|
بهرام معصومى
بعضى باور كردند، من، اما، نه!
به مناسبت نهمين سالگرد انتحار مشكوك قصه نويس جوان «شادروان غزاله عليزاده»
|
|
معصومى
|
روز يكشنبه هيجدهم ارديبهشت ماه سال جارى خورشيدى برابر با هفتم ماه مه ۲۰۰۵ ترسائى سالگرد وداع با نويسنده اى است كه نه تنها در سرزمين مادرى خود غريب زيست، بلكه غريب هم از اين جهان فانى پر كشيد و با خاك پاك ايران عزيز كه آرزوى هر ايراندوستى است، درآميخت. برابر گزارشات رسانه ها، پيكر بى جان شادروان غزاله عليزاده كه در زمان خود با شك و ترديدهاى بسيارى همراه بود و اينك نيز كه با قلم شاعره توانا «خانم سيمين بهبهانى» در يادداشت هاى شاعرانه كه در فصلنامه «كاوه»، شماره ۱۰۹ درج گرديده است و به درستى به آن اشاره نموده اند:
«ارديبهشت ۱۳۷۵ در بى باورى، جنازه غزاله عليزاده قصه نويس جوان، از درختى در جواهرده رامسر پائين آورده شد. يعنى كه خود را كشته است. بعضى باور كردند، من، اما، نه!»، از فراز صخره هاى مشرف بر جنگل هاى رامسر، در حالى كه طناب دارى بر گردن داشت، با سه روز تأخير در روز جمعه (۱۸/۲/۱۳۷۵) پيدا و شناسائى گرديد و همانطور كه انتظار مى رفت، بلافاصله بلندگوهاى رژيم ترور و وحشت بانگ برآوردند كه غزاله عليزاده، داستان نويس ۴۸ساله در شمال كشور انتحار نموده است.
همان موقع فرياد زدم، فغان كردم، دست به قلم بردم و در نشريه اى هم افشاء نمودم كه رژيم ضد بشرى ملاها با توطئه هاى آشكار و پنهان، قتل هاى زنجيره اى و توقيف و تهمت! آرى، خانه خونين است اينك ولى عده اى خوش باور و ساده دل نوشتند و گفتند كه: «... ميعادگاه با مرگ را اين بار، زن خود برگزيده بود و مرگ را خود صلا داده و ريسمان را براى مرگ نابكار، خود از شاخه آويخته بود...»
و هيچكس به نواى دردبار ما پاسخى نداد كه براى انتحار نيازى نبوده كه از زادگاه خود «مشهد» راه شمال در پيش گيرد و در هتل رامسر اتاقى اجاره و تا سحر در آن به سر برد و صبح زود در جواهرده نزديك چالك رود رامسر، با طنابى بر درختى، فراز يك صخره «دار» برپا كند، زيرا اين وداع را مى توانست در همان مشهد هم به عمل آورد و چون پرنده اى سبك بال خود را جاودانه سازد. آرى خودكشى، سقوط در دره، تصادف اتومبيل و به اصطلاح كاميونى، ايست قلبى و غرق درآب، خفگى، مسموميت و... واژه هاى نفرت انگيزى هستند كه فقط در فرهنگنامه هاى قرون وسطائى رژيم هاى استبدادى و خودكامه همچون جمهورى ولايت فقيه معانى ويژه اى پيدا مى كنند. آرى اى هم ميهن نازنين، در نظامى كه شاعر مبارز على اكبر سعيدى سيرجانى همجنس باز، ترياكى و دزد معرفى و به قتل مى رسد و جنازه نويسنده و مترجم توانا احمد ميرعلائى با بطرى عرق در جيب در پس كوچه هاى اصفهان پيدا مى شود، شگفتى ندارد كه در جنگل رامسر و يك درخت و گره كور حلقه بى پايان ريسمانى برگردن نحيف خانمى از تبار اهل قلم را بى رحمانه در كشورى كه حتى كتاب شمس تبريزى، مولوى و حماسه سراى بزرگمان فردوسى عزيز سانسور مى شود، بياويزند و انتحار و خودكشى جلوه دهند.
رژيم ضد بشرى ملاها با وجود خوى درندگى و حيوانى آنچنان از افكار عمومى و رسانه هاى بين المللى وحشت داشته و دارد كه مدام با صرف هزينه هاى بسيار در تلاش است چهره اى موجه و بى گناه از خود نشان دهد و جنايات بى شمار خود را زير پرده اى از ابهام مدفون نمايد. در اين ۲۶ ساله حكومت آخوندى كه از همان نخستين ساعات حيات نكبت بار خود سياهچال ها از وجود ايراندوستان شكنجه شده و تحقير گرديده انباشته و گلوله هاى گرم آماج سينه هاى سرشار از عشق به ميهن گرديد، از شمار عزيزانى كه اين چنين غريبانه و مظلومانه جان باختند، يكى هم غزاله بود كه در آخرين اثرش چه زيبا برداشت خود را ترسيم كرده است:
«... ما هميشه دير مى رسيم، رسم داريم كه دير برسيم. ملتى ديرى ايم. به ضيافت فرشتگان نيز اگر دعوت شويم، زمانى مى رسيم كه بقاياى سرور را بادهاى مسموم شياطين به اين سو و آن سو مى برند، بازمى گرديم، با كاغذهاى شكلات و ته بليط هاى نمايش در جيب و تكه هائى از اعلان هاى پاره در دست تا تاروپود آنچه را كه از دست رفته در رويا ببافيم، روياهاى بى خريدار...». با صداى بلند در اين نامه اعلام مى داريم كه ما در مورد انتحار و خودكشى شادروان غزاله عليزاده به شدت ترديد داشته و از تمامى كسانى كه اطلاعاتى در دست دارند، مى خواهيم كه در اين راستا حقايق را به ملت ستمديده ايران بازگو نمايند. جا دارد بعضى از نشريات چاپ خارج كه به همان اخبار منتشره و از صافى وزارت اطلاعات و سعيد اسلامى عبور كرده بسنده نمودند و بدون كوچكترين كاوشى آن را ناآگاهانه تكرار كردند و بدون توجه به سرشت ذاتى نظام فقاهتى در پژواك آن سهيم شدند، به سهولت از اين فاجعه نگذشته و آن را مورد بازگشائى، بررسى و تحقيق قرار دهند، زيرا قبول و تأييد اين سناريو خيانتى نابخشودنى به مبارزات ملت ايران بوده و نبايد به سادگى از آن گذشت و به دست فراموشى سپرد. لازم به يادآورى است كه غزالله در سال ۱۳۵۵ خورشيدى نخستين اثر خود را به نام «بعد از تابستان» نوشت پس از آن «سفر ناگذشتنى» را در سال ۱۳۵۶ منتشر كرد. چاپ داستان بلند «دو منظره» در سال ۱۳۶۳ اعتبار ادبى غزاله را تثبيت نمود و با عرضه رمان ۲جلدى «خانه ادريسى ها» در سال ۱۳۷۰ و «چهارراه» مجموعه ۴ داستان (۱۳۷۲) نام وى به عنوان نويسنده اى معتبر در داستان نويسى معاصر شهره گرديد.
در ميان نويسندگان ايرانى بسيار اندكند كه انقلاب را از زاويه چشم خود، مانند غزاله ديده و دلاورانه آن را به تصوير كشيده باشند. انقلابى كه خيلى سريع صفت «خونين» را به خود اختصاص داد و شگفت آفرين هم نبود.
«روياى انقلاب بهتر از واقعيت آن است» و يا: «رهائى وجود ندارد، تغيير در درون بايد اتفاق بيفتد. بدون اين تحول، انقلاب، تعويض پوسته است..» غزاله دوبار ازدواج نمود كه ثمره ازدواج اول يك فرزند دختر است كه از قرار در تهران زندگى مى كند. پيكر غزاله، اين داستان نويس غريب در گورستان امامزاده طاهر- كرج با حضور جمع كثيرى از بزرگان ادب فارسى و اقوام و بستگان به خاك سپرده و جاودانه گرديد و ترديدى ندارم كه راز قتل وى نيز نه چندان دور برملا خواهد شد. يادش را گرامى مى داريم و در برابر روح پاكش سر تعظيم فرود مى آوريم و سطورى چند از يكى از نوشته هاى وى را با هم مى خوانيم:
روياى خانه و كابوس زوال
زوال كه آغاز مى شود روياها راه به كابوس مى برند، پاى اعتماد برگرده اطمينان فرود مى آيد و از ايمان غبارى مى ماند سرگردان هوا كه بر جاى نمى نشيند، خواب ها تعبير ندارند و درها نه بر پاشنه خويش كه برگرد خود مى چرخند و راه ها به سامانى كه بايد نمى رسند و حق، اگر هست، همين حيات آخرالزمانى است، كه نيست براى آنان كه هنوز بادهاى مسموم مصرف و تخريب را مى گذرانند.
قرنى كه پيشرو است سال ها است كه آغاز شده است مثل جدائى كه بسيار پيش از آن كه مسجل شود روى مى دهد. اما در زمانى صورت تثبيت مى پذيرد كه ديگر نيروئى براى وصل اصل نمانده است. گاهى از بسيارى تازگى و شگفتى است كه نامى براى ناميدن نيست گاه از شدت زوال و تباهى در بى اعتبارى دوران هاى نام گذار است كه همه چيز را مى بايستى از نو تعريف كرد و در اين دوران بى اعتبار گذار از هزاره اى به هزاره ديگر، ميراث سنگين اطلاعات بى شمار، غلتيده در مسير درآميختن با اشكال منفى است- همان داستان هميشگى كژى و راستى، سختى راستى و آسانى كژى. هر سال كه مى گذرد مرزهاى گل و ريحان دوزخ و مرزهاى خارستان بهشت درهم تر مى روند، اشتباه گرفته مى شوند. سال به سال دريغ از پارسال، تنها حكم تكرار شونده در صف هاى خوارو بار و اتوبوس هاى دودزا است كه قرار است پس از ابتلاى مردم به بيمارى هاى ناشناخته طاق و جفت فكرى به حال سموم فراوان شان بكنند، نوشداروى بعد از مرگ سهراب.
ما هميشه دير مى رسيم، رسم داريم كه دير برسيم. ملتى ديرى ايم. به ضيافت فرشتگان نيز اگر دعوت شويم زمانى مى رسيم كه بقاياى سرور را بادهاى مسموم شياطين به اين سو و آن سو مى برند، بازمى گرديم، با كاغذهاى شكلات و ته بليط هاى نمايش در جيب و تكه هائى از اعلان هاى پاره در دست تا تاروپود آن چه را كه از دست رفته در رويا ببافيم، روياهاى بى خريدار، مردم به يك وعده غذا در رستوران هاى سوگوار راغب تر پول مى پردازند تا به تجسم روياهاى رويابينان شان، مقام مقايسه نيست كه در مثل مناقشه نيست. مقايسه دو سو دارد و ما مردم يك سو. بيافتيم، مثل پرت افتادن از مركز وجود كه آنقدر از آن دور افتاده ايم كه بى تعارف مى شود گفت كه ديگر وجود نداريم. كافى است كه چند صباحى ديگر به همين منوال بگذرد تا باور كنيم كه اصلاً نبوده ايم!
هفت قرن رفته است از زمانى كه حافظ نزد اعما صفت مهر منور نكرد. پس آيا خنده دار نيست كه امروز، ما اخلاف او، از كسانى كه دست بالا با سى صد چهارصد كلمه اموراتشان را بى دردسر رتق و فتق مى كنند، انتظار داشته باشيم خواناى روياهائى باشند كه خود به چندين هزار كلمه يارى مى رسانند؟ تعداد اتاق هاى بى قاعده اى كه بساز و بفروش ها، ساختمان هاى بدقواره شان علم مى كنند چندين برابر خانه هاى بى حافظه مغز آنها است. شور دلال ها معناى زندگى را- با حيوانيت سرشت انسان برابر مى كند. در اين جهان- كه بد است براى كسى كه بداند دنيا چيست و خوب است در چشم آن كه نداند دنيا چيست- احمق ها اول اند. پينوشه هنوز هم در ارتش شيلى شلنگ تخته مى اندازد. آلنده يك تنه برابر ارتش او ايستاد. بيست و دو سال پيش، دكتر محمد مصدق چهارده سال در احمدآباد زير غبار تبعيد از نفس هائى مى افتاد كه با هر آمد و رفت دنيا را تكان مى داد. دلال هاى خارجى، خانه ملى او را به باد دادند. مردم در فرار و تبعيد كليد خانه هايشان را در مشت مى فشارند. برگشت هميشه است: در مرگ هست كه نيست، مى گويند مشكلات مالى آدم را از پا درمى آورد. راه دور نمى روم، «مادام بوارى» پيش روى من است. فلوبر مى گفت «مادام بوارى من ام». حيوانيت دلال ها و بى خيالى عشاق و حماقت شوهر به خودكشى اش كشاند. اما فلوبر ماند با خانه شاهانه اى در قلب «من در اين خانه شاهانه را گچ گرفته ام، اما اين خانه ويران نشده است.»
خانه روشن ما از كى به باد رفت؟
خانه هاى تزوير و ريا تاريك اند. «ما غلام خانه هاى روشن ايم. در خانه رويا مى بينيم، در خواب روياى خانه و بى خانه كابوس و در كابوس زوال كه آغاز شده است.
|