه كافى از طلاب مشهدى و از مريدان آيت الله ميلانى بود. به همين دليل او از بدو جوانى و در جريانات سال هاى ۴۱ تا ۴۳ با اخلاق انقلابى بزرگ شده بود و نمى توانست از آن وضعيت فاصله بگيرد.
اما در سال هاى نخست انقلاب گهگاه به وى طعنه هائى زده مى شد و از اين كه او مردم را سرگرم كرده و با جديت به مسائل انقلابى نمى پردازد مخالفت هائى مى شد.
نكته اى را كه بايد تذكر داد اين است كه از سال ۱۳۵۰ به اين طرف او هم تا اندازه اى تحت تأثير مسائلى كه درباره حسينيه ارشاد و گرايش هاى خاص مذهبى اين دوره پديد آمد، به جدال با برخى از جريان هاى روشنفكرى مذهبى و در عين حال سياسى زمان روى آورد. اين در حالى بود كه او تا پيش از آن و حتى پس از آن، جزو چهره هاى حساسى بود كه ساواك سخت مراقب او بوده و از گزارش هائى كه درباره وى داده شده اين حساسيت به خوبى آشكار و روشن است.
در حوالى سال ۴۹ و ۵۰ انقلابيون روحانى دو دسته شدند. دسته اى بر سر موضع انقلابيگرى ماندند و دسته اى از ترس از دست دادن عقايد شيعى و ولايتى كه آنها را منتسب به برخى از افراد انقلابى مى ديدند، راه خود را به سمت ديگرى چرخاندند. به نظرم در رأس اين چهره ها آيت الله ميلانى و افراد وابسته به او قرار داشتند كه يكى هم، همين شيخ احمد كافى بود.
با اين همه، او درگير رفت و آمد شديد مردم بود و در مقامى كه قرار داشت، يعنى در حضور چند هزار نفر كه به طور معمول پاى منبر او بودند الزاما مى بايست رويه خود را در انتقاد از وضعيت موجود ادامه مى داد. به طور قطع اين كار ساده اى نبود. خشونت شديد ساواك و شهربانى و مزاحمت هاى مكررى كه براى او پديد آمد و از جمله تبعيد يكساله اش به ايلام در سال ۵۴ نشانگر آن است كه او روى مواضع خود ايستادگى كرده است.
در اينجا براساس اسناد چاپ شده در كتاب «واعظ شهير حجت الاسلام حاج شيخ احمد كافى» تلاش مى كنيم تا مرورى بر زندگى سياسى شيخ احمد كافى و چگونگى تأثيرگذارى وى را در ايران پيش از انقلاب اما در آستانه انقلاب نشان دهيم.
به طور كلى بايد گفت: شيخ كافى كه طى سال هاى ۳۳-۳۸ در نجف درس خوانده بود در اين سال براى تبليغ به مشهد بازگشته، به سرعت به سراغ منبر رفت و با صداى گرمى كه داشت، تا پايان زندگى خود، هميشه جمعيت انبوهى را پاى منبر خود ميخكوب مى كرد. علاوه بر آن خدمات دينى عمرانى وى در مسجد سازى و مهديه سازى چندان گسترده بود كه مى توان گفت از اين طريق هم تأثيرى قابل ملاحظه داشت. شايد مهديه تهران يك استثناء در مراكز مذهبى آن روزگاربه لحاظ كثرت جمعيتى باشد كه در آنجا اجتماع مى كردند. متعاقب آن دهها مهديه ديگر در شهرهاى مختلف ساخته شد.
مرورى بر اسنادى كه ساواك در پرونده كافى نگهدارى كرده است، نشان مى دهد وى از چهره هاى مبارز دهه چهل به حساب آمده و در اين باره شواهد و مطالب فراوانى وجود دارد. هرچه كار او مردمى تر مى شد ساواك بيشتر مراقبت مى كرد اما در عين حال، او هم الزاما براى حفظ جمعيت در پاى منبر خود و تعطيل نشدن آن و يا مهديه مجبور به مراعات بيشتر بود.
نخستين گزارش درباره او از اسفند ۴۱ است كه در منزل آيت الله قمى در مشهد منبر رفته و حرف هاى بودار زده و اين كه دولت به برخى از رؤساى هيأت مذهبى پول داده تا به نفع دولت شعار دهند و اين كه او در اين باره با يكى از آنها برخورد كرده است.
گزارش ديگر از دوم فروردين است كه كافى روى منبر گفته است: تو چرا يعنى اى پادشاه اختيار خودت را به دست اجنبى داده اى (ص ۴). روز بعد هم روى منبر در منزل آيت الله ميلانى گفته است: روحانيت با قرآن جلو مى رود و با دولت اجانب پرست مى جنگد و ايستادگى مى كند (ص ۵). گزارش ديگر حكايت از آن دارد كه در همان سخنرانى وى شاه را به منصور و ابرهه تشبيه كرده و از قيام زيد بن على ستايش نموده است (ص ۶).
ويژگى عمده مرحوم كافى از همان آغاز، سخن گفتن به زبان عاميانه براى توده هاى مردم بود. در واقع مخاطبان او از افراد عامى بودند و به همين مناسبت خواسته يا ناخواسته موضوعات انتخابى و استدلالهاى او هم در حد همان مخاطبان بود. بحث ها عبارت از ريش تراشى، مشروب خوارى، قمار بازى و از اين قبيل احكام شرعى بود كه او مرتب روى آنها تأكيد مى كرد. «قطار تهران مشهد كه زوار امام رضا را مى آورد در رستورانش آبجو، شراب، عرق و ويسكى است» (ص ۱۷). «... به جاى اين كه برود با خانواده اش خوش باشد مى رود پيش موسيو، آبجو مى خورد. به جاى آبجو اگر خود جو را بخوريد و مثل خر عرعر كنيد كه بهتر است» (ص ۳۰۲) .
به دنبال شدت گرفتن برخى از انتقادهاى اجتماعى او به دولت، ساواك به وى تذكر داد و بنا به گزارشى كه مربوط به آبان ۴۲ است اين تذكر اثر كرده و سخنرانى او عادى گرديد. (ص ۱۴) .
با اين حال، اين براى چند روز بوده و با بالا گرفتن بحث سربازى طلبه ها و نيز دستگيرى ها و اعتراض وى و گفتن اين كه «شاگردهاى مكتب اسلام را از مردم گرفته و زندان انداخته» او را دستگير و بازجوئى كردند (ص ۲۰ ۲۴). گويا خيلى سريع آزاد شده است.
اين زمان سخنرانى هاى روحانيون اغلب با كنايه واشاره به رژيم همراه بود، اما شيخ كافى به دليل نفوذ كلام و نيز سخنرانى هايش در منازل آيات ميلانى و قمى در شمار افرادى بود كه ساواك روى آنان تأمل داشت. به همين دليل در چهارم اسفند ۴۳ بار ديگر دستگير شد. درباره اتهامات وى گفته شده بود كه در منبر گفته است «حكومت ظالم با جگرگوشه هاى زهرا چه مى كند» . همچنين «آيت الله خمينى را نايب امام زمان معرفى و او را در زندان و مظلوم معرفى و مرتبا دعا و صلوات براى خمينى مى فرستد» . (ص ۴۲ ۴۳). تا اين زمان وى جمعا دو بار دستگير شده و بار دوم به دو ماه حبس تأديبى محكوم گرديد (ص ۵۵). بعدها كافى چند بار روى منبر گفت كه به خاطر رطوبت زندان رماتيسم گرفته است (ص ۷۰). يكبار هم گفت: جاى همه شما خالى، زندان قزل قلعه، خدا كند كه همه شما را بدانجا ببرند به شرط آن كه براى دين باشد نه جرم هروئين و ترياك (ص ۱۸۹) و باز از نمناكى آنجا سخن به ميان آورد و گفت كه شش ماه در زندان بوده است (ص ۱۹۰).
بعداز تبعيد خمينى به تركيه اوضاع تا حدى فروكش كرده و از سخنرانى هاى كافى نيز گزارشى منعكس نشده است. آنچه هست انتقادات وى نسبت به فساد اخلاقى حاكم بر جامعه است كه در چند گزارش از آنها ياد شده است «بعضى وقت ها كه مى خواهند صداى مردم در نيايد چهار كلمه قرآن با قرائت پخش مى شود و بعد از قرآن خانم دلكش شروع به خواندن مى كند» . (ص ۵۳). وى براى مدتى در اواخر سال ۴۴ در زندان بود.
پس از اين سخنرانى پيشگفته باز ساواك به وى تذكر داد كه از گفتن اين قبيل مطالب روى منبر خوددارى ورزد. اما نبايد تأثير كرده باشد زيرا در سخنرانى خود در دى ماه ۴۵ گفت: «اين هارون ها و مأمون ها چقدر فرزندان فاطمه را اذيت و آزار كرده اند.» (ص ۵۸). وى بر اساس گزارش ساواك، در سال ۴۵ چند تصوير از امام خمينى در منزلش بوده و در جلسه اى كه با برخى از افراد هيأت داشته گفته است كه مى بايست بر اساس رساله ايشان براى مردم مسأله گفت (ص ۶۶). اين زمان وى مرتب در مسجد امين الدوله تهران منبر مى رفته و به عنوان يكى از وعاظ ناراحت و مخالف براى ساواك شناخت شده بوده است (ص ۶۶). وى در سخنرانى ۳ فروردين ۴۶ خطاب به مردم گفته است: «از دين تان دفاع كنيد از اسلام وقرآن و امام زمان و علماء و مراجع تقليد نگهدارى كنيد» (ص ۶۹).
يكبار هم در سخنرانى خود در ۲۰ بهمن ۴۵ گفت: در هر عصرى منصورها و حجاج ها وجود دارند و اولاد پيغمبر را اذيت مى كنند. عده اى را اعدام و عده اى را زندانى مى نمايند... خدايا پرچم دار اسلام پيشواى شيعيان جهان حضرت آيت الله خمينى را در پناه خودت از جميع بلايا حفظ بفرما و او را صحيح و سالم به ايران برگردان و وسايل خلاصى زندانيان بيگناهى كه به جرم طرفداراى از قرآن و دين و روحانيت گرفتار شده اند فراهم نما (ص ۶۴ ۶۵) .
وى در اين سخنرانى ها مرتب روى فرعون و روش هاى برخورد او (ص ،۷۱ ۳۰۵) و همين طور منصور عباسى و زندانى كردن سادات (ص ۷۴ ۷۵) تكيه مى كرد. جالب آن كه وقتى در روز پنجم مرداد ۵۷ براى شيخ كافى در مهديه تهران فاتحه برگزار شد، جمعيت حاضر پس از خروج از مهديه شعار مى دادند: مرگ بر منصور (ص ۴۸۱) .
طبعا به لحاظ منبرى بودن مطالبش چندان پرداخته و داستانى ارائه مى شد كه خيلى با آنچه در متون بود تطبيق نمى كرد اما به هر روى، بسيار تأثير گذار بود. او با اشاره به بى حجابى و بى عفتى، عرق خورى، قمار بازى، مجالس رقص و انواع آنها، افزود «يكى از علائم ظهور امام زمان اين است كه انسان در آن دوره نمى تواند به طور آشكار طرفدارى از حق و ديانت بكند الان هم كسى نمى تواند به طور واضح و روشن احكام قرآن و دين را بيان كند» . (ص ۷۲). در همين سخنرانى وى گفت: «امام محمد باقر مى فرمايد در دوره آخرالزمان به شهر قم پناه ببريد كه عده اى از شيعيان حقيقى و طرفداران حق و حقيقت فقط در قم مى مانند» (ص ۷۹).
اين تندروى هاى وى سبب شد تا نصيرى در تاريخ ۳۱ ارديبهشت ۴۶ از شهربانى بخواهد كه مانع از منبر رفتن او شوند (ص ۷۶). مسئولان امر با وى مصاحبه مفصلى كرده و با توجه به اين كه او پذيرفت تابع دستورات باشد از نصيرى خواستند كه فعلا از درخواست منع منبر وى خوددارى شود (ص ۸۰). اما سخنرانى چند روز بعد وى باز درباره زندان رفتن و آبديده شدن در مقابل ستمگران بود (ص ۸۱) .
جمع بندى ساواك تا اين زمان (۱۴/۳/۴۶) از شيخ كافى اين بود: شيخ احمد كافى از وعاظ ناراحت و ماجراجوست كه سعى دارد هميشه از نيروى جوانان كم سن و سال و بى تجربه متعصب مذهبى به نفع روحانيون مخالف استفاده كند و آنها را براى مخالفت با دولت آماده سازد و اكثرا در منابر خود به طور مستقيم و غير مستقيم ضمن تجليل از روحانيون افراطى از اعمال دولت بدگويى مى كند (ص ۸۳). با ادامه سخنرانى هاى وى، ساواك دوبار توصيه كرد كه به وى تذكر جدى داده شود. (ص ۸۴).
ساواك بعدها نوشت كه وى اخلاقا تعهد سپرده است چنانچه با رفتنش به منبر موافقت گردد مستمعين را با اقدامات مترقيانه و اساسى كشور آشنا خواهد ساخت و در راه خدمت به شاهنشاه... قدم برخواهد داشت لكن عملا مشاهده شده كه به هيچ وجه وى پاى بند به قول و تعهدات خود نبوده و همچنان به رويه ناصواب و خلاف مصالح خود ادامه مى دهد (ص ۱۱۲).
از اين زمان به بعد با حساس شدن ماجراى اسرائيل و فلسطين و مسجد الاقصى موضوع تازه اى در سخنرانى هاى شيخ كافى مطرح شد «در اين جهاد با برادران اعراب هم آهنگ و هم صدا باشيد» (ص ۸۷) و در جاى ديگر گفت: به برادران مسلمان اردنى دعا بكنيد كه يهوديها ريخته اند هفت مسجد آنها را خراب كرده و چند نفر از زن و بچه هايشان را كشته اند (ص ۱۴۲). اين قبيل جملات در سخنرانى هاى كافى در نيمه دوم سال ۴۸ نيز آمده و دليلش هم بالا گرفتن قضاياى مربوط به فلسطين در ايران بوده است (ص ۲۲۲) .
وى در ۲۱ خرداد ۴۶ در قم در منزل خمينى كه اين زمان در اختيار برادر ايشان آيت الله پسنديده بود منبر رفت و از كسانى سخن گفت كه در راه خدا شكنجه شده، به زندان مى روند و وقتى آزاد شدند سرافرازند (ص ۸۹). وى در ۱۸ شهريور همين سال در منزل آيت الله قمى كه اين زمان تبعيد بود منبر رفته و گفت: استقلال در يك مملكت به وجود نمى آيد جز با زندانى كردن مردم و نفس ها را در سينه خفه كردن (ص ۹۶) .
جسارت شيخ كافى در سخنرانى هاى اين دوره قابل ملاحظه است وى با اشاره به اين كه زمان خلفاى عباسى كسانى بر مردم حكومت مى كردند كه اهل مشروب و زنا بودند مى افزايد: «در حال حاضر هم وضع به همين منوال است و جنايت و فساد آزاد است» . (ص ۹۹). وى همانجا از اين كه مردم هم بى رگ هستند و در مقابل اين همه ظلم و ستمى كه به آنها مى شود دم بر نمى آورند سخن مى گويد.
در مهر همان سال باز در جايى اشاره كرد كه چند سال قبل در روزنامه اطلاعات خواندم كه انتقاد آزاد است. در آن موقع من هم در يكى از منابرم صحبت مى كردم. فردايش مرا گرفتند و به همانجايى كه همه از اسمش مى ترسند بردند... در آنجا پرسيدند: آقا چرا حرف حسابى زدى؟ گفتم: خودتان گفتيد مملكت آزاد است... گفتند: همه حرفى را نمى شود زد مگر آن كه براى مقام ما خوب باشد (ص ۱۰۴) .
شيخ كافى به حج رفته و در مراسمى هم كه براى دعاى براى شاه بوده شركت نكرده بود. در بازگشت از وى بازخواست شد و او گفت كه در روز مذكور مسموميت غذايى پيدا كرده و نتوانسته است در آن مراسم شركت كند (ص۱۱۹).
تكيه شيخ كافى روى فساد اجتماعى به طور طبيعى وى را به اين سمت مى كشاند تا درباره حكومت كه حامى اين قبيل امور و دست كم به طور جدى متهم به رواج آنها بود حمله كند. در واقع، او نمى توانست اين دو مسأله را از همديگر جدا كند. به همين دليل است كه سخنرانى هاى وى در همين چهارچوب باز هم ادامه مى يابد. سخنرانى هاى سال ۴۷ به بعد كافى به طور معمول همين مضمون را دارد (براى نمونه: ص ،۱۳۸ ،۱۳۹ ۱۵۸ و بسيارى از صفحات ديگر). گاهى مثال هاى سبكى هم زده مى شد (براى نمونه: ص ۱۶۵ ۱۶۶).
مأموران ساواك از هيچ اشاره در اين سخنرانى ها نمى گذشته وآنها را گزارش مى كردند. كافى در يك سخنرانى به چوپان و بره اشاره كرده و گفت واى به آن موقعى كه خود چوپان گرگ شود و ادامه داد وضع فعلى ما تقريبا به آن صورت در آمده است (ص ۱۴۴) .
اشاره وى به آخوندهاى دربارى هم جالب بود و مثل هميشه او از نمونه هاى تاريخى استفاده مى كرد. منصور عباسى شاخص بود. «در زمان امام صادق چهار نفر آخوند دستگاهى و چهار نفر آخوند دنيا پرست و چهار نفر آخوند نزول خوار كه از منصور دوانيقى پول هاى فراوانى مى گرفتند بر ضد قرآن و اسلام قيام كردند» (ص ۱۴۶). اين مطلب براى آن روزگار كه روحانيون زيادى از اوقاف پول مى گرفتند نكته مهمى بود. زندان منصور هم مثال زده مى شد. وى با اشاره به داستانى از زمان منصور گفت: مأمورين يك وقت با نردبان وارد منازل مى شوند. گاهى هم با جيپ مى آيند (ص ۱۹۴). تعبير آخوند دستگاهى و اوقافى در سخنرانى هاى ديگر او هم ديده مى شد و داستان بلعم باعور هم كه جزو سخنرانى هاى معروف كافى بود درباره همين قشر است (ص ۳۰۸): آقايان! وقتى آخوند بى دين شد جامعه اى را بى دين مى كند... آخوند دستگاهى شدن و آخوند اوقافى شدن يعنى به عذاب الهى گرفتار شدن. (ص ۳۰۸) .
خواندن دعاى ندبه كه در اين اواخر كافى به آن شهرت يافته بود، ضمن گزارش هائى كه از سال ۴۷ به بعد آمده، مورد توجه قرار گرفته است. در اين وقت، وى دعاى ندبه را در خانه خودش در خيابان اميريه برگزار مى كرد (ص ۱۵۱). وى در آنجا با اشاره به اين كه در نزديكى شهر نو است، از اين كه اين همه جوان متدين جمع مى شوند اظهار شعف مى كرد (ص ۱۷۱) .
از همين زمان به بعد، پس از برگزارى دعاى ندبه، نوارهاى زيادى از روى آن تكثير و به نقاط مختلف ايران ارسال مى شد. براى نمونه، نوار اين هفته، براى هفته آينده در مراسم دعاى ندبه در برخى از مساجد يا منازل پخش مى گرديد (ص ۱۷۶-۱۷۷). از سال ۴۸ اشاره به برگزارى دعاى ندبه در مهديه اميريه «معروف به مسجد مهدى موش» تهران شده است (ص ۲۱۴). نويسنده اين سطور به خاطر دارد كه طى سال هاى ۵۰ و اندكى پس از آن، در مسجد محله، هر هفته نوار دعاى ندبه هفته پيش كافى را براى مردم پخش مى كردند و مورد استقبال مردم قرار مى گرفت.
هر چه زمان جلوتر مى رفت در عين آن كه انتقادات اجتماعى نسبت به فحشاء و فساد بيشتر مى شد، رنگ سياسى آن كمتر مى گرديد. با اين حال، همچنان ساواك مراقب بود و در هر فرصت به او تذكر مى داد. در مواردى وى همچنان در پايان منبر بر دولت يهود نفرين كرده از خداوند مى خواست تا آن را سرنگون كند (ص ،۱۸۵ ۱۸۸). يكبار هم بعدها در سال ۵۱ در پايان سخنرانى خود گفته بود: خدايا به حق امام زمان ترا قسمت مى دهيم كه هر كس از يهوديان علنى و يا خفا حمايت مى كند ذليل گردان (ص ۳۴۲). و در منبر ديگر: پروردگارا! آن كس را كه به وسيله پول، سرباز، اسلحه و... به يهوديان اسرائيل كمك مى كند دودمانش را ريشه كن كن (ص ۳۴۷). يكبار هم يوسف كهن كه نوارى از شيخ كافى را كه شديدا ضد يهودى بود از يك دوره گرد خريده بود براى مقامات مسئول برده و اعتراض كرده است كه چرا يك روضه خوان بايست اينچنين بر ضد يهود سخن بگويد (ص ۳۹۴ ،۳۹۵ ۴۰۰) .
شيخ كافى در مهر ۴۸ در قم درباره فساد سخنرانى كرد و از جمله درباره سينماى قم به مردم هشدار داد. اين بار هم ساواك قم او را خواست و از وى تعهد گرفت كه ديگر اين مطالب را بيان نكند (ص ۲۰۶) .
زمانى كه شيخ كافى در آبان ۴۸ براى منبر به همدان رفت، پس از يك شب سخنرانى، ساواك از ادامه سخنرانى او ممانعت به عمل آورد (ص ۲۱۷) .
وى در برخى از سخنرانى هاى خود از اصلاحات ارضى هم انتقاد كرده و زمين هاى گرفته شده را حرام دانسته و مدعى شده بود كه برخى از كشاورزان رسماً نامه نوشته و اعلام كرده اند كه زمين ها را نمى خواهند (ص ۲۲۸) .
يكى از تكيه كلام هاى او درباره زن است، بيشتر از اين زاويه كه در اين جامعه زنان و دختران را به فساد كشانده اند. همچنين درباره بكار گيرى زنان در امور اجرايى انتقادهايى را مطرح مى كند. به علاوه، مسأله حجاب از نكاتى است كه وى درباره آن تأكيد زيادى مى كند.
كافى در تيرماه سال ۴۹ احضار و مورد بازجوئى قرار گرفت. اين بازجوئى در ارتباط با مسائلى بود كه پس از قتل سيد محمدرضا سعيدى در مشهد و در دستگاه آقاى ميلانى رخ داد (ص ۲۵۶ ۲۵۷). از نظر ساواك چهار نفر عامل سروصدا در مشهد پس از قتل سعيدى بودند: شيخ عباس طبسى، سيد على خامنه اى، شيخ محمد رضا محامى، و شيخ احمد كافى واعظ (ص ۲۵۸). كسى هم برا ى ساواك گفته بود: كافى در مدت اقامت خود در مشهد با حرارت شديد خبر مرگ سعيدى را در بين مردم انتشار داد و به هر كس مى رسيد مى گفت سازمان امنيت نسبت به مدرسين قم و تهران فلان كرد سعيدى را به قدرى شكنجه داده كه شهيد شده. اين مطالب را چنان با آب و تاب تعريف مى كرد كه باعث برهم نظم حوزه علميه و تحريك عده اى گرديد (ص ۲۶۱). جلسه دوم بازجوئى وى هم در ادامه آمده و مبحث همان است (ص ۲۶۲ ۲۶۶).
اما گزارش كافى از مرگ سعيدى كه آن را در مجلسى بيان كرده، بينش سياسى كافى را به خوبى نشان مى دهد (ص ۲۸۰) .
سخنرانى هاى بعدى كافى همچنان اعتراض آميز و انتقادى است: شيعه امام صادق هر چقدر فشار ببيند به كوره حدادى برود و شكنجه ببيند شفاف تر مى شود. چرا ثبات قدم نداريد... چرا از پيغمبر، قرآن، امام حسين، امام زمان و نايب امام زمان حمايت نمى كنيد (ص ۲۷۰) .
در اوائل بحث اشاره كرديم كه از سال ۴۸ ۴۹ به دليل انتشار برخى از نوشته ها مانند شهيد جاويد و آثارى از ابوالفضل برقعى و نيز بالا گرفتن نظريات صادره از حسينيه ارشاد، اين اتهام مطرح شد كه وهابى ها در ايران مشغول فعاليت هستند. اين اتهام سبب شد تا به دليل ارتباط آن مسائل با جريان مبارزه، كسانى در مبارزه ترديد بكنند. در سخنرانى هاى كافى در سال ۴۹ چند بار اشاره به اين امر شده است: «وضع مملكت خيلى خراب شده. كسى هم جرأت نمى كند حرف حسابى بزند. چون فورا تحت تعقيب قرار خواهد گرفت. الان وهابيها در ايران دارند عليه دين اسلام فعاليت مى كنند. اگر من آزاد بودم مى گفتم كه آنها از كدام چشمه آب مى خورند» (ص ۲۸۲: ۱۳۴۹/۸/۷). البته وى در همين سخنرانى به مردم توصيه مى كند كه مردم بايد به نماينده امام زمان (ع) رجوع كنند و گزارشگر ساواك هم مى افزايد كه مقصودش آيت الله خمينى است. چندى بعد او در سخنرانى ديگرى اشاره به كتاب ابوالفضل برقعى كرده كه در آن به امير مؤمنان (ع) اهانت شده و روشن است كه مقصودش از فعاليت هاى وهابى همين حركات بوده است (ص ۲۸۸ در آنجا به اشتباه ابوالفتح برقعى نوشته شده است.)
نمونه ديگر مخالفت كافى با قرآن چاپ شهبانو فرح بود كه در يك سخنرانى در آبان ۴۹ تلويحا آن را محكوم كرده و باز شدن دكان هاى مختلف به نام دين و توسل آنان به حربه دين را محكوم كرد. در اينجا هم گزارشگر ساواك يقين كرده است كه اين سخنرانى درباره تفسير قرآنى بوده كه بنا به دستور شهبانو تهيه و چاپ شده است (ص ۲۸۴) .
در سال ۵۰ ساواك در گزارشى نوشته است كه كافى به مشهد آمده است و به شهربانى رفته خود را فردى خدمتگزار معرفى كرده. او را به ساواك هدايت كرده اند در آنجا هم تعهد داده حرف خلافى نزد اما «برخلاف تعهد سپرده شده و بدون توجه به تذكراتى كه به او داده شده، اغلب به طور كنايه خارج از موضوع سخنرانى و انتقاد مى كند» (ص ۲۹۲). انتقاد ساواك به تندى هاى شديد او به بى حجاب ها و دادن نسبت هاى زشت است. اين در حالى است كه همسر اغلب كارگزاران دولتى بى حجاب اند. تحليل ساواك اين بود كه كافى اين مطالب را مى گويد تا مشهور شود و قصدش آن است تا با دستگير كردن او سر و صدايى بشود و بازار او داغ تر شود. ساواك در گزارش مشابهى همين نكته را درباره هاشمى نژاد هم عنوان كرده است (ص ۲۹۳- ۲۹۴). به درخواست نصيرى و به دنبال اين قبيل گزارش ها نام شيخ كافى هم در ليست وعاظ ممنوع المنبر در رمضان سال ۱۳۹۱ ق يعنى سال ۱۳۵۰ آمده است (ص ۲۹۶ ۲۹۷). در اين فهرست نام افرادى نظير طالقانى، باهنر، مهدوى كنى، خزعلى، هاشمى رفسنجانى، محلاتى، وتعدادى ديگر ديده مى شود.
ساواك در اواخر شهريور سال ۵۰ او را احضار و به دليل طرح مطالبى روى منبر بر ضد دستگاه بازجوئى كرده به او هشدار داد. كافى هم روى زرنگى گفت كه كسانى او را تهديد تلفنى مى كنند كه چرا روى منبر مطالبى بر ضد حكومت نمى گويد. در اين باره يك يادداشت كتبى هم تسليم كرد (ص ۳۱۳ ۳۱۴). با اين حال، چند روز بعد بود كه داستان صفوان جمال را كه شترهايش را به هارون اجاره داده بود و امام كاظم (ع) با او برخورد كرد به تفصيل روى منبر بيان كرد (ص ۳۱۷). گزارشگر ساواك بعد از يكى از همين سخنرانى ها كه به نوعى اشاره به زمامداران هم بوده به نقل از برخى از مردم مى گويد كه آنها مى گفتند: واقعاً آخوند مبارزى است (ص ۳۳۵).
ساواك با كنترل و مراقبت شديد از كافى و تلفن هاى او اشاره مى كند كه وى بسيار مزور است و همه كارهاى خود را با آقاى فلسفى مشورت مى كند. ساواك در اواخر سال ۵۱ به دنبال اين طرح بوده است تا كافى را از مهديه جدا كرده و شخص ديگرى را براى مهديه در نظر بگيرد (ص ۳۵۴). ارتباط آقاى كافى با فلسفى زياد بود و زمانى كه او ممنوع المنبر بود، كافى روى منبر از قول آيت الله بروجردى نقل كرد كه نگوييد فلسفى بگوييد شمشير برنده اسلام (ص ۳۶۲).
در سال ۵۱ يا حوالى آن، كافى چند بار به حسينيه ارشاد هم اعتراض كرده و يكبار هم آن را يزيديه اضلاليه نام برده اما در اسناد ساواك اشاره اى در اين باره نيامده است.
همچنين از سفر كافى به مكه در سال ۵۲ و ۵۳ جلوگيرى شده است (ص ۴۰۱).
قاعدتا به دليل تذكرات مكرر و نيز سخت تر شدن اوضاع سياسى كشور در سال هاى ۵۱ تا ۵۵ اندكى از حدت تندى هاى مرحوم كافى كاسته شده باشد. با اين حال انتقادهاى اجتماعى و اخلاقى او ادامه داشته و يكبار در سال ۵۴ ساواك درخواست كرده است كه: به وى تذكر داده شود كه در بالاى منبر صرفا به مسائل مذهبى پرداخته و از عنوان نمودن مطالب تحريك آميز اجتناب نمايد (ص ۳۹۳). اما اينها تأثير چندانى نداشت. چندى بعد كافى در منبرش در مهديه گفت: معاويه با زور بر مردم آن زمان حكومت مى كرد و مى خواست در قلب مردم براى خودش محبت ايجاد كند مگر مى شود با زور بر مردم حكومت كرد؟ (ص ۴۰۱) .
ساواك در تاريخ ۸/۹/۵۴ درباره او نوشت: نامبرده بالا يكى از وعاظ افراطى و اخلالگر است كه تحريكات و اقداماتى در زمينه ضديت مردم با يكديگر معمول داشته و فعاليت هائى در جهت خلاف مصالح مملكتى و اخلال در نظم عمومى انجام و رويه نامطلوب و نادرست خود را همچنان دنبال مى نمايد به نحوى كه وجود ياد شده در منطقه تهران موجبات بر هم خوردن نظم و آرامش عمومى را فراهم مى سازد (ص ۴۰۲). نتيجه آن شد كه شيخ كافى را در آذرماه ۱۳۵۴ براى مدت سه سال تبعيد به ايلام محكوم كردند (ص ۴۰۷).
كافى در ابتداى اقامتش در ايلام ضمن نامه مفصلى با اظهار بى اطلاعى از علت تبعيد خود شرحى از خدمات دينى و اجتماعى خود را طى يك نامه مفصل نوشت. وى در اين نامه درباره اقدامات خود در ساختن درمانگاه ها و مدارس و نيز تلاش براى حفظ اعتقادات مردم و نيز منبرهايش بر ضد دولت بعثى عراق در اخراج ايرانيان را مورد تأكيد قرار داد. (ص ۴۱۲ ۴۱۴). نامه اى هم به آيت الله خوانسارى نوشت تا نزد مقامات وساطت كرده زمينه بازگشت او را فراهم سازند (ص ۴۱۸) .
ساواك با بازگشت وى موافقت نكرده روى سخنرانى ضد يهودى وى انگشت گذاشت (ص ۴۲۰). بعيد نيست كه اين اقدام براى راضى كردن كليميان و يا حتى اسرائيل صورت گرفته باشد. كار منبر و نماز كافى در ايلام گرفت و پس از گذشت بيست روز، مقامات شهر از وى خواستند تا ديگر منبر نرود (ص ۴۲۲). وساطت آيت الله خوانسارى و ديگران تا پاييز سال ۵۵ به جايى نرسيد و او همچنان در تبعيد بسر مى برد. وى در دوم آذر ۵۵ پس از قريب يك سال تبعيد به تهران بازگشت (ص ۴۳۴).
در اسنادى كه به چاپ رسيده جز يكى دو مورد از سخنرانى هاى وى در سال نيمه اول سال ۵۶ گزارشى نيست، جز يك گزارش كه او از اجراى احكام اسلامى در سعودى ستايش كرده و تلويحات از عدم اجراى آنها در ايران اظهار ناخشنودى نموده است (ص ۴۳۸).
نخستين گزارش جديد درباره برگزارى مراسم چهلم مصطفى خمينى در مهديه است كه به نوشته ساواك: گرداننده اين مراسم شيخ احمد كافى و واعظى كه منبر رفته شيخ ابوالقاسم اسلامى قمى بوده است (ص ۴۴۱). كافى از جمله منبريهايى بود كه پس از واقعه قم در ۱۹ دى ۵۶ به اعتراض از ايراد سخنرانى خوددارى كردند (ص ۴۴۶). نيز پس از سخنرانى وى در ۲۸ ارديبهشت ۵۷ در سيرجان تظاهرات ضد حكومتى برگزار شد (ص ۴۵۰). كافى در چهلم شهداى يزد هم كه در ۱۹ ارديبهشت سال ۵۷ برگزار شد سخنرانى كرده و گفت كه من: به وسيله ارتباط قلبى اين عزادارى را به ساحت آيت الله خمينى مى رسانم (ص ۴۵۲) .
بر اساس گزارش ديگر مرحوم كافى در روز ۲۹/۴/۵۷ (روز جمعه نيمه شعبان المعظم سال ۱۳۹۸ ق) در حالى كه از قوچان عازم مشهد بود، اتومبيلش با دو اتومبيل ديگر تصادف و در نتيجه خود او و فرزند ده ساله و هفت نفر ديگر كشته شدند (ص ۴۵۸).
ساواك نوشت: جنازه وى روز ۳۱ همان ماه در مشهد با حضور ده هزار نفر از افراطيون مذهبى به صحن آورده شده و پس از نماز خواندن آيت الله سيد عبدالله شيرازى بر آن با هواپيما به تهران منتقل شد. پس از آن بود كه جمعيت در شهر پراكنده شده و تظاهرات زيادى به راه افتاد (بنگريد: ص ۴۵۸ ۴۶۱). بعد از انتقال به تهران و مراسم در مهديه مجددا جنازه كافى به مشهد منتقل و در خواجه ربيع دفن شد.
بازتاب اين ماجرا در قم هم به تظاهرات مخالفان دولت منجر شد (ص ۴۷۰). در اصفهان هم پس از برگزارى مراسم فاتحه وى تظاهرات شد (ص ۴۷۳). و نيز در كاشان (ص ۴۷۸) و به احتمال بسيارى از شهرهاى ديگر.
آن زمان شايع گرديد كه: شيخ احمد كافى چون چندين بار از وضع كنونى كشور انتقاد كرده بود به دست دشمنان به قتل رسيد (ص ۴۷۶). در تهران هم روز پنجم مرداد ۵۷ براى كافى در مهديه فاتحه گذاشته شد كه پس از اتمام مردم با شعار مرگ بر منصور و زنده باد خمينى از حسينيه بيرون آمدند (ص ۴۸۱). روحانيت تهران هم در مسجد ارك فاتحه گرفته بود كه آن هم تبديل به تظاهرات ضد حكومتى شد (ص ۴۸۴). تعداد ديگرى گزارش مربوط به مجالس فاتحه براى كافى در شهرهاى مختلف در ادامه آمده است كه در بيشتر آنها منجر به رخدادهاى ضد حكومتى شده و بى ترديد بايد اين واقعه را از عوامل مؤثر در گسترش بيش از پيش تظاهرات ضد حكومتى در ايران در اين مقطع دانست. كيفيت تصادف نيز در گزارشى در همين مجموعه اسناد درج شده است (ص ۵۰۷ -۵۰۹).
|