|
برگرفته از كتاب «ته بساط»
على اكبر سعيدى سيرجانى: من و اين كارها!
فرمان داد تا همه كتب محرمه الانتفاع را به آب بشويند و چهره لطيف كاغذ را از نقش كفر و زندقه پاك كنند، و البته كه چنين كردند.
دوست عزيزم جناب دكتر متينى؛
تازه معنى يك «ها» و صد بلا را فهميدم. از روزى كه براى نوشتن چيزكى درباره حافظ بحكم ارادت به سركار بله اى گفتم تا امروز سه چهار ماهى گذشته است و من هنوز در نخستين خم زجرآور كوچه چكنم گرفتارم.
راستش را بخواهيد اين روزها در مملكت اسلامى مان جامعه بى طبقه توحيدى چنان رو به حافظ آورده اند كه گويى مى خواهند بجاى آيينه جام نقش حوادث را در آينه ديوان او تماشا كنند، و اكنون كه ازدو يار زيرك و از باده كهن دو منى، بحمدالله، نشانى در پهن دشت ايران زمين بچشم نمى خورد و حمله هواپيماها و انفجار موشكها امكان فراغتى و كتابى و گوشه چمنى باقى نگذاشته است، مى خواهند با ناله هاى در فضاى قرون پيچيده او غمهاى خود را به دست فراموشى بسپارند.
در چونين حال و هوايى كه تب حافظ خوانى و حافظ پرستى همه را به جان افتاده است، براى منى كه علاوه بر بزدلى ذاتى در مكتب زمانه درس احتياط آموخته ام بيان عقيده ممكن است به دردسر انجامد.
آخر بنده از اين مرد نام آور وطنمان يك جهان دلخورى دارم و دلم مى خواهد حال و مجالى فراهم آيد تا با او به شيوه درويشان ماجرا كنم و پته اش را روى آب اندازم.
از اين طرف دنيا قيافه درهم رفته جناب عالى را مى بينم با چروك بر گوشه لب نشسته و ابروان گره خورده و سوال از تنگناى سينه بر لب آمده كه: يعنى چه؟ چه اعتراضى و ايرادى بر حافظ مى توانى داشته باشى؟ پاسخ بنده اين خواهد بود كه: نه ده، نه صد، هزارها، و در راس همه حق كشيهاى برخاسته از انحراف عقيدتى اين شيرازى مغلطه كارى است كه خود را در آميختن لطايف حكمى با نكات قرآنى از حافظان زمانه ممتاز مى داند و شش قرن است كه مردم غافل از واقعيتها تاج لسان الغيبى بر فرقش نهاده اند.
ملاحظه بفرماييد. اين رند شيرازى با نفوذ جادويى سخنش چه به روزگار مسلمان مبارز متعهدى مثل اميرمبارزالدين مظفر آورده و چه داغ باطله اى بر نام نازنين مرد مومن زده است كه هنوز هر جا صحبت محتسب مى شود خلايق به ياد او مى افتند و دوران حكومت او را از سياهترين ادوار تاريخ ايران مى پندارند؛ و حال آن كه واقعيت درست بر خلاف اين است.
لطفا ششصد هفتصد سالى در تونل زمان به گذشته برگرديد و سرى به شيراز جنت طراز بزنيد و ببينيد جوان سى و چند ساله اى كه بر آن سرزمين سلطنت مى كند مرتكب چه جنايت هولناكى شده است كه افعال شمر و خولى و سنان در جوارش ناچيز است و قابل گذشت. بله، شيخ ابواسحاق ظاهرا مسلمان و مسلمان زاده را مى گويم كه پدرش به تبرك نام شيخ ابواسحاق كازرونى زاهد و عارف بزرگ زمانه، اين نام را بر او نهاده است. و مادرش طاش خاتون هر غروب دوشنبه در مدرسه و مسجدى كه در جوار مرقد مطهر شاه چراغ ساخته است بيش از دو هزار نفر روحانيون و سادات و علماى شيراز را به ضيافت چرب و شيرينى مى خواند، و خودش به روايت قاضى جهانگرد شريعتمدارى چون ابن بطوطه در تعظيم علماى شريعت تا آن حد رعايت ظاهر مى كند كه در محضر مولاناى اعظم به سبك مغولى دو لاله گوشش را در دست مى گيرد و زانوى ادب به زمين مى زند، اما با اينهمه ظاهرسازيهاى رياكارانه خصم دين است و مانع ترويج شريعت سيد المرسلين. چگونه؟ شرحش را در سفرنامه ابن بطوطه بخوانيد كه با چه آب و تابى از زيبايى شهر و شيك پوشى مردان و زنان شيراز و تميزى كوچه ها و فراوانى ارزاق و تنعم مردم سخن مى گويد. مى دانم زير لب غرشى ديگر آماده كرده ايد كه: آبادى ولايت و سيرى مردم و وفور نعمت چه ربطى به خداناشناسى پادشاهش دارد؟ اشتباهتان همين جاست. غافليد از اين واقعيت مجرب كه انسان ظلوم و جهول در تندرستى و امنيت و رفاه، خالق خود را فراموش مى كند و در طاعات و عبادات غفلت مى ورزد؛ و تا نكبتى رو نكند و بيم جان و غم نانى در برابر نايستد، اغلب فرزندان ناسپاس و بازيگوش آدم نه اشك زارى و ابهالى مى ريزند و نه در محفل دعاى كميل ناله حاجت سر مى دهند و نه ياد نذر و نذوراتى مى افتند. و به همين دليل مردم فرصت طلب و عشرت دوست شيراز كه موجبات انحرافشان از همه سو فراهم شده است، ترس از دركات دوزخ و آن مالك عذاب و عمود گران او را بر طاق نسيان نهاده اند و نه تنها مستحبات و نوافل را فراموش كرده اند و نمازهاى واجبى را به تنبلى در آخر وقت مى خوانند كه بعضى از متجاهران به فسق بساط ساز و آوازى راه مى اندازند و احيانا دمى به خمره مى زنند و بجاى ناله هاى الغوث الغوث به ترانه خوانى مشغولند و بجاى ترتيل قرآن به دكلاماسيون غزلهاى عاشقانه.
(مى دانم نگاهتان را روى كلمه «دكلاماسيون» خيره كرده ايد و مى خواهيد بگوييد: اين ديگر چه صيغه اى است. حق داريد و ملامتى بر شما نيست كه سالها از وطن اسلاميتان دور افتاده ايد و نمى دانيد در اين ده ساله چه تحولاتى در معيارهاى فصاحتى روى داده است و چه انقلاب ادبى مباركى از بركت انقلاب فرهنگى در راه است. مگر نه اين است كه معيار فصاحت كلمه اى استعمال بزرگان ادب است. و مگر نه اين است كه استاد شهريار شاعر ملى سابق و حسان جمهورى اسلامى به تصديق كسانى، كه در آيين سلامها و مراسم رسمى و جشن هنرهاى كذايى مستمع مدايح غرايشان بودند، سرحلقه اكابر گردنكشان نظم است و استاد شاعران زمانه. وقتى كه شاعرى به عظمت ايشان، كه به روايت كيهان فرهنگى بيش از سيصد ميليون نفر مريد دلباخته دارد، اين كلمه زيبا را بكار مى برد، چه جاى ايراد است بر امثال بنده وامانده. بارى، بشنويد از كلام البته دربار استاد شهريار كه خطاب به اعضاى كنگره شعر و ادب و جهاد دانشگاه كرمان فرموده اند:
درود ما به دانشگاه كرمان و جهاد او
كه از شعر و ادب داده چهار كنگره تشكيل
جهادى هاى دانشجوست از سر تا سر كشور
كه با اين كنگره خواهند از شعر و ادب تجليل
دگر اولاد آدم جنگشان تا رفع هر فتنه است
قصاص خون هابيل است كو بستاند از قابيل
و سرانجام با نيشى جانانه به مظالم طاغوت، و البته بى هيچ اشاره به كسانى كه در آن حكومت الحادى با مديحه سراييها به آب و دانه اى و سرپناه و آشيانه اى رسيده بودند، يادى از شيطان مى فرمايد كه:
به دورانهاى طاغوتى چها كردند با اسلام
كه شيطان بود سردمدار آن اوضاع هردمبيل
و با اشاره غير لازمى به پيرى و تواضع شاعرانه دلنشينى كه:
ندارم هرگز آن شور جوانى در سخن گفتن
فروكش كرده شعر من كه پيرى حسنى از تعليل
بدين سان پاى دكلاماسيون را به شعر فارسى كشانده اند كه:
خدا فرموده با ما رتل القرآن ترتيلا
تو هم گو شهريارا دكلاماسيون ها شود ترتيل
تعمد شد و سه بيتى اضافه بر شاهد نقل كردم تا هم مذاق جانى شيرين كنيد و هم با انبساط خاطرى كه حاصل خواهد شد سنگينى نامه مفصل بنده را تحمل.)
موجبات اين فساد اجتماعى از سالها پيش فراهم آمده است كه مغولان بت پرست عرق خور خاتون باز حرمت معابد را درهم شكسته اند و بازار علماى دين را از رونق انداخته اند. و بدنبال آن دار و دسته اى از صوفيان پديد آمده و با تلقيناتى بدآموزانه به آشفتن ذهن خلايق پرداخته اند كه: جهان سفره انعام خداوند است و مشيت الهى از آفرينش خوبيها و زيباييها و لذات، بهره ورى ابناى آدم است؛ و با اين زمينه چينيها مردم را به تلاش معاش انداخته اند و به هواى تنعم و رفاه دنيوى از صبر بر فقر و فضايل رياضت و ثواب آخرت بازداشته اند. آن هم در سرزمينى كه شيخ صاحب كشف و كرامات و محبوب خاص و عامش در ضمن توصيه «برگ عيشى به گور خويش فرست» دل بلهوس مردم را هوايى كرده است و به آنان درس زيباپرستى و نظر بازى داده و با فتواى «زمانى درس و بحث علم و تكرار، و زمانى شعر و شطرنج و حكايات، راه كسب كمال و دفع ملال پيش پايشان نهاده و تغيير ذائقه را لازمه وجود آدميزادگان دانسته است، و با استدلال اگر گويى نظر بازى حرام است، گناه اول ز حوا بود و آدم، بدين نتيجه رسيده است كه نظر بر نيكوان امرى است معهود.
خوب، با مقدماتى چنان، آن هم در ديارى چون شيراز كه از در و ديوارش هوس عشق و طرب مى بارد، اگر جوان ترگل ورگلى مثل شيخ ابواسحاق به سلطنت برسد و فى الجمله آبادى و رفاهى پديد آيد، حاصلش چه خواهد بود، جز رواج كفر و غفلت اسلام؟
از اينها بدتر توجه الحادآميز اين جوان بدمنصب خود گنده بين است به ايران باستان و اكاسره خذلهم اللهى كه با شركت و مجوسيت به دارالبوار رفته اند، آن هم در سرزمينى كه ستونهاى با وقاحت بر سر پا ايستاده تخت جمشيدش خار چشم مسلمانان متعهدى است كه دلبسته خيمه گاه عربند و از طاق و رواق عجم نفرت دارند. دليلش را از زيان ابن بطوطه بشنويد كه شخصاً حاضر و ناظر بوده است كه شاه بلهوس چگونه به فكر ساختن ايوانى نظير طاق كسرى مى افند و مردم عظمت پسند و منحرف عقيدت شيراز با چه شور و شوقى داوطلب برآوردن پيهاى عمارت مى شوند و با پوشيدن جامه هاى فاخر و تهيه كلنگهاى سيمين و زنبه هاى چرمين ابريشم پوش در محل كار، و به عبارت رساتر بيگارى، حاضر مى شوند و نه تنها روزها كه شبها نيز با افروختن شمعهاى كافورى به كندن زمين و چيدن خشت و آجر مى پردازند.
در اين حال و هواست كه خلايق گرم عيش و نوش مى شوند و مردان راه حق، كه درد دين در اعماق دلشان خانه كرده است، خون مى خورند و چشم اميد به افق آينده مى دوزند تا شهسوارى پديد آيد و بساط فسق و فجور را درهم ريزد و به فحواى حديث مبارك نبوى مجدد راس مايه گردد.
در محيط آشفته بعد از مرگ ابوسعيد، كه هر كس در گوشه اى از امپراطورى بهم ريخته چنگيزيان علم استقلالى برافراشته و بساط سلطنتى گسترده است، و مردم پيشوا پرست اين سرزمين عجايب پرور دربدر به دنبال كسى مى گردند كه خون پاك مغولى در عروقش جريان داشته باشد تا او را به شاهنشاهى ايران برگزينند و سرود چه فرمان يزدان چه فرمان شاه در پيشگاهش سردهند، بارى در همچو حال و هوايى، مرد محترمى كه از بزن بهادرهاى روزگار است و حكومت ميبُد را برعهده دارد به فكر بسط قدرت مى افتد و سپاهى فراهم مى آورد و به طرف يزد مى تازد و حاكمش را آواره مى كند و مركز حكمرانى خود را بدانجا منتقل.
تا اين جا كارها و فتوحات مرد به سائقه دنيا طلبى است و كسب قدرت. اما بعد از فتح يزد، داعيه رنگ ديگرى مى گيرد و مردى كه مقدر است در آينده اى نزديك موسس سلسله آل مظفر گردد، از اوليا و اوتاد روزگار مى شود و كار معنويت و روحانيتش به جايى مى رسد كه امروزه من و شما ناچاريم وقتمان را صرف نوشتن و خواندن شرح فتوحاتش كنيم، و حال آنكه دهها و صدهاحاكم و سلطانك ديگر در همان قرن هشتم و در همين سرزمين حوادث خيز ايران وجود داشته اند كه از نام و هستى هيچكدامشان به روى زمين يك نشان نمانده است.
بله، امير مبارزالدين محمد پادشاه يزد كه مرد ميخواره شاهد باره دنيا طلب عرقه مزاجى است، درست در مرز چهل سالگى بر اثر الهامى، كه چگونگييش از چشم كنجكاو اصحاب تاريخ هنوز پوشيده مانده است، به فكر آخرت مى افتد و از ملاهى و مناهى توبه مى كند و با چماق تكفير و تپز تعزير به جان هم ذوقان و هم مشربان قديمى مى افتد، و به بركت تعصبى كه در اجراى حدود شرعى نشان مى دهد انگشت حيرت بر لب ساكنان زهد آشناى دارالعباد يزد مى نشاند، و حال آنكه چونين تحولى، كه باصطلاح علما از مقوله قلب ماهيت است، نه حيرت آور است و نه قابل انكار، كه ديار ما سرزمين چرخشهاى صد و هشتاد درجه اى است و صحنه تماشايى يخرج الحى من الميت و يخرج الميت من الحى.
مگرنه اين است كه داروفروش قوى حال صاحب مالى، با يك نگاه درويش دوره گرد نيشابورى به ترك مال و منال و كار و كاسبى مى گويد و در يك لحظه همه دريچه هاى عالم عرفان به روى دلش گشوده مى گردد؟ مگر نه اين است كه روستايى بيسواد ساده لوحى با شكستن يخهاى حوض مسجد همدان و غسل ارتماسى جانانه اى، بجاى آنكه سينه پهلو كند و بميرد، در يك چشم بهم زدن به فحواى امسيتُ كُردتاً اصبحتُ عربيا، زبان شكسته بسته لريش تبديل به عربى فصيح مى شود و آوازه رباعيات عارفانه اش در گنبد افلاك مى پيچد؟ مگر نه اين است كه شاگرد خمير گير كچل بوگندويى با روشن كردن شمعى در حرم شاه چراغ، در يك لحظه نطقش باز مى شود و با اعلام: دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند، نه تنها معشوقه اى چون شاخ نبات خاك پايش را توتياى چشم نياز مى كند كه غزليات لوندش ترانه صبوحى قدسيان عرش اعلى مى گردد؟
خوب، در چونين سرزمين معجزخيزى چه عجب اگر مرد ميخواره يكه بزنى كه به قول نويسنده مواهب الهى، عمرى» نداى هات الراح «در مى داده، ناگهان» گوش به منادى حى على الفلاح كند «، و چهره نازنينى را كه» افروخته جام مدام بود «با سفنه سجده و عبوس زهد زينت بخشد، و بعد از چهل سال هم پيالگى خراباتيان و اوباش محله با يك توبه خطا شوى به محتسب خم شكنى مبدل گردد كه عيش رندان عزا كند و بزم طرب ماتمسرا، و از هر خانه اى كه نغمه سازى بر شود بنايش را چنان با خاك يكسان نمايد، كه به روايت مطلع السعدبن» كسى را ديگر يارا نباشد كه نام ملاهى و مناهى برد «، و با انقلابى فرهنگى دكان معلمان حكمت و طب و كيميا و رياضى و ادب را تخته كند، و با شعار پرمحتواى:
علم دين فقه است و تفسير و حديث
هر كه خواند غير از اين گردد خبيث
» مردم را به علوم شرعيه ترغيب «فرمايد و ريشه خبث را از جهان براندازد.
بارى، مرد ميبُدى با اين چرخش ناگهانى، شمشير اسلام پناهى به دست مى گيرد و به قصد ترويج شريعت غراى محمدى، و نه به فكر بسط ملكت و كسب قدرت، شروع به جهانگشايى مى كند، آن هم با شعار موثر شهادت طلبى كه باز هم به روايت مورخ دربارش» بر مرقد مطهر مولا على به دعا از خدا فيض شهادت خواسته است «، و همه آرزويش اين كه در جنگهاى بى وقفه اى كه با كفار و مرتدان و مفسدان مى كند همرديف شهداى راه دين صدر نشين درجات بهشت گردد.
بنابراين ديگر خونريزيها و جهانگشاييهاى مرد ميبدى از مقوله جاه طلبيهاى سفاكان تاريخ نيست، كه مقصد و مقصود مرد شهادت است و تشنگان شربت شهادت را چه تعلقى به امور جهان و ملك جهان، كه خاك بر سر دنيا و زندگانى دنيا.
مرد براى اعلاى كلمه حق و شستن لكه كفر از چهره زمين شمشير بدست گرفته است و پيروزى و شكست در نظرش يكسان، بكشد و يا كشته شود برنده واقعى است. دليل صدق ادعايش واقعه كرامت آميزى كه بلافاصله رخ مى دهد و زبان مدعيان و منكران را در كام مى خشكاند:
خلاصه ماجرا اين كه در شهر بم سيد جليل القدرى است به نام شمس الدين على، اين مرد بزرگوار مالك گنجينه اى است گرامى تر از همه غنايم عالم هستى، و آن تار مويى است از حضرت رسول. خانه سيد بمى از بركت اين موى مقدس چون بيت الحرام مطاف مومنان است و زايران، و مصب سيل نذورات و هدايا. اميرمبارزالدين با كبكبه سلطنت آهنگ بم مى كند و با جلال و جبروت شاهانه در آنجا فرود مى آيد و موى مبارك را از سيد طلب مى فرمايد. جواب معلوم است: نمى دهم كه نمى دهم. امير نازنين مى تواند با يك اشارت ابرو، نه تنها خانه سيد لجباز كه همه بم را با خاك يكسان كند و موى مبارك را بدست آرد. اما مرد خدا اهل خشم و خشونت نيست، الا با ملحدان و كافران و فاسقان. نه مى خواهد سيد آزارى كند و نه مى تواند دل از تار موى مبارك برگيرد. او بر اصرار مى افزايد و سيد بر انكار، كه ناگهان بامدادى غلغله در شهر مى افتد و طبل و نقاره به صدا در مى آيد و جارچيان مردم را به دارالسياده مى خوانند، و سيد در برابر چشمان حيرت زده، و احتمالا اشك آلود، خلايق در ايوان خانه ظاهر مى شود با جعبه محتوى موى مبارك و رو به امير مبارزالدين مى كند كه» حضرت به خوابم آمد و گفت موى محمد به محمد مظفر ده «. تجسم منظره و توصيف هاله تقدسى كه با اين روياى البته صادقانه گرد سر اميرميبدى مى چرخد از عهده من خارج است.
بعد از مراسم دعاى شهادت طلبى و توبه چهل سالگى، اين سومين قدمى است كه راه مرد نازنين را در عروج به مدارج تقدس و اعلاى لواى شريعت هموار مى كند و زنگار انكار از دل مردم مى زدايد، و او را تبديل به المويد من عندالله مى سازد.
اين هاله تقدسى كه بر گرد سيماى نورانيش در تشعشع است چنان حوزه مغناطيسى پر جاذبه اى ايجاد مى كند كه مرد و زن، پير و جوان كار و زندگى خود را رها كرده به سپاه جهادگر او مى پيوندند. على الخصوص كه علاوه بر موى مبارك، وجود دو ميراث گرانبهاى ديگر ضامن تأييدات غيبى است و فتوحات حتمى آينده. مورخان اشاره اى كرده اند به وجود مقدس مولاناى جليل القدرى كه شمشير خالدبن وليد سردار بزرگ سپاه رسول الله را در دست دارد و ركاب مبارك حضرت رسول را بر گردن آويخته است و قدم به قدم همراه سپاهيان شهادت طلب مبارزالدين است و بمحض گرم شدن معركه جنگ بر فراز تپه اى مى رود و شمشير مبارك را از غلاف مى كشد و در هوا مى چرخاند و با حركت آن، سرهاى جنگاوران سپاه مخالف مثل برگ خزانى بر زمين مى ريزد. و چه دليلى بر حقانيت راه و عظمت قدر اميراسلام پناه از اين بالاتر كه حتى در عهد حضرت رسول هم چنين معجزه اى سابقه ندارد.
مرد بعد از تصرف كرمان و توسعه قلمرو اسلام ناب و ساختن مسجد با شكوهى كه هنوز چشم و چراع ديار خاموشان و فراموشان است، و آوردن پيشنمازى از دارالعباد يزد و سپردن حل و عقد امور شرعى كرمانيان به دست او، با قدم البته موثر ديگرى نيات خير و خداپسندانه خود را بر عرصه تحقق مى نهد؛ و آن گشودن دارالسياده است در گوشه و كنار شهر كرمان و از آن مهمتر آوردن جماعتى سادات صحيح النسب، باز هم از يزد به كرمان از سيد تهى مانده.
ظاهرا انصراف خاطر مرد نازنين از مزخرفات و عناوين عاريتى دنيوى باعث مى گردد تا بجاى القاب پوچ و بى اثرى از قبيل سلطان و خاقان، با انتخاب عنوان» صاحب قران الملك و الدين، مبين مناهج الحق و اليقين «خلايق را متوجه مأموريت الهى و معنويت مقام خويش كند، تا بعداً با افزودن عناوين ديگرى چون» آيه الله بين بريته، المجتهد فى اعلا كلمه «و بالاخره» موعود الماه السابعه «، مردم بدانند كه مرد پا به ركاب آورده نه از مقوله شاهان و اميران معمولى زمانه است و نه هدف و غرضى جز اجتهاد در اعلا دين خدا دارد.
و براى آن كه از محمود غزنوى كم و كسرى نداشته باشد سفرى هم به غزاى بت پرستانى مى رود كه به اسم قبايل اوغانى و جرمايى بيخ گوشش در حوالى جيرفت اقامت دارند، و گرچه با دادن دخترى با او پيوند سببى يافته اند، اما چون از مغول زادگان بى سر و پايند و به روايتى» جالغ داشته اند كه شبيه بت است و تعظيم آن مى كرده اند «طبق فتاوى معتبر علماى اسلام كافر واجب القتل مهدور الدمند. بارى مرد خدا به جنگ كفار مى رود و علاوه بر كشتن كافران حربى، زن و بچه آنان را نيز طعمه شمشير جهادگر مى سازد، زيرا به بركت الهامات غيبى يقين دارد كه عاقبت گرگ زاده گرگ شود، و بچه بت پرست سرانجام رو به بت پرستى مى نهد و مهلت دادن و امان بخشيدن به چونين موجوداتى از گناهان نابخشودنى است. بارى از بركت اين جهاد فى سبيل الله و كشتار جانانه، هم به فيض ثواب اخروى مى رسد و هم با تشريف لقب» غازى «سرفراز دنيا مى گردد.
اكنون كه يزد و كرمان به قلمرو حكومت اسلامى درآمده است، تكليف دينى پادشاه غازى المويد من عندالله هجوم به شيراز است و راندن شاه فساد پرور عارى از درد دين وتعصب اسلاميتى، چون شيخ ابواسحاق. شيراز با همه زرق و برقش و با همه ناى و نوش مردم عشرت طلب و گريزان از جنگش، در مقابل سپاهيان اسلام مقاومت مى كند. شايد شيرازيان از حدت شمشير خونچكان و طبع بى گذشت امير در غزواتش با خبر شده اند، و شايد هم شنيده اند كه امير نامدار هنگام فتح بم چه سوگندهاى غلاظ و شدادى ياد كرده و به اخى شجاع الدين حاكم آن ولايت امان داده بود كه در صورت تسليم شهر خود و خانواده اش در امانند، و بعد از ورود به شهر همه را گردن زد و شايد هم از ماجراى خندق كندن دور يزد و به بيگارى افكندن پير و جوان خبرى به گوششان رسيده است. و اگر از اين خبرهاى راه دور بى نصيب مانده باشند قطعا از ماجراى فتح قلعه سربند فارس كه بيخ گوششان بوده است بيخبر نبوده اند كه بعد از گرفتن قلعه، مرد و زن و خرد و بزرگ اسيران را» به تيغ انتقام «گذرانده به نحوى كه رودى از خون راه افتاده است، و حتى براى اين كه از فيض ثواب محروم نماند، پسر خردسال حاكم قلعه را» كه در سن هفت سالگى بود... به دست خود مقتول گردانيده «است.
آرى، شيرازيان اين خبرها را شنيده بودند و مى دانستند كه امير غازى براى كندن ريشه الحاد و ارتداد چه سعى مشكورى دارد، و از طرفى به سييات اعمال خود آشنا بودند و فسق و فجورى كه در آن غوطه مى خوردند، به همين دلايل در مقابل او ايستادگى كردند؛ دروازه ها را بستند و برج و باروها را به نيروى دفاعى مجهز كردند وحصارى شدند.
امير غازى، كه فتح شيراز و تنبيه مرتدان و فاسدان را تكليف شرعى خود مى دانست، دور تا دور شهر را محاصره كرد و» در تضييق دواير محاصره اجتهاد نموده مداخل شهر را فرو بست «و اين وظيفه دينى را با چنان شور و شوقى دنبال گرفت كه حتى مرگ فرزند رشيد شمشيرزنش هم مانع كارش نشد و از انجام تكليف الهى بازش نداشت؛ و از اين بالاتر، وقتى كه خود او بر اثر طول محاصره بيمار شد و حالش رو به وخامت رفت سرداران سپاه را نزد خود خواند، با اين وصيت كه اگر من درگذشتم تابوت مرا برداريد و پيشاپيش سپاه حركت دهيد و شهر را بگشاييد. اما توفيقات لاريبى، و شايد هم نواى دلكش شيپور جنگ، و بوى مطبوع خون، حال به وخامت گراييده اش را بهبود بخشيد و بعد از هفت ماه محاصره موفق شد شهر را با كمك نگهبانان دروازه» موردستان «بگشايد و شيخ ابواسحاق فاسد را، كه در اوج محاصره دست از عيش و عشرت برنداشته بود، وادار به فرار كند و خود با موفقيت بر تخت سلطنت ملك سليمان نشيند و پس از تسويه حساب جانانه اى را كسان و بستگان ابواسحاق فرارى، و از جمله پسر خيره سر شيخ كه نتوانسته بود همراه پدر بگريزد، و در پاسخ امير فاتح كه «شنيده ام خط خوب مى نويسى» بقصد هنرنماى اين بيت را نوشته بود كه «سعادت ز بخشايش داور است ـ نه در چنگ و بازوى زورآور است» به تكليف دينى خود پرداخت، و «سادات و علما را معزز داشت و در امر به معروف و نهى از منكر به نوعى سعى نمود كه كسى را يارا نبود كه نام ملاهى و مناهى برد» و به مجازات كسانى پرداخت كه روزى و روزگارى دامن لب به مى آلوده بودند و پرده گوش به امواج غنا سپرده. و در ادامه خدمات فرهنگى و منحصر كردن دروس مكاتب به فقه و تفسير و حديث، اقدام به كار خداپسندانه ديگرى كرد كه اگر پس از او هم دوام يافته بود هرگز مملكت ايران نيازمند خونريزيهاى مكرر نمى شد. آرى شاه غازى فرمان داد تا همه كتب محرمه الانتفاع را به آب بشويند و چهره لطيف كاغذ را از نقش كفر و زندقه پاك كنند، و البته كه چنين كردند.
از آن پس خدمات مرد در شيراز اوج مى گيرد. محتسب خدا به بازار مى آيد و مأموران منكرات در كوچه و برزن راه مى افتند. شيرازى كه به روايت ابن بطوطه در عهد شيخ ابواسحاق هزار و چهار صد و اندى سادات مستمرى بگير داشته است، اگر چه نويسندگان تواريخ اشارتى نكرده اند، امامى توان احتمال داد كه تعدادشان ده برابر مى شود. و باز هم به احتمالى ديگر بوده اند در گوشه و كنار شهر زاهدان و شريعتمدارانى كه به اعتماد معلومات ناقص خود در شيوه اجراى حدود و تعزيرات ايراد مى كرده اند، اما بار ديگر تأييدات غيبى به يارى مرد خدا مى رسد و هيأتى كه چندى پيش روانه مصر كرده است تا از اميرالمومنين، المعتضد بالله عباسى عهد و لوا بياورند، از راه مى رسد، به همراه نماينده خليفه و با فرمانى از مقام خلافت داير بر نيابت امير مبارزالدينى.
اكنون نايب امام و پيشوارى زمان يعنى خليفه رسول الله با يكى دو واسطه با خدا مربوط شده است، هر چه بر زبانش جارى شود الهام الهى است و هر دم و قدمى كه بزند و بردارد در راه خدا، و هر كس به هر نحوى بر خلاف منويات او نه تنها عمل كه تفوه كند به حكم مفتيان و علماى شريعت نه فقط خونش حلال و زنش مطلقه و مالش مباح است كه خون بستگان و اقربا و ايل و عشيره اى به شرح ايضا. صغير و كبير و مرد و زن فرقى ندارد.
جهاد در ركاب غازى مجاهدى بدين بزرگوارى مثل جهاد در ركاب رسول الله است كه مرد نايب جانشين پيغمبر است، و با نايب پيغمبر در افتادن در حكم مخالفت با رسول الله است، و مخالف رسول الله محارب با خدا.
از اين لحاظ نايب بر حق پيغمبر ناچار است بيش از پيش در امحا منافقان و مرتدان و ملاحده ساعى باشد و همين احساس تكليف باعث اشتباه بعضى مورخان شده است. نويسندگان ساده لوح تواريخ كه به قساوتها و خونريزيها اشارتى كرده اند نمى دانسته اند كه آدم كشيهاى او با كشتارهاى فاتحان و جهانخوارگان فرق دارد. نمى دانسته اند كه او تيغ از پى حق مى زده است و در كشتارها بنده حق و مجرى احكام الهى بوده است.
نمونه اش مجازات همين شيخ ابواسحاق فرارى شكست خورده است، كه به سعى خواهرزاده امير در اصفهان دستگير شده است و با صد سوار محافظ به شيرازش آورده اند.
مرد متدين كه مى داند شيرازيهاى عشرت پرست رفاه طلب در دوره شيخ روزگار خوشى داشته اند و در اين يكى دو ساله حكومت او بعلت اجراى مقررات شرعى غرولندشان بلند شده است، از بيم هجوم عوام چنين شهرت مى دهد كه مى خواهم او را در فلان قلعه زندانى كنم. البته دلش هم مى خواسته كه شخصاً از خون خصم ديرينه بگذرد، چون اصلا، اهل خونريزى و انتقام گيرى نيست؛ اما چه كند، شيخ بدبخت در ايام سلطنتش فرمان به قتل يكى از سادات داده بوده است و قصاص طبق قوانين شريعت بگذر ندارد. به همين دليل دنبال فرزندان سيد مى فرستد. پسر بزرگتر بدين بهانه ناموجه كه «شاه بوده است و مصلحت ملك اقتضاى سياست داشته» از خونخواهى مى گذرد، اما پسر كوچكتر، كه ظاهرا بچه باهوشى بوده و از خطوط چهره مبارك نايب اميرالمومنين نكته اى دريافته، دست به شمشير مى برد و گردن شيخ بيچاره را مى زند.
شاه غازى اسلام گستر اكنون نايب اميرالمومنين است و ديگر نمى تواند به كرمان و يزد و شيراز و اصفهان قناعت كند. وظيفه مجاهد فى سبيل الله جنگيدن با كفار و فجار و از آن بالاتر بدعت گذارانى است كه با بحثهاى كلامى و احيانا وسوسه هاى فلسفى مى خواهند شانه از زير بار خلافت خالى كنند، با اين تصور باطل و مفسده انگيز كه دوران خلافت عباسيان صد سال پيش با هجوم هلاكو به بغداد سپرى شده است. غافل از اين كه وجود نازنين مبارزالدين مجدد راس مائه است و تكليف شرعى اش تجديد بساط خلافت، و در درجه اول بايد به حساب ملحدان تبريزى برسد. و وظيفه شيرازيان عياش و كرمانيان تن پرور و اصفهانى هاى حسابگر اين است كه يا تيغ و تبر بردارند و در سپاه مبارزى و زير علم اسلام به جنگ تبريزيان روند يا هزينه مجاهدان را تامين كنند.
كوس رحيل كوبيده مى شود و لشكر اسلام به فرماندهى نايب اميرالمومنين و با حضور سرداران مردافكنى از قبيل شاه شجاع و شاه محمود فرزندان امير و سلطانشاه خواهرزاده اش رو به تبريز مى نهند، و پس از كر و فرى شهر به تصرف قواى امير مبارز در مى آيد، و شاه تبريز چاره اى نمى بيند جز فرار بطرف نخجوان. اما امير بزرگوار به تصرف شهر و فرار حريف قانع نيست، او نظرى به توسعه خاك و بسط قدرت ندارد، همه جد و جهدش ريختن خون مدعيان و مخالفان است كه با سرپيچى از احكام او از دايره شريعت قدم بيرون نهاده اند و داغ ابدى ارتداد بر پيشانى بخت خود دارند. ريختن خون مفسدان فى الارض و محاربان با خدا امر واجبى است كه به هيچ بهانه اى نمى توان در اجرايش تعلل ورزيد. و بحكم همين ضرورت اجراى احكام شريعت است كه به فرمان امير، دو پسر و خواهرزاده اش مأمور مى شوند شاه فرارى را تعقيب كنند و سر بريده او و همراهانش را به حضور آورند. جوانان چشم بر حكم و گوش بر فرمان در پى خصم فرارى مى تازند و تا نخجوان پيش مى روند، اما به گردش نمى رسند و قدم سست مى كنند، و به بهانه دشواريهاى كوه و كتل و خستگى راه با اطراق دو سه روزه اى در نخجوان، و غافل از اين كه زير علم مبارزى بسر مى برند و در سايه حكومت اسلامى، بساط ناى و نوشى راه مى اندازند و ساز و آوازى و احيانا رقص و تماشايى. پيداست كه رسيدن اين خبرها به گوش نايب خليفه رسول الله چه لهيب خشمى بر جانش مى افكند و درد دين و تعصب در اجراى احكام شريعت وادارش مى كند كه بمحض باز آمدن سه نوجوان در برابر چشمان حيرت زده سرداران و سپاهيان به باد تعنت و دشنامشان گيرد و وعده كند كه در نخستين لحظات ورود به اصفهان چشمان هوس باز و تماشا طلب و زيبا پسندشان را از چشمخانه بيرون كشد. گرچه مورخان اين خشم و خروش را محصول ناكاميابى سرداران در دستگيرى و قتل شاه فرارى تبريز نوشته اند، اما بحكم قراين مى توان دريافت كه غضب مبارزى ريشه در جاى ديگرى دارد. مرد مسلمان متعهدى كه براى ترويج شريعت و اجراى دقيق حدود و تعزيرات شرعى خواب و آرام را بر خود حرام كرده است چگونه مى تواند شرح بزم عشرت كسان و فرزندانش را بشنود و چشمانى را كه تماشاگر اندام ظريف و حركات دلفريبانه رقاصان بوده اند به حال خود بگذارد كه بار ديگر مرتكب معصيت شوند.
ظاهرا همين تهديد و آشنايى محكومان به خوش قوليهاى پدر در چونين مواردى، باعث مى شود كه بمحض رسيدن به اصفهان توطئه اى ترتيب دهند و امير دين پناه را در حال قرائت قرآ ن دستگير كنند و چشمان نازنينش را ميل كشند و به دوران سلطنتش پايان دهند و هفت سال تمام از زندانى به زندانى ببرندش تا سرانجام داعى حق را لبيك اجابت گويد و جهانى را از درك حكومت عادلانه به شريعت آراسته خويش محروم گذارد.
خوب، احساس شما نسبت به مردى بدين نازنينى و صاف اعتقادى، و جهادش در راه حق چيست؟ هر مسلمان مكتبى متعهدى با زمزمه يا ليتنا كُنا معه، تاسفش اين است كه چرا روزگار بركت خيز حكومت مقدس او را در نيافته است و با چشم خود شاهد دقت وسواس آميز مرد در اجراى احكام الهى نبوده است تا ببيند چگونه لبهايى را كه بجاى گريه و انابه به خنده گشوده مى شوند مى دوزند، و چشمانى را كه هوس تماشاى زيباييها دارند بيرون مى كشند، و تنهاى گناه آلودى را كه بى تجويز شرعى بهم رسيده اند سنگسار مى كند.
با اين مقدمات انتظار شما در دوران حكومت اسلامى اميرمبارزالدين از شخصى چون خواجه شمس الدين محمد كه حافظ قرآن است و دلبسته دين مبين چه مى تواند باشد؟ جز اين كه روز و شب در مديحش داد سخن دهد و در مساجد و تكايا از جلالت و فقر و حقانيت راه او دم زند و مخالفان و معاندانش را از جمله مفسدان فى الارض و محاريان با خدايى توصيف كند كه بايد بمحض رويت و احراز هويت شكمشان را سفره سگان كرد و لاشه مردارشان را در مدفوع خران سوخت.
و حال آن كه جناب خواجه دقيقا بخلاف اين رفتار كرده است، و در طول پنج سال حكومت اسلامى امير مبارزالدين نه همين به آستانش نرفته و قصيده و مديحه اى نياز درگاهش نكرده، كه به هر بهانه اى با كناياتى روشنتر از تصريح به جنگ او رفته است و به جنگ مشايخ عظام و علماى كرامى كه در اجراى احكام اسلامى مددكار او بوده اند، و انگيزه اش هم اين كه: آتش زرق و ريا خرمن دين خواهد سوخت.
ايراد بنده و هر مسلمان مكتبى متعهدى به همين شيوه ناپسنديده و رفتار خلاف شرع و اخلاق حافظ است. مرد محترم بجاى آن كه شمشير جهاد بردارد و در ركاب نايب اميرالمومنين به شوق شربت شهادت جانفشانى كند تا سعادت دنيا و آخرت نصيبش گردد، با طبع خداداد و كلام دلنشين چنان داغ باطله اى بر پيشانى اعمال مرد خدا زده است كه صد رحمت به فرعون و شداد و ضحاك ماردوش.
شاعرى بدين بى انصافى با آن اسلام التقاطى و احيانا انحرافيش، به نظر شما شايسته تجليل است يا به محاكمه كشاندن و به داورى نشاندن كه:
جناب خواجه شمس الدين، تو چگونه مسلمان وحافظ قرآنى هستى كه نمى خواهى زير بار حكومت اسلامى بروى، و با ديدن صحنه هاى مجازات فاسقان و عياشان و منحرفان و رفاه طلبان، كه جز با تازيانه زدن و سر بريدن و سنگسار كردن نمى توان به راهشان آورد، روى درهم مى كشى و باستناد اين كه همه كرامت و لطف است شرع يزدانى، برمى خروشى كه جفا نه شيوه دين پرورى بود، حاشا؟ مى گويى امير مبارز چه كند، او هم مثل شيخ ابو اسحاق پيه بيدردى بر تن مالد و به بهانه شريعت سهل و سمِح تشكيل مجالس عياشى و روزه خواريهاى ماه مبارك و استماع موسيقى را نديده بگيرد و با زمزمه والعافين عن الناس حدود و احكام الهى را به دست فراموشى بسپارد، تا فاسقان جرى تر شوند و با زمزمه «جز قلب تيره هيچ نشد حاصل و هنوز ـ باطل در اين خيال كه اكسير مى كنند» تلاشهاى خداپسندانه نايب اميرالمومنين را در اصلاح اخلاق جامعه منكر گردند؟
در كار مردى كه از حدود و تعزير نزديكترين كسانش در نمى گذرد، و با فرمان قتل عام سركشان و طاغيان و ياغيان مى خواهد تخم الحاد را از بسيط زمين برچيند، و شدت تعصبش در اجراى فورى احكام الهى بحدى است كه در حين تلاوت قرآن بمحض رسيدن محكومان، مصحف شريف بر هم مى نهد و به دست مبارك خويش گردن يكايك را مى زند و بلافاصله قرائت را از سر مى گيرد، چه رنگ و ريايى ديده اى كه با شايعه منافقانه ما از برون در شده مغرور صد فريب، در اعتقاد خلايق رخنه مى افكنى. و با زمزمه آه از اين جور و تطاول كه در اين دامگه است، اذهان ساده لوحان را متوجه روزگار گذشته مى كنى و ناز و تنعم دوران كفر آميز بو اسحاقى را به رخشان مى كشى؟
حكومت اسلامى اميرمبارزالدين محمد چه هيزم ترى به تو فروخته است كه با توصيه به بانگ چنگ مخور مى كه محتسب تيز است، داغ جاسوس بازى و اختناق بر پيشانى آن زده اى و با سفارش در آستين مرقع پياله پنهان كن، مرد را به خونريزى و سفاكى شهره آفاق كرده اى؛ و شاه غازى خم شكنى با اين مايه اخلاص را به ريا كارى متهم داشته اى كه: مست است و در حق او كس اين گمان ندارد؟ و با آن لحن گزنده به جان نازنينش افتاده اى كه: خدا را محتسب ما را به فرياد دف و نى بخش.
اگر در نامه اعمال لبريز از حسنات امير مبارز، گناهى وجود داشته باشد همين است كه بمحض تصرف شيراز جناب اجل عالى را در رديف هزاران مفسد فى الارض گردن نزد و در طول حكومت پنج ساله با ناديده گرفتن خيره سريهات به گوشمال اقتصادى مختصرى قناعت كرد، تا مگر فشار بيكارى و بى نانى به تنگت آرد و به دايره عاقلان و مصلحت انديشانت كشاند؛ غافل از اين واقعيت كه تنى نازنده از زندان چه ترسد، و آدميزاده اى كه عمرى در فقر و قناعت زيسته است به دنياى رنگين خيال پناه مى برد و با ديدن قدح لاله از شراب موهوم سرمست مى شود و عربده اش رساتر مى گردد كه: چشم بد دور كه بى مطرب و مى مدهوشيم. آرى گناه مبارز همين بود و بس كه تو را زنده گذاشت تا با طبع روان و طبيعت لجبازت چنان لكه جنايت و آدم كشى و رياكارى و تزويرى بر چهره نورانى مرد خدا نهى كه پس از گذشت قرنها، امروز بنده ناتوان براى غبار زدايى از آن جمال ملكوتى به دردسر افتم و احيانا ترك سر.
در شيراز قرن هشتم كه خبرى از بدآموزيهاى استكبار جهانى و ترهات ابله فريبى بنام اعلاميه حقوق بشر نبود تا بگويم شستشوى مغزى شده اى و با مفاهيم باطلى از قبيل آزادى و حق حيات آدميزادگان و ممنوعيت تفتيش عقايد و امثال آن خود گرفته اى كه با شعارهاى انحرافى مباش در پى آزار و هر چه خواهى باش، و با دوستان مروت با دشمنان مدارا، مى خواهى تيشه به ريشه ملك و ملت زنى.
اصلا جناب خواجه بفرما ببينم حرف حسابت چيست؟ مى گويى مردم امير مبارز و حكومت بى گذشت متظاهر به شريعتش را دوست نمى داشتند و به همين دليل بمحض اين كه پايش را از شيراز بيرون گذاشت دار و دسته كوچكى از هواداران ابواسحاق شهر را گرفتند و اگر همراهى شيرازيان نبود موفقيتشان محال بود؟ اولا خودت بهتر از من مى دانى كه اين شبه كودتا دوامى نكرد و فداييان امير مبارز به شهر برگشتند و به ياغيان چنان گوشمالى دادند كه هوس طغيان براى هميشه از دل شيرازى رفت. ثانيا بفرض اين كه مردم به تنگ آمده بودند گناه امير مبارز چيست؟ مى گويى احكام الهى را اجرا نكند كه خلايق مى رنجند؟ مگر احكام آسمانى با مشورت خاكيان وضع شده است كه با مخالفتشان ملغى گردد؟
مى گويى مردم بى دل و دماغ شيراز از لشكركشيها و جهانگشاييهاى امير مبارز چنان به خاك سياه فقيرى نشسته و داغدار عزيزان از كف رفته بودند كه صد هزاران گل شكفت و بانگ مرغى برنخاست؟ باز هم اولا مگر معجزات شمشير مبارك خالدبن وليد و امدادهاى غيبى را فراموش كرده اى؟ با حضور سيدى بدان جليلى القدرى امكان داشته است قطره خونى از دماغ سپاهيان اسلام فرو ريزد؟ هر چه كشته مى شده اند منافقان و مرتدان و ملحدان بوده اند. ثانيا گرفتم چند صد هزار نفرى هم كشته شده باشند، جان آدميزادگان در مقابل هدفى بدان تقدس و عظمت ارزشى دارد؟ وانگهى در ركاب مجاهدى مثل امير مبارز كشته شدن و مستقيما بى هيچ سوال و جوابى به بهشت رفتن بهتر است يا چند سالى با فقر و نكبت زيستن و مرتكب معاصى گشتن و سرانجام به درك اسفل واصل شدن؟
مى گويى با شيوه حكومت مبارزى بازار عوام بازى و رياكارى رونق گرفته است و از سياهكارى صومعه نشينان و به خلوت رفتن واعظان و اشك رياى زاهدان شكوه دارى؟ اولا خوب و بد در هر صنفى هست، ثانيا توقع دارى واعظ و شيخ بدان نازنينى بروند و گوشه خانه بنشينند تا ديگران بيايند و ته مانده بساط را چپاول كنند؟ ثالثا يك سر موى عوام الناس جن دارى كه غالبا هدف طعن و تمسخر جناب عالى اند مى ارزد به وجود همه خاصان راحت طلب پر توقعى كه سر پر فتنه شمشير طلبشان به دنيى و عقبى فرو نمى آيد.
نكند گرمى بازار حريفان و مقايسه زندگى پر رونق و تنعمشان با زندگى گنج در آستين و كيسه تهى خويش، كارت را به حسادت كشانده است؟ اگر واقعاً چنين است و آرزوى ناز و نعمت داشتى، چرا از راه عاقلانه وارد نشدى و بجاى مدح حاكم منصوب آن هم شاه غازى و خسرو گيتى ستانى چون امير مبارزالدين كه بقول خودت از شمشير خون مى چكد، و به اقرار خودش بيش از هفتصد هشتصد نفر را با دست مبارك به دركات جهنم فرستاده است، بخلاف مذهب مختار زمان به هر مناسبتى يادى از شاه شكست خورده فرارى بى پشت و پناه كردى، و دم از دولت مستعجل بواسحاقى زدى، و به ياد بزمگه انس و ادبش ناله سر دادى؟ هر چه امير مبارز از ذوق و هنر بى بهره باشد اين قدر مى فهمد كه ميان تو و همكارانى از قبيل خواجوى كرمانى و عماد فقيه و سلمان ساوجى و دهها شاعر ديگر تفاوت از زمين تا آسمان است. اگر واقعاً طالب صله ملوكانه و زندگى تجمل آميز بودى، چرا ارادتى ننمودى تا سعادتى ببرى؟
|