مگر اصل بر نادرستى و هجوم به ديگرى و تعرض به ديگرى و تعرض به سايرين است كه هر كس و هر ملتى چنين كارهائى را نكرد او را بر طبق جاى دهيم و طبق را بر سرمان بگذاريم و فرياد حلواحلوا برايش درآوريم.
***
در كار آدم بودن و انسان بودن اصل بر صحت و صداقت و حقيقت اعمال است. بديهى است اگر رعايت اين اصول را نكنيم، انسان نما هستيم.
اگر بالاتر از اين اصول قدم نهاديم و لااقل نيمى از غم ديگرى را خورديم آنوقت موجودى متمدن و انسانى شريف خواهيم بود.
در كشورهائى مثل انگلستان، سوئد، دانمارك، فرانسه و بلژيك مكرر به مرد يا زنى برخوردم كه سال ها بود با همسايه ديوار به ديوار خود سلام و تعارف نكرده بود.
البته اين زن يا اين مرد به همسايه آزارى نداشت، بوق اتومبيلش را به صدا درنمى آورد، پول برق و آب را به موقع مى داد، خاكروبه خانه اش را جلوى خانه همسايه نمى ريخت، صداى راديو و يا تلويزيونش را بلند نمى كرد، بسيار آرام و ملايم بود.
ولى او چراغى بود كه فقط براى خودش مى سوخت و نورش به ديگرى نمى رسيد. اى بسا كه همسايه اش مريض مى شد يا نياز به گفتگو و درد دلى داشت، يا احتياج به تعارف و محبتى پيدا مى كرد (كه اينها همه در طبع و طبيعت همه انسان هاست) آن وقت هرگز نمى توانست به كسى كه ديوار به ديوار خانه او زندگى مى كند مراجعه كند. البته چنين مردمى را بسيار منظم و بى آزار مى شناسيم ليكن در دادن لقب متمدن به آنها مشكوك مى مانيم.
وجود آدمى بايد مثل چراغ و مثل شمع از خود مايه بگذارد تا راه ديگرى و ديگران را روشن كند. بايد از اين نوع سوختن لذت ببرد و عادت به اين نوع لذت بردن كند. چرا كه بالاخره خواهيم سوخت و خاكستر وجودمان به باد نيستى سپرده خواهد شد. پس چه بهتر كه روشنتر بسوزيم و دود خود پرستى ما به چشم ديگرى نرود.
مرده هائى كه كنار هم به خاك سپرده مى شوند تا ابد با يكديگر ارتباط ندارند. چرا كه مشتى خاك بين آنها فاصله است. هرگز مرده اى از قبر برنخاسته و به قبر همسايه اش به ميهمانى نرفته، براى اين كه مرده است. اما انسان زنده چطور ممكن است از وجود غم و شادى همسايه اش فارغ باشد؟ مگر اين كه روح اجتماعى بودن و روح محبت كردن و محبت ديدن در او مرده و يا ضعيف شده باشد و تأمين سعادت و نيك بختى را فقط و فقط در محاسبه و تعقل و معامله بداند.
***
فرزند آدمى از روزى كه عصر حجر را پشت سر گذارده تا ديروز كه كليد گنجينه تكنولوژى و اقتصاد اين عصر را به دست آورده در سايه تلاش هاى عاشقانه اى كه كرده و در پرتو فداكارى هائى كه در آنها حساب و كتاب مادى كمتر وجود داشته، موفق به ساختن جهان متمدن شده و دنياى تاريك بشريت را به نور علم و هنرش روشن ساخته.
اگر طورى بار آمده باشيم كه عرفان وجودمان مانند چراغى باشد كه دود ريا برپا نكند و داد بى جا سر ندهد، آنوقت موجودى هستيم روشندل و آرام كه ميان خود و ديگرى فرقى نمى گذاريم و به ديگران خوبى مى كنيم، به خاطر خود خوبى و سُكرى كه از آن نصيبمان مى شود. نه از اين جهت كه قانون ما را به خوب بودن واداشته. يا به اين جهت كه خوبى كردن و خوب بودن را دكان دنيا دارى و وسيله اغفال غافلان و وامانده ها قرار دهيم. آنچنان كه وقتى دست و روى خود را مى شوئيم، قبل از هر كس اين خودمان هستيم كه از اين نظافت و پاكى لذت مى بريم، در شستن خاطرمان از حسد به ديگرى يا تعرض به ديگران نيز بايد خود لذت ببريم تا زندگى برايمان مثل بهشت آرام و درونمان مانند آسمان صاف و روشن باشد و غم جهان دو روزه، روزگارمان را سياه نكند.
لذت آسودگى وجدان و عيشى كه از محبت كردن به ديگران نصيب مى شود مكرر چشيده ايم و نشاط و سكر و مستى اش را از مستى هر توفيقى بيشتر و بالاتر حس كرده ايم. نهايت اين كه شيوه هاى تلاش براى تأمين زندگى امروز و در نتيجه برقرار ضوابطى بى روح براى همزيستى مردم اين عصر ما را از دريافت چنين لذايذى دور كرده و دورتر هم مى كند.
***
ما امروز از مجهزترين وسائل براى زندگى برخورداريم و طبيعت را تا حد زيادى اسير كرده ايم. از سرماى زمستان و گرماى شديد تابستان وحشتى نداريم. امراض خطرناكى مثل سل و طاعون و آبله ما را تهديد نمى كند. جانوران و ميكرب ها و حشرات به سلامت ما صدمه نمى زنند. هجوم مغول و تاتار و حمله آتيلا و سكاها تكرار نمى شود. تأمين جسمى و روحى و مالى و امنيت فردى و دسته جمعى پيدا كرده ايم. وسائل تفريح و سفر و جهانگردى را به دست آورده ايم. از تغذيه بهتر و خواب راحت تر و خانه مجهزتر برخورداريم و در مجموع به اندازه اى اسباب زندگى در اختيار ماست كه بشر از روزى كه خلق شده تا به امروز مجموعاً به هزار يك آن وسائل مجهز نبوده.
با تمام اين احوال بزرگترين دلهره امروزى ما تهيه و تدارك همين وسائل متعدد و متنوعى است كه مجموع زندگى ما را مى سازد. اتومبيل، تلفن، برق، گاز، راديو، تلويزيون، حمام، خانه، لباس متعدد، تحصيل كافى، آشنائى به يكى دو زبان خارجى و صدها وسيله ديگر.
تدارك اين همه وسائل ملازمه با تلاش غير عادى و كوشش مافوق توانائى ما دارد. بدتر از همه اين كه هر كدام از اين وسائل را كه نداشته باشيم لنگ مى مانيم و آهنگ زندگى مان بهم مى ريزد. پس بايد آنچنان برويم بلكه بدويم كه در صف جا مانده ها جايمان ندهند و بليط روزى و سهميه روزى خوارى ما كهنه و باطل نگردد. اين زياد دويدن ها عصيان زا و خستگى آور است. رفع عصيان روح و رفع خستگى جسم و روان ما در اين است كه تفريح بيشترى بكنيم. پس به سينما، به تئاتر، به موسيقى، به مهمانى، به سفر، به سيگار، به الكل، به قمار و هر مسكن و آرام كننده ديگرى كه پيدا كنيم يا پيدا شود پناه مى بريم. پس عصيان و عصبانيت ما روز به روز زيادتر و سرسام آورتر مى شود. منحصر راه تهيه اين وسائل توانائى مالى و اقتصادى است و تأمين توانائى هم يك راه دارد: دويدن و بازنايستادن.
اين است كه:
خلق خدا مثل گروه مورچگان با جوش و خروش و اضطراب و قلق درهم مى لولند تا لقمه نانى به كف آورند و به غفلت نخورند (!)
در ميان اين جوش و خروش ها همواره نگرانند كه مبادا مهره اى كوچك و حتى بى اهميت از ماشين زندگى شان خراب شود و آنها را در جاده تنازع بقا ويلان و سرگردان باقى بگذارد.
در حقيقت به جاى اين كه اين همه اسباب و وسائل مدرن و مجهز بار ما را سبك كند و در خدمت به انسان كمر همت ببندد اين انسان قرن حاضر است كه غلام حلقه به گوش و بنده زر خريد اين وسائل شده چرا كه تمام تلاش ها براى تأمين يك اصل است و آن پياده نشدن از اسب زندگى و پياده نماندن در راه زندگى است كه تكنولوژى مزه سوارى اش را به دهان ما گذارده.
اين چنين زندگى شبيه به شناى در درياست. هر لحظه كه دست از شنا (تلاش) برداريم غرق مى شويم و چون هر كس در مقام نجات خويش است طبعاً به درد ديگرى نمى رسد و نخواهد رسيد.
همانطور كه مرد غريق در دريا فرصت تفكر به ديگرى را ندارد و به فرض كه هزاران هزار مردم ديگر هم در اطرافش شنا كنند خود را تنها و بى كس مى بيند و اميدى به ديگران كه مثل خودش در معرض تهديد دريا هستند نمى بندد، انسان امروزى نيز جز به خودش فكر نمى كند و دل به اميد ديگرى يا ديگران نمى بندد.
اين خطرناكترين و شوم ترين سرنوشتى است كه فرزند آدم براى خود طرح و تعيين كرد. علاج در نزديكى بيشتر انسان ها با يكديگر و همزيستى و تفاهم سالم تر و بى خدشه تر آنها با هم است. اگر بيش از اين به تنهائى بگرائيم و شيوه هاى زندگى امروزى ما را به روش ماهيان دريا و روباهان صحرا درآورد كه با تمام همرنگى و همسنگى كه دارند قلباً از يكديگر دور و به زبان عاطفى هم نامأنوس اند. جهان فردا جهانى خشك و سوزان خواهد بود كه سازندگانش اگر بر هوا روند مگس باشند و اگر بر آب روند خسى. چرا كه دلى به دست نمى آورند تا كسى باشند: يعنى انسان متمدن نخواهند بود.
غايت تلاش بشريت تنها نبايد اين باشد كه فرزندان ما از ما هم آدم تر و هم عالم تر از آب درآيند.
چه: بسا مردم عالم را مى شناسيم كه با وجود مراقبت علمى فاقد رفتارى انسانى و انديشه هائى انسانى هستند و چه بسا مردم جاهل را مى بينيم كه رفتار و گفتار و كردارى دارند انسان تر و متمدن تر از حتى بسيارى از معلمان و مرشدان!
خواه و ناخواه بشر عالم تر مى شود و بر لاهوت و ناسوت هم دست مى يابد زواياى تار و گوشه هاى تاريك كاينات را هم كشف مى كند و با ستارگان همدم و با افلاك هم قدم مى شود.
اما به اوج چنين توانائى و بر بام چنين قدرت نمائى هم كه برسد و حتى بالاتر از آن و بالاتر از همه بالائى ها هم كه برود باز هم موجودى است كاشف و نه خالق.
يعنى چيزى را به قدرت علم خلق نمى كند بلكه چيزهائى را كشف مى كند و خواص آنها را مى شناسد.
البته بشرى كه دست قدرتش بر سقف نيلگون فلك برسد قطعاً چشمش بيناتر شده تا توانسته آسمان هاى ديگر و ماه و خورشيدهاى ديگرى را ببيند و بالهايش تواناتر شده تا توانسته بر دامن فلك بوسه بزند و بر آستانه ازليت سجده كند. چنين قدرتى از مرز اعجاز و حد معجزه هم درگذشته. سحر خلق آدمى است كه اثرى جاودانى دارد.
اما: همين انسان در چنان روزى خود مى داند كه با تمام اوجى كه گرفته و عروجى كه كرده قادر به خلق يا پديد آوردن حتى مورى ضعيف يا مگسى موذى هم نيست چرا كه اعجاز علمش در كشف است و نه در خلق يا خلقت!
بنابراين همانطور كه قادر به خلق ذره اى از ذرات وجود نيست طبعاً قادر به خلق برگى تازه يا افزودن ورقى نو بر كتاب وجود بنى آدم هم نخواهد بود.
چون جوهر وجود آدمى يا بهتر بگويم خمير مايه ذات آدمى كه روح و جسمش را مى سازد امانت خلقت است: اگر پرورشش دهيم عبادت كرده ايم. اگر عليلش كنيم خيانت كرده ايم. اما اگر به فكر تغييرش برآئيم فضولى و جسارت ورزيده ايم.
ما آن توانائى را داريم كه پاره اى يا تمام غرائز بشرى را خاموش و بى اثر كنيم و يا اين كه غرائز خاموش و كشف نشده اى را بيدار و كشف نمائيم. اما هرگز آن توانائى را نخواهيم داشت كه غريزه تازه اى در ذرات آدمى به وجود بياوريم. تربيت و ارشاد هم چيزى جز پروراندن معقول غرائز نيست.
سهم تربيت درست شبيه سهم باغبان است كه ذات گل و ابعاد گوناگون وجود گل را مى شناسد و به آنها تراش يا خراشى مى دهد تا گل هايش دست به دست بروند.
پس به همين دليل است كه علم بشر هر قدر هم بالا برود قادر به تغيير ذات فرزندان آدم نيست. بايد قبول كرد كه دگرگونى جهان امروز و پيدايش دنياى سراسر شگفت انگيز فردا اندك تصرفى در ذات بشر و در خواسته هاى اصيل بشر نخواهد داشت هر قدر صورت ها تغيير كند و راهها عوض شود و ضوابط درهم بريزد، قدهايمان كشيده تر يا كوتاهتر، رنگ هايمان پريده تر يا پخته تر، پنجه هايمان ظريف تر، خشن تر و سليقه هايمان بدتر يا بهتر شود.
هر چه بپوشيم كه هرگز نپوشيده ايم و هر چه بنوشيم كه هرگز ننوشيده ايم و هر چه بخوانيم كه هرگز نخوانده ايم و هر چه بدانيم كه هرگز ندانسته ايم، باز هم بشر هستيم با همان ماهيت ذات و اصالت وجودى كه خلقمان كرده اند. مثلاً تمايل ما به اجتماعى بودن و كشش ذاتمان به داشتن روابط عاطفى با همنوعان و عطشمان به سيراب كردن غرائزى چون عشق، يا خوشنامى، يا اقناع وجدان و آرامش درون، يا زيباپسندى و زيباپرستى در وجود ما همانطور باقى مى ماند كه روشنائى در خورشيد و گرمى در آتش و سياهى در ذغال و لطافت در بهار.
به حكم همين منطق است كه انسان امروز و فردا بايد بداند كه تكنيك بدون معنويات و علم بدون خلقيات و درست كردن جهانى مسحور علم و فارغ از معنا، بشرها را اقناع نخواهد كرد.
نياز فطرى انسان به اجتماعى بودن و تمايل او به داشتن روابط عاطفى با همنوعان و تمايل به آنچه كه ما آنها را معنويات مى ناميم وادارمان مى كند كه در جهان سازى فردا به پرورش روح آدمى و ايجاد مناسبات اخلاقى بين مردم زمان بيشتر بكوشيم.
بديهى است كه آن دسته از معنويات كه جنبه قرارداد و تحميل دارد تعويض و تبديل خواهد شد و تجدد و نوآورى در آنها سر فصل تكامل محسوب مى شود.
اما آن دسته از معنويات كه ريشه اش از خلقت آدمى آب مى خورد و در واقع جزو فطريات انسان است مثل خونى كه در رگ روح آدمى بدود از جان ما جدا شدنى نيست و تغيير نخواهد كرد.
نمونه اش عشق است: كه همچون معمائى كه حل نشده و رمزى كه كشف نگرديده و يا خوابى كه هرگز تعبير نگرديده نخستين حرف دفتر وجود و شاه بيت غزل جان آدمى است. از آدمى كه ميان جنگل زندگى مى كرد، تا انسانى كه جهان را در چنگال خود اسير و گرفتار كرده و گرفتارتر هم خواهد كرد.
نمونه هاى ديگرش همچون بخشندگى و مردانگى و برتر بودن نيكى ديدن، محبت كشيدن و زيباپسندى است كه هر يك سكه اى ابدى از وجود آدمى به شمار مى آيند.
بى شك در رنگ و در شدت و ضعف اين غرائز تصرف زمان و تعرض امكانات امرى ضرورى و قطعى است. ليكن اساس و بنيان اين حالات و يا صفات لايزال و بى تغيير است و جهان به اعتبار نوسازى روزگار (!) نمى تواند اين رديف از صفات آدمى را فسخ و باطل كرده به دور بريزد و به جاى آنها صفاتى باب زمان (!) و مناسب با دوران خود (!) به وجود آورد. هرگز و هرگز.
اما مى تواند لباسى نو و نامى نوين به آنها بدهد و پيمانه و اندازه و يا كيل آنها را عوض كند.
***
نام نيك را دوست داريم... از حب ذات ما بسيار بعيد است كه به جاى نام نيك لقب بد و يا شهرت بدترى را بپذيريم و از اين پذيرش لذت ببريم.
چنانچه دوستى و راستى، انصاف و مروت، رعايت حقوق ديگران و يا حمايت از بيمار و ناتوان در هر عصر و زمان و بيش از هر كس و هر دسته از مردم هميشه اصلى پسنديده و غير قابل فسخ بوده و خواهد بود.
پس در اين عصر و هر عصرى نياز ما به همان معنوياتى است كه از روز نخست چراغ راه انسان ها بوده و مايه صلح درون فرزندان آدمى خواهد بود و ما به بهانه تعالى علمى و توفيق تكنولوژيك نبايد غافل از آنها شويم.
***
در قرن هاى گذشته مصائب و مشكلاتى داشتيم كه ياد آنها و يادآورى آنها از آبروى تاريخ و شرف گذشته بشر مى كاهد و روح پدران ما را در عذاب آتشى كه ما به عنوان تقبيح از پاره اى از اعمالشان برپا مى كنيم مى سوزاند.
معهذا خواندن سرگذشت پيشينيان و آشنا شدن با شناسنامه آنان به اين كه عموماً مخدوش و گاهگاه محو و ناخواندنى است براى راه شناسى و راهپيمائى فردا ضرورى است.
مثلاً در قرون گذشته با وجود تمام فقر اقتصادى و وجود قحطى و گرسنگى و وجود امراض متعدد و تعرض هاى خونين اقوام به يكديگر و كشت و كشتارهاى دسته جمعى و قصابى و سفاكى بسيارى از حكام و امرا و فرماندهان و با وجود اعمال روش هاى غير انسانى اعم از شكنجه هاى جسمى يا روحى كه رواج داشته و با وجود ضعف فوق العاده علم و تكنيك و نبودن و نداشتن وسائل آسايش مادى به صورت امروز و با وجود دورى و پراكندگى مردم كشورها از يكديگر و با وجود قهرهاى بى امان و غير قابل دفاع طبيعت مثل سيل و طوفان و آفت هاى ديگر آسمانى معهذا كاروان تمدن بشرى هرگز از تلاش و حركت و جلو رفتن باز نمانده.
چه در شرق و چه در غرب فداكاران و عاشقانى بودند كه در بيدار كردن روح و تزكيه نفس و ارشاد و هدايت مردم تا پاى جان ايستادند و چراغ اخلاق و انسانيت را در سر راهها افروختند و بودند بزرگان و دانشمندانى كه در كاشتن درخت علوم كه امروزه به هر شاخه اش هزاران ميوه توفيق مى درخشد به قيمت جان خويش خدمت كردند با چه و با چى؟
با وسيله اى اندك و با هيچ امنيت و احترام و با كمترين اميد به تشويق ديگرى. با دست خالى و كيسه تهى. زندگى سقراط و افلاطون و هُمر در يونان و زندگى بوعلى و فارابى و فردوسى در ايران و زندگى گاليله و كخ و پاستور در اروپا از عاليترين نمونه هاى تلاش اصيل و كوشش بى بديل اين بزرگان است.
***
اما: جهان امروز در چنگال علم قادر و تكنولوژى نيرومندى كه همچون ديو بى دل و چون دد متعرض و متجاوز است اسير شده.
بشر امروزى به امر اين ديو بلند بالا كه سايه اش بر سر تمام انسان ها افتاده و از دل سنگ ها آتش بيرون مى كشد و بر درياى خدا شلاق قدرت مى كوبد و تنوره كشان به ماه مى رود تا قصه ديوان آسمان پيماى اساطيرى را به صورت واقعيتى انكارناپذير تعبير نمايد زندگى مى كند.
به آنى صداى دور افتادگان را مى شنود در هر كجا كه باشند. در چند لحظه تصوير زيبارويان عشق آفرين اروپائى را در معرض تماشاى زنگيان آفريقائى قرار مى دهد. در كمتر از چند ساعت از شرق جهان به غرب آن و از شمال دنيا به جنوب آن پرواز مى كند.
طلاى سياه را از بن زمين و اعماق كره ارض بيرون مى كشد و جهان را به قدرت اين مايع سياه طلا قيمت و بلاصفت يعنى نفت به حركت درمى آورد و كشورهاى صنعتى را كه محدود و معدودند به تمول و تمكنى مى رساند كه قارون با هزاران گنجى كه داشت حكم خانه شاگرد اين بازاريان پر آزار را هم پيدا نكرد.
در سايه علم اقتصاد اين عصر كه من آن را اقتصاد بى اخلاق و يا اقتصاد بداخلاق نام مى دهم، حقوق ميليون ها افراد بشر به طور مستقيم و غير مستقيم و با مهر و علامت و برچسب و عنوان عموم فريب (و نه تنها عوام فريب) پايمال مى شود.
از حقوق يتيم ويتنامى تا فقير پاكستانى و از حقوق معصوم آفريقائى تا سياه مظلوم آمريكائى، از حقوق آنها كه در پشت پرده هاى سياست بافته همچون موريانه ها زندگى مى كنند تا آنها كه در پيش پرده هاى سياسى پيش پرده مى خوانند، همه و همه اينها تحويل اين جماعت جهان بازار مردم آزار مى شود. قدرت هاى بزرگ در گوشه و كنار جهان با زبانى بسيار علمى و چند پهلو و با مكرها و حيله ها و نيرنگ هاى دلفريب يكديگر را تهديد مى كنند. در مركز بورس سياست جهان يعنى سازمان ملل پنجه قدرتشان را به پيشخوان صندلى خويش مى كوبند و منطقشان را به چشم غريبه و خويش (!) مى كشند تا لقمه اى بيشتر نصيبشان شود و يا نگرانى شان به خاطر از دست رفتن احتمالى لقمه اى كه هنوز فرو نبرده اند رفع گردد.
به جمع اين گفتگوها و كنكاش ها عنوان اشتراك مساعى براى صلح پايدار (!) و تأمين حقوق ملت هاى كوچك و كوچكتر (!) مى بخشند تا مثل سعدى شيراز كه به آسمان اخلاق تكيه داشت و سر در آستين ادب و فروتنى فرو برده بود هم داستان گردند (!) و بنى آدم را اعضاى يكديگر بدانند چرا كه: در آفرينش ز يك گوهرند!
البته به استثناى بنى آدم هاى سياه كه بنى آدم هاى سفيد آزارشان مى دهند. يا بنى آدم هائى كه به مكتب پروتستان عشق مى ورزند و از سنگر كاتوليك ها به طرفشان شليك مى شود و منهاى بنى آدم هاى ويتنامى كه به خانه خودشان و بهتر بگويم به لانه خودشان قانع اند ولى ساير بنى آدم ها مى خواهند برايشان سرنوشت معلوم كنند. چرا؟ چون در اعلاميه حقوق بشر كه سازمان ملل متحد يعنى بورس سياست جهان آن را تصويب كرده هر انسانى در خانه اش آزاد است (!) .
منهاى بنگلادش كه مثل قرص نان جوينى كه در دست بچه يتيم بلرزد از بيم بنى آدم هائى كه اعضاى يكديگرند (!) در آن هواى گرم نيمه استوائى درياى هند آنچنان به خود مى لرزد كه گوئى در ميان برف هاى ره گم كرده است و منهاى منطقه محدود و مرعوب و مجذوب و مرغوب عربى خاورميانه كه مهد مربيان بزرگ اخلاق و پايه گزاران جهان تقوا و فضيلت و سر مكتب داران مكاتب بوده...
***
زندگى امروز مثل زندگى ديروز و مثل زندگى فردا تابع و مطيع و اسير و تسليم عوامل روز است. چه عوامل خوبش و چه عوامل بدش. مهمترين اين عوامل خود ما هستيم.
مثلاً ماشين داريم و پياده نمى رويم. وسيله خوبى است منتها وقتى با انصاف و اخلاق و دقت برانيم. البته وسيله بدى است وقتى بى اخلاق و ناآرام و عصبى برانيم و تصادف و بدبختى ببينيم.
پس عامل خوشى يا ناخوشى ما تنها اتومبيل نيست. خود ما هستيم. همينطور كه عامل ساخته شدن اتومبيل هم خود ما هستيم. آهن ها و چرم ها و مس ها و ورشوها و پيچ ها و مهره ها كه خودشان و با اراده خود و با پاى خودشان در هم گرد نمى آيند تا اتومبيل بشوند. اين ما هستيم كه آنها را با حساب و كتاب خاصى كه به آن علم مى گوئيم دور هم جمعشان مى كنيم تا بشود يك دستگاه اتومبيل.
پس سازنده ما هستيم و راننده هم ما هستيم. اگر در رانندگى بى اخلاقى نكنيم و اندازه نگه داريم راننده خوبى خواهيم بود و در غير اين صورت بازنده بدى.
به آن چيزى كه ما را راننده اى خوب و سالم معرفى مى كند مى گويند تربيت و اخلاق و امثال اين حرف ها كه اين روزها قيمتش كم و مقدارش خيلى كمتر از ديروز است. ناگزير آثار وجودى علم امروز اگر چه رفاه مادى و رفاه جسمى و در بسيارى از موارد رفاه روانى و روحى زيادى است و اگر چه ذهنها روشن تر، دلها بيدارتر افكار قادرتر و دست ها تواناتر و پاها راهوارتر و بدنها سالم تر و شكم ها تا حدود زيادى سيرتر و تن ها پوشيده تر است، معهذا معدل خوشبختى انسان ها در سطح كره ارض بالا نرفته و وزن مخصوص انسانيت ترقى نكرده و ميزان جور و ظلم و فشار و تعدى انسان ها به يكديگر پائين نيامده است. هستند ملت ها و انسان هائى در اقليت و محدود كه از فرط خوشى ناز بر فلك و حكم بر ستاره مى كنند. ثروت بيكران دارند از كشتى هائى كه بر درياها سير مى كنند و سهامى كه بر بازارهاى جهان سايه مى افكند و اى بسا كه بيمارستان ها و دانشگاه ها و يتيم خانه ها و پرورشگاه هاى بزرگ هم مى سازند، تا بخش محتاجان شود و هستند ملت ها و انسان هائى كه آزارشان به ديگران نمى رسد و بهشتى درست كرده اند آرام و آرامبخش، اما اين ها از غم و محنت ديگران غافل اند و حداكثر لطف و عنايتشان اين است كه به كسى شر نمى رسانند.
اما چون غرور ناشى از ترقيات علمى و مستى ناشى از قدرت تكنولوژى مفاهيم و معانى بسيارى از اصطلاحات بشرى را عوض كرده و صاحبان قدرت هاى اقتصادى را هم در عالم وراى عالم واقعيات و جهان دريافت ها غوطه ور كرده لذا از اين حقيقت دور شده ايم كه در هر عصر و هر زمان به هر صورت معنويات سالم ترين وسيله ارتباط بين انسان هاست.
خيال نمى كنم كه در همين جهان درهم و دود گرفته و گره خورده امروز در لابلاى اين ترافيك سردرگم تلاش انسان هاى تكنيك زده كسى را بشناسيم كه به ازاء هر مقدار ثروت و هر ميزان قدرتى كه به او بدهيم آماده قبول اسم يا عنوان بى شرافت يا خائن و امثال اينها بشود.
چنانچه به قول ديل كارنگى دزدها و آدمكش هائى چون كراولى (معروف به مرد دو طپانچه) هم كه انسان ها را از زن و مرد و پير و جوان و ضعيف و قوى به طرز فجيعى مى كشت و سال ها تحت تعقيب پليس آمريكا بود پس از گرفتارى و در آخرين لحظات عمرش كه به عنوان قاتل محكوم به مرگ شد فرياد زد كه در زير سينه ام قلبى وجود دارد كه هرگز بد كسى را نخواسته كه مرا بدنام نكنيد!!! هر انسانى مى خواهد خوشنام باشد حتى كسى مانند كراولى كه بر روى صندلى اعدام جاى اش داده بودند.