Nimrooz
Vol. 17, No. 834, May 20, 2005
سال هفدهم - شماره ۸۳۴ - جمعه ۳۰ ارديبهشت ۱۳۸۴
جوادمفردكهلان
نياكان باستانى كردان و لران وتركان آذربايجان
برگرفته از كتاب «ته بساط»
على اكبر سعيدى سيرجانى: من و اين كارها!
فرمان داد تا همه كتب محرمه الانتفاع را به آب بشويند و چهره لطيف كاغذ را از نقش كفر و زندقه پاك كنند، و البته كه چنين كردند.
من و اين كارها؟ ۲

جوادمفردكهلان
نياكان باستانى كردان و لران وتركان آذربايجان
نگارنده قبلا كتابى دردو مجلد تحت عنوان نياكان باستانى كرد در تاريخ و اسطوره ها تاًليف و منتشرنموده است.
تدوين اين مقاله از آنحا الزام پيدا كرد كه جديدا به نكاتى دراين باب پى بردم كه قبلا متوجه آنها نشده بودم: چنانكه مرسوم است براى شناسايى نياكان باستانى كردان و لران و تركان آذرى بايد اقوام باستانى غرب فلات ايران را به همراه جغرافياى تاريخى نواحى مربوط بديشان مورد مّداقه قرار داد.
سخن خود را ازجنوب و از سرزمين عيلام كه شامل خوزستان و ايلام مى شده آغاز ميكنيم.
از آنجاييكه نامهاى اوكسيان (چهارمحال بختيارى عهد باستان) و خوزستان در نقطه مقابل هم به ترتيب به معنى سرزمين چمنزارها و سرزمين مرطوب و نمناك ميباشند، لذا با اين مفاهيم جاى آنها مشخّص است، امّا از آنجاييكه خود نام عيلام به اكّدى به معنى سرزمين مرتفع و كوهستانى است، لذا مسلّم به نظر مى رسد كه موطن اصلى عيلاميها همان منطقه زاگروس جنوب غربى بوده يعنى همان ناحيه اى كه درقرن ما به حقّ ايلام نامگذارى شده است، چه نامهاى قديمى اين منطقه در منابع آشورى اليپى (يعنى سرزمين بلند و كوهستانى) ودرمنابع يونانى ايلام و اليماييد آمده است، و همان جايى است كه كه بعداً نزد پارسيان عهدساسانى به نام مردم آنجا ماسبذان (يعنى سرزمين مردمى كه كشتار نميكنند) ذكر شده است.
هرودوت ماسپيها (ماسبذان) را درشمارقبايل پارسى آورده است. ولى اين نام بى شّك از نام علاميان امردى آن ناحيه اخذ شده است كه درزبانهاى ايرانى معنى آنانكه كشتارنميكنند را ميداده است.
طبق كتيبه هاى عيلامى مالمير و شگفت سليمان درناحيه چهارمحال بختيارى امرديها زبان و فرهنگ عيلامى داشته و ساكنين باستانى ناحيه استان ايلام كنونى بوده اند. شباهت نام امرديها با آماردان (مردان ناحيه مصب سفيدرود) اين تصّوررا پيش آورده كه آماردان هم شاخه اى ازملت عيلامى امردى بوده اند كه اين خطايى بارز است چه همه شواهد و اسناد تاريخى و اساطيرى دالّ بر آن است كه آماردان فرهنگ و البسه سكايى داشته اند و اصلا از آرياييان سكايى بوده اند.
نام رهبرتاريخى و اسطوره اى معروف ايشان يعنى آتردات (مخلوق آتش) يا همان گرشاسب- رستم سكايى گواه صادقى بر اين امر است.
ازشهرها وولايات عيلام (هيلامتى، اليمائيد) نامهايى دركتيبه ها ذكر شده اند كه اكنون هم قابل شناسايند:
آوان (آبادان)، آدامدون (انديمشك)، آدامشول (مسجد سليمان)، خيدالو (خويذذى، شوشتر)، هوپشن (دزفول)، انشان سوسونكا (سوسنگرد)، اجاپير (ايذه)، سيماش (سفيد دشت لرستان) باراخشه (بهبهان)، ورهشى (پارس)، شيراكوم (شيراز)، ليان (بوشهر). يونانيها نام شهرهاى اهواز و خرمشهر را هم به ترتيب به صورت آگنيس و پيان ياد نموده اند. درشمال نواحى عيلامى نشين كاسيان (اسلاف لران) سكنى داشته اند كه اصل نام تاريخى- اسطوره اى اژى دهاك (ضّحاك)- كه لقبى بر آگوم كاك رمه سلطان معروف كاسى و بابلى بوده- متعلق بديشان است.
كاسيها، خصوصا شاخه جنوبى آنان تحت نام بوديها (خوشبختان، رستگاران)- كه درخبر هرودوت از قبايل تشكيل دهنده اتحاديه قبايل ماد به شمار آمده است- همان قومى است كه كه در اوستا تحت نام خشتاويها (درخشانها) ذكر گرديده، چه خود كلمه كاسى (كاشى) نيز درفرهنگ سانسكريتى كاسيان به همين معنى درخشان بوده است.
درسرزمين اصلى كاسيان يعنى لرستان و جنوب كرمانشاهان نام دو شهر معروف بوده است: خارتيش (به فارسى يعنى خواركننده تشنگى) همان خرّم آباد كنونى است كه در عهد آشوريان شهرمركزى كاسيان بوده است. پيشتر شهر مركزى كاسيان كرينتاش (خوارنت آوستا) بوده است كه همچنانكه از نامش پيداست همان شهر كرند حاليه كرمانشاهان است.
رهبر اساطيرى خشتاويها (كاسيها، لرها) دراوستا با اسامى پوروذاخشتى (پربخت واقبال) و فردذاخشتى (بختيار) ذكر گرديده كه لابد نياى اساطيرى لران بختيارى به شمار مى آمده است. درجبهه مقابل ايشان دشمنان آنها يعنى دانوهاى تورانى (يعنى سكاييان ساكن كنار شطّ) قرار داشته اند كه منظور عيلاميهاى خوزستان و كردان حاكم بر ايشان بوده اند: در كتيبه بيستون نام فرديكه از اين ناحيه برعليه داريوش قيام كرده بود آسينا (عقاب) فرزند اوپه دارمه (قانونگذاروالامقام) آمده كه هردو نام كردوخى (كيمرى، سكايى) به نظرميرسند، گرچه وى نسب خود را به پادشاهان پيشين عيلام مى رسانده است.
ناگفته نماند در يك مهر جالب عيلامى كه مربوط به همان عهد داريوش (قرن ششم پيش از ميلاد) يا اندكى پيشتر ميباشد سواركارى جنگى با لباس و كلاهخود مخصوص سكاييان شاخه كيمريان كردوخى نشان داده شده است. در كتاب پهلوى ائوگمدئچا از رود زيرزمينى دانوهاى تورانى صحبت شده كه بى شّك همان رود كارون (رودكاريزهاى كتب پهلوى ديگر) مراد ميباشد. نام آسيناى عيلامى در اوستا به صورت قابل تّوجه اس بن آمده كه به معنى كه سنگ اندازنده بافلاخن ميباشد. م
يدانيم سنگ اندازى با فلاخن در جنگها در آن عهد وجه مشخّصه كيمريان كردوخى بوده است. پس طبق مندرجات اوستا معلوم ميشود كه قيام آسينا برعليه داريوش توّسط اسلاف لران بختيارى (كاسيان، بوديان، خشتاويان، اوكسيان) سركوب شده است. مطابق نوشته هاى استرابون كاسيها با طرفدارى از عيلاميها (ايلاميها) حمله خوزيها (عيلاميان جنوبى) را دفع نموده اند.
بالاتر ازكاسيان به سمت غرب، سرزمين بيت همبان (سرزمين كمند اندازان ساگارتى) قرارداشته كه همان استان كرمانشاهان كنونى بوده است.
اين ناحيه از اوايل هزاره اوّل پيش از ميلاد تّوسط ماديهاى ساگارتى (لفظاً يعنى سنگ كن ها كه همان ستروخاتيان يعنى خانه سنگيهاى خبر هرودوت ميباشند) مسكون بوده است. نامهاى كرمانشاه (در اصل كرمانشان يعنى جايگاه كرمانجها) و كرمانج (يعنى خانه سنگيها) مربوط بديشان ميباشد.
منابع يونانى كه از لشكركشى اسكندر به ايران صحبت ميدارند در اين ناحيه از شهركهايى به نام كارِس، ستيا (كه به فاصله چهار روز از كارِس واقع شده بود) متعاقبا سامبانه يادكرده اند كه به ترتيب مطابق با قصرشيرين، قصبه بيستون (ستيغون) و شهر صحنه مى باشند.
بالاتر از بيت همبان، سرزمين پارسوا (يعنى سرزمين كنارى) واقع شده بود كه معنى اين نام در نام منطقه اردلان (يعنى سرزمين پشتى) در ناحيه استان كردستان زنده مانده است. اين منطقه پيش ازآمدن كيمريان كردوخى و ساگارتيان توسط لولّوبيان لفظا يعنى بردگان كوهستانى، ازبوميان باستانى منطقه مسكون بوده است.
بالاتر از پارسوا سرزمين زآموا (يعنى منطقه زمستانى) واقع بوده كه بعداً بخشى از كشور ماننا (سرزمين ماه) را تشكيل ميداد.
اينجا در اعصار باستان محل كوتيان و لّولّوبيان بود. در شمال آنجا، در غرب درياچه اورميه دو سرزمين گيلزان (ظاهرا به معنى سرزمين جنگلى) و موساسير (ظاهرا به معانى محل سرازير شدن آبها واز آب برگرفته شده) واقع شده بود كه محل سكناى هوريان (كوهستانيان)، ميتانيان (دامداران گردنده خورشيد پرست) و كوتيان (مردم سگپرست) بوده است.
آشوريان در عهد مادها توشپاى كيمرى را در اين ناحيه در منطقه اى به نام كوشخنو (كه با قصبه گوزلسوى جنوبشرقى تركيه مطابقت دارد) شكست داده بودند. روايات سامى كه در قرآن هم متجلّى شده نام كوتيان و كوه آنان يعنى جودى (كوتى) را در اين منطقه و حوالى آن جستجو ميكرده اند. كوهى كه اكنون به نام جودى ناميده ميشود
كمى دورتر از اين منطقه ودرغرب آنجا، در شمال موصل واقع شده است.
اين كوه اساطيرى در اسطوره بابلى اوتناپيشتيم نيسير ناميده شده و آشوريان آن را با كوه شيخان يا كندى شيخان درجنوب پيرانشهر مطابق ميدانسته اند. از موساسير به سمت غرب دو ولايت خوبوشكيه (خوبوشنا، يعنى ناحيه خودمختار) و شوباريا (يعنى ناحيه چوپانان) واقع شده بود نه از سده هفتم پيش از ميلاد ولايات كيمريان كردوخى محسوب ميشدند. كيمريان كردوخى كه درخبر هرودوت بانام بوسيان (يعنى آزادگان گردنده) مشخّص گرديده اند از اقوام تشكيل دهنده امپراطورى مادها به شمار مى آمدند.
ولى چنانكه قبلا اشاره شد آنان طبق منابع آشورى دراصل از سكائيان كيمرى بوده اند و دراواسط حكومت مادها از شمال درياى سياه بدين ناحيه كوچ كرده بودند. در اوستا اينان با اسامى قوم فريان تورانى (يعنى سكائيان دوست ايرانيان، در اصل يعنى قوم گردنده، همان قوم پيران ويسه شاهنامه) و تئوژيان (گردندگان) ياد گرديده اند.زبان كردى را بايد به همين مردم منسوب نمود، ولى كلاه دراز و مخروطى آنان با دستاركوتى- ميتانى جايگزين گرديده است:
طبق تصاوير باستانشناسى نوك كلاهخود دراز و مخروطى كيمريان به سمت جلو خميده شده بوده است. ملت آريايى ديگرى كه در تشكيل مليّت كرد سهيم بودند عبارتند از ميتانيها (يعنى چوپانان گردنده ميتراپرست) اينان خصوصا در مجاورت نواحى غرب خوبوشكيه (بوختان، يعنى ناحيه آزادگان كرد) در منطقه اى كه به نام ايشان شوباريا (يعنى ناحيه حشم داران) ذكر گرديده، سكنى گرفته بودند.
دركتيبه هاى هيتى و اكدى آنان را پاپهى نيز ناميده اند كه اين نام نيز به زبان اوستايى معنى دامپرور است. نام پاپهى (ميتانى، خورشيد پرستان كوچ نشين) به صورت اصحاب الرّأس (صاحبان دامها) درقرآن ذكر گرديده و جزء اقوام بائده (يعنى معدوم شده) به شمار آمده است.
سنتهاى پرستش ايزد خورشيد (مهر، امير) نزد كردان يزيدى انساب آنان را به ميتانيان مى رساند. ميتانيان درجمع اتحاديه قبايل هيكسوس (پادشاهان بيگانه) از فلسطين به مصر هجوم بردند و حدود صدوپنجاه سال در آنجا حكومت كردند و بعدازگذشت اين مدّت تّوسط فرعون اهموسه به سمت فلسطين وشمال بين النهرين رانده شدند واين همان واقعه اى است كه در تورات با عنوان خروج بنى اسرائيل ازمصر بازگويى شده است.
در اتحاديه اقوام هيكسوس به همراه ميتانيها (قوم موسى)، هوريان (قوم هارون)، مردم مارى (قوم مريم) و آموريان (قوم عمران) هم حضور داشته اند. استرابون ميگويد كه كردا (كُرد) به معنى مرد جنگى و دلير است.
مى دانيم كه از همين ريشه است كلمه گُرد فارسى كه به معنى پهلوان است. اين معنى در معنى نام زبان كردى سورانى (پهلوانى) زنده مانده است و آن همچنين درمعانى لفظى نامهاى كردوخ و كيمرى كه به ترتيب درزبانهاى اكدى و گرجى به معنى پهلوان است ديده ميشود.
امّا نام كردوخ به صورت كرداك در خودزبانهاى قديم نيز معنى مرد جنگى دوره گرد را ميدهد و اين معنى در نامهاى شاهنامه اى و اوستايى كردان كردوخى يعنى قوم پيران ويسه (شيوخ گردنده)، تئوژيه (متحّركها) و قوم فريان (شتابنده، گردنده) نيز قابل مشاهده است.
اين سؤال هم پيش مى آيد كه آيا نام كرد ربطى با كلمه كورتش عيلامى يا گرده فارسى كهن به معنى بنده ورعّيت (لّولّوبى) داشته، كه جواب منفى مينمايد. گروهى نام كرد را به معنى چوپان گرفته اند كه اين معنى فرعى و عاريتى آن بوده چراكه نه در زبانهاى كهن و نه نو نام كرد بدين معنى ديده نميشود، در اين صورت بايد نام كرد را مترادف با نام ميتانيان (شوباريان، پاپهى ها) به معنى چوپانان گردنده شمرد كه اين امر با اسناد و داده هاى زبانشناسى و تاريخى چندان درست در نمى آيد.
ولى به موازات نام كردوخيها، نام ايرانى ديگرى به شكل كرديو (كرتى، مترادف با كلمه عربى سوران) به معنى دارندگان خانه هاى سنگى وجود داشته كه نامى بر كردان ساگارتى (سنگ كن) بوده است كه اسلاف مردم كرمانشاهان بوده و هيأت بابلى- يونانى شده نام خود يعنى زاگروس (زاكروتى، ساگرتى) را به كوهستان معروف غرب فلات ايران داده اند.
ناگفته نماند نام پاپهى نيز با اندكى تغيير دركتابت ميخى كردوك تلفظ ميشده و وقوع اين امر در زبان اكدى مى توانست منجر به كردوخى ناميده شدن هر سه شاخه هندو ايرانى كردان يعنى كردوخيها، ساگارتى ها وميتانيها (شوباريان) گردد. گرچه ميتانيها به همراه كيمريان كردوخى در تشكيل قوم كرد سهم اساسى داشته اند ولى نام آنان درتركيب قبايل تشكيل دهنده اتحاديه مادها مستقل ذكر نشده ودر همان نام بوسيان يعنى آزادگان كوچ نشين كرد مستتر است.
بهرحال اتحاديه شوباريان (ميتانيان) و بوسيان (كردوخيان) كه منابع آشورى به صراحت از آن سخن رانده اند، بعد از سقوط آشوريان درسال ۶۱۳ پيش از ميلاد، تحت نام كردوخى (يعنى پهلوانان دوره گرد، سورانى) معروف ميگردد.
از آنجاييكه سرتاسرنواحى غرب فلات ايران وشمال بين النهرين جولانگاه سواران كيمرى كردوخى بوده، لذا چنان كه اشاره شد لذا زبان كردى را بايد متعلق به همان سكاييان كيمرى دانست. هرودوت نام كيمرى (توده مردم) را به معنى عاميانه آن توده مردم بدون شاه (كى- مرى، يعنى آنان كه شاهانشان كشته شده) آورده است.
اين معنى حتّى به نويسندگان بخش ونديداد اوستا رسيده بوده كه در آنجا اين مردم را تحت نام تئوژيه (گردنده) قوم بدون سرور معرفى نموده اند. چنانكه اشاره شد شاهنامه ايشان را تحت نام قوم پيران ويسه (قبيله شيوخ گردنده) ذكر نموده كه همان قوم فريان گاثاهاى اوستاست كه به صراحت از تورانيان دوست ايرانيان درجزيره رود رنگها (در قسمت علياى دجله) به شمار آمده اند.
به هرحال مطابق منابع كهن آشورى و يونانى و ايرانى كيمريان اعم از كيمريان كردوخى و كپادوكى رعاياى سكاييان پادشاهى شمال درياى سياه يعنى اسكيتان (تورانيان سلطنتى) به شمار مى آمده اند ودر اثر فشار همينان از سرزمينهاى خود درشمال درياى سياه به كوهستانهاى شمال عراق و كوهستان زاگروس و كپادوكيه آناطولى مهاجرت نموده اند.
درمجموع معلوم ميگردد كه سه قوم از شش قوم تشكيل دهنده اتحاديه مادها يعنى بوسيان (كردوخيها و ميتانيها)، ستروخاتيان (ساگارتيها، كرمانجها) وبوديان (لران) متعلق به كردان و لران بوده و سه قوم مادى ديگر عبارت بوده اند ازآريزانتيان (قوم نجباى ماد) كه درحدود كاشان ميزيسته اند و مغها كه در ناحيه بين رغه آذربايجان (مراغه) و رغه تهران (رى) ساكن بوده اند و سرانجام پارتاكانيان (يعنى مردمى كه دركنار رود زندگى ميكنند) همان مردم منطقه اصفهان بوده اند. نزديكترين تركان به نواحى مادف اعم از ماد بزرگ و ماد كوچك (آذربايجان ايران) ارانيان (يعنى مردمى كه توتمشان عقاب است) و خاليبيان (خالدانيان، يعنى مردم پرستنده ايزدجنگ) بوده اند كه به ترتيب در شرق و غرب ارمنستان امروزى سكنى داشته اند.
گروه دوم كه در حدود شهر قارص تركيه ساكن بوده اند در منابع ارمنى و يونانى همچنين با نام ماريان يعنى آدمكشان و جنگجويان مشخّص شده اند. منابع گرجى اين مردم را بُن ترك (يعنى مردم ديوانه سر گرگ پرست) ناميده اند.
اينان شاخه اى از تركان اران يعنى خايلندوركها (يعنى تركان دانا) بوده اند. نام ارانيها (قوم عقاب) در اوستا سائينى آمده كه به همان معنى قوم عقاب و شاهين است. اوستا اين مردم را پيرو اشه (زرتشتى) معرفى نموده است.
دراسطوره ده ده قورقود (پدر مجّرب و مقّدس) كه از آنان به يادگارمانده است و به همان زبان تركى آذرى است قهرمانان اصلى كتاب عبارتند ازبامسى بئيرك (زرتشت)، بايندرخان (كورش)، غازان خان (كيخسرو) و باسات (رستم، گرشاسب، آتردات پيشواى مردان). جالب است كه دراين كتاب افراسياب با همان لقب اوستايى آن يعنى مجرم (شوكلو ملك= پادشاه مجرم) معرفى شده است؛ معهذا وى كه در اصل همان مادياى اسكيتى است كه استرابون وى زا در رديف كشورگشايان بزرگ عهد باستان آورده، درتورات وقرآن تحت نامى يوسف كنعان (مادياى باجگيرنده از فرعون) در رديف آخيار و انبياء معرفى گشته است.
در پايان نگاهى به برخى از اشخاص اسطوره اى و تاريخى ده ده قورقود آذزبايجانيها مى اندازيم.
در مقاله اى كه اينجانب قبلا از روى دوكتاب كه دربررسى اساطير ده ده قورقود نوشته شده، تدوين كرده بودم برخى افراد تاريخى- اسطوره اى ازقلم افتاده اند.بررسى جديد وقتى لزوم پيداكرد كه به متن كامل اسطوره ده ده قورقود دسترسى پيدا كردم:
شوكلوملك (به تركى عثمانى سوچلوملك) يعنى پادشاه مجرم. گناهكار بى ترديد همان افراسياب تورانى دوم يعنى مادياى اسكيتى است. به طوريكه گفته شد در اوستا نيز وى ملقب به مجرم و بزهكار است. موسى خورنى نيوكارمادس آورده است.
از اينجا معلوم ميشود كه نيوكار به جاى نا-وه-كار (نابكار) است و معنى اين كلمه فردى كه كارنيك نميكند ميباشد. قاراگونئى (سياهبخت) همان فرود (سياوش، فرائورت پادشاه چهارم ماد) است كه بدست همان مادياى اسكيتى (افراسياب دوم) دراطراف شهر گنجه آذربايجان به قتل رسيده است.طبق كتب پهلوى مهاجرت تورانيان (كيمريان كردوخى) به شمال بين النهرين در عهد بين همين دو افراسياب اول و دوم روى داده است. جالب است اسطوره اى كه هرودوت مبنى بركشتن و پختن پسر كياخسار (كيخسرو) توسط سكاها نقل نموده در اسطوره ده ده قورقود به نام غازان (جنگجو) و اُروز (اعليحضرت) ثبت گرديده، به ترتيب همان كياخسار وپسرش آستياگ ميباشند.سواى قاراگونئى (فرود) در اين اساطير ازپسر وى به نام قارابوداك (شاخه سياه) صحبت شده كه همان فريبرز شاهنامه است.
به احتمال زياد فرود وفريبرز فرد واحدى بوده وهمان پادشاه نگونبخت ماد فرائورت (سياوش) ميباشند.قابل توجه است كه در مجموعه اساطيرى ده ده قورقود در رابطه با بامسى بئيرك (زرتشت) از هفت خواهر وى ياد ميگردد كه اين بنا به اوستا و كتب پهلوى تعداد بچه هاى زرتشت است. تكورا (امير) در اساطير ده ده قورقود يكجا مشخصا به جاى ساراك (آخرين پادشاه آشور) ميباشد كه براى رهايى خويش از كياخسار (كيخسرو) خود را به درون شعله هاى كاخ خويش افكند.در اساطير ده ده قورقود همچنين قاضيليق قوجا (قاضى پير) به جاى زرتشت و يئگنك (سالارمردان) به جاى پسروى اُرتدنر ميباشد كه لفظا به همين معنى است. تپه گوز (غول يك چشم) به جاى اژى دهاك اوستا وضّحاك شاهنامه است.
پس بى جهت نيست كه مطابق كتب پهلوى وى سرانجام درروز رستاچيز به دست گرشاسب (رستم) مقتول ميگردد. گرشاسب دقيقاُ به جاى همان باسات اساطير ده ده قورقود (قاتل تپه گوز) است. خود ده ده قورقود (پدرتجارب) همان است كه هرودوت و موسى خورنى وى را غيبگوى «اره» (اران، ايزد خورشيد و جنگ) آورده اند.
امّا تپه گوز از سوى ديگر با اساطير يونانى وژرمنى هم مربوط گرديده چه وى و قاتلش در مقام اُدن (ايزد يك چشم خورشيد ژرمنها) و اوديسه يونانيهاست كه خود با اودن ژرمنها مترادف ميباشد.
امران همان اميران (ايزد اساطيرى آتش گرجيها-قفقازيها) و نام پدر وى بكيل به معنى نگهبان ميباشد كه بدين معنى در خود اسطوره امران اشاره شده است. اسطوره اگرك (بزرگتر، سلم) و برادرش سگرك (عزيزتر، ايرج) بن مايه خود را از اسطوره مادى زريادر (زرتشت كه اصلش به صربهاى دوردست شمال قفقازيعنى بوسنيها ميرسيده) وبرادروهيشتاسپ (دارنده بهترين اسبان) گرفته است. اين اسطوره بعدها در آذربايجان با اسم بهرام و گل اندام (گل خندان) بيشتر معروف شده است. در اينجا مطابقت نام گل اندام با چيچك بانو (آتوسا=توپل، دختركورش) يعنى زن بامسى بئيرك (زرتشت) قابل تّوجه است.
در ده ده قورقود غازان به سان ياسون يونانيها (كياخسار) كشنده اژدها ذكرشده، بعلاوه جنگهاى كياخسار (كيخسرو) با تورانيان اسكيتى كه در شاهنامه به دوازده رخ معروف است به نحوى بارز در اساطير ده ده قورقود نيز ضبط گرديده است. نامهاى كهن تركان اران يعنى گرگر و بيات و اوتيان را ميتوان در زبانهاى سكايى (ايرانى و آلتايى) به معنى آتشپرستان گرفت.
بنا بر اين نام آلوانياى قفقاز معنى دو پهلوى سرزمين عقاب (مطابق سائينى اوستا) و سرزمين آتش (مطابق شهرستان آتورپاتكان كتاب پهلوى شهرستانهاى ايران) را ميداده است.

برگرفته از كتاب «ته بساط»
على اكبر سعيدى سيرجانى: من و اين كارها!
فرمان داد تا همه كتب محرمه الانتفاع را به آب بشويند و چهره لطيف كاغذ را از نقش كفر و زندقه پاك كنند، و البته كه چنين كردند.
دوست عزيزم جناب دكتر متينى؛
تازه معنى يك «ها» و صد بلا را فهميدم. از روزى كه براى نوشتن چيزكى درباره حافظ بحكم ارادت به سركار بله اى گفتم تا امروز سه چهار ماهى گذشته است و من هنوز در نخستين خم زجرآور كوچه چكنم گرفتارم.
راستش را بخواهيد اين روزها در مملكت اسلامى مان جامعه بى طبقه توحيدى چنان رو به حافظ آورده اند كه گويى مى خواهند بجاى آيينه جام نقش حوادث را در آينه ديوان او تماشا كنند، و اكنون كه ازدو يار زيرك و از باده كهن دو منى، بحمدالله، نشانى در پهن دشت ايران زمين بچشم نمى خورد و حمله هواپيماها و انفجار موشكها امكان فراغتى و كتابى و گوشه چمنى باقى نگذاشته است، مى خواهند با ناله هاى در فضاى قرون پيچيده او غمهاى خود را به دست فراموشى بسپارند.
در چونين حال و هوايى كه تب حافظ خوانى و حافظ پرستى همه را به جان افتاده است، براى منى كه علاوه بر بزدلى ذاتى در مكتب زمانه درس احتياط آموخته ام بيان عقيده ممكن است به دردسر انجامد.
آخر بنده از اين مرد نام آور وطنمان يك جهان دلخورى دارم و دلم مى خواهد حال و مجالى فراهم آيد تا با او به شيوه درويشان ماجرا كنم و پته اش را روى آب اندازم.
از اين طرف دنيا قيافه درهم رفته جناب عالى را مى بينم با چروك بر گوشه لب نشسته و ابروان گره خورده و سوال از تنگناى سينه بر لب آمده كه: يعنى چه؟ چه اعتراضى و ايرادى بر حافظ مى توانى داشته باشى؟ پاسخ بنده اين خواهد بود كه: نه ده، نه صد، هزارها، و در راس همه حق كشيهاى برخاسته از انحراف عقيدتى اين شيرازى مغلطه كارى است كه خود را در آميختن لطايف حكمى با نكات قرآنى از حافظان زمانه ممتاز مى داند و شش قرن است كه مردم غافل از واقعيتها تاج لسان الغيبى بر فرقش نهاده اند.
ملاحظه بفرماييد. اين رند شيرازى با نفوذ جادويى سخنش چه به روزگار مسلمان مبارز متعهدى مثل اميرمبارزالدين مظفر آورده و چه داغ باطله اى بر نام نازنين مرد مومن زده است كه هنوز هر جا صحبت محتسب مى شود خلايق به ياد او مى افتند و دوران حكومت او را از سياهترين ادوار تاريخ ايران مى پندارند؛ و حال آن كه واقعيت درست بر خلاف اين است.
لطفا ششصد هفتصد سالى در تونل زمان به گذشته برگرديد و سرى به شيراز جنت طراز بزنيد و ببينيد جوان سى و چند ساله اى كه بر آن سرزمين سلطنت مى كند مرتكب چه جنايت هولناكى شده است كه افعال شمر و خولى و سنان در جوارش ناچيز است و قابل گذشت. بله، شيخ ابواسحاق ظاهرا مسلمان و مسلمان زاده را مى گويم كه پدرش به تبرك نام شيخ ابواسحاق كازرونى زاهد و عارف بزرگ زمانه، اين نام را بر او نهاده است. و مادرش طاش خاتون هر غروب دوشنبه در مدرسه و مسجدى كه در جوار مرقد مطهر شاه چراغ ساخته است بيش از دو هزار نفر روحانيون و سادات و علماى شيراز را به ضيافت چرب و شيرينى مى خواند، و خودش به روايت قاضى جهانگرد شريعتمدارى چون ابن بطوطه در تعظيم علماى شريعت تا آن حد رعايت ظاهر مى كند كه در محضر مولاناى اعظم به سبك مغولى دو لاله گوشش را در دست مى گيرد و زانوى ادب به زمين مى زند، اما با اينهمه ظاهرسازيهاى رياكارانه خصم دين است و مانع ترويج شريعت سيد المرسلين. چگونه؟ شرحش را در سفرنامه ابن بطوطه بخوانيد كه با چه آب و تابى از زيبايى شهر و شيك پوشى مردان و زنان شيراز و تميزى كوچه ها و فراوانى ارزاق و تنعم مردم سخن مى گويد. مى دانم زير لب غرشى ديگر آماده كرده ايد كه: آبادى ولايت و سيرى مردم و وفور نعمت چه ربطى به خداناشناسى پادشاهش دارد؟ اشتباهتان همين جاست. غافليد از اين واقعيت مجرب كه انسان ظلوم و جهول در تندرستى و امنيت و رفاه، خالق خود را فراموش مى كند و در طاعات و عبادات غفلت مى ورزد؛ و تا نكبتى رو نكند و بيم جان و غم نانى در برابر نايستد، اغلب فرزندان ناسپاس و بازيگوش آدم نه اشك زارى و ابهالى مى ريزند و نه در محفل دعاى كميل ناله حاجت سر مى دهند و نه ياد نذر و نذوراتى مى افتند. و به همين دليل مردم فرصت طلب و عشرت دوست شيراز كه موجبات انحرافشان از همه سو فراهم شده است، ترس از دركات دوزخ و آن مالك عذاب و عمود گران او را بر طاق نسيان نهاده اند و نه تنها مستحبات و نوافل را فراموش كرده اند و نمازهاى واجبى را به تنبلى در آخر وقت مى خوانند كه بعضى از متجاهران به فسق بساط ساز و آوازى راه مى اندازند و احيانا دمى به خمره مى زنند و بجاى ناله هاى الغوث الغوث به ترانه خوانى مشغولند و بجاى ترتيل قرآن به دكلاماسيون غزلهاى عاشقانه.
(مى دانم نگاهتان را روى كلمه «دكلاماسيون» خيره كرده ايد و مى خواهيد بگوييد: اين ديگر چه صيغه اى است. حق داريد و ملامتى بر شما نيست كه سالها از وطن اسلاميتان دور افتاده ايد و نمى دانيد در اين ده ساله چه تحولاتى در معيارهاى فصاحتى روى داده است و چه انقلاب ادبى مباركى از بركت انقلاب فرهنگى در راه است. مگر نه اين است كه معيار فصاحت كلمه اى استعمال بزرگان ادب است. و مگر نه اين است كه استاد شهريار شاعر ملى سابق و حسان جمهورى اسلامى به تصديق كسانى، كه در آيين سلامها و مراسم رسمى و جشن هنرهاى كذايى مستمع مدايح غرايشان بودند، سرحلقه اكابر گردنكشان نظم است و استاد شاعران زمانه. وقتى كه شاعرى به عظمت ايشان، كه به روايت كيهان فرهنگى بيش از سيصد ميليون نفر مريد دلباخته دارد، اين كلمه زيبا را بكار مى برد، چه جاى ايراد است بر امثال بنده وامانده. بارى، بشنويد از كلام البته دربار استاد شهريار كه خطاب به اعضاى كنگره شعر و ادب و جهاد دانشگاه كرمان فرموده اند:
درود ما به دانشگاه كرمان و جهاد او
كه از شعر و ادب داده چهار كنگره تشكيل
جهادى هاى دانشجوست از سر تا سر كشور
كه با اين كنگره خواهند از شعر و ادب تجليل
دگر اولاد آدم جنگشان تا رفع هر فتنه است
قصاص خون هابيل است كو بستاند از قابيل
و سرانجام با نيشى جانانه به مظالم طاغوت، و البته بى هيچ اشاره به كسانى كه در آن حكومت الحادى با مديحه سراييها به آب و دانه اى و سرپناه و آشيانه اى رسيده بودند، يادى از شيطان مى فرمايد كه:
به دورانهاى طاغوتى چها كردند با اسلام
كه شيطان بود سردمدار آن اوضاع هردمبيل
و با اشاره غير لازمى به پيرى و تواضع شاعرانه دلنشينى كه:
ندارم هرگز آن شور جوانى در سخن گفتن
فروكش كرده شعر من كه پيرى حسنى از تعليل
بدين سان پاى دكلاماسيون را به شعر فارسى كشانده اند كه:
خدا فرموده با ما رتل القرآن ترتيلا
تو هم گو شهريارا دكلاماسيون ها شود ترتيل
تعمد شد و سه بيتى اضافه بر شاهد نقل كردم تا هم مذاق جانى شيرين كنيد و هم با انبساط خاطرى كه حاصل خواهد شد سنگينى نامه مفصل بنده را تحمل.)
موجبات اين فساد اجتماعى از سالها پيش فراهم آمده است كه مغولان بت پرست عرق خور خاتون باز حرمت معابد را درهم شكسته اند و بازار علماى دين را از رونق انداخته اند. و بدنبال آن دار و دسته اى از صوفيان پديد آمده و با تلقيناتى بدآموزانه به آشفتن ذهن خلايق پرداخته اند كه: جهان سفره انعام خداوند است و مشيت الهى از آفرينش خوبيها و زيباييها و لذات، بهره ورى ابناى آدم است؛ و با اين زمينه چينيها مردم را به تلاش معاش انداخته اند و به هواى تنعم و رفاه دنيوى از صبر بر فقر و فضايل رياضت و ثواب آخرت بازداشته اند. آن هم در سرزمينى كه شيخ صاحب كشف و كرامات و محبوب خاص و عامش در ضمن توصيه «برگ عيشى به گور خويش فرست» دل بلهوس مردم را هوايى كرده است و به آنان درس زيباپرستى و نظر بازى داده و با فتواى «زمانى درس و بحث علم و تكرار، و زمانى شعر و شطرنج و حكايات، راه كسب كمال و دفع ملال پيش پايشان نهاده و تغيير ذائقه را لازمه وجود آدميزادگان دانسته است، و با استدلال اگر گويى نظر بازى حرام است، گناه اول ز حوا بود و آدم، بدين نتيجه رسيده است كه نظر بر نيكوان امرى است معهود.
خوب، با مقدماتى چنان، آن هم در ديارى چون شيراز كه از در و ديوارش هوس عشق و طرب مى بارد، اگر جوان ترگل ورگلى مثل شيخ ابواسحاق به سلطنت برسد و فى الجمله آبادى و رفاهى پديد آيد، حاصلش چه خواهد بود، جز رواج كفر و غفلت اسلام؟
از اينها بدتر توجه الحادآميز اين جوان بدمنصب خود گنده بين است به ايران باستان و اكاسره خذلهم اللهى كه با شركت و مجوسيت به دارالبوار رفته اند، آن هم در سرزمينى كه ستونهاى با وقاحت بر سر پا ايستاده تخت جمشيدش خار چشم مسلمانان متعهدى است كه دلبسته خيمه گاه عربند و از طاق و رواق عجم نفرت دارند. دليلش را از زيان ابن بطوطه بشنويد كه شخصاً حاضر و ناظر بوده است كه شاه بلهوس چگونه به فكر ساختن ايوانى نظير طاق كسرى مى افند و مردم عظمت پسند و منحرف عقيدت شيراز با چه شور و شوقى داوطلب برآوردن پيهاى عمارت مى شوند و با پوشيدن جامه هاى فاخر و تهيه كلنگهاى سيمين و زنبه هاى چرمين ابريشم پوش در محل كار، و به عبارت رساتر بيگارى، حاضر مى شوند و نه تنها روزها كه شبها نيز با افروختن شمعهاى كافورى به كندن زمين و چيدن خشت و آجر مى پردازند.
در اين حال و هواست كه خلايق گرم عيش و نوش مى شوند و مردان راه حق، كه درد دين در اعماق دلشان خانه كرده است، خون مى خورند و چشم اميد به افق آينده مى دوزند تا شهسوارى پديد آيد و بساط فسق و فجور را درهم ريزد و به فحواى حديث مبارك نبوى مجدد راس مايه گردد.
در محيط آشفته بعد از مرگ ابوسعيد، كه هر كس در گوشه اى از امپراطورى بهم ريخته چنگيزيان علم استقلالى برافراشته و بساط سلطنتى گسترده است، و مردم پيشوا پرست اين سرزمين عجايب پرور دربدر به دنبال كسى مى گردند كه خون پاك مغولى در عروقش جريان داشته باشد تا او را به شاهنشاهى ايران برگزينند و سرود چه فرمان يزدان چه فرمان شاه در پيشگاهش سردهند، بارى در همچو حال و هوايى، مرد محترمى كه از بزن بهادرهاى روزگار است و حكومت ميبُد را برعهده دارد به فكر بسط قدرت مى افتد و سپاهى فراهم مى آورد و به طرف يزد مى تازد و حاكمش را آواره مى كند و مركز حكمرانى خود را بدانجا منتقل.
تا اين جا كارها و فتوحات مرد به سائقه دنيا طلبى است و كسب قدرت. اما بعد از فتح يزد، داعيه رنگ ديگرى مى گيرد و مردى كه مقدر است در آينده اى نزديك موسس سلسله آل مظفر گردد، از اوليا و اوتاد روزگار مى شود و كار معنويت و روحانيتش به جايى مى رسد كه امروزه من و شما ناچاريم وقتمان را صرف نوشتن و خواندن شرح فتوحاتش كنيم، و حال آنكه دهها و صدهاحاكم و سلطانك ديگر در همان قرن هشتم و در همين سرزمين حوادث خيز ايران وجود داشته اند كه از نام و هستى هيچكدامشان به روى زمين يك نشان نمانده است.
بله، امير مبارزالدين محمد پادشاه يزد كه مرد ميخواره شاهد باره دنيا طلب عرقه مزاجى است، درست در مرز چهل سالگى بر اثر الهامى، كه چگونگييش از چشم كنجكاو اصحاب تاريخ هنوز پوشيده مانده است، به فكر آخرت مى افتد و از ملاهى و مناهى توبه مى كند و با چماق تكفير و تپز تعزير به جان هم ذوقان و هم مشربان قديمى مى افتد، و به بركت تعصبى كه در اجراى حدود شرعى نشان مى دهد انگشت حيرت بر لب ساكنان زهد آشناى دارالعباد يزد مى نشاند، و حال آنكه چونين تحولى، كه باصطلاح علما از مقوله قلب ماهيت است، نه حيرت آور است و نه قابل انكار، كه ديار ما سرزمين چرخشهاى صد و هشتاد درجه اى است و صحنه تماشايى يخرج الحى من الميت و يخرج الميت من الحى.
مگرنه اين است كه داروفروش قوى حال صاحب مالى، با يك نگاه درويش دوره گرد نيشابورى به ترك مال و منال و كار و كاسبى مى گويد و در يك لحظه همه دريچه هاى عالم عرفان به روى دلش گشوده مى گردد؟ مگر نه اين است كه روستايى بيسواد ساده لوحى با شكستن يخهاى حوض مسجد همدان و غسل ارتماسى جانانه اى، بجاى آنكه سينه پهلو كند و بميرد، در يك چشم بهم زدن به فحواى امسيتُ كُردتاً اصبحتُ عربيا، زبان شكسته بسته لريش تبديل به عربى فصيح مى شود و آوازه رباعيات عارفانه اش در گنبد افلاك مى پيچد؟ مگر نه اين است كه شاگرد خمير گير كچل بوگندويى با روشن كردن شمعى در حرم شاه چراغ، در يك لحظه نطقش باز مى شود و با اعلام: دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند، نه تنها معشوقه اى چون شاخ نبات خاك پايش را توتياى چشم نياز مى كند كه غزليات لوندش ترانه صبوحى قدسيان عرش اعلى مى گردد؟
خوب، در چونين سرزمين معجزخيزى چه عجب اگر مرد ميخواره يكه بزنى كه به قول نويسنده مواهب الهى، عمرى» نداى هات الراح «در مى داده، ناگهان» گوش به منادى حى على الفلاح كند «، و چهره نازنينى را كه» افروخته جام مدام بود «با سفنه سجده و عبوس زهد زينت بخشد، و بعد از چهل سال هم پيالگى خراباتيان و اوباش محله با يك توبه خطا شوى به محتسب خم شكنى مبدل گردد كه عيش رندان عزا كند و بزم طرب ماتمسرا، و از هر خانه اى كه نغمه سازى بر شود بنايش را چنان با خاك يكسان نمايد، كه به روايت مطلع السعدبن» كسى را ديگر يارا نباشد كه نام ملاهى و مناهى برد «، و با انقلابى فرهنگى دكان معلمان حكمت و طب و كيميا و رياضى و ادب را تخته كند، و با شعار پرمحتواى:
علم دين فقه است و تفسير و حديث
هر كه خواند غير از اين گردد خبيث
» مردم را به علوم شرعيه ترغيب «فرمايد و ريشه خبث را از جهان براندازد.
بارى، مرد ميبُدى با اين چرخش ناگهانى، شمشير اسلام پناهى به دست مى گيرد و به قصد ترويج شريعت غراى محمدى، و نه به فكر بسط ملكت و كسب قدرت، شروع به جهانگشايى مى كند، آن هم با شعار موثر شهادت طلبى كه باز هم به روايت مورخ دربارش» بر مرقد مطهر مولا على به دعا از خدا فيض شهادت خواسته است «، و همه آرزويش اين كه در جنگهاى بى وقفه اى كه با كفار و مرتدان و مفسدان مى كند همرديف شهداى راه دين صدر نشين درجات بهشت گردد.
بنابراين ديگر خونريزيها و جهانگشاييهاى مرد ميبدى از مقوله جاه طلبيهاى سفاكان تاريخ نيست، كه مقصد و مقصود مرد شهادت است و تشنگان شربت شهادت را چه تعلقى به امور جهان و ملك جهان، كه خاك بر سر دنيا و زندگانى دنيا.
مرد براى اعلاى كلمه حق و شستن لكه كفر از چهره زمين شمشير بدست گرفته است و پيروزى و شكست در نظرش يكسان، بكشد و يا كشته شود برنده واقعى است. دليل صدق ادعايش واقعه كرامت آميزى كه بلافاصله رخ مى دهد و زبان مدعيان و منكران را در كام مى خشكاند:
خلاصه ماجرا اين كه در شهر بم سيد جليل القدرى است به نام شمس الدين على، اين مرد بزرگوار مالك گنجينه اى است گرامى تر از همه غنايم عالم هستى، و آن تار مويى است از حضرت رسول. خانه سيد بمى از بركت اين موى مقدس چون بيت الحرام مطاف مومنان است و زايران، و مصب سيل نذورات و هدايا. اميرمبارزالدين با كبكبه سلطنت آهنگ بم مى كند و با جلال و جبروت شاهانه در آنجا فرود مى آيد و موى مبارك را از سيد طلب مى فرمايد. جواب معلوم است: نمى دهم كه نمى دهم. امير نازنين مى تواند با يك اشارت ابرو، نه تنها خانه سيد لجباز كه همه بم را با خاك يكسان كند و موى مبارك را بدست آرد. اما مرد خدا اهل خشم و خشونت نيست، الا با ملحدان و كافران و فاسقان. نه مى خواهد سيد آزارى كند و نه مى تواند دل از تار موى مبارك برگيرد. او بر اصرار مى افزايد و سيد بر انكار، كه ناگهان بامدادى غلغله در شهر مى افتد و طبل و نقاره به صدا در مى آيد و جارچيان مردم را به دارالسياده مى خوانند، و سيد در برابر چشمان حيرت زده، و احتمالا اشك آلود، خلايق در ايوان خانه ظاهر مى شود با جعبه محتوى موى مبارك و رو به امير مبارزالدين مى كند كه» حضرت به خوابم آمد و گفت موى محمد به محمد مظفر ده «. تجسم منظره و توصيف هاله تقدسى كه با اين روياى البته صادقانه گرد سر اميرميبدى مى چرخد از عهده من خارج است.
بعد از مراسم دعاى شهادت طلبى و توبه چهل سالگى، اين سومين قدمى است كه راه مرد نازنين را در عروج به مدارج تقدس و اعلاى لواى شريعت هموار مى كند و زنگار انكار از دل مردم مى زدايد، و او را تبديل به المويد من عندالله مى سازد.
اين هاله تقدسى كه بر گرد سيماى نورانيش در تشعشع است چنان حوزه مغناطيسى پر جاذبه اى ايجاد مى كند كه مرد و زن، پير و جوان كار و زندگى خود را رها كرده به سپاه جهادگر او مى پيوندند. على الخصوص كه علاوه بر موى مبارك، وجود دو ميراث گرانبهاى ديگر ضامن تأييدات غيبى است و فتوحات حتمى آينده. مورخان اشاره اى كرده اند به وجود مقدس مولاناى جليل القدرى كه شمشير خالدبن وليد سردار بزرگ سپاه رسول الله را در دست دارد و ركاب مبارك حضرت رسول را بر گردن آويخته است و قدم به قدم همراه سپاهيان شهادت طلب مبارزالدين است و بمحض گرم شدن معركه جنگ بر فراز تپه اى مى رود و شمشير مبارك را از غلاف مى كشد و در هوا مى چرخاند و با حركت آن، سرهاى جنگاوران سپاه مخالف مثل برگ خزانى بر زمين مى ريزد. و چه دليلى بر حقانيت راه و عظمت قدر اميراسلام پناه از اين بالاتر كه حتى در عهد حضرت رسول هم چنين معجزه اى سابقه ندارد.
مرد بعد از تصرف كرمان و توسعه قلمرو اسلام ناب و ساختن مسجد با شكوهى كه هنوز چشم و چراع ديار خاموشان و فراموشان است، و آوردن پيشنمازى از دارالعباد يزد و سپردن حل و عقد امور شرعى كرمانيان به دست او، با قدم البته موثر ديگرى نيات خير و خداپسندانه خود را بر عرصه تحقق مى نهد؛ و آن گشودن دارالسياده است در گوشه و كنار شهر كرمان و از آن مهمتر آوردن جماعتى سادات صحيح النسب، باز هم از يزد به كرمان از سيد تهى مانده.
ظاهرا انصراف خاطر مرد نازنين از مزخرفات و عناوين عاريتى دنيوى باعث مى گردد تا بجاى القاب پوچ و بى اثرى از قبيل سلطان و خاقان، با انتخاب عنوان» صاحب قران الملك و الدين، مبين مناهج الحق و اليقين «خلايق را متوجه مأموريت الهى و معنويت مقام خويش كند، تا بعداً با افزودن عناوين ديگرى چون» آيه الله بين بريته، المجتهد فى اعلا كلمه «و بالاخره» موعود الماه السابعه «، مردم بدانند كه مرد پا به ركاب آورده نه از مقوله شاهان و اميران معمولى زمانه است و نه هدف و غرضى جز اجتهاد در اعلا دين خدا دارد.
و براى آن كه از محمود غزنوى كم و كسرى نداشته باشد سفرى هم به غزاى بت پرستانى مى رود كه به اسم قبايل اوغانى و جرمايى بيخ گوشش در حوالى جيرفت اقامت دارند، و گرچه با دادن دخترى با او پيوند سببى يافته اند، اما چون از مغول زادگان بى سر و پايند و به روايتى» جالغ داشته اند كه شبيه بت است و تعظيم آن مى كرده اند «طبق فتاوى معتبر علماى اسلام كافر واجب القتل مهدور الدمند. بارى مرد خدا به جنگ كفار مى رود و علاوه بر كشتن كافران حربى، زن و بچه آنان را نيز طعمه شمشير جهادگر مى سازد، زيرا به بركت الهامات غيبى يقين دارد كه عاقبت گرگ زاده گرگ شود، و بچه بت پرست سرانجام رو به بت پرستى مى نهد و مهلت دادن و امان بخشيدن به چونين موجوداتى از گناهان نابخشودنى است. بارى از بركت اين جهاد فى سبيل الله و كشتار جانانه، هم به فيض ثواب اخروى مى رسد و هم با تشريف لقب» غازى «سرفراز دنيا مى گردد.
اكنون كه يزد و كرمان به قلمرو حكومت اسلامى درآمده است، تكليف دينى پادشاه غازى المويد من عندالله هجوم به شيراز است و راندن شاه فساد پرور عارى از درد دين وتعصب اسلاميتى، چون شيخ ابواسحاق. شيراز با همه زرق و برقش و با همه ناى و نوش مردم عشرت طلب و گريزان از جنگش، در مقابل سپاهيان اسلام مقاومت مى كند. شايد شيرازيان از حدت شمشير خونچكان و طبع بى گذشت امير در غزواتش با خبر شده اند، و شايد هم شنيده اند كه امير نامدار هنگام فتح بم چه سوگندهاى غلاظ و شدادى ياد كرده و به اخى شجاع الدين حاكم آن ولايت امان داده بود كه در صورت تسليم شهر خود و خانواده اش در امانند، و بعد از ورود به شهر همه را گردن زد و شايد هم از ماجراى خندق كندن دور يزد و به بيگارى افكندن پير و جوان خبرى به گوششان رسيده است. و اگر از اين خبرهاى راه دور بى نصيب مانده باشند قطعا از ماجراى فتح قلعه سربند فارس كه بيخ گوششان بوده است بيخبر نبوده اند كه بعد از گرفتن قلعه، مرد و زن و خرد و بزرگ اسيران را» به تيغ انتقام «گذرانده به نحوى كه رودى از خون راه افتاده است، و حتى براى اين كه از فيض ثواب محروم نماند، پسر خردسال حاكم قلعه را» كه در سن هفت سالگى بود... به دست خود مقتول گردانيده «است.
آرى، شيرازيان اين خبرها را شنيده بودند و مى دانستند كه امير غازى براى كندن ريشه الحاد و ارتداد چه سعى مشكورى دارد، و از طرفى به سييات اعمال خود آشنا بودند و فسق و فجورى كه در آن غوطه مى خوردند، به همين دلايل در مقابل او ايستادگى كردند؛ دروازه ها را بستند و برج و باروها را به نيروى دفاعى مجهز كردند وحصارى شدند.
امير غازى، كه فتح شيراز و تنبيه مرتدان و فاسدان را تكليف شرعى خود مى دانست، دور تا دور شهر را محاصره كرد و» در تضييق دواير محاصره اجتهاد نموده مداخل شهر را فرو بست «و اين وظيفه دينى را با چنان شور و شوقى دنبال گرفت كه حتى مرگ فرزند رشيد شمشيرزنش هم مانع كارش نشد و از انجام تكليف الهى بازش نداشت؛ و از اين بالاتر، وقتى كه خود او بر اثر طول محاصره بيمار شد و حالش رو به وخامت رفت سرداران سپاه را نزد خود خواند، با اين وصيت كه اگر من درگذشتم تابوت مرا برداريد و پيشاپيش سپاه حركت دهيد و شهر را بگشاييد. اما توفيقات لاريبى، و شايد هم نواى دلكش شيپور جنگ، و بوى مطبوع خون، حال به وخامت گراييده اش را بهبود بخشيد و بعد از هفت ماه محاصره موفق شد شهر را با كمك نگهبانان دروازه» موردستان «بگشايد و شيخ ابواسحاق فاسد را، كه در اوج محاصره دست از عيش و عشرت برنداشته بود، وادار به فرار كند و خود با موفقيت بر تخت سلطنت ملك سليمان نشيند و پس از تسويه حساب جانانه اى را كسان و بستگان ابواسحاق فرارى، و از جمله پسر خيره سر شيخ كه نتوانسته بود همراه پدر بگريزد، و در پاسخ امير فاتح كه «شنيده ام خط خوب مى نويسى» بقصد هنرنماى اين بيت را نوشته بود كه «سعادت ز بخشايش داور است ـ نه در چنگ و بازوى زورآور است» به تكليف دينى خود پرداخت، و «سادات و علما را معزز داشت و در امر به معروف و نهى از منكر به نوعى سعى نمود كه كسى را يارا نبود كه نام ملاهى و مناهى برد» و به مجازات كسانى پرداخت كه روزى و روزگارى دامن لب به مى آلوده بودند و پرده گوش به امواج غنا سپرده. و در ادامه خدمات فرهنگى و منحصر كردن دروس مكاتب به فقه و تفسير و حديث، اقدام به كار خداپسندانه ديگرى كرد كه اگر پس از او هم دوام يافته بود هرگز مملكت ايران نيازمند خونريزيهاى مكرر نمى شد. آرى شاه غازى فرمان داد تا همه كتب محرمه الانتفاع را به آب بشويند و چهره لطيف كاغذ را از نقش كفر و زندقه پاك كنند، و البته كه چنين كردند.
از آن پس خدمات مرد در شيراز اوج مى گيرد. محتسب خدا به بازار مى آيد و مأموران منكرات در كوچه و برزن راه مى افتند. شيرازى كه به روايت ابن بطوطه در عهد شيخ ابواسحاق هزار و چهار صد و اندى سادات مستمرى بگير داشته است، اگر چه نويسندگان تواريخ اشارتى نكرده اند، امامى توان احتمال داد كه تعدادشان ده برابر مى شود. و باز هم به احتمالى ديگر بوده اند در گوشه و كنار شهر زاهدان و شريعتمدارانى كه به اعتماد معلومات ناقص خود در شيوه اجراى حدود و تعزيرات ايراد مى كرده اند، اما بار ديگر تأييدات غيبى به يارى مرد خدا مى رسد و هيأتى كه چندى پيش روانه مصر كرده است تا از اميرالمومنين، المعتضد بالله عباسى عهد و لوا بياورند، از راه مى رسد، به همراه نماينده خليفه و با فرمانى از مقام خلافت داير بر نيابت امير مبارزالدينى.
اكنون نايب امام و پيشوارى زمان يعنى خليفه رسول الله با يكى دو واسطه با خدا مربوط شده است، هر چه بر زبانش جارى شود الهام الهى است و هر دم و قدمى كه بزند و بردارد در راه خدا، و هر كس به هر نحوى بر خلاف منويات او نه تنها عمل كه تفوه كند به حكم مفتيان و علماى شريعت نه فقط خونش حلال و زنش مطلقه و مالش مباح است كه خون بستگان و اقربا و ايل و عشيره اى به شرح ايضا. صغير و كبير و مرد و زن فرقى ندارد.
جهاد در ركاب غازى مجاهدى بدين بزرگوارى مثل جهاد در ركاب رسول الله است كه مرد نايب جانشين پيغمبر است، و با نايب پيغمبر در افتادن در حكم مخالفت با رسول الله است، و مخالف رسول الله محارب با خدا.
از اين لحاظ نايب بر حق پيغمبر ناچار است بيش از پيش در امحا منافقان و مرتدان و ملاحده ساعى باشد و همين احساس تكليف باعث اشتباه بعضى مورخان شده است. نويسندگان ساده لوح تواريخ كه به قساوتها و خونريزيها اشارتى كرده اند نمى دانسته اند كه آدم كشيهاى او با كشتارهاى فاتحان و جهانخوارگان فرق دارد. نمى دانسته اند كه او تيغ از پى حق مى زده است و در كشتارها بنده حق و مجرى احكام الهى بوده است.
نمونه اش مجازات همين شيخ ابواسحاق فرارى شكست خورده است، كه به سعى خواهرزاده امير در اصفهان دستگير شده است و با صد سوار محافظ به شيرازش آورده اند.
مرد متدين كه مى داند شيرازيهاى عشرت پرست رفاه طلب در دوره شيخ روزگار خوشى داشته اند و در اين يكى دو ساله حكومت او بعلت اجراى مقررات شرعى غرولندشان بلند شده است، از بيم هجوم عوام چنين شهرت مى دهد كه مى خواهم او را در فلان قلعه زندانى كنم. البته دلش هم مى خواسته كه شخصاً از خون خصم ديرينه بگذرد، چون اصلا، اهل خونريزى و انتقام گيرى نيست؛ اما چه كند، شيخ بدبخت در ايام سلطنتش فرمان به قتل يكى از سادات داده بوده است و قصاص طبق قوانين شريعت بگذر ندارد. به همين دليل دنبال فرزندان سيد مى فرستد. پسر بزرگتر بدين بهانه ناموجه كه «شاه بوده است و مصلحت ملك اقتضاى سياست داشته» از خونخواهى مى گذرد، اما پسر كوچكتر، كه ظاهرا بچه باهوشى بوده و از خطوط چهره مبارك نايب اميرالمومنين نكته اى دريافته، دست به شمشير مى برد و گردن شيخ بيچاره را مى زند.
شاه غازى اسلام گستر اكنون نايب اميرالمومنين است و ديگر نمى تواند به كرمان و يزد و شيراز و اصفهان قناعت كند. وظيفه مجاهد فى سبيل الله جنگيدن با كفار و فجار و از آن بالاتر بدعت گذارانى است كه با بحثهاى كلامى و احيانا وسوسه هاى فلسفى مى خواهند شانه از زير بار خلافت خالى كنند، با اين تصور باطل و مفسده انگيز كه دوران خلافت عباسيان صد سال پيش با هجوم هلاكو به بغداد سپرى شده است. غافل از اين كه وجود نازنين مبارزالدين مجدد راس مائه است و تكليف شرعى اش تجديد بساط خلافت، و در درجه اول بايد به حساب ملحدان تبريزى برسد. و وظيفه شيرازيان عياش و كرمانيان تن پرور و اصفهانى هاى حسابگر اين است كه يا تيغ و تبر بردارند و در سپاه مبارزى و زير علم اسلام به جنگ تبريزيان روند يا هزينه مجاهدان را تامين كنند.
كوس رحيل كوبيده مى شود و لشكر اسلام به فرماندهى نايب اميرالمومنين و با حضور سرداران مردافكنى از قبيل شاه شجاع و شاه محمود فرزندان امير و سلطانشاه خواهرزاده اش رو به تبريز مى نهند، و پس از كر و فرى شهر به تصرف قواى امير مبارز در مى آيد، و شاه تبريز چاره اى نمى بيند جز فرار بطرف نخجوان. اما امير بزرگوار به تصرف شهر و فرار حريف قانع نيست، او نظرى به توسعه خاك و بسط قدرت ندارد، همه جد و جهدش ريختن خون مدعيان و مخالفان است كه با سرپيچى از احكام او از دايره شريعت قدم بيرون نهاده اند و داغ ابدى ارتداد بر پيشانى بخت خود دارند. ريختن خون مفسدان فى الارض و محاربان با خدا امر واجبى است كه به هيچ بهانه اى نمى توان در اجرايش تعلل ورزيد. و بحكم همين ضرورت اجراى احكام شريعت است كه به فرمان امير، دو پسر و خواهرزاده اش مأمور مى شوند شاه فرارى را تعقيب كنند و سر بريده او و همراهانش را به حضور آورند. جوانان چشم بر حكم و گوش بر فرمان در پى خصم فرارى مى تازند و تا نخجوان پيش مى روند، اما به گردش نمى رسند و قدم سست مى كنند، و به بهانه دشواريهاى كوه و كتل و خستگى راه با اطراق دو سه روزه اى در نخجوان، و غافل از اين كه زير علم مبارزى بسر مى برند و در سايه حكومت اسلامى، بساط ناى و نوشى راه مى اندازند و ساز و آوازى و احيانا رقص و تماشايى. پيداست كه رسيدن اين خبرها به گوش نايب خليفه رسول الله چه لهيب خشمى بر جانش مى افكند و درد دين و تعصب در اجراى احكام شريعت وادارش مى كند كه بمحض باز آمدن سه نوجوان در برابر چشمان حيرت زده سرداران و سپاهيان به باد تعنت و دشنامشان گيرد و وعده كند كه در نخستين لحظات ورود به اصفهان چشمان هوس باز و تماشا طلب و زيبا پسندشان را از چشمخانه بيرون كشد. گرچه مورخان اين خشم و خروش را محصول ناكاميابى سرداران در دستگيرى و قتل شاه فرارى تبريز نوشته اند، اما بحكم قراين مى توان دريافت كه غضب مبارزى ريشه در جاى ديگرى دارد. مرد مسلمان متعهدى كه براى ترويج شريعت و اجراى دقيق حدود و تعزيرات شرعى خواب و آرام را بر خود حرام كرده است چگونه مى تواند شرح بزم عشرت كسان و فرزندانش را بشنود و چشمانى را كه تماشاگر اندام ظريف و حركات دلفريبانه رقاصان بوده اند به حال خود بگذارد كه بار ديگر مرتكب معصيت شوند.
ظاهرا همين تهديد و آشنايى محكومان به خوش قوليهاى پدر در چونين مواردى، باعث مى شود كه بمحض رسيدن به اصفهان توطئه اى ترتيب دهند و امير دين پناه را در حال قرائت قرآ ن دستگير كنند و چشمان نازنينش را ميل كشند و به دوران سلطنتش پايان دهند و هفت سال تمام از زندانى به زندانى ببرندش تا سرانجام داعى حق را لبيك اجابت گويد و جهانى را از درك حكومت عادلانه به شريعت آراسته خويش محروم گذارد.
خوب، احساس شما نسبت به مردى بدين نازنينى و صاف اعتقادى، و جهادش در راه حق چيست؟ هر مسلمان مكتبى متعهدى با زمزمه يا ليتنا كُنا معه، تاسفش اين است كه چرا روزگار بركت خيز حكومت مقدس او را در نيافته است و با چشم خود شاهد دقت وسواس آميز مرد در اجراى احكام الهى نبوده است تا ببيند چگونه لبهايى را كه بجاى گريه و انابه به خنده گشوده مى شوند مى دوزند، و چشمانى را كه هوس تماشاى زيباييها دارند بيرون مى كشند، و تنهاى گناه آلودى را كه بى تجويز شرعى بهم رسيده اند سنگسار مى كند.
با اين مقدمات انتظار شما در دوران حكومت اسلامى اميرمبارزالدين از شخصى چون خواجه شمس الدين محمد كه حافظ قرآن است و دلبسته دين مبين چه مى تواند باشد؟ جز اين كه روز و شب در مديحش داد سخن دهد و در مساجد و تكايا از جلالت و فقر و حقانيت راه او دم زند و مخالفان و معاندانش را از جمله مفسدان فى الارض و محاريان با خدايى توصيف كند كه بايد بمحض رويت و احراز هويت شكمشان را سفره سگان كرد و لاشه مردارشان را در مدفوع خران سوخت.
و حال آن كه جناب خواجه دقيقا بخلاف اين رفتار كرده است، و در طول پنج سال حكومت اسلامى امير مبارزالدين نه همين به آستانش نرفته و قصيده و مديحه اى نياز درگاهش نكرده، كه به هر بهانه اى با كناياتى روشنتر از تصريح به جنگ او رفته است و به جنگ مشايخ عظام و علماى كرامى كه در اجراى احكام اسلامى مددكار او بوده اند، و انگيزه اش هم اين كه: آتش زرق و ريا خرمن دين خواهد سوخت.
ايراد بنده و هر مسلمان مكتبى متعهدى به همين شيوه ناپسنديده و رفتار خلاف شرع و اخلاق حافظ است. مرد محترم بجاى آن كه شمشير جهاد بردارد و در ركاب نايب اميرالمومنين به شوق شربت شهادت جانفشانى كند تا سعادت دنيا و آخرت نصيبش گردد، با طبع خداداد و كلام دلنشين چنان داغ باطله اى بر پيشانى اعمال مرد خدا زده است كه صد رحمت به فرعون و شداد و ضحاك ماردوش.
شاعرى بدين بى انصافى با آن اسلام التقاطى و احيانا انحرافيش، به نظر شما شايسته تجليل است يا به محاكمه كشاندن و به داورى نشاندن كه:
جناب خواجه شمس الدين، تو چگونه مسلمان وحافظ قرآنى هستى كه نمى خواهى زير بار حكومت اسلامى بروى، و با ديدن صحنه هاى مجازات فاسقان و عياشان و منحرفان و رفاه طلبان، كه جز با تازيانه زدن و سر بريدن و سنگسار كردن نمى توان به راهشان آورد، روى درهم مى كشى و باستناد اين كه همه كرامت و لطف است شرع يزدانى، برمى خروشى كه جفا نه شيوه دين پرورى بود، حاشا؟ مى گويى امير مبارز چه كند، او هم مثل شيخ ابو اسحاق پيه بيدردى بر تن مالد و به بهانه شريعت سهل و سمِح تشكيل مجالس عياشى و روزه خواريهاى ماه مبارك و استماع موسيقى را نديده بگيرد و با زمزمه والعافين عن الناس حدود و احكام الهى را به دست فراموشى بسپارد، تا فاسقان جرى تر شوند و با زمزمه «جز قلب تيره هيچ نشد حاصل و هنوز ـ باطل در اين خيال كه اكسير مى كنند» تلاشهاى خداپسندانه نايب اميرالمومنين را در اصلاح اخلاق جامعه منكر گردند؟
در كار مردى كه از حدود و تعزير نزديكترين كسانش در نمى گذرد، و با فرمان قتل عام سركشان و طاغيان و ياغيان مى خواهد تخم الحاد را از بسيط زمين برچيند، و شدت تعصبش در اجراى فورى احكام الهى بحدى است كه در حين تلاوت قرآن بمحض رسيدن محكومان، مصحف شريف بر هم مى نهد و به دست مبارك خويش گردن يكايك را مى زند و بلافاصله قرائت را از سر مى گيرد، چه رنگ و ريايى ديده اى كه با شايعه منافقانه ما از برون در شده مغرور صد فريب، در اعتقاد خلايق رخنه مى افكنى. و با زمزمه آه از اين جور و تطاول كه در اين دامگه است، اذهان ساده لوحان را متوجه روزگار گذشته مى كنى و ناز و تنعم دوران كفر آميز بو اسحاقى را به رخشان مى كشى؟
حكومت اسلامى اميرمبارزالدين محمد چه هيزم ترى به تو فروخته است كه با توصيه به بانگ چنگ مخور مى كه محتسب تيز است، داغ جاسوس بازى و اختناق بر پيشانى آن زده اى و با سفارش در آستين مرقع پياله پنهان كن، مرد را به خونريزى و سفاكى شهره آفاق كرده اى؛ و شاه غازى خم شكنى با اين مايه اخلاص را به ريا كارى متهم داشته اى كه: مست است و در حق او كس اين گمان ندارد؟ و با آن لحن گزنده به جان نازنينش افتاده اى كه: خدا را محتسب ما را به فرياد دف و نى بخش.
اگر در نامه اعمال لبريز از حسنات امير مبارز، گناهى وجود داشته باشد همين است كه بمحض تصرف شيراز جناب اجل عالى را در رديف هزاران مفسد فى الارض گردن نزد و در طول حكومت پنج ساله با ناديده گرفتن خيره سريهات به گوشمال اقتصادى مختصرى قناعت كرد، تا مگر فشار بيكارى و بى نانى به تنگت آرد و به دايره عاقلان و مصلحت انديشانت كشاند؛ غافل از اين واقعيت كه تنى نازنده از زندان چه ترسد، و آدميزاده اى كه عمرى در فقر و قناعت زيسته است به دنياى رنگين خيال پناه مى برد و با ديدن قدح لاله از شراب موهوم سرمست مى شود و عربده اش رساتر مى گردد كه: چشم بد دور كه بى مطرب و مى مدهوشيم. آرى گناه مبارز همين بود و بس كه تو را زنده گذاشت تا با طبع روان و طبيعت لجبازت چنان لكه جنايت و آدم كشى و رياكارى و تزويرى بر چهره نورانى مرد خدا نهى كه پس از گذشت قرنها، امروز بنده ناتوان براى غبار زدايى از آن جمال ملكوتى به دردسر افتم و احيانا ترك سر.
در شيراز قرن هشتم كه خبرى از بدآموزيهاى استكبار جهانى و ترهات ابله فريبى بنام اعلاميه حقوق بشر نبود تا بگويم شستشوى مغزى شده اى و با مفاهيم باطلى از قبيل آزادى و حق حيات آدميزادگان و ممنوعيت تفتيش عقايد و امثال آن خود گرفته اى كه با شعارهاى انحرافى مباش در پى آزار و هر چه خواهى باش، و با دوستان مروت با دشمنان مدارا، مى خواهى تيشه به ريشه ملك و ملت زنى.
اصلا جناب خواجه بفرما ببينم حرف حسابت چيست؟ مى گويى مردم امير مبارز و حكومت بى گذشت متظاهر به شريعتش را دوست نمى داشتند و به همين دليل بمحض اين كه پايش را از شيراز بيرون گذاشت دار و دسته كوچكى از هواداران ابواسحاق شهر را گرفتند و اگر همراهى شيرازيان نبود موفقيتشان محال بود؟ اولا خودت بهتر از من مى دانى كه اين شبه كودتا دوامى نكرد و فداييان امير مبارز به شهر برگشتند و به ياغيان چنان گوشمالى دادند كه هوس طغيان براى هميشه از دل شيرازى رفت. ثانيا بفرض اين كه مردم به تنگ آمده بودند گناه امير مبارز چيست؟ مى گويى احكام الهى را اجرا نكند كه خلايق مى رنجند؟ مگر احكام آسمانى با مشورت خاكيان وضع شده است كه با مخالفتشان ملغى گردد؟
مى گويى مردم بى دل و دماغ شيراز از لشكركشيها و جهانگشاييهاى امير مبارز چنان به خاك سياه فقيرى نشسته و داغدار عزيزان از كف رفته بودند كه صد هزاران گل شكفت و بانگ مرغى برنخاست؟ باز هم اولا مگر معجزات شمشير مبارك خالدبن وليد و امدادهاى غيبى را فراموش كرده اى؟ با حضور سيدى بدان جليلى القدرى امكان داشته است قطره خونى از دماغ سپاهيان اسلام فرو ريزد؟ هر چه كشته مى شده اند منافقان و مرتدان و ملحدان بوده اند. ثانيا گرفتم چند صد هزار نفرى هم كشته شده باشند، جان آدميزادگان در مقابل هدفى بدان تقدس و عظمت ارزشى دارد؟ وانگهى در ركاب مجاهدى مثل امير مبارز كشته شدن و مستقيما بى هيچ سوال و جوابى به بهشت رفتن بهتر است يا چند سالى با فقر و نكبت زيستن و مرتكب معاصى گشتن و سرانجام به درك اسفل واصل شدن؟
مى گويى با شيوه حكومت مبارزى بازار عوام بازى و رياكارى رونق گرفته است و از سياهكارى صومعه نشينان و به خلوت رفتن واعظان و اشك رياى زاهدان شكوه دارى؟ اولا خوب و بد در هر صنفى هست، ثانيا توقع دارى واعظ و شيخ بدان نازنينى بروند و گوشه خانه بنشينند تا ديگران بيايند و ته مانده بساط را چپاول كنند؟ ثالثا يك سر موى عوام الناس جن دارى كه غالبا هدف طعن و تمسخر جناب عالى اند مى ارزد به وجود همه خاصان راحت طلب پر توقعى كه سر پر فتنه شمشير طلبشان به دنيى و عقبى فرو نمى آيد.
نكند گرمى بازار حريفان و مقايسه زندگى پر رونق و تنعمشان با زندگى گنج در آستين و كيسه تهى خويش، كارت را به حسادت كشانده است؟ اگر واقعاً چنين است و آرزوى ناز و نعمت داشتى، چرا از راه عاقلانه وارد نشدى و بجاى مدح حاكم منصوب آن هم شاه غازى و خسرو گيتى ستانى چون امير مبارزالدين كه بقول خودت از شمشير خون مى چكد، و به اقرار خودش بيش از هفتصد هشتصد نفر را با دست مبارك به دركات جهنم فرستاده است، بخلاف مذهب مختار زمان به هر مناسبتى يادى از شاه شكست خورده فرارى بى پشت و پناه كردى، و دم از دولت مستعجل بواسحاقى زدى، و به ياد بزمگه انس و ادبش ناله سر دادى؟ هر چه امير مبارز از ذوق و هنر بى بهره باشد اين قدر مى فهمد كه ميان تو و همكارانى از قبيل خواجوى كرمانى و عماد فقيه و سلمان ساوجى و دهها شاعر ديگر تفاوت از زمين تا آسمان است. اگر واقعاً طالب صله ملوكانه و زندگى تجمل آميز بودى، چرا ارادتى ننمودى تا سعادتى ببرى؟

من و اين كارها؟ ۲
حضرت خواجه، تو را به همان قرآنى كه اندر سينه دارى بگو ببينم مردى بدين نازنينى و شريعت گسترى و اسلام پناهى چه هيزم ترى به تو فروخته است كه در طول پنج سال تسلطش بر شيراز نه فقط پا به دربارش نمى گذارى و چون ديگر شاعران شيرازى به مديحه گريش نمى پردازى، كه از چپ و راست نيشهاى گزنده نثارش مى كنى؟ انصافت كجا رفته است مرد عزيز؟ اميرى بدين نازنينى را كه جز اجراى احكام خدايى هدفى ندارد با كناياتى ابلغ من التصريح هجو كردن كار خدا پسندانه اى است؟ عقل مصلحت بين زمانه شناست چه شده است كه خودت را از بساط سلطنت كنار مى كشى و ميدان به حريفان مى دهى تا به آب توبه بشويند جامه ها از مى و با مدايح غرا به كسب صله هاى جانانه موفق شوند و جناب عالى ناله و زنجموره سردهى كه: گل به جوش آمد و از مى نزديمش آبى، و كاسه گدايى بردارى كه: وجه مى مى خواهم و مطرب كه مى گويد رسيد.
خواجه هستى باش، شاعر هستى باش، لسان الغيب هستى باش، اما بدان كه نه علم زندگى بلدى و نه حساب و كتاب سرت مى شود، بيهوده با سيلى صورت خود را سرخ مكن و شانه متكان كه رند عالم سوز را با مصلحت بينى چه كار. مصلحت بينى شرط عقل است. تا ديروز بساط شيخ ابواسحاق گسترده بود بسيار خوب، مگر نديدى ورق برگشت و روزگار عوض شد و با عوض شدن خان حاكم يكباره سليقه ها هم دگرگون گشت و در خمخانه ببستند و گيسوى چنگ بريدند و موسم ورع و روزگار پرهيز فرا رسيد؟ خوب در همچو حال و هوايى اين هم شد شعر كه اگر چه باده فرح بخش و باد گلبيز است؟ خدا پدر امير مبارز را بيامرزد كه دستور نداد زبان از ته حلقت بيرون كشند و سينه ات بشكافند و دل پر جراتت را در معرض تماشاى خلايق بگذارند.
مى خواهى بگويى من شاعرم و شاعر از زشتيها نفرت دارد و هيچ زشتى به قباحت زهد ريايى نيست. مى خواهى بگويى از تظاهرات خنك فرصت طلبان دلت بهم خورده است و نتوانسته اى الواط و قوادان شهر را در لباس نهى از منكر تماشا كنى و زنان بدكاره بدنام را در منصب عفت الزمانى؟ مى خواهى بگويى نمازى كه از ترس شلاق محتسب بخوانند به دو شاهى نمى ارزد و خدا زآن خرقه بيزار است صد بار كه صد بت باشدش در آستينى؟ حرفهايت را قبول ندارم. همين يك نفر تو شاعر بودى. مگر ديگران نبودند و اين صحنه ها را نمى ديدند، چه شد كه تو و عبيد زاكانى سپر بلا شديد و از وجود خودتان مايه گذاشتيد؟
مى خواهى بگويى: من علاوه بر شاعرى آزاده ام و مرد آزاده سر مى دهد و بخلاف هواى دلش سر نمى دهد، مرد آزاده گرسنگى مى كشد و سر تسليم در برابر سفاكان فرو نمى آورد، مرد آزاده به استقبال مرگ مى رود و تحمل زندگى ننگ آلود نمى كند. محض خدا بس كن، همين حرفها را زدى كه حتى سالها بعد از مرگت محمد گلندام نمى دانست براى جمع آورى اشعارت چه توجيهى علم كند و با زبان ايما و اشاره از «غدر ابناى روزگار» سخن گويد.
دوست عزيز،
معذرت مى خواهم كه به حكم «صنعت التفات» خطابم از جناب عالى متوجه حافظ شد و خشم و خروشهايم را بر فرقش ريختم. مرد شايسته اين ملامتها و بدتر از اينهاست. بنده هر چه صاحب گذشت و اهل اغماض باشم نمى توانم او را ببخشم و ضديتهايش را با امير نازنين شريعت مآبى چون مبارزالدين ناديده بگيرم. اگر به دستم مى افتاد براى كسب ثواب اخروى هم بوده باشد با چنگ و دندان قطعه قطعه اش مى كردم. آن وقت جناب عالى توقع داريد بيايم و در تجليلش مقاله بنويسم؟ من و اين كار، خدا نكند. به همين دليل با كمال شرمندگى از قبول دعوتتان معذورم، با اين كه مى دانم بخلاف عقيده نوشتن سهل است و آزردن دوست ديرينه اى چون جناب عالى از جهل، رنجشتان را بجان مى خرم و مرتكب معصيت مقاله نويسى در تجليل حافظ، با آن اسلام انحرافيش، نمى شوم كه نمى شوم.
تهران، هزار وسيصد و شصت و هفت

صفحه اول
خبرهاى ايران
اقتصادى
طنز
از آنچه گفته اند
خواندنى ها
مقاله ها
جدول
گزارش
گفتگو
بازتاب
خبرهاى جهان
خبرهاى ايران
خاطرات
از لابلاى متون
تحقيق
با نيمروز
خبرهاى كوتاه
حوادث
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   خبرهاى ايران   •   اقتصادى   •   طنز   •   از آنچه گفته اند   •   خواندنى ها   • 
•   مقاله ها   •   جدول   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   •   خبرهاى جهان   • 
•   خبرهاى ايران   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   تحقيق   •   با نيمروز   •   خبرهاى كوتاه   • 
•   حوادث   •   فال هفته   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •