|
گفتگو از پويا. ك و مريم حسين خواه- عكس ها از امين افشار
مصاحبه مشروح يوسفى اشكورى- پس از زندان و خلع لباس
چند كلامى درباره على خامنه اى، واعظ طبسى، مطهرى، مصباح يزدى، سروش، شريعتى و بالاخره يگانگى منتظرى در دوران شاه
خوب شد آن لباس را از من گرفتند، آزاد شدم!
در طول اين سال ها نان اين لباس را نمى خوردم، فقط چوب اين لباس را مى خوردم.
سيدعلى خامنه اى هم به خاطر ارتباطش با شريعتى و سخنرانى در حسينيه ارشاد معروف بود.
هشتاد درصد روحانيت به شمول امثال مصباح يزدى مخالف انقلاب بودند.
شما يك خط از مصباح يزدى درباره انقلاب در پيش از انقلاب نمى بينيد.
|
|
|
مهمان خانه كوچك، اما ساده و صميمى مردى بوديم كه اين سال ها نامش با زندان و مجازات عجين شده است. حسن يوسفى اشكورى هوادار پاك باز آن سال هاى شريعتى، هنوز هم از عقايدش به شدت دفاع مى كند و به قول خودش هرچه مى گذرد ايمانش به راه شريعتى بيشتر مى شود. آن چه مى توان درباره او گفت اين است كه على رغم گرفتن حكم اعدام و تحمل چندين سال زندان و سه ماه انفرادى و خلع لباس و دست و پنجه نرم كردن با ديابت، لحظه اى عقب ننشسته است و همچنان پرچم مبارزه را به دوش مى كشد. قسمت اول اين گفتگو، بيشتر حول مسائل قبل از انقلاب و تاريخ شفاهى است. قسمت دوم نيز به مسائل روشنفكرى دينى در ايران مانند حجاب، ايدئولوژى و نقد سنت خواهد پرداخت. همان طور كه خواهيد ديد، اين مصاحبه از كليشه هاى رايج و رسمى به دور است و با سوال هاى كوتاه و موجز سعى كرديم تا بيشتر پذيراى حرفهايى باشيم كه كمتر در جايى زده شده است. تشكر ويژه از زهرا اشكورى عزيز كه امكان مصاحبه را فراهم آورد، در اين چند سطر بر ما واجب است.
- وقتى نام يوسفى اشكورى را مى شنويم به ياد يك مرد روحانى مى افتيم كه به خاطر اعتقادش لباسش را گرفته اند و به اصطلاح خلع لباس شده است. به نظر سخت مى آيد جدا شدن از لباسى كه ۳۰ سال با آن خو گرفته بوديد. احساس خودتان چيست؟
اگر بخواهم احساسم را در يك جمله بگويم، احساس رهايى مى كنم و احساس آزادى. منتها اگر بخواهم توضيح بدهم اينكه من در گذشته هم كه ۳۵ سال در كسوت روحانى بودم هيچ گاه لباس روحانى براى من عامل معيشت و وسيله ارتزاق و امكانات مادى نبوده كه امروز براى از دست دادنش سوگوار باشم و ناراحت از اين كه امكان زندگى را از دست دادم. از اول كه رفتم قم و از سال ۴۶ كه لباس روحانى پوشيدم، هيچ وقت از وضعيت روحانيت و روحانى بودن و منبر رفتن، خوشحال و خرسند نبودم و با گذشت زمان هم از آن وضعيت فاصله مى گرفتم. در سال ۵۰ يك بحران فكرى در من ايجاد شد كه همان موقع مى خواستم اين لباس را بگذارم كنار.
- با شريعتى؟
نه. چون كه فكر كردم من كه نمى خواهم آخوندى كنم، پس اين لباس رو براى چى بپوشم؟ و اتفاقا آشنايى با شريعتى باعث شد كه من در اين لباس بمانم بر خلاف آنچه كه شايد بقيه تصور كنند. وقتى به حسينيه ارشاد رفتم و پاى درس اسلام شناسى شريعتى نشستم و كلاً با شريعتى آشنا شدم، افكار من و جهت گيرى هاى من همه عوض شد. با آشنايى با شريعتى احساس كردم كه اين لباس وسيله خوبى براى ارتباط با مردم مى تواند باشد. چه كه از سالهاى ۴۵-۴۶ تا سال انقلاب، تمامى راه هاى ارتباطى روشنفكران با مردم قطع شده بود. دانشگاه ها مثل الآن نبود. وسايل ارتباطى مثل حالا آنقدر نبود. نه كامپيوتر بود و نه فاكس. اين همه دانشگاه نبود. اين همه دانشجو نبود. اگر مبارزان آن موقع مى خواستند اطلاعيه اى چاپ كنند، با وسايل ارتباطى محدود مثل كاربن و استنسيل كار مى كردند. من خودم بارها اعلاميه ها را بر مى داشتم و با دست مى نوشتم. حتى كتاب را دستى تكثير مى كرديم. كتاب اقتصاد به زبان ساده مرحوم عسگرى زاده (عضو سازمان مجاهدين) را در سال ۵۳ با كاربن ۳ نسخه تكثير كردم. شرايط اين گونه بود. اما دين و مسجد و محراب و حسينيه و عاشورا و تاسوعا و رمضان و شعبان و همه اينها وسيله ارتباطى بود با جامعه. حكومت نتوانسته بود كه اينها را قطع بكند و با مسئولين آنها كار نداشت و اگر هم مى خواست نمى توانست.
در اسلام و تشيع تشكيلاتى به نام روحانيت نداريم. براى همين براى ما فرقى نمى كند. همان كارهايى كه قبلا مى كرديم حالا هم مى كنيم. منتهى آن وقت روحانى بوديم، حالا نيستيم. آن وقت ها اگر صحبت يك روحانى اثر داشت الآن ديگر ندارد و به عكس شده.بر اساس تفكرى كه از شريعتى آموختم، فهميدم كه شكل و ظاهر اصلا اهميتى ندارد. روحانى باشى يا نباشى!!! اما اين لباس وسيله ارتباطى خيلى خوبى مى تواند باشد با مردم. آن وقت ها من يك جمله اى داشتم كه؛ حرف هاى شريعتى را كاش مى شد با زبان شيخ كافى گفت. (شيخ كافى كه در مهديه تهران براى عوام و مردم عادى سخنرانى مى كرد و به شدت در مقابل شريعتى ايستاد و به حسينيه ارشاد لقب «يزيديه ضلاليه» داد.) ما احساس كرديم كه شايد بتوانيم حرف هاى شريعتى را با زبان عامه مردم بازگو كنيم. چنان كه مى گويند شريعتى موفق ترين روشنفكر ايرانى بوده از نظر ارتباط با مردم. در حالى كه شريعتى هيچ گاه نتوانست حتى در يك مسجد سخنرانى بكند (تنها سخنرانى او در مسجد، سخنرانى پس از شهادت بود كه در مسجد جامع نارمك ايراد شد). اما زبان و بيان و جهت گيرى او به گونه اى بود كه مردم هم مخاطب او شدند. البته به طور غير مستقيم. چه كه مبلغان او يكى طلاب بودند و يكى دانشجويان كه حرف هاى او را در سطح جامعه پخش مى كردند. خود شريعتى هم در وصيت نامه اش مى گويد كه وراث من دو دسته اند: دانشجويان و طلاب. واقعيتش اين است كه خوب همين جورى بود. سال ۵۰-۵۱ كه مبارزه سياسى شديد شد، اين لباس خوب خيلى به درد ما خورد و عامل ارتباطى خوبى بود با مردم. بعد از انقلاب هم همان كارهايى كه مى كرديم، منبر و مسجد و اينها رو رها كرديم. ۴ سال اول انقلاب را هم كه نماينده مجلس بوديم و در اين سال ها هم كه كارمان گفتن و نوشتن بوده است. در مجالس ختم هم وقتى آخوندى گير نمى آوردند از ما دعوت مى كردند! آن هم مجلس ختم هاى بسيار خطرناك. مثل سال ۶۴ و ختم پسر دكتر مصدق (احمد مصدق) در مسجد ارك كه آمدند و فحش دادند و كتك زدند. عمامه ما را برداشتند و پاره پاره كردند. در مجالس مختارى و پوينده و سامى و فروهرها و اينها هم سخنرانى كردم. غرض اين كه در طول اين سال ها نان اين لباس را نمى خورديم، فقط چوب اين لباس را مى خورديم. از اين نظر مى گويم كه احساس رهايى و آزادى مى كنم و به خصوص اين كه الان هم اين لباس در جامعه اعتبار چندانى ندارد. متلك به آدم مى گويند و چپ چپ نگاه كنند. حالا خيلى راحت مى روم بيرون و كسى هم ما را نگاه نمى كند.
اين نكته را هم بگويم، همان طور كه مى دانيد، روحانيت در تشيع مثل تشكيلات كليسا نيست. به خاطر اين كه مسيحى ها مى گويند خارج از كليسا راهى براى نجات نيست. و كليسا هم با اسقف و كشيش و كاردينال تعريف مى شود. اما در اسلام و تشيع تشكيلاتى به نام روحانيت نداريم. براى همين براى ما فرقى نمى كند. همان كارهايى كه قبلا مى كرديم حالا هم مى كنيم. منتهى آن وقت روحانى بوديم، حالا نيستيم. آن وقت ها اگر صحبت يك روحانى اثر داشت الآن ديگر ندارد و به عكس شده. اگر يك كلاهى صحبت كند اثر بيشتر دارد. شايد الآن حرف من موثر تر از آن موقع باشد.. بنا بر اين لباس براى من يك دكان نبود. براى من وسيله ارتزاق و معيشت نبود و از جهاتى هم دردسر بود. براى همين است كه مى گويم «عدو شود سبب خير اگر خدا خواهد...»
- اگر موافق باشيد برگرديم به قبل از انقلاب. درباره فضاى سياسى و اجتماعى آن روزها بفرمائيد؟
آن موقع خوب فضا باز نبود. بعد از سركوب جبهه ملى دوم و نهضت آزادى و در كل بعد از سال ۴۲ فضاى خيلى بد و خفقان آورى بر ايران حاكم شد. آن زمان دو روزنامه بيشتر نبودند. يكى كيهان بود و يكى هم اطلاعات.
- كه هر دو هم دولتى بودند...
بله. اصلا روزنامه مخالف معنا نداشت. من هم خيلى علاقه مند بودم به خواندن روزنامه. پدر و مادرم هم با اينكه سواد نداشتند، اما مى دانستند كه روزنامه چيز خوبى است! يك مدتى كه در بيمارستان بسترى بودم، پدرم هر روز كه مى آمد ملاقات من يك روزنامه هم براى من مى آورد. چند وقت اين روزنامه ها را مى خواندم و هيچ چيزى متوجه نمى شدم. بالاخره فهميدم كه به جاى اينكه ستونى بخوانم سطرى روزنامه را مى خوانده ام! آن موقع ها در حوزه طلبه ها اصلا روزنامه نمى خواندند. حتى فارسى هم نمى خواندند. اصلا روزنامه خواندن را عيب مى دانستند. يك بار مدير حوزه آمد به حجره من ديد روزنامه اى روى زمين افتاده. گفت اين روزنامه مال توست؟ راسيتش ترسيدم. جواب ندادم. يك بار ديگر تكرار كرد. گفتم بله. گفت: درس مى خوانى و روزنامه هم مى خوانى؟ چند تا سوال درسى از ما كرد كه بهانه گير بياورد. ما هم همه را جواب داديم. گفت از اين به بعد حق ندارى روزنامه بخوانى. روزنامه را برداشت و برد. ۷-۸ روز نخوانديم. ديديم نه نمى شود. از آن به بعد روزنامه مى گرفتم بعد مى رفتم مسجد مى خواندم. روزنامه را همان جا مى گذاشتم و مى آمدم. تا اين كه آمديم قم و ديگر آنجا همه چيز مى خوانديم. كتاب و روزنامه و مجله و رمان و...
- زن روز هم مى خوانديد؟ چه شد كه آقاى مطهرى شروع به نوشتن در زن روز كرد؟
زن روز كه از سال ۴۵ باب شد را هم مى خواندم. آن زمان دوستان گفتند كه مجله جديدى آمده به نام زن روز. ما هم رفتيم روى دكه صفحه اولش را باز كرديم ديديم نوشته «نظر مخالف چطور؟». با خواندش بعداً متوجه شديم يك آقايى به نام ابراهيم مهدوى كه داديار ديوان عالى كشور بود نوشتن يك سرى مقالات را در اين مجله شروع كرد و بعد به قول شما جوان ها گير داد به اسلام. چون خودش هم قبلا آخوند بود آشنايى خوبى داشت نسبت به مسائل. آقاى مطهرى هم اين نامه را نوشتند كه شما حرف مخالف هم چاپ مى كنيد؟ مجله هم گفت كه شما مقاله بدهيد، چاپ مى كنيم. بعداً به اين روال در آمد كه يك صفحه نوشته آقاى مهدوى جاپ مى شد و در صفحه مقابلش جواب مقاله هفته قبل كه توسط مطهرى نوشته مى شد. اين ماجرا ۵-۶ ماه ادامه پيدا كرد. بعد زد و آقاى مهدوى فوت كرد. مطهرى يك هفته به احترام او ننوشت و از هفته بعدش مقالات را ادامه داد كه سرانجام بصورت كتابى درآمد با نام «نظام حقوق زن در اسلام». بعد از آشنايى من با شريعتى، خواندنم جهت پيدا كرد و وارد كار سياسى شدم. آن زمان كه صف بندى هاى سياسى به اين شدت نبود، يك عده اقليت بودند كه خوب كار سياسى مى كردند و مبارز بودند و يك عده اكثريت هم كه يا به سياست بى تفاوت بودند و يا اصلا مخالف كار سياسى بودند.
- روحانيت چقدر با انقلاب همراه بود؟ باقى در «فرودستان و فرادستان» تخمين مى زند كه ۷۰ درصد روحانيت حالا يا نسبت به انقلاب بى تفاوت بودند يا با انقلاب مخالف بودند.
نمى توانم آمار بدهم. شايد آقاى باقى محاسبه اى كرده اما به نظر من تا سال ۵۷ حدود ۸۰ درصد روحانيون مخالف يا بى تفاوت بودند. كه از اين ۸۰ درصد، اكثريت نسبت به مسائل سياسى و درگيرى بى تفاوت بودند. يك سرى هم اقليت بودند كه صريحا مخالفت خودشان را اعلام مى كردند. اين سرى بودند كه پرچم مبارزه را بر دوش مى كشيدند. در ميان اين ها هم آدم موجهى نبود. بيشتر ما طلبه هاى جوان بوديم كه شور و هيجان جوانى داشتيم.
- آقاى مكارم و مصباح و اينها هم بودند؟
نه. فقط يك آقاى منتظرى مطرح بود كه نه به عنوان آيت الله العظمى بلكه به عنوان يك معلم حوزه و مجتهد ساده و شاگرد آقاى بروجردى.
- شيخ على تهرانى و واعظ طبسى چطور؟
تهرانى مطرح بود اما در حوزه قم نبود. در حوزه مشهد هم ۳ نفر بودند، آقا سيد على خامنه اى و هاشمى نژاد و شيخ على تهرانى. اما واعظ طبسى را ما اين اواخر اسمش را شنيده بوديم. چرا كه نه اهل سخنرانى بود و نه اهل نوشتن. شهرت اين سه نفر هم به خاطر سخنرانى هائى بود كه در شهرستان ها ايراد مى كردند. سيد على خامنه اى هم به خاطر ارتباطش با شريعتى و سخنرانى در حسينيه ارشاد معروف بود. نوشته هايش را مى خوانديم. بعدها شنيديم كه او نت و موسيقى را هم مى شناخت. در صورتى كه خوب در آن زمان آخوند ها اصلا گرد اين چيزها نمى رفتند. در آن زمان ايشان جزء نوگرايان دينى به حساب مى آمد. در كل مى خواهم بگويم كه در آن زمان صف بندى ها بيشتر سياسى بود و بحث روشنفكرى و غير روشنفكرى نبود. مكارم و سبحانى و مراجع هم مثل شريعتمدارى و گلپايگانى تا سال ۴۲ عضو نهضت بودند كه بعداً كنار كشيدند. مدرسين هم طلبه ها را نصيحت مى كردند كه تند روى نكنيد و وارد جريانات سياسى نشويد. مصباح هم در جريانات سال ۴۱-۴۲ فعال بود كه بعد كنار كشيد. يعنى تا سال ۵۷ ما نه اسم ايشان را پاى اعلاميه اى ديديم و نه اين كه در قم جزء مبارزين شناخته شده بود. تخصص آقاى مصباح مبارزه با جريان روشنفكرى بود. اول قهرمان مبارزه با شريعتى بود. مى گفتند در جلسه اى ضد شريعتى صحبت كرده بود و يكى از طلبه ها بلند مى شود كه او را بزند كه از پنجره فرار مى كند.
- ماجراى اخراج او از مدرسه حقانى چه بود؟
در درون مدرسه طلاب دو تكه شده بودند. موافقان شريعتى و مخالفان او. دائم درگيرى بود بين آقاى مصباح و طرفداران شريعتى. تا اين كه آقاى بهشتى دخالت مى كنند و به مصباح تذكر دادند كه حالا اگر انتقاد دارى در مدرسه اين حرف ها را نزن. آقاى مصباح ادامه مى دهد تا اين كه آقاى حجت كه مدير مدرسه بودند، افراطى هاى دو طرف را اخراج مى كند و مصباح هم از مدرسه كنار مى كشد. بعد آقاى مصباح تا سال ۶۸ ساكت بود تا اين كه قهرمان مبارزه با سروش شد. و بعد هم قهرمان مبارزه با خاتمى. اصلا تخصص اين آقا مخالفت با جريان روشنفكرى بود.
- چه شد آقاى مصباح كه اول انقلاب با سروش يك طرف ميز مى نشست و تفكراتشان يكى بود، يك باره عليه او موضع گرفت؟
خوب خط آقاى مصباح كه از اول مشخص بود اما آن زمان سروش، سروش الان نبود.
- اگر موافق باشيد پرونده قبل از انقلاب را با درگيرى شريعتى و مطهرى ببنديم. چه شد آقاى مطهرى كه زمانى اين همه از شريعتى تعريف مى كرد به جايى رسيد كه گفت او جاسوس است و تا حالا سرش را روى مهر نگذاشته است.
بنز مى آمد. راننده در را باز مى كرد. حاج آقا بفرماييد. آقاى مطهرى پياده مى شد. خوب در جو انقلابى آن زمان خيلى تأثير منفى داشت. البته اين درگيرى بيشتر بين طرفداران شريعتى و مطهرى بود و بين خود آنها درگيرى به اين شدت نبود.ما آن موقع زياد در اين باره چيزى نمى دانستيم. فقط مى دانستيم كه اختلافاتى بين شريعتى و مطهرى هست. بعد از انقلاب كه نوشته ها و خاطرات درآمد و خوانديم، فهميديم. آن چه كه از مجموع اين تحولات برمى آيد اين است كه وقتى شريعتى به ايران آمد چندان شناخته شده نبود و فقط در مشهد كمى سر و صدا كرده بود. به تهران هم كه آمد در اول زياد شناخته شده نبود. كتاب اسلام شناسى مشهد او فقط معروف شده بود و ما هم آن را خوانده بوديم.
شريعتى پنج شنبه و جمعه ها سخنرانى عمومى داشت. من سخنرانى هجرت و تمدنش را رفتم. نيم ساعت قبل از سخنرانى وارد كه شدم ديدم كيپ تا كيپ نشسته اند. اصلا سابقه نداشت. زرياب خويى صحبت مى كرد ۵۰ نفر. مطهرى صحبت مى كرد ۱۰۰ نفر. كه آن هم نصفش وسط سخنرانى مى رفتند. مطهرى البته دهان گرمى نداشت. نوشته هايش بهتر از گفته هايش بودند. همين كه شريعتى پشت تريبون رفت همه ايستادند و دست زدند. سابقه نداشت كه در حسينيه كسى دست بزند و براى سخنران بلند شود. ما هم نشستيم سر جايمان. ده دقيقه اى صحبت كرد. رسم بود كه پيش از سخنران كسى مى آمد و شعرى مى خواند و نوشته اى دكلمه مى كرد. من كه او را نمى شناختم به بغل دستيم گفتم پس اين آقاى شريعتى كى مى آيند؟ گفت همين آقاى شريعتى است ديگر! ضبط قديمى مان را روشن كرديم و حرف هايش را ضبط كرديم. خيلى خسته شدم.
سخنرانى كسل كننده بود. شب كه آمديم خانه ضبط را روشن كرديم يكبار ديگر گوش داديم. نه. انگار يك چيزهاى جالبى مى گويد! خلاصه ما كه قرار بود فردا به قم برگرديم، مانديم و سخنرانى فردا را هم رفتيم و اين شروعى شد تا در بقيه جلسات و به خصوص كلاس هاى اسلام شناسى او هم شركت كنم. منظور وقتى شريعتى از فرانسه آمد مطهرى او را ديد و از زبان و بيانش خوشش آمد. انصافا آقاى مطهرى هم فرد عالم و دلسوز و دردمندى بود. مطهرى در روحانيت واقعاً يك استثنا است. متاسفانه اين جريانات و اختلافات و از بس كه عكس مطهرى را قاب كردند در ويترين جمهورى اسلامى از خاصيت انداختندش. مطهرى به نظر من اهميتش بيشتر از آن چيزى است كه الان به طور رسمى گفته مى شود. كارى كردند كه جوان ها اصلا سراغ مطهرى نمى روند. به هر حال مطهرى در سال ۴۷ از شريعتى براى كتاب محمد خاتم پيامبران دعوت مى كند.
منتها وقتى شريعتى به تهران مى آيد به نظر مى رسد كه دو عامل سبب مى شود كه مطهرى از او برنجد.
يكى اين كه خوب با برخى از نظرات راديكالى شريعتى موافق نبوده است. به خصوص آنجا كه شريعتى به نهاد روحانيت انتقاد شديد مى كند. البته خود مطهرى ده سال پيش انتقاد خيلى شديد كرده بود. در كتاب بحثى درباره مرجعيت و روحانيت در مقاله اى به نام «مشكل اساسى در سازمان روحانيت»، مطهرى همان حرف هائى را كه شريعتى زده، ده سال پيشتر مى زند و مى گويد كه روحانيت ما عوام زده است و به خاطر همين عوام زدگى هيچ وقت نمى تواند كه پيشتاز تحولات بشود. يكى از ويژگى هائى كه روحانيت داشتند و دارند اين است كه خودشان به خودشان انتقاد مى كنند و اگر منتقد خودى باشد برايشان مشكلى نيست اما اگر يكى از خارج بيايد و بخواهد انتقاد كند تحمل نمى كنند. مطهرى هم بالاخره خصلت آخوندى درش قوى بود. ديگر اين كه آن طور كه از نوشته ها و گفته ها برمى آيد، وقتى شريعتى به حسينيه ارشاد آمد بازار امثال مطهرى كساد شد.
- حسادت؟
من البته نمى خواهم از اين كلمه استفاده كنم و قبل و بعد انقلاب هم كه اين حرف را مى زدند نهى مى كردم. الآن هم نهى مى كنم.
- چون پرفسور حامد الگار هم اين حس را كم و بيش تأييد مى كنند.
بله. البته اين حرف زياد خوب نيست چون نيت آدم ها را نمى شود واقعاً كشف كرد. علاوه بر اين كه طبيعى هم هست خوب بالاخره هيچ كس كه معصوم نيست. مى بينيم كه مطهرى شريعتى را به ارشاد آورد و بال و پر به او داد و بعد شريعتى از مطهرى بزرگتر شد به حدى كه جوان هاى انقلابى مطهرى را مرتجع مى دانستند. آنقدركه آن زمان به مطهرى ايراد مى گرفتند، به آخوند ها كارى نداشتند چون اساسا آنها را قابل نمى دانستند. اما مطهرى چون خوش فكر بود و در دانشگاه ها هم مطرح بود خيلى بهش انتقاد مى شد. آن وقت ها از ديد ما مثلا مبارزها، هر كس مبارز نبود, اصلا آدم نبود. به خصوص كه شريعتى هم به اصطلاح پياز داغ ماجرا را زياد كرده بود و عالم بى درد و شاعر بى درد و هنر متعهد را مطرح كرده بود. بنابراين هر آخوندى كه مبارز نبود همه با او مخالف بودند. آن زمان ها دانشجوها كارى نداشتند كه طرف عالم است، دانشمند است، هنرمند است. فقط برايشان مهم اين بود كه طرف مبارز است يا نه. آقاى مطهرى هم به عنوان يك مبارز شناخته شده نبود.
از طرف ديگر در آن زندگى انقلابى، ساده زيستى اصل بود. انتقاد سختى كه طرفداران شريعتى به مطهرى داشتند اين بود كه زندگى آقاى مطهرى زندگى بوعلى است نه زندگى بوذرى. ابوعلى سيناست. آن موقع مطهرى با حسين نصر دوست بود. حسين نصر كه بود؟ فيلسوفى كه رئيس دفتر فرح بود. خوب اين دوستى براى ما كه از ديد «فلاسفه پفيوزهاى تاريخ اند» نگاه مى كرديم اصلا موجه نبود. البته الآن اينجورى فكر نمى كنم و براى حسين نصر هم احترام قائلم. منظور اين كه فضا آن گونه بود. يكى ديگر از انتقادات دانشجوها به مطهرى اين بود كه چرا ايشان بنز دارد. خوب كسى آن وقت بنز نداشت. شما قضيه درگيرى طرفداران آريان پور و مطهرى را شنيديد؟
- چاقو و چاقو كشى در دانشگاه؟
بله. شما نگاه كنيد. آريان پور چپ بود. مى گفتند آقاى آريان پور كه استاد دانشگاه هم هست مردمى است. يك فولكس واگن قديمى داشت راه كه مى افتاد مى گفت مسير من اينه. هر كس مسيرش مى خوره بياد سوار شه. يك عده دانشجو مى آمدند سوار مى شدند و ماشين راه مى افتاد. اما آقاى مطهرى چه؟ بنز مى آمد. راننده در را باز مى كرد. حاج آقا بفرماييد. آقاى مطهرى پياده مى شد. خوب در جو انقلابى آن زمان خيلى تأثير منفى داشت. البته اين درگيرى بيشتر بين طرفداران شريعتى و مطهرى بود و بين خود آنها درگيرى به اين شدت نبود. يا خبرش پخش نمى شد. گرچه ما بعد انقلاب شنيديم كه حتى مطهرى عليه شريعتى نوشته دارد اما شريعتى هيچ وقت حتى يك كلمه هم عليه مطهرى نگفت ضمن اين كه خيلى هم به او احترام مى گذاشت. بعد هم كه نوشته مطهرى را ديديم اصلا فكر نمى كرديم كه ايشان يك چنين ديدگاهى نسبت به شريعتى داشته باشند. خيلى تند و توهين آميز. بعد سال شصت هم كه شريعتى زدايى شروع شد و كتاب هايش از كتابخانه ها و كتابفروشى ها جمع شد.
منظور اين كه به خاطر همين مسائل در حسينيه درگيرى به وجود آمد و چون بزرگان حسينيه مثل مرحوم همايون (بنيان گذار ارشاد) يا آقاى ميناچى از شريعتى طرفدارى كردند، آقاى مطهرى قهر كرد و از حسينيه رفت. آن اواخر كه ما مى رفتيم ديگر روحانى حسينيه ارشاد نمى آمد. فقط دو روحانى بودند كه تا آخر به حسينيه مى آمدند. يكى مرتضى شبسترى بود و يكى هم مرحوم صدر بلاغى. كه اين دو تا آخر با شريعتى بودند.
- صدربلاغى سر تئاتر ابوذر از حسينيه كنار نكشيد؟
البته مخالف بود اما مخالفت جدى نداشت. اما تا موقعى كه ما به حسينيه مى رفتيم او هم بود. اوضاع جورى شده بود كه آن آخرها طلبه ها بدون عبا و عمامه به حسينيه مى آمدند. بارها به من گفتند كه حالا كه مى خواهى به ارشاد بروى لباس نپوش. من هم گفتم كه نه. شتر سوارى كه دولا دولا ندارد. منظور اين كه فضا خيلى بد شده بود.
- شما با شريعتى هم روبرو شديد؟
بله. در آن فضاى ماه هاى آخر فعاليت حسينيه كه رفته بودم ارشاد. شريعتى عادت داشت وقتى سخنرانى اش تمام مى شد از پشت سن مى آمد يك سيگارى مى كشيد و چايى مى خورد. بعد مى رفت تالار پايين با دانشجوها بحث را ادامه مى داد. من از آن طرف سالن كه آمدم با هم روبرو شديم. سيگارش را از دست راست به دست چپش داد و به احترام طلبگى من ايستاد تا من دست دراز كنم. خوب شريعتى آن وقت استاد من بود. من هم دست دراز نكردم. تا اين كه دستش را جلو آورد و دست داديم و گفت بفرمائيد در خدمت باشيم. يك دفعه نگاه كردم ديدم ۱۰۰ نفر دور ما ايستاده اند. جو آن زمان آن قدر خراب بود كه همه فكر كردند حالا كه طلبه اى آمده مى خواهد فحش بدهد و مثلا دعوا كند. ما هم گفتيم خيلى ممنون و خداحافظى كرديم و آمديم.
ادامه دارد...
|