Nimrooz
Vol. 17, No. 835, May 27, 2005
سال هفدهم - شماره ۸۳۵ - جمعه ۶ خرداد ۱۳۸۴
دكتر مصطفى الموتى
سپهبد حسن منيعى امير شايسته اى از خطه آذربايجان و زندگى پر ماجراى او
محسن حيدريان
مهاجرت سوسياليستى و سرنوشت ايرانيان

دكتر مصطفى الموتى
سپهبد حسن منيعى امير شايسته اى از خطه آذربايجان و زندگى پر ماجراى او
002967.jpg
الموتى
يكى از امراى ارتش كه در سال هاى اخير مقالات جالب و با ارزشى از او در جرايد از جمله روزنامه نيمروز خوانده ام، سپهبد حسن منيعى است كه هيچگاه در ايران توفيق ديدارشان را نداشته و در خارج از وطن هم او را نديده ام ولى مقالات عميق او خصوصاً درباره جنگ عراق و تاكتيك هاى نظامى آن نشان مى دهد كه افسرى مطلع و شايسته بوده ودر هر مقامى توانسته خدمتى انجام دهد. به همين جهت از او خواستم اطلاعاتى درباره زندگى خود در اختيارم بگذارد.
تا آنجا كه مى دانم سپهبد منيعى به يك خانواده آذربايجانى تعلق دارد كه از نواده هاى (منيع الملك) است كه نام خانوادگى (منيعى) را برگزيده اند.
حسن منيعى تا طى دوره دبيرستان رشديه در تبريز بوده و سپس وارد دانشكده افسرى تهران مى گردد و با درجه ستوان دومى خدمتش را در ارتش آغاز مى كند. سلسله مراتب نظامى را طى كرده تا اين كه در سال ۱۳۵۰ به درجه سپهبدى نايل مى گردد. در طى اين مدت مشاغل زير را عهده دار بوده است:
در تيپ مستقل زاهدان و خاش مأمور سركوبى اشرار منطقه ايرانشهر گرديد. در اردوكشى براى نجات آذربايجان در سال ۱۳۲۲ با فرقه تجزيه طلب دموكرات شركت داشته و با كمك ارتشيان و مردم رشيد آذربايجان مأمورين پيشه ورى و غلام يحيى را سركوب نموده است. سپس رياست قسمت اطلاعات و جرايد ستاد نيروى زمينى را عهده دار گرديده است. با درجه سرهنگ دومى معاون فرمانده دانشكده افسرى بوده و در كشف توطئه گروهى از افسران عضو حزب توده نقش فعالى را برعهده داشته است.
سرهنگ منيعى در لشگر اصفهان در عملياتى براى سركوب گروهى از اشرارآباده و اقليد فعاليت داشته و با درجه سرتيپى معاون نيروى زمينى بوده و با درجه سپهبدى معاون وزارت جنگ گرديد كه ارتشبد عظيمى وزير جنگ بود و تا مدت ۶ سال به اين خدمت ادامه داد كه طوفان انقلاب رشته نظام ايران را از هم گسست و عازم خارج از كشور گرديد كه در پاريس مقيم گرديد و در اين باره چنين نوشته است:
در شهريور ماه سال ۱۳۵۹ از خدمت در وزارت جنگ معاف شدم و بعد از ۴۳ سال خدمت با يك آشپزخانوادگى اهل تبريز در خانه مانديم كه همسرم در اطاق همكف و من در طبقه فوقانى و آشپز در گوشه باغچه مى خوابيديم. روز ۲۵ بهمن ماه ۵۹ با شكستن شيشه سالن ناهارخورى از خواب پريدم. هفت تير را برداشتم كه با ۵فرد مسلح مواجه شدم. يك جوان ۲۵ ساله هفت تيرش را روى شقيقه من گذاشت و گفت (ما چريك هاى فدائى خلق و امام خمينى هستيم و براى خلع سلاح آمده ايم و اگر همكارى نكنى ماشه را خواهم كشيد.) گفتم شش ماه است از خدمت معاف شده ام. منزل هم شخصى است. آنها اسناد وزارت جنگ را از من مى خواستند كه گفتم در دفتر وزارت جنگ است. خلاصه هر چه در منزل بود از قبيل بشقاب مفرغى با امضاى ژنرال دوگل و لباس هاى سلام و نشان ها و پول نقد و سكه هاى عيدى من و همسرم را كه به عنوان يادگار جمع كرده بوديم برداشتند. در اين موقع جوان هفت تيرش را كنار گذاشت و لباس هاى سلام مرا به تن كرد و گفت (حالا من سپهبدم و تو هيچ كاره) .
وقتى وارد اطاق همسرم شدم ديدم چشمهايش را بسته و موهايش پريشان و به ديوار بالاى سرش چسبيده و همانجا اثرات چند گلوله در ديوار مشاهده شد كه از ديدن اين وضع بسيار منقلب شدم زيرا همسرم به حال اغماء افتاده بود. در اين موقع يكى از چريك ها گفت من نمى خواستم منزل سابق فرمانده ام را غارت كنم و همسرش را به اين صورت ببينم و مسلسل خود را به سوى آن جوان نشانه گرفت و گفت تو به من دروغ گفتى... زود هفت تيرت را رد كن... او هم هفت تيرش را انداخت زمين. در اثر اين اعتراض من متوجه شدم كه اين شخص مدتى راننده جيپ سرويس من بوده كه به مجاهدين خلق پيوسته است. ساعت سه بعد از نيمه شب چريك ها در حالى كه يكى از آنها لباس هاى تشريفاتى مرا پوشيده بود منزل مرا با اموال مسروقه ترك گفتند.
من بلافاصله همسرم را به بيمارستان ژاندارمرى و بعد بيمارستان آمريكائى انتقال دادم كه پس از ۹ماه در همانجا درگذشت. بعد از برگزارى مراسم چله و سال به فكر فروش منزل مسكونى افتادم كه به قيمت ارزان فروختم و از شر مزاحمت هاى آنها راحت شدم. ولى با داشتن ۴۳ سال خدمت از دريافت حقوق بازنشستگى محروم بوده و موجودى مختصر من و همسر و فرزندانم در بانك سپه به دستور خلخالى جلاد مسدود گرديد و دو سال پس از درگذشت همسرم از راه شهر مرزى (وان) عازم تركيه شده و پس از چهار شبانه روز اسب سوارى و پياده روى خود را به تركيه رسانيدم و بعد از ۲۰ روز اقامت در (وان) استاندار كه مرا شناخت و احترام نمود و با كمك او با خط هوائى عازم آنكارا شدم. در همان موقع با مقامات تركيه ملاقات هائى داشتم كه گفتند على اكبر ولايتى وزيرخارجه رژيم آخوندى به تركيه آمده ضمن وعده دادن كمك هاى مالى و اقتصادى خواست مرا تحويل ايران دهند كه آنها گفتند چنين اسمى در دفاتر ما ثبت نشده و سپس از آنجا عازم استانبول شده بعد به پاريس آمده و تقاضاى پناهندگى كردم كه با توجه به دوره هائى كه در فرانسه در درجات سرهنگى طى كرده بودم به سرعت تصويب نمودند.
هنگام اقامت در تركيه گفتند اگر بخواهيد در تركيه بمانيد مى توانيم پست خوبى به شما بدهيم كه عذر خواستم و گفتم به فكر خانواده ام هستم و آمادگى براى كار ندارم.
دوره دو ساله دانشگاه جنگ ايران و دوره هاى ۱۸ماهه دانشگاه عالى جنگ و ستاد فرماندهى فرانسه را در درجات سرگردى و سرهنگ دومى و سرهنگى طى كرده است- در تركيه نيز با درجه سرتيپى دوره دو ساله پدافند ملى ناتو (OTAN)- «پيمان آتلانتيك شمالى» را پايان برده است.
همچنين در درجه سرهنگى يك دوره كوتاه مديريت عالى را در آمريكا طى كرده است. او به زبان هاى فرانسه و تركى تسلط كامل داشته به انگليسى و عربى نيز آشنا است.
سپهبد منيعى همواره مطالبى در رشته هاى تخصصى خود تهيه كرده كه از آن چنين نام برده مى شود:
سلاح هاى اتمى و طرق حفاظت آن، سياست دولت روسيه در خاورميانه، تشريح جنگ ۸ساله ايران و عراق، وظايف وزارتخانه در همكارى با نيروهاى دفاعى كشور در جنگ كلى، برقرارى امنيت ملى، علل شكست ايران در مقابله با نيروى عراق.
سپهبد منيعى درباره وضع خانوادگى خود چنين مى نويسد:
نياكان من اهل (قره باغ) بوده اند كه در عهد فتحعليشاه قاجار مى زيسته اند. پس از شكست ايران در جنگ ده ساله با روس هاى تزارى اتباع ايرانى منجمله خانواده ما متحمل تلفات و ضايعات زيادى شدند. فرمانده مهاجم نيروى مهاجم قفقاز به قتل عام و شكنجه پرداخت كه حتى مورد سرزنش مقامات تزارى قرار گرفت موافقت شد (كسانى كه مايل به ترك قره باغ هستند مى توانند با صرفنظر كردن از خانه و املاك خويش فقط اموال منقول را برداشته به داخل ايران كوچ كنند.) نياكان من كه جزو مهاجرين بودند با راهپيمائى و عبور از كوهستان هاى سخت و بلند قفقاز موفق شدند. خود را به تبريز برسانند كه مورد توجه و عنايت عباس ميرزا (نايب السلطنه) قرار گرفتند.
جد پدرى من حاج يوسف بيك كه در ۸۰سالگى درگذشت و پسر بزرگش بنام جعفر به حكومت محال (دهخوارگان)، (آذرشهر) كنونى منصوب و به لقب منيع الملك مفتخر شد. او در سن ۸۲سالگى در تبريز فوت مى كند و فرزند ارشدش يوسف منيعى (پدر اينجانب) مانند پدرانش در فن (باروت سازى) و شكار تخصص داشته و در قورخانه دولتى استخدام مى شود و ملقب به (بصير نظام) مى گردد.
اينجانب پس از پايان تحصيل متوسطه قرار بود براى طى دوره پزشكى به فرانسه بروم ولى به توصيه دوست خانوادگى مان سرلشگر حسن مقدم مراغه اى (ظفرالدوله) وارد دانشكده افسرى تهران گرديدم و مقامات نظامى را طى كردم.
مادرم بانو فاطمه كمپانى دختر تاجر معروف آذربايجان على كمپانى بود و همسرم پروين ضيائى و خواهرم زن مهندس عباس منيعى استاندار سابق فارس و سيستان و بلوچستان است كه اكنون در لس آنجلس به سر مى برد. پسرم ابوالفضل منيعى مهندس هواپيمائى است كه در كانادا زندگى مى كند و دخترم ليلا منيعى است كه دكتر دندانپزشك بوده و دختر كوچكم زهرا منيعى استاد دانشگاه است كه هر دو در بروكسل زندگى مى كنند.

محسن حيدريان
مهاجرت سوسياليستى و سرنوشت ايرانيان
احمد درباره رابطه سازمان اكثريت با كا.گ.ب. چنين مى گويد: «در همان اولين سال اقامت ما در تاشكند كه يكى از اعضاى كميته مركزى سازمان قبل از انقلاب در دوران فعاليت چريكى اولين رابط و مسئول من بعد از ضربه سال ۵۵ بود با دو تن از دوستانم براى شركت در كلاس هاى ويژه به مسكو اعزام شدند. يكى از همين دوستان از همان ابتدا و نفر ديگر به مرور جزو جناح چپ سازمان شدند و هر چه زمان مى گذشت يكى از اين دو نفر به روابط ناسالم واكنش جدى نشان مى داد و بعد از شكل گيرى جناح چپ در تبادل نامه ها و نشريات و جزوات از اروپا و شوروى و بالعكس كمك شايانى كرد. اين دوست بعداً شروع به تعريف مسائلى كرد كه برايم تازگى داشت. اما آنچه درباره كلاس هاى ويژه گفت بسيار مهم است. اين دوره ها يك آموزش جاسوسى و ضد جاسوسى و مسائل امنيتى بود. برنامه درسى و عملى اين دوره آموزشى در واقع تربيت و آموزش جاسوسى براى ارگان هاى امنيتى شوروى در خارج از كشور شوروى بوده است. به طور نمونه در اين دوره آموزش داده مى شد كه چگونه بايد فعاليت پنهانى كرد، چگونه بايد شيوه هاى تعقيب و ضد تعقيب را به كار بست؛ يك دوره عملى نيز بود كه طى آن در خيابان ها و هتل هاى مسكو اين آموزش ها به كار بسته مى شد. اين سه نفر بايستى اين دوره آموزشى را با شرايط ايران انطباق مى دادند كه مثلاً چگونه در ايران كار مخفى بكنند. اما دو نفر دوستان من دائماً با مسئول خود و نيز استاد اين دوره درگير مى شدند. به طور مثال استاد مى گفت كه وقتى در حال گير افتادن هستيد اگر مداركى داريد دور بيندازيد و بگوئيد مال ما نيست. اين افراد مى گفتند كه اين شگردها در كشورهاى غربى قابل اجرا است. اما در ايران كه مى خواهيم كار مخفى بكنيم اين كارها شدنى نيست. چون اصولاً ما غير قانونى و پنهانى مى خواهيم كار كنيم و اصلاً مدرك و سند و اين حرف ها براى گير افتادن ما لازم نيست. به هر حال كلاس تنها جنبه روسى داشته و به درد خودشان مى خورد كه چگونه و با چه مُتدى به نفع روس ها در كشورهاى ديگر جاسوسى كرد. بايد تأكيد كرد كه اين دو تن با حفظ روحيه ملى عليه روابط ناسالم در حد خود مقابله هم مى كردند و با افكار چپ سنتى براى هميشه وداع گفته و از كار سياسى كناره گيرى كردند.»
پس از پايان كار آموزش اولين گروه فدائيان اكثريت اين دوره هاى ويژه، دوبار ديگر با شركت دو گروه ديگر از افراد سازمان اكثريت در مسكو تكرار شد.
به گفته يكى از اعضاى موقت هيأت سياسى اين سازمان تلاش كا.گ.ب. براى به دام انداختن اعضاى سازمان بارها در جلسات هيأت سياسى سازمان مطرح و اختلافات حادى را برانگيخته بود. منتقدين، پيشنهاد طرح اعتراضى به شعبه بين المللى حزب كمونيست شوروى را چندين بار پيش كشيدند و اين اعتراض به شكل محترمانه و گله آميز با شخص اليانوفسكى از مسئولين اين شعبه مطرح شد. وى از اينگونه پيشامدها ابراز تأسف و عذرخواهى مى كرد و قول جلوگيرى و توقف اين تلاش ها را مى داد. اما در عمل اين طور نبود و شايد قول او يك قول ديپلماتيك سرگرم كننده بوده است. زيرا سازمان كا.گ.ب. با داشتن تجربه هاى چند ده ساله به تور انداختن افراد، به سهولت و با تردستى كامل مقاصد خود را دنبال مى كرد. آنها از نياز سازمان و بهره گرفتن از امكاناتشان توسط سازمان در اجراى برنامه هاى سياسى و تشكيلاتى اين سازمان در داخل ايران به خوبى واقف بودند و همان كارى را كه سال هاى پيش تر با حزب توده كرده بودند در مورد سازمان هم دنبال مى كردند، تنها با احتياط و حساب و كتاب هاى لازم! همكارى با تشكيلات سازمان براى انتقال و بازگرداندن برخى از كادرها و غيره بهترين فرصت براى مأموران مخفى شوروى بود كه بتوانند با انواع حيله و فريب مادى و ايدئولوژيك افرادى را به تور بيندازند. آنان با داشتن شبكه هاى جاسوسى خود در ايران فريب خوردگان را به شوروى مى فرستادند تا پس از انجام مأموريت هاى خاص خودشان بازگردند.
احمد در اين باره مى گويد: «تا آنجائى كه من مى دانم نحوه كار كا.گ.ب. چنين بود كه آنها هرگز رسماً به كميته مركزى رجوع نمى كردند. مراجعه آنان در سازمان به افراد معين و به خصوص مسئولينى بود كه نقش مهمى در كارهاى تشكيلاتى و امنيتى در ايران، افغانستان و اروپا داشتند. مى توان گفت كه البته جريانى در سازمان بود كه سر رشته اين كارها را در دست داشت و در رأس آن نيز على توسلى مسئول كل تشكيلات سازمان و عضو هيأت سياسى وقت آن قرار داشت. اما اين جريان برنامه هماهنگ و سازمان يافته اى با كا.گ.ب. نداشت. دست كم دو نفر ديگر از اعضاى رهبرى سازمان علاوه بر على توسلى در جريان كليت كار هماهنگى با كا.گ.ب. بودند. اما هر كسى در حوزه كار خود به تقاضاهاى كا.گ.ب. پاسخ مى داد. كا.گ.ب. مثلاً به تحريريه روزنامه كار و يا كسانى كه به كار صرفاً فكرى مشغول بودند مانند امير ممبينى، بهروز خليق و غيره كارى نداشت. چون آنها كار تشكيلاتى نداشتند و اگر از نقطه نظر سياسى مى خواست كارى كند آن نيز راه ديگرى داشت. بنابراين به نظر من رابطه كميته مركزى سازمان اكثريت با كا.گ.ب. نهادى نبود. از طرفى مكانيسم و شيوه كار كا.گ.ب. طورى نبود كه نيازى به نهادى كردن اين روابط داشته باشد.»
به هر حال با تداوم يارگيرى كا.گ.ب. از فدائيان خلق، كار بحث و جدل در درون سازمان علاوه بر حوزه هاى سازمانى و نيز هيأت سياسى كه از ابتدا در جريان قرار گرفته بود موضوع سرانجام در يكى از پلنوم هاى كميته مركزى سازمان در سال ۱۳۶۷ به اصرار و پيشنهاد منتقدين براى اولين بار مورد بحث قرار گرفت. اما بعد از نيم ساعت اكثريت رأى به خروج موضوع از دستور كار كميته مركزى دادند و توصيه نمودند كه رسيدگى به اين دعاوى در هيأت دبيران سازمان ادامه يابد. در پلنوم كميته مركزى سازمان اكثريت در سال ۱۳۶۸ نيز درباره نفوذ كا.گ.ب. در صفوف افراد اين سازمان اعتراضاتى شد و از جمله تقاضاى تشكيل يك كميسيون تحقيق در اين زمينه گرديد كه مورد توجه جدى اعضاى پلنوم قرار نگرفت.
هر چه كه بود اين همان سازمانى بود كه با داشتن چند برابر نيرو و محبوبيت در همان يكى دو سال اول انقلاب جذب و شيفته حزب توده آن هم در شرايط ايران انقلابى شده بود. حال چگونه مى توانست به مثابه يك سازمان ماركسيست لنينيست به اعتبار چند صباح مبارزه مسلحانه و چريكى خود در دوران جوانى آن هم در درون اقيانوس شوروى، در برابر منافع و سياست خارجى برترى جويانه و سلطه طلبانه شوروى روئين تن شده باشد.
كابوسى در بيدارى
روزى كه يكى از مسئولين سازمان در تاشكند به سراغ احمد رفت تا تاريخ برگزارى حوزه سازمانى را اطلاع دهد صريحاً از احمد شنيد كه وى تمايلى به ادامه عضويت در سازمان ندارد. احمد به وى يادآور شد كه: «من ديگر آن ايمانى را كه در زمان شاه به سازمان داشتم از دست داده ام. سازمان از برخورد به گذشته اش شرم دارد. ما با دنباله روى از حزب توده بى آبرو شده ايم. اما آنچه كه در شوروى مى بينم ديگر هرگز مرا قانع نمى كند. من اينجا را با سوسياليسم همخوان نمى بينم. يا ماركسيسم لنينيسم غلط است يا اينها بد عمل كرده اند. به نظرم ماركسيسم لنينيسم غلط نيست، اينها خرابش كرده اند.
هيچ چيز اينجا با تبليغات ما جور درنمى آيد و مرا قانع نمى كند. من ديگر نمى توانم تنها با ايمان كور پشت سر سازمان بايستم.»
شنيدن اين سخنان از يك عضو سازمان براى مسئول سازمان از يك فحش ناجور هم بدتر بود. مسئول احمد به وى اخطار كرد و گفت كه حرف هاى احمد درباره شوروى غير قابل تحمل است. بحث شديد احمد با مسئول سازمانى اش ساعت ها به درازا كشيد و هر چه گذشت تصميم احمد به كناره گيرى از سازمان محكم تر شد. اما براى اين تصميم بايد تاوان سنگينى مى پرداخت.
تنها چيزى كه احمد هرگز به عنوان يك انقلابى بدان فكر نكرده بود خودكشى بود. اما عوامل مختلفى كه از هر سو روح او را مانند منگنه اى مى فشرد هر روز او را افسرده تر و ميل به ادامه زندگى را در او كمتر مى كرد. بسيارى از دوستان فدائى او را ترك كرده بودند. او نانوشته و در عمل از سوى سازمان تحريم شده بود. علت نيز منش سياسى او بود. پس از ديدار آن شب با يك فدائى ديگر به نام الف. به كابوس مخوفى دچار شده بود كه در خواب و در بيدارى زجرش مى داد. جانش به آتش كشيده شده بود. روح و روانش در تنهائى خرد شده بود. خود را اسيرى ناچيز در دست هائى مخوف احساس مى كرد. خود را يك زندانى احساس مى كرد كه زندانبانان اش رفقاى هم سازمانى اش هستند. همان كسانى كه همه زندگى احمد در شكل اعتمادى مطلق به پايشان ريخته شده بود. پس از ساعت ها در خود گريستن براى اولين بار براى رهائى از اين بختك كابوس وار به فكر خودكشى افتاده بود.
الف. يكى از اعضاى سازمان كه به تور كا.گ.ب. افتاده بود، پرده از رازى براى احمد برداشته بود كه ذهن او را قفل كرده بود. الف. پس از يك مقدمه چينى طولانى گفت: «امروز مى خواهم رازى را با تو در ميان بگذارم، اما مى خواهم كه مرا ببخشى» و پس از اطمينان از خويشتن دارى احمد چنين ادامه داد: «از همان دو سال پيش كه وارد اين سرزمين جهنمى شديم اعتقادات كمونيستى من مورد سوءاستفاده قرار گرفت و كا.گ.ب. شروع به كار كشيدن از من كرد. به سازمان گفتم كه كا.گ.ب. به من رجوع كرد اما من رد كردم. اين را خود كا.گ.ب. به من ياد داد. حال از دست هر دو خسته شده ام. به سازمان گفتم مى خواهم براى مبارزه به ايران بروم، آنها هم قبول كردند. مى خواهم از دست هر دو خلاص شوم. بى شرف هاى كا.گ.ب. مى گويند، در ايران سازمان را رها كن و برو به فلان شهر. در ماه فقط يك روز آن هم در فلان ساعت مشخص در فلان مكان مشخص باش، كسى به تو با اين رمز مراجعه مى كند با وى همكارى كن. پول و امكانات هم از او بگير. اما من مى خواهم از اين شرايط جهنمى و از دست هر دو فرار كنم.» الف. پس از يك مكث چند دقيقه اى با شرمندگى ادامه داد: «اما در اين مدت كارهائى كرده ام كه از گفتن آن شرم دارم. يكى از اين كارها اين بود كه من بنا به سفارش كا.گ.ب. ترا مدت ها تحت نظر كامل داشته ام و همه حرف ها و حركات ترا گزارش كرده ام. زيرا از نظر آنها تو يك فرد ضد شوروى هستى. در ضمن به سازمان هم بنا به سفارش مسئول شعبه امنيت سازمان در تاشكند و آقاى ج. هم بنا به سفارش يكى از مسئولين شعبه امنيت سازمان ترا تعقيب كرده و درباره ات گزارش مى كرده ايم.»
اين سخنان بود كه مانند پتكى بر فرق احمد فرود آمده بود. ناراحتى احمد نه از مقامات شوروى بلكه از دو رفيقى بود كه با يكى از آنها در شاخه تبريز همرزم بوده و در خانه هاى تيمى زمان شاه با سيانور زير زبان زندگى مى كرد و آن ديگرى نيز از زمان انقلاب رفيق صميمى وى بود كه دوره ويژه را در مسكو ديده بود. احمد با شنيدن اين ماجرا قادر به تجزيه و تحليل آن نبود و تنها راه نجات را در خودكشى جستجو مى كرد. اما وجود دخترك يك ساله اش و عشق به ديدار مادرش كه هر شب براى سلامتى احمد سر نماز دعا مى كرد او را از اجراى اين تصميم باز مى داشت. دو روز بعد كه احمد با چشمانى سرخ و سر درد قطع نشدنى كه كله او را به بزرگى يك اتاق سنگين كرده بود در كارخانه حاضر شد، وقتى در برابر اين پرسش يك خانم همكار روس قرار گرفت كه: «احمد چرا گريه مى كنى؟» تنها توانست بگويد: «دلم براى كشورم تنگ شده است.»
اما هر چه كه بود پس از اين گريه احمد احساس سبكى كرد و ديگر از فكر خودكشى صرفنظر كرد. در شب هاى بعد الف. نكات تكان دهنده ديگرى را براى احمد افشاء كرد. هر چه كه بود احمد پى برد كه حادثه دزدى در خانه برخى از معترضين سازمان چيزى جز شبيخون الف. و دوستانش با رهنمود سازمان نبوده است.
احمد درباره اين دوران فراموش نشدنى مى گويد: «بعد از مدتى استقامت ديگر از فكر خودكشى منصرف شدم. خواندن خاطرات زنده ياد خليل ملكى توان و روحيه مقاومت مرا تقويت كرد. به اين نتيجه رسيدم كه ادامه زندگى اگر در شرايطى بى ارزش به نظر مى رسد، باز با همه سختى هاى روحى زندگى با ارزش ترين است.»
احمد براساس شنيده ها و داده هاى مختلف مى نويسد: «سازمان به مراجعه خودسرانه كا.گ.ب. به اعضاى سازمان واكنش نشان مى داد. كا.گ.ب. هم اين تجربه را داشت كه براى كارهايش به جاى مراجعه به رهبرى سازمان به افراد معين در رهبرى و كادرهائى كه مناسب تشخيص مى داد رجوع مى كرد و از هر كسى در چارچوب محدود همكارى مى گرفت. على توسلى از اعضاى هيأت سياسى كميته مركزى وقت اين سازمان بيشترين نفوذ را در ميان شوروى داشت و همكارى هاى كليدى از كانال شبكه و ارتباطات وى انجام مى گرفت. از همين كانال ها بود كه دستگاه امنيتى شوروى اطلاعاتى از مقامات لشكرى و كشورى ايران خواسته بود و چند نفرى هم كه بعداً موضوع را به من گفتند مأموريت هائى يافتند. يكبار خواسته بودند كه يك كارمند رشوه گير اداره ثبت احوال به آنها معرفى شود. از پدرسوختگى دستگاه امنيتى شوروى يكى هم اين بود كه اين درخواست ها اغلب در مواقعى مطرح مى شد كه سازمان نيز درخواست هائى مثل برگزارى پلنوم داشت. در هر صورت سازمان كادرهائى را مى شناخت كه زير گوش رهبرى توسط كا.گ.ب. براى انجام مأموريت هائى از باكو به ايران و تركيه اعزام شدند. يكى از اين افراد مقيم باكو بود كه از ابتداى ورود به اردوگاه باكو با كا.گ.ب. به همكارى تن داد و از طرف ديگر با شعبه امنيت سازمان همكارى داشت. آخر سر هم دوستى اش را به حسن توسلى نشان داد.»
احمد و حسن رستگار از اين تجربه مخوف با يك باور نيرومند بيرون آمدند. باور به اين كه هر ايرانى هر عقيده اى دارد براى كمك به وطن خود استقلال فكر و عمل را محور اصلى كار خود قرار دهد و تسليم هيچ فرشته و يا ابليس خارجى نشود.

صفحه اول
خبرهاى ايران
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
انگليس
خواندنى ها
مقاله ها
جدول
گزارش
گفتگو
بازتاب
خبرهاى جهان
خبرهاى ايران
ورزش
داستان
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
تحقيق
با نيمروز
مقاله هاى ايران
خبرهاى كوتاه
آخر هفته
حوادث
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   خبرهاى ايران   •   اقتصادى   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   • 
•   انگليس   •   خواندنى ها   •   مقاله ها   •   جدول   •   گزارش   •   گفتگو   • 
•   بازتاب   •   خبرهاى جهان   •   خبرهاى ايران   •   ورزش   •   داستان   •   شعر   • 
•   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   تحقيق   •   با نيمروز   •   مقاله هاى ايران   •   خبرهاى كوتاه   • 
•   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •