Nimrooz
Vol. 17, No. 834, May 20, 2005
سال هفدهم - شماره ۸۳۴ - جمعه ۳۰ ارديبهشت ۱۳۸۴
سيروس على نژاد
تجدد و تجددخواهى در ايران: گفتگو با دكتر ماشاءالله آجودانى
قدرت مخوف آخوندها باعث شد كه روشنفكر ايرانى مفاهيم را تقليل دهد
سرنوشت دردناك ما آنجاست كه از جامعه مدنى، به مدينة النبى برسيم
اگر روشنفكر ايرانى در دوران پهلوى مى دانست آخوندها در انقلاب مشروطه چه نقش مخربى داشتند، بعيد بود كه در انقلاب اسلامى به دنبال روحانيت راه بيفتد
گفتگو از پويا. ك و مريم حسين خواه- عكس ها از امين افشار
مصاحبه مشروح يوسفى اشكورى- پس از زندان و خلع لباس
چند كلامى درباره على خامنه اى، واعظ طبسى، مطهرى، مصباح يزدى، سروش، شريعتى و بالاخره يگانگى منتظرى در دوران شاه
خوب شد آن لباس را از من گرفتند، آزاد شدم!
در طول اين سال ها نان اين لباس را نمى خوردم، فقط چوب اين لباس را مى خوردم.
سيدعلى خامنه اى هم به خاطر ارتباطش با شريعتى و سخنرانى در حسينيه ارشاد معروف بود.
هشتاد درصد روحانيت به شمول امثال مصباح يزدى مخالف انقلاب بودند.
شما يك خط از مصباح يزدى درباره انقلاب در پيش از انقلاب نمى بينيد.

سيروس على نژاد
تجدد و تجددخواهى در ايران: گفتگو با دكتر ماشاءالله آجودانى
قدرت مخوف آخوندها باعث شد كه روشنفكر ايرانى مفاهيم را تقليل دهد
سرنوشت دردناك ما آنجاست كه از جامعه مدنى، به مدينة النبى برسيم
اگر روشنفكر ايرانى در دوران پهلوى مى دانست آخوندها در انقلاب مشروطه چه نقش مخربى داشتند، بعيد بود كه در انقلاب اسلامى به دنبال روحانيت راه بيفتد
دكتر ماشاءالله آجودانى كه پيش از انقلاب عضوهيأت علمى دانشگاه اصفهان بوده، از سال ۱۳۶۵ خورشيدى (ژانويه ۱۹۷۸ ميلادى) در لندن زندگى مى كند. دكتر آجودانى با نوشتن دو كتاب «مشروطه ايرانى» و «يا مرگ يا تجدد» به يك بازنگرى جدى در زمينه تجدد ايران روى آورده است. «ايران، ناسيوناليسم، تجدد» عنوان تازه ترين كتابى است كه وى در دست نگارش دارد و قرار است تا يك سال ديگر منتشر شود. كتابخانه مطالعات ايرانى لندن نيز از موسساتى است كه او بنياد گذارده و به اداره آن اشتغال دارد.
سيروس على نژاد: در هر دو كتاب شما وعده داده شده است كه كتابى با عنوان «ايران، ناسيوناليسم، تجدد» در دست نوشتن داريد. آيا قرار گرفتن ناسيوناليسم در كنار تجدد و ايران به اين معنى است كه رسيدن تجدد در ايران از ناسيوناليسم عبور مى كند؟
ماشاءالله آجودانى: چنين چيزى در ذهن من نبود و الان هم نيست كه براى رسيدن به تجدد بايد از ناسيوناليسم عبور بكنيم. براى اينكه ناسيوناليسم مفهومى بيشتر سياسى دارد. هر چند كه اين مفهوم در ايران كمتر ديده مى شود. مى دانيد كه در ايران ناسيوناليسم بيشتر در معناى رمانتيك آن- احساسات و عواطف ناسيوناليستى- به كار مى رود. اگر معناى سياسى آن را بپذيريم ممكن است آنچه شما برداشت كرده ايد درست باشد. براى اينكه ناسيوناليسم با پيدايش دولت هاى ملى سر و كار دارد.
واحدهاى مستقل سياسى، كه بايد از منافع ملت دفاع كند، در حقيقت مفهوم جديد ملت در درون اين بنياد سياسى وجود دارد. مهمتر از همه ملت وقتى بخواهد اعمال حقوق كند بايد قدرت رأى دادن و نظر دادن داشته باشد كه اين هم وجه دمكراتيك آن است. يعنى مشاركت عمومى.
به تعبير ديگر منظور من اين است كه ما در عصر تجدد با مهمترين چيزى كه آشنا شديم مفهوم انديشه ملى بود. يعنى اين مفهوم كه ملت بايد سرنوشت خود را در دست بگيرد و دولتى داشته باشد كه منتخب ملت باشد. اين مفهوم، مفهوم محورى ناسيوناليسم است. يعنى در هر ناسيوناليسمى، مفهوم state و Nation تواما بايد وجود داشته باشد. ولى متاسفانه ما در ايران وقتى مى گوييم ناسيوناليسم، بيشتر احساسات غليظ وطن پرستانه معنى مى دهد كه مقدارى از مفهوم شوونيستى را هم با آن مى آميزيم و عمدتا به معناى سياسى آن دقت نمى كنيم.
بنابراين حرفى كه اول زدم كه نه، ناسيوناليسم مورد نظر من نيست، ناسيوناليسم در مفهوم رايج آن در زبان فارسى است. ولى اگر برگرديم به هسته اصلى ناسيوناليسم و اينكه من عنوان كتاب را «ايران، تجدد، ناسيوناليسم» گذاشته ام، به اين دليل است كه ما در تجدد خودمان خواستيم با اين مفهوم آشنا شويم كه دولت و حكومت بايد منتخب ملت باشد.
از طريق همين تجدد بود كه انديشه هاى ناسيوناليستى در معناى فرهنگى اش وارد ايران شد. يعنى ما در سر آغاز تجددمان شروع كرديم به تعريف كردن دوباره خودمان. اينكه ما كه بوديم، چه بوديم؟ خواستيم تاريخ ايران را به صورت يكپارچه ببينيم و از سرگذشت قوم ايرانى روايتى ارائه بدهيم كه بتواند دست مايه اى شود براى ايجاد حكومت مستقل و ايران مستقل جديد.
-يعنى اين تعريف در آثار روشنفكران صدر مشروطه ديده مى شود؟
-تمام روشنفكران عصر مشروطه را كه نگاه كنيم دغدغه اساسى شان مسئله ملت، ايجاد دولت ملى و ارائه يك تعريف اساسى از ايران در معناى جديد آن است. آخوند زاده و ميرزا آقاخان كرمانى و ديگران همه سعى مى كنند تعريف جديدى ارائه بدهند. مثلا براى نمونه ميرزا آقاخان كرمانى يا آخوند زاده وقتى به تاريخ ايران نگاه مى كنند از بين تمام شعراى اسلامى فردوسى را برجسته مى كنند. مى گويند كسى كه به اين ملت خدمت كرد فردوسى بود. براى اينكه حب مليت و وطن دوستى و ايرانيگرى را براى مردم ايران به ارمغان آورد.
روزنامه اى منتشر مى شود به اسم روزنامه «سنيه ملت ايران» كه طرح يك مسجد را به عنوان نشانه خود انتخاب مى كند. آخوند زاده به آن ايراد مى گيرد كه اگر تو مى خواهى نمادى براى ملت ايران بگذارى، مسجد سمبل ملت ايران نيست. شما بايد نشانه اى از حكومت ساسانى و نشانى از حكومت صفوى را با هم جمع بكنيد تا نشان دهنده هويت ما باشد. اگر روشن تر بخواهم به آخر خط برسم اصلا تجدد در كشورهايى مثل ما با همين مفهوم محورى شروع مى شود.
آنچه را كه با تجدد مى فهميم يكى قانون است و ديگر مسئله حقوق ملت. اينكه حكومت بايد از اراده ملت بلند شده باشد. هر كس را بخوانيد اين مفهوم ساختار محورى در آن وجود دارد. حالا يكى ممكن است اعتقاد ناسيوناليستى در معناى رمانتيك و فرهنگى را هم با معناى سياسى قاطى بكند، مثل ميرزا آقاخان كرمانى و تا حدى آخوندزاده يا بسيار كم رنگ تر ميرزا ملكم خان. ولى همه اينها با انديشه ملى در اين دوره شروع مى كنند. اين سرآغازى است كه ما يك تعريف ديگرى از خومان مى كنيم. فراموش نكنيم كه تا صد و هفتاد هشتاد سال پيش ما اصلا نمى دانستيم كورش كيست، داريوش كيست. بعدها بود كه با تحقيقات غربى ها پيدا شد يا از طريق تاريخ هاى يونانى شروع كرديم به شناختن دوباره خودمان. يعنى يك گسست تاريخى به وجود آمده بود. يك خاطره اى بود در تاريخ هاى عمومى كه از ايران باستان حرف مى زدند ولى مثلا شناختى از حكومت هخامنشى و اشكانى نداشتيم. نخستين بار در همين دوره تجدد است كه ما شروع كرديم به عنوان ايرانى تعريفى از خودمان ارائه دادن.
-... و اكنون كتاب شما، ايران را در دوره جديد و در تعريف جديدش مورد بررسى قرار مى دهد؟
-كتاب من در واقع ايران را در تعريف جديدش مورد نظر قرار مى دهد و به سرآغاز عصر تجدد، يعنى جايى كه ما از اصل كلاسيك خودمان جدا مى شويم نظر دارد. اينكه ما چه تعريفى از خود ارائه داديم، اينكه تجدد وقتى كه وارد فرهنگ ايران مى شود چگونه عمل مى كند و ما در اين عملكرد چگونه خودمان را باز يافتيم و نسبت به جهان چگونه خودمان را تعريف كرديم. سعى كرده ام تمام اين مفاهيم بررسى شود. رابطه ما با تجدد، و ديدگاههاى مختلفى كه وجود داشته، در مقابل ديدگاههاى اسلامى. براى اينكه من عقيده دارم همه آن چيزهايى كه در ايران دارد اتفاق مى افتد حتى چيزهايى كه ما به آن مى گوييم سنتى، در آن معنا سنتى نيستند. همه اينها پديده هاى تجدد اند. برخلاف آنچه تصور مى كنند آيت الله خمينى سنتى بود و از سنت حرف مى زد، تمام واژگان او جديد است. طاغوت و مستضعفان و استكبار و چيزهاى ديگر همه مفهوم چپ دارند. اينها همه حرف هائى است كه از درون تجدد ما درآمده و بر زبان ايشان بار عاطفى سنت را به خودش اضافه كرده است. وگرنه بين حرف هائى كه آقاى خمينى مى زد با شعارهايى كه حزب توده مى داد، تفاوت اساسى و ماهوى وجود نداشت.
به همين دليل روشنفكران دينى ما بيش از آنكه محصول سنت ما باشند محصول تجدد ما هستند. انگ و رنگ تجدد بر اينها خيلى زياد است. ممكن است عارضه هاى تجدد ما باشند. بطور نمونه على شريعتى كه از اسلام راستين حرف مى زد ولى ايده هاى سوسياليستى را بار اسلام هزار و چهار صد سال پيش مى كرد. يا آن نوع انتخاب شورايى را كه مثلا در دوره خلفاى راشدين وجود داشت، بر مى داشت و بار بد فهمى هائى مى كرد كه از دمكراسى داشت و مى گفت بهترين دمكراسى را ما در آن دوره داريم.
منظور من اين است كه اين اتفاقى كه افتاد و جدا سرى هائى كه ما درباره آنها بحث مى كنيم، مثلا روشنفكران دينى را جدا مى بينيم درست نيست. همه رنگارنگى هاى يك قضيه هستند به اسم تجدد ما. از درون همين تجدد است كه اين شاخ و برگ ها و اين توهمات گسترش پيدا كرده است. بسيارى از جريان هاى مذهبى هم كپى بردارى كرده اند از انديشه هاى جريان هاى روشنفكرى چپ. منتها به صورت غليظ تر اين حرف ها را مى زدند و مى گفتند ما بهترش را مى زنيم نه اينكه چيز ديگرى داريم. از اين رو اين كتاب گرهگاه اصلى ما را در دوره جديد تاريخ ايران شايد براى نخستين بار مورد پرسش قرار مى دهد و پرسش هاى تازه اى مطرح مى كند تا ما بتوانيم به تاريخ خود نگاه ديگرى بيندازيم.
-نگفتيد كه كتاب در چه وضعى است يعنى نوشته شده يا نه و كى قرار است منتشر شود؟
-به لحاظ تحقيقى تمام كارهاى آن انجام شده است و بيش از نيمى از آن را هم نوشته ام. اميدوارم فرصتى بيابم و به زودى تمامش كنم. شايد- البته با هزار اما و اگر- بتوان تا يك سال ديگر آن را روانه بازار كتاب كرد.

گرهگاه مصيبت هاى ما در دوران جديد
-در نوشته هاى پيشينيان بسيار ديده مى شود و در نوشته هاى شما نيز ديده ام كه از «هجوم غافلگير كننده» تمدن غرب سخن به ميان مى آيد اما وقتى به تاريخ تجدد مراجعه مى كنيم بيشتر اين طور به نظر مى آيد كه بيش از صد و پنجاه سال است كه ما خودمان به دنبال تجدد دوان بوده ايم. اين هجوم ظاهرا بيشتر از طرف خود ما بوده است تا از سوى غرب. از اين جهت اين سوال را مطرح مى كنم كه ما از آغاز تا كنون همواره رفتار متناقضى در برابر تجدد داشته ايم. يعنى همواره هم در جستجوى يافتن آن بوده ايم، و هم در عين حال يك حالت امتناعى در برابر آن داشته ايم.
ماشاءالله آجودانى: با شما موافقم. من هم اگر جايى به كار برده ام منظور من تهاجم به معناى كلاسيك كلمه نبوده است. هجوم مدرنيته، هجوم نظامى يا هجوم سياسى نبود كه مثلا يك حركتى از بيرون بيايد و مملكت ما را در اختيار بگيرد. ما در چند صد سال اخير در يك رخوت تاريخى به سر مى برديم.
در اواخر دوره صفويه خواب ما چندان عميق است كه توپ و تانك هم از عهده بيدار كردن ما بر نمى آيد. وقتى به دوره قاجار مى رسيم ما همچنان در آن دوره رخوت تاريخى هستيم. آقا محمد خان قاجار براى آخرين بار توانست مملكت را به ضرب شمشير جمع بكند و خاطره دوره صفوى را احيا كند. هنوز قدرت شمشير كارگر بود. در حالى كه اندكى بعد- در دوره فتحعليشاه- معنايش را از دست داد. در جنگ هاى ايران و روس شكست خورديم. البته جنگ هاى ايران و روس را نمى توان مانند حمله عرب دانست اما اين جنگى بود كه چشم ما را به دنيا گشود. تا پيش از آن، در دنياى پيش مدرن، همسايگان ما ازبك ها و عثمانى ها بودند. دنياى ما دنياى بسته اى بود بين دو دشمن سنى و ما با هويت شيعى در بين آنان زندگى مى كرديم.
جنگ هاى ايران و روس سر فصلى است كه ما را از خواب قرون خود بشدت تكان مى دهد. هجوم تمدن غرب به جهان ما ناگزير بود و ما امواج سهمگين آن را در جنگ هاى ايران و روس احساس كرديم. عباس ميرزا به فرستاده ناپلئون مى گويد: اجنبى سخن بگو! من چه بايد بكنم؟ آفتاب كه طلوع مى كند اول به ما مى تابد بعد به شما. خداوندگار عالم هم كه نبايد به شما بيش از ما لطف داشته باشد، پس چطور است كه شما اينقدر خوب مى جنگيد، اينهمه تجهيزات و ادوات داريد و ما نداريم؟ در واقع اين التماس عباس ميرزاست كه مى خواهد بفهمد. اما فراموش نبايد كرد كه آنها هم آمده بودند. با نيروى نظامى مجهز به تكنولوژى جديد آمده بودند. ما ناگهان متوجه شديم كه در دنيايى زندگى مى كنيم و با كسانى همسايه ايم كه ديگر مانند عثمانى ها و ازبك ها نيستند. نيروهايى با علم و دانش اند كه به راحتى مى توانند بر ما چيره شوند. چنانكه در همان جنگ هاى ايران و روس بخشى از مملكت را از دست داديم.
طبيعى است كه ما در دنياى جديد در وضعيتى قرار گرفتيم كه احساس كرديم جهان بر ما هجوم آورده است. مدرنيت هم كه مى آيد مثل سيل مى آيد. مفاهيم جديد مثل پارلمان، قانون، به همراه تكنولوژى اذهان را زير و زبر مى كند. بنابراين اگر واقع بينانه به آن مقطع نگاه كنيم اين يك هجوم است كه مانند سيلاب بر ما فرو مى ريزد. ذهن و زندگى ما را در بر مى گيرد.
موضوع هجوم غافلگير كننده و مانند آن را از آن جهت مطرح مى كنم كه شايد آن جستجوى مدام ما در عين امتناع ما در مقابل تجدد ريشه در همين چيزها داشته باشد. بالاخره يا مدرنيته و تجدد چيز خوبى است و ما بايد در پى آن باشيم يا بد است و بايد آن را از خود برانيم. هر چند كه در آغاز كار موضوع استعمار هم مطرح است.
شايد ما نبايد كلمه هجوم را به كار ببريم. چون بار معنايى آن اين است كه چيزى از خارج بر خلاف ميل ما مى آيد و به ما تحميل مى شود در حالى كه تجدد اينطور نيست. اولين ذهن هائى كه به آن برخورد مى كنند سعى مى كنند بفهمند قضيه چيست و در جستجوى آن اند كه راه نجات را پيدا كنند. بنابراين هجوم در بطن تمدن غربى هست به اين معنا كه در زادگاه خود محدود نمى ماند. محدود هم نمانده است. برعكس حركت سيل آسايى به هر سوى جهان داشته است. ولى با تعريف كلاسيك البته هجوم نيست. يعنى اگر با حمله عرب مقايسه كنيم هجوم نيست. در واقع از سلطه استعمارى غرب است كه هراسيده ايم. در حالى كه غرب و استعمار به غير از مدرنيته و تجدد اند.
نكته اى را اضافه كنم شايد گره گشا باشد. روشنفكرى ايران سرنوشت غم انگيزى دارد. از يك طرف با استبداد قاجار سروكار دارد و براى مبارزه با آن به ابزارها و دستاوردهاى جامعه غربى اتكا مى كند. مثلا به پادشاه قاجار مى گويد تو پادشاه مشروطه نيستى و از طرف ديگر مى داند غربى كه دارد مى آيد سلطه طلب است. در پى سلطه سياسى و استعمارى است. اينجاست كه روشنفكر متجدد بازگشت مى كند به ايران باستان. مى آيد داستانى براى خود مى سازد و مى گويد همه بدبختى هاى ما زير سر عرب ها و دين اسلام است و گرنه ما در ايران عصر ساسانى آقاى جهان بوديم. حتى از اروپاى امروز هم متمدن تر بوديم. در واقع بر مى گردد به ستايش ايران باستان. در حقيقت هزار و چهار صد سال تاريخ خودش را ناديده مى گيرد و از تاريخ دوران اسلامى به عنوان تاريخ انحطاط ياد مى كند. مثلا ميرزا آقاخان كرمانى يا آخوندزاده شروع مى كنند به ستايش هاى اغراق آميز از ايران باستان.
روشنفكر ايرانى در حقيقت يك پايش در گذشته است و يك پايش در آينده و در غرب. اين سرنوشت پر تناقض روشنفكر ايرانى است. قاعدتا روشنفكر بايد رو به دنياى جديد داشته باشد. اين تناقض گرهگاه مصيبت هاى ما در دوران جديد است. ما يك بار بايد خود را نسبت به خودمان تعريف مى كرديم و يك بار هم نسبت به غرب. حتى در بازسازى دوره رضاشاه باز مى بينيم كه اين بخش از ناسيوناليسم ايرانى به شكوه عصر ساسانى نظر دارد. اين سرنوشت پر تناقض روشنفكر ايرانى است كه هميشه با هويت اسلامى خود مسئله داشته و با هويت ايرانى خود در دوران جديد راحت كنار آمده است. براى اينكه هويت ايرانى از ديد او با تمدن غربى همخوانى داشت، در حالى كه هويت اسلامى اين همخوانى را نداشت. در نتيجه روشنفكر ايرانى كه بايد متجدد باشد و رو به آينده داشته باشد عميقا گذشته گراست. رو به گذشته دارد و آرمان هاى گذشته خود را مرتب بازسازى مى كند. ما اين مصيبت را همچنان با خود حمل مى كنيم. بنابراين طبيعى بود كه جريان مذهبى اى پيدا شوند كه به صورت عكس العملى تمام اهميت را فقط در دوره اسلامى بگذارند. در واقع اين حاصل ناهماهنگى هاى فرهنگ ماست.

آسيب شناسى جريان روشنفكرى
-كتاب «مشروطه ايرانى» شما سراسر مشحون از درگيرى نو و كهنه است و اين درگيرى در تمام سالهاى پيش از انقلاب مشروطه و پس از آن ادامه دارد. شما به درستى نوشته ايد كه انقلاب مشروطه، انقلابى عليه بورژوازى يا فئوداليسم نبود. چون ما نه بورژوازى به آن معنا داشتيم و نه فئوداليسم. پس انقلاب مشروطه چه نوع انقلابى بود؟ آيا مى توان از آن به عنوان انقلاب خالصى ياد كرد كه مى خواست مفاهيم مدرن را جايگزين استبداد كهن كند؟ و تجدد را به جاى وضع سنتى حاكم بر ما بگذارد؟
ماشاءالله آجودانى: به نظر من اينكه گاهى گفته شده است انقلاب مشروطه مثلا عليه بورژوازى بود بيشتر به شوخى شبيه است. اين حرف ها وارداتى بود و هيچ سنجيده و انديشيده نبود. حتى آن بخش از جريان هاى چپ كه همان وقت انقلاب مشروطه را عليه فئودال ها ارزيابى مى كردند، بخصوص ارامنه تبريز كه يك گروه سوسيال دمكرات بودند، ارزيابى شان واقع بينانه نبود. براى اينكه ما اصلا فئوداليسم به آن معنا نداشتيم. به عقيده من انقلاب مشروطه يك انقلاب سياسى- فرهنگى بود. درست است كه ريشه هاى اقتصادى- اجتماعى داشت و مردم از ستم بى قانونى و از فقرى كه گريبانگيرشان بود به جان آمده بودند اما بنيان هاى نظرى انقلاب مشروطه تماما بنيان هاى فرهنگى است. البته خواست سياسى هم دارد ولى اين خواست سياسى مفهوم طبقاتى ندارد. اصلا طبقات به آن معنى وجود ندارد كه بگوييم فلان روشنفكر نماينده فلان طبقه است.
من فكر مى كنم انقلاب مشروطه را باز بايد با مفهوم تجدد توضيح داد. تجدد بر ما وارد شد و عكس العمل ما در برابر آن اين بود كه مى خواهيم ابزارهاى تجدد را در جامعه مستقر كنيم. بخش هاى مختلف جامعه هم در آن شركت داشتند. از جمله بسيارى از دربارى هاى قاجار مشروطه خواه بودند. همچنانكه بسيارى از مردم طبقه پايين. در واقع همه آنها در يك امر عمومى با هم اشتراك كردند.
به نظر من انقلاب مشروطه يك انقلاب فرهنگى با محتواى سياسى بود كه مى خواست نظام سياسى جامعه را قانونمند كرده و بنيان هاى فكرى مردم را دگرگون كند تا نوعى ترقى پيش بيايد. انقلاب مشروطه انقلابى است نسبت به وضع تاريخى ما در ارتباط با تجددى كه در جهان اتفاق افتاده بود. به همين جهت يكى نگاه مى كند مى بيند علم مايه پيشرفت است فكر مى كند اگر علم را بياوريم ترقى مى كنيم، ديگرى نگاه مى كند مى بيند قانون موجب پيشرفت است مى گويد راه نجات اين است كه قانون را بياوريم. چنانكه مستشارالدوله «يك كلمه» را مى نويسد و مى گويد راه نجات ما قانون است.
من انقلاب مشروطه را پاسخى مى بينم به تجددى كه بر ما وارد مى شود. ما مثل گنگ خوابديده از خواب بلند مى شويم و اين تلاش فرهنگى مستمر را انجام مى دهيم تا جامعه را از وضعيت رخوتناك تاريخ خود در بياوريم و به مسيرى بيندازيم كه تمدن جهانى در آن در حال حركت است.
«مشروطه ايرانى» در واقع بر پايه «تقليل مفاهيم» بنا شده است و درباره اين موضوع بحث مى كند كه روشنفكران ايران در دوره مشروطه مفاهيم انقلاب مدرن را به مفاهيم شرعى تقليل دادند و شرع و عرف را مخلوط كردند.
-... مى توان اين طور استنباط كرد كه عدم پيشرفت در كار تجدد، حاصل مماشات روشنفكران ايران با استبداد دينى بود. حتى در جايى اشاره مى كنيد كه انقلاب اسلامى تاوانى بود كه ملت ايران بر سر همين تقليل مفاهيم پرداخت. بنابراين آيا مى توان به اين نتيجه رسيد كه روشنفكر ايرانى در رسيدن به قافله تمدن قصور كرده يعنى وظايف خود را به درستى انجام نداده است؟
اين بحث ظريفى است چون به نقد روشنفكرى ايران مى پردازد. به نظر من ما تاريخ را نمى توانيم با آه و ناله يا اما و اگر بنويسيم. يا بگوييم اگر چنين مى شد بهتر مى شد و درست مى شد و مانند آن. براى اينكه تاريخ چيزى است كه اتفاق افتاده و ما بعد از آن اتفاقات داريم آن را بررسى مى كنيم. در واقع ما بعد از تاريخ داريم درباره تاريخ داورى مى كنيم. ما بايد بپذيريم كه تاريخ همين طور اتفاق افتاده كه افتاده است. ولى بايد ببينيم چرا اين جورى اتفاق افتاده است و حاصل اين اتفاق چه بوده است. ممكن بود من و شما هم اگر روشنفكر آن دوره مى بوديم، همان كارهايى را مى كرديم كه به فرض ميرزا ملكم خان يا مستشارالدوره كرده اند. بنابراين قصد محكوم كردن آنان نيست. چون اين بحث شما وجه اخلاقى پيدا مى كند
-نه، مقصودم وجه اخلاقى بحث نيست. در سئوال بعدى توضيح خواهم داد.
-خب من خيالم راحت شد. چون ديده ام كه گفته اند چرا مى گوييد روشنفكر ايرانى چنين و چنان. روشنفكر ايرانى در آن دوره مجبور بوده است اينطور عمل كند. من هم حرفى ندارم فقط مى خواهم بدانم حاصل اين اجبار چه بوده است. چه مشكلاتى براى ما پديد آورده است. اين به نظر من مختص ايرانى هاست كه تجدد را گرفته اند و بعد گفته اند روحانيون بايد بيايند حكومت كنند. تنها در تفكر ميرزا ملكم خان نيست كه آن را مى بينيم. ميرزا آقاخان كرمانى، روشنفكرى كه در «صد خطابه»اش مى گويد همه بدبختى هاى ما از اسلام و روحانيون است، در جاى ديگر به ميرزا ملكم خان مى نويسد كه به روحانيون تامينات بدهيد و بگوئيد اگر دو ماه حكومت را به دست بگيرند از لرد ساليسبورى هم گوى سبقت را خواهند ربود. اين ديگر پديده خاص ما ايرانى هاست. البته دوستان در ايران از اين به عنوان بومى كردن تجدد ياد مى كنند. اين هم يك بد فهمى ديگر است. مفهومى را از غرب مى گيرند بى آنكه درست بفهمند از معنى تهى مى كنند و به حساب بومى كردن تجدد مى گذارند كه از نقد فرار بكنند. بومى كردن اين نيست كه بگوئيد آقايان روحانيون شما بيائيد حكومت را به دست بگيريد يا ميرزا ملكم خان با آن صراحت لهجه اش در روزنامه قانون بگويد ميرزاى شيرازى بايد فائق بر همه امراى عرفى باشد.
بحث اين است كه اگر آسيب شناسى تجدد درست انجام نگيرد ما مشكلات و مسائل خودمان را نخواهيم فهميد. مثلا همين كه مى گوئيم روشنفكران مشروطه مفاهيم را تقليل دادند بايد بپرسيم چرا تقليل دادند. آن وقت است كه به قدرت مخوف آخوندها پى خواهيم برد. اينها باعث مى شود جامعه خود را بهتر بشناسيم. به هر حال پروسه تقليل به نظر من همچنان ادامه دارد و نمونه بارز آن آقاى خاتمى است كه اول از جامعه مدنى سخن مى گفت، به محض آنكه آخوندها فشار آوردند سر از مدينه النبى در آورد. اين سرنوشت دردناك ماست و اگر ما نتوانيم با خود عريان برخورد كنيم به جايى نخواهيم رسيد.
-اما مقصود من برخورد اخلاقى با قضيه نبود يا آنچه درباره نوشته هاى شما داورى مى كنند. خيال مى كنم روشنفكر ايرانى در دوره مشروطه با همه «تقليل مفاهيم» در كار خود موفق بود و وظيفه خود را به درستى انجام داد. براى اينكه موفق شد مشروطه را به كرسى بنشاند، تساوى تمام ايرانيان اعم از اقليت هاى مذهبى را در برابر قانون، رسميت بدهد و در مجموع يك قانون اساسى امروزى بنويسد و به تصويب برساند. اين در حالى بود كه يوغ استبداد دينى را علاوه بر استبداد سياسى برگردن داشت در حالى كه روشنفكرى ايران پس از ۱۳۲۰ با وجود آنكه استبداد دينى در قدرت نبود و تنها با استبداد سياسى مواجه بود، نتوانست وظيفه اش را در برابر مدرنيته به درستى انجام دهد.
من ضمن اختلاف نظرهايى البته در اين موضوع كم و بيش با شما همدلى دارم. چون روشنفكرى پيش از مشروطه بالاخره توانست مفاهيم تازه اى وارد جامعه ايران كند و تحولاتى پديد آورد كه حاصل آن را دست كم نمى توان گرفت.
جايگزين كردن قانون عرف به جاى قانون شرع، خواست تشكيل حكومت قانونى و ملى مهمترين اينهاست. در واقع ما با انقلاب مشروطه گام هاى مهمى براى تشكيل يك حكومت ملى در معناى جديد بر مى داريم. اينها همه دستاورد همان انقلاب مشروطه بود. فقط بايد توجه داشته باشيم كه نقد انقلاب مشروطه به معناى نفى ميراث هاى ارزنده آن نيست.
اما در دوره پهلوى روشنفكرى ايران دچار يك گسست تاريخى شد. روشنفكران اين دوره حتى تاريخ مشروطه را درست نمى شناختند. به نظر من حتى تاريخ نگاران ما از انقلاب مشروطه شناخت واقعى نداشتند. اگر روشنفكرى ايران در دوران پهلوى مى دانست كه روحانيون در انقلاب مشروطه چه نقش مخربى داشتند بعيد مى دانم به اين آسانى، سراسيمه به دنبال روحانيت راه مى افتادند.
به نظر من جريان روشنفكرى ايران پس از سالهاى ۱۳۲۰ دو اشكال عمده دارد. يكى اينكه پيشينه تجدد خود را نمى شناسد و ديگر اينكه سنت خود را نمى شناسد. روشنفكران دوره قاجار از درون سنت بيرون آمده بودند و با فلسفه اسلامى آشنايى داشتند اما روشنفكرى جديد نه سنت را مى شناخت نه تجدد را.
-ولى چرا؟
-براى اينكه روشنفكرى ايران در اين دوره بيش از اندازه چپ زده بود. نقش جريان چپ و ايدئولوژى در اين دوره زياد است. ما پيش از انقلاب مشروطه هنوز درگير ايدئولوژى در معناى جديد آن نبوديم. روشنفكرانى نداشتيم كه مثل ماركسيست هاى بعدى تماما ايدئولوژى زده باشند. يك بخش كوچكى بودند كه ارامنه تبريزند كه آنها هم به دلايلى كه سالها در روسيه يا اروپا به سر برده بودند با اين مفاهيم آشنا بودند. يعنى ماركسيست بودند به معناى ايدئولوژيك آن. اما برخوردهاى بعدى روشنفكرى ما عمدتا از درون ايدئولوژى هاى سياسى شكل مى گيرد.
چپ در دنياى جديد هژمونى مى يابد در حالى كه روشنفكر راست كه با جريان نيرومندى چون چپ رو به روست ترس خورده است و از موضع انفعالى برخورد مى كند. البته روشنفكرى راست هم از سنت خود اطلاع نداشت. آنها هم با تجدد آشنايى عميق نداشتند. در واقع همه روشنفكران محصول ايدئولوژى غربى بودند. يا از درون ليبراليسم غربى بر آمده بودند يا از درون جريان هاى چپ. در نتيجه اتفاق خوبى نيفتاد. وقتى از درون دستگاه ايدئولوژى بخواهيد نگاه كنيد همه مسائل جهان حل است. چون ايدئولوژى پرسش هاى گوناگون جهان را به چند پرسش محورى بدل مى كند و براى آنها هم پاسخ هاى حاضر و آماده تحويل مى دهد. در درون ايدئولوژى شما براى هر مسئله اى جواب حاضر و آماده داريد.
در واقع ما در اين دوره با يك جريان روشنفكرى رو به رو هستيم كه كسى مانند ميرزا آقاخان نورى يا يك ميرزا فتحعلى آخوندزاده بين آنها پيدا نمى كنيد كه با سنت برخورد انتقادى كرده باشد. جريان اصلى روشنفكرى ايران چپ است كه راه حل قضايا را بيشتر سياسى مى بيند و فكر مى كند با تغيير حكومت، مسائل خود به خود حل خواهد شد. در نتيجه مى توان گفت كه روشنفكرى دوران مشروطه كارهايى صورت داده است اما ما روشنفكران بعدى چه كرديم؟ اين پرسشى است كه رو به روى همه ماست.
در هر صورت اين به عهده روشنفكرى و وظيفه روشنفكرى ايران است كه اشتباهات خود را تصحيح كند و با سنجش درست و نادرست راه اساسى را نشان دهد. چنانكه در تاريخ انديشه غرب در زد و خوردهاى مدام فكرى است كه كار به انجام مى رسد.
در غرب تجدد از درون سنت بيرون آمد اما در جايى خودش را از ديانت باورى رهانيد. در جامعه ما تجدد از درون سنت رشد نكرد، تجدد بر ما وارد شد و از بيرون نقد سنت كرد. به همين دليل در تجدد ما اين اتفاق نيفتاد كه سنت را بشناسد. چون ما با ابزارهاى بيرون به سنت نگاه كرديم و به جاى نقد آن را نفى كرديم. يك چيزهاى حاضر و آماده اى داشتيم كه هر جا سنت با آن نمى خواند نفى اش مى كرديم. به همين دليل در كشورهايى مثل ايران ما به جاى اينكه از نقد سنت شروع كنيم چنانكه در غرب اتفاق افتاد، ما بايد نقد خود را از درون تجدد آغاز كنيم تا بتوانيم بسيارى از بد فهمى هاى خود را از سنت- چنانكه از تجدد هم- تصحيح كنيم. دركى كه ما از سنت داريم نا بهنجار است و تا نقد تجدد در ايران سامان نگيرد، نخواهيم توانست نقد سنت را آغاز كنيم. با نقد تجدد است كه بسيارى از بد فهمى ها و خوش خيالى هاى ما، نسبت به سنت تصحيح خواهد شد. مثلا تصحيح نوع تفكر شريعتى را در نظر بگيريد.
امروزه به نظر من دارد حركتى آغاز مى شود. جريان هائى مى خواهند از درون به مسائل ايران نگاه كنند. مثلا اين تلاش را در كار آرامش دوستدار و جواد طباطبايى مى بينم. اينها را بايد به فال نيك گرفت. اين به معناى آن نيست كه من با همه ديدگاههاى آنان موافقم ولى اين نوع تلاش هاست كه ديگر نمى خواهد از درون ايدئولوژى ها يا از نگاه غربى به مسائل ايران نگاه كند. مى خواهد از درون نگاه بكند. اين تلاش ها دست كم آن كاستى هاى اساسى تجدد ما را مى بيند. ممكن است ضعف هاى خودش را داشته باشد چون ما تازه شروع كرده ايم به نگاه كردن ولى مى توان از درون آن به تعادلى رسيد.

گفتگو از پويا. ك و مريم حسين خواه- عكس ها از امين افشار
مصاحبه مشروح يوسفى اشكورى- پس از زندان و خلع لباس
چند كلامى درباره على خامنه اى، واعظ طبسى، مطهرى، مصباح يزدى، سروش، شريعتى و بالاخره يگانگى منتظرى در دوران شاه
خوب شد آن لباس را از من گرفتند، آزاد شدم!
در طول اين سال ها نان اين لباس را نمى خوردم، فقط چوب اين لباس را مى خوردم.
سيدعلى خامنه اى هم به خاطر ارتباطش با شريعتى و سخنرانى در حسينيه ارشاد معروف بود.
هشتاد درصد روحانيت به شمول امثال مصباح يزدى مخالف انقلاب بودند.
شما يك خط از مصباح يزدى درباره انقلاب در پيش از انقلاب نمى بينيد.
004170.jpg
مهمان خانه كوچك، اما ساده و صميمى مردى بوديم كه اين سال ها نامش با زندان و مجازات عجين شده است. حسن يوسفى اشكورى هوادار پاك باز آن سال هاى شريعتى، هنوز هم از عقايدش به شدت دفاع مى كند و به قول خودش هرچه مى گذرد ايمانش به راه شريعتى بيشتر مى شود. آن چه مى توان درباره او گفت اين است كه على رغم گرفتن حكم اعدام و تحمل چندين سال زندان و سه ماه انفرادى و خلع لباس و دست و پنجه نرم كردن با ديابت، لحظه اى عقب ننشسته است و همچنان پرچم مبارزه را به دوش مى كشد. قسمت اول اين گفتگو، بيشتر حول مسائل قبل از انقلاب و تاريخ شفاهى است. قسمت دوم نيز به مسائل روشنفكرى دينى در ايران مانند حجاب، ايدئولوژى و نقد سنت خواهد پرداخت. همان طور كه خواهيد ديد، اين مصاحبه از كليشه هاى رايج و رسمى به دور است و با سوال هاى كوتاه و موجز سعى كرديم تا بيشتر پذيراى حرفهايى باشيم كه كمتر در جايى زده شده است. تشكر ويژه از زهرا اشكورى عزيز كه امكان مصاحبه را فراهم آورد، در اين چند سطر بر ما واجب است.


- وقتى نام يوسفى اشكورى را مى شنويم به ياد يك مرد روحانى مى افتيم كه به خاطر اعتقادش لباسش را گرفته اند و به اصطلاح خلع لباس شده است. به نظر سخت مى آيد جدا شدن از لباسى كه ۳۰ سال با آن خو گرفته بوديد. احساس خودتان چيست؟
اگر بخواهم احساسم را در يك جمله بگويم، احساس رهايى مى كنم و احساس آزادى. منتها اگر بخواهم توضيح بدهم اينكه من در گذشته هم كه ۳۵ سال در كسوت روحانى بودم هيچ گاه لباس روحانى براى من عامل معيشت و وسيله ارتزاق و امكانات مادى نبوده كه امروز براى از دست دادنش سوگوار باشم و ناراحت از اين كه امكان زندگى را از دست دادم. از اول كه رفتم قم و از سال ۴۶ كه لباس روحانى پوشيدم، هيچ وقت از وضعيت روحانيت و روحانى بودن و منبر رفتن، خوشحال و خرسند نبودم و با گذشت زمان هم از آن وضعيت فاصله مى گرفتم. در سال ۵۰ يك بحران فكرى در من ايجاد شد كه همان موقع مى خواستم اين لباس را بگذارم كنار.
- با شريعتى؟
نه. چون كه فكر كردم من كه نمى خواهم آخوندى كنم، پس اين لباس رو براى چى بپوشم؟ و اتفاقا آشنايى با شريعتى باعث شد كه من در اين لباس بمانم بر خلاف آنچه كه شايد بقيه تصور كنند. وقتى به حسينيه ارشاد رفتم و پاى درس اسلام شناسى شريعتى نشستم و كلاً با شريعتى آشنا شدم، افكار من و جهت گيرى هاى من همه عوض شد. با آشنايى با شريعتى احساس كردم كه اين لباس وسيله خوبى براى ارتباط با مردم مى تواند باشد. چه كه از سالهاى ۴۵-۴۶ تا سال انقلاب، تمامى راه هاى ارتباطى روشنفكران با مردم قطع شده بود. دانشگاه ها مثل الآن نبود. وسايل ارتباطى مثل حالا آنقدر نبود. نه كامپيوتر بود و نه فاكس. اين همه دانشگاه نبود. اين همه دانشجو نبود. اگر مبارزان آن موقع مى خواستند اطلاعيه اى چاپ كنند، با وسايل ارتباطى محدود مثل كاربن و استنسيل كار مى كردند. من خودم بارها اعلاميه ها را بر مى داشتم و با دست مى نوشتم. حتى كتاب را دستى تكثير مى كرديم. كتاب اقتصاد به زبان ساده مرحوم عسگرى زاده (عضو سازمان مجاهدين) را در سال ۵۳ با كاربن ۳ نسخه تكثير كردم. شرايط اين گونه بود. اما دين و مسجد و محراب و حسينيه و عاشورا و تاسوعا و رمضان و شعبان و همه اينها وسيله ارتباطى بود با جامعه. حكومت نتوانسته بود كه اينها را قطع بكند و با مسئولين آنها كار نداشت و اگر هم مى خواست نمى توانست.
در اسلام و تشيع تشكيلاتى به نام روحانيت نداريم. براى همين براى ما فرقى نمى كند. همان كارهايى كه قبلا مى كرديم حالا هم مى كنيم. منتهى آن وقت روحانى بوديم، حالا نيستيم. آن وقت ها اگر صحبت يك روحانى اثر داشت الآن ديگر ندارد و به عكس شده.بر اساس تفكرى كه از شريعتى آموختم، فهميدم كه شكل و ظاهر اصلا اهميتى ندارد. روحانى باشى يا نباشى!!! اما اين لباس وسيله ارتباطى خيلى خوبى مى تواند باشد با مردم. آن وقت ها من يك جمله اى داشتم كه؛ حرف هاى شريعتى را كاش مى شد با زبان شيخ كافى گفت. (شيخ كافى كه در مهديه تهران براى عوام و مردم عادى سخنرانى مى كرد و به شدت در مقابل شريعتى ايستاد و به حسينيه ارشاد لقب «يزيديه ضلاليه» داد.) ما احساس كرديم كه شايد بتوانيم حرف هاى شريعتى را با زبان عامه مردم بازگو كنيم. چنان كه مى گويند شريعتى موفق ترين روشنفكر ايرانى بوده از نظر ارتباط با مردم. در حالى كه شريعتى هيچ گاه نتوانست حتى در يك مسجد سخنرانى بكند (تنها سخنرانى او در مسجد، سخنرانى پس از شهادت بود كه در مسجد جامع نارمك ايراد شد). اما زبان و بيان و جهت گيرى او به گونه اى بود كه مردم هم مخاطب او شدند. البته به طور غير مستقيم. چه كه مبلغان او يكى طلاب بودند و يكى دانشجويان كه حرف هاى او را در سطح جامعه پخش مى كردند. خود شريعتى هم در وصيت نامه اش مى گويد كه وراث من دو دسته اند: دانشجويان و طلاب. واقعيتش اين است كه خوب همين جورى بود. سال ۵۰-۵۱ كه مبارزه سياسى شديد شد، اين لباس خوب خيلى به درد ما خورد و عامل ارتباطى خوبى بود با مردم. بعد از انقلاب هم همان كارهايى كه مى كرديم، منبر و مسجد و اينها رو رها كرديم. ۴ سال اول انقلاب را هم كه نماينده مجلس بوديم و در اين سال ها هم كه كارمان گفتن و نوشتن بوده است. در مجالس ختم هم وقتى آخوندى گير نمى آوردند از ما دعوت مى كردند! آن هم مجلس ختم هاى بسيار خطرناك. مثل سال ۶۴ و ختم پسر دكتر مصدق (احمد مصدق) در مسجد ارك كه آمدند و فحش دادند و كتك زدند. عمامه ما را برداشتند و پاره پاره كردند. در مجالس مختارى و پوينده و سامى و فروهرها و اينها هم سخنرانى كردم. غرض اين كه در طول اين سال ها نان اين لباس را نمى خورديم، فقط چوب اين لباس را مى خورديم. از اين نظر مى گويم كه احساس رهايى و آزادى مى كنم و به خصوص اين كه الان هم اين لباس در جامعه اعتبار چندانى ندارد. متلك به آدم مى گويند و چپ چپ نگاه كنند. حالا خيلى راحت مى روم بيرون و كسى هم ما را نگاه نمى كند.
اين نكته را هم بگويم، همان طور كه مى دانيد، روحانيت در تشيع مثل تشكيلات كليسا نيست. به خاطر اين كه مسيحى ها مى گويند خارج از كليسا راهى براى نجات نيست. و كليسا هم با اسقف و كشيش و كاردينال تعريف مى شود. اما در اسلام و تشيع تشكيلاتى به نام روحانيت نداريم. براى همين براى ما فرقى نمى كند. همان كارهايى كه قبلا مى كرديم حالا هم مى كنيم. منتهى آن وقت روحانى بوديم، حالا نيستيم. آن وقت ها اگر صحبت يك روحانى اثر داشت الآن ديگر ندارد و به عكس شده. اگر يك كلاهى صحبت كند اثر بيشتر دارد. شايد الآن حرف من موثر تر از آن موقع باشد.. بنا بر اين لباس براى من يك دكان نبود. براى من وسيله ارتزاق و معيشت نبود و از جهاتى هم دردسر بود. براى همين است كه مى گويم «عدو شود سبب خير اگر خدا خواهد...»
- اگر موافق باشيد برگرديم به قبل از انقلاب. درباره فضاى سياسى و اجتماعى آن روزها بفرمائيد؟
آن موقع خوب فضا باز نبود. بعد از سركوب جبهه ملى دوم و نهضت آزادى و در كل بعد از سال ۴۲ فضاى خيلى بد و خفقان آورى بر ايران حاكم شد. آن زمان دو روزنامه بيشتر نبودند. يكى كيهان بود و يكى هم اطلاعات.
- كه هر دو هم دولتى بودند...
بله. اصلا روزنامه مخالف معنا نداشت. من هم خيلى علاقه مند بودم به خواندن روزنامه. پدر و مادرم هم با اينكه سواد نداشتند، اما مى دانستند كه روزنامه چيز خوبى است! يك مدتى كه در بيمارستان بسترى بودم، پدرم هر روز كه مى آمد ملاقات من يك روزنامه هم براى من مى آورد. چند وقت اين روزنامه ها را مى خواندم و هيچ چيزى متوجه نمى شدم. بالاخره فهميدم كه به جاى اينكه ستونى بخوانم سطرى روزنامه را مى خوانده ام! آن موقع ها در حوزه طلبه ها اصلا روزنامه نمى خواندند. حتى فارسى هم نمى خواندند. اصلا روزنامه خواندن را عيب مى دانستند. يك بار مدير حوزه آمد به حجره من ديد روزنامه اى روى زمين افتاده. گفت اين روزنامه مال توست؟ راسيتش ترسيدم. جواب ندادم. يك بار ديگر تكرار كرد. گفتم بله. گفت: درس مى خوانى و روزنامه هم مى خوانى؟ چند تا سوال درسى از ما كرد كه بهانه گير بياورد. ما هم همه را جواب داديم. گفت از اين به بعد حق ندارى روزنامه بخوانى. روزنامه را برداشت و برد. ۷-۸ روز نخوانديم. ديديم نه نمى شود. از آن به بعد روزنامه مى گرفتم بعد مى رفتم مسجد مى خواندم. روزنامه را همان جا مى گذاشتم و مى آمدم. تا اين كه آمديم قم و ديگر آنجا همه چيز مى خوانديم. كتاب و روزنامه و مجله و رمان و...

- زن روز هم مى خوانديد؟ چه شد كه آقاى مطهرى شروع به نوشتن در زن روز كرد؟
زن روز كه از سال ۴۵ باب شد را هم مى خواندم. آن زمان دوستان گفتند كه مجله جديدى آمده به نام زن روز. ما هم رفتيم روى دكه صفحه اولش را باز كرديم ديديم نوشته «نظر مخالف چطور؟». با خواندش بعداً متوجه شديم يك آقايى به نام ابراهيم مهدوى كه داديار ديوان عالى كشور بود نوشتن يك سرى مقالات را در اين مجله شروع كرد و بعد به قول شما جوان ها گير داد به اسلام. چون خودش هم قبلا آخوند بود آشنايى خوبى داشت نسبت به مسائل. آقاى مطهرى هم اين نامه را نوشتند كه شما حرف مخالف هم چاپ مى كنيد؟ مجله هم گفت كه شما مقاله بدهيد، چاپ مى كنيم. بعداً به اين روال در آمد كه يك صفحه نوشته آقاى مهدوى جاپ مى شد و در صفحه مقابلش جواب مقاله هفته قبل كه توسط مطهرى نوشته مى شد. اين ماجرا ۵-۶ ماه ادامه پيدا كرد. بعد زد و آقاى مهدوى فوت كرد. مطهرى يك هفته به احترام او ننوشت و از هفته بعدش مقالات را ادامه داد كه سرانجام بصورت كتابى درآمد با نام «نظام حقوق زن در اسلام». بعد از آشنايى من با شريعتى، خواندنم جهت پيدا كرد و وارد كار سياسى شدم. آن زمان كه صف بندى هاى سياسى به اين شدت نبود، يك عده اقليت بودند كه خوب كار سياسى مى كردند و مبارز بودند و يك عده اكثريت هم كه يا به سياست بى تفاوت بودند و يا اصلا مخالف كار سياسى بودند.
- روحانيت چقدر با انقلاب همراه بود؟ باقى در «فرودستان و فرادستان» تخمين مى زند كه ۷۰ درصد روحانيت حالا يا نسبت به انقلاب بى تفاوت بودند يا با انقلاب مخالف بودند.
نمى توانم آمار بدهم. شايد آقاى باقى محاسبه اى كرده اما به نظر من تا سال ۵۷ حدود ۸۰ درصد روحانيون مخالف يا بى تفاوت بودند. كه از اين ۸۰ درصد، اكثريت نسبت به مسائل سياسى و درگيرى بى تفاوت بودند. يك سرى هم اقليت بودند كه صريحا مخالفت خودشان را اعلام مى كردند. اين سرى بودند كه پرچم مبارزه را بر دوش مى كشيدند. در ميان اين ها هم آدم موجهى نبود. بيشتر ما طلبه هاى جوان بوديم كه شور و هيجان جوانى داشتيم.
- آقاى مكارم و مصباح و اينها هم بودند؟
نه. فقط يك آقاى منتظرى مطرح بود كه نه به عنوان آيت الله العظمى بلكه به عنوان يك معلم حوزه و مجتهد ساده و شاگرد آقاى بروجردى.
- شيخ على تهرانى و واعظ طبسى چطور؟
تهرانى مطرح بود اما در حوزه قم نبود. در حوزه مشهد هم ۳ نفر بودند، آقا سيد على خامنه اى و هاشمى نژاد و شيخ على تهرانى. اما واعظ طبسى را ما اين اواخر اسمش را شنيده بوديم. چرا كه نه اهل سخنرانى بود و نه اهل نوشتن. شهرت اين سه نفر هم به خاطر سخنرانى هائى بود كه در شهرستان ها ايراد مى كردند. سيد على خامنه اى هم به خاطر ارتباطش با شريعتى و سخنرانى در حسينيه ارشاد معروف بود. نوشته هايش را مى خوانديم. بعدها شنيديم كه او نت و موسيقى را هم مى شناخت. در صورتى كه خوب در آن زمان آخوند ها اصلا گرد اين چيزها نمى رفتند. در آن زمان ايشان جزء نوگرايان دينى به حساب مى آمد. در كل مى خواهم بگويم كه در آن زمان صف بندى ها بيشتر سياسى بود و بحث روشنفكرى و غير روشنفكرى نبود. مكارم و سبحانى و مراجع هم مثل شريعتمدارى و گلپايگانى تا سال ۴۲ عضو نهضت بودند كه بعداً كنار كشيدند. مدرسين هم طلبه ها را نصيحت مى كردند كه تند روى نكنيد و وارد جريانات سياسى نشويد. مصباح هم در جريانات سال ۴۱-۴۲ فعال بود كه بعد كنار كشيد. يعنى تا سال ۵۷ ما نه اسم ايشان را پاى اعلاميه اى ديديم و نه اين كه در قم جزء مبارزين شناخته شده بود. تخصص آقاى مصباح مبارزه با جريان روشنفكرى بود. اول قهرمان مبارزه با شريعتى بود. مى گفتند در جلسه اى ضد شريعتى صحبت كرده بود و يكى از طلبه ها بلند مى شود كه او را بزند كه از پنجره فرار مى كند.

- ماجراى اخراج او از مدرسه حقانى چه بود؟
در درون مدرسه طلاب دو تكه شده بودند. موافقان شريعتى و مخالفان او. دائم درگيرى بود بين آقاى مصباح و طرفداران شريعتى. تا اين كه آقاى بهشتى دخالت مى كنند و به مصباح تذكر دادند كه حالا اگر انتقاد دارى در مدرسه اين حرف ها را نزن. آقاى مصباح ادامه مى دهد تا اين كه آقاى حجت كه مدير مدرسه بودند، افراطى هاى دو طرف را اخراج مى كند و مصباح هم از مدرسه كنار مى كشد. بعد آقاى مصباح تا سال ۶۸ ساكت بود تا اين كه قهرمان مبارزه با سروش شد. و بعد هم قهرمان مبارزه با خاتمى. اصلا تخصص اين آقا مخالفت با جريان روشنفكرى بود.
- چه شد آقاى مصباح كه اول انقلاب با سروش يك طرف ميز مى نشست و تفكراتشان يكى بود، يك باره عليه او موضع گرفت؟
خوب خط آقاى مصباح كه از اول مشخص بود اما آن زمان سروش، سروش الان نبود.
- اگر موافق باشيد پرونده قبل از انقلاب را با درگيرى شريعتى و مطهرى ببنديم. چه شد آقاى مطهرى كه زمانى اين همه از شريعتى تعريف مى كرد به جايى رسيد كه گفت او جاسوس است و تا حالا سرش را روى مهر نگذاشته است.
بنز مى آمد. راننده در را باز مى كرد. حاج آقا بفرماييد. آقاى مطهرى پياده مى شد. خوب در جو انقلابى آن زمان خيلى تأثير منفى داشت. البته اين درگيرى بيشتر بين طرفداران شريعتى و مطهرى بود و بين خود آنها درگيرى به اين شدت نبود.ما آن موقع زياد در اين باره چيزى نمى دانستيم. فقط مى دانستيم كه اختلافاتى بين شريعتى و مطهرى هست. بعد از انقلاب كه نوشته ها و خاطرات درآمد و خوانديم، فهميديم. آن چه كه از مجموع اين تحولات برمى آيد اين است كه وقتى شريعتى به ايران آمد چندان شناخته شده نبود و فقط در مشهد كمى سر و صدا كرده بود. به تهران هم كه آمد در اول زياد شناخته شده نبود. كتاب اسلام شناسى مشهد او فقط معروف شده بود و ما هم آن را خوانده بوديم.
شريعتى پنج شنبه و جمعه ها سخنرانى عمومى داشت. من سخنرانى هجرت و تمدنش را رفتم. نيم ساعت قبل از سخنرانى وارد كه شدم ديدم كيپ تا كيپ نشسته اند. اصلا سابقه نداشت. زرياب خويى صحبت مى كرد ۵۰ نفر. مطهرى صحبت مى كرد ۱۰۰ نفر. كه آن هم نصفش وسط سخنرانى مى رفتند. مطهرى البته دهان گرمى نداشت. نوشته هايش بهتر از گفته هايش بودند. همين كه شريعتى پشت تريبون رفت همه ايستادند و دست زدند. سابقه نداشت كه در حسينيه كسى دست بزند و براى سخنران بلند شود. ما هم نشستيم سر جايمان. ده دقيقه اى صحبت كرد. رسم بود كه پيش از سخنران كسى مى آمد و شعرى مى خواند و نوشته اى دكلمه مى كرد. من كه او را نمى شناختم به بغل دستيم گفتم پس اين آقاى شريعتى كى مى آيند؟ گفت همين آقاى شريعتى است ديگر! ضبط قديمى مان را روشن كرديم و حرف هايش را ضبط كرديم. خيلى خسته شدم.
سخنرانى كسل كننده بود. شب كه آمديم خانه ضبط را روشن كرديم يكبار ديگر گوش داديم. نه. انگار يك چيزهاى جالبى مى گويد! خلاصه ما كه قرار بود فردا به قم برگرديم، مانديم و سخنرانى فردا را هم رفتيم و اين شروعى شد تا در بقيه جلسات و به خصوص كلاس هاى اسلام شناسى او هم شركت كنم. منظور وقتى شريعتى از فرانسه آمد مطهرى او را ديد و از زبان و بيانش خوشش آمد. انصافا آقاى مطهرى هم فرد عالم و دلسوز و دردمندى بود. مطهرى در روحانيت واقعاً يك استثنا است. متاسفانه اين جريانات و اختلافات و از بس كه عكس مطهرى را قاب كردند در ويترين جمهورى اسلامى از خاصيت  انداختندش. مطهرى به نظر من اهميتش بيشتر از آن چيزى است كه الان به طور رسمى گفته مى شود. كارى كردند كه جوان ها اصلا سراغ مطهرى نمى روند. به هر حال مطهرى در سال ۴۷ از شريعتى براى كتاب محمد خاتم پيامبران دعوت مى كند.
منتها وقتى شريعتى به تهران مى آيد به نظر مى رسد كه دو عامل سبب مى شود كه مطهرى از او برنجد.
يكى اين كه خوب با برخى از نظرات راديكالى شريعتى موافق نبوده است. به خصوص آنجا كه شريعتى به نهاد روحانيت انتقاد شديد مى كند. البته خود مطهرى ده سال پيش انتقاد خيلى شديد كرده بود. در كتاب بحثى درباره مرجعيت و روحانيت در مقاله اى به نام «مشكل اساسى در سازمان روحانيت»، مطهرى همان حرف هائى را كه شريعتى زده، ده سال پيشتر مى زند و مى گويد كه روحانيت ما عوام زده است و به خاطر همين عوام زدگى هيچ وقت نمى تواند كه پيشتاز تحولات بشود. يكى از ويژگى هائى كه روحانيت داشتند و دارند اين است كه خودشان به خودشان انتقاد مى كنند و اگر منتقد خودى باشد برايشان مشكلى نيست اما اگر يكى از خارج بيايد و بخواهد انتقاد كند تحمل نمى كنند. مطهرى هم بالاخره خصلت آخوندى درش قوى بود. ديگر اين كه آن طور كه از نوشته ها و گفته ها برمى آيد، وقتى شريعتى به حسينيه ارشاد آمد بازار امثال مطهرى كساد شد.

- حسادت؟
من البته نمى خواهم از اين كلمه استفاده كنم و قبل و بعد انقلاب هم كه اين حرف را مى زدند نهى مى كردم. الآن هم نهى مى كنم.
- چون پرفسور حامد الگار هم اين حس را كم و بيش تأييد مى كنند.
بله. البته اين حرف زياد خوب نيست چون نيت آدم ها را نمى شود واقعاً كشف كرد. علاوه بر اين كه طبيعى هم هست خوب بالاخره هيچ كس كه معصوم نيست. مى بينيم كه مطهرى شريعتى را به ارشاد آورد و بال و پر به او داد و بعد شريعتى از مطهرى بزرگتر شد به حدى كه جوان هاى انقلابى مطهرى را مرتجع مى دانستند. آنقدركه آن زمان به مطهرى ايراد مى گرفتند، به آخوند ها كارى نداشتند چون اساسا آنها را قابل نمى دانستند. اما مطهرى چون خوش فكر بود و در دانشگاه ها هم مطرح بود خيلى بهش انتقاد مى شد. آن وقت ها از ديد ما مثلا مبارزها، هر كس مبارز نبود, اصلا آدم نبود. به خصوص كه شريعتى هم به اصطلاح پياز داغ ماجرا را زياد كرده بود و عالم بى درد و شاعر بى درد و هنر متعهد را مطرح كرده بود. بنابراين هر آخوندى كه مبارز نبود همه با او مخالف بودند. آن زمان ها دانشجوها كارى نداشتند كه طرف عالم است، دانشمند است، هنرمند است. فقط برايشان مهم اين بود كه طرف مبارز است يا نه. آقاى مطهرى هم به عنوان يك مبارز شناخته شده نبود.
از طرف ديگر در آن زندگى انقلابى، ساده زيستى اصل بود. انتقاد سختى كه طرفداران شريعتى به مطهرى داشتند اين بود كه زندگى آقاى مطهرى زندگى بوعلى است نه زندگى بوذرى. ابوعلى سيناست. آن موقع مطهرى با حسين نصر دوست بود. حسين نصر كه بود؟ فيلسوفى كه رئيس دفتر فرح بود. خوب اين دوستى براى ما كه از ديد «فلاسفه پفيوزهاى تاريخ اند» نگاه مى كرديم اصلا موجه نبود. البته الآن اينجورى فكر نمى كنم و براى حسين نصر هم احترام قائلم. منظور اين كه فضا آن گونه بود. يكى ديگر از انتقادات دانشجوها به مطهرى اين بود كه چرا ايشان بنز دارد. خوب كسى آن وقت بنز نداشت. شما قضيه درگيرى طرفداران آريان پور و مطهرى را شنيديد؟

- چاقو و چاقو كشى در دانشگاه؟
بله. شما نگاه كنيد. آريان پور چپ بود. مى گفتند آقاى آريان پور كه استاد دانشگاه هم هست مردمى است. يك فولكس واگن قديمى داشت راه كه مى افتاد مى گفت مسير من اينه. هر كس مسيرش مى خوره بياد سوار شه. يك عده دانشجو مى آمدند سوار مى شدند و ماشين راه مى افتاد. اما آقاى مطهرى چه؟ بنز مى آمد. راننده در را باز مى كرد. حاج آقا بفرماييد. آقاى مطهرى پياده مى شد. خوب در جو انقلابى آن زمان خيلى تأثير منفى داشت. البته اين درگيرى بيشتر بين طرفداران شريعتى و مطهرى بود و بين خود آنها درگيرى به اين شدت نبود. يا خبرش پخش نمى شد. گرچه ما بعد انقلاب شنيديم كه حتى مطهرى عليه شريعتى نوشته دارد اما شريعتى هيچ وقت حتى يك كلمه هم عليه مطهرى نگفت ضمن اين كه خيلى هم به او احترام مى گذاشت. بعد هم كه نوشته مطهرى را ديديم اصلا فكر نمى كرديم كه ايشان يك چنين ديدگاهى نسبت به شريعتى داشته باشند. خيلى تند و توهين آميز. بعد سال شصت هم كه شريعتى زدايى شروع شد و كتاب هايش از كتابخانه ها و كتابفروشى ها جمع شد.
منظور اين كه به خاطر همين مسائل در حسينيه درگيرى به وجود آمد و چون بزرگان حسينيه مثل مرحوم همايون (بنيان گذار ارشاد) يا آقاى ميناچى از شريعتى طرفدارى كردند، آقاى مطهرى قهر كرد و از حسينيه رفت. آن اواخر كه ما مى رفتيم ديگر روحانى حسينيه ارشاد نمى آمد. فقط دو روحانى بودند كه تا آخر به حسينيه مى آمدند. يكى مرتضى شبسترى بود و يكى هم مرحوم صدر بلاغى. كه اين دو تا آخر با شريعتى بودند.
- صدربلاغى سر تئاتر ابوذر از حسينيه كنار نكشيد؟
البته مخالف بود اما مخالفت جدى نداشت. اما تا موقعى كه ما به حسينيه مى رفتيم او هم بود. اوضاع جورى شده بود كه آن آخرها طلبه ها بدون عبا و عمامه به حسينيه مى آمدند. بارها به من گفتند كه حالا كه مى خواهى به ارشاد بروى لباس نپوش. من هم گفتم كه نه. شتر سوارى كه دولا دولا ندارد. منظور اين كه فضا خيلى بد شده بود.
- شما با شريعتى هم روبرو شديد؟
بله. در آن فضاى ماه هاى آخر فعاليت حسينيه كه رفته بودم ارشاد. شريعتى عادت داشت وقتى سخنرانى اش تمام مى شد از پشت سن مى آمد يك سيگارى مى كشيد و چايى مى خورد. بعد مى رفت تالار پايين با دانشجوها بحث را ادامه مى داد. من از آن طرف سالن كه آمدم با هم روبرو شديم. سيگارش را از دست راست به دست چپش داد و به احترام طلبگى من ايستاد تا من دست دراز كنم. خوب شريعتى آن وقت استاد من بود. من هم دست دراز نكردم. تا اين كه دستش را جلو آورد و دست داديم و گفت بفرمائيد در خدمت باشيم. يك دفعه نگاه كردم ديدم ۱۰۰ نفر دور ما ايستاده اند. جو آن زمان آن قدر خراب بود كه همه فكر كردند حالا كه طلبه اى آمده مى خواهد فحش بدهد و مثلا دعوا كند. ما هم گفتيم خيلى ممنون و خداحافظى كرديم و آمديم.
ادامه دارد...

صفحه اول
خبرهاى ايران
اقتصادى
طنز
از آنچه گفته اند
خواندنى ها
مقاله ها
جدول
گزارش
گفتگو
بازتاب
خبرهاى جهان
خبرهاى ايران
خاطرات
از لابلاى متون
تحقيق
با نيمروز
خبرهاى كوتاه
حوادث
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   خبرهاى ايران   •   اقتصادى   •   طنز   •   از آنچه گفته اند   •   خواندنى ها   • 
•   مقاله ها   •   جدول   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   •   خبرهاى جهان   • 
•   خبرهاى ايران   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   تحقيق   •   با نيمروز   •   خبرهاى كوتاه   • 
•   حوادث   •   فال هفته   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •