هر چند ديگر به چابكى و چالاكى گذشته نيستم اما با هن و هون ميتوانم هنوز هم يك دوساعتى به توپ پا بزنم و معمولاً با بروبچه هاى گوتمبرگ هفته اى يك بار فوتبال داخل سالن يا در هواى آزاد بازى مى كنيم. اما بازى فوتبال در كوچه ها و خيابانهاى تهران چيز ديگرى بود. بچه هاى شرق تهران بايد شبهاى تابستان يكى دوسال اول انقلاب را بخاطر داشته باشند كه در ميدانهاى نارمك، خيابانهاى خلوت تر مجيديه، زير پل سيدخندان و غيره در شب هاى تابستان كه گاه با ماه رمضان هم همراه بود فوتبال با توپ پلاستيكى دولايه زير نور لامپهاى قوى چه حالى مى داد. اسم «احمد يه پا دوپا» با آن دريبلهاى جالبش را نيز بسيارى از همسالان من در آن دوران بايد بياد داشته باشند!
چه عوالمى بود.
بارها در مسابقات گل كوچكى كه در آن ميدانها و خيابان ها برقرار بود بهمراه فريدون و ميلاد و ديگر بچه ها لحظه هاى پر از شادى و سلامتى را مى گذرانديم. آخوند بى پير چشم نداشت بچه ها را سالم و خندان ببيند. فقط ميخواست آنها را به مساجد بكشد تا براى خودش امت براى شهيد شدن تربيت كند. براى همين هم تا ميتوانست مزاحمت ايجاد ميكرد تا بالاخره اين آخرين سنگر سلامت تن و روان، و تنها ورزشى كه براى جوانان كشورى در شرايط ايران با امكانات ناچيز ورزشى در دسترس بود نيز برچيده شد و جوانان كه سرگرمى ديگرى نداشتند و از هرچه آخوند و مسجد نيز بيزار بودند بطرف نشئه جات رفتند و جيب آخوند و پاسدار به قيمت از دست رفتن سلامتى و جوانى اين نسل بخت برگشته پر پول شد.
باز هم شرح اين «خسران» و اين خون جگر، اين زمان بگذار تا وقت دگر...
در همان روزها و در طى مسابقات گل كوچك بود كه پدر شدم. آن زمان عصرها كه به خانه مى آمدم ى كروز در ميان و گاه چند روز پشت سرهم يكى دوساعتى فوتبال و بقيه شب را با دوستان خانوادگى كه معمولا همان اطراف زندگى ميكردند ميگذرانديم.
*روز تولد نوزاد كه فرا رسيد يكى از مهمترين مسابقاتمان نيز قرار بود در زير پل سيدخندان انجام شود. به بچه ها گفتم من نميتوانم بيايم و همسرم را به بيمارستانى در پيچ شميران رساندم.
معلوم شد كه احتمالا نيمه شب و يا فردا بچه بدنيا خواهد آمد و من اجازه ماندن نداشتم. وقتى مطمئن شدم همه چيز روبراه است و كار ديگرى از دستم بر نمى آيد ديگر وجدانم موضوعى براى ملامت پيدا نكرد، بناچار «لاحول گفتيم شادى كنان» و گازش را گرفتم و خود را به پل خندان رساندم.
مسابقه كه تمام شد شب هنگام به بيمارستان برگشتم و آنجا با چند «پدر بعد از اين» به گپ و گفتگو پرداختم. اواخر شب گفتند اينجا ديگر نمى توانيد بمانيد برويد فردا صبح بياييد.
فردايش سر وقت آمديم. معلوم شد كه تمامى خانم ها شب قبلش در يك اقدام دسته جمعى (!) همه ما را به مقام پدرى رسانده اند. گويا به همه آمپول فشار زده بودند و بچه ها را بصورت سرى و كارخانه اى گرفته بودند. عجيب اينكه همه پدرها كه ده نفرى ميشديم، جوان و هم سن و سال بوديم و اولين بار بود كه صاحب فرزند ميشديم. نميدانستيم كه بچه مان پسر است يا دختر و همه لبخندى حاكى از ناشيگرى به لب داشتيم كه با ديدن فرزندمان چه عكس العملى نشان بدهيم.
من با توجه به چهره خود و همسرم، چارچوب چهره نوزاد را در خيالم مجسم مى كردم و هر قدر هم سعى مى كردم به خود زياد وعده ندهم اما بازهم چهره اى بسيار زيبا و دلنشين در خيالم ترسيم مى شد. بارى، پرستاران هركدام با دوبچه در بغل مقابل پدرها صف كشيدند. من با بى تابى پشت سر ديگران سرك مى كشيدم و نوزادان را برانداز مى كردم و سعى مى كردم حدس بزنم كدامشان ممكن است از من باشد.
نوزادان همه رقم بودند و همه رنگى را مى شد در آنها تشخيص داد، تيره، سفيد، زرد، سبز، بنفش، و همه هم تقريبا همه ميمونهاى بامزه اى شبيه هم. دوسه تا را كه از بقيه خوشگل تر بودند، يا بهتر بگويم از بقيه زشتى شان كمتر بود زير نظر داشتم و منتظر بودم كه پرستار يكى از آنها را براى من تعيين كند. لحظه هاى پرهيجانى بود. سرپرستار نامها را صدا ميزد و نوزادان را به پدران نشان ميداد.
وقتى نوزادانى كه قيافه شان بيشتر به آدميزاد ميرفت نصيب پدران ديگر شد لب و لوچه ام حسابى آويزان شده بود. دريغ از يك سبز يا زردش. از آخر هم از آن در ميان چند كودك باقيمانده در كمال نا باورى بچه ميمون تيره رنگى را با پوست صورت چروكيده براى من آوردند. (واقعا كه... اينجا هم تبعيض! اصلا اين جمهورى اسلامى از اول با ما بد بود!).
نمى شد بو بكشم كه بچه خودم است يا اشتباهى آورده اند بناچار پس از وارسى دوباره برچسب روى دستش پذيرفتم كه دست پخت خودم است. از همان لحظه بود كه دومين حس مسئوليت بزرگ و سنگين زندگى ام تا آن زمان را به همراه كوهى از وابستگى و مهر بر دوشها و وجودم احساس كردم. اولين حس مسئوليت را بلافاصله پس از آنكه با مادرش قرار زندگى مشترك را گذاشته بودم بر دوشهايم حس كرده بودم. از پرستار جنسيت نوزاد را پرسيدم، پسر بود.
خوب، بازهم جاى شكر داشت كه اگر آن موجود بنفش تيره دختر بود فردا با پنج كيلو طلا هم مشكل مى شد شوهرش داد و روى دستمان ميماند! البته چند لحظه اى بيش نگذشت كه در يك لحظه مقدس و ملكوتى مهرش بر دلم نشست و توانستم نور بزرگى و آقايى و اصل و نسب دارى را كه از پيشانى اش ساطع بود دريابم. باور بفرمائيد آنقدر از همان لحظات اول از اين جوان رشيد نور بزرگى و عظمت و نجابت و كياست و بقول امام چه و چه و چه ساطع شد كه اهل بيمارستان مجبور به استفاده از عينك آفتابى شدند.
*بارى، ما پدرها هركدام مشغول وارسى فرزندانمان بوديم. پدر يكى از آن نوزادان خوشگل تر با لبخندى از سر رضايت و درحاليكه به بقيه ما نگاهى غرور آميز ميانداخت دست كرد از جيبش يكى دو اسكناس به پرستار حامل بچه اش انعام داد. بناچار بقيه پدرها هم تقليد كرديم و منهم اسكناسى به پرستار حامل بچه ام دادم. پس از آنكه نوزادان را خوب تماشا كرديم آنها را برگرداندند.
ساعاتى بعد در مسير خانه همسرم تعريف كرد كه بعلت دير شدن زايمان، چهره بچه چروكيده شده و به همين علت به وى آمپول فشار زده بودند و گويا تعداد زايمانها زياد بوده و نياز به تخت هاى زايمان بوده كه به ساير خانم ها نيز آمپول فشار مى زنند. روزهاى بعد كه چروك ها از بين رفت چهره بچه طبيعى شد. من مى خواستم اسم يكى از استاد خلبان هايم را روى نوزاد بگذارم. او آذربايجانى بود. نام فاميلش را بياد ندارم اما نام كوچكش «فرهت» بود كه اين نام بطرز زيبائى روى لباس نظامى اش سنجاق شده بود.
بار اولى بود كه چنين نامى به چشمم مى خورد و خيلى خوشم آمده بود. فارسى اش همان فرهاد است. اما همسرم از آرش بيشتر خوشش ميآمد. به شرط آنكه نام نوزاد بعدى را من انتخاب كنم نام نوزاد آرش شد. نوزاد بعدى كه در سوئد بدنيا آمد فرانك نام گرفت.
فرانك نام خواهر ناتنى سعيد زاغول دوستم بود كه آخرين تصويرى كه از او بياد داشتم دخترى حدود ۸ ساله با چشمانى درشت و پوست صورت سبزه و بسيار شيرين بود كه هميشه لبخند دلنشينى به لب داشت.
آرش تا چهار ماهگى بچه اى بسيار آرام و سالم بود و بعدها هم هرگز شبها از خواب بيدار نمى شد و مشكلى نداشت. اما پس از چهارماهگى، تا وقتى كه به پنج سالگى برسد و عقل رس شود دستش به هرچه ميرسيد خراب ميكرد و در خرابكارى يك بلدوزر بود.
اگرچه بسيارى از پدر مادرها فكر مى كنند كه فقط بچه آنهاست كه اينقدر شيطان است اما آشنايان و فاميل هم مى گفتند بچه اى چنين فضول و شيطان به عمرشان نديده بودند. آنقدر اين بچه نا آرام بود كه ناچار بوديم وسائل خانه را به طريقى بچينيم كه دستش به آنها نرسد. آنقدر كنجكاو بود كه دستش را توى استكان يا قورى چاى داغ مى كرد و مى گفت اوفه و بعد كه دستش سرد مى شد دوباره آن را در استكان مى كرد و مى گفت اوفه! از دست او فاميل و يا دوستان آغوششان براى پذيرايى از ما چندان باز نبود.
او اصلا آرام و قرار نداشت و اين حقيقتى است كه اولين بار كه توانستم او را وادار كنم كه بيش از ۳۰ ثانيه در آغوشم يا روى زانوانم باقى بماند در سن بعد از ۵ سالگى اش بود كه ديگر داشت از حالت كودكى بيرون ميآمد و بغل كردنش چندان حال نميداد.
اما بر عكسش «عزيز عشق اى لاو يوى من»... فرانك خانوم كه همه دق دلى ها و عقده هائى كه آرش چموش در دلمان باقى گذاشته بود درمان كرد.
از همان آغاز آنقدر اين بچه در بغل دلچسب بود و آنقدر خوب در آغوش ولو ميشد و جاى ميگرفت كه گويى بخشى از بدن است و حتا ساعتها در بغل داشتنش نيز كسى را خسته نميكرد.
آب، مايه زندگى
در مورد آرش يك خاطره را تعريف كنم كه ميدانم بدرد بسيارى پدر و مادران جوان خواهد خورد. آرش را از همان اول زير نظر پزشك كودكان بزرگ كرديم و به راهنمائى هايش توجه ميكرديم. يكى از راهنمائى هاى او اين بود كه به بچه شيشه، «قندآب»، ندهيد.
شير مادر هم بهترين غذاست و هم آب كافى به بدن بچه ميرساندميگفت كه آب يا «قندآب» فقط شاش بچه را زياد ميكند و خاصيتى هم ندارد، همان شير كافيست و ما نيز اين رهنمود ابلهانه را در كنار ساير رهنمودهايش كه البته درست بودند مو به مو به اجرا مى گذاشتيم. شايد آن پزشك به فكرش نرسيده بود كه موقعيت هاى مختلف را در نظر بگيرد و به ما گوشزد كند.
به آرش تا پنج ماهگى آب نميداديم و فقط شير مادر ميخورد. تا اينكه به پايگاه اميديه منتقل شدم. روزى كه با همسرم و آرش سوار اتوبوس شديم كه به محل مأموريت برويم، يكى از روزهاى اواخر تابستان بود. هواى داخل اتوبوس بسيار گرم بود بطورى كه يكساعتى بعد از حركت اتوبوس از تهران مسافران از جمله خود ما چندين ليوان آب خورده بوديم.
آرش همچنان شير مادرش را ميخورد.
آرش حتا نميدانست كه ليوان چيست و آب چيست.
اما تو گويى مانند آهوى تشنه اى كه بوى آب به مشامش رسيده باشد اول كمى خيره به ما و ليوان نگاه كرد و ناگهان گويى كه كشفى كرده باشد بطرف ليوان خيز برداشت. با چشمهايش التماس ميكرد و دستهايش را بطرف ليوان دراز ميكرد. ليوان را جلوى دهانش گرفتيم. او حتا نوشيدن آب از ليوان را هم بلد نبود. با زحمت بسيار يك ليوان آب را خورد و به اندازه يك ليوان هم از كنار دهانش روى دامن همسرم كه چشمهايش پر از اشك شده بود ريخت. در آن اتوبوس تا به اميديه برسيم هرچند دقيقه هرچه از دهانم در مى آمد نثار آن دكتر ميكردم. تا سالها هم هروقت يادمان ميآمد كه در آن چند ماه تابستان گرم به بچه ما چه گذشته بود اندوهگين ميشديم.
به بچه هايتان، به نوزادان تان، هرقدر كه ميخواهيد آب بدهيد، (حال جوشيده و نجوشيده اش را ديگر نميدانم) هيچ اتفاقى نميافتد. با كمال ميل و مسرت روزى ده بار هم اگر لازم بود بچه را عوض كنيد يا به دستشويى ببريد.
يك «معضل» ديگر بخصوص براى پدرها گريه هاى نيمه شب كودكشان است. ممكن است برخى از سر خشم گريه نيمه شب كودك را «عرعر» بنامند. از عرعر خوش نواى نيمه شب كودكتان هرچه ميتوانيد لذت ببريد و استفاده كنيد. اين لحظه هاى زيباى بيدار شدن نيمه شبها و شيشه شير بدهانش گذاشتنها و پوشك عوض كردنها و شستن بچه با آب زلال و ولرم، و فردايش خواب آلوده به كار روزانه پرداختن ها، لذتى است كه مردان نبايد بگذارند كه تنها نصيب همسرشان شود. بايد هر لحظه اش را زندگى كرد. چه خستگى دل انگيز و دلنوازى دارد.
در مورد فرانك هم تجربه اى دارم كه شنيدنش براى آنها كه هنوز فرزند دومشان بدنيا نيامده است بسيار سودمند است؛ «در مورد پرورش و نگهدارى و تربيت بچه دوم زياد نگران نباشيد و بچه دار شويد. مطمئن باشيد كه همه چيز به خوبى و خوشى خواهد گذشت. آخر قبلا همه بلاها را سر بچه اول آورده ايد و حالا تجربه لازم را داريد!».
ما و عقربها
هنگامى كه آرش شش ماه داشت به پايگاه پنجم شكارى در نزديكى اهواز منتقل شديم. در محيطى كه تابستانها معدن عقرب و رطيل و ساير جانوران و حشرات بود. اوايل كه از سر كار به خانه ميآمدم، تقريبا هر روز همسرم را ميديدم كه در حاليكه آرش را در آغوش داشت روى صندلى يا چارپايه ايستاده منتظر من بود. من با لنگه كفشى در دست شروع به شكار ميكردم و گاه تا سه عقرب را كه همسرم جاى شان را بمن نشان ميداد ناكار ميكردم. هنوز يكهفته نگذشته بود كه تحمل اين وضعيت براى همسرم مشكل شد. (نه عزيز، اون داستان و رمان است كه زنه شوهره را ميگذاره و بر ميگرده تهرون، صبر داشته باش).
بارى، همسرم ديگر آن وضعيت را نميتوانست تحمل كند، لذا از آن پس وقتى عصرها به خانه ميآمدم همسرم خود نعش يكى دو عقرب را كه ناكار كرده بود بمن نشان ميداد. بعدها با ديدن راه رفتن عقرب روى فرش خيلى خونسرد و بدون آنكه صحبت يا چاى خوردن مان را قطع كنيم، صبر ميكرديم عقرب به ما نزديك ميشد بعد با خونسردى و حوصله با ته استكان و يا قاشق توى سرش مى زديم و لنگش را ميگرفتيم و ميانداختيم توى جاسيگارى.
آخر سر در اثر اعتراض پرسنل يك سمپاشى مفصل كردند كه نسل آن حشرات تقريبا از ميان رفت اما هر از گاهى سر و كله شان پيدا ميشد و ما فقط بابت آرش نگران بوديم.
نفس عميق تلاش
بعضى وقتها آرش كارهايى ميكرد كه حقيقتا آدم را ديوانه ميكرد. وقتى به كارهاى آرش ميانديشم متوجه ميشوم كه پدر و مادر چقدر تحمل دارند.
سال دوم اقامت در آن پايگاه و نزديك عيد بود و ما آماده ميشديم كه سه هفته اى به مرخصى برويم.
پس از دوسه روز خانه تكانى و تميز كردن خانه، ديوارها را رنگ زده و فرش ها را شسته بوديم. آنگاه لختى براى استراحت كنار آرش و اسباب بازيهايش دراز كشيديم و همزمان مشغول نوشيدن چاى شديم و با هم حرف ميزديم. پس از يكى دو دقيقه ناگهان هر دو نگران به هم خيره شديم. صدايى از آرش كه پشت سر ما با اسباب بازيهايش مشغول بود در نميآمد و اين يعنى يك خرابكارى تازه!
برگشتيم نگاه كرديم ديديم كه بيصدا اسباب بازيهايش را ترك كرده و رفته. با عجله خود را به اتاقى كه آرش در آن بودم رسانديم. اين پدرسوخته چموش شيطان حقه باز نخاله فلان فلان شده... (مى بخشيد هنوز هم وقتى يادش ميافتم خونم به جوش مى آيد) درست روى گل وسط فرش كه رنگ زمينه لاكى داشت پشت به در اتاق نشسته بود و قوطى رنگ روغن آبى كمرنگ مخصوص ديوار را روى فرش برگردانده و با قلم مويى كه در دست داشت به تقليد از من مشغول رنگ كردن فرشى بود كه دوساعتى براى شستنش زحمت كشيده بودم و تازه خشك شده بود.
هردو با هم صدا زديم آرش!! وقتى برگشت ديديم موهاى جلوى سر، صورت و قسمت جلوى پيراهن و بخشى از شكمش را نيز قبلا با قلم مو رنگ كرده است. ماندم كه اين فلان فلان شده چطور فقط ظرف دو دقيقه به همه اين خرابكارى ها رسيد! همسرم بسيار عصبانى بود و من از خشم بحالت گريه ميخنديدم. اما چه كسى بجز خودمان را بايد ملامت مى كرديم؟
اگر كتاب «اعتماد بنفس» ترجمه على دشتى را (در مورد اين كتاب خواهم نوشت) نخوانده بودم احتمال داشت فكرى را كه اول به سرم زده بود عملى كنم. يعنى صبر كنم رنگ روى فرش كه به اندازه يك سينى بود خشك شود و روى آنرا يك قاليچه بياندازم. چاره ديگرى در آن لحظه خستگى و درماندگى بفكرم نمى رسيد.
اما درست به تقليد از درس هاى زندگى در يك فيلم و در آن كتاب، نفس عميقى كشيدم و به همسرم گفتم من بايد تلاشم را بكنم و اين فرش را از نو بشويم. رفتم چندين ليتر از مايعى كه رنگ را حل ميكرد و نيز چندين ليتر مايع ظرفشوئى خريدم و با وجودى كه احتمال ميدادم كه رنگ فرش هم ممكن است برود مشغول شستن فرش شدم.
همسرم نيز آرش را به حمام برد. نميشد فقط همان يك قطعه را شست زيرا محلول رنگ به همه جاى فرش نشت ميكرد. شش ساعت طول كشيد تا پس از بارها شستن تمامى فرش با محلول و مايع ظرفشويى و آب، حدود ساعت ۲ نيمه شب، فرش بدون آنكه رنگ اصلى و يا طرحش آسيب ديده باشد بكلى تميز شد و حتى يك لك كوچك رنگ بر آن باقى نماند. در آن حالت خستگى و واماندگى همسرم از من پرسيد، «اگر همين الان دوباره روى اين فرش رنگ بريزد چه ميكنى؟».
اين جمله صحنه اى از يك فيلم سريال تلويزيون را برايم تداعى كرد. لختى انديشيدم و گفتم؛ «نفس عميقى ميكشم، و دوباره شش ساعت زحمت ميكشم تا تميز شود». اين جمله را سالها قبل از زبان مرد خانواده در سريال «خانه كوچك» شنيده بودم.
اگر بياد داشته باشيد، اين خانواده بسيار زحمت كش بودند. در يكى از قسمتها خانه شان را كه در اثر حادثه اى طبيعى ويران شده بود، با مشقت تمام با دست خودشان دوباره ساختند كه بلافاصله به دليل ديگرى ويران شد و باز با مشقاتى دوچندان ظرف يكماه دوباره آنرا ساختند. همان زمان، در پايان فيلم، و قبل از آنكه طبق معمول زن و شوهر و بچه ها در بستر به يكديگر شب بخير بگويند، همسر رو به مردش كرد و از او پرسيد؛ «اگر اين خانه دوباره ويران شود چه ميكنى؟».
مرد گفت؛ «نفس عميقى ميكشم... و آنرا دوباره از نو ميسازم». اين صحنه چه درس مفيدى براى زندگى است. آيا روزى فرا ميرسد كه ما نيز نفس عميقى بكشيم و بجاى پريدن به يكديگر روابط مان را ترميم كنيم و ايران مان را دوباره از نو بسازيم؟ من فكر ميكنم كه هميشه بايد جايى براى تلاش دوباره باشد. اين هم از خاطرات اين هفته... شب بخير.
mohsenkordi@yahoo.com