من و يك دل، همه تارى و تنگى
من ويك سر، همه گيجى و منگى
دلى چون آفتابِ شهرِ لندن
كه دق مى آورد از تيره رنگى
سرى چون آفتابِ شرقِ اوسط
كه انسان را كند چرسى و بنگى
زمينم زد به هر گامى زمانه
از او خوردم به هردم پالهنگى
نمى دانم چرا شد گند و بى ريخت
جهان با آن همه خوبى، قشنگى!
يقين در مى رود كم كم تلنگش
كه افتاده ست چرخِ آن به لنگى
نما فرسوده و پوسيده پايه
شبيهِ خانه اى سست و كلنگى
همه كارش چو كارِ غول وارون
ولى با خل مزاجى، كس مشنگى
بله، اين از علاماتِ ظهور است
كه گيرد آدمى خوى پلنگى
درآورده سرش را تازه از تخم
مُف آلوده دماغ و ونگ ونگى
نه تنها مكتبى و انقلابى
شود بلكه شهادت جوى و جنگى
به نيمى طفلِ پستانك جونده
به نيمِ ديگرش مردِ تفنگى
چو بيرون آمد از قنداق، فوراً
بپوشد كاپشنِ آلاپلنگى
نه كاپشنهاى ارزانِ وطن دوخت
گران، با قالب و ماركِ فرنگى
همه درسش شعار و مشقِ او جنگ
در اين هر دو كند حقّا زرنگى
بگيرد دكترا يك هفته اى، چون
به هر كارى ست برقى و فشنگى
به دستش تيغ مى خواهد، نه قانون
در او مستند صدها مردِ زنگى
بده يك شهرِ آبادش، گذارد
به جا يك تپّه خاكى و سنگى
هواپيماربايى و ترور را
دهد انجام با شوخى و شنگى
كند نارنجك و خمپاره بازى
قرش چون گيرد از مستى، ملنگى
به كجراهى درختِ سنجد، امّا
به قلبِ راستان تيرِ خدنگى
خدايا، خود بيا درياب ما را
از اوباشى، دغلبازى، دبنگى!