به اين انديشه هاى سرشار بايزيد بسطامى، با اين جملات آهنگين، از فراسوى روزگاران، مى نگرم و آنها را بارها مكرر مى كنم:
مرغى گشتم
چشم او، از يگانگى
پَرِ او، از هميشگى
در هواى بى چگونگى مى پريدم
چه پرواز استوارى و در چه هوائى و چه تصوير زيبائى....
او از مشهورترين عارفان ايران بود كه از چند و چون و روز و روزگارش، كسى با خبر نيست.... گفته اند كه نياى او، زرتشتى و از بزرگان بسطام بوده است كه بعدها مسلمان شد.
از بايزيد، اثر مدونى برجاى نمانده است، اما سخنان او را، مريدانش گرد آورده اند كه يك نمونه اش را مى بينيم و اين گفتگوى پر معناى او را با خداوند:
آى شنيدستى كه سلطان بايزيد
در كنارى بود از جمع مريد
ناگه آوازى زباب كبريا
خورد بر گوشش كه: اى شيخ ريا
آنچه دارى در ميان كهنه دلق
ميل آن دارى كه بنمايم به خلق؟
تا خلايق قصد آزارت كنند
تيرباران بر سَرِدارت كنند؟ ...
گفت: يارب! ميل آن دارى تو هم
شمّه اى از رحمتت سازم رقم؟
تا كه خلقانت، پرستش كم كنند
از نماز و روزه و حج رم كنند؟ ...
در جوابش گفت: حيّ ذوالمنن:
نى زما و نى زتو، رو، دم مزن
شرنگ