|
|
|
|
|
|
|
محمدرضا شفيعى كدكنى
گفتگو
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
احمد شاملو (الف بامداد)
شبانه
|
|
|
|
|
نگاه كُن، خوب نگاه كُن! و خيال دارى رأى بدهى؟
آراد ايل بيگى
سبُك سنگين دارى مى كنى
با خود دارى ميگوئى:
راى بدهم؟
اگر ندهم «مشروعيت ِ» اين نظام را بزير ِ سئوال ميبرم
يعنى؛
كه بايد سرنگون گردد!
يعنى؛
كه «خشونت» !
و من با خشونت مخالفم
تغيير ِ مسالمت آميز
(حتى با وجود ِ اين وحشى نظام) را مى خواهم؛
من اصلاح طلبم و
اصلاح طلبان در درونِ نظام
فراوانند
فراوانند
فراوانند...
دارى از خودت مى پرسى
(و به من ها مى خواهى تلقين كنى):
به مُعين رأى بدهم
يا
به هاشمى رفسنجانى؟
مُعين «بد» نيست
اما رفسنجانى عوض شده است
و تغييرات بيشترى مى تواند بدهد...
كورى؟
كرى؟
(يا بى آنگه بگوئى)
فرصت طلبى و «ميز» خواه؟
نگاه كُن
خوب نگاه كُن!
عمق ِ فاجعه را نمى بينى؟
به قعر و قعر رفتن ها
(تا اين نظام هست) را نمى بينى؟
چرا هميشه در موضع گيرى هايت
(چه آنزمان كه به چپ مى زدى
و چه امروز به راست)
ول معطل بودى و هستى؟
نگاه كُن
خوب نگاه كُن!
و ديگر با من از اهميت ِ «انتخابات» نگو!
۲۸ ارديبهشت ۸۴ / 18 مه ۰۵
|
|
|
|
|
ستيغ البرز
گل عشق وطن
اى هم وطن به حال تو من گريه مى كنم
بر روزگار تار وطن گريه مى كنم
هرگز بسان شمع نگريم به حال خويش
ابرم، به كوه و دشت و دمن گريه مى كنم
|
|
|
|
|
خاقانى شيروانى
نام دوست
هرگز لبم از ذكر تو خاموش نشد
ياد تو زخاطرم فراموش نشد
مذكور نشد نام تو بر هيچ زبان
كاجزاى وجودم همگى گوش نشد
|
|
|
|
|
محمدرضا شفيعى كدكنى
گفتگو
گفتم:
- «اين باغ ار گل سرخ بهاران بايدش؟ ...»
گفت:
- «صبرى تا كران روزگاران بايدش
تازيانه رعد و نيزه آذرخشان نيز هست،
گر نسيم و بوسه هاى نرم باران بايدش...»
گفتم:
- «آن قربانيان پار، آن گل هاى سرخ؟ ....»
گفت:
- «آرى....»
ناگهانش گريه آرامش ربود؛
وز پى خاموشى توفانيش
گفت:- «اگر در سوكشان
ابر شب خواهد گريست،
هفت درياى جهان يك قطره باران بايدش.»
گفتمش:
- «خالى ست شهر از عاشقان؛ وينجا نماند
مرد راهى تا هواى كوى ياران بايدش.»
گفت:
- «چون روح بهاران آيد از اقصاى شهر،
مردها جوشد ز خاك،
آنسان كه از باران گياه؛
و آنچه مى بايد كنون
صبر مردان و دل اميدواران بايدش.»
|
|
|
|
|
محمود كيانوش
ستم تنهائى
اى برادر، تو اگر همنفسى
تو اگر همسفر و همرازى،
در چنين تيره شب وحشتناك
چلچراغ سخنى، آوازى
با سكوت لب تو
مى كشد حسرت فرياد مرا،
من خرابم،
من خراب ستم تنهائى
سخنت مى كند آباد مرا
|
|
|
|
|
خاقانى شروانى
گل باغ دل بى كينه
از فيض خيالت چمن سينه شكفت
از ديدن رويت گل آئينه شكفت
چون صبح لب از خنده جاويد نبست
هر گل كه زباغ دل بى كينه شكفت
|
|
|
|
|
سيمين بهبهانى
بازيچه
آرزوهامان چو گوئى زير پاى ديگران
آيت اميدمان بازيچه بازيگران
فتحمان ديگر نه چون دروازه بابل، خطير
تير و تورى را گشودن با صفير داوران
نشأةمان در چارچوب صفحه ئى تصويرساز
گه سرينى، گه سرى، گه سينه ئى، جنبان در آن
شعرمان، بازارياب كاله بازاريان
نغمه و آهنگمان، سودآور سوداگران
خونمان چون آب راكد در بن گودال ها
فكرمان چون خون فاسد در تن تن پروران
خوابمان از سكه هاى سيم و زر، پولك نشان
پوچى تعبير آن، خوشحالى خوش باوران
غيرت و ناموس و ننگ و نام را اين روزگار
پاس دارد ديده صراف و صندوقى گران
|
|
|
|
|
ناصر امامى شيرازى
تشنه نور
من دروغ زندگى هستم، مرا باور مكن
اين شراب كهنه را بيهوده در ساغر مكن
آتشم، برهم زن بنياد هر خشك و ترم
جان من بر باد ده، در زير خاكستر مكن
تهمت تردامنى مپذير و با دريا مجوش
راه صحرا گير و همچون موج، دامن تر مكن
از شراب بيخودى ها كند بر پايم مزن
بر سر روشنگر انديشه ام چادر مكن
تشنه نورم مرا در ظلمت بستر مپيچ
يك جهان شورم، مرا شيرين چنان شكر مكن
سد راه تابش اين آفتاب خوش مشو
خويش را در پيش پير راه، اسكندر مكن
بت شكن، بتخانه ويران ساز، ابراهيم باش
در گلستان رسالت وحشت از آذر مكن
از حضور بخردان مگريز و با ابله مساز
امر معروفى چنان را نهى از منكر مكن
خدمت گوساله را بگذار و موسائى بجوى
سامرى را از بد انديشه پيغمبر مكن
پيل را جز پيل نتواند برون برد از وهل
آزمونى اين چنين را با تن لاغر مكن
خود تو ميدانى چه بازى هاست در چرخ و فلك
خويش را بازيچه اين چرخ بازيگر مكن
اژدهائى بايد اين گنج گرانمقدار را
پاى بيرون نه از اين ويرانه، با من سر مكن
|
|
|
|
|
عبدالرحمن پارسا تويسركانى
خوش آن روزى
برخ ماهى به قد سروى بدل نورى به تن جانى
خطا گفتم ز من بگذر به ازاينى به از آنى
بسان آيت رحمت همه لطفى همه مهرى
بسان عهد برنائى همه شوقى همه جانى
همه چشمند در اين ره كه بينند از تو ديدارى
همه گوشند در اين در كه آيد از تو فرمانى
براى عالمى چون آفتاب عالم آرائى
چو گردد نوبت من سخت گيرد سست پيمانى
پريشان حالى دل را بپرس از زلف دل بندت
خوش آن روزى كه ما را هم سرى مى بود و سامانى
چو بينم آشيان بلبلى بر شاخ گل گويم
كه بهتر داند احوال پريشان را پريشانى
بياد آن گل گمگشته باشد پارسا باشد
اگر ما را تمناى گلى سير گلستانى
|
|
|
|
|
احمد شاملو (الف بامداد)
شبانه
... و آن را كه خبر
شد خبرى بازنيامد
آن كه دانست، زبان بست
وان كه مى گفت: ندانست...
چه غم آلوده شبى بود!
وان مسافر كه در آن ظلمت خاموش گذشت
و برانگيخت سگان را به صداى سم اسبش بر سنگ
بى كه يك دم به خيالش گذرد
كه فرود آيد شب را،
گوئى
همه رؤياى تبى بود
چه غم آلوده شبى بود!
|
|
|
|