به پيشباز بزرگداشت يك صد و بيست و سومين زاد روز دكتر محمد مصدّق
مصدّق پرچم جنبش ملى دموكراسى در ايران است.
فرمان روايان، ميهمانان تاريخ و فرهنگ آفرينان ميزبانان تاريخ اند. دولتمردان در هر جاى جهان البته مى آيند و مى روند. آمد و شد اينان خود در شمار امور روزانه است. اينان گُماشتگان امورى مشخص براى زمانى معين هستند با خاطرات و نام هاى نيك و بدى كه از آنان باقى مى ماند.
امّا فرهنگ آفرينان يعنى فرمان روايان جان و خرد و انديشه و عاطفه مردمان، ماندگارانند. ميزبانان تاريخ اند. و در ذهن و زبان نسل ها و فصل ها همواره حضوردارند و پيوسته باز آفرينى مى شوند. فرهنگ در معناى گسترده اش افزون بر دستاوردهاى فلسفى و انديشگى، همه جلوه هاى آفرينشى در هنر هاى كلامى، ديدارى و شنيدارى را نيز البته شامل مى شود.
در ميان دولتمردان گاه شخصيت هائى فراتر از مهارت هاى حرفه اى شان در مديريت اجتماعى، تاريخ مى ورزند، يعنى از منظرى تاريخى و رو به آينده به مسايل اجتماعى مى نگرند. يعنى مى كوشند تعبير و شيوه اى نو و انسانى را در مناسبات اجتماعى تحقق بخشند و در اين كار به جان مى كوشند. يعنى حكومت به خاطر حكومت در دستور كار اينان نيست بلكه قبول مسئوليت در راستاى بهروزى مردم در چشم انداز آن ها ست. در تاريخ اخير ميهن ما قائم مقام، امير كبير و مصّدق از اين گونه دولتمردان استثنايى هستند با تفاوت هاى شخصيتى و فرهنگى كه لازمه زمان و زمانه آنهاست.
مصدّق فرزند انقلاب مشروطيّت است و آشنايى اش با اروپا و مدرنيته كافى و بى واسطه است. نهضت ملى ايران به رهبرى او ادامه تاريخى انقلاب مشروطيت و باز آفرينى ارزش هاى پايمال شده همان انقلاب است. در انقلاب مشروطيت ايران و قانون اساسى دستاوردش- با همه امّا و اگرهايش- براى نخستين بار مردم ميهن ما در تاريخ دراز دامن ما از جايگاه «رعيت» به مرتبت «شهروند» يعنى انسان پذيرفته شده، با حقوق شهروندى سر بلند شدند. اين ميثاق ملى، نزديك به پنجاه سال پس از تصويب، در نخست وزيرى مصدّق، مصداق عينى يافت. دموكراسى و فرهنگ دموكراسى با همه آوار هائى كه از چپ و راست بر مصدّق فرو مى باريد در حكومت او جان گرفت و به هيچ وجه تصادفى نيست كه در كودتاى ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ عليه دولت مصدّق افزون بر عوامل مستقيم انگليس و آمريكا، شاه و شيخ اين باهمانان تاريخ استبداد در ايران مشتركاً دست اندر كار بودند.
تفاوت اصولى مصدّق با دولتمردان اصلاحگر بزرگ مثل قائم مقام و امير كبير در فرهنگ سياسى مصدّق است. فرهنگى كه بر خلاف تاريخ سياسى سه هزار ساله ايران بنيان قدرت را سلطنت و روحانيت نمى شناسد. مردم را بنيان قدرت و سرچشمه مشروعيت قدرت مى شناسد. مصدّق در باور و گسترش اين فرهنگ يعنى فرهنگ مردم سالارى با زبان كردار كه درست ترين شيوه بيان باور و شخصيت ِ آدمى است پا ى فشرد. و براى نخستين بار در فرهنگ سياسى ايران آرمان خواهى، اخلاق، صميميت، صداقت و فساد ناپذيرى در مقام قدرت را به بهاى هستى و نيستى خود به يادگار گذاشت. فرهنگ اعتماد ملى و دفاع از منافع كشور در برابر قدرت هاى جهانى نيز كه از مرزهاى ايران در گذشت و جنبش هاى استقلال جويانه در خاور ميانه را برانگيخت، در تاريخ البته به نام مصدّق به ثبت رسيده است.
مصدّق از ميزبانان تاريخ است. فرهنگ دموكراسى در ميهن ما وامدار اوست. او در جنبش ملى دموكراسى خواهى ميهن ما كه در دستور كار همه كوشندگان امروز آزادى و عدالت اجتماعى است ادامه تاريخى دارد. كتابشناسى مصدّق به زبان فارسى و زبان هاى اروپايى، يعنى كتابها و مقاله هائى كه درباره او نوشته شده و همچنان ادامه دارد، در تاريخ ايران يگانه است. هيچ دولتمردى در تاريخ ايران اينهمه موضوع بحث نبوده و آماج ستايش بيشترينه پژوهشگران- و نه قلم به مزدان- نبوده است.
***
در پيوند با بزرگداشت صد و بيست و سومين زاد روز مصدّق، چهار شعر از پنج شعرى را كه از نخستين سال هاى شاعرى ام تا كنون براى او سروده ام، تقديم كوشندگان آزادى و سربلندى ميهنم مى كنم.
نخستين آنها سردار پير از دفتر گذربان سروده ۱۳۴۳ است. اين شعر در همان تاريخ به احمد آباد فرستاده شد و به افتخار پاسخ نايل آمده است. دومين، اندوهگزارى است از دفتر سحورى. پيمان آزادى در مراسم بزرگداشت صدمين زاد روز مصدّق- كه از سوى جبهه دموكرات ملى ايران در دانشگاه صنعتى شريف در ۲۸ ارديبهشت ۱۳۵۸ برگزار شد- خوانده شد و در دفتر گلخون- اسفند ۱۳۵۸- آمده است. ستاره جاويد برگرفته از دفتر به هواى ميهن است. اين چهار شعر، پنجمى هم دارد كه اكنون در دسترسم نيست. و آن مثنوى بلندى است به نام گزارش به مصدّق. آن شعر را در راه ميان پاريس و شيكاگو در هواپيما سروده ام، در مه ۲۰۰۱ ميلادى هنگامى كه براى شركت در مراسم پنجاهمين سالروز تشكيل دولت مصدّق، در كنفرانسى سه روزه، عازم آمريكا بوده ام. مثنوى گزارش به مصدّق در نخستين فرصت به پويندگان و كوشندگان راه مصدّق تقديم مى شود.
پاريس- اردى بهشت ۱۳۸۴ خورشيدى
نعمت آزرم
سردار پير
نامه به احمد آباد
هان مشكنيد خلوت پاكش را!
سردار ِ پير خسته نشسته ست:
سردار ِ پير ِ هر چه نبرد ِ سخت
پيكار جوى لشكر ديوان
اكنون چو صخره اى همه تن بُغض
بر زانوان نشسته و سر هِشته روى دست
بفشرده سخت قبضه شمشير را به مُشت
قدّ عمود قامت ِ شمشيرش
- چون تيرك ميانه يك خيمه-
بالاى پر شكوه نگونش را،
گرديده تكيه گاه.
هان مشكنيد خلوت پاكش را!
سردار ِ پير، خسته نشسته ست:
بر جوشنش غبار ِ هزاران تاخت
بر چهره اش شيار ِ هزاران رنج
در سينه اش غريو هزار افسوس
در خلوت ِ ضميرش گويى
با همت ِ غنوده شمشيرش
در چند و چون و پرسش و نجواست
وز نابكار بودن ِ همرزمان
در جان او تنوره توفان هاست.
سردار پير اينك
انديشناك مانده به فرجام كارزار
غوغاى بادها
در گوش ِ او طنين ِ هياهوى رزم را
بيدار مى كند.
وز هر شكاف ِ زخمش
دردى دوباره را
بر تاب ِ بى توانش
آوار مى كند
هان مشكنيد خلوت پاكش را!
سردار ِ پير، زخمى و خسته ست
تا كى دوباره يارد
برخاستن ز جاى،
سردار ِ پير، خسته نشسته ست!
اندوهگزارى
ناقوس ِ شرق را بنوازيد!
بر رغم ِ اين حصار ِ سكوت آجين
اعلام سوگوارى ِ سردار ِ پير را
از عرش ساى قُلّه پامير
برج ِ بلند قامت ِ باروى آسيا
آواز در دهيد كه: سردار ِ پير ِ شرق
آرنده صحيفه آزادى،
دارنده رسالت ِ خود جوشى،
روبنده بساط ِ چپاولگران غرب،
- دزدان بازگشته دريايى-
سردار ِ پيرى بسته به زنجير
جان سپرد.
ناقوس ِ شرق را بنوازيد
ارّابه ران ِ مرگ نمى داند
اينك كدام حجم شرف را
تازان به سوى معبد ِ تاريخ مى برد.
ناقوس ِ شرق را بنوازيد!
ارّابه ران مرگ!
ارّابه ران درنگ كن
ارّابه ران!
سردار شرق را
اين سان در اين سكوت كجا مى برى!؟
لختى درنگ كن
ارّابه ران!
منگر به اين خموش ِ مُسخّر!
آنك
از دورتر سواحل ِ اروند
تا بيكران ِ آن سوى آمويه
اين آسياست اينك!
در جامه سياه
اينك فضاى شرق
پر از صيحه و خروش
ارّابه ران
درنگ كن!
ارّابه ران مرگ!
بگذار ابر ِ تيره اسفند
اين قامت ِ بلند ِ به زنجير بسته را
با بُغض ِ گرم ِ خويش بشويد
بگذار برف،
برف پر افشان
اين حجم ِ استوارى و پاكى را
با حُلّه سپيد، كفن دوزد.
ناقوس ِ شرق را بنوازيد!
در مرگ هم
سردار ِ پير، زندگى از سر گرفته است
مرگش- چنانكه زندگى اش- بارور
بيم ِ حضور ِ خاطره اش حتّى
چندان كه مويه كردن
بر او مجاز نيست.
سردار ِ پير اكنون
زنجير را به خاك بدل كرده ست
سردار پير، اما
«انديشناك مانده به فرجام كارزار.» *
تا كى بُلوغ ِ همت ِ ياران
«ز آوردگاه، مژده پيروزيش دهد.»
او را به نسيم پيامى ست
با چشم ِ هر ستاره نگاهى ست
با بانگ ِ هر درخش غريوى ست.
ناقوس ِ شرق را بنوازيد!
در سوكت اى پدر!
اين درد را به كه گويم
دانسته نيست با كه توان گفت:
تسليت!
سردار پير! تسليتم باد
با اين غمان ِ تازه به تازه
سردار پير! تعزيتم باد.
مشهد- اسفند ۴۵
* سطرى از شعر «سردار پير» مجموعه «گذربان»
پيمان آزادى
هديه صدمين سالروز تولد دكتر مصدق
نامت
گواهى آزادى ست
چونان كه زندگيت.
صداى گامهاى تو در معبر ِ خونين ِ آزادى ِ ميهنم،
طنين ِ سرود ِ مقاومتى ست كه قدمهاى رهروان را
مُنظّم مى كند،
و راه را بيدار نگاه مى دارد.
رهپوى سالخورده آزادى!
صدساله مرد!
همراه با بهار ِ رهايى به تهنيت ِ زاد روز ِ تو آمده ايم
با خرمن
خرمن
شقايق ِ پرپر
به تهنيت ِ تو كه آزادى را موهبتى همزاد ِ آدمى باور
داشتى،
خود اگر دوست بود يا دشمن.
رهپوى پير ِ بسته به زنجير!
تا در بهار ِ آزادى تنفسى كنيم،
از فصل هاى كبود و تاريك ِ شكنجه و زندان گذر كرده ايم.
ديدى پدر چگونه مى گذرانديم!
چندان كه از پس ِ پُشت ِ ديوارهاى بلند ِ قلعه زندانت
مى توانستى شنيد،
نسيمها به زمزمه از توفانهاى در راه خبر مى دادند!
وچندان كه در آسمان ِ محصور، طلوع ستارگان را
نگران مى بودى،
خورشيد هاى خشم ِ فرزندان ِ جوانت،
- فرزندان ِفدايى و مجاهدت-
چنان به انفجار
شبستان ِ اين ميهن را ستاره باران مى كرد،
كه اهريمن دل مى تركاند.
و خلق دل مى يافت.
ديدى پدر چگونه جوانانت،
شب را به صبح رساندند!
اينان كه خون ِ پاك ِ جوان شان
چندان در آينه آسمان ايران تابيد
كه شفق شرمگين شد
و زمزمه ها فرياد
و فرياد ها، توفان
و آنگاه
سيل ِ عظيم ِ خلق به راه افتاد،
نابودى ِ تمامى يك دوره را!
نامت
پيمان ِ آزادى ست
صد ساله مرد!
اى به آزادى زيسته و در زنجير جان سپرده!
بُن ريشه درخت ِ مبارك ِ هزار ميوه آزادى،
كه تواش پرورده بودى،
و آذرخش ِ كينه غارتگرانش سوخته بود،
سيراب شد چُنان ز خون جوانان كه باز، شاخه بر آورد.
اينك به پاسدارى ِ اين نو دميده آرزوى ديرين
اين نوبرانه
اين وديعه خون ِ هزار هزاران شهيد
به جان ايستاده ايم
هم اگر چند،
اين نودميده، خون ِ تازه بخواهد!
۲۸ ارديبهشت ۱۳۵۸
ستاره جاويد
غزل براى مصدق
در آسمان ِ وطن اى ستاره يكتايى
ميان ِ آن همه اختر هنوز تنهايى
تو را چه نور به گوهر سرشته است زمان
كه هر چه دور شوى بيشتر هويدايى؟
تو اى ستاره دنباله دار ِ آزادى
هنوز در ره پيموده روشنى زايى
اگر چه رهبر ديروزهاى ما بودى
هنوز راهبر رهروان فردايى
ز نيش ِ طعنه ناپُختگان نيازردى
بزرگمردى و بر كودكان شكيبايى
هر آنكه دامن آلوده خواست پاك كند
به آبروى تو زد دامنش كه دريايى
هر آنكه ماند به كارش دوباره يادت كرد
مگر طلسم گشايى؟ مگر مسيحايى؟
عدوى جان ِ تو هم يزدگرد و هم حجّاج
برفت آن يك و اين هم رود تو بر جايى
حسود ِ نام تو خودكامگان كهنه و نو
به نوبتند در اين رهگذر تو مانايى
ز هرزه لايى هر كوته آستين چه هراس
به پاى تو نرسد دستشان كه والايى
سرشته است زمان، نام تو به نام وطن
درفش ميهن مايى هميشه برپايى
به نام پاك تو ايران هماره مى بالد
تو اى ستاره جاويد مشعل مايى
پاريس- تيرماه ۱۳۶۱
بر گرفته از كتاب به هواى ميهن
يادمان پنجاهمين سالروز تشكيل دولت مصدق