Nimrooz
Vol. 17, No. 835, May 27, 2005
سال هفدهم - شماره ۸۳۵ - جمعه ۶ خرداد ۱۳۸۴
نوشته: ماندانا مؤدب پور
گندم (۳۰)
نوشته: فهيمه رحيمى
ماندانا

نوشته: ماندانا مؤدب پور
گندم (۳۰)
كاميار: بدبخت اگه عاشقى حداقل برو چهار خط شعر حفظ كن كه اينطورى مثل خر تو گِل نمونى!
-بى تربيت!
كاميار: اين شعر مال حميد مصدقه!
كه پر پاك پرستوها را بشكستند
و كبوترها را
آه كبوترها را...
و چه اميد عظيمى به عبث انجاميد.
-آره آره! خودشه!
«كاميار رفت تو فكر و يه خرده بعد گفت»
-غلط نكرده باشم اين رفته ويلاى كرج!
-باغ كرج؟!
كاميار: آره. يادته يه پرنده هه رو پيدا كرديم كه بالش شيكسته بود؟
-اى واى! چرا به عقل خودم نرسيد؟!
كاميار: تو عقل دارى كه چيزى بهش برسه؟
-تو اين شعرارو از كجا بلدى؟
كاميار: خر، اينا ابزار كار منه!
-بدو سوار شيم بريم تا از اونجا نرفته!
«دو تائى دوئيديم طرف گاراژ و سوار ماشين شديم و حركت كرديم. راه شلوغ بود و يه ساعت و نيم طول كشيد كه رسيديم تو جاده كرج و جلوى باغ آقابزرگ واستاديم. كاميار چند تا بوق زد و يه خرده بعد نگهبان باغ اومد دَم در و تا من و كامياررو ديد با تعجب در رو واكرد. ماهام پياده شديم و رفتيم جلو و سلام و عليك كرديم كه گفت»
-آقا امروز تشريف مى آرن؟!
كاميار: چطور مگه عباس آقا؟
عباس آقا: آخه گندم خانمم اينجا بودن!
-گندم؟! كى؟!
«كاميار آروم دستمو فشار داد كه يعنى مواظب باشم و چيزى به عباس آقا نگم. بعد خودش آروم گفت»
-عباس آقا، گندم الان اينجاس؟
عباس آقا: نه آقا، يه ربع بيست دقيقه پيش رفتن.
كاميار: با چى اومده بود؟
عباس آقا: انگار آژانس بود.
-كاميار بيا بريم شايد تو راه بهش برسيم!
كاميار: فايده نداره.
«بعد برگشت طرف عباس آقا و گفت»
-واقعاً يه ربع بيست دقيقه س كه رفته؟
عباس آقا: شايد نيم ساعت! دررو واكنم آقا؟
كاميار: نه عباس آقا، كار داريم. راستى گندم خانم اينجا اومده بود چيكار؟ يعنى چيكار مى كرد اينجا؟
عباس آقا: واله تقريباً دو ساعت پيش رسيد اينجا. بوق زدن و من در رو واكردم. آژانسه دم در واستاد و گندم خانم اومد تو. خواستم درِ ويلارو واكنم كه نذاشت. رفت دم رودخونه و رو صندلى نشست. تا چائى حاضر شد و براش بردم، يه بيست دقيقه اى طول كشيد. راستش خودمم يه خرده اى ترسيدم!
كاميار: واسه چى؟
عباس آقا: آخه گندم خانم يه جورائى بود!
كاميار: چه جورى؟
عباس آقا: واله چى بگم آقا!
كاميار: راحت باش! حرفت رو بزن!
عباس آقا: خيلى ناراحت بودن آقا! منم خود به خدائى اش ترسيدم! آخه همينجورى نشسته بود و رودخونه رو نيگاه مى كرد! منم چائى رو كه واسه شون بردم، رفتم يه چند متر اون طرف تر نشستم. گفتم نكنه دور از جون دور از جون خيالاتى به سرش باشه! آدمه ديگه! جوونى و هزار تا خيال! گفتم نكنه يه مرتبه خودشونو پرت كنن تو رودخونه!
عباس آقا: هيچى ديگه آقا، چائى رو كه اصلاً دست نزد. فقط وقتى ديد كه من اونجاها مى پلكم، بهم گفت برم سرِ كارم. منم رفتم اون طرف تر و بيل رو ورداشتم و الكى شروع كردم پاى درختارو بيل زدن! مى خواستم نزديكش باشم كه اگه خانم خدا نكرده خواست كارى بكنه، بتونم خودمو بهش برسونم. خلاصه هى من يه بيل مى زدم و يه نيگاه به خانم مى كردم! هى يه بيل مى زدم و يه نيگاه به خانم مى كردم!
گندم خانمم همونجورى زل زده بود به رودخونه. چشم از آب ورنمى داشت! حالا من هى بيل مى زنم و حواسم به خانمه!
يه هفت هشت ده تا بيل كه پاى درختا زدم يه مرتبه گندم خانم از جاش بلند شد و يه نيگاه به من كرد! منم تندتند شروع كردم به بيل زدن!
وقتى ديد من حواسم به كار خودمه و دارم تندتند بيل مى زنم، دوباره نشست سرجاش! منم يه خرده اومدم جلوتر بيل زدم! گفتم نزديكش باشم كه اگه زبونم لال خيالاتى داشت، بتونم بهش برسم!
يه ده دقيقه اى دوباره ما بيل زديم! خانم همينطور چشمش به رودخونه بود. يه خرده كمر راست كردم و گفتم خانم چائى تون يخ كرد!
يه نيگاه به من كرد و يه نيگاه به چائى! منم براى اين كه نشون بدم سرم به كار خودمه، دوباره شروع كردم پاى درختارو بيل زدن. انگار نه انگار كه حواسم به خانمه! يه ده دقيقه اى كه بيل زدم...
كاميار: اِ...! عباس آقا با اين بيلائى كه تو زدى، باغ آقابزرگ رو كه زير و رو كردى!
عباس آقا: آقا من مثلاً داشتم بيل مى زدم! راست راستكى كه بيل نمى زدم! اين نُك بيل رو مينداختم زير خاك و دوباره درش مى آوردم! يعنى با تُكِ بيل خاك رو مالش مى دادم! ورز مى دادم خاك رو! آقابزرگ مى دونن. ما اينجا گاه گاهى خاك رو ورز مى ديم كه خاك نفس بكشه. اين بيل رو كه مى مالونى به خاك، خستگى خاك درمى ره و نفس مى كشه و...
كاميار: به نظر شما ما مى تونيم از هورمون براى بهره ورى بيشتر در كشاورزى استفاده كنيم؟
«عباس آقا مات به كاميار نگاه كرد كه كاميار گفت»
-بابا من گفتم جريان گندم خانم رو تعريف كن! دارى واسه من اصول و مبانى كشاورزى و خاك شناسى رو بيان مى كنى؟! بگو ببينم گندم بالاخره چيكار كرد! حتماً يه بيل هم دادى دست گندم خانم كه دم بده به خاك!؟
عباس آقا: نه آقا، دور از جون! اصلاً گندم خانم كجا بتونه يه بيل بزنه؟! اين بيل جون فيل مى خواد تا يه كوت خاك رو زير و رو بكنه! اونم اين بيل!
كاميار: عباس آقا، الهى درد و بلاى اين بيل ات بخوره تو كاسه سرِ من! اصلاً امسال اين بيل ترو مى بريم تو جشنواره و به عموم مردم معرفى اش مى كنيم تا همه ببينن كه اين بيل با اين قد و قواره اش چه بيل ارزشى ايه! اصلاً اين بيل ات كجاس ما همين الان بريم يه نشان لياقت بزنيم به سينه اش؟! بابا ول مون مى كنى با اين بيل ات يا نه؟!
عباس آقا: چشم آقا.
كاميار: حالا بگو ببينم بالاخره چى شد؟!
عباس آقا: خانمو بگم ديگه؟!
كاميار: نه! سرگذشت بيل ات رو اول برامون تموم كن بعد برس به خانم!
«عباس آقا زد زير خنده! منم خنديدم كه عباس آقا گفت»
-واله خانم كه ديد ما داريم همينجورى بيل...
«يه مرتبه حرفِ شو خورد بيچاره كه كاميار گفت»
-به خدا اگه يه بار ديگه اسم اين وامونده رو ببرى، درجا مصادره اش مى كنم و مى ذارمش تو ماشين و مى برمش تهران! اونوقت ديگه به جشنواره هم نمى رسه كه بتونى عرضه اش كنى!
«دوباره عباس آقا خنديد و گفت»
-چشم آقا. عرضم به حضورتون كه خانم گوشى اش رو از تو كيف اش درآورد و يه تليفون كرد. منم آروم آروم خودمو كشيدم طرفش و گوشامو تيز كردم! فقط اينو شنيدم كه حرف حرفِ بارون و مرغ و قفس و شستن و اين چيزاس! حالا چى بود جريان، من نفهميدم!
كاميار: اونارو خودمون مى دونيم. داشت با سامان صحبت مى كرد.
عباس آقا: سامان خان چيزِ شستنى دارين بدين ما مى شوريم براتون! به خانم چيكار دارين؟! طفلك خيلى ناراحت بود! آخه دختر شهرى كه جونِ شست وشو و رفت و روب رو نداره! اينا كار دختر دهاتى يه!
«من و كاميار خنديديم و بهش نگاه كرديم كه گفت»
-عرضم خدمت تون كه بعدش خانم از تو كيفش يه چيزى درآورد كه مثل چاقو بود! يه خرده بهش نيگاه كرد و بعد برگشت به من نيگاه كرد! منم شروع كردم تندتند چيز زدن!
كاميار: تندتند چى زدن؟!
عباس آقا: همون چيز ديگه!
كاميار: چى؟!
عباس آقا: همونكه شما گفتين اسمشو نبرم.
كاميار: آهان، بيل؟
عباس آقا: آقا، شما كه خودتون اسمشو بردين!
كاميار: آخه من اسمشو بدون تعصب و عِرِق ملى مى برم! اما تو همچين از اين بيل ات ياد مى كنى كه انگار تا حالا سه تا اُسكار گرفته!
عباس آقا: آقا اسكار گرفتن با اين بيل كه كارى نداره! مثل آبِ خوردنه! ما تا حالا با اين بيل چهار پنج تا مار كشتيم كه اين اُسكارا پيش شون مثل بچه مارمولك مى مونن!
كاميار: عباس آقا مگه تو اين باغ، اُسكارم رفت و آمد داره؟!
عباس آقا: آره آقا ولى كم ان! زبون بسته ها بى آزارم هستن. از تو سوراخ راه آب مى آن تو باغ.
«من و كاميار زديم زير خنده كه كاميار گفت»
-عباس آقا، اُسكاراى اينجا چه رنگى ان؟
عباس آقا: حنائى ان آقا. يعنى پشت شون حنائى و زير شيكم شون خال خال قهوه اى! خيلى هوشيارن پدرسگا! اما آزار به درختا نمى رسونن.
كاميار: برو اين بيل ات رو بيار ما يه نظر ديگه ببينيمش! يعنى با اين چيزا كه گفتى، نظرم در موردش عوض شد! برو بيارش شايد بتونيم سال ديگه با اين تيزهوشان بفرستيمش المپياد رياضى! حالا چند مترى هس؟
عباس آقا: نزديك دو مترى مى شه.
كاميار: قد و قامتش كه خوبه، استقامتش چطوره؟
-بابا كاميار كار داريم انگارا؟ ببين گندم چى شد بالاخره.
كاميار: گندم رو ولش كن! فعلاً سرنوشت اين بيل واجب تره! يادم باشه برگشتيم تهران در مورد اين بيل استثنائى با آقابزرگ صحبت كنم! نبايد انقدر راحت ازش بگذريم!
-واقعاً كه لوسى كاميار!
كاميار: مگه نمى بينى عباس آقا در موردش چه چيزائى تعريف مى كنه؟! ببينم عباس آقا! تا حالا تو جشنواره انتخاب ملكه زيبائى شركتش دادى؟
«عباس آقا گيج و مات، كاميار رو نگاه مى كرد!»
كاميار: يه جشنواره ديگه هم هس كه همزمان با انتخاب دختر شايسته برگزار مى شه. اسمش انتخاب بيل شايسته در دستان پر قدرت و هنرمند ايرانيه! مى گم بِبَر اسمشو بنويس به اميد خدا كه اول مى شه و يه بورسيه بهش مى دن و مى فرستنش خارج واسه ادامه تحصيل! چشم به هم بزنى، مدركش رو گرفته و برگشته ايران و مى شه عصاى روزگار پيرى ات!
-كاميار ول مى كنى يا نه؟!
كاميار: خب خب.
-عباس آقا اون چيزى كه گندم خانم از تو كيفش درآورد چى بود؟
عباس آقا: واله انگار سنجاق سر بود، اما نه! قلم تراش بود! ولى نه خدايا! انگار پيچ گوشتى بود!
كاميار: نه خدايا، نه خدايا! انگار گزليك بود! اما نه! انگار اره برقى بود!
-كاميار بذار حرف بزنه آخه!
كاميار: بالاخره چى بود عباس آقا؟
عباس آقا: نمى دونم واله چى بگم!
كاميار: خب حالا هر چى بود! باهاش چيكار كرد؟ ۱
عباس آقا: هيچى، گذاشت تو كيفش.
«كاميار يه نگاه به عباس آقا كرد و گفت»
-عباس آقا شوخى ات گرفته؟ نيم ساعته تمام وسائل جعبه ابزاررو اسم بردى و بعدش مى گى گذاشت تو كيفش؟!
عباس آقا آخه يه خرده بعد دوباره از تو كيف درش آورد!
كاميار: خب!؟
عباس آقا: بعدش رفت طرف تهِ باغ و شروع كرد تنه يه درخت رو زخمى كردن!
«من و كاميار يه نگاه به همديگه كرديم و بعد كاميار در حالى كه دست عباس آقارو گرفت و دنبال خودش كشيد، بهش گفت»
-زود اون درخت رو نشون بده كه بستگى مستقيم با ادامه حياتِ بيل هوشمندت داره!
«دوتائى با عباس آقا كه حسابى گيج شده بود، رفتيم تو باغ و عباس آقا بردمون دم يه درخت و يه جاشو بهمون نشون داد. راست مى گفت! گندم سعى كرده بود يه قلبِ تيرخورده رو تنه درخت بكنه!»
عباس آقا: آقا اين يعنى چى؟ گندم خانم چه اش شده؟!
كاميار: چيزى نيس عباس آقا. داره واسه دانشگاهش تحقيق مى كنه.
«بعد بهش گفت»
-عباس آقا، چائى ات تياره؟!
عباس آقا: الان حاضرش مى كنم آقا! كارى نداره كه!
«اينو گفت و رفت طرف خونه اش. وقتى دوتائى تنها شديم به كاميار گفتم»
-يعنى اين همه راه رو اومده كه اين قلب رو رو درخت بكنه؟!
كاميار: داره دنبال خاطراتش مى گرده.
-يعنى چى؟!
كاميار: يعنى از زمانى كه فهميده، عمه اينا پدر و مادر واقعى اش نيستن، دلش نمى خواد زمان براش جلو بره! مى خواد تو گذشته بمونه. براى همين دنبال خاطراتش مى گرده. شايدم به پيدا كردنش چيزى نمونده باشه.
-چطور؟!
كاميار: آخه تو اكثر خاطراتش ماهام شركت داشتيم. مثل همون روزى كه اينجا بوديم و پرنده هه رو پيدا كرديم! فعلاً بيا بريم تا ببينيم خدا چى مى خواد.
«دو تائى رفتيم طرف در باغ كه عباس آقا رسيد بهمون و گفت»
-كجا آقا؟! چائى گذاشتم!
«كاميار از تو جيبش چند اسكناس هزارتومنى درآورد و گذاشت تو دست عباس آقا و گفت»
-عجله داريم عباس آقا، باشه براى دفعه بعد. جون تو و جون اون بيل هوشمند! دفعه ديگه كه اومديم يه عكس يادگارى باهاش ميندازيم! فقط ترو خدا زياد ازش كار نكش!
«رفتيم سوار ماشين بشيم كه عباس آقا اومد جلوتر و گفت»
-آقا كاميار، اگه مى شه به آقا نگين اينجا از سوراخ راه آب، از اين اُسكارا مى آن تو باغ. ما خودمون مى كشيم شون!
«كاميار خنديد و در حالى كه ماشين رو روشن مى كرد گفت»
-عباس آقا، اونائى رو كه مى گى، موش هستند! اُسكار يه جايزه است!
«اينو گفت و پاشو گذاشت رو گاز و حركت كرديم.»
فصل چهارم
«اون روز وقتى رسيدم خونه، انقدر دوتائى خسته بوديم كه يه راست رفتيم تو خونه هامون خوابيديم. منكه براى ناهار هم بيدار نشدم.
ساعت حدود شيش و نيم، هفت بود كه كاميار اومد پشت پنجره ام و صدام كرد»
كاميار: از حال رفتى؟!
«بلند شدم تو جام نشستم»
-آره، خيلى خسته بودم.
كاميار: پاشو بريم.
-كجا؟
كاميار: جشن تولد ليدا ديگه!
-اصلاً حوصله شو ندارم!
كاميار: پاشو بريم حوصله ات مى آد سر جاش.
-نه، تو برو.
كاميار: بيا زود برمى گرديم.
-نه، ممكنه گندم زنگ بزنه.
كاميار: حالا گيرم گندم زنگ بزنه! به تو چه مربوطه؟ مگه تو آسيابانى؟! برن ننه و باباش فكر باشن!
-ترو خدا سر به سرم نذار، حوصله ندارم.
-جدى نمى آى؟! خوش مى گذره ها!
-نه، تو برو.
كاميار: ناهار خوردى؟
-نه.
كاميار: حداقل بلندشو برو يه چيزى بخور! آهاى زن عمو! زن عمو!
«شروع كرد مادرم رو صدا كردن كه درِ اتاقم واشد و مادرم اومد تو و نرسيده شروع كرد به غُرغُر كردن.»
كاميار: اين ضعف مى كنه ها! صحبونه هم نخورده!
«مادرم همونجور كه غُرغُر مى كرد رفت طرف آشپزخونه كه كاميار بهم گفت:»
-حواست باشه، به كسى نگفتيم گندم فرار كرده! آقابزرگ گفت به همه بگيم گندم اونجاس ولى نمى خواد كسى رو ببينه. حالا پاشو برو يه چيزى بخور. منم شب زود برمى گردم. فعلاً خداحافظ.
«اينو گفت و رفت. منم بلند شدم و يه آبى به صورتم زدم و رفتم تو آشپزخونه. مادرم هنوز داشت غُر مى زد! يه غُر مى زد و يه سئوال در مورد بازوم مى كرد و يه سئوال در مورد گندم!
تند ناهارم رو كه از ظهر برام كنار گذاشته بود خوردم و برگشتم تو اتاقم و موبايلم رو ورداشتم و شماره موبايل كامياررو كه دست گندم بود گرفتم. خاموش بود. چند بار گرفتم اما هر دفعه گفت كه موبايل خاموشه.
گرفتم نشستم رو مبلم و رفتم تو فكر. هر چى فكر كردم كمتر مى فهميدم! بالاخره بلند شدم و رفتم يه دوش بگيرم كه اعصابم كمى آروم بشه.
يه بيست دقيقه اى تو حموم بودم و بعدش اومدم بيرون و لباسمو پوشيدم و رفتم تو باغ. يه خرده اى تنهائى قدم زدم كه يه مرتبه آفرين از پشت شمشادا پيچيد جلوم! جا خوردم!»

نوشته: فهيمه رحيمى
ماندانا
فصل نهم
مينا من فكر مى كنم كه تو و احد هر دو دچار افكار ماليخوليائى شده ايد و توصيه مى كنم كه هر چه زودتر از اين افكار دست برداريد و بگذاريد آن دختر زندگى اش را بكند. فرض كنيم كه آن دختر صورتش مثل سيبى باشد كه با فانى نصف شده باشد، اين تصور غلط است كه فكر كنيم او خود فانى است. مينا، احد به خاطر فكر ناخوشايندى كه نسبت به فانى داشته خود را گناهكار مى داند و دارد از خودش انتقام مى گيرد. حالا تو به جاى اين كه درمانش كنى دارى بيشتر بيمارش مى كنى. باور كن آنچه او به صورت روح مشاهده كرده فقط تجلى ذهن خود او بوده است. اگر بخواهيد هر دو اين را ادامه بدهيد مجبور مى شوم با فريدون درميان بگذارم و از او كمك بخواهم.
مينا آزرده گفت:
-فريدون پيش از آن كه روانشناس باشد جامعه شناس است، تو چرا اصرار دارى كه ما را بيمار قلمداد كنى. آيا تو تصوير فانى را كه احد پيش از ديدن او كشيده بود را نديدى؟ خودت كه ديدى چقدر نقاشى شبيه فانى بود به طورى كه نتوانستى طاقت بياورى و چشم برهم گذاشتى.
كاوه خشمگين گفت:
-كه چى؟ چون آن تصوير مدادى شكل فانى درآمده پس فانى قبل از اين كه مرگش فرا برسد مرده بوده، آيا اينطور است؟
مينا گفت:
-من جوابت را نمى دانم اما بايد در اين ميان رابطه اى وجود داشته باشد، يك رابطه خارج از تصور ما. كاوه بيا و يكبار خودت اين دختر را از نزديك ببين، اگر حسى جز آنچه كه من نسبت به او احساس كردم در تو به وجود آمد قول مى دهم كه از فكر كردن در اين امور هم خودم دست بردارم و هم احد را متقاعد كنم كه اشتباه كرده است. آيا تو حاضرى با من به گلفروشى بيائى؟
كاوه از سر تأسف سر تكان داد و گفت:
-من مى گويم كه فروشنده فقط فكر شما را خوانده و دارد شما را بازى مى دهد. اين روزها افكارخوانى مد روز شده و با اين كتاب هاى رنگارنگى كه در مورد ذن و تله پاتى به بازار آمده هر كسى سعى دارد فكر ديگرى را بخواند. نه خانم من خود را آلت دست نمى كنم و با همه علاقه اى كه به احد دارم ترجيح مى دهم او را پيش يك روانشناس ببرم تا روانكاوى شود. براى امروز عصر با احد قرار گذاشته ام كه همديگر را ببينيم، من مى خواهم او را به شيوه خودم متقاعد كنم كه راه درست چيست. شما هم سعى كنيد پيرامون اين قضايا ديگر فكر نكنيد و به جاى پرداختن به روح به جسم بچه ها توجه كنيد و تغذيه شان را فراهم كنيد.
مينا ناخشنود از كنار كاوه بلند شد و براى فراهم كردن غذا به آشپزخانه رفت. كاوه سيگارى روشن كرد و بى اختيار افكارش به گذشته كشيده شد. شبى را به يادآورد كه پدرش در مقابل او ايستاد و به او گفت: تو دارى آبروى ما را پيش دوست و فاميل مى برى و وصله بدنامى به لباسمان مى دوزى. تو بايد يهدا را بگيرى و راه برو برگرد ندارى. درست در شب عروسى بود كه يهدا اتاق بالا بود و من پائين نشسته بودم و خيال بالا رفتن نداشتم كه مادر با گريه مرا روانه حجله گاه كرد. وقتى از پله ها بالا مى رفتم صدايش را شنيدم كه داشت با كسى صحبت مى كرد و از او مى پرسيد، تو چى از جان من مى خواهى، راحتم بگذار. آنقدر پريشان بودم و ذهنم مغشوش بود كه وقتى در را باز كردم و جز خودش كسى را نديدم از او نپرسيدم كه داشتى با چه كسى حرف مى زدى؟ من به مينا دروغ گفتم كه يهدا مست بود و در حال بى خبرى اقرار كرد. يهدا مست نبود بلكه آنقدر ترسيده بود كه وقتى مرا در اتاق ديد فرياد زد جلو نيا، من به تو دروغ گفتم. من مجبور شدم به خاطر بچه اى كه در شكم دارم پدرى برايش پيدا كنم.
اقرار او مرا ديوانه تر كرد و خارج از اراده دست به رويش بلند كردم و كتكش زدم و از همان شب بيمارى و كابوس هاى شبانه اش شروع شد. من فكر كردم كه به خاطر كتك هاى من بيمار شده و ده سال تمام پرستارى اش را به عهده گرفتم. يهدا محكوم به مرگ تدريجى شده بود. اما نه! من دارم بيمارى يهدا را به نوعى به قضيه روح ربط مى دهم در صورتى كه اگر چنين بود و روحى وجود داشت خيلى زودتر از آنچه بر ما گذشت مى توانست يهدا را نابود كرده باشد. در اين چند روز به قدرى اسم روح شنيده ام كه من هم دارم مثل آنها بيمار مى شوم. كاوه از روى صندلى بلند شد و براى يافتن مينا حركت كرد.
غروب از راه مى رسيد كه كاوه لباس پوشيده و آماده خارج شدن از خانه بود. مينا ايستاده بود و به حركات او نگاه مى كرد، وقتى كاوه دستگيره در را لمس كرد مينا شتاب آلود گفت:
-كمى صبر كن.
كاوه بدون آن كه دستگيره را رها كند به انتظار ايستاد، مينا گفت:
-خواستم بگويم كه اجازه بده من هم همراه تو بيايم، قول مى دهم كه ساكت باشم و فقط شنونده باشم. من وقتى با تو باشم او گمان نمى برد كه حرفهايت يك سويه است و اگر ببيند من هم شاهدم آسانتر قبول مى كند.
كاوه گفت:
-من حرفى نمى زنم كه تأييد يا تكذيب نياز داشته باشد، من عقيده خودم را مى گويم و انتظار هم ندارم كه همان ساعت قبول كند. من به تنهائى مى روم و زود هم برمى گردم، نگران نباش.
كاوه در مطب احد با او قرار داشت، وقتى از اتومبيل پياده شد نگاهى به ساعت دستش انداخت، ربع ساعتى زود رسيده بود. تصميم گرفت در همان اطراف گردش كند و بعد به مطب برود. قدم زنان به راه افتاد و ويترين چند مغازه را نگاه كرد و ناگهان گفته مينا را به يادآورد كه خواسته بود دخترك گلفروش را ببيند. به اطراف نگاه انداخت و چون گلفروشى نديد از عابرى كه در حال گذر بود پرسيد:
-مى بخشيد گلفروشى اين نزديك كجاست؟
مرد به سوى پائين خيابان اشاره كرد و كاوه به آن سو روان شد. وقتى به گلفروشى رسيد لحظه اى قدم سست كرد، ايستاد و از خود پرسيد آيا كار درستى مى كنم؟ با گشودن در گلفروشى به سئوال خود پاسخ داده بود. دختر جوانى با ورود او نگاه از روزنامه برداشت و پرسيد:
-فرمايشى داريد؟
نگاه كاوه به چشم دخترك خيره ماند و لحظه اى نتوانست خواسته خود را مطرح كند و به ناچار سر فرود آورد، سپس با عصا به گلدانى اشاره كرد و تموج كنان پرسيد:
-اين گلدان چند است؟
دختر از پشت پيشخوان گذشت و روبروى او قرار گرفت و همانطور كه نگاهش مى كرد به گلدان اشاره كرد و پرسيد:
-منظورتان اين گلدان است؟
كاوه باز هم به جاى حرف سر پائين آورد، دختر قيمت گلدان را گفت و اضافه كرد:
-از اين گلدان گل هم كوچكترش را داريم و هم بزرگترش را، البته جنس گل ها همگى يكى است.
قدسى گفت:
-همين خوب است.
به جاى دختر مرد جوان گلدان را برداشت و روى پيشخوان گذاشت و دختر زرورقى به دور آن پيچيد و دقيقه اى بعد كاوه به همراه گلدان خارج شد. از آنچه كه ديده بود هنوز مشاعرش به درستى كار نمى كرد و در بهت خود باقى بود. شباهت چشم ها عجيب بود! صداى زنى به گوشش رسيد كه مى گفت:
-آقا، آقا صبر كنيد.
كاوه ايستاد و به پشت سرش نگريست، دختر گلفروش بود كه داشت به سوى او مى آمد. وقتى مقابل قدسى رسيد دست دراز كرد و اسكناسى نشان داد و گفت:
-در شمارش پول اشتباه كردم. من از بچگى هم در درس حساب ضعيف بودم، اشتباهم را ببخشيد.
حرف او چنان كاوه را تكان داد كه چيزى نمانده بود گلدان از دستش رها شود و نقش زمين شود، اما سعى كرد بر خود مسلط شود. گلدان را با يك دست بغل كرد و ضمن گرفتن اسكناس گفت:
-اما چهره تان نشان نمى دهد كه خانم كم هوشى باشيد.
دختر لبهايش را به تبسم گشود و گفت:
-اگر پدرم كمكم نمى كرد هنوز ياد نگرفته بودم كه جمع و تفريق كنم. باز هم از اين كه اشتباه كردم عذر مى خواهم.
كاوه بر جاى ايستاده بود و بدون اين كه قادر به حركت باشد دور شدن دختر جوان را تماشا مى كرد. فانى كوچك هم در درس رياضى ضعيف بود و او به سختى توانسته بود جمع و تفريق را ياد او بدهد، اما فانى باز هم اشتباه مى كرد و تا زمانى كه زنده بود در شمارش پول اشكال داشت. بر خود نهيب زد، بس كن و خودت را از اين فكرهاى بى اساس نجات بده. همه اينها فقط يك تصادف است و بس. كاوه وقتى از پله هاى مطب بالا مى رفت سعى كرد خونسردى خود را حفظ كند. احد منتظر او بود و خودش در را به روى كاوه گشود و با ديدن گلدان گفت:
-اَبى چرا خجالتم داديد، اين گلدان به چه مناسبت است؟
كاوه گفت:
-نمى خواستم با دست خالى به ديدنت بيايم، فقط همين.
احد گلدان را گرفت و در گوشه سالن مطب روى ميز قرار داد و بعد كاوه را به داخل مطب دعوت كرد و پرسيد:
-اُما و كيومرث چطور هستند؟ خوشحالم كه شما را هم تندرست مى بينم. چاى ميل داريد يا برايتان نوشابه خنك بياورم؟ براى اين كه تنها باشيم خانم سليمانى را مرخص كردم.
كاوه گفت:
-يك ليوان آب خنك.
احد وقتى از در خارج شد او نگاهى اجمالى به اطراف انداخت. تابلوى عكس كودكى كه به رو خوابيده و انگشت در دهان داشت روى ديوار بود و روى ديوار ديگر تبليغى براى واكسيناسيون ديده مى شد و بالاى سر جائى كه احد مى نشست مدرك دكتراى او در قابى چوبى ديده مى شد كه خوب مى دانست انتخاب كننده قاب و خريدار آن كيست. وقتى احد ليوان آب را به دست كاوه داد روبروى او نشست و بدون مقدمه پرسيد:
-شما هم كنجكاويتان را ارضاء كرديد؟
كاوه آب را نوشيد و هنگامى كه ليوان را روى ميز گذاشت پرسيد:
-منظورت چيست؟
-شما هم به گلفروشى رفتيد تا او را از نزديك ببينيد. من هرگز از شما دروغ نشنيدم و اميدوارم كه اين بار هم نشنوم. آيا شما هم متقاعد شديد كه او فانى است؟
كاوه گفت:
-اقرار مى كنم كه شباهت نگاه فوق العاده است اما نمى توانم، يعنى يقين ندارم كه او فانى باشد. ببين احد جان تو يك پزشكى و بهتر از من مى دانى كه اين حرف ها يعنى رجعت روح و اين حرف ها جز خرافه چيز ديگرى نيست. هميشه شنيده و يا ديده ايم كه خانم ها به دنبال فال و دعا و چه مى دانم احضار روح هستند تا شيادى پيدا شود و به آنها از آينده خبر بدهد كه آيا شوهرش به او وفادار است يا نه و مسائل ديگر. اما پيگيرى اين قضيه از جانب تو تعجب آور است. به گمان من بعضى چيزها با هم جور درآمده آن هم فقط به صورت تصادف، اما اين وقايع تصادفى را تو و مينا داريد به آن طرف سكه مربوط مى كنيد. مى دانى مادرت تا چند روز پيش اعتقاد داشت كه روح فانى كوچك برگشته و از ديروز بر اين اعتقاد است كه دختر گلفروش همزاد فانى است، همزادى كه با فانى به دنيا آمده و زندگى جداگانه اى داشته. فانى فوت كرده اما او زنده است.
من مى گويم كه كنجكاو شدن در اين قضيه جز پريشانى و سردرگمى بيشتر نتيجه اى نخواهد داد. فرض بگيريم كه اينها همه درست است و حقيقت دارند، خُب حقيقت دارند كه دارند. وقتى آنها به ما كارى ندارند ما چرا بايد مزاحمشان شويم. دختر گلفروش چه گناهى كرده كه چشمهايش و طرز نگاه كردنش شبيه فانى ماست؟ آيا بايد آنقدر موى دماغش شويم كه نتواند زندگى كند؟ گيريم كه هم من و هم تو و هم مينا تمام كارمان را زمين گذاشتيم و رفتيم در پيرامون زندگى اين دختر كه نامش چيست، اسم پدرش چيست و كجا به دنيا آمده و چه و چه و چه تحقيق كرديم و به نتيجه هم رسيديم، آنوقت مى خواهيد چه كنيد؟ برويد روبروى دختره بايستيد و بگوئيد خانم فلانى فدايت شويم، تو فانى مرده ما هستى! آيا اين نهايت كار شما را ارضاء مى كند؟ آيا خود تو حاضر هستى رو در روى او بايستى و بگوئى فانى وقتى تو دختركى دلشكسته بودى و از كسى محبت نمى ديدى من به تو حسادت مى كردم.
احد گفت:
-اقرار به گناه از فشار عذاب مى كاهد.
كاوه سر فرود آورد و گفت:
-بله همينطور است. تو پيش من و مادرت اقرار كردى، آيا همين كافى نيست؟ من به عنوان پدر او كه اجازه دادم اسمش در شناسنامه من نوشته شود به تو اطمينان مى دهم كه كوچكترين كينه اى از تو به دل ندارم و تو را بخشيده ام. حالا راضى شدى؟
احد بلند شد و مقابل تابلو كودك ايستاد و از كاوه پرسيد:
-آيا شما كاغذى را كه شكل دختر گلفروش بود برداشته ايد؟
كاوه از سئوال او متحير شد و گفت:
-نه من اين كار را نكردم.
احد گفت:
-اُما هم قسم خورد كه نقاشى را برنداشته است، اما تصوير او گم شده.
كاوه گفت:
-به خاطر دارم كه تو كاغذ را گذاشتى لاى قرآن.
-بله، هميشه جايش آنجا بود اما حالا نيست. توى اين چند روز هم كسى به خانه ام نيامده، من همه جا را گشتم حتى كيسه زباله را هم جستجو كردم اما نبود. نگران نشويد آن را پيدا كردم اما بپرسيد كجا؟
كاوه پرسيد:
-خب كجا بود؟
-تا خودتان نبينيد باور نمى كنيد.
احد در اتاق را باز كرد و خارج شد و به دنبال او كاوه هم خارج شد. احد به سوى گلدان گل رفت و گفت:
-بيائيد ببينيد من هنوز كامل كاغذ را بيرون نياورده ام.
كاوه در كمال حيرت ديد كه احد سر كاغذى را از ميان زرورق بيرون كشيد و در مقابل چشم كاوه باز كرد و او تصوير مدادى دختر گلفروش را ديد و با دهانى باز گفت:
-غير ممكن است.
احد كاغذ را تا كرد و در جيب كتش گذاشت و گفت:
-حالا چه مى گوئيد؟ آيا باز هم فكر مى كند من و اُما دچار خيالات شده ايم؟
كاوه مسخ شده روى صندلى نشست و پرسيد:
-آخر چگونه ممكن است كه اين موضوع حقيقت داشته باشد؟ من كه گيج شده ام!
احد هم نشست و پرسيد:
-اَبى به من مى گوئيد كه در گلفروشى چه اتفاقى رخ داد و آيا شما با او همكلام هم شديد؟
كاوه آنچه را كه رخ داده بود تعريف كرد و حتى فكر خود را در مورد فانى بيان داشت. احد پس از اين كه كاوه سكوت كرد گفت:
-اَبى او مى خواهد به همه ما بفهماند كه برگشته، او مى خواهد با ما باشد و با ما زندگى كند. او به همه ما چيزى را يادآورى كرد كه به آن علاقه داشتيم، به مادر گل مريم، به شما جمع و تفريق رياضى و به من تصوير نقاشى شده. آيا اين نشانه ها كافى نيست؟ من برخلاف شما عقيده دارم كه بايد در مورد اين دختر تحقيق كنيم و بهفميم كه او كيست و كجا زندگى مى كند. من اين كار را شروع كرده ام و از يك دوست صميمى خواسته ام كه اين كار را براى من بكند و او هم قول داده. من صبر مى كنم تا نتيجه تحقيقات به دستم برسد.
كاوه پرسيد:
-و بعد؟
-بعدش را نمى دانم چه مى شود اما حالا كه او مى خواهد شناخته شود و دوست دارد كه حضورش را اعلام كند ما هم مى پذيريم. به عقيده من اوست كه بايد بگويد چه از ما مى خواهد و هدفش از اين كارها چيست. اَبى اجازه بدهيد اُما يك هفته اى مهمان من باشد، من هم مطب را تعطيل مى كنم و خانه نشين مى شوم، مى دانم كه ما دو نفر مى توانيم حقيقت را كشف كنيم. اگر پس از يك هفته به نتيجه نهائى نرسيديم به شما قول مى دهم كه دست از تجسس و كشف حقيقت بردارم.
كاوه گفت:
-من حرفى ندارم، تو بايد با مادرت هماهنگى كنى. من و كيومرث مى توانيم در اين يك هفته خودمان را اداره كنيم.
احد خوشحال دست كاوه را در دست گرفت و گفت:
-متشكرم اَبى، اميدوارم همه به آرامشى كه مطلوب ماست دست پيدا كنيم.
وقتى تلفن زنگ زد مينا با عجله دست خيسش را خشك كرد و گوشى را برداشت. از صداى ورده به هيجان آمد و پرسيد:
-حالت چطور است عزيزم؟ صالح و ماجده چطورند؟
ورده به مينا اطمينان داد كه حال همگى خوب است و افزود:
-من و عبدالحميد مى خواستيم براى ساعتى به ديدار شما بيائيم، موضوعى هست كه به راهنمائى شما و اَبى نياز داريم.
مينا نگران پرسيد:
-چيزى شده؟ نگران شدم.
ورده خنديد و گفت:
-نگران نشو اُما، خير است.
مينا نفس آسوده اى كشيد و گفت:
-انشاءالله، اما چرا خودتان دو نفر؟ صالح و ماجده را هم بياوريد.
ورده گفت:
-عبدالحميد صلاح نمى داند آنها همراه ما باشند، من و او مى آئيم و برمى گرديم.
-هر طور كه خودتان صلاح مى دانيد.
-ما تا ساعتى ديگر آنجا خواهيم بود، ايرادى كه ندارد؟
مينا خنديد و پرسيد:
-تو از ما اجازه مى گيرى؟ اگر اشتباه نكنم بايد موضوع خيلى مهم باشد!
ورده گفت:
-مى آئيم و خودتان قضاوت مى كنيد.
وقتى تماس قطع شد مينا اين باور را داشت كه براى ماجده خواستگار آمده و او مى خواهد نظر آن دو را بداند. در ته قلبش احساس شادى كرد و به بانگى بلند كه كاوه بشنود گفت:
-ورده و عبدالحميد دارند مى آيند اينجا تا با تو مشورت كنند. نمى دانم چرا يكباره بچه هايم براى تو دردسر آفرين شده اند!
كاوه صداى تلويزيون را كم كرد و پرسيد:
-نگفتند كه براى چه كارى مى آيند؟
مينا لبخند زد و گفت:
-به گمانم براى ماجده خواستگار پيدا شده و آن دو مى خواهند نظر من و تو را بدانند.
كاوه نفس آسوده اى كشيد و گفت:
-آنقدر در اين يك هفته با روح سر و كار داشته ام كه گمان كردم آنها هم مى آيند تا بگويند روح يكى از نزديكانشان مراجعت كرده.
لحن تمسخرآميز كاوه، مينا را غمگين كرد و بدون سخن روى از كاوه برگرفت و از او دور شد. كاوه كه متوجه شد مينا را رنجانده بلند شد و به دنبال او رفت و گفت:
-عزيزم باور كن قصد رنجاندنت را نداشتم.
سپس دست به زير چانه مينا گذاشت و صورت او را بالا گرفت و گفت:
-به من نگاه كن.
مينا گفت:
-تو خوب مى توانى با احساس آدم بازى كنى، از يك طرف مى رنجانى و از طرف ديگر دل به دست مى آورى.
كاوه گفت:
-من از دست خودم عصبى هستم كه چرا به احد قول دادم.
مينا به چشم او نگاه كرد و پرسيد:
-قول؟ چه قولى به احد دادى؟
-قول دادم كه تو يك هفته مهمان احد باشى و او هم مطب را تعطيل كند و هر دو روح را بدام بيندازيد. اما حالا مى بينم كه تحمل يك هفته دورى تو را ندارم.
مينا گفت:
-تو را خدا براى فريبكارى خلق نكرده چون اصلاً راهكار را نمى دانى و خودت را لو مى دهى. خب بگو ناراحتم از اين كه كسى نيست تا برايم آشپزى كند و مرا تر و خشك كند. من هم مى بايست خود را به ديوانگى بزنم تا مجبور شوى از من مراقبت كنى؟
كاوه گفت:
-ثانيه اى شد كه تو تلافى كردى؟
مينا با صداى بلند خنديد و ظرف ميوه را از درون يخچال بيرون آورد و در همان حال كه آشپزخانه را ترك مى كرد گفت:
-وقتى مرا مى شناسى بهتر است كه مواظب حرف هائى كه مى زنى باشى.
وقتى مهمانان از راه رسيدند مينا در صورت هر دوى آنها آثار شعف ديد و گمانش محكمتر شد. پس از آن كه چاى نوشيدند عبدالحميد رو به كاوه كرد و گفت:
-آقاى قدسى شما بزرگ و سرور ما هستيد و ما هر مشكلى داشته باشيم به دست شما باز مى شود.
كاوه گفت:
-خدا نكند مشكلى به وجود آمده باشد اما به هر حال من هر كارى از دستم برآيد كوتاهى نمى كنم.
ورده راحت تر صحبت كرد و گفت:
-اَبى مى خواهيم با اجازه شما و اُما اگر صلاح بدانيد صالح را متأهل كنيم. صداى آه گفتن مينا كه بى اختيار از دهانش خارج شد را همه شنيدند و او براى رفع شبهه گفت:
-من گمان مى كردم كه براى ماجده خواستگار آمده! واى خداى من صالح مى خواهد همسر اختيار كند، چه خوب. آيا برايش دخترى در نظر گرفته ايد؟
ورده گفت:
-اگر شما و اَبى موافق باشيد مى خواهيم مونا را برايش خواستگارى كنيم، خود او مونا را در نظر دارد.
مينا گفت:
-اما مونا مى خواهد وارد دانشگاه شود و گمان نكنم كه خيال ازدواج داشته باشد.
ورده گفت:
-او به صالح گفته كه اگر قبول نشود ازدواج مى كند.
نگاه كاوه و مينا درهم گره خورد و كاوه گفت:
-از نظر من هر دو واجد شرايط هستند، هم صالح جوان تحصيل كرده و باشعورى است و هم مونا دخترى خوب و نجيب. من كه در اين خواستگارى اشكالى نمى بينم.
عبدالحميد گفت:
-ما اگر از جانب صالح خيالمان راحت شود ديگر هجرت نمى كنيم و مى مانيم. او هم اگر دلش بند شود مجبور مى شود كه زودتر براى خود كارى پيدا كند و مشغول شود. خرج عروسيشان را هم من خودم به عهده مى گيرم.
ورده رو به مينا كرد و گفت:
-اُما شما با خاله مرسده صحبت مى كنيد؟
مينا بلند شد و گفت:
-اگر همين امشب جواب مى خواهيد همين حالا تلفن كنم در غير اين صورت صبح تماس مى گيرم و بعد به تو زنگ مى زنم.
عبدالحميد گفت:
-عجله اى در بين نيست و فردا زحمت اين كار را بكشيد.
كاوه پرسيد:
-فكرى براى مسكن آنها كرده اى؟ چون از همين حالا مى دانم كه سئوال اديبى چه خواهد بود، او با مستأجرى و اجاره نشينى اصلاً ميانه ندارد.
عبدالحميد گفت:
-راستش ما مقدارى پول نقد داريم كه اگر آقاى اديبى به عروسى كوچكى رضايت دهند آن مبلغ را صرف خانه شان مى كنيم، مى گذارم برايشان بانك و وام مى گيرم كه بتوانند آپارتمان كوچكى بگيرند.
مينا گفت:
-مرسده همين يك دختر را دارد و مسلماً آنها هم كمكشان مى كنند. با توكل به خدا مشكل حل مى شود.
كاوه گفت:
-من و مينا هم حاضر به همكارى هستيم و از هيچ خدمتى دريغ نداريم. ورده نگاه حق شناس خود را به مينا و كاوه دوخت و گفت:
-اولين زحمت را به شما داديم، من بدون حمايت شما و اُما اصلاً نمى دانم كه چه بايد بكنم.

صفحه اول
خبرهاى ايران
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
انگليس
خواندنى ها
مقاله ها
جدول
گزارش
گفتگو
بازتاب
خبرهاى جهان
خبرهاى ايران
ورزش
داستان
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
تحقيق
با نيمروز
مقاله هاى ايران
خبرهاى كوتاه
آخر هفته
حوادث
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   خبرهاى ايران   •   اقتصادى   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   • 
•   انگليس   •   خواندنى ها   •   مقاله ها   •   جدول   •   گزارش   •   گفتگو   • 
•   بازتاب   •   خبرهاى جهان   •   خبرهاى ايران   •   ورزش   •   داستان   •   شعر   • 
•   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   تحقيق   •   با نيمروز   •   مقاله هاى ايران   •   خبرهاى كوتاه   • 
•   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •