Nimrooz
Vol. 17, No. 835, May 27, 2005
سال هفدهم - شماره ۸۳۵ - جمعه ۶ خرداد ۱۳۸۴
دكتر احمد پناهنده
خطاهاى متعدد باعث سقوط دولت مصدق شد
اگر چند چاقوكش و رقاصه قادر باشند يك حكومت را ساقط كنند چگونه است كه رژيم جمهورى اسلامى را كسى نتوانسته تكان بدهد؟
انگار نه انگار طى اين چهل و اندى سال تغييراتى در جهان و سيستمهاى حاكم بر آن اتفاق افتاده است، انگار زمان جلو نرفته و عقربه زمان درجا زده است، انگار هنوز در خواب زمستانى بسر مى بريم، غافل از اينكه دنيا طى اين مدت پشت و رو شده است، كمونيسم جهانى و انقلابات مردار شده اند، ديوار برلين فرو ريخته است و روح دموكراسى و آزادى در آن سرزمين هاى طاعون زده به پرواز در آمده است. و ما هنوز پا را در يك كفش كرده ايم و مى خواهيم نظم سرمايه دارى را در هم بشكنيم و در هم بريزيم.
چطور ميشود دم از دموكراسى و آزادى زد ولى مبارزه پارلمانتاريستى را قبول نداشت كه هيچ، حتى عملكرد سوسيال دموكراتها را به سخره گرفت؟ اگر از ديدگاه شما مبارزه پارلمانتاريستى از مسير دموكراسى نمى گذرد، پس چگونه است كه امروز حرف از دموكراسى مى زنيد؟
براى اينكه شبهه اى ايجاد نشود، بايستى بگويم كه بحث من مربوط به سيستمى است كه در آن سيستم، حكومتش بر اساس پارلمان و انتخابات آزاد است. مثل سوئد، آلمان، انگليس و...و مطمئناً رژيم جمهورى اسلامى را در اين مقوله ارزيابى نمى كنم. مگر غير از اين است كه از دموكراسى چيزى جزء حاكميت اكثريت بر اقليت در چهارچوب قانون و با رعايت حقوق اقليت نمى شود انتظار داشت و آيا اعمال چنين دموكراسى جزء در يك انتخابات آزاد و با رأى مخفى در همه آحاد ملت ممكن است؟ پس اگر چنين است، چرا انقلاب و در هم شكستن و در هم ريختن نظم سرمايه؟ و اگر چنين نيست بگوئيد دموكراسى و آزادى و اساساً انتخابات از نظر شما چه معنى مى دهد؟ حال اگر در يك انتخابات آزاد، اكثريتى در جامعه قدرت را در دست گرفت و در چهارچوب قانون بخواهد در حوزه اقتصادى، بازار و بخش خصوصى را در سازماندهى اقتصاد منظور كند، جا را بر سازماندهى مستقل تنگ مى كند؟ مگر كسى جلوى احزاب ديگر، حتى سوپر چپ هاى انقلابى و واگرا را كه در هپروت بسر مى برند، گرفته است؟ مگر فعاليت آنها در جامعه مورد نظر ممنوع است تا بيايند حرفهاى صد من يك غازرا به خورد مردم بدهند و آنها را دنبال خودشان بكشانند و جذب كنند، تا راه سازماندهى مستقل باز شود؟ و اگر مى بينيد چنين سازماندهى شكل نمى گيرد كه بيايند داس وتبر و چكش بردارند و بر نظم سرمايه بكوبند و هر آنچه را كه ساخته شده، ويران كنند، تقصير جامعه دموكراتيك نيست، بلكه مردم يعنى همان زحمتكشان و كارگران نمى پذيرند، نه اينكه قوانين مانع انقلابيون ويرانگر مى شود.
ملاحظه مى كنيد كه اينگونه جوامع كه من و تو پس از پشت سر گذاشتن دوره اى دردناك، به آن پناه آورده ايم، در نهايت آزادى و دموكراسى اداره مى شوند و به ما و امثال ما اجازه مى دهند كه حتى عليه همان حكومت كه به آن پناه برده ايم، فعاليت كنيم و هر چه در دل داريم بر زبان بياوريم. پس ديگر چه مى خواهيم؟
آزادى اجتماعى داريم، آزادى سياسى داريم، آزادى فحش دادن هم داريم، خرجمان را اگر نتوانيم كار كنيم مى پردازند، بيمه درمانى داريم، اگر شرايط آن را داشته باشيم، مى توانيم در انتخابات شركت كنيم و نماينده مورد علاقه مان را انتخاب نمائيم و حتى مى توانيم خود را كانديداى نمايندگى كنيم. پس ديگر چرا دنبال انقلاب هستيم و مى خواهيم پدر امپرياليسم را در بياوريم؟ يكبار با الهام از «بهشت برين زحمتكشان تنها سوسياليسم موجود» با دمار از روزگار در آوردن «سگ زنجيرى امپرياليسم» در ايران، آنچنان بلايى بر سر امپرياليسم جهانى به سركردگى آمريكا در آورديم كه در آن بلاى خانمانسوز همه گرفتار شديم و خيل عظيمى از ما در آن بلاى هستى سوز جان باختند و خيل عظيمى ديگر تدريجاً جان مى بازند، آيا كافى نيست؟ آيا همين يك نمونه كه براى ايران انجام داديم بس نيست و حالا مى خواهيم سرمايه جهانى امپرياليسم را در هم بشكنيم و واژگون كنيم و آن را پس بزنيم، يعنى جهان آزاد را با داس و چكش و سندان بكوبيم و ويران كنيم و بعد اسمش را بگذاريم عملكرد «مدافعين آزادى». و اين است ديدگاه امروز شما! آخر چگونه؟ با كى و با چى؟ با كدام پلاتفرم و مخاطب؟ حال كه به اينجا رسيدم، لازم مى دانم در رابطه با روند تحول و گذار جامعه سرمايه دارى به جامعه سوسياليستى، مطلبى را اشاره كنم. همانطور كه در صفحات گذشته از نظر گذشت، سوسياليسم بر بستر سرمايه بنا مى شود نه فقر، يعنى با انباشت سرمايه در جامعه سرمايه دارى و حاد شدن تضادها، جامعه به مرحله اى مى رسد كه براى پاسخ گوئى به شرايط، ميل تدريجى به سوسياليسم مى كند، يعنى تعديل سرمايه. از طرف ديگر اين حركت يك حركت جهانى است، نه اينكه بخواهيم مثلاً با تئورى اوليانوفسكى يعنى راه رشد غير سرمايه دارى، در بنين و يا بنگاله دش، سوسياليسم ايجاد كنيم. خير، چنين امرى محال است و خودمان به عينه ديديم كه «تنها سوسياليسم موجود» چگونه مى خواست در يك جامعه عشيرتى (افغانستان) سوسياليسم بر قرار كند، نه اينكه نتوانست، بلكه خودشان در جامعه عشيرتى مستحيل شدند.
بنابراين امروز شعار پر طمطراق در هم شكستن نظم سرمايه دادن، دردى را از جامعه حل نمى كند، جزو اينكه تسلاّئى باشد براى دل داغديده انقلابيون ساختارشكن و ويران كننده نظم سرمايه. اينكه امروز بگوئيم آيا ۲۸ امرداد سال ۱۳۳۲ كودتا است يا قيام، شاه خوب بود و مصدق بد و يا مصدق حق داشت و شاه لا حق بود، چه دردى و يا مشكلى از شرايط فعلى حل مى كند؟ ۲۸ امرداد هر چه بود به تاريخ پيوست و به عنوان يك روز تاريخى مى شود از آن ياد كرد و تجربه و درسى كه از آن آموختيم، سعى كنيم با همكارى و تحمّل يكديگر چنين شرايطى را بوجود نياوريم. نه اينكه در گذشته در جا بزنيم. تا پايان تاريخ ما نمى توانيم از هم گسيخته، پشت مصدق سينه بزنيم، بر سر بكوبيم كه واى چرا مردم به مصدق پشت كردند. آرى بر اين باورم كه مردم به مصدق پشت كردند و الاّ چگونه مى شود به حرفهاى انقلابيون و مليون باور داشت كه كرميت روزولت و اينتلجنت سرويس به كمك چاقوكشان و رجاله هاى چاله ميدانى، مصدق را سرنگون كردند؟ همه ما مى دانيم كه فاصله ۲۵ امرداد تا ۲۸ امرداد سه روز بيشتر نيست و طبق هياهوى حزب توده در روز ۲۵ امرداد، سرهنگ نصيرى كه حامل پيام و دستخط محمد رضاشاه مبنى بر بركنارى دكتر محمّد مصدق از سمت نخست وزيرى بود، بوسيله گارد نخست وزيرى دستگير و بازداشت شد و افتخار توده ايها در اين هياهو اين است كه از قبل، آمدن سرهنگ نصيرى را به اطلاع نخست وزيرى رسانده است و بعد اسمش را با كمال وقاحت كودتا نام مى گذارد. در حالى كه طبق قانون اساسى وقتى مجلس منحل مى شود شاه قانوناً اين اختيار را خواهد داشت كه نخست وزيرى را عزل كند و يا نخست وزير ديگرى را به مجلس معرفى كند. بنا براين كودتا ناميدن آن حركت يك حربه تبليغاتى بود كه از شيپور حزب توده و با حمايت اربابش در كرملين دميده شد و دكتر مصدق دراين هياهو دچار يك خبط تاريخى شد كه در كنار خبط هاى ديگرش سبب شد مردم از او فاصله بگيرند. والاّ توده اى هائى كه در روز ۲۷ امرداد مجسمه شاه را پائين مى كشيدند، كجا بودند؟ و يا آن مردمى كه خيابانها را به حمايت از دكتر مصدق سياه مى كردند، كجا بودند؟ شهربانى، ارتش و گارد ويژه نخست وزيرى كه روز ۲۵ امرداد سرهنگ نصيرى را كت بسته بازداشت كرده بودند، كجا بودند؟ فراموش نكنيم كه مصدق وزرارت جنگ (وزارت دفاع) را در اختيارخود داشت. تازه مگر آمريكا و انگليس در ايران لشكر پياده كرده بودند و يا ناوگان دريائى و نيروى زمينى خودشان را در خليج فارس و يا پشت مرزهاى ايران مستقر كرده بودند؟ و آيا اصلاً مى شود يك حكومت ملّى را با چند چاقوكش و رجاله سرنگون كرد؟ خير، اين مردم بودند كه پشت مصدق را خالى كردند، براى اينكه تا آن زمان چند خطاى استراتژيك انجام داده بود.
۱- نپذيرفتن طرح چرچيل و روزولت- ترومن در رابطه با مسئله نفت
۲-انحلال مجلس كه به لحاظ قانون اساسى از اختيار او خارج بود
۳-عدم پذيرش بركنارى خود بوسيله فرمان محمّد رضاشاه كه طبق قانون اساسى اين حق براى پادشاه محفوظ بود. همه اين پارامترها در كنار اوضاع نابسامان اقتصادى كه كشور را در مرز ورشكستگى پيش برده بود و اوضاع آشفته اجتماعى كه توده ايها امنيّت آن را به هم زده بودند، سبب شده كه در ۲۸ امرداد مردم به خيابان نيايند. متعجّبم از اينكه امروز توده ايها و انقلابيون سوپر چپ در كربلاى ۲۸ امرداد سينه مى زنند و سياه مى پوشند، در حالى كه به گواهى تاريخ، هم حزب توده وهم نيروهاى چپ آن زمان و پس از آن، مصدق را فردى مرتجع و پادوى امپرياليسم ارزيابى مى كردند و مخالف ملّى شدن صنعت نفت در سراسر ايران بودند. بلكه درمقابل ملّى شدن صنعت نفت در سراسر ايران به رهبرى دكتر مصدق، شعار مى دادند كه فقط نفت جنوب را ملّى كنيد. يعنى در پس اين شعار آنها مى خواستند نفت شمال در اختيار اربابشان استالين جنايتكار قرار بگيرد و وقيحانه كشور ايران را به سه حريم تقسيم كرده بودند كه يكى حريم شوروى بود كه شامل خطه شمالى كشور يعنى از خراسان تا كردستان را در بر مى گرفت، ديگرى حريم انگليس نام داشت كه شامل صفحات جنوبى كشور يعنى از سيستان و بلوچستان گرفته تا خوزستان را شامل مى شد و سوّمى حريم ايران نام داشت كه فقط شامل استان مركزى كشور و كوير لوت مى شد. حال اينان براى ۲۸ امرداد اشك تمساح ميريزند. هر ايرانى وطن دوست كه به نحوى از انحا در دوران ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲ و پس از آن در آن دخيل بودند و يا روشنفكران و سياسيون، منصفانه بايستى خود را، تاريخ را به قضاوت بنشينند و ببينند كه خودشان چه كردند؟ آيا تمامى اعمال آنها طى اين ساليان درست بوده و فقط تمامى عملكرد سيستم حاكم غلط؟ آيا زمان آن نرسيده است كه سياسيون و روشنفكران ديروزى از خود سئوال كنند كه چرا سبب شدند چنين رژيم آدمخوارى را جايگزين سيستم پادشاهى با اشكال بسيار ولى منطبق با دنياى امروزى كنند؟ متأسفانه وقتى به خاطرات و گفته هاى آنها مى نگرم، مى بينم هيچ كس از آنها از خود انتقاد نكرده و نمى كنند. اينكه امروز بگوييم كه مثلاً آلبرايت گفت آمريكا در رابطه با واقعه ۲۸ امرداد سال ۱۳۳۲ مقصّر است و امروز اين ساز بوسيله بيل كلينتون نواخته مى شود، چه نتيجه اى مى خواهيم بگيريم؟ در حالى كه بايد توجّه داشته باشيم كه حزب دموكرات آمريكا به طورعام و آلبرايت و كلينتون بطور خاص، بر طبل تفرقه مى كوبند و اساساً خواستار اين نيستند كه مردم به خواسته شان برسند. دليل عمده چنين سياستى اين است كه در واقع دموكراتها مى خواهند پشت جرج بوش را از افكار عمومى آمريكا خالى كنند و آنان را دنبال خودشان بكشانند. چون همانطور كه مى دانيم تا ۱۵ ماه ديگر انتخابات مياندوره اى آمريكا برگزار مى شود و اگر حاكميت فعلى آمريكا نتواند در اين ۱۵ ماه موضع قاطع نسبت به كشورهاى خاورميانه بگيرد، آنوقت ديگر براى اجراى سياستشان خيلى دير مى شود و بر همين اساس است كه امروزدموكراتها از هر فرصتى و تر فندى استفاده مى كنند تا با موضع حق به جانب، افكار عمومى دنيا را به سمت خودشان جلب كنند و بايد بدانيم كه آنها هيچ وقت دلسوز مردم ايران نبوده اند. نمونه بارز سياستشان و كينه شترى آنها با حاكميت ايرانِ پادشاهى در دوران «انقلاب شكوهمند بهمن ۵۷» است كه سبب شده اند افكار عمومى نا آگاه، حال چه از مردم عادى گرفته و چه باصطلاح روشنفكران بى خرد، بويژه نيروهاى چپ كه كينه كور نسبت به هر چه نوآورى و نفرت بيمارگونه نسبت به دودمان پهلوى داشتند، دنبال آن سياست گوسفندوار راه افتادند و پس از آن فاجعه اى به بار آوردند كه دودش نه تنها در چشم خودشان بلكه تمام مردم ايران رفت و بهايش را مردم ايران با جان و مال و ناموس پرداختند وهنوز هم مى پردازند. شگفت انگيز است كه امروز، پس از ۲۶ سال مرارت، سختى، زندان، خفقان، شكنجه، اعدام و دربدرى، حال كه شرايط سرنگونى رژيم جمهورى اسلامى فراهم شده است، آلبرايت ها و كلينتونها جهت حمايت و بقاى اين سيستم پوسيده پرچم بلند كردند و مثل گربه عابد شدند و شگفت انگيزتر، از اينكه نيروهاى چپ كه يك تضاد آنتاگونيستى با آمريكا دارند، چطور پشت آلبرايت و كلينتون سينه مى زنند. ديدگاهى كه امروز هفته نامه كيهان، نيمروز و ماهنامه كاوه را آبريزگاه، نشريات ارزان و كم مايه مى داند، واضح است كه در عالم خيال و گوشه ذهن، خود را ماركس و لنين بداند كه پرچم سرخ در دست دارد و كارگران و زحمتكشان دنيا پشت سر او هله هله زنان در حركتند تا با داس و چكش، نظم نوين سرمايه دارى جهانى به سركردگى امپرياليسم آمريكا را در هم بكوبند و يك اتحاد چپ كارگرى جهانى تشكيل دهند و در آن راه انقلاب (بخوان ويرانى) را تئوريزه كنند. من نمى دانم چگونه مى شود در قرن بيست و يكم و در اين گسترش ارتباطات جهانى و اينترنتى چنين سخن گفت و در شرايط امروز ايران، نشرياتى مثل نيمروز، كيهان لندن، كاوه و.....را ارزان، كم مايه و آبريزگاه ارزيابى كرد ولى ورق پاره هائى از قماش راه توده، راه فدايى، راه كارگر و ارگان مركزى اتحاد چپ كارگرى را گران، آگاهى بخش و صد البته پر مخاطب و.....به خورد مردم داد. راستى در اين اوضاع و شرايط ايران كه ما در خارج از ايران بسر مى بريم، كدام رسانه مطبوعاتى است كه به پاى نيمروز، كيهان لندن و نشرياتى چون تلاش، ايران شناسى و....برسد. امروز مخاطبين اين نشريات، ماهنامه ها و گاهنامه ها جميع فرهيختگان، آگاهان و جوانان تشنه يادگيرى تاريخ هستند كه بيشترين تيراژ را در خارج از كشور دارند. در حالى كه ارگان ها و نشريات رنگارنگ گروههاى انقلابى فقط براى تسلاّى دل داغديده شان چاپ مى شوند و بعد در زباله دان ريخته مى شوند و اگر هم خواننده اى دارند، بيشتر خانوادگى است، كه از گروه خودشان تشكيل مى شوند و تازه اگر رغبت كنند و حوصله اى دست دهد، فقط تيتر نوشته ها را نگاه مى كنند. مى گوئيد نه، كافى است فقط يكبار در يك الى دو هفته اينگونه نشريات را در كتابفروشى فروغ، واقع در كلن آلمان به تماشا بگذاريد. من مى توانم به جرئت بگويم كه كسى حتى رغبت نمى كند به آنها نگاه كند، چه رسد كه آنها را مثلاً بخرد و بخواند و بارها شده كه بطور رايگان درگوشه اى گذاشته اند ولى با اين وجود وقتى گاهى آن را بر مى دارند، آن را نخوانده و حتى نگاه نكرده به اولّين سطل آشغال مى ريزند. ميدانيد چرا؟ براى اينكه حرفى براى گفتن ندارند، براى اينكه در ۵۰ سال گذشته سير مى كنند و همان حرفهاى كليشه اى دوران انقلابات دهه ۶۰ را زينت بخش روزنامه هايشان مى كنند، براى اينكه اينگونه حنا ها ديگر رنگ باختند و مردم دنبال مطالب جديد بويژه مطالب جاندار تاريخى خودشان هستند كه تا امروز به دروغ بوسيله روشنفكران انقلابى به مردم تحويل داده شده بود. از اين روست كه مردم به نشريات كيهان، نيمروز، تلاش و....هجوم مى آورند. چون اين نشريات هستند كه آنها را از چهار ديوارى ذهنى بيرون مى آورد و دنياى نوينى را پيش روى آنها به نمايش مى گذارد و با انعكاس واقعيت هاى اجتماعى و تاريخى، ديوار ذهنى شان را مى تركاند و آنها را از آن چهار ديوارى اسارتبار بيرون مى آورد و چشمان بخار گرفته ايدئولوژيكيشان را مى شويد تا دنيا را از منظر عقل و خرد بنگرند و مدنى فكر كنند. به عبارت ديگر اين نشريات، ديوار برلين ذهن را فرو مى ريزد. در حالى كه نشريات انقلابيون سعى مى كنند ديوار شكسته را در ذهن خودشان ترميم كنند تا نور آزادى بر آن نتابد و ديوارهارا هرچه قطور تر مى كنند تا مبادا جهان خواران كيهان لندن، تلاش، نيمروز و.... در ذهنشان نفوذ كنند و اگر دستشان برسد مثل كره شمالى و كوبا و يا مثل شوروى مرحوم ديوار آهنين به دور خودشان مى كشند و خود را جاى كيم سونگ ايل، فيدل كاسترو و استالين مى نشانند. و چقدرغير منصفانه است كه امروز اين نشريات را ارزان را آبريزگاه ارزيابى كنيم، در حالى كه به گواهى مقالات و مطالبات امروزى، بيشترين و شايد همه آگاهان مطبوعاتى، سياسى و تاريخى در اينگونه نشريات جمع هستند و خارج از اين افرادِ فرهيخته، فقط افراد ايدئولوژيك و خود باور هستند كه دنيا را فقط از ديدگاه تنگ و ذهن گچ گرفته خودشان نگاه مى كنند.

صفحه اول
خبرهاى ايران
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
انگليس
خواندنى ها
مقاله ها
جدول
گزارش
گفتگو
بازتاب
خبرهاى جهان
خبرهاى ايران
ورزش
داستان
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
تحقيق
با نيمروز
مقاله هاى ايران
خبرهاى كوتاه
آخر هفته
حوادث
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   خبرهاى ايران   •   اقتصادى   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   • 
•   انگليس   •   خواندنى ها   •   مقاله ها   •   جدول   •   گزارش   •   گفتگو   • 
•   بازتاب   •   خبرهاى جهان   •   خبرهاى ايران   •   ورزش   •   داستان   •   شعر   • 
•   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   تحقيق   •   با نيمروز   •   مقاله هاى ايران   •   خبرهاى كوتاه   • 
•   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •