|
فتاح غلامى
به بهانه سالروز اعدام
من پسر خوبى براى آمريكايى ها هستم!- قطب زاده
سايت بازتاب در اين هفته به بهانه سالروز اعدام صادق قطب زاده اولين مديرعامل صدا و سيماى جمهورى اسلامى و سومين وزيرخارجه دولت موقت كه به اتهام توطئه كودتا عليه رژيم بازداشت و اعدام شد زندگينامه گونه اى از او به چاپ رسانده كه حاوى نكات قابل توجهى درباره اين چهره مرموز سياسى انقلاب از زمان دانش آموزى تا پايان عمر او است، از آنجا كه آگاهى از چند و چون زندگى اين چهره مرموز مورد علاقه بسيارى از مردم ايران و به ويژه ما ايرانيان در غربت است. نيمروز به نقل اين گزارش گونه اقدا مى كند. اين گزارش را فتاح غلامى در سايت بازتاب منعكس كرده است:
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
فتاح غلامى
به بهانه سالروز اعدام
من پسر خوبى براى آمريكايى ها هستم!- قطب زاده
سايت بازتاب در اين هفته به بهانه سالروز اعدام صادق قطب زاده اولين مديرعامل صدا و سيماى جمهورى اسلامى و سومين وزيرخارجه دولت موقت كه به اتهام توطئه كودتا عليه رژيم بازداشت و اعدام شد زندگينامه گونه اى از او به چاپ رسانده كه حاوى نكات قابل توجهى درباره اين چهره مرموز سياسى انقلاب از زمان دانش آموزى تا پايان عمر او است، از آنجا كه آگاهى از چند و چون زندگى اين چهره مرموز مورد علاقه بسيارى از مردم ايران و به ويژه ما ايرانيان در غربت است. نيمروز به نقل اين گزارش گونه اقدا مى كند. اين گزارش را فتاح غلامى در سايت بازتاب منعكس كرده است:
انقلاب اسلامى ايران يكى از پديده هاى مهم تاريخ معاصر است. مجموعه اتفاقاتى كه در طول سال هاى مبارزه و دوران استفرار نظام جمهورى اسلامى رخ داده، هر يك موضوعى قابل توجه است كه پرداختن به هر يك از آنان، مجالى جداگانه مى طلبد.
يكى از موضوعات جالب و در عين حال عبرت آموز، بررسى احوال شخصيت هاى دخيل در انقلاب است.
عناصر متعددى با گرايش هاى فكرى مختلف، به نهضت مردمى ايران پيوستند و بسيارى از آنان، پس از پيروزى انقلاب با توجه به تلاش هاى سياسى خود در گذشته، مدعياتى داشتند و حق و سهمى از انقلاب قائل بودند.
برخى از اين چهره ها، پس از برقرارى رژيم جمهورى اسلامى در مناصب كليدى نيز نقش آفرينى هائى داشتند و در نهايت در تغيير راه و روش و انتخاب مسيرى متفاوت خود را در مقابل رژيم قرار دادند. صادق قطب زاده اصفهانى از جمله اين افراد است كه اظهارات ضد و نقيضى در مورد او وجود دارد. بررسى منابع و اسناد نشان مى دهد كه او زندگى پرفراز و نشيبى داشته است.
وى در بهمن سال ۱۳۱۵ در تهران به دنيا آمد. از دوران نوجوانى زمانى كه در مدرسه دارالفنون مشغول تحصيل بود وارد فعاليت هاى سياسى شد. در اين زمان، او هفده سال داشت و اندكى از كودتاى ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ گذشته بود كه به جبهه ملى پيوست.
تلاش هاى سياسى قطب زاده در انجمن اسلامى دانشجويان كه يكى از فعال ترين گروه هاى سياسى آن زمان بود براى او دردسرساز شد و دو بار دستگيرى و زندانى شدن را برايش به دنبال داشت.
در سال ،۱۳۳۷ قطب زاده در سن ۲۲ سالگى براى ادامه تحصيل به آمريكا رفت و از همان آغاز كار با دانشجويان به فعاليت سياسى پرداخت.
وى در شهريور ،۱۳۳۹ هم زمان با تجديد فعاليت جبهه ملى دوم به همراه هفده نفر از دانشجويان ايرانى طرفدار اين تشكل در برابر ساختمان سازمان ملل در نيويورك تظاهراتى عليه شاه ترتيب داد. همچنين او در دى ماه همان سال، در مراسم جشنى كه از سوى اردشير زاهدى، سفير وقت ايران در آمريكا و والاحضرت شهناز پهلوى، در هتل «استتلر» واشنگتن برگزار شده بود، سخنرانى تندى عليه نظام شاهنشاهى كرد كه موجب زد و خورد شديدى بين هواداران پادشاه و قطب زاده و دوستانش و سرانجام دستگيرى آنها شد. قطب زاده در اين درگيرى، به زاهدى حمله كرد. اين مسئله براى عوامل رژيم گران تمام شد به همين خاطر با توجه به توصيه هائى كه صورت گرفت، حكم اخراج قطب زاده با گرفتن پاسپورت او در سال ۱۳۴۱ صادر شد. به دنبال اخراج وى از آمريكا، قطب زاده پى در پى به كشورهاى آسيايى و خاورميانه و آفريقا مسافرت مى كرد.
وى در سال ،۱۳۴۶ بار ديگر به آمريكا بازگشت اما باز هم از آمريكا اخراج شد و به ناچار به كانادا رفت. در سال ۱۳۴۹ دوباره به اروپا و خاورميانه بازگشت. از اين تاريخ به بعد، همه فعاليت هاى او منحصر به انجمن اسلامى دانشجويان در اروپا و نهضت مقاومت ملى فلسطين شد.
تلاش هاى سياسى قطب زاده از ديد مأموران ساواك پنهان نماند و گزارش هاى متعدد از او براى سازمان اطلاعات و امنيت كشور ارسال مى شد. در يكى از اين گزارش ها از او به عنوان رهبر مذهبى دانشجويان اسلامى در پاريس ياد شد (آرشيو مركز اسناد انقلاب اسلامى، شماره بازيابى ،۱۰۵۳ ص۱۰۳) .
او هم زمان با اين اوضاع توانست نهضت آزادى ايران را در خارج از كشور در اروپا و آمريكا سازماندهى كند.
قطب زاده، مؤسس نهضت آزادى در واشنگتن بود (مصاحبه با ابراهيم يزدى تحت عنوان خداپرست سوسياليست، روزنامه همشهرى ۲۲/۱/۸۲)
ساواك همواره به دنبال او بود و حتى يك بار در سال ،۱۳۵۳ برادر او را در ايران دستگير كردند و به مدت شش ماه در زندان گروگان نگه داشتند تا او خود را به ساواك معرفى كند اما اين كار بى نتيجه بود.
در سال ۱۹۶۹ ساواك، شخصى به نام «بوليك خان» را مأمور مى كند كه دست به ترور قطب زاده بزند كه اين نقشه در فرانسه فاش شد (آرشيو مركز اسناد انقلاب اسامى كد ۱۴۸۳۲).
وى براى اينكه از دست مأموران امنيتى در امان بماند، از نام مستعار استفاده مى كرد. بنا بر منابع ساواك او برخى مواقع خود را «صادق قدس باده اصفهانى» (همان آرشيو، شماره بازيابى ۶۸۸) و در موقعى ديگر خود را فانى معرفى مى كرد (همان، شماره بازيابى ،۲۴۵ ص ۱۷۶) .
او در سفرهاى اروپايى خود با محافل حزبى فراوانى در ارتباط بود. گزارش ها حاكى از اين است كه قطب زاده با سران احزاب كمونيست فرانسه و ايتاليا و همچنين با سرويس مخفى ليبى نيز همكارى نزديك برقرار كرد (همان، شماره بازيابى ،۸۵۲ ص۱۱).
وى پس از شورش ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ و تبعيد خمينى به تركيه، فعاليت زيادى كرد تا خمينى را از تركيه به عراق انتقال دهند. در سال ۱۳۴۳به همراه چند تن از دوستانش به خاورميانه عربى رفت و در آنجا مقدمات مبارزه مسلحانه عليه رژيم ايران را فراهم آورد. البته او در اين زمينه همكارى خوبى با امام موسى صدر نيز داشت اما در عين حال اختلافاتى را با برخى از انقلابيون از جمله «جلال الدين فارسى» پيدا كرد.
قطب زاده، مسافرت هائى به نجف نيز داشت و با مبارزان مقيم عراق جلسات متعددى را برگزار كرد. در خصوص نحوه تعامل قطب زاده با انقلابيون، گزارش هاى متعددى در دست است. برخى از عناصر و چهره هاى مبارز در خاطرات خود، با ابراز ترديد در مورد صداقت قطب زاده در دوران مبارزه، مطالبى را مطرح كردند.
مهم ترين نكته اى كه نشان از بدبينى عناصر انقلابى نسبت به خلوص قطب زاده در دوران مبارزه دارد، نوع تعامل سيدمصطفى خمينى با اوست.
سيدحميد روحانى در اين زمينه در كتاب خود مى نويسد:
«يكى از آگاهان در مخالفت مصطفى خمينى با قطب زاده نوشته است:
بارها به من و ديگر برادران روحانى توصيه مى كرد كه از هرگونه همكارى و حتى ديدار با قطب زاده بپرهيزيم و خود نيز از آن شب كه قطب زاده در منزلش بود، تا روزى كه مُرد، ديگر حاضر نشد كه با او روبرو شود و تلاش هاى همه جانبه قطب زاده براى فقط يك ساعت ديدار و گفتگو با مصطفى خمينى، با شكست روبرو گرديد» (نهضت امام خمينى، مركز اسناد انقلاب اسلامى، جلد دوم، ص ۴۳۳).
على اكبر محتشمى پور نيز در اين زمينه مطالبى دارد. وى در مصاحبه با روزنامه «شرق» ضمن بيان خاطرات خود از دوران مبارزه و نقش مصطفى خمينى در اين زمينه اشاره به اين موضوع كرده و گفته است:
«اين آقاى قطب زاده، سالى چند بار به نجف مى آمد. يك بار ديديم كه مرحوم حاج آقا مصطفى ديگر قطب زاده را به خانه خود راه نمى دهد. در حالى كه قطب زاده هميشه مى رفت خانه حاج آقا مصطفى. از حاج آقا مصطفى سئوال شد كه دليل اين كار چيست؟ پاسخ داد: دو مسئله وجود دارد؛ اولاً بحث اين است كه كسانى كه دم از عدالت و مبارزه با رژيم مى زنند، از كجا اين همه پول مى آورند كه با هواپيما دور دنيا مى گردند و بعد هم كه مى آيند، مى روند در مدرن ترين هتل بغداد ساكن مى شوند. اين افراد از كجا مى توانند حامى حقوق مردم باشند؟ پدرم، اينجا با كم ترين هزينه در خانه اى محقر زندگى مى كند. مسافرتش با كمترين هزينه همراه است. براى خريد كولر و يا اضافه شدن يك لامپ حرف دارد. حالا اينها از كجا پول مى آورند كه چنين زندگى مى كنند؟ چنين فردى حتى صلاحيت ملاقات با آقا را هم ندارد. غير از اين هم حاج آقا مصطفى مسائل ديگرى را هم گفت كه چون قطب زاده از دنيا رفته، نمى خواهم مطرح كنم. خودم هم شخصاً مسئله اى را ديدم. در پاريس (نوفل لوشاتو) كه ما بوديم، امام مى خواست، نماز مغرب و عشاء را بخواند. همين كه اذان گفته شد، يك دفعه ديديم كه صداى قهقهه يك زن و مرد از طرف باغچه مى آيد. بلافاصله از پله ها آمدم پايين. ديدم كه آقاى قطب زاده با يك خانم بى حجابى زير درخت ايستاده و با هم مشغول گفتن و خنديدن هستند. گفتم:» آقاى قطب زاده! امام دارند نماز مى خوانند «. فردايش هم رفتم خدمت امام و اين موضوع را مطرح كردم. علاوه بر اين آقاى قطب زاده و همين طور بنى صدر و دكتر يزدى مى رفتند و به عنوان سخنگوى امام صحبت مى كردند. من رفتم خدمت امام و گفتم:» آقا! دو تا موضوع وجود دارد. شما در حال حاضر به عنوان رهبر انقلاب اسلامى ايران مطرح هستيد و اينجا هم به عنوان پايگاه انقلاب شناخته مى شود. آيا شما اجازه مى دهيد كه در منزل شما افراد بدون حجاب رفت وآمد كنند؟ و بعد هم بنده ديشب چنين منظره اى را مشاهده كردم. امام گفتند: «نه. اينجا خانه من و منسوب به اسلام است و برخلاف اسلام، نبايد مظاهرى وجود داشته باشد. آمد و شدها هم بايد با حجاب اسلامى باشد» . نكته بعد هم گفتم كه خيلى ها از طرف شما صحبت مى كنند. اگر شما سخنگو داريد، يك نفر را مشخص كنيد تا مواضع شما را اعلام كند.
امام گفتند: «من سخنگو ندارم. هر چه خواستم خودم مى گويم» . گفتم كه اجازه مى دهيد اينها را اعلام كنيم. گفتند كه قطعاً. بعد از آن با تابلويى به سه زبان فارسى، انگليسى و فرانسه در سر منزل ايشان نصب كرديم كه «امام سخنگو ندارد و مواضع ايشان توسط خودشان اعلام مى شود» و ديگر اين كه «مظاهر اسلامى بايد در محوطه داخلى رعايت شود» . از آن به بعد، يك سرى روسرى دم در گذاشته بوديم كه افراد بى حجاب مثل خبرنگارها مى پوشيدند و بعد وارد مى شدند. من موضوع آن شب را براى حاج احمد آقا هم مطرح كردم. آن مرحوم گفت: «ببين! فرق امام با قطب زاده در اين است. امام در چهارچوب اسلام، انقلاب را پيش مى برد. در حالى كه آقاى قطب زاده براى پيشبرد همين انقلاب و همين اسلام حاضر است با فلانى پشت يك ميز بنشيند و ويسكى هم بگذارند ولو اينكه خودش هم نخورد، به او تعارف كند تا يك كارى را پيش ببرد. يعنى هدف، وسيله را توجيه كند. اما امام اين را قبول ندارد» (انقلاب اسلامى و حوزه هاى علميه در گفت وگو با على اكبر محتشمى پور، روزنامه شرق، سه شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۳) .
زمانى كه آيت الله خمينى در پاريس به سر مى برد. قطب زاده تلاش كرد كه نظر او را براى اقامت در ايتاليا جلب كند و حتى در اين زمينه با حزب كمونيست ايتاليا نيز گفتگوهائى را داشت (آرشيو مركز اسناد انقلاب اسلامى، شماره بازيابى ،۸۹۲ ص ۹۱) اما نتيجه اى نگرفت.
وى در حين بازگشت خمينى به كشور، همسفر پرواز انقلاب شد و مدتى بعد به عضويت شوراى انقلاب درآمد. او از اين پس به عنوان يكى از كارگزاران رژيم به نقش آفرينى پرداخت.
در ۲۳ تير ماه ۱۳۵۸ سازمان راديو تلويزيون دولتى (صداوسيما) داراى يك شوراى عالى مركب از محمد موسوى، محمد خاتمى، صادق قطب زاده (مديرعامل)، عبدالرحيم گواهى و ابراهيم پيراينده شد.
كمى بعد، بهزاد نبوى، على لاريجانى، حسن روحانى و سيدرضا زواره اى نيز به عضويت آن درآمدند و با رأى همين شوراى سرپرستى در سال ،۱۳۵۸ صادق قطب زاده به عنوان اولين رئيس سازمان صداوسيما آغاز به كار كرد (خبرگزارى مهر، سه شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۳) .
در مورد نحوه كاركرد قطب زاده در صداوسيما، حرف و حديث هاى فراوانى وجود دارد. برآيند اين اظهارات نشان مى دهد كه عملكرد او در اين نهاد، نه موجباب رضايت خاطر انقلابيون اسلامى را فراهم آورده و نه انقلابيون غير اسلامى و حتى نيروهاى مخالف نظام را هم ناراضى كرده بود.
به قول رئيس سابق صداوسيماى جمهورى اسلامى ايران، قطب زاده، نه مقبول نيروهاى جديد انقلابى بود، نه مورد توجه نيروهاى گذشته سازمان. راديو و تلويزيون در زمان او، وضع به هم ريخته اى پيدا كرد (خاطرات دكتر على لاريجانى قسمت ۱۸ چهارشنبه ۸ مهر ماه ۱۳۸۳ روزنامه جام جم).
از يك طرف انقلابيون بودند كه او را به روابط نزديك با ملى گراها و رعايت نكردن شئونات اسلامى متهم مى كردند. در زمان مديريت او بر صداوسيما، خمينى كه از پخش برنامه هاى خلاف اسلام ناراحت شده بود، نامه اى تنظيم كرد. بخشى از اين نامه چنين بود: به... آقاى قطب زاده بگوئيد مگر شما التزام به مسائل اسلامى نداريد؟ مگر شما متعهد نسبت به قرآن نيستيد؟ انقلاب ما انقلاب اسلامى است، چرا بايد برنامه هاى خلاف اسلام از صداوسيما پخش شود.
نيروهاى ملى و مذهبى هم از او دل خوشى نداشتند. به اعتقاد برخى از آنان، راديو و تلويزيون در زمان رياست قطب زاده در چند ماه آخر دوره خدمت دولت موقت، تبديل به بلندگوى اصلى ضد دولت و نخست وزير شده بود (مصاحبه با على اكبر معين فر، نشريه «نامه» شماره ۲۷- نيمه آذر ۱۳۸۲). نيروهاى غير اسلامى انقلاب هم او را تحت عنوان سانسورچى معرفى مى كردند و در بسيارى از مقالات خود كه در روزنامه و نشريات به چاپ مى رسيد از اين موضوع انتقاد مى كردند. در نشريه ۱۶ آذر، كنفدراسيون جهانى به مركزيت فرانكفورت، به تفصيل در اين مورد مطلبى نگاشته شده است.
در بخشى از مقاله ياد شده آمده است:
«همه شواهد بيانگر اين مطلب است كه صادق قطب زاده قصد دارند سياست راديو و تلويزيون ايران را بر مبناى متد و شيوه كار متداول خود يعنى شيوه يكجانبه نگرى پايه گذارى كند و اگر چنين نيست، و راديو تلويزيون انقلاب به اكثريت مردم ايران تعلق دارد و از منافع آنان دفاع مى نمايد، نبايد همچون رژيم سرنگون شده، دهان مبارزان غير مذهبى را بسته و قلم آنها را شكسته و انديشه آنها را سانسور نمايد» (مقاله مرگ بر سانسور، بگذار صدها گل بشكفد، شماره دوم سال پانزدهم اسفند ماه ۱۳۵۷).
با به عهده گرفتن سرپرستى صداوسيما از سوى قطب زاده، وى شروع به تسويه حساب تعداد زيادى از كاركنان كرد و به علت اين كه فشارهاى گروه هاى سياسى در آن زمان بر راديو و تلويزيون و سرپرستى آن به دليل سانسور زياد بود مجبور شد براى حمايت از خود طومارهاى چند صد مترى در سراسر ايران امضاء كند.
هم زمان او عهده دار وزارت خارجه شد و زمانى كه بنى صدر به عنوان كفيل وزارت خارجه از سمتش كنار رفت، قطب زاده جاى او را گرفت.
تظاهرات مخالفان قطب زاده عليه سانسور
وى در جريان گروگانگيرى سفارت آمريكا، مانور زيادى از خود نشان داد.
روابط ايران و آمريكا در آن زمان به شدت به تيرگى گراييده بود و از سوى ديگر فضاى تبليغاتى عليه ايران در عرصه بين المللى ايجاد شده بود. بنابراين بازيگران عرصه سياست خارجى ايران از جمله قطب زاده بايد تلاش مضاعفى را براى تغيير اين شرايط صورت مى دادند. زمزمه هائى در رسانه هاى خارجى مبنى بر ديدار مقامات ايران و آمريكا و ارائه راه حل تازه در اين زمان منتشر شد. اما صادق قطب زاده در مصاحبه با «رويترز» مى گويد: «شخص اينجانب و وزارت خارجه هيچ گونه تماس مستقيم و يا غيرمستقيم با آمريكا نداشته ايم و راه حل تازه، همان مطالبى است كه بارها گفته ايم» . اشاره قطب زاده به استرداد شاه و اموال او به ايران است (۴۴۴ روز؛ وقايع نگارى تسخير لانه جاسوسى، محمد حسين روزى طلب، سايت شريف نيوز، چهارشنبه، ۱۳ آبان ۱۳۸۳). اين مسئله همان چيزى بود كه از سوى دانشجويان خط امام به عنوان شرط تحويل گروگان ها به آمريكايى ها عنوان شده بود.
چند سال بعد، «گرى سيك» مشاور سابق امنيت ملى كاخ سفيد آمريكا، در كتابش از ديدار سه ساعته قطب زاده، وزير وقت امور خارجه ايران و «هميلتون جردن» رئيس كاركنان كاخ سفيد در ۲۸ بهمن ۱۳۵۸ (۱۶ فوريه) در پاريس خبر داد. وى در پاسخ به پرسش جردن كه چگونه مى توان اين بحران را با صلح و آرامش و حفظ حيثيت طرفين پشت سر گذاشت گفت: راه حل، ساده است. من پسر خوبى براى آمريكايى ها هستم. شما شاه را بكشيد.
بحران روز به روز بالا مى گرفت. «كورت والدهايم» دبير كل سازمان ملل متحد براى حل مناقشه ميان ايران و آمريكا پا پيش گذاشت. وى اعلام كرد كه براى حل موضوع گروگان ها به ايران سفر خواهد كرد. اين سفر انجام شد اما در ايران استقبال گرمى از او نشد.
دانشجويان پيرو خط امام در اعلاميه ۸۴ خود به دبيركل نوشتند: «اگر دولت آمريكا منتظر است شما مژده آزادى جاسوسان را براى آنها ببريد، بايد بدانيد كه كليد آزادى آنها به دست كارتر جنايتكار است». دانشجويان تصريح كردند، با وى ديدار نخواهند كرد. صادق قطب زاده هم در مصاحبه اى با روزنامه اطلاعات (۱۰ دى ۱۳۵۸) در واكنش به اين سفر تصريح كرد: «مسئله مذاكره با ايشان مطرح نيست، ايشان به طور كلى براى جمع آورى اطلاعات و اطلاع از چگونگى بحران به ايران مى آيند». بعد از سفر «والدهايم» به ايران، قطب زاده در مهرآباد به استقبال او رفت. قطب زاده در اتومبيل خطاب به والدهايم گفت: «طبيعتاً ما از شما دعوت كرده ايم كه بيائيد، اما بايد در برابر افكار عمومى تظاهر كنيم كه شما براى مذاكره در مورد گروگان ها نيامده ايد. بايد از شما تقاضا كنم كه در اينجا مدام تائيد كنيد كه بازديد شما جنبه پژوهشى دارد و نه مذاكره درباره آزادى گروگان ها. به شما دلايل بى رحمى ساواك و همچنين دلايل زجر كشيدن ملت ايران را نشان خواهيم داد. با توجه به وضع شديداً متشنج و حساسيت مردم به خصوص دانشجويان تندروى انقلابى در سفارت، بايد نهايت احتياط را به كار برد». رفتار هاى متناقض قطب زاده نسبت به انقلابيون و ساير مسائل، والدهايم را كاملاً گيج كرده بود تا جايى كه وى در خاطراتش از خود مى پرسد: «چرا او [قطب زاده] را وزير امور خارجه دولت انقلابى كرده اند».
والدهايم در ابتداى ورودش، دو نشست با وزير امور خارجه ايران داشت. مواضع از پيش آماده شده دبيركل مبنى بر تشكيل يك كميسيون تحقيق در قبال آزادى گروگان ها و همچنين عدم استرداد قطعى محمدرضا پهلوى به ايران طبعاً مورد قبول انقلابيون قرار نگرفت. والدهايم در مورد پاسخ قطب زاده به طرح او در دور دوم مذاكراتشان با يكديگر مى نويسد: در دومين دور مذاكراتمان، قطب زاده به من گفت كه شوراى انقلابى اين پيشنهاد را كه گروگان ها قبل از تشكيل كميسيون تحقيق آزاد شوند، نپذيرفته است. چنين كارى، غيرممكن است اما قطب زاده علاقه خود را به تشكيل كميسيون تحقيق بين المللى يا «دادگاهى» نظير آن ابراز داشت. او عقيده داشت كه اجلاس عمومى سازمان ملل بايد چنين نهادى را تشكيل دهد و به محض آن كه نتيجه تحقيقات اين كميسيون انتشار يافت، مى توان درباره آزادى گروگان ها هم مذاكره كرد.
روزنامه «كيهان» نيز در گزارشى كه روز بعد از مذاكرات دوجانبه چاپ شد به تفصيل سخنان قطب زاده را در نشست با والدهايم آورد. قطب زاده در بخشى از سخنانش مى گويد: «من قصد ندارم زياد راجع به گذشته ها صحبت كنم. آنچه ما را مى آزارد و به حيرت وامى دارد، اين است كه سازمان ملل متحدى كه در عرض ۲۵ سال گذشته، كوچك ترين توجهى به وضع مردم ايران و نابسامانى هاى آنها نداشته است، چطور به خاطر وضع پنجاه نفر گروگان اين چنين به دست و پا افتاده است. من نمى خواهم در صداقت شما و مساعى كه به كار مى بريد شك و ترديد بكنم ولى ابراز دلبستگى و نگرانى كه از ناحيه عده زيادى از اقصى نقاط دنيا نسبت به سرنوشت گروگان ها مى شود براى ما قابل درك و هضم نيست. در ۲۵ سال گذشته به كرّات قوانين و مقررات بين المللى در مورد ملت ايران و منافع آنها ناديده گرفته شده بود و صدايى از هيچ كس برنيامد» (پدرام الوندى، سوءقصد به دبيركل، روزنامه «شرق» چهارشنبه ۱۹ اسفند ۱۳۸۳).
در آن فضاى گروگانگيرى، خبرگزارى هاى «آسوشيتدپرس» و «رويترز» گزارش دادند كه به محض ورود اعضاى يك دادگاه بين المللى كه قرار است اتهامات ايران عليه شاه را رسيدگى كنند، گروگان هاى آمريكايى آزاد خواهند شد و در تهران زير نظر طرف سوم (كشور سوئيس) قرار خواهند گرفت تا آمريكا به آنها دسترسى داشته و مسئول سلامتى شان باشد. در اين زمان قطب زاده اعلام كرد كه به نمايندگى از شوراى انقلاب، گروگان ها را تحويل خواهد گرفت اما دانشجويان اعلام كردند كه گروگان ها را تحويل قطب زاده نخواهند داد.
علت هم مشخص بود. در شوراى انقلاب، دو گرايش وجود داشت. مخالفان و موافقان حركت دانشجويان. صادق قطب زاده، جزو مخالفان به حساب مى آمد. حتى چندين بار وى در شوراى انقلاب ادعا كرد كه اينها تحت تأثير توده اى ها هستند كه با دفاع شديد آيت الله خامنه اى از دانشجويان مواجه شد. وقتى بنا شد كه شوراى انقلاب نماينده اى براى مذاكره با دانشجويان بفرستد، قطب زاده داوطلب اين كار شد. اما با بى اعتنايى كامل دانشجويان مواجه شد (زندگينامه خامنه اى، مؤسسه فرهنگى قدر ولايت، مصاحبه ها، صفحه هاى ۱۱۸ و ،۱۱۹ نقل از خاطرات و حكايت ها، ج دوم، صفحه هاى ۵۳ تا ۵۶) .
البته تمامى تلاش هاى قطب زاده براى حل مسئله گروگان ها تا حدود زيادى براى كسب وجهه براى او جهت شركت در انتخابات رياست جمهورى مربوط مى شد.
وى در ۸/۱۰/۵۸ خود را رسماً كانديدا كرد. صادق قطب زاده علت نامزدى خود را چنين برشمرد: رئيس جمهور بايد كسى باشد كه شناخت كامل از رهبرى داشته باشد و اهداف و طرز تفكر رهبرى را بداند و هماهنگ با خصوصيات رهبرى باشد.
وى در ادامه افزود: من به علت اين كه سال هاست در اين مسائل آشنايى دارم، احساس مى كنم كه مى توانم نظريات رهبرى را با قاطعيت دنبال كنم به همين خاطر كانديداى رياست جمهورى هستم.
سرانجام انتخابات اولين دوره انتخابات رياست جمهورى برگزار و پس از شمارش آراء مشخص شد كه صادق قطب زاده، در رتبه هفتم كانديداها و با كسب ۴۸۵۴۷ رأى قرار داد. اين تعداد رأى از عدم تمايل مردم نسبت به او حكايت مى كرد.
وى كم كم از همه مناصب كنار گذاشته شد. قطب زاده از اين پس در پى اين بود كه خود را اثبات كند بنابراين درصدد انتشار روزنامه اى به نام «والعصر» بر آمد اما نتيجه اى نگرفت. او كمى بعد در محافل مخالفان انقلاب سر و سرى پيدا كرد.
از اين به بعد بود كه وى با موضوع كودتا، درگير شد. او به انحاى مختلف با كودتاهايى كه در ايران عليه نظام جمهورى اسلامى شكل گرفت ارتباط داشت. كودتاى نخست، مربوط به گروه برانداز «پارس» بود كه مخفف «پاسداران رژيم سلطنتى» است. عامل اين گروه شخصى بود به نام آرمين، با نام مستعار «آرش» كه با خانواده پهلوى و قطب زاده در ارتباط مستقيم بود. دومين گروه برانداز گروه «نمارا» بود كه از سوى شخصى به نام سرهنگ رضازاده كه مستقيماً با اسرائيل در تماس بود، رهبرى مى شد. گروه سوم «نيما» نام داشت كه با سازمان جاسوسى «سيا» جبهه ملّى و دكتر منوچهر شايگان مستقيماً در ارتباط بود. اين افراد حتى كابينه خود را هم تشكيل داده بودند. گروه چهارم از كودتاچيان، گروه «نجات انقلاب ايران» بود كه تحت رهبرى قطب زاده اداره مى شد (كودتاى نوژه: مؤسسه مطالعات و پژوهش هاى سياسى، چاپ دوّم، بهار ۱۳۶۸ از ص ۱۰۱ به بعد).
ماجراى قطب زاده در واحد اطلاعات سپاه پيگيرى شد و دادگاه انقلاب ارتش به دليل اينكه موضوع براندازى نظام رژيم بود و با تعدادى از نظاميان نيز ارتباط داشت، نكات مورد نياز واحد اطلاعات سپاه را كه عبارت بود از شنود مكالمات تلفن قطب زاده و همچنين ارتباطات اين فرد در داخل و خارج كشور از دادگاه گرفت و پس از حدود يك سال و نيم فعاليت هاى اطلاعاتى مشخص شد كه قطب زاده درصدد ايجاد يك جريان براندازى است.
او در يك بعدازظهر كه در خانه مسكونى اش با معشوقه اش سرگرم استعمال مواد مخدر بود، دستگير شد. البته وى حركت هاى خود را براى براندازى نظام جمهوى اسلامى نمى داند و در دفاعيات خود مى گويد:
«اينجانب هرگز نخواستم كه نظام جمهورى اسلامى را براندازم، اصلا مسئله براندازى نظام جمهورى اسلامى مطرح نبود، بلكه به نظر من، برعكس بود. يعنى نجات انقلاب و جمهورى اسلامى ايران از دست كسانى كه به نظر اينجانب صلاحيت حكومت را ندارند».
نامزد فرانسوى قطب زاده كه به اعتقاد او زندگى قطب زاده تراژدى بوده است، مى گويد: «من به عنوان كسى كه هميشه با او مخالف بودم، خيلى دلم مى خواهد كه در يك فرصت آن قدر اطلاعات به دست آورم كه داستان كشته شدن او را باز كنم. او در كتاب خاطراتش نوشته كه صادق چند روز پيش از دستگيرى تلفن كرد و گفت: لباس هاى مناسب آماده كن و منتظر باش كه مجال بزرگى دست داده. پرسيدم چه كار مى خواهى بكنى. گفت: من ماهى حوض نيستم بايد برويم در اقيانوس. دختر فرانسوى مى گويد: به او گفتم كه صادق، شنا بلد ى؟!
پس از پيدا شدن مدارك و اسنادى كه حاكى از دست داشتن قطب زاده در كودتا عليه رژيم بود، او در تاريخ ۱۷/۱/۱۳۶۱ بازداشت شد (محمد محمدى رى شهرى، خاطره ها، ج اول، مركز اسناد انقلاب اسلامى تابستان ،۱۳۸۳ ص۱۹۹) .
وى در بازجوئى هاى خود به اين مسئله اعتراف كرد كه گروهى از افسران نظامى با او در خصوص مسئله كودتا ديدار و گفت وگو كردند و او به طور اجمالى اين مسئله را پذيرفت و بعد از مدتى، بحث محاصره منزل و در ادامه موضوع انفجار بيت امام به صورت بمب گذارى يا انفجار از راه دور پيش آمد. البته قطب زاده در اعترافات خود عنوان مى كند كه با به خطر انداختن جان امام، مخالف بوده و مى خواسته جلوى اين مسئله را بگيرد اما با تصرف صداوسيما و سپاه پاسداران و ديگر نهادها مشكلى نداشته است.
وى دوميليون و دويست هزار تومان در اختيار كودتاچيان قرار داد و سيدمهدى مهدوى (امام جماعت مسجد قلهك) و عبدالرضا حجازى با آيت الله شريعتمدارى نيز موضوع را در ميان مى گذارد و اين مرجع تقليد با احتياط با اين قضيه برخورد كرده و بنا به اظهارات قطب زاده بعد از پيروزى كودتا حاضر به تائيد اين اقدام بود (كيهان ۲/۱/۶۱).
قطب زاده براى كودتا يك سال و نيم فعاليت و پس از دستگيرى اعلام كرده بود كه» آماده ام حرف هايم را در مصاحبه تلويزيونى بگويم اما به شرط اين كه مرا فوراً يا اعدام كنيد يا عفوم كنيد «(خاطره ها، ص ۲۰۲) .
در تاريخ ۲۳/۵/۱۳۶۱ دادگاه انقلاب اسلامى ارتش براى رسيدگى به اتهامات قطب زاده تشكيل جلسه داد.
اتهامات او عبارت بودند از: برقرارى ارتباط و همكارى با چند نفر نظامى براى حمله به مقر خمينى، اعزام نمايندگى به خارج از كشور جهت گرفتن پول و اطلاعات، فرستادن سيدمهدى مهدوى به عنوان نماينده به عربستان سعودى براى گرفتن پول و اعزام نمايندگى نزد آيت الله شريعتمدارى براى جلب همكارى و تأييد وى و تهيه نقشه چگونگى انهدام بيت خمينى و تهيه طرح و به عهده گرفتن رهبرى عمليات تسخير مراكز سپاه، كميته ها، راديو و تلويزيون در سال ۶۱ كه از اهداف او بود.
سرانجام پس از ۲۴ روز كه دادگاه انقلاب ارتش براى رسيدگى به پرونده و صدور رأى نهايى براى صادق قطب زاده وارد شور شده بود، رأى خود را داير بر اعدام وى به جرم اقدام جهت براندازى حكومت جمهورى اسلامى ايران، ترور شخصيت هاى مملكتى و در رأس آنها ترور آيت الله صادر كرد و حكم صادره پس از تائيد دادگاه عالى قضائى به مرحله اجرا درآمد.
|
|
|
|
|
مرورى بر خاطرات ابوالفضل توكلى بينا
راننده و امين خمينى كه برخلاف عسگراولادى گمنام ماند
داستان تشكيل هيأت هاى مؤتلفه به دستور خمينى و كسب منافع غير شرعى از ثروت ملت
ابوالفضل توكلى بينا (متولد ۱۳۱۲) از بچه هاى مذهبى بازار، دانشگاه ديده و عضو هيأت هاى مؤتلفه و از كادرهاى مذهبى- سياسى فعال طى پنج دهه گذشته است. وى از روزهاى نخست شروع نهضت خمينى در كنار دوستان ديگر خود كه مشهورترين آنها عراقى و عسگر اولادى بود، در صحنه ها حضور داشت و اكنون كه خاطرات آن روزها را انتشار داده طبيعى است كه مشتمل بر نكات تازه اى باشد.
رسول جعفريان مرورى دارد بر قسمتى از مندرجات اين كتاب:
توكلى بينا كه متولد قم بوده و در آنجا سابقه تحصيل در درس هاى طلبگى هم داشته، از همان آغاز فعاليت هاى سياسى هم، رفت و آمدى در قم داشته است. از آن جمله مى گويد كه «يك روز پيش از مصوبه انجمن هاى ايالتى و ولايتى نزد آقاى خمينى نشسته بودم. متوجه شدم تلفنى با آقاى گلپايگانى مشغول صحبت است.
حرف آقاى خمينى اين بود كه آن مرجعيت و يكپارچگى دوران آيت الله بروجردى به سر رسيده و اكنون اگر متحد نشويم و برنخيزيم و با هم يكجا نشويم، رژيم همه ما را زير چكمه هاى خود خرد خواهد كرد». (ص ۳۳).
توكلى در سفر ديگرى عراقى را به قم مى برد و هردو با خمينى ديدارى مى كنند و از همان زمان است كه عراقى، زير نفوذ خمينى رفته و حالت عجيبى نسبت به او پيدا مى كند (ص ۳۴) .
«در جريان مراسم روز شهادت امام صادق در فيضيه و درگيرى كماندوها با طلاب و احتمال هجوم آنان به خانه آقاى خمينى، عراقى وارد ميدان شده ابتدا پولى به كسى مى دهد تا چند چاقوى ضامن دار بخرد و بعد هم بچه ها را بسيج مى كند و مى گويد كه اينها فقط با گذشتن از روى جنازه ما مى توانند وارد خانه آقاى خمينى شوند. بعد هم به خانه او مى رود و با اين كه آقاى خمينى گفته بود كسى اينجا نماند، عراقى وارد خانه شده يك راست به زيرزمين رفته و چوب هائى كه قابل استفاده بود بيرون مى آورد. آقاى خمينى بيرون آمده و مى پرسد كيست؟
عراقى مى گويد: ما هستيم.
خمينى مى گويد: مگر نگفتم كسى در خانه نباشد.
عراقى مى گويد: آقا ما وظيفه داريم.
خمينى در پاسخ مى گويد: وظيفه را من تعيين مى كنم.
عراقى هم بى درنگ مى گويد: بله، اما تشخيص آن با ماست. آقاى خمينى ديگر حرفى نمى زند و به اندرونى مى رود (ص ۵۴).
خمينى كه شاهد فعاليت چند مركز متفرق مذهبى در تهران بوده، از اينها دعوت مى كند به قم بيايند. وقتى اعضاى سه گروه مذهبى از سه مسجد مى آيند از آنها مى خواهد يكى شوند و به اين ترتيب هيأت هاى مؤتلفه تشكيل مى شود (ص ۵۹).
در جريان دستگيرى خمينى و انتقال او به تهران، تلاش زيادى شد تا علماى شهرستان ها براى دفاع از خمينى به تهران بيايند. توكلى بينا كه چندين بار از طرف وى، براى آيت الله ميلانى پيام برده يا اعلاميه برده بود تا امضا كند، اين بار هم به مشهد رفته آيت الله ميلانى را به تهران آورد. همچنين وى در ۱۷ خرداد به قم آمده، نزد آيت الله شريعتمدارى رفته به ايشان مى گويد: پيشكار حضرت عالى از قول شما گفته است: اگر روزى آيت الله خمينى را بازداشت كنند من سر و پا برهنه به خيابان خواهم رفت. آقاى شريعتمدارى هم قبول كرده يكى دو روز بعد به تهران مى آيد (ص ۷۱) .
شرح و تفصيلى كه توكلى بينا از شكنجه و زندان به خاطر اتهام ترور منصور داده مشتمل بر جزئياتى است. از آنجايى كه قرار بود تيمسار نصيرى هم ترور شود بازجوها از وى و هاشمى رفسنجانى بازجوئى هاى مفصلى به عمل آوردند. او مى نويسد: در يكى از اين بازجوئى ها رفسنجانى را آن قدر شكنجه كردند كه استخوان پايش شكست و عيب كرد و او را براى معالجه به بيمارستان ۵۰۱ ارتش بردند (ص ۱۱۵) .
توكلى بينا در زندان شرحى از كارهاى علمى و رفتارى آيت الله طالقانى بيان كرده كه جالب است. ازجمله در باره همكارى خود در پاكنويس كتاب پرتوى از قرآن و مى گويد كه جلد اول كتاب را به طوركامل از روى يادداشت هاى آقاى طالقانى پاكنويس كرده كه آيت الله طالقانى همان را براى چاپخانه فرستاده است (ص ۱۲۸).
از اقدامات ديگر آيت الله طالقانى در زندان اقامه نماز جمعه بوده است.
توكلى بينا در اسفند ۱۳۴۵ از زندان آزاد شده و همراه دوستانش به فكر تأسيس مدرسه رفاه براى دختران مى افتد. براى تأسيس مدرسه، ابتدا بنياد رفاه تشكيل شده و پس از خريدارى زمينى قرار مى شود مبلغ نهصد هزار تومان در سه قسط سيصد هزار تومانى بدهند. آنان كه تنها يك صد هزار تومان داشتند به هاشمى متوسل مى شوند و ايشان هم با حاج حسين آقا اخوان فرشچى تماس گرفت و ايشان را راضى كرد تا مبلغ دويست هزار تومان ديگر را بابت سهم خمينى بدهد.
بعد از تأسيس مدرسه، كسانى كه معروف به ولايتى بوده اند در باره استفاده از سهم امام و افراد مزبور، نزد خمينى گلايه مى برند. خمينى هم نامه اى براى رفسنجانى فرستاده و به او مى گويد كه قبل از انجام كارها مرا با خبر كنيد كه كسانى فرصت نيابند اينجا بيايند و مطالب را وارونه جلوه دهند (ص ۱۴۰).
درگير شدن مدرسه در جريان مجاهدين خلق سبب تعطيلى دبيرستان و مدرسه راهنمايى آن شده و فقط دبستان آن تا انقلاب باقى مى ماند.
اما مسجد قبا هم عمدتا كار حاجى طرخانى بود كه از بازارى هاى مذهبى و متمول بود. توكلى بينا معتقد است كه حق حاجى طرخانى كه توسط گروه فرقان به قتل رسيد اصلا ادا نشده است. وى به اجمال به حمايت هاى او از مبارزان و مخفى كردن آنان اشاره كرده و از جمله به سهم عمده او در بناى مسجد قبا پرداخته است. اين مسجد كه امام جماعت آن مفتح بود از مساجد شلوغ اوايل انقلاب بود.
با رفتن خمينى به پاريس توكلى بينا با عراقى به نوفل لوشاتو رفتند و اداره كارهاى داخلى منزل خمينى را بر عهده گرفتند. خمينى با ديدن عراقى آن هم پس از سالها دورى، و با توجه به آن كه عراقى لاغر و نحيف شده بود، دست او را گرفت و گفت: آن بازوها كجاست؟ (ص ۱۵۰) .
اشاره ديگر توكلى بينا به سفر مطهرى در ارديبهشت ۵۶ به نجف است. آن زمان كه هنوز اوضاع آرام بود خمينى به مطهرى گفته بود: به برادران بگوييد كه دوره سلسله پهلوى بسر رسيده است. جمع شويد و همت كنيد و براى هميشه اين ريشه را دور اندازيد. اين در حالى بود كه بازرگان در پاريس هم به خمينى گفته بود كه راهى كه مى رويم بن بست است و خمينى گفته بود: بن بستى وجود ندارد (ص ۱۵۴). بازرگان كه يكبار در پاريس با خمينى ديدار كرد در مرتبه دوم، بر اساس آن كه مقرر شده بود هر كسى مى خواهد خمينى را ببيند اول بايد مواضع خود را اعلام كند و او نكرد، موفق به ديدار دوم با او نشد و به ايران بازگشت.
خاطرت توكلى بينا از آمدن خمينى و بحث ستاد استقبال و نقش افرادى كه در آن قضايا فعال بودند تازگى دارد. از جمله آن كه در فرودگاه وقتى خمينى پايين آمد «نيروهاى مسلح مجهز به مسلسل هاى سبك كه حفاظت فرودگاه را بر عهده داشتند، اتومبيل بنزى آماده كرده بودند تا آقاى خمينى سوار آن شود. در آن زمان، در سطح فرودگاه، فقط من و حاج احمد آقا حضور داشتيم. وقتى آقاى خمينى مى خواست سوار اتومبيل بنز شود، دست راست خود را روى در اتومبيل گذاشت و خطاب به افسران نيروى هوايى كه اطراف اتومبيل ايستاده بودند فرمود: شما تا كى نشسته ايد تا بختيار شرف سربازى تان را به يغما ببرد (ص ۱۶۲).
خمينى پس از يك شبانه روز اقامت در مدرسه رفاه، به مدرسه علوى آمد و ديدارهاى مردم از زن و مرد آغاز شد. «همان روزها محلاتى يكبار خدمت خمينى رفته و به ايشان گفته بود كه بهتر است آمدن زنان به مدرسه علوى و حضورشان در اينجا را به سبب ازدحام و مشكلات جارى حذف كنيم. آقاى خمينى در پاسخ گفته بود: شما خيال مى كنيد به تنهايى شاه را از تخت به زير كشيديد. خير، سهم خانم ها بيش از شماست و اين ها سهم بزرگى در نهضت دارند» (ص ۱۶۹) .
نكته ديگر سفر خمينى پيش از ۲۲ بهمن براى زيارت شاه عبدالعظيم (ع) است كه خود توكلى بينا با ماشين خودش او را به زيارت برده و بازگردانده و شرحى از آن به دست داده است (ص ۱۶۹- ۱۷۱) .
زندانى شدن سران رژيم در مدرسه علوى هم نكته هاى فراوانى دارد. ناجى بسيار ضعيف النفس بود و مى خواست زمين را بجود ولى خسروداد از همه قوى تر بود و حتى وقتى كه مى خواستند او را براى تيرباران ببرند، غر مى زد و مى گفت: به شاه، گفتم اجازه بده ما كار را تمام بكنيم. (ص ۱۷۳) .
خمينى پيش از رفتن قم هم تنها به همراه حاج احمد آقا، عراقى و توكلى بينا به منزل دامادشان آقاى بروجردى رفتند. دو روز آنجا بودند؛ اما وقتى آمدند خمينى را ببرند معلوم شد مردم خبردار شده و جمعيت زيادى در آنجا اجتماع كرده بود. داستان خبردار شدن مردم هم اين بود كه خمينى در حياط خانه قدم مى زده و چون روبروى خانه مدرسه دخترانه بوده بچه ها خمينى را در حياط ديده و همه را خبر كرده بودند (ص ۱۷۵).
راننده ماشينى هم كه خمينى را به قم آورد خود توكلى بينا بوده و علاوه بر آن عراقى هم در ماشين ديگرى آنها را همراهى مى كرده است (ص ۱۷۶) .
توكلى به برخى از مسائل بعد از انقلاب هم اشاره كرده كه از آن جمله ترور حاجى طرخانى به دست گروه گودرزى است: «پيش از انقلاب آنها از وى پول مى گرفتند. وقتى بعد از انقلاب هم آمده بودند كه پانصد هزار تومان بگيرند و او در كارهاى آنها اظهار ترديد كرده بود، وى را به قتل رساندند» (ص ۱۹۶).
|
|
|
|
|
دكتر مصطفى الموتى
شاهدخت اشرف پهلوى
۲
|
|
الموتى
|
در دى ماه ۱۳۵۸ دخترم آزاده از پاريس تلفن كرد و گفت شهريار هدف گلوله قرار گرفته است. واقعه دردناكى بود. همچنانكه در سوگ او نشسته ام به زن جوان و دو فرزندش مى انديشم كه چه كسى پاسخگوى مرگ فرزندم خواهد بود. او به زحمت از راه دريا خود را به خارج رسانيد و اينطور هدف گلوله قرار گرفت.
شهريار با يكى از دوستانش با يك قايق موتورى كوچك از ايران گريخته بود و مى گفت زندگى در تبعيد را نمى تواند تحمل كند و سوگند خورده به هر قيمتى است بايد به ايران برگردد. شهريار شبيه پدرم و برادرم عليرضا بود.
***
به طور كلى مى توان گفت اشرف پهلوى كه زنى سياست باز بود و در دوران سلطنت پهلوى دوم فعاليت دامنه دارى داشت. سازمان شاهنشاهى را مركز كار براى رجالى كرده بود كه از كار بركنار مى شدند و آنجا را (گورستان فيلان) مى ناميدند.
شايعه سازان درباره روابط اشرف پهلوى با هژير، رزم آرا، پالانچيان، گلسرخى، پرويز راجى مطالبى انتشار داده اند.
همچنين اشرف پهلوى در دوران قدرت آريامهر با بعضى از كسانى كه در امور بازرگانى كار مى كنند شركت هائى داشت و از اين طريق نيز توانست ثروت قابل توجهى به دست آورد. گفته مى شد بعد از انقلاب توانسته و ميليونها دلار در اختيار ديگران بگذارد.
اشرف پهلوى كه اين شايعات را شنيده و آن را (لاطائلات) خوانده در كتاب خود به آن پاسخ داده است.
فردوست مى نويسد: اشرف پهلوى در سياست داخلى و خارجى ايران نقش اساسى داشت. شاه شخصيت اين خواهر را مكمل شخصيت خود احساس مى كرد. هر اندازه شاه ترسو بود اشرف جسور و نترس بود. در زمان نخست وزيرى قوام السلطنه شاه اظهار عدم رضايت مى كند و در سر ميز شام كه اشرف و عبدالرضا و من بوديم گفت من تصميم به استعفاء گرفته ام. اشرف گفت اين حرف ها چيست كه مى زنيد. اينگونه صحبت كردن صحيح نيست. ولى شاه گفت من تصميم به استعفاء گرفته ام.
وقتى شاه رفت اشرف به عبدالرضا گفت تو سلطنت را قبول كن. او گفت بهتر است برويد شاه را راضى كنيد. اشرف گفت اگر تو قبول نكنى با غلامرضا صحبت خواهم كرد كه عبدالرضا گفت چشم. هر طور شما دستور بدهيد. اشرف سر خود اين كار را نمى كرد بلكه با سفارت انگليس ارتباط نزديك داشت. با رفتن قوام مشكل حل شد. در زمان نخست وزيرى امينى مدتى اشرف پهلوى اصرار داشت كه سپهبد بختيار نخست وزير شود. ولى شاه به پيشنهاد او توجهى نمى كرد. اشرف دو بار به دعوت استالين به شوروى رفت و در مراجعت به اوپالتوپوست مى داد كه مى گفتند روى آن نميتوان قيمت گذاشت.
شاه و اشرف با ذوالفقار على بوتو از زمانى كه وزيرخارجه بود روابط خوبى داشتند و بوتو بسيار مقام پرست بود و مى خواست به اين مقام برسد كه به او خيلى كمك كردند.
سرهنگ پژمان مى نويسد: همسر سپهبد بختيار به من گفت هنگامى كه يك هواپيماى (ايران اير) توسط دو جوان ايرانى به بغداد ربوده شد شهرام پهلوى نيا نيز جزو سرنشينان هواپيما بود كه صدام مى خواست او را به عنوان گروگان نگه دارد ولى من به صدام يادآور شدم كه او فرزند والاحضرت اشرف است كه به من و خانواده ام هميشه محبت داشته است از اين جهت لازم است كه شهرام به ايران بازگردانده شود به همين جهت صدام غير از دو نفر از هواپيما ربايان بقيه را به ايران عودت داد.
سرهنگ پژمان همچنين در دو كتاب درباره شهريار و آزاده با عنوان (شهريار بى تاج و تخت) و (شيرزنى از ايران) چنين نوشته است:
درباره شاهزاده اشرف پهلوى كتاب ها نوشته شده و داستان ها و حكايات گفته شده ولى بايد گفت قبل از ۲۸ مرداد ۳۲ به مسائل مالى توجهى نداشت ولى از زمانى كه متخصصين مسائل اقتصادى دوروبر او را گرفتند به فكر جمع آورى مال و منال افتاد و با توجه به ميراثى كه از رضاشاه به او رسيده بود ثروتمند گرديد. اشرف شخصيتى است ممتاز بدون داشتن تحصيلات عالى كه به خوبى ايران و ايرانى را مى شناسد. با اكثر سران برجسته جهان ديدار و ملاقات داشته است. به زبان هاى فرانسه و انگليسى تسلط دارد. در بذل و بخشش در دودمان پهلوى منحصر به فرد است. شهادت پسرش شهريار و فوت برادرش محمدرضاشاه صدمات زيادى به او وارد كرد. ابتدا شاپور بختيار از كمك مالى او بهره مند گرديد. ارتشبد اويسى سه ميليون دلار از او دريافت كرد و گروه هاى ديگر از او كمك مالى گرفتند. آنقدر مزاحمين زياد شدند كه فاتحه كارهاى سياسى را خواند و ختم مفصلى براى آن گذاشت. ذكر اين نكته لازم است كه شهريار به محض خروج از ايران از مادر خود خواست كه مبلغى در اختيار او بگذارد كه توجهى نكرد.
ويليام شوكراسى مى نويسد: اشرف پهلوى يكى از قدرتمندترين افراد در دوران پهلوى بوده است. در زمان سلطنت شاه مداخلات او از هر كس ديگر زيادتر بود حتى از همسران شاه... او را مى توان نظير مادام چيانكايشك، مادام مائوتسه تونك، املداماركوس و مادام نهو كه به آنها (زن هاى شبيه اژدها) مى گفتند، دانست. او ميليون ها دلار در كارها سرمايه گذارى مى كرده است. اشرف عاشق برادرش بود.
اشرف مثلى خيلى ديگر از افراد معتقد است كه غرب رژيم شاه را سرنگون كرد تا نگذارند ژاپن دومى در آسيا به وجود آيد. سيا درباره شهرام مى نويسد كه او ۲۰ كمپانى ساختمانى، حمل و نقل، كلوپ شبانه، آگهى و غيره داشت كه بعضى از آنها براى انجام معاملات اشرف پهلوى بود. در سال ۱۹۷۸ شاه از اشرف خواست كه بار ديگر از ايران خارج گردد. اشرف بعداً در مراكش به ديدن شاه رفت و معتقد بود كه راه پيمائى ها از طرف غربى ها به خصوص آمريكائى ها و جيمى كارتر حمايت مى گردند. در اوائل سال ۷۹ وقتى اشرف تقاضاى ويزاى آمريكا را كرد هارولد ساندرس معاون وزارت خارجه آمريكا به او نوشت كه او مشكلات فراوانى دارد زيرا ايرانى ها از او بيشتر از شاه بدشان مى آيد. او سى سال بود كه بدون هيچ سئوالى وارد آمريكا مى شد.
***
در كتابى كه در تهران درباره خانواده پهلوى چاپ شده درباره اشرف پهلوى چنين نوشته شده است:
اشرف روز ۴آبان سال ۱۲۹۸ در حوالى ميدان حسن آباد تهران (كوچه روغنى ها) به دنيا آمد. اشرف در مدرسه زرتشتى ها در تهران تحصيل كرد. در سال ۱۳۱۷ با على قوام ازدواج نمود.
ثريا اسفنديارى مى نويسد: اشرف فرزند نورچشمى والدينش نبود و رضاشاه شمس را بيشتر دوست مى داشت و گاهگاهى محبت پدرانه اش را به او ابراز مى كرد. يكى از افتخارات اشرف مسافرت به شوروى و جلب توجه استالين به او بود كه يك پالتوى گران قيمت از طرف استالين به او داده شد.
از فرزندان اشرف مى توان گفت شهرام راه مادرش را رفته و دنبال تجارت و كسب درآمد بود ولى شهريار شهرت خوبى داشت. يكبار قبل از جشن هاى شاهنشاهى توطئه اى براى ربودن شهرام خنثى شد. ولى سرانجام در پاريس او را ترور كردند.
در كتاب (پهلوى ها) چنين نوشته شده است:
اشرف پهلوى يكى از بحث انگيزترين فرد خاندان پهلوى بوده است. نقش او در عرصه سياسى و اجتماعى و بازرگانى و نفوذ او در ميان بعضى از شخصيت هاى گذشته و حضور انكار ناپذيرش در تاريخ معاصر ايران موجب گرديده كه سعى شود در شناسائى او مطالب بيشترى نشر يابد.
اشرف در مدرسه زرتشتى ها تحصيل كرد و زبان فرانسه را از مادام ارفع فرا گرفت. تحصيلات دانشگاهى نداشت. همزاد بودن با كسى كه بايد او را از كودكى والاحضرت خطاب مى كرد مسائلى است كه همواره ذهن او را مشغول مى داشت. بى اعتنائى در خانواده اش چنان تأثير عميقى در او گذاشت كه تا دوران كهنسالى هنوز از ياد نبرده است. در ۱۷ سالگى به عقد على قوام درآمد كه در دانشگاه آكسفورد در انگلستان تحصيل كرده و بعد از ازدواج با اشرف دوره دانشكده افسرى و دانشگاه جنگ را به پايان رسانيد. او فرزند قوام الملك شيرازى بود كه چهار فرزند داشت (على، رضا، ايراندخت، ملك تاج). پسرش على با اشرف و ملكتاج با اميراسدالله علم ازدواج كردند.
ازدواج اشرف با قوام كه رنگ سياسى داشت خالى از زمينه هاى عاطفى بود كه اشرف مى نويسد اگر پيراهن سفيد عروسيم پيراهن سياه بود مناسب تر مى شد.
اين ازدواج ۶سال دوام يافت و در سال ۱۳۲۲ رسماً منجر به طلاق گرديد. حاصل اين ازدواج شهرام است كه نام خانوادگى (پهلوى نيا) را براى خود برگزيد.
ازدواج بعدى اشرف با احمد شفيق مصرى پسر شفيق پاشا بود كه با استفاده از نفوذ اشرف مدير چند مؤسسه مهم در ايران شد. اشرف مى نويسد كه شفيق (فرزند يك مورخ و وزيرمصرى) بود. اين ازدواج نيز پس از ۹ سال در سال ۱۳۲۹ منجر به طلاق شد. احمد شفيق در سال ۱۳۵۵ به بيمارى سرطان درگذشت و فرزندانش شهريار و آزاده نام خانوادگى شفيق را برگزيدند.
سومين شوهر اشرف مهدى بوشهرى است كه سفير سيا و رئيس هيأت مديره فستيوال هاى هنرى بود. وى تلاش نمود تا هواپيماى شوروى آئرو فلوت اجازه پرواز در ايران بيابد و چند سازمان گسترش سينمائى را تأسيس نمود. اشرف مى نويسد دو مرد (پدر و برادرم) به زندگى من تسلط داشتند لكن مهدى بخش بسيار مهمى از زندگى ام شد و در پاريس اين فرصت را به من داد كه جوان و شاد و بى بند و بار باشم.
اشرف كه رئيس هيأت نمايندگى ايران در سازمان ملل بود قصد داشت به رياست مجمع عمومى سازمان ملل انتخاب گردد كه علم مى نويسد شاه گفته است كه حرص و آزش براى مال اندوزى ارضاء شده حالا پى افكار جاه طلبانه است او را فوراً از نيويورك بخواهيد.
اشرف مى خواست يك بنياد خيريه تأسيس كند و خواسته بود ۵/۱ ميليون دلار بابت هزينه سفر او پرداخت گردد كه شاه به علم يادآور شده كه به او بگوئيد اگر مشتاق دريافت اين پول هستيد چرا درباره بخشيدن ثروت خود جنجال مى كنيد.
اشرف پهلوى در وقايع ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲ نقش فعالى داشته است. رابطه او با اسدالله رشيديان از اعضاى اصولى اين شبكه خيلى زياد بود.
پرويز راجى از دوستان نزديك اشرف نيز از عشق شديد والاحضرت به قمار و زندگى بى قيد و بند اشاراتى دارد.
در كتاب (پهلوى ها) به كارهاى تجارى شهرام پهلوى نيز اشاره شده و او را يك معامله گرزرنگ دانسته كه حدود ۲۰ شركت مهم داشته است.
اشرف مى نويسد هنگامى كه پدرم درگذشت يك ميليون تومان ارث به من رسيد همچنين يك ميليون متر مربع زمين در كنار درياى خزر و املاكى در گرگان و كرمانشاه كه قيمتش خيلى ترقى كرد.
از جمله كارهاى اشرف در آستانه انقلاب تشكيل خانه سازى (مهستان) بود كه از عده اى براى خانه سازى پول گرفتند ولى خانه اى ساخته نشد و پول ها را نفله كردند. (نويسنده نيز بابت خانه فرزندم يك ميليون و دويست هزار تومان پرداخت كردم و خانه اى نصيبم نشد). چند تن از متصديان شركت به زندان افتادند ولى به كسى خانه اى تحويل نشد.
در اين كتاب قتل پالانچيان مقاطعه كار در اثر سقوط هواپيما به درباريان نسبت داده شده است. با وجود تمام خصوصيات و نزديكى اشرف با برادر دوقلويش همچنين علم از قول شاه مى نويسد: (اين خواهر دو قلوى من در تمام عمر خارى در چشم من بوده است.)
***
تا آنجائى كه نويسنده مى دانم و با نزديكان خاندان پهلوى گفتگو كرده ام خيلى ها مى گويند اشرف عاشق بيقرار برادر دوقلوى خود بود و پهلوى دوم نيز به نظرات و پيشنهادات اشرف خيلى توجه داشت. بعد از درگذشت شاه فقيد مى توان گفت كه اشرف دچار اندوه فراوانى گرديد و همه ساله در سالروز فوت برادرش عشق و علاقه خود را با نشر مطالبى در روزنامه هاى خارج از كشور نشان مى دهد و مى خواهد ثابت كند كه زندگى اشرف بدون محمدرضاشاه زندگى غم انگيزى است.
مجله پارى ماچ از قول اشرف پهلوى چنين نوشت:
در قاهره به نوار قلب برادرش چنانچه كه گوئى زندگى خودش به آن وابسته است مى نگريست (با دنبال كردن حركات سوزن احساس كردم كه قلب خودم مى تپد و نبض خودم مى زند.)
در نيمه شب روشن شد كه قلب به تدريج آهسته تر كار مى كند. روحم به كلى مشوش بود. اما يك فكر بر ساير افكارم تسلط داشت. من بايد دنيا را با او ترك كنم، نبايد بيش از او زنده باشم. از دكتر پيرنيا پرسيدم شاه چه مدت زنده خواهد ماند گفت پنج شش ساعت. مى خواستم همانطور كه زندگى را با او شروع كرده ام با هم تمام كنيم. مثل يك آدم كوكى به اتاقم رفتم و مشتى از قرص هاى خواب آور را بلعيدم. منتظر خواب بودم كه به سراغم نيامد. پس از مدتى دراز كشيدم تصميم گرفتم سراغ برادرم بروم. ساعت ۵صبح بود و هنوز به سرعت نفس مى كشيد. به دستگاه نوار قلب و خودش نگريستم. ناگهان دستگاه متوقف شد. دست برادرم را گرفتم و فهميدم تمام كرده است. او را در آغوش گرفتم و كارى كه هرگز در زمان حياتش نكرده بودم تا جائى كه دلم مى خواست او را بوسيدم... دستهايش، پاهايش و دلم نمى خواست او را ترك كنم. آنقدر با او ماندم كه احساس كردم دستهايش سرد شده است. آنگاه از هوش رفتم. مرا به كاخ بردند. وقتى به هوش آمدم باز هم دو قرص ديگر بلعيدم و با خود انديشيدم كه اين بار مؤثر خواهد بود اما هيچ اتفاقى نيفتاد و سرانجام ناچار شدم بپذيرم كه وقتى خدا كسى را نمى خواهد او را نزد خود نمى طلبد.
وضع خانوادگى اشرف پهلوى
اشرف پهلوى از سه ازدواج سه فرزند به اسامى شهرام، آزاده، شهريار و چهار نوه دارد: از شهرام و نيلوفر افشار پسرى بنام سيروس و از آزاده پسرى بنام كامران و از شهريار و مريم اقبال دو پسر به اسامى نادر و دارا.
دارا و نادر كه در آمريكا زندگى مى كنند تحصيلات عالى داشته و مريم اقبال بعد از درگذشت شهريار شفيق با يك ايرانى ازدواج كرده است.
|
|
|
|
|
(يادمانده هاى دكتر عطاء صفوى از اردوگاه هاى دائى يوسف)
در ماگادان كسى پير نمى شود
اتابك فتح الله زاده
دوست عزيز! اين راه جهنمى خود نيازمند كتاب جداگانه اى است. نمى دانم چگونه بنويسم و چگونه شرح دهم تا خواننده اندكى به عذاب اين راه جهنمى پى ببرد. در آغاز اين واگن ها چوبى بودند. بعدها واگن ديگرى براى زندانيان درست كردند كه ستولى پينسكى نام داشت. اين نام را از واگن هاى زره پوش متعلق به ارتش وزيرى به نام ستولى پين كه انقلاب سال ۱۹۰۵ روسيه را سركوب كرد، گرفته بودند. واگن ها پنجره نداشتند و كوپه هاى آنها مانند قفس حيوانات درست شده بود. هر قفس براى سه نفر جا داشت. در و ديوار آن آهنى بود. باور كنيد براى حيوانات باغ وحش هم چنين قفسى درست نمى كنند. مسافرين ستولى پينسكى هرگز از پيش نمى دانستند قطار به كجا مى رود و در كدام ايستگاه توقف خواهد كرد. اين واگن هاى پُر از زندانى در هر شرايطى به طرف سيبرى در حركت بودند. ما دائم پيچ و تاب مى خورديم. شب و روز براى ما فرقى نداشت. واگن بى پنجره ما در تاريكى مطلق حركت مى كرد. هر روز ۲ يا ۳ بار ما را مى شمردند. نگهبانان با مسلسل مراقب ما بودند.
هموطنان عزيز: اين خاطرات غمگين و وحشتناك را در ايام پيرى با قلم ساده و بى پيرايه، بدون شاخ و برگ براى نسل آينده مى نويسم كه بداند ده سال عمر يك ايرانى در قطب شمال در شرايط طاقت فرساى نظام استالينى چگونه گذشت. در اين ده سال حتى يك بار لبخند بر لبم ننشست. اما با همه اين مشكلات، عشق و علاقه من به سرزمين اجدادى روزبروز بيشتر مى شد و معناى واقعى خود را باز مى يافت. سرگذشت انسان ها يكى از بهترين و پر ارزش ترين گنجينه هاى بشرى است. بدون انتقال اين گنجينه و تجربيات بشرى، وجدان، انصاف، شيوه هاى كار و زندگى و شعور نمى توانست شكل بگيرد.
سرانجام قطار ما ايستاد. چند ساعت گذشت و قطار حركت نكرد. فهميديم كه بايد ما را پياده كنند. كاميون ها آمدند. باز همان اش و همان كاسه. گفتند كه اينجا خاباروفسك است. ما را به يك باراك بردند. طول باراك ما ۱۰۰ متر و عرض آن ۵۰ متر بود. ساختمان اين باراك چوبى و جاى خواب زندانيان سه طبقه بود كه به طور فشرده در كنار هم و از چوب ساخته شده بود. پشه، كك، سوسك، ساس، شپش و حشرات موذى ديگر براى مكيدن خون زندانيان آماده بودند. معلوم نبود انتهاى اين زندان يا اردوگاه كجاست. تا دو كيلومتر ديوارهاى چوبى به بلندى چهارمتر كه روى آنها ديوار سيم خاردار نصب شده بود، به چشم مى خورد. چندين هزار زندانى مثل مورچه جنگلى در حركت بودند. پس از يك سال اولين بار بود كه در محوطه اردوگاه قدم مى زدم و در هواى آزاد نفس مى كشيدم و با دوستان درد دل مى كردم. نمى دانستيم ما را كجا مى برند. با مردم روس به سبب ندانستن زبان نمى توانستيم صحبت بكنيم. من و پورحسنى و قائمى و ميانجى كنار هم مى خوابيديم. ساس و كك و شپش راحتم نمى گذاشتند. اين حشرات نيز همانند بازجويان بلاى جانم شده بودند. تمام شب بدنم را مى خاراندم و خوابم نمى برد. ميانجى مى گفت: عطاء، پوست بدن تو شيرين است، براى همين است حشرات به طرف تو مى آيند. اين حشرات هم مانند بازجويان كار خود را در تاريكى انجام مى دادند. تاريكى زندان محل مناسبى براى تكثير ساس ها بود. اولين بار كه به محض ورود به سلول گرفتار حمله ساس ها شديم، شروع به دفاع كرديم و دو سه ساعتى با ساس ها جنگيديم و آنها را روى تن خود و روى ديوار لت و پار كرديم. روس ها به ما مى خنديدند. وقتى كه از نفس افتاديم، ديديم لشكريان ساس همچنان در انتظار ما هستند. چاره اى جز تسليم نبود و ما رام و سر به زير شديم تا ساس ها طبق قانون سوسياليستى، هر ساس به اندازه نياز و استعدادش، از تنمان خون بمكد.
اين اردوگاه با بيش از سى هزار زندانى مركز پخش همه محكومينى بود كه در شهرهاى مختلف شوروى به ۱۰ تا ۲۵ سال زندان با كار اجبارى در سيبرى محكوم شده بودند. زندانيان را آنجا جمع مى كردند و به نوبت براى كار اجبارى به قطب شمال و سيبرى اعزام مى كردند تا مانند بردگان، رژيم كمونيستى را به بهاى از دست دادن جسم و جانشان بسازند و برقرار نگه دارند. يادم نيست چه مدتى در اين اردوگاه بودم. ديگر ساعت و روز و ماه برايم تفاوتى نداشت. زندانيان ۱۰سال به بالا را به كوليما يعنى به دورترين سر حد شمال شرقى سيبرى در اقيانوس منجمد شمالى مى فرستادند. حالا در اين راه جهنمى، به اين انسان هاى نگونبخت چگونه غذا مى دهند، اينها چگونه مى خوابند، چگونه به مستراح مى روند، چگونه مى خورند، چگونه كنترل و شماره مى شوند كه گم نشوند، يا فرار نكنند، يا احياناً نمرده باشند، هر كدام مى تواند كتاب جداگانه اى شود. دوست عزيز، من مازندرانى كجا، ماگادان كجا؟ به نقشه دنيا نگاه كن! خط بكش: عشق آباد، تاشكند، نوووسيبيرسك، خاباروفسك، بندر وانينا، كناره هاى درياى ژاپن، ساخالين، درياى آخوت، اين دريا را كه طى كنى، بالاى آن بندر ماگادان را پيدا مى كنى! چند صد كيلومتر آن طرف تر آلاسكا است!
از ژوئيه ۱۹۴۹ تا ۱۰ دسامبر ۱۹۴۹ از چارجو تا كوليما در اين راه لعنتى بوديم. در كوليما، زندانيان بر اثر سرما، گرسنگى، شكنجه، حادثه در معادن كار طاقت فرسا و تيراندازى نظاميان و يا خودكشى، مى مردند و جاى آنها بايد پُر مى شد. حال گوش كن كه ما چگونه به ماگادان رسيديم. روزى باز ما را توى اتومبيل ريختند و به بندر وانينا بردند. به عقب كه نگاه كردم، ديدم چندين هزار نفر لب دريا ايستاده اند. در كنار بندر يك كشتى بزرگ شايد به طول صد متر و به عرض ۴۰متر پهلو گرفته بود. نام اين كشتى را به زحمت خواندم: نوگين نام داشت. بعدها دانستم كه اين كشتى در زمان نيكولاى ساخته شده و كشتى باربرى بوده، اما كمونيست ها آن را تبديل به زندان كرده اند و همه زندانيان شوروى را با آن از شرق دور به ماگادان مى برند. پس از مدتى نوبت به ما رسيد. فاميلى، اسم، اسم پدر، سال تولد، محل تولد، مليت، ماده محكوميت و مدت محكوميت را بايد با صداى بلند به مأموران گفت. آنها به پرونده هائى كه در دست داشتند نگاه و تطبيق مى كردند. پس از مطابقت زندانيان با صف به طرف كشتى حركت مى كردند. براى اين كه به عرشه كشتى برسم تقريباً ۶۰ پله از نردبان بالا رفتم. روى عرشه كشتى غم تمام وجودم را فرا گرفت. منظره عجيبى بود. سگ ها مى غريدند، مأموران با ناسزا و خشونت مشغول كار خود بودند و هزاران زندانى با رخسار غمگين و ماتم زده، در حركت بودند. بسيارى از اين زندانيان توسط مأموران امنيتى ربوده شده بودند. كسان زندانى سال ها نمى دانستند كه شوهر و يا فرزندشان كجاست و بر سر او چه آمده است. كسى جرأت نمى كرد سراغ عزيزانش را بگيرد. پس از ناپديد شدن يك عضو خانواده، اعضاى ديگر خانواده وحشت زده در انتظار مأموران امنيتى بودند، زيرا پس از دستگيرى كسى، در بسيارى موارد زن هم از پى شوهر بازداشت مى شد و بچه هاى آنان را به يتيم خانه مى فرستادند. سپس درِ اتاقشان به عنوان ضد انقلاب مهر و موم مى شد.
وسط عرشه كشتى يك سوراخ چهار گوش كه طول آن ۴متر و عرض آن ۳متر بود، قرار داشت. باز زندانيان را شمردند و از همان سوراخ با نردبانى از طناب كه فقط جاى پاى آن از چوب بود به طبقات تحتانى كشتى فرستادند. اين نردبان مرتب تكان مى خورد و اگر خوب به آن نمى چسبيديم به عمق ۴۰ مترى پرتاب مى شديم. به هر روى، با ترس و لرز از اين نردبان به عمق كشتى آمديم. واى خدايا! اين جهنم ديگر كجاست؟ يك قبرستان پُر از انسان، تاريك و سرد! نمى دانم آب از كجا مى ريخت كه مرتب شُر و شُر مى كرد. رطوبت وحشتناك داخل انبار كشتى را خيلى سريع حس كردم. ما در واقع زير سطح درياى ژاپن بوديم. تمام روز زندانيان را مى شمردند. داد و فرياد و ناسزاى مأموران پايانى نداشت. كى شمارش زندانيان تمام شد، ما نمى دانيم. چند هزار زندانى را شمردند، باز نمى دانيم.
بارى، زندانيان از همان سوراخ كشتى بايد به انبار كشتى وارد و خارج مى شدند. عمق اين انبار ۴۰متر بود. انبار كشتى در ارتفاع ،۱۰ ،۲۰ ،۳۰ ۴۰مترى طبقه بندى شده بود. كثيف ترين، مرطوب ترين و تاريك ترين طبقه متعلق به زندانيان سياسى بود. اين طبقه سرد و لجنزار بود. در اردوگاه ها و زندان هاى استالينى جانى ها و دزدان موقعيتى بهتر از زندانيان سياسى داشتند. مسئولان در عمل دست جانى ها و دزدها را براى آزار و اذيت زندانيان سياسى بازمى گذاشتند.
بارى، صداى سوت كشتى بلند شد. فهميديم كه كشتى و يا كاروان مرگ به راه مى افتد. بوى گند و غير قابل تحملى كه تا آن زمان به مشام نرسيده بود، فضاى انبار را انباشته بود و رطوبت كشتى غير قابل تحمل بود. زير پاى ما چندين جوى آب متعفن مرتب در حركت بود و بخشى از آن ادرار زندانيان طبقات بالا بود. زندانيان طبقه پائين از كثافت طبقات بالا نيز بى نصيب نبودند. زندانيان موجودى انبار داخل كشتى ۱۲-۱۰ هزار نفر بودند. اينها بردگان سوسياليسم استالينى در قرن بيستم بودند كه براى جان كندن و جان دادن آماده مى شدند. اگر از اين ۱۲هزار انسان ۱۰۰۰ نفر زنده به خانه هاى خود بازمى گشتند، استالين و كميته مركزى رذل اش لايق دريافت جايزه حقوق بشر بودند.
صبح ها از همان سوراخ بالاى كشتى براى زندانيان كه دسته بندى شده بودند، نان به پائين مى انداختند. هر كه زورش بيشتر بود زودتر نان را مى گرفت و آن كس كه ضعيف تر بود بايد از گرسنگى با مرگ دست به گريبان شود. مهم نيست اگر مُردى. فداى سر استالين! يك نفر خائن كمتر! جان استالين كبير، اين رهبر زحمتكشان جهان به سلامت باشد! من از همان ساعت اول به درد پا و به دريا گرفتگى مبتلا شدم. سرم گيج مى رفت. نمى توانستم از جايم بلند شوم. ۹ روز دراز كشيده بودم و مرتب استفراغ مى كردم. در حقيقت استفراغى در كار نبود، چون شكمم خالى بود. نه تنها من، ديگران نيز كم و بيش چنين بودند. زندانى ديگر رمقى نداشت و جز پوست و استخوان چيزى برايش نمانده بود.
آب خوردن منظره عجيبى داشت. در هر ۲۴ساعت يك بار توسط شلنگ لاستيكى از همان سوراخ به پائين آب مى دادند. تصورش را بكن. ۱۲-۱۰ هزار زندانى تشنه، مريض حتى مسلول و سيفليسى بايد در داخل چاه از همان شلنگ لاستيكى آب بگيرند. كشتى مرتب تكان مى خورد. آنهائى كه در منزلشان دستگير مى شدند مى دانستند به چه دردى گرفتار شده اند و مى دانستند پس از دستگيرى اميدى به بازگشت نيست. به همين دليل با خودشان دست كم ليوان و قاشق و يك پتو برمى داشتند كه البته آن هم بستگى به انصاف مأمور داشت. اگر مأمور بى وجدان بود مى گفت: «لازم نيست، يك ساعت ديگر برمى گردى» و خدا مى داند چندين هزار خانواده به تصور «بازگشت پس از يك ساعت» هرگز عزيزان خود را نديدند. بارى، آنهائى كه كاسه و يا ليوان داشتند آن را زير شلنگ آب مى گرفتند و پُرش مى كردند و مى نوشيدند. اما من و هزاران مانند من كه با دست خالى سوار كشتى شده بوديم، حالا چگونه بايد آب مى نوشيديم؟ يكى كلاهش، آن ديگرى با كف دستش و خيلى ها با گرفتن دهن زير شلنگ تلاش مى كردند آب بنوشند. لباس زندانيان حسابى خيس مى شد، آب هم چه آبى! شور و بدمزه، كه اگر آدمى مجبور نباشد، حاضر نيست يك قطره از آن بنوشد. ولى مجبور بوديم بنوشيم. چاره اى نيست. وقت نيست. بايد نوشيد و فقط ۱۵دقيقه آب مى دهند، والسلام! باز هم همان مسأله: هر كه زور و قوت دارد زودتر و بيشتر مى نوشد. اگر هم كسى تشنه مى ماند، باز هم فداى سر استالين و استالينيزم! بگذار بميرند. من و ديگران دقيقاً نفهميديم كه چند روز توى كشتى بوديم. فكر مى كنم ده روز طول كشيد تا به ماگادان برسيم. در درون انبار كشتى شب و روز و يا تعداد شب ها و روزها براى ما فرقى نداشت. انسان هائى كه به ۱۰ تا ۲۵ سال زندان با كار در سيبرى محكوم شده بودند برايشان چه تفاوتى مى كرد كه يك روز يا ۱۰روز درون كشتى باشند؟
مى دانى ماگادان چگونه جائى است؟
سرانجام روزى كشتى نوگين سوت كشيد و پهلو گرفت. كسى از سوراخ عرشه كشتى داد زد كه براى بيرون آمدن اسباب هاى خود را برداريم و آماده باشيم. ما كه اسبابى نداشتيم، راحت بوديم. از پله هاى طنابى بالا رفتيم. چند روزى بود كه آسمان را نديده بوديم. به ماگادان رسيده بوديم. آيا مى دانى ماگادان چگونه جائى است؟ آنچنان جائى است كه در آن ۹۹ نفر مى گريستند، و فقط يك نفر مى خنديد. او هم ديوانه بود! ماگادان جائى است كه ۸ ماه شب و ۴ماه روز است. ماگادان جائى است كه مردگان را توى كيسه اى مى گذاشتند و روى برف هاى ابدى مى انداختند. جائى است كه كسى ترانه شاد نمى خواند. در ماگادان زندانيان هرگز پير نمى شوند. زندانيان ماگادان سرود الوداع با عزيزان خود مى خواندند و مى دانستند كه ديگر نخواهند توانست كودكان، والدين و عزيزان خود را در آغوش بگيرند. در ماگادان درجه سرما در زمستان ها گاهى به ۶۰درجه زير صفر مى رسد. طبق قانون سوسياليسم استالينى در سرماى تا ۵۰ درجه زير صفر بايد كار مى كرديم. نيروى زندانى به زودى به انتها مى رسيد و او به دَرَك واصل مى شد.
ما را از كشتى بيرون آوردند. سگبانان با سگ هايشان و سربازان با مسلسل ها ما را احاطه كرده بودند. باز شمارش زندانيان شروع شد. اما اين بار بخت با ما يار بود كه با كاميون هاى نعش كش صدها كيلومتر اين طرف و آن طرف نبردندمان. قبل از فرمان حركت محافظان با صداى بلند فرمان دادند: «از هم جدا نشويد! به اين طرف و آن طرف نگاه نكنيد! خم نشويد! حرف نزنيد! اگر از صف جدا شويد، بدون اخطار تيراندازى خواهد شد!» سپس با صداى بلند پرسيدند: «فهميديد؟» بايد همگى مى گفتيم: «بله، فهميديم!» سپس فرمان حركت به پيش داده شد. زندانيان در رديف هاى پنج نفرى و صفى كه ابتدا و انتهايش پيدا نبود مثل گله گوسفند به راه افتادند. حالا نرو، كى برو! به هنگام راهپيمائى متوجه شدم كه يكى از زندانيان مرتب به صورت من نگاه مى كند. آخر سر يواشكى به من حالى كرد كه گوش و بينى من يخ زده است و اشاره كرد كه بمالمشان. من حس كرده بودم كه صورتم حالت عادى ندارد و علامت يخ زدگى را هم نمى دانستم. سر و صورتم را مالش دادم و در واقع صورتم از يخ زدگى نجات يافت. تقريباً پس از پانزده كيلومتر راهپيمائى به ما فرمان ايست دادند. معلوم شد كه به مقصد رسيده ايم. پس از چند ساعت انتظار در سرما نوبت به صف ما رسيد. ما را مثل گوسفند شمردند، از دروازه بزرگى عبور دادند و درون محوطه بزرگى بردند كه ابتدا و انتها نداشت. سپس ما را داخل باراك كردند. پس از چند ساعت ۲۰ نفر از ما را جدا كردند و به ساختمان ديگرى كه خيلى گرم بود هدايت كردند. معلوم شد كه ما را به حمام آورده اند. همه ما را لخت و مادرزاد كردند و لباس هائى را كه با خود داشتيم از ما گرفتند. لباس هاى ما كه از ايران آورده بوديم كهنه بود، كهنه تر شده بود. داخل محوطه حمام شديم و بنا به فرمان، بر روى نيمكت هاى بزرگى لخت مادرزاد ايستاديم. يك مرتبه ديديم چند زن جوان، تيغ به دست به طرف نيمكت هاى ما مى آيند. حال ما را در نظر بياور، كه چگونه چند جوان ايرانى پيش اين همه زن و مرد دوام بياورند. تمام زندانيان مسيحى و مسلمان معتقد و حتى روحانيون و كشيش ها بايد اطاعت مى كردند. كسى جرأت مخالفت نداشت. جرأت نداشتيم تكان بخوريم. مردم شوروى راحت تر از ما بودند، اما براى ما كه اين صحنه ها را نديده بوديم و بدون لنگ به حمام نرفته بوديم، خيلى سخت بود. حالا بيا، با خيال راحت مثل بچه آدم تكان نخور و از خجالت به خود نپيچ! يك دفعه شنيدم صداى شادروان مهدى قائمى بلند شد. عطاء بيا! من كه كارم تمام شده بود نزد وى رفتم. متوجه شدم كه تيغ يك جاى او را بريده است.
رو به خانم كردم و سعى كردم به وى حالى كنم كه آيا براى شما امكان ندارد كه آهسته تيغ بزنى؟ خانم در جواب بدون معطلى چند ناسزاى آبدار روسى نثار من كرد. منظورش اين بود كه «اين آدم احمق ديگر از كجا تشريف آورده؟ من بايد كار كنم. چرا وقت مرا مى گيرى؟»
روس ها از همان دوران تزار ما شرقى ها را به تحقير «زوه ر» يعنى حيوان وحشى و يا «چورنايا ژوپا» يعنى باسن سياه مى نامند. آن خانم پس از ناسزاگوئى، نگهبان گردن كلفتى را به سراغم فرستاد كه از او كتكى نوش جان كردم. قائمى روان شاد از درد و خون ريزى گريه مى كرد. خلاصه اين خانم هاى دلاك موى سر و هر جاى پُر موى بدنمان را با بى رحمى تراشيدند. البته اين زنان بدبخت خودشان هم مثل ما زندانى بودند و تقصيرى نداشتند. موظف بودند كار محوله را هر چه سريع تر تمام بكنند. پس از گذشت زمان متوجه شدم يكى از شگردهاى اولياى زندان هاى استالينى اين بود كه زندانى را با دست زندانى ديگر شكنجه دهند. به طور نمونه وقتى در سلولى كه گنجايش ده نفر داشت، صد زندانى مثل برگ كلم به هم چسبيده باشند، زندانى چه رفتارى با هم سلولى خود مى توانست داشته باشد؟ در اين سلول ها زندانى فهميده و يا ناتوان پدرش درمى آمد. اصلاً چه لزومى داشت اين خانم ها موى بدن ما را بتراشند؟ تصورش را بكنيد كه اين كار براى يك روحانى مسلمان يا مسيحى چه اندازه تحقيرآميز و خرد كننده بود. اصلاً چرا اين كار را به مردها واگذار نمى كردند؟ نظام استالينى شب و روز با دم زدن از اخلاق سوسياليستى گوش فلك را كَر كرده بود. اما چه بسا اغلب اين زنان بدبخت داراى شوهر و مادر چند بچه بودند.
واى كه ما چه فكر مى كرديم و در عوض چه ها ديديم. بسيارى از ايرانيان كه با شيفتگى به شوروى آمده بودند، حتى بدون اين كه رهسپار اردوگاه هاى سيبرى شوند، پس از چندى فعاليت چنان دچار تناقض و بحران روحى وحشتناكى مى شدند كه من قادر به وصف آن نيستم. واكنش ها متفاوت بود، ولى همين قدر بگويم كه عده اى خودكشى كردند، كسانى ديگر الكلى شدند و در سن ۴۵ يا ۵۰سالگى فوت كردند، افرادى ديگر به همه كس و همه چيز بدبين شدند و هويت انسانى خود را به تمام معنا از دست دادند و حتى دوستان خود را در مقابل اندك امتيازى به كا.گ.ب. لو مى دادند و اگر پايش مى افتاد با كمال ميل ساواكى هم مى شدند، چنان كه چند نفر هم شدند.
بارى، به هر كدام ما صابونى به اندازه نصف قوطى كبريت دادند كه بسيار بد بو بود. پس از ماه ها بدن خود را با آب شستيم. پس از مو تراشى و حمام، محافظان ما را لخت مادرزاد به اتاقى بردند و به هر يك از ما كت و شلوارى پنبه اى و كلاه گوشى دار و چكمه نمدى به نام «والنكى» دادند. يگانه نجات دهنده جان اين زندانيان بينوا در آن سرماى ۵۰درجه زير صفر همين چكمه هاى نمدى بود. پس از آن ما را به باراكى بردند كه پيشتر نديده بوديم. اين باراك يك ساختمان چوبى بود با جاى خواب سه طبقه. اينجا هم قانون جنگل حكومت مى كرد و حق با قوى ترها بود. قوى هيكل ها كه در ضمن دزد، جيب بر، آدم كش و چاقوكش بودند، طبقه بالا را كه خيلى گرم است اشغال مى كنند. آنان كه نسبتاً قوى هستند در طبقه دوم جاى مى گيرند و جاى ضعيف ها و لاغرها، زندانيان سياسى، دانشمندان و استادان دانشگاه و حتى رفقاى حزبى «خائن» در طبقه پائين است، كه اغلب سرماى زير صفر در آن برقرار است. در نتيجه در طبقه سوم زندانيان گردن كلفت با شورت و در طبقه دوم با لباس مى نشستند و دراز مى كشيدند، اما در طبقه همكف زمستان حسابى بود و ما كه در طبقه همكف بوديم از شدت سرما حتى چكمه هاى نمدى خود را هم درنمى آورديم و جرأت هم نداشتيم به طبقه بالا برويم. اگر مى رفتيم، فورى با لگد گردن كلفتى از طبقه بالا به كف باراك سرنگون مى شديم.
در اينجا نيز غذاى سگى ما همان بود كه قبلاً شرح دادم. كاسه ما زندانيان قوطى حلبى خالى كنسروهائى بود كه براى رؤسا و كاركنان اردوگاه مى آوردند. از قاشق فلزى خبرى نبود. اگر نزد زندانى قاشق فلزى پيدا مى شد او را براى مجازات به كارتسر يا سياهچال مخصوص مى بردند.
نمى دانم چه مدت در اين زندان بودم. اين زندان و يا اردوگاه هم مركز پخش زندانيان بود. از اين جا زندانيان را براى كار اجبارى به اردوگاه ثابت خود مى بردند تا بقيه مدت زندانى شان را بگذرانند.
ادامه دارد
|
|
|
|
|
محسن حيدريان
مهاجرت سوسياليستى و سرنوشت ايرانيان
يارگيرى كا.گ.ب. از فدائيان خلق
رابطه حزب كمونيست شوروى با سازمان اكثريت تا حدى متفاوت بود. گر چه رهبرى اين سازمان ساده لوحانه و بنا به تحليل خود قصد داشت جاى خالى حزب توده را در ميان احزاب برادر پر كند، اما جايگزينى به زمان بسيار بيشترى نياز داشت. اين سازمان البته از شور انقلابى و مردمى زيادى برخوردار بود، اما اينها براى حفظ تفكر و عمل مستقل سياسى در قلب شوروى «سوسياليستى» كافى نبود. به خصوص اين كه در انديشه ماركسيستى لنينيستى اين سازمان هرگونه جدا كردن سياست و روش خود از احزاب برادر رويه اى «انحرافى» از اصول همبستگى انترناسيوناليستى قلمداد مى شد. لذا بدون اين كه مشروعيت همكارى اعضاى خود با كا.گ.ب. را زير سئوال ببرد، اجازه نمى داد كه آنها رسماً همزمان عضو يك سازمان ديگر هم باشند. بايد به ياد داشت كه رابطه سازمان با حزب كمونيست شوروى هنوز نوپا بود. رهبران اين سازمان به طور كتابى چيزهائى از انترناسيوناليسم پرولترى مى دانستند و بدان صادقانه ايمان كوركورانه داشتند. اما از پشت پرده مسائل، چندان مطلع نبودند. در دنياى فكرى اين سازمان كه همه چيز به سياه و سفيد و خير و شر و امپرياليسم و سوسياليسم تقسيم شده بود، نمى توانست پديده اى به شوروى سوسياليستى تعلق داشته باشد اما همزمان و آن هم از روى قصد و عمد كاركردى نادرست و منفى داشته باشد. گردانندگان حزب كمونيست شوروى و مأموران كا.گ.ب. درست از همين احساسات پاك و باورهاى ساده لوحانه فدائى ها سوءاستفاده مى كردند و براى به دام انداختن افراد و در صورت امكان تبديل سازمان اكثريت به ابزار سياست خارجى خود تلاش مى ورزيدند.
تا آنجا كه اين نگارنده مى داند و اين آگاهى نيز به علت عدم تمايل رهبران سازمان اكثريت به دادن يك تصوير همه جانبه از تاريخ و فعاليت و روندهاى واقعى زندگى اين سازمان در شوروى سابق- محدود است، نطفه پيوند سازمان اكثريت با حزب كمونيست شوروى احتمالاً با ميانجيگرى كيانورى در سال ۱۳۶۰ بسته شده بود. براى نخستين بار در خرداد ماه اين سال كه روند وحدت سازمان اكثريت با حزب توده ايران در حال گسترش بود، يعنى هنوز دو سال پيش از شروع مهاجرت آخرين نسل به شوروى، ۳تن از رهبران اين سازمان از طريق مرز آستارا براى يك ديدار دوستانه به شوروى اعزام شدند و به مدت يك هفته ميهمان حزب كمونيست اين كشور بودند. يكى از كادرهاى سازمان كه به وضع مرزى ميان ايران و شوروى آشنائى كامل داشت خروج و ورود آنها از مرز را ترتيب داده بود. وى كه خود نيز يكى از اين همسفران بود درباره اين سفر نقل مى كند كه: «مأموران مرزى شوروى ابتدا ما را به جا نياورده بودند. هر كدام را به سلول انفرادى انداخته بودند و بدون رختخواب و غذاى مناسب از ما نگهدارى كردند. همگى بيمار شده بوديم. اما شوروى ها به زودى دريافتند كه اين افراد رهبران سازمان اكثريت اند. رويه شان را تغيير داده و عذرخواهى كردند. ما را با تشريفات به باكو منتقل كردند. در آنجا سه عضو رهبرى سازمان با مقامات حزب كمونيست شوروى ديدار و مذاكره كرده بودند.»
بايد اضافه كرد كه كا.گ.ب. از اين فرصت استفاده كرده و به طور مخفيانه از آن كادر فدائى كه رهبران سازمان را به شوروى رسانده بود، درخواست كرد كه چند تن ديگر از افراد مطمئن تشكيلات را در منطقه مرزى به شوروى اعزام كند. سرهنگ كا.گ.ب. تأكيد كرد كه تنها كافى است كه نام وى را بدهند. اما او با تعجب به سرهنگ كا.گ.ب. نگاه كرده و گفت كه موضوع را با رفقاى سازمانى مطرح كرده و اگر آنها موافق باشند اين كار انجام خواهد شد. سرهنگ كا.گ.ب. بلافاصله پاسخ داد كه: «نه، نه، شما نگوئيد. لازم باشد خودمان مطرح مى كنيم.»
در هر صورت هنگامى كه اكثريت اعضاى رهبرى اين سازمان ساكن تاشكند شدند و بسيارى از كادرها و اعضاى زبده اين سازمان در شهرهاى تاشكند، باكو و چارجو زندگى خود را در شوروى شروع كردند، تناقضات ناشى از خيال و واقعيت هر روز بيشتر بروز كرد. اين زمانى بود كه در شهرهاى ياد شده يك بحث داغ اساسنامه اى در حوزه هاى سازمان مطرح بود. عده اى كه در اثر زندگى يكى دو ساله در شوروى به تدريج به هوش مى آمدند خواستار آن شدند كه در اساسنامه سازمان بايد قيد شود كه هر فرد بايد عضو يك سازمان باشد. طرح و انگيزه اين بحث واكنشى در برابر يارگيرى گسترده كا.گ.ب. از افراد سازمان بود كه عده اى را به اعتراض كشانده بود. دامنه اين مباحث به قدرى گسترش يافت كه سازمان رسماً اعلام كرد كه يك فرد نمى تواند هم عضو سازمان باشد و هم با يك سازمان ديگر (منظور) كا.گ.ب. بود، (همكارى) كند. رهبرى سازمان اكثريت مى خواست كه بر اعضاى خود كنترل بيشترى داشته باشد و مراجعه و نفوذ كا.گ.ب. در صفوف آن از بالاى سر سازمان صورت نگيرد. اما اعتراض رهبرى اين سازمان تأثيرى بر كاركرد كا.گ.ب. نداشت. كا.گ.ب. كار خود را مى كرد و به اعتراض كسى اهميتى نمى داد. كا.گ.ب. براى اهداف ديگرى خلق شده بود و براى رسيدن به اهداف خود با كسى شوخى نداشت. در منطق كا.گ.ب. هدف وسيله را توجيه مى كرد و كاربرد هر وسيله اى براى دستيابى به هدف كه دفاع از آپارات حزب كمونيست شوروى و منافع سلطه جويانه آن در داخل و خارج از مرزهاى اين كشور بود مجاز شمرده مى شد.
احمد درباره اين دوران مى گويد: «عده اى مى دانستند كه چند نفرى از افراد سازمان چه در باكو و چه در تاشكند با كا.گ.ب. همكارى مى كنند. اين افراد در حوزه هاى سازمانى نيز شركت داشته و فعال بودند. رهبرى سازمان مى دانست كه افرادى از سوى كا.گ.ب. به ايران و يا تركيه اعزام مى شوند. اين كارها در مواردى نيز با همكارى افرادى از رهبران سازمان كه ضمناً هوادار دو آتشه وحدت با حزب توده بودند، صورت مى گرفت. دست اندركاران سازمان كادرها و اعضائى را كه به هر دليل چه ضعف شخصيتى و چه اعتقادى، به دام كا.گ.ب. افتاده بودند، از سازمان اخراج نكرد تا براى ديگران درس عبرتى باشد. اين افراد در حوزه ها شركت داشتند و برخى از آنها نيز جزو مسئولين سازمان بودند. بايد گفت كه سازمان عملاً و به هر دليل به يارگيرى كا.گ.ب. از نيروهاى سازمان تمكين كرد و اقدامات اساسنامه اى سازمان بى فايده و بى مصرف ماند. من از اعضاى شعبه امنيت سازمان در تاشكند شنيدم كه بارها به مقام امنيتى شوروى گفته بودند اگر شما به افراد نياز داريد به ما مراجعه كنيد كه در واقع عذر بدتر از گناه بود. اما كا.گ.ب. كار خودش را مى كرد و نيازى نمى ديد به اين گونه حرف هاى سازمان توجه بكند.»
احمد به عنوان يك نمونه از همكارى افراد اين سازمان با كا.گ.ب. مى گويد: «ناصر نامى در باكو سه بار به طور مخفى از سوى كا.گ.ب. به ايران فرستاده شد. اما اين موضوع وقتى افشاء شد كه وى ديگر نخواست به همكارى ادامه بدهد. كا.گ.ب. تمام اثاثِ خانه وى را از خانه بيرون ريخت. افرادى به اين اقدامات وحشيانه اعتراض كردند، منجمله داوود خواست از اين صحنه عكس بگيرد. دوربين را از دستش گرفته و كتك مفصلى به او زدند و دو سه روز روانه زندانش كردند. اما رفتار كا.گ.ب. با كل سازمان اين قدر خصمانه نبود. آنها به بعضى از مسئولين تشكيلات كه به نوعى مى توانستند در ايران يا اروپا كارى انجام دهند مراجعه مى كردند و اين كار در مدار بسته انجام مى شد. مثلاً وقتى يكى از مسئولين شعبه امنيت سازمان در تاشكند از شوروى به اروپا مسافرت مى كرد از وى تقاضا مى كردند كه يك فتوكپى از رساله هاى دانشگاهى كسانى كه در اروپا برخى رشته هاى مورد نظر شوروى ها آماده كرده اند، در اختيار كا.گ.ب. بگذارد. همه اين كارها به طور كاملاً انفرادى و مخفيانه ترتيب داده مى شد. لذا حتى بقيه اعضاى كميته مركزى و يا شعبه امنيت يا شعبه تشكيلات از نوع و محتوى اين كارها بى اطلاع مى ماندند. اما كارهاى حساس توسط افرادى از شعبه امنيت سازمان كه موقعيت كليدى داشتند انجام مى شد.»
يكى از شگردهاى كا.گ.ب. اين بود كه رهبرى سازمان در جريان تماس ها قرار دارد و مسائل در «بالا» حل و فصل مى شود و ديگر لزومى به طرح موضوع در حوزه هاى سازمانى نيست. در مورد افراد جديدتر در همان پاسگاه هاى مرزى و يا مراكز اوليه بازجوئى، مأموران كا.گ.ب. پرسشنامه هائى براى پر كردن مى دادند كه در آن كلى اطلاعات درون سازمانى را جويا مى شدند كه اصولاً هيچگونه ربطى به آنها نداشت. البته به اين دليل ظاهرى كه گويا اين پرسشنامه ها از سوى رهبران سازمان تهيه شده است. حتى يكى از افراد سازمان در مرز هنگام تحويل گرفتن چنين پرسشنامه اى كارش به مجادله با مأموران كا.گ.ب. كشيده شده بود و او را در سلولى مجرد حبس كرده بودند و تهديد كرده بودند كه او را بازخواهند گرداند. بايد تأكيد كرد كه اعتراض به يارگيرى كا.گ.ب. از فدائيان خلق از سوى جناح منتقد سازمان با شدت بيشترى دنبال مى شد.
اما همه نيروهاى محافظه كار سازمان نيز در اين زمينه حساس موضع واحدى نداشتند. يعنى كسانى از آنها به طور جدى مخالف نازل شدن همكارى سازمان با حزب كمونيست شوروى در حد استفاده ابزارى كا.گ.ب. از افراد فدائيان بودند. حتى در ميان جناح منتقد نيز در اين خصوص درجات متفاوتى از اعتراض و يا تلقى وجود داشت. آنچه كه مسلم است اين است كه سه تن از اعضاى وقت هيأت سياسى به نام هاى نقى حميديان، امير ممبينى و بهمن آشكارا، با جديت مخالف هرگونه نفوذ و يا دخالت كا.گ.ب. و يا دخالت هاى غير مستقيم حزب توده و شعبه امور بين الملل حزب كمونيست شوروى در امور سازمان بودند. در سطح كميته مركزى نيز علاوه بر جناح بندى سياسى، شخصيت و منش افراد و نيز انگيزه هاى آنان در اين زمينه مؤثر بود.
احمد مى گويد: «اشخاصى از جناح راست نسبت به پرنسيب هاى سازمانى ارزش قائل بودند. اما واكنش جدى نشان نمى دادند و خودشان درگير نمى شدند و كوشش مى كردند كه جناح چپ سازمان را براى اعتراض به جلو اندازند. البته حساسيت و جسارت منتقدان و نوانديشان سازمانى نيز بعد از سر كار آمدن گورباچف بيشتر شد.»
شايان ذكر است كه حدود ۱۲سال بعد از ورود فدائيان به شوروى و ۴سال پس از خروج رهبرى و كادرهاى اصلى سازمان از تاشكند يعنى در سال ۱۹۹۴ مصادف با سال ،۱۳۷۳ شمس الدين بديع تبريزى از كادرهاى قديمى و منتقد حزب توده در شوروى در يك مصاحبه با بخش فارسى راديو بين المللى فرانسه طبق اسنادى كه در روزنامه مسكونيوز چاپ مسكو انتشار يافته بود نكات مهمى را در رابطه با مقامات شوروى و كا.گ.ب. مطرح كرد. شمس بديع تبريزى عضو سازمان افسرى و سال ها مقيم مسكو بود. ولى در «كنفرانس ملى» كذائى به عضويت كميته مركزى حزب درآمد، اما مدتى بعد كناره گيرى كرد. طبق اسناد مسكونيوز فرخ نگهدار دبير اول سازمان اكثريت در نامه اى در ۹ سپتامبر ۱۹۸۴ به «رفيق بارانف» مسئول امور ايران در شعبه امور بين الملل حزب كمونيست شوروى نكات مهمى را پيش كشيده است. در اين نامه، فرخ نگهدار پس از آن كه از بارانف مى خواهد على توسلى عضو هيأت سياسى سازمان را با رفقاى مسئول شعبه ايران در كا.گ.ب. مربوط كند، مسائلى را كه او مأموريت دارد با آنان مورد بررسى قرار دهد، برمى شمرد. از جمله اين مسائل مطرح شده اند:
- «دريافت اطلاعات لازم درباره برگزارى دوره هاى ويژه در امور امنيتى و اطلاعاتى، معرفى گروه هاى جديد براى شركت در اين دوره ها و استماع نظر رفقاى اين شعبه درباره ميزان موفقيت گروه هاى قبلى.»
- «اتخاذ تصميم درباره مراجعه كاركنان ارگان هاى امنيتى به رفقاى ما و استفاده از همكارى آنان چه در داخل و چه در خارج اتحاد جماهير شوروى سوسياليستى.»
نشريه راه آزادى نيز در شماره ۳۵-۳۴ خود در اسفند ۷۳ و فروردين ۷۴ در مطلبى با عنوان «در راه كمك هاى بى شائبه» اين اسناد را به چاپ رساند. نشريه كار ارگان سازمان فدائيان اكثريت بدون اين كه اصالت اين اسناد را رد كند به مجادله قلمى دست زد.
احمد درباره يارگيرى كا.گ.ب. از افراد سازمان چنين مى گويد: «يك دوست كُرد كه به تازگى از ايران به شوروى آمده و ساكن تاشكند شده بود، از همان ابتدا مأموران كا.گ.ب. به او طمع بسته بودند. اما هنگامى كه وى موضوع را با دوستان نزديك خود درميان مى گذارد و خواهان كمك آنها مى شود، همگى وى را از اين كار برحذر مى دارند. دوستى كه در شعبه امنيت سازمان بعدها مخالف حزب و روابط ناسالم با شوروى بود به او توصيه كرد چون ما مى دانيم كا.گ.ب. در درون سازمان نيز جاسوس دارد، تو مدتى نفوذى ما در كا.گ.ب. باش تا ببينيم آنها چه مى خواهند. اين دوست كُرد كه سال ها در شرايط بسيار دشوارى در ايران زندگى كرده بود و در ابتداى ورودش به شوروى روى مقوا مى خوابيد، پذيرفت كه اين بار از سوى ما در كا.گ.ب. نفوذ كند. بعد از گفتن آرى به كا.گ.ب. به يكباره مورد توجه ويژه اى قرار گرفت. البته مدتى بعد به وى مشكوك شدند و به نحوى كنارش گذاشتند.»
|
|
|
|