|
مهدى قاسمى
ره آورد يك سفر
دوستان آگاه درون مرزى در ديدارى كه با آنها دست داد پيشنهاد مى كردند: دست اندركاران وسائل ارتباط جمعى برون مرزى، شايسته است به جاى پرداختن انحصارى به درگيرى هاى اتمى رژيم- فعاليت خود را به طور عمده به خصلت ضد حقوق بشرى رژيم (چشم اسفنديار رژيم) سوق دهند و اين موضع پر اثرى است كه متوليان حكومت قادر نيستند خود را از تبعات آن مصون نگاهدارند...
|
|
مهدى قاسمى
|
در سفر كوتاهى به اروپا فرصت پر بهائى دست داد تا با تنى چند از دوستان مقيم آن ديار و نيز با دو تن از قديمى ترين ياران خود كه هر كدام موقتاً و به مناسبتى از ايران آمده بود، ديدارى داشته باشم.
اين را هم اضافه كنم، كه با اين دو از پيش قرارى داشتم تا طورى سفرها را جور كنيم كه مهلت اين ديدار تصادفى سوخته نشود و خصوصاً من بتوانم، در پى بيش از ۲۷سال جدائى ضمن بازسازى عوالم دوستانه قديم، از گنجينه اطلاعات وسيع و آراء پخته و واقع گراى آنها درباره آنچه بر ايران مى گذرد، بى نصيب نمانم و اين يك سخن صرفاً به تعارف آميخته نيست. ما سه تن بيش از ربع قرن و از دوران جوانى به تعبير سعدى «جليس گرمابه و گلستان» يكديگر بوديم و زير و بم هاى راه زندگى را كه اغلب به سنگلاخى مى مانست، با هم طى مى كرديم و بنابراين اگر ادعا مى كنم كه آنها را صاحب «آرائى پخته و اطلاعاتى وسيع و واقع گرا» مى شناسم، در حد فهم خود سخنى به گزاف نگفته ام، كه حكايتى است از تجربه هايِ بيشتر تلخ و كمتر شيرين و حاصل كنكاش هاى مستمر سياسى كه ما سه تن را از نخستين سال هاى جوانى به خود مبتلا كرده بود. راستش اين است كه من در جريان آن ديدار كوتاه، متوجه شدم كه اين دو دوست، فراتر از آموخته هاى گران سنگ خود، چنان در قلمرو يافته هاى فكرى و علمى پيش رفته اند كه تصور آن برايم دشوار بود. همينقدر بگويم كه بالا دستيِ آنها را در هر جهت احساس كردم.
همچنين بايد بيفزايم كه اين دوستان من، نه فقط مصيبتى را كه بيست و چند سال است، آگنده از كريه ترين اشكال اختناق و فساد، فضاى ايران را در گرفته است- با پوست و استخوان خود لمس كرده اند، بلكه با درايتى كه در آنها سراغ دارم و نيز با ممكناتى كه در عرصه هاى شغلى به تصادفى در اختيارشان آمده است از جمله معدود كسانى هستند كه قادرند با آگاهى از پس و پيش پرده ها، از ژرفاى مصيبت و خاصه دلايل دوام آن در بيش از ربع قرن، تصاويرى ارائه دهند كه عقل و انديشه را قانع مى كند.- پس حق دارم اگر بگويم اين ديدارهايِ هر چند زودگذر دست كم براى من موهبتى تمام بود.
بهر روى آنچه آنها از ايران امروز و گهگاه به نقد از شيوه هاى فكرى و عملى هموطنان برون مرزى به زبان مى آورند (و بدانگونه كه از سوى من جز پرسش و از سوى آنها جز پاسخ و نقد نبود) سراسر به طرح واقعياتى تعلق داشت كه برخى تلخ و بسيار تلخ و پاره اى شيرين و اميدبخش بود.
در رديف شيرينى ها- به كوتاهى بگويم- برداشت آنها اين بود كه در جامعه كنونى ايران سطح هوشمندى ها و آگاهى ها در پايه اى است كه اولاً توده هاى مردم نيز را در برگرفته و ثانياً از ديدگاه كيفيت، به اندازه اى است كه تنها با صفت «خارق العاده» مى توان آن را تفسير كرد.
به تعبير آنها اين دگرگونى در مراتبى است كه با قاطعيت مى توان گفت:
«جامعه ايران، در معرض يك جهش بينشى و تاريخى بى سابقه قرار گرفته است.»
و با اين مشخصّه كه مردم بسى از بندهاى كهنسال ذهنى خود را شكسته و بسى از رسوب اعتقادات عارضى و تحميلى را طلاق گفته اند.
به گفته آنان، مردم ايران هر چند، به دلايل تاريخى و فرهنگى و حادثى، هيچگاه به عصبيت هاى مذهبى آنگونه كه در اكثر جوامع اسلامى رايج است، روى نداشتند ولى اين نيز يك واقعيت است كه در عين معتقدات مذهبى، يكسره از «واسطه ها» بريده اند و واقعيت دوم اين است كه «روحانيت» خواه آن گروه كه خود را از لجنزار قدرت پرستى مصون نگاهداشته و خواه آن جماعت كه حريصانه كرسى هاى قدرت و امتيازات برآمده از آن را زير پا گرفته اند، اين دگرگونى ذهنى و چرخش بينشى توده ها را حس كرده اند، با اين تفاوت كه گروه اول، از اين كه موقع حرمت انگيز خود را از كف داده اند، غم مى خورند و دسته دوم، در نشئه قدرت باكى از قضاوت مردم ندارند- نقد را چسبيده و نسيه را رها كرده اند و البته به اين هم دلخوشند كه مردم ايران، از آن ممكنات و ابزارى كه به آنها فرصت دهد تا نشترى بر دُمَل چركين خود بنشانند، محرومند و با دريافت اين واقعيت است كه وقتى احساس مى كنند، مردم كسرى خود را شناخته و به كسب چنان ممكنات و ابزارى روى كرده اند، امان نمى دهند، با بى رحمانه ترين شيوه ها، نطفه هر حركتى را كه به نشانه تقابلى پيش چشم مى يابند، در دَم خفه مى كنند و انكار هم نبايد كرد كه در اين راه به موفقيت هائى نيز دست يافته اند.
دوستان بدين پرسش من كه «آيا رمز اساسى بقاى رژيم اين نيست كه هر چند با مخالفت گسترده اى روبروست ولى با اپوزيسيون فعال و سازمان يافته اى سر و كار ندارد؟»- با قطعيت پاسخ مثبت دادند و افزودند كه در عين حال نبايد فراموش كرد كه رژيم ميان ده تا پانزده درصد از نفوس كشور را به صوَر مختلف و از جمله تعصبات مذهبى و نيز از راه سهيم كردن آنها اگر چه در حدّ لقمه اى با خود مى كشد و خصوصاً هر گاه- چون ماه هاى اخير كه بهاى نفت افزايش بى سابقه اى يافت- كيسه خود را پُر و پيمان مى يابد، مى كوشد تا سهميه اين گروه را چرب تر كند. اما اكثريت غالب در تعلق مخالفان است كه بعضى را شرائط طاقت سوز زندگى و برخى را فضاى تيره اختناق و فساد روياروى رژيم قرار داده و مهم آن است كه اين اكثريت را به نحو گسترده نسل جوان تشكيل مى دهد، نسلى كه در هيچ نقطه و زاويه اى نمى تواند، تمناهاى خود را با بناى رژيم تطبيق دهد و اين سواى اثرات بغض آفرين فضائى است كه در آن نشانى از يك آينده قابل تحمل، پديدار نيست و مهمتر اين كه، نسل جوان، به كمك تكنولوژى حيرت انگيز «اطلاعات» روز تا روز با تصاوير زنده اى از دنياى متمدن و آزاد آشنا مى شود و در تكاپوى خود، براى كسب دانستنى ها به مراتب بسيار بالائى رسيده است.
به عقيده دوستان ما، جلوه آن «تحول بينشى» را عمدتاً در ذهنيت همين نسل جوان مى توان يافت.
دوستان من مى گفتند، در آن اندازه كه ما در درون مرز از طريقِ راديوها و تلويزيون هاى فارسى زبان، با حال و قال هموطنان برون مرزى آشنا شده ايم، به اين نتيجه رسيده ايم كه «كاملاً پيدا است، برون مرزى ها از آنچه در ايران مى گذرد، اطلاع واثقى ندارند و شايد بدين دليل است كه تفسيرها و گاه رهنمون هاشان روز تا روز در چشم بينندگان و شنوندگان درون مرزى رنگ باخته و نوعى بيگانگى آفريده است.»
به باور دوستان من، (كه سخت واقع گرايانه مى نمايد) اكثر ره آوردها و پيام هاى برون مرزى براى درون مرزى ها، متضمن جلب اعتقاد مردم به «كارگشائى خارجى ها» است و كمتر به القاء مفاهيمى تعلق دارد كه مردم را به خود باورى تحريص كند.
آنها كتمان نمى كردند كه با توجه به اين عارضه مزمن كه به بسى از ما ايرانيان عادت داده است تا وقوع هر مصيبت و نامصيبت رسيده اى را به ريش خارجيان ببنديم- مسلماً چنان پيام هائى در قشرى از مردم خاصه كلانسالان، بى اثر نيست ولى ناگفته پيدا است كه اين اثرى زيانبار است زيرا اولاً بر رسوب ذهنى اين قشر مى افزايد و آخرين ريشه هاى خودباورى و اتكاء به نفس را مى سوزاند و ثانياً وقتى گوشه اى از پرده معاملات پنهانى رژيم بالا زده مى شود، يأس و سردى مى آفريند.
رفقاى من مى گفتند: به اين زمينه، ماجراى حمله نظامى به افغانستان و آنگاه عراق، خود يك نمونه روشنگر است. در آن زمان تأكيدهاى بى درنگ و به شادى آميخته راديوها و تلويزيون هاى ايرانيان برون مرزى بر فرا رسيدن «نوبت» ايران از محركاتى بود كه اين قشر را به هيجان مى آورد ولى خرده خرده با چرخش حوادث، آن انتظارِ «شوق انگيز» رو به كاهش نهاد و اين كاملاً محسوس بود. به بيان ديگر، در اين قشر، وقتى آن «نوبت» كذا ظاهر نشد، نوبت پژمردگى و سرخوردگى زمينه يافت و حتى دو چندان شد.
به دوستان گفتم، وقتى من در مقاله اى و بعد هم در گفتگوئى با يك راديوى خارجى اين نكته را پيش كشيدم كه «چشم اسفنديار رژيم، حقوق بشر است و بر ما فرض و وظيفه است كه در همه حال اين نقطه آسيب پذير رژيم را هدف بگيريم و كمتر با ذكر «دهش هاى خارجى» اميدپردازى كنيم، زيرا چنين اميدهائى كاذبند و در فرجام جز سردى و سرخوردگى حاصلى به بار نمى آورند»- و آنها با تأييد اين نظر اضافه كردند كه ساز ديدگاه ما، متأسفانه هموطنان برون مرزى، در اين زمينه ها آنگونه كه بايسته است تأمل نمى كنند و كمكِ در خورى به درون مرزى ها نمى دهند، گرچه خوشبختانه جوانان امروزين ايران، به دليل اين كه از كشش هاى خشك و بى انعطاف عقيدتى پدران خود مصون مانده اند كمتر بدينگونه تلقين ها دل مى دهند ولى به هر روى، به آشنائى با چند و چون ارزش هاى جهان نو، نياز دارند و سخت شائقند تا ضمير خود را با آگاهى به مسير پاى گيرى دمكراسى در غرب توانائى ببخشند و در عين حال علاقه مندند كه گرايش هاى ذهنى اشان در جهان بازتابى داشته باشد ولى تاكنون از هموطنان برون مرزى خود در اين زمينه ها تلاش در خورى نديده اند- دوستان من در خط همين نظر مى گفتند: يكى از زنده ترين شاهدها، خصوصاً از زمانى كه آمريكائى ها در مقابله با رژيم «تيغ مسائل اتمى» را تيز كرده اند، اين است كه تحفه هموطنان برون مرزى، به ويژه آنها كه دستى در كارهاى راديوئى و تلويزيونى دارند يكسره به همين دعوى خارجى ها، منحصر شده است، آنهم با اين پيام ضمنى كه دِل خوش بايد داشت زيرا كه رژيم با سركشى هاى خود در اين راه است كه «سَرِ سبز را با زبان سرخ» به باد خواهد داد. در حالى كه، به عكس چه بخواهيم و چه نخواهيم، اين زمزمه در لايه هائى از جامعه، برغم مخالفت هاى حتى خصومت آميز مردم با رژيم جاى جاى سرگرفته است كه «چرا بر اين زمينه ايران بايد استثناء شود؟» و منطق آنها اين است كه ورود به فضاى بهره بردارى از «نيروى هسته اى» موضوعى است كه از رژيم سابق به ارث رسيده است و معلوم نيست، دلايل سكوت خارجيان در آن دوره و هياهوى امروزشان، از چه مايه اى ريشه مى گيرد؟- گاه به نظر مى رسد كه اين زمزمه ها فراسوى نفرت از رژيم تا ظهور بازتاب هائى به نشانه عرِق ملى نيز كشيده مى شود و رژيم رندانه از آن بهره مى گيرد و بايد دانست كه جوشش اين حالت ها بى سابقه هم نيست و در جنگ هاى هشت ساله ايران و عراق با اشكال زنده اى از آنها روبرو بوديم. از اين توجه نيز فارغ نباشيم كه اين روزها اداى كلمه «ملى» در گفتار متوليان رژيم بر كلمه «مذهبى» سبقت دارد و اين چرخشى بى حكمت نيست. آنها مى كوشند حتى اين پرسش را به ذهن مردم بياندازند كه اگر خارجى ها دعوى خود را به خطرات «تيغ در دست زنگى مست» بسته اند، چرا اين تيغ را در دست پاكستانى ها كه حالا معلوم شده است از عمده ترين قاچاقچيان انتقال تكنولوژى (سلاح هاى هسته اى) بوده اند و هستند به اهمال و سكوت برگزار مى كنند؟ و اينها نكاتى است كه نبايد از نگاه واقع گرايان دور بماند.
دوستان ما بر اين عقيده بودند، عربده ها و سركشى هاى متوليان رژيم بر ضد غرب و خصوصاً آمريكا را بيش از اندازه نبايد جدى گرفت، كه عمدتاً روى به بازار مصرف داخلى دارند. رژيم مى خواهد به مردم القاء كند كه «اين روح استقلال طلبى ما است كه بيگانگان را به جوش آورده است.»
آنها مى گفتند، مسلماً نفرت مردم، اين نيرنگ ها را به مقياس قابل ملاحظه اى بيرنگ مى كند ولى وقتى بناى قضاوت را بر شناخت واقعيت ها قرار مى دهيم نبايد از تأثير هر چند اندك اين «تكرارها» غفلت كنيم و به جاى آن كه تنها به نفرت مردم چون پادزهرى بينديشيم، با تعقل بايد به رسوائى و كشف رياكارى رژيم دامن بزنيم.
دوستان بر اين عقيده بودند كه از ديدگاه ما- با آگاهى هائى كه از ذات اين رژيم و دغلى و رنگ كارى هاى متوليان آن به دست آورده ايم- هيچ بعيد نيست كه على رغمِ موضع گيرى هاى ظاهراً سرسختانه حتى جناح موسوم به تمامت خواه- رژيم سرانجام (البته) با كسب امتيازاتى كوتاه بيايد و در اين صورت، غربى ها هم در قلمرو حقوق بشر در ايران چندان دغدغه اى نشان نخواهند داد. گواه اين نظر آن است كه طرف هاى غربى هم اكنون تا پذيرش اين طرح عقب نشسته اند كه جمهورى اسلامى مى تواند از تكنولوژى هسته اى استفاده كند به شرط آن كه از تغليظ اورانيوم و ساخت سلاح اتمى بپرهيزد و چنانچه بدين تعهد تن در دهد، آنها نيز آماده اند به روابط خود وسعت دهند و حتى در زمينه تكنولوژى صلح آميز هسته اى نيز از يارى به رژيم دريغ نورزند.
دوستان ما سئوال مى كردند كه چگونه است، هموطنان برون مرزى ما از اين نكته باريك غافلند كه در متن چنين پيشنهادى، بى رنگ شدن مسأله حقوق بشر در ايران نيز به چشم مى آيد كه چه بسا در بُعدى وسيعتر به معامله اى بيانجامد كه نظير آن را با رژيم قذافى جفت و جور كردند.
دوستان من با درك واقع گرائى كه از اوضاع ايران و افكار عمومى داشتند، پيشنهاد مى كردند كه دست اندركاران وسائل ارتباط جمعى برون مرزى، شايسته است به جاى پرداختن انحصارى به درگيرى هاى اتمى رژيم، فعاليت خود را به طور عمده، به هدف گيرى همان «چشم اسفنديار» يعنى خصلت ضد حقوق بشرى رژيم سوق دهند و اين موضع پر اثرى است كه متوليان حكومت قادر نيستند خود را از تَبَعات آن مصون نگاهدارند و بيهوده هم نيست كه هم اكنون تقريباً تمامى نامزدهاى رياست جمهورى در تبليغات انتخاباتى خود، هر كدام به شكلى مسأله حقوق بشر را پيش كشيده است.
دوستان معتقد بودند كه زمزمه ورود رفسنجانى به عرصه انتخابات (به هنگام گفتگوهاى ما، هنوز رفسنجانى رسماً به ميدان نيامده بود) خصوصاً با اين ژست كه او تنها عنصر «پراگماتيست» در جمع متوليان رژيم است، به ظن قوى در خط يك طرح پنهانى است كه به موجب آن رژيم با همه لايه هاى خود برغم عربده جوئى ها به بازسازى روابط با آمريكا چشم دارد و اين گمان هم بى زمينه نيست كه آمدن شيخ به صحنه انتخابات، با مخالفات جدّى جناح هاى رقيب مگر در قالب رقابت هاى بى جان، روبرو نخواهد شد.
***
اينك بپردازيم به آنچه دوستان از «واقعيت هاى تلخ» نقل مى كردند:
اعتقاد آنها اين بود كه مردم به علل متفاوت، در قبال فعاليت هاى سياسى از آن جوششى كه در جريان انتخابات سال ۷۶ از خود بروز دادند، فرو افتاده اند.
مى گفتند، اكثريت غالب غرق در تالاب فقر به مبناى حادّ و بحرانى آن، رنج مى برند در بسيارى از خانواده ها، حتى فرزندان نوجوانشان ناگزيرند كارى براى خود دست و پا كنند و با اين همه قادر نيستند، براى حداقل نيازهاى زندگى پاسخى بجويند.
كارمندان دولت، معلمان و حتى استادان و افسران ارتش، ناچار به يك حرفه جنبى و از جمله تاكسى رانى، حساب دارى و دفتردارى در بنگاه هاى خصوصى و تجارى و هر چه از اين دست، روى برده اند. يك شكل از استيصال حتى در حوزه هاى اخلاقى نيز با ظهور مصاديقى از مَثَل «رزيش قُبح از قباحت» جاى جاى به چشم مى آيد.
ارتشاء به يك امر عادى و مرسوم مبدل شده است. مردم در رابطه هاى اجتناب ناپذير خود با حكومت ناچارند، اطوار خود را آنگونه كه پسند دولتيان است بيارند و اجمالاً به زندگى، دو چهره بخشيده اند، چهره اى كه باب خانه و محافل محرم است و چهره اى كه در خور كارگشائى و روياروئى با حكومتيان است و پيدا است كه در چنين وانفسائى ديگر فرصتى براى انديشيدن به مسائل اصولى سياسى و اجتماعى نمى ماند و به همين دليل است كه شما مى شنويد فرياد و خروش دانشجويان و معلمان و جاى جاى كارگران بى طنين مى ماند. يكى از آن دو دوست كه در عين حال اهل تاريخ و جامعه شناسى است، جوّ موجود را در راسته اى به جوّ دوران حمله مغول تشبيه مى كرد، مى گفت: در بحبوحه ويران گرى ها و كشتارهاى مغولان، هر كس در اين انديشه بود كه مأمنى بجويد و گليم خود را از سيلاب بيرون بكشد و در اين باره از قصيده بلند كمال الدين اسمعيل شاعر عصر مغول گواه مى گرفت كه گفته بود:
دى بر سر مرده اى دو صد شيون بود- امروز يكى نيست كه بر صد گريد.
در همان حال دوستان در اين رأى مشترك بودند كه خوشبختانه انديشه رهائى همچنان در مردم و خاصه نسل جوان بى جان نشده است. مردم با شگردهاى خاص خود، در موارد بسيار، رژيم را به سهل گيرى ناگزير ساخته اند و در اين ميان زنان و جوانان نقشى اساسى دارند.
نقل دوستان يكى هم آن بود كه ابراز مخالفت با رژيم اغلب در قالب ناسزاگوئى هاى تند و هجويه هاى گوناگون، همه جا، در تاكسى ها، اتوبوس ها، گذرگاه ها و كافه ها با بى پروائى جريان دارد و گفتنى است كه رژيم در قبال اين بازتاب ها گوش و چشم را مى بندد و تنها آنجا كه احساس مى كند، مخالفت ها دارند در قالب يك اپوزيسيون هر چند كوچك شكل مى گيرند، قاطعانه دست به سركوب مى برد.
گرچه عموماً به همّت جوان ها و زن ها، رويش فعاليت هاى اجتماعى در قلمروهاى فرهنگى، ورزشى و محافل تحقيقى به صورت نطفه هائى از ظهور نهادهاى مدنى چشم گير است و اين را كم نبايد گرفت.
پرسيدم «آيا راست است كه انتخابات سال ۷۶ و رأى ميليون ها مردم به يك عنصر نه چندان شناخته شده در نفسِ خود حركت آگاهانه اى بود براى ابلاغ روى گردانى مردم از نظام ولائى؟»
پاسخ آنها همچنان مثبت بود، همراه با اين برداشت كه اصولاً حوادث پيرامون انتخابات سال ۷۶ كه به روى كار آمدن خاتمى انجاميد، به خودى خود مى توانست سر رشته يك سلسله فعاليت هاى گسترده شود و مردم را گرم و در ميدان نگاهدارد ولى متأسفانه با نقش فوق العاده زيانبار روشنفكران و فعالان برون مرزى و درون مرزى رشته هاى آماده از هم گسست، آنها به جاى بهره گيرى از آن فضاى استثنائى و تصادفى و ابراز كوششى براى آن كه مردم را در ميدان نگاهدارند و به آن جوشش همه گير نيرو برسانند، يكسره مهار كار را به خاتمى و دار و دسته او سپردند و آن ناشناخته را به كرسى رهبرى بركشيدند و راه را بر بسط اين انديشه بستند كه آنچه رخ داد حاصل درايت و هشيارى مردم بود نه عنصرى چون خاتمى كه از همان نخستين روزهاى «صدارتش» از يكسو بى لياقتى و از سوى ديگر خويشاوندى خود را با ذات نظام، روى دايره ريخت. ولى روشنفكران و فعالان سياسى ما، بر اين همه چشم بستند و با ساز او كه مردم به جوش آمده را به بازگشت به خانه ها دعوت مى كرد، همنوا شدند و اينهم حكايت اسف بارى است كه بيدارى آنها وقتى سر گرفت كه كار از كار گذشته و دار و دسته تمامت خواه، پشت به زبونى و بى عُرضگى خاتمى، آن فضاى خروشان را پشت سر گذاشته و به خانه اول بازگشته بود.
دوستان، در پايان گفتگوها بر انتقال اين نظر سخت ابرام داشتند كه هموطنان برون مرزى در حالى كه توانسته اند صداى خود را به درون مرز برسانند بايد سعى كنند، از واقعيت هاى هر اندازه تلخ نگريزند و به كلام روشنتر با تصورات خود كه صرفاً زاده سلايق و آرزوهاى آنها است زندگى نكنند.
و از سَرِ سهل گيرى، بيش از اندازه بر نقش آزاديبخش خارجيان اصرار نورزند و كارى نكنند كه مردم از خود باورى فاصله بگيرند و تنها چشم ها را به دروازه ها بدوزند كه موكب ارتش آزاديبخش آقاى بوش كى و چگونه ظاهر خواهد شد؟
آرى واقعيت اين است كه مردم در مراتب نظرگيرى دلزده و سرد شده اند ولى اميد را از كف نداده اند و شما در برون مرزهاى ايران به سهم خود مى توانيد به اين اميد مايه بدهيد و آن را به موهبت خود باورى بياميزيد.
***
بديهى است كه براى من ميسر نيست تا همه آنچه را كه در آن ديدار كوتاه شنيدم، در اين مقاله بگنجانم، تنها مى توانم جوهره درسى را كه از آنها آموختم- درسى كه بر باورهاى ديرين من استحكام بخشيد- با خوانندگان درميان بگذارم:
بارى با اتكاء به ره آورد دوستانم كه در فرهمندى و دانائى و مردم شناسى آنان ترديد ندارم بر اين نظر استوار و استوارتر شدم كه در قلمرو فعاليت هاى سياسى و اجتماعى اگر بتوان خط آغازى تصور كرد، نام آن «خط واقع گرائى» است و هر چه جز آن مصداق بى گدار به آب زدن است و سرانجام باختن.
آن كس كه به صدق مى خواهد، آرمان خود را به كرسى بنشاند، ناگزير است از شناخت واقعيت ها شروع كند و بپذيرد كه در اين راه هر اندازه خودباورى كارساز است، خوشباورى زيانبار است.
كارشناسان و آگاهان دلسوز درون مرزى با نگاه به كارنامه هموطنان برون مرزى خود، ابراز نارضائى مى كنند و بر اين سفارش خود اصرار مى ورزند كه مبارزان خارج از كشور، با همه امكانات و وسائل بالقوه سودمند و اثرگذارى كه در اختيار دارند، به اداى دينى در سه حوزه اصولى وظيفه دارند.
نخست در ارائه تصاويرى هر چه روشنتر از فضاى اختناق در ايران، به جهانيان، همراه با تجلياتى هر چه مؤثرتر از افكار عمومى كه از هر سو با موجوديت رژيم در تقابل است.
دوم، در خطاب به هموطنان درون مرزى- نشر تجربيات ملت هاى موفق كه در تكاپوى خود، هيچ سرمايه اى سواى موهبت اتكاء به خود، در اختيار نداشتند و سرانجام، سوم: القاء اين اصل كه هر چند بهره مندى از نيروها، سياست ها و به طور كلى فضاى بين المللى، عاملى است كليدى ولى هرگز نبايد از اين واقعيت فاصله گرفت كه تنها ملت هائى قادر شدند تا از اين عامل «بيرونى» برخوردار شوند كه خود از چنته پُرى بهره مند بودند. ملت هاى موفق به هوشمندى دريافتند كه انتظار محض از دهش ها و حمايت هاى ديگران تنها دلبستن به سراب است ولى در عين حال با نگاه به مجموعه شرائط زمان بر اين فرصت نيز چشم نبستند كه اگر به بايستگى از خود مايه بگذارند و توانمندى نشان دهند، مى توانند، عامل هاى جهانى را به سود خود بچرخانند. شاهدانى كه از اين واقعيت روايتى دارند، اندك نيستند. در آفريقا و آسيا و آمريكاى لاتين كه زهر استبداد و استعمار را چشيده اند از اين شاهدها فراوان يافتنى است.
|