Nimrooz
Vol. 17, No. 834, May 20, 2005
سال هفدهم - شماره ۸۳۴ - جمعه ۳۰ ارديبهشت ۱۳۸۴
منصور پويان
تفاوت ماهوى اديان ايرانى با اديان ابراهيمى-۲۲
اسفنديار در كشاكش دو گرايش متخالف در تب و تاب است. از طرفى، تمكين در برابر پدر؛ يعنى حركت در جهت دستگيرى و به اسارت درآوردن رستم، ممكن است كه به انتقال قدرت پادشاهى به او بيانجامد. در اين صورت، او به آرزوى ديرينه خود در اجراى اصلاحات و تحقق بخشيدن به آرمان هاى خود دست خواهد يازيد. از طرفى ديگر، او پايبند اخلاقيات و راستى است و مى داند كه رستم دلاورى محبوب و صادق است كه بى جهت مورد غضب و ظن پدر قرار گرفته است. اسفنديار واقف است كه رستم هماره نگاهدارنده تخت و تاج كيانى بوده است.
اسفنديار آنچنان مجذوبِ دورنماى قدرت است و دل در گرو آرمان ها باخته است كه از تشخيص دامى كه در برابر او نهاده شده است، عاجز است. در لحظاتى ناپايدار، نداى وجدان، ناخودآگاهانه نهيب مى زند كه: گرفتم چنين كار دشوار خوارى.
بارى، دوگانگى و تعارض درونى او، در پيامى كه توسط پسرش بهمن براى رستم به زابلستان مى فرستد نيز نمودار است. در اين نامه، اسفنديار نويد مى دهد كه چنانچه رستم بپذيرد كه دست بسته نزد شاه آيد، او با تمام وجود در صددِ شفاعت و مصالحه خواهد كوشيد. اسفنديار در اين نامه به رستم قول مى دهد كه:
نمانم كه بادى به تو بروزد ‎/ بر آن سان كه از گوهر من سزد
*
بهمن راهى زابلستان مى شود و سرانجام در نخجيرگاه موفق به ديدار رستم مى شود. از هيمنه و هيبت رستم، بهمن شگفت زده مى شود. در اين صحنه، بهمن سنگى گران را از بلندى سوى رستم به عمد مى غلطاند. رستم اما به آسانى خطر آن سنگ عظيم را كه «از گردشش كوه تاريك مى شود»، با زدن پاشنه هائى به آن از خود دور مى سازد. بهمن با رويت اين مهارت، با خود چنين مى انديشد:
همى گفت گر فرخ اسفنديار ‎/ كند با چنين نامور كارزار
تن خويش در جنگ رسوا كند ‎/ همان به كه با او مدارا كند
بهمن پيام اسفنديار را مى رساند. در مقابل، رستم به اسفنديار زينهار مى دهد كه از سوداى بستن دست او درگذرد كه خيالى خام انديشانه است:
تو آن كن كه از پادشاهان سزاست‎/ مگرد از پى آنك آن نارواست
به مردى زدل دور كن خشم و كين ‎/ جهان را به چشم جوانى مبين
بهمن با پيام رستم بازمى گردد و پدر را از پى آمد كارزار هشدار مى دهد:
بدو گفت چون رستم پيلتن ‎/ نديده بود كس به هر انجمن
دل شير دارد، تن ژنده پيل ‎/ نهنگان برآرد زدرياى نيل
*
پس از رد و بدل شدن اين پيام ها كه گِرِهى از كارها نمى گشايد، اسفنديار تصميم مى گيرد كه با صد سوار به ديار رستم رود و مسأله را خود فيصله بخشد.
ديدار اسفنديار با رستم با استقبال و شادخوارى توأمان مى شود. اسفنديار در روياروئى با رستم روشن روان، فزون خواهى و مأموريت خود را موقتاً از ياد مى برد. آرمانخواهى هاى ناكجا آبادى، اما، دوباره بر فضاى فكرى او مستولى مى شود و به خود نهيب مى زند كه:
وليكن زفرمان شاه جهان‎/ نپيچم روان، آشكار و نهان
اسفنديار نزد رستم اعتراف مى كند كه از اجراى فرمان شاه شرمگين است و به صراحت مى گويد كه:
«از اين بستگى من جگر خسته ام».
اسفنديار، اما، نويد مى دهد كه گردن نهادن به فرمان شاه و دست بسته بردن رستم به نزد شاه باعث خواهد شد كه او بر تخت شاهى جلوس كند و آرمان هاى خود را جامه تحقق بپوشاند. رستم درخواست تسليم و راهبرد اسفنديار را نمى پذيرد و مى گويد:
زمن هرچ خواهى تو، فرمان كنم‎/ به ديدار تو رامش جان كنم
مگر بند، كز بند عارى بود‎/ شكستى بود، زشت كارى بود
نبيند مرا زنده با بند، كس ‎/ كه روشن روانم بر اين است و بس.
*
ديدار و گفتگوها به جائى نمى رسد. اسفنديار غمگين به سراپرده خويش بازمى گردد و به برادرش پشوتن غرولند كنان مى گويد «كارى گرفتيم دشخوار خوار». پشوتن مى كوشد تا برادر را از اصرار در دست بسته بردن رستم به تسليم منصرف سازد به او مى گويد:
بپرهيز و با جان ستيزه مكن‎/ نيوشنده باش از برادر سخن
سوار جهان، پور دستان سام ‎/ به بازى سراندر نيارد به دام
در آخرين ديدار، رستم از پهلوانى هاى خود و از قصه هفت خوان و رهانيدن كيكاووس سخن مى گويد. رستم در اين ديدار، يكبار ديگر به صراحت روشن مى سازد كه هرگز دست بسته سوى گشتاسب روان نخواهد شد:
كه گويد برو دست رستم ببند ‎/ نبندد مرا دست، چرخ بلند
كه گر چرخ گويد مرا اين نيوش ‎/ به گرز گرانش بمالم دو گوش.
رستم پى برده است كه گشتاسب مكر و فريب مى ورزد و قصد نابودى شاهزاده دلاور، ولى، خام انديش را دارد. رستم از قصد شاه در نابودى اسفنديار از يك طرف و در بى حيثيت كردن او از طرف ديگر، آگاه است. رستم نيك مى داند كه هر گزندى كه به اسفنديار در جنگ در رسد، بليّه اى خواهد بود كه دامنگير او نيز خواهد شد و از نيكنامى او فرو خواهد كاست. رستم مى كوشد تا شاهزاده جوان را از اصرار در تسليم و يا از جنگ باز دارد.
تو يكتا دلى و نديده جهان ‎/ جهانبان به مرگ تو كوشد نهان
به گِرد جهان بر دواند ترا ‎/ به هر سختئى پروراند ترا
از آن نامور بر تو آيد گزند ‎/ بماند بدو تاج و تخت بلند
اسفنديار در كشاكشى درونى و در پريشان حالى به سر مى برد. او دلش پر زبيم و اميد، ولى، سرش همچنان پر زباد است. اسفنديار در آرزوى كسب قدرت و تاج بر سر نهادن، روزگارى دراز را سپرى كرده است. او را ديگر سر صبر و حوصله نيست. در اجراى آرمانهايش، او قدرت را وسيله اى مى بيند كارآمد كه به يُمن آن مى تواند نظم موجود را درهم شكند و طرحى نو در كار آورد.
*
القصه، نبرد تن به تن ميان دو دلاور، كه هر يك هفت خوانى از سلحشورى را پشت سر گذاشته اند، آغاز مى شود. مصطفى رحيمى مى نويسد:
«نخست به نيزه دست مى برند تا اين كه درهم مى شكند. پس به شمشير دست مى برند تا از كار مى افتد. گرز گران نيز از سايش ها درهم مى شكند. سپس نوبت به زورآزمائى بدنى مى رسد.»
( «تراژدى قدرت در شاهنامه» ؛ انتشارات نيلوفر؛ ۱۳۶۹؛ ص۱۴) .
در گرماگرم مبارزه تن به تن، زواره، برادر رستم، تصميم مى گيرد كه به اردوى اسفنديار بتازد. در نتيجه، جنگ ميان لشگريان نيز مغلوبه مى شود. دو پسر اسفنديار در اين كارزار كشته مى شوند. رستم و اسفنديار در ميانه نبرد تن به تن، وقتى از ماوقع مطلع مى شوند، هر دو برمى آشوبند.
رستم از اين خونريزى ابراز ندامت مى كند. وى اعلام مى كند كه حاضر است برادرش را به همراه آنان كه مسبب قتل فرزندان اسفنديار شدند، براى مجازات دست بسته تحويل دهد. بارى، مبارزه تن به تن با شدت بيشترى از سر گرفته مى شود. اسفنديار خشماگين دست به كمان مى برد. تن رستم و رخش از آماج تيرهاى اسفنديار مملو از جراحت مى شود. اما تيرهاى رستم هيچكدام بر بدن اسفنديار كارگر نمى افتد؛ چرا كه او روئين تن است.
رستم از رخش فرود مى آيد و صحنه را ترك مى كند و به بهانه آن كه شب در رسيده است، خواستار توقف در نبرد مى شود. اسفنديار متاركه كارزار را تا روز بعد مى پذيرد و پهلوانان به سراپرده هاى خويش بازمى گردند.
*
پس از ترك آوردگاه، اسفنديار جسد بى جان دو فرزند (نوش آذر و مهرنوش) را در تابوت مى گذارد و نزد گشتاسب شاه مى فرستد. بدين نحو، او مى خواهد به كنايه به پدر بفهماند كه تو باد كاشتى و حاليا اين طوفان كه محصول آن است. رستم خسته و خون آلوده مورد مداوا و مراقبت دو برادر؛ زواره و فرامرز، قرار مى گيرد. رستم به پدر، يعنى به زال، اعتراف مى كند كه تيغش بر جوشن اسفنديار كارگر نيست. او اقرار مى كند كه فرا رسيدن شب، فرجى بود براى نجات جانش از مهلكه:
سپاسم به يزدان كه شب تيره شد ‎/ در آن تيرگى چشم او خيره شد
برستم من از چنگ آن اژدها ‎/ ندانم كز اين خسته ايم رها.
زال براى چاره جوئى پيشنهاد مى كند كه از سيمرغ بايد مدد خواست.
*
زال پدر رستم وقتى به دنيا آمده بود، بدنش سراسر از موى سپيد پوشيده بود. سام پدربزرگ رستم، فرزند را در كوه رها مى كند و سيمرغ كودك را از مرگ مى رهاند و پرورش او را به عهده مى گيرد. پس از آن كه زال به سنين شباب مى رسد، سيمرغ چند پرى از بال خود را در اختيار او مى گذارد تا عنداللزوم آتش زند تا او بلافاصله حاضر شود و گره از كار فروبسته بگشايد. بارى، خانواده پهلوانى براى بار دوم به سيمرغ متوسل مى شود.
سيمرغ ظاهر مى شود و زخم هاى رستم و رخش را درمان مى كند. سيمرغ راز ضربه پذيرى اسفنديار را كه همانا چشم هايش مى باشند، برملا مى سازد و هشدار مى دهد كه ريختن خون اسفنديار، بدنامى و شوربختى براى عاملان آن در پى خواهد داشت. اسفنديار در كودكى توسط زرتشت روئين تن شده است. بهنگام فرو شدن در آب مقدس، اسفنديار چشمهايش را مى بندد و بدين نحو ديدگانش آسيب پذير مى ماند.
سپيده دمان فرا مى رسد و دو پهلوان به آوردگاه پاى مى نهند. اسفنديار در بادى امر، هل من حريف مى طلبد و رجزخوانى مى كند. رستم كه اينك از راز آسيب پذيرى ديدگان اسفنديار با خبر است، در موقعيتى برتر قرار دارد. رستم مجدداً در صدد برمى آيد تا اسفنديار را به مصالحه دعوت كند و از محاربه بازدارد:
من امروز نز بهر جنگ آمدم ‎/ پى پوزش و نام و ننگ آمدم
تو با من به بيداد كوشى همى ‎/ دو چشم خرد را بپوشى همى
اسفنديار لجوجانه بر تسليم شدن بى قيد و شرط رستم و بند بر دست و پاى بستن او پاى مى فشارد.
بارى، مصلحت انديشى هاى رستم مؤثر نمى افتد و اسفنديار نبرد را آغاز مى كند.
رستم به ناچار تير دو سرى را كه به توصيه سيمرغ از چوب گز ساخته بود، در كمان مى گذارد و آن را سوى چشمان اسفنديار روانه مى كند.
بزد تير بر چشم اسفنديار ‎/ سيه شد جهان پيش آن نامدار
اسفنديار از اسب فرو مى افتد و خاك آوردگاه از خون او لعل گون مى شود.
*
پيش بينى سيمرغ تحقق مى پذيرد. با كشته شدن اسفنديار، مجد و عظمت از خانواده پهلوانى فروكش مى كند و رستم به دست برادراندر خود؛ يعنى شغاد، به قتل مى رسد. بهمن پسر اسفنديار، بعدها به كين خواهى به زابلستان مى تازد و زال پير را به بند مى كشد و فرامرز گُرد را مى كشد. همچنين با مرگ اسفنديار، حكومت گشتاسب رو به زوال مى نهد و اعتبار و مقبوليت خود را از دست مى دهد. خانواده كيانى هرگز روى سعادت و رونق دوباره را نمى بيند و سرانجام به دست بيگانه منقرض مى شود.
اسفنديار با آن كه هفت خوانى از مبارزه را از سر گذرانيده بود، ضعف بزرگش در اين بود كه ديده بصيرت نداشت. با تسليم در برابر پدر، اسفنديار در واقع، پيشاپيش، خود را از اعتبار انداخته بود. چرا كه آرمانخواهى او، با شعور درآميخته نبود. او سر به فرمان پدر؛ يعنى نيروى سنت، فرود آورد و به وعده او در تفويض قدرت دل خوش داشت. ولى ساده انديشى اسفنديار مانع از آن بود كه بفهمد كه انتقال قدرت از كهنگى به آنچه نو و بالنده است، هرگز به طور مسالمت آميز صورت تحقق نمى پذيرد.
(ادامه دارد)

صفحه اول
خبرهاى ايران
اقتصادى
طنز
از آنچه گفته اند
خواندنى ها
مقاله ها
جدول
گزارش
گفتگو
بازتاب
خبرهاى جهان
خبرهاى ايران
خاطرات
از لابلاى متون
تحقيق
با نيمروز
خبرهاى كوتاه
حوادث
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   خبرهاى ايران   •   اقتصادى   •   طنز   •   از آنچه گفته اند   •   خواندنى ها   • 
•   مقاله ها   •   جدول   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   •   خبرهاى جهان   • 
•   خبرهاى ايران   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   تحقيق   •   با نيمروز   •   خبرهاى كوتاه   • 
•   حوادث   •   فال هفته   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •