كاميار: خيلى ممنون. سلام دارن خدمت تون.
پدر ليدا: كجائى شما؟ چند وقته پيدات نيس!
كاميار: گرفتارم به جون شما!
پدر ليدا: خيرِ انشاءالله! گرفتارى ات چيه؟
كاميار: هيچى! افتادم دنبال دختراى مردم! يعنى افتادم دنبالِ كار و گرفتاريِ دختراى مردم!
«پدر ليدا زد زير خنده و به ليدا كه اونم از دفترش اومده بود بيرون و پيش كاميار واستاده بود گفت: كاميار جونو واسه امشب دعوت كردى؟»
ليدا: بله!
پدر ليدا: كاميار جون اين دوست تون رو بهم معرفى نمى كنى؟
كاميار: ايشون پسر عموم هستن، سامان.
«دوباره با هم يه سلام و احوالپرسى كرديم كه پدر ليدا گفت»
-به به چه جوون شادابى! يعنى چه جووناى شادابى! نمى دونستم پسر عموئى به اين خوبى و برازندگى دارى شما! نكنه بازم از اين پسر عموها و پسرخاله ها دارى و به ما نمى گى؟!
كاميار: نه به جون شما! يعنى اگر فابريك و آكبند مى خواين بينى و بين الله همين يه جفت رو داريم! دست دوم و كار كرده اگه بخواين، بابام و عموم و شوهرعمه هامو بابابزرگم هستن!
«پدر ليدا خنديد و زد پشت كاميار و گفت»
-اى شيطون! امشب بايد حتماً ايشونم بيارى خونه ما!
«كاميار كه مى خنديد گفت»
-آوردنش با من اما دختر بهش انداختن با شما!
«پدر ليدا قاه قاه شروع كرد به خنديدن و گفت»
-حالا كجا دارى مى رى؟!
كاميار: با اجازه تون يه خرده كار داريم كه بايد بهش برسيم.
پدر ليدا: ناهار بمون پيش ما!
كاميار: خيلى ممنون. ديگه شب خدمت مى رسيم.
پدر ليدا: پس زودِ زود بياين! منتظرم.
«يه خرده ديگه تعارف كرديم و بعد از شركت شون اومديم بيرون و سوار ماشين شديم كه به كاميار گفتم»
-پدر ليدا تو ثبت كار مى كنه؟
كاميار: نه.
-پس چرا اومدى پيشش؟
كاميار: خيلى جاها آشناهاى كَت و كُلفت داره. دستش تو دست خيلى هاس! وضعشون خيلى خوبه! همين ساختمون رو كه مى بينى مال ايناس! تازه اين يه ساختمون شونه! چهارده پونزده طبقه س و تو هر طبقه ده دوازده تا شركته! فقط ماهى شصت هفتاد ميليون تومن از اين ساختمون مى گيره! حالا برو سر بقيه اش!
-از كجا اين پولارو مى آرن؟!
كاميار: از همونجا كه بقيه آوردن!
-اون وقت توام با اين جور آدما نشست برخاست دارى؟! مى دونى يه لقمه نونِ چند تا آدم بدبخت تو سفره ايناس؟
«همونجور كه ماشين رو روشن مى كرد گفت»
-آره، مى دونم.
-پس چرا باهاشون رفت و آمد مى كنى؟
كاميار: براى اين كه اندازه يه سرِ سوزن از اين لقمه نون ها رو برگردونم تو سفره همون آدماى بدبخت!
«اينو گفت و حركت كرد»
-يعنى چى؟
كاميار: يعنى اين كه وقتى تو زورت نمى رسه مال مردم رو از حلقوم اين جور آدما بكشى بيرون، بهتره با سياست اينكارو بكنى!
-چه جورى؟
كاميار: هر چند وقت به چند وقت مى رم پيش شون و با سياست روبندشون مى كنم و يه پول قُلُنبه ازشون مى گيرم واسه يه عده آدم بدبخت! فعلاً كه اينا اينجا همه كاره ان! با زورم كه از پس شون برنمى آيم! بهتره از اين راه يه خرده از حق مردم رو ازشون بگيرم! امشب كه رفتيم اونجا، بهت مى گم كه چه كسائى تو مهمونى اش دعوت مى شن! اسم شون رو بشنوى عقل از سرت مى پره!
-مگه كى هستند كه عقل از سر آدم بپره؟! آخرش اينه كه پولدارن ديگه!
كاميار: پولداريش كه پولدارن اما خيلى هاشونو تو دورادور مى شناسى! يعنى اسم شونو شنيدى!
-خب چه عيبى داره؟
كاميار: عيب اش اينه كه اين جماعت جملات و سخنان و حرفاشون، همه اش در مذمت اسراف و ريخت و پاش و تجمل گرائى و در فوايد ساده زيستن و قناعت و حُجب و حيا و خويشتن دارى و دورى از دزدى و مال مردم خورى و اين چيزاس!
-مگه اين مهمونى چه جور مهمونى يه؟!
كاميار: وقتى اومدى خودت مى فهمى! يعنى اگه بعداً اينارو تو خيابون ببينى و بتونى تشخيص شون بدى كه همون مهموناى تو مهمونى هستند! هر چند كه اينارو تو خيابون و اين جور جاها نمى شه ديد! اصلاً اينارو مردم نمى تونن ببينن! از ما بهترونن!
-يعنى چه؟!
كاميار: يعنى اين كه اينا وقتى با همديگه ان يه جورن و وقتاى ديگه يه جور! تو مهمونيا هر كدوم لباسائى تن خودشونو زناشونو و دخترا و پسراشونه كه عقل از كله ات مى پره اما بيرون يه لباس ساده مى پوشن و نشون مى دن كه مثلاً خيلى به ساده زيستن اعتقاد دارن! تو مهمونى، گيلاس شون يه دقيقه خالى رو ميز نمى مونه و بيرون اگه دستت به دست شون بخوره، سه بار آبش مى كشن! حالا مى اى و مى بينى!
-نكنه خيال دارى اين ليدا خانم رو خواستگارى كنى؟
كاميار: همين ليدا خانم رو كه مى بينى، يه ويلا داره جنوب فرانسه!
-راستى باباش امروز يادش رفته بود صورتش رو اصلاح كنه؟ ته ريش داشت!
«كاميار يه نگاهى به من كرد و خنديد!»
«وقتى رسيديم خونه، باغ خيلى ساكت بود. ماشين رو زديم تو گاراژ و دوتائى رفتيم طرف خونه آقابزرگه.»
كاميار: انگار شهر در امن و امان است!
-آره، خيلى ساكته! حتماً بچه ها رفتن دانشگاه.
كاميار: خدا كنه كه وقتى ما نبوديم خبرى نشده باشه.
«رسيديم دم خونه آقابزرگه كه كاميار داد زد»
-حاج ممصادق خان! ما اومديم.
-اول در بزن كاميار.
كاميار: اى به چشم.
«تا رسيد و در رو واكرد و رفت تو! منم پشت سرش رفتم و داشتم كفشامو درمى آوردم كه يه مرتبه كاميار داد زد و گفت»
-بى خودى مدرك جُرمو مخفى نكن كه خودم ديدم!
«سرمو برگردوندم كه ديدم آقابزرگه از جلوى چهارچوب درِ اتاقش معلومه! بيچاره يه بطرى دستش بود و همونجا خشكش زده بود و داشت به كاميار نگاه مى كرد!
كاميار:
گر عمر سرايد، چه بغداد و چه بلخ
پيمانه چو پُر شود چه شيرين و چه تلخ
مِى نوش كه بعد از من و تو، ماه بسى
از بلخ به غرّه آيد از غرّه به بلخ
آقابزرگه: لااله الاالله! پسر اين شيشه دوامه!
كاميار: اون شيشه دواى خيلى هاس!
«آقابزرگه يه چپ چپ به كاميار نگاه كرد و رفت بطرى رو گذاشت تو گنجه و برگشت. من و كاميار هم رفتيم تو اتاقش كه گفت»
-چه كردين؟!
كاميار: فعلاً كه هيچى!
آقابزرگه: هيچ نشونه اى چيزى ازش پيدا نكردين؟!
كاميار: فعلاً نه.
آقابزرگه: خدا ذليل كنه اونى رو كه اين آتيش رو به پا كرد. اگه بفهمم كى بوده، دودمانشو به باد مى دم!
كاميار: هر كى بوده الان خودش از سگ پشيمون تره! ولش كنين.
آقابزرگه: مى گم زنگ بزنيم كلانترى خبر بديم!
كاميار: نه، لازم نيس. خودمون پيداش مى كنيم. فقط من مى خوام يه چيزى از شما بپرسم!
آقابزرگه: چى؟
كاميار: عمه اينا براى چى گندم رو آوردن؟
آقابزرگه: چون بچه دار نمى شدن.
كاميار: دوادرمون نكردن؟
آقابزرگه: چرا! چند سال از اين دكتر به اون دكتر مى كردن اما نشد. هر چى هم من بهشون مى گفتم كه بچه آوردن هزار و يك مكافات داره گوش نكردن!
كاميار: عيب از كى بود؟
آقابزرگه: چه فرقى داره؟ اينا همديگه رو دوست داشتن و هيچكدوم راضى نمى شدن كه از اون يكى جدا بشن! اين بود كه يه همچين كارى كردن.
كاميار: از كجا گندم رو آوردن؟ شما هيچ نشونه اى چيزى ندارين به ما بدين؟
آقابزرگه: من چون از اولش مخالف بودم، هيچ دخالتى نكردم.
كاميار: ما بايد بريم از عمه اينا پرس و جو كنيم شايد...
آقابزرگه: بيخود زحمت نكشين! اونا خودشونم نمى دونن.
كاميار: مگه مى شه؟!
آقابزرگه: قديم يه كارگر داشتيم. اسمش فاطمه خانم بود. گندم رو اون براشون آورد.
كاميار: حالا اون فاطمه خانم كجاس؟
آقابزرگه: مُرده بيچاره.
«بعد آقابزرگه برگشت طرف من و گفت»
-به تو چى گفت گندم؟
-مى گفت ديگه دنبالم نگردين.
آقابزرگه: خدايا اين ديگه چه مصيبتى بود سرمون اومد؟!
كاميار: درست مى شه به اميد خدا. شما كه سرد و گرم چشيده ايد!
آقابزرگه: آدم كه پير مى شه، بى طاقت هم مى شه. وقتى آدم جوونه، يه خاطره از زندگى اش رو كه مى خواد مرور كنه، شايد يه ساعت براش طول بكشه! اما همين آدم وقتى كه پير شد، تموم هفتاد هشتاد سال زندگى اش، براش مى شه مثل يه كارتون نيم ساعته! مثل اين كارتونا چيه كه نشون مى دن؟ پلنگ صورتى؟! اون موش و گربه هه اسم شون چيه؟
-تام و جرى آقابزرگ.
آقابزرگ: آهان، همون؟
كاميار: اون كارتونا به درد نمى خورن! كارتون فقط يه كارتون! اونم كارتون سيندرلا! من از بچگى فقط اين كارتون رو دوست داشتم و نگاه مى كردم.
-آره، خيلى كارتون با احساسى يه!
كاميار: احساس مِحساس رو ولش كن! اون كارتون هم فقط يه جاشو دوست داشتم!
-حتماً همون جا كه فرشته هه مى آد كمك سيندرلا.
كاميار: نه خره! اونجا كه اول كارتون پرنده ها مى رن سيندرلارو از خواب بيدار مى كنن و اونم مى خواد دوش بگيره و بره سرِ نظافت خونه!
-واقعاً كه كاميار!
كاميار: خب علاقه اس ديگه!
«آقابزرگه يه نگاهى به كاميار كرد و گفت»
-بلندشين برين به كارتون برسين!
كاميار: وقت دوا خوردن تون شده؟
آقابزرگه: برو پسر انقدر سر به سر من نذار!
«من و كاميار خنده مونو خورديم و بلند شديم كه آقابزرگه گفت»
-سامان، اگه دوباره گندم زنگ زد، زود خودتو برسون به من! مى خوام دو كلمه باهاش حرف بزنم.
-چشم آقابزرگ.
آقابزرگ: به سلامت.
«دوتائى از خونه آقابزرگ اومديم بيرون و رفتيم يه جاى خلوت باغ نشستيم و به كاميار گفتم»
-اگه يه دفعه خداى نكرده يه كارى بكنه چى؟!
كاميار: كى؟ آقابزرگه؟
-گندم رو مى گم!
كاميار: اون فعلاً كارى نمى كنه.
-از كجا مى دونى؟
كاميار: چون منتظر توئه! اون الان دلش مى خواد يكى واقعاً دوستش داشته باشه. اون يكى هم توئى!
-منم كه خيلى دوستش دارم!
كاميار: مى دونم الاغ! يعنى مى دونم عزيزم! چقدر خوبه كه تو انقدر با احساسى!
«چپ چپ بهش نگاه كردم و گفتم»
-مى دونى داشتم به چى فكر مى كردم؟
كاميار: به چى؟
-مى گم بريم مخابرات، از اونجا يه زنگ بزنيم به گندم. شايد بتونن رَدّش رو پيدا كنن!
كاميار: فعلاً زوده.
-بذار يه زنگ بهش بزنم شايد جواب بده.
كاميار: خب بزن.
«موبايلمو درآوردم و شماره موبايل كامياررو گرفتم و تا دو تا زنگ زد، گندم جواب داد!»
-الو! گندم!
گندم: سلام. زود دل ات برام تنگ شد!
-دل من هميشه تنگه.
كاميار: خب بده يه شماره گشادترشو بگير!
«برگشتم يه چپ چپ نگاهش كردم»
گندم: كامياره.
-آره.
گندم: بهش بگو ليدا و ميترا و هستى به موبايلش زنگ زدن.
-كاميار، گندم مى گه ليدا و ميترا و هستى بهت زنگ زدن.
كاميار: اِاِاِاِ...! چيزى بدى كه بهشون نگفته؟!
گندم: بهش بگو بهشون گفتم خودش باهاشون تماس مى گيره.
-بهشون گفته باهاتون تماس مى گيره.
كاميار: اِ....! بيخود گفته! بده من اون تلفن رو ببينم!
-اِ...! چرا همچين مى كنى؟!
كاميار: بابا اين ننه باباشو گم كرده، من كه نبايد اين دخترارو گم كنم!
-خب بهشون زنگ بزن!
كاميار: دِ نمى شه! ارتباط بعضى هاشون يه طرفه س! يعنى اونا فقط شماره منو دارن!
-كاميار مى ذارى يه دقيقه من حرف بزنم يا نه؟!
كاميار: بابا بگو اون موبايل وامونده رو بده به يه آژانسى چيزى بياره بده به من! زندگيم داره از دستم مى ره ها! اون وقت منم سر مى ذارم به بيابون آ!
«راه افتادم رفتم اون طرف تر»
گندم: چى مى گه كاميار؟!
-نگران ايناس كه بهش زنگ مى زنن.
گندم: حق داره! پنج دقيقه به پنج دقيقه يكى زنگ مى زنه و كاميارو مى خواد!
-سيرمونى نداره ديوونه!
گندم: سامان، من موبايل رو خاموش مى كنم.
-نه! نكن! ترو خدا نكن!
گندم: پس ديگه بهم زنگ نزن.
-آخه چه جورى پيدات كنم؟!
«يه لحظه ساكت شد و بعد گفت»
-عشق كوتاهى بود! به كوتاهيِ يه صبح تا شب!
-مى شه طولانى تر بشه!
گندم: كه چى بشه؟! يه عشق ترحم زده؟!
-نه به خدا، اينطورى نيس! تو بايد به من فرصت بدى!
گندم: چيكار كنى؟
-كه نشون بدم چقدر دوستت دارم!
كاميار: بابا موبايل منو بهم بدين، بعدش هر چى خواستين به همديگه نشون بدين!
-اِ...! كاميار بذار ببينم چى مى گه!
گندم: چى مى گه كاميار؟
-موبايلش رو مى خواد.
گندم: گاهى وقتى حتى يه جمله مى تونه زندگى آدمو، از اين رو به اون رو كنه!
-گندم! خواهش مى كنم برگرد!
گندم: حيف بود اينطورى بشه!
-حداقل بگو كجائى!
گندم: دل من مى سوزد
كه قنارى ها را پر بستند
كه پرِ پاكِ پرستوها را بشكستند
و كبوترها را
آه كبوترها را...
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن مى بيند
مهر در صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا مى چيند
-گندم! به خدا اين زندگى فقط يه بازيه! مثل يه شوخى لوس!!
گندم: واى باران، باران،
شيشه پنجره را باران شست!
از دل من اما،
چه كسى نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سُربى رنگ....
من درونِ قفسِ سردِ اتاقم دلتنگم
مى پرد مرغ نگاهم تا دور
واى، باران،
باران،
پرِ مرغان نگاهم را شست!
-گندم! گندم!
«تلفن رو قطع كرده بود! يه خرده مكث كردم و بعد موبايلمو گذاشتم سر جاش كه كاميار گفت»
-به جون تو همه اش خداخدا مى كنم كه زودتر پيداش كنيم!
-توام دلت براش مى سوزه؟
كاميار: نه، دلم واسه موبايلم مى سوزه! مى خوام زودتر پيداش كنيم و موبايلمو ازش بگيرم و بعدش هر جا خواست بره، بره!
-تو مثلاً آدمى؟!
كاميار: نمى دونم اما موبايلمو لازم دارم به خدا!
-واقعاً كه كاميار!
-حالا چى مى گفت؟!
-بازم شعر خوند.
كاميار: ترو خدا شانس منو ببين! اين دختره تا وقتى ننه باباش معلوم بودن يه خط شعر بلد نبودآ! تا از خونه قهر كرد رفت، شد حافظ تمام اشعار! بيخود نيس كه مى گن هر كى از خونه ننه باباش قهر كنه استعدادش شكوفا مى شه! اى خدا كجا برم دنبال اين گيس بريده بگردم؟! واى كه الان چند نفر بهم زنگ مى زنن و تا صداى اين دختره رو مى شنون، ناراحت مى شن و ديگه بهم زنگ نمى زنن!
-اينكه كمك كنى گندم رو پيداش كنيم.
كاميار: مگه اين كه من اين گندم رو پيدا نكنم! به جون تو اگه دستم به يه خوشه ش برسه، دونه دونه مى كنم شونو مى دم آسيابان آردشون كنه!
-ديگه باهام حرف نزن!
كاميار: اى بابا! حال بايد ناز اين يكى رو بكشيم! خب بگو ببينم چه شعرى خوند؟
-از بس حرف زدى يادم رفت!
كاميار: به به! عاشق رو ببين ترو خدا! دو خط شعر نمى تونه حفظ كنه!
-آخه تو حواس نميذارى واسه آدم!
كاميار: تو عاشقى بايد حواستو جمع كنى، به من چه مربوطه؟!
-حالا چيكار كنم؟!
كاميار: حالا خودتو ناراحت نكن، من چند تا شعر مى خونم شايد فهميدم كدوم شعر بوده!
-آخه بين اين همه شعر؟!
كاميار: بالاخره بايد يه كارى كرد ديگه! ببين اين نبود؟
دختر محلمون، توى شهر ما تكه
مهربون و شيرينه اما سراپا كلكه
-نه، از اين شعرا نبود.
كاميار: ببين اين يكى نبود؟
بلاشيطون خودم- دشمن جون خودم- قربون خوشگليات- دل داغون خودم- دل داغون خودم.
-اِ...! آهنگ كه برام نمى خوند! از اين شعراى شاعرا مى خوند!
كاميار: آهان! ببين اين نبود؟
چنين است رسم سراى درشت
گهى پشت به زين و گهى زين به پشت
-نه بابا! نه!
كاميار: اين چى؟
چو فردا برايد بلند آفتاب
من و گرز و ميدان و افراسياب
-مگه مى خواد بره جنگ كه اين شعرارو بخونه!
كاميار: خب خب! ببين اين يكى نبود؟
نابرده رنج گنج ميسر نمى شود
مزد آن گرفت جان برادر كه كار كرد
-گم شو! حالا وقت شوخى يه؟
كاميار: دارم جدى مى گم! اينو گوش كن!
دستم بگرفت و پا به پا برد
تا شيوه راه رفتن آموخت
لبخند نهاد بر لب....
اِ...! بذار داره يادم مى آد!
كاميار: خب خب!
-آهان! گوش كن!
«دل من مى سوزد
كه قنارى ها را پر بستند»
همينو فقط يادم مونده!
نوشته: فهيمه رحيمى
ماندانا
مينا گفت:
-فردا من و تو و كاوه به گلفروشى مى رويم تا او را از نزديك ببينيم.
كاوه نفس بلندى كشيد و گفت:
-من باز هم روى حرفم هستم و همه اينها را زائيده تخيل مى دانم.
مينا گفت:
-ما امشب اينجا مى مانيم، من بايد با احد خصوصى صحبت كنم و نبايد كيومرث چيزى بفهمد.
كاوه بلند شد و گفت:
-پس من و كيومرث برمى گرديم و شما را با هم تنها مى گذاريم. شايد كه موفق شديد روح را دستگير كنيد، اگر اين كار را كرديد به من هم خبر بدهيد.
لحن تمسخرآميز كاوه و اين كه نشان داد حرف هاى احد را باور نكرده است موجب دلگير شدن احد گشت اما سكوت كرد و هنگامى كه كاوه و كيومرث را بدرقه نمود به مينا كه سخت در فكر بود رو كرد و پرسيد:
-اُما شما حرف هايم را باور مى كنيد؟
مينا دست او را گرفت مقابل خود نشاند و گفت:
-نه تنها باور مى كنم بلكه به صحت حرف هايت ايمان دارم. من به رازى آگاهم كه جز خودم و مرسده كسى آن را نمى داند و حالا تو به آن آگاه مى شوى. گرچه كاوه نيز كم و بيش مى داند اما نمى خواهد بپذيرد. خانه اى كه ما در آن زندگى مى كرديم پيش از ما متعلق به خانواده اى بود كه دختر زيبائى به نام فانى داشتند، آن طور كه كتايون حكايت مى كرد آن دختر رنگ چشمش درست مثل چشم من بوده است.
كاوه در آن زمان دانشجو بوده و براى تأمين مخارج تدريس خصوصى هم مى كرده و با فانى اينگونه آشنا مى شود و به يكديگر علاقه پيدا مى كنند. اما متأسفانه آن دختر به علت بيمارى لاعلاجى فوت مى كند و خانواده او مجبور به ترك آن خانه مى شوند و صاحبان ديگرى آن خانه را خريدارى مى كنند كه دوست دائى فريدون بود و آنها خانه را به ما فروختند و از ايران رفتند. وقتى ما ساكن آن خانه شديم و همان اتاقى كه رو به پنجره اتاق آقاى قدسى بود انتخاب كرديم، مرسده به هندوستان رفت و من تنها شدم.
تنهائى كشنده و آزار دهنده بود مخصوصاً براى من كه هم از محل قديمى مان كوچ كرده بودم و از دوستان و آشنايان جدا شده بودم و هم اين كه تنها هم فكر و مصاحب خود را از دست داده بودم. غالباً مى نشستم و كتاب مى خواندم تا اين كه با خانواده كاوه آشنا شديم و باب مراوده گذاشته شد و او دبير من نيز شد. از روزى كه كاوه وارد زندگى ام شد من با دخترى روبرو مى شدم كه تاجى از گل هاى سفيد بر سر داشت و لبهايش متبسم بود، اما او به گونه اى قصد آزار داشت آن هم از نوع خطرناكش. او تا زمانى نرم و متبسم بود كه كاوه شاد بود اما اگر مسئله اى پيش مى آمد كه كاوه رنجيده خاطر و يا خشمگين مى شد او شروع مى كرد به آزار و اذيت.
مى توانم بگويم كه او حامى كاوه بود. فانى كه من مى گويم آنقدر به من نزديك بود كه حتى حضورش ملموس بود. او حتى يكبار مى خواست مرا از پنجره به بيرون پرتاب كند و اگر صداى فرياد كاوه نبود من از پنجره سقوط كرده بودم. با ازدواج كاوه و يهدا، فانى از من چشم پوشيد و به سراغ يهدا رفت. من هم كه با پدرت ازدواج كرده بودم و از آن محل رفته بودم. مادر و پدرم نيز سعى مى كردند كه كمتر از خانواده آقاى قدسى حرفى به ميان آورند و من هم براى اين كه خاطرات گذشته برايم زنده نشود كم به خانه پدرم مى رفتم و غالباً آنها به ديدار ما مى آمدند.
با فوت پدرت ما اجباراً به آن خانه برگشتيم، من به ديدن آنها رفتم و از زبان فانى كوچك شنيدم كه يهدا او را شكنجه مى دهد و بعد از زبان كاوه شنيدم كه يهدا خيالاتى شده و فكر مى كند كه دخترى در لباس سفيد با تاج گلى از ياس قصد نابودى او را دارد. من مى دانستم كه يهدا خيالاتى نشده و آن روح وجود دارد، سعى كردم به يهدا بفهمانم كه اگر كاوه را نرنجاند و زندگى آرامى براى او درست كند آن دختر آزادش خواهد گذاشت اما متأسفانه يهدا به خاطر استعمال مشروب هرگز اين حقيقت را نفهميد و باعث مرگ دخترش شد.
او دخترش را فانى تصور كرده بود و مى خواست او را نابود كند اما به جاى آن روح، دخترش را نابود كرد و سپس خود را از پنجره به بيرون پرتاب كرد. خودت شاهد و ناظر اين اتفاقات بودى، فقط خواستم بدانى كه من هم مى دانم چنين قضيه اى وجود دارد. حالا فانى برگشته با اين تفاوت كه او قصد آزار و شكنجه دادن ندارد بلكه مى خواهد به گونه اى حضورش را اعلام كند. فانى كوچك ما تو را دوست داشت و با مهرى خاص لباسهايت را مرتب مى كرد و گرد و غبار اتاقت را پاك مى كرد. اما چيزى كه برايم مسئله شده اين است كه او چطور در قالب دختر جوانى ظاهر شده در صورتى كه مى بايست در كالبد طفلى حلول كرده باشد.
احد به نقطه اى زل زده بود و در جواب مينا گفت:
-شايد آن دختر يكبار مرده و بعد زنده شده باشد، آن هم با روح فانى.
مينا بر خود لرزيد و گفت:
-منظورت را نمى فهمم!
احد گفت:
-وقتى قلب بيمار از كار بيفتد مرگ موقت رخ داده و روح از بدن جدا مى شود و معمولاً به بيمار شوك مى دهند تا قلب دوباره به كار بيفتد. منظورم تعويض روح اصلى با روحى است كه توانسته زودتر به جسم بيمار حلول كند.
مينا گفت:
-بايد به نوعى به آن دختر نزديك شويم و با او رابطه برقرار كنيم.
احد لبخند بر لب آورد و گفت:
-مسلماً مى داند.
مينا به عنوان رد گفته او سر تكان داد و گفت:
-من اينطور فكر نمى كنم.
احد بلند شد و روبروى مينا ايستاد و گفت:
-اما او مى دانست كه من چه گلى انتخاب مى كنم و پيش از اين كه من لب باز كنم او داشت گل ها را تزئين مى كرد.
مينا پرسيد:
-آيا به جز شب تولد من بار ديگر هم به گلفروشى رفتى؟
احد به نشان نه سر تكان داد و گفت:
-ترسيدم! نه از آن دختر، ازترسى كه از ساليان دور با من است، كه او باز هم بتواند با چشم سياهش شما را بفريبد و من باز هم به او حسادت كنم. مى ترسم اين بار اين من باشم كه دستم را به خون بيگناهش آغشته كنم. من بايد با تصوير فانى كوچك زندگى كنم و با همان درد حسادت كودكانه بسازم. حسادت شديد به فانى موجب شد تا حسادتم به ديگران كمرنگ و كمرنگ تر شود به طورى كه نه به اَبى حسادت كنم و نه به كيومرث و نه حتى به كسانى كه بيش از من از شما محبت مى بينند. حسادتم تنها و تنها معطوف به فانى است دخترى كه گرچه رفت و من نتوانستم از او بخواهم كه مرا به خاطر فكر بيمارگونه ام ببخشد، اما اگر او بازگشته باشد كه يقين دارم بازگشته هنوز از خود مطمئن نيستم كه ديگر حسادتى وجود ندارد.
مينا گفت:
-احد تو به اميد هم حسادت نكردى در صورتى كه اميد زودتر از فانى مى توانست ميان محبت من به تو فاصله بيندازد.
احد چشمش را به صورت مينا دوخت و گفت:
-چون پدر بيش از شما به اميد علاقه داشت و محبت شما بيشتر به من و ورده بود و ميان من و ورده باز اين من بودم كه از محبت بيشترى برخوردار بودم. اما فانى يكباره ظاهر شد و آنچه كه متعلق به من بود در آنى از آن خود كرد. اُما من خودخواه نيستم، من در زندگى سى و پنج ساله ام هرگز چيزى را براى خود نخواسته ام و كوشيده ام كه با اين حس هم مبارزه كنم كه كردم و گمان دارم كه موفق شده ام. موفق در مورد ديگران و نه فانى. تنها اوست كه استثناء است.
مينا خنديد و گفت:
-با روح بزرگى كه تو دارى من يقين دارم كه اگر فانى زنده بود خودت بيش از من به او محبت مى كردى و حسادت را كنار مى گذاشتى، اما چون ديگر نيست تو همان حس گذشته را نسبت به او حفظ كرده اى و خود را آزار مى دهى. در مورد دختر گل فروش هم تا زمانى كه خودت نخواهى و اراده نكنى پاى من به گلفروشى نخواهد رسيد. به گمانم وقت خواب است و تو را تا ديروقت بيدار نگهداشته ام.
احد گفت:
-اُما شما بخوابيد، من كمى مطالعه مى كنم و بعد مى خوابم.
مينا بلند شد تا براى خواب آماده شود و در همان حال با لحنى شوخ گفت:
-اگر فانى به ملاقاتت آمد مرا هم بيدار كن تا به او بگويم كه تو برايم از همه عزيزترى.
صبح زود مينا صبحانه آماده كرد و هر دو بر سر ميز صبحانه در مورد فانى با هم صحبت كردند. مينا پرسيد:
-احد چون به تو قول داده ام آن دختر را ملاقات نمى كنم اما كنجكاو شده ام كه بدانم او چه صورتى دارد. مى شود آن را برايم صورتگرى كنى؟
احد بلند شد و به اتاقش رفت و لحظاتى بعد با كاغذى در دست بازگشت، آن را مقبال مينا گذاشت و گفت:
-نگاهش كنيد، من اين كار را وقتى او را پشت قاب پنجره ديدم كشيدم.
مينا آرام آن را گشود و محو تماشا شد. چهره فانى تغيير كرده اما دو چشم سياه و نگاه كه احد شايد آنقدر كه در چشم و لب ها دقت نموده بود در كشيدن مو آن دقت را رعايت نكرده و فقط هاشور زده بود. مينا تصوير را جز چشم ها زيبا نيافته بود و از حالتى كه به صورت خود داده بود احد دريافت و پرسيد:
-زيبا نيست؟
مينا گفت:
-فقط چشمهايش و لبخندش، به گمانم اگر در مورد اين دو گفتگو نكرده بودى و حساسيتم را برنيانگيخته بودى مى گفتم خيلى معمولى است!
احد كاغذ را از مينا گرفت و به آن نگاه كرد، گوئى اولين بار بود كه به كار خود دقت مى كرد. زير لب گفت:
-من صورتگر خوبى نيستم، منظورم اين است كه اگر شما او را ببينيد از اين تصوير بهتر است.
مينا از اين سخن استفاده كرد و پرسيد:
-پس اجازه مى دهى او را ببينم؟
احد لحظه اى مكث كرد و گفت:
-ما هر دو خواهيم رفت، اگر آماده شويد همين كار را انجام مى دهيم بعد من شما را مى رسانم.
در چشم احد آتشى روشن بود كه مينا آن را ديد و با خود انديشيد او مى خواهد شاهد عكس العمل من باشد. وقتى آپارتمان را ترك كردند مقصد هر دو يكى بود اما در دل هر يك قصدى متفاوت وجود داشت. مينا احساس اندوه مى كرد و يادآورى خاطرات گذشته برايش دردآور بود، ولى در درون احد شوقى وجود داشت و دلش مى خواست كه چهره اُما را در هنگام ديدن آن دختر شاهد باشد. يقين داشت كه مينا متعجب خواهد شد و شايد هم از تعجب دهانش باز بماند. در اتومبيل به احد گفت:
-اُما بيائيد هر دو بر سر خريد يك گل قرار بگذاريم، شايد بهتر است به جاى گل هر دو فكر كنيم كه چه گلدانى انتخاب كنيم.
مينا قبول كرد و گفت:
-من مدتى است كه مى خواهم گلدان گل بنژامين بگيرم اما هنوز فرصت نكرده ام، خوب است؟
احد سر فرود آورد و گفت:
-پس بنجامين يا بنژامين خواهيم خريد.
وقتى نزديك گلفروشى پياده شدند آن را بسته يافتند و از اين كه تيرشان به سنگ خورده بود به روى يكديگر خنديدند، اما احد مأيوس نشد و زير بازوى مينا را گرفت و گفت:
-اُما مى رويم پارك و قدم مى زنيم تا گلفروشى باز كند. هواى صبحِ پارك پاك و دلپذير است.
هر دو به سوى پارك به حركت درآمدند، فواره هاى حوضچه ها روشن و گل ها و سبزه ها تازه آبيارى شده و با طراوت بودند. تعداد كمى آدم در پارك ديده مى شد، پيرمردى با لباس گرمكن در حال دويدن بود، مينا به او اشاره كرد و گفت:
-اين مرد از اَبى پيرتر است اما ببين دارد ورزش مى كند. مى توانم قسم بخورم كه كاوه ده قدم هم نمى تواند بدود.
احد گفت:
-اَبى به خاطر استعمال سيگار زود از توان افتاد و اگر صبح هاى زود پياده روى كند به حالش مفيد است.
آنها پارك را دور زدند و بيشتر با چهره هاى پير روبرو شدند و مينا با خود انديشيد كه چه خوب مى شد خود او هم صبح ها در پارك قدم مى زد. نزديك حوضچه ايستادند، از آنجا گلفروشى معلوم بود. احد با گفتن نگاه كنيد گلفروشى باز كرد نگاه مينا را از گل هاى رز نيمه باز جدا كرد و متوجه گلفروشى كرد. مرد جوانى در حال باز كردن قفل گلفروشى بود اما دخترى همراهش نبود. مينا گفت:
-شايد نيايد.
احد زير بازوى او را گرفت و گفت:
-با من بيائيد.
او مينا را از عرض خيابان گذراند و پشت گلفروشى توقف كرد و گفت:
-اُما اگر شماره تلفن گلفروشى را داشته باشيم از مطب تماس مى گيريم و اگر او گوشى را برداشت مى آئيم و از نزديك ملاقاتش مى كنيم.
مينا گفت:
-ممكن است بيايد اما به تلفن جواب ندهد، من مى گويم برگرديم به پارك و روى نيمكتى بنشينيم كه بتوانيم گلفروشى را زير نظر بگيريم. نظر تو چيست، موافقى؟
احد به جاى جواب به سوئى نظر داشت و با دقت تمام حواس خود را به آن سو معطوف كرده بود و چون مطمئن شد سر به زير انداخت و نجوا كرد:
-اُما آمد!
از شنيدن اين خبر لرزش خفيفى بدن مينا را لرزاند و بى اختيار نگاه به جانب گل ها كرد و به رديف گل هاى چيده شده در پشت ويترين چشم دوخت. دختر جوان از كنار آن دو گذشت و در گلفروشى را باز كرد و داخل شد. احد پرسيد:
-او را ديديد؟
مينا نجوا كرد:
نتوانستم.
احد گفت:
-از پشت شيشه معلوم نيست، بيائيد داخل شويم.
مينا خواست لب باز كند و بگويد نمى توانم و احد را از داخل شدن برحذر كند اما او با گشودن در نشان داد كه منتظر داخل شدن اوست. مينا با قدم هائى كُند داخل شد و از وحشت به پيشخوان گلفروشى جائى كه مرد و دختر جوان ايستاده بودند نظر نينداخت و نگاهش را براى يافتن گلدان به گردش درآورد. فروشندگان بدون توجه به آن دو با هم آرام صحبت مى كردند، احد بار ديگر زير بازوى مينا را گرفت و او را متوجه پيشخوان كرد و آرام زمزمه كرد:
-اُما ما زياد وقت نداريم. نگاه كنيد.
مينا تمام قواى خود را جمع كرد و به پيشخوان نگاه انداخت، از چهره مرد گذشت و به صورت دختر جوان خيره شد. موهاى او زير مقنعه اى سياهرنگ مخفى مانده بود و مينا دريافت كه چرا احد نتوانسته موهاى او را خوب نقاشى كند. پوست چهره دختر گندمگون و نيمرخش با بينى كوچك مشخص بود. مرد جوان با گفتن صبر كن، دختر را به سكوت دعوت نمود و خود رو به آنها كرد و پرسيد:
-امرتان را بفرمائيد.
دختر جوان به سوى مشترى ها برگشت و مينا توانست تمام چهره او را ببيند. خواست به رمز نگاه به احد بفهماند كه ميان اين چهره با فانى كوچكترين شباهتى نمى بيند اما ناگهان صداى دختر فروشنده در گوشش نشست كه گفت:
-چقدر چهره شما به نظرم آشنا مى آيد، آيا شما در همين محل ساكنيد؟
رنگ از چهره مينا پريد و فقط توانست سر تكان دهد كه نه. دختر جوان تبسمى بر لب آورد و گفت:
-گل هاى تازه هنوز نرسيده اند اما اينها هم بد نيستند، بگذاريد پيشنهاد كنم كه اگر مى خواهيد كادو ببريد از گلدان استفاده كنيد.
احد با صداى دورگه شده اى پرسيد:
-شما چه گلدانى را پيشنهاد مى كنيد؟
به جاى او مرد جوان گفت:
-بنجامين ببريد، گلدانى است آپارتمانى كه به نور مستقيم نياز ندارد.
نگاه احد در صورت مينا نشست و مينا به عنوان رد پيشنهاد گفت:
-نه ترجيح مى دهم گل بگيرم.
اينبار دختر جوان به حرف آمد و گفت:
ـاز ميان رزها و مريم ها چند شاخه انتخاب كنيد.
آنگاه رو به مرد جوان كرد و به ادامه صحبتش پرداخت. مينا تنها به گل رز قناعت كرد و سه شاخه گل بيرون كشيد و روى پيشخوان گذاشت. با توقف وانتى در مقابل گلفروشى مرد جوان به سوى در رفت و دختر به آرايش چند گل پرداخت، با آوردن تبسمى ديگر بر لب گفت:
-خيلى كم مشترى پيدا مى شود كه سه شاخه انتخاب كند، آنها معمولاً ترجيح مى دهند گل ها زوج باشند. دو شاخه يا چهار شاخه و بيشتر. گل هاى تازه از راه رسيدند نمى خواهيد صبر كنيد تا شاخه گل مريمى هم انتخاب كنيد؟
مينا گفت:
-نه متشكرم، همين چند شاخه كافى است.
دختر با سرعت و مهارت گلها را آراست و هنگامى كه به دست مينا داد نگاه شوخش را آنچنان به چشم مينا دوخت كه او در عمق آن نگاه فانى زيبايش را ديد. همان نگاهى كه وقتى در آغوشش مى گرفت و بر موهاى بلند و سياه او بوسه مى زد. چشمانش، چشمان فانى بود! دختر جوان با گفتن اميدوارم شما را باز هم ببينم مقابل صندوق ايستاد تا پول گل را دريافت كند. احد كيف پولش را درآورد و گفت:
-چقدر تقديم كنم؟
دختر جوان تعارف نمود كه با اصرار احد پول پرداخت شد و آن دو گلفروشى را ترك كردند. چند قدم كه دور شدند مينا نفس بلندى كشيد و به سئوال احد كه پرسيد:
-حالا نظرتان چيست؟
با ترديد پاسخ داد كه:
-نمى دانم، ترديد دارم!
احد گفت:
-چطور ترديد داريد، مگر نديديد كه چگونه به شما آشنائى داد و خواست كه شما هم او را به ياد بياوريد! من يقين دارم كه اگر مرد فروشنده اسم گل بنجامين را نمى آورد فانى اين كار را مى كرد. اما ديديد كه مى خواست شما را وادار كند گل مريم هم بخريد، او حتماً مى دانست كه شما به اين گل علاقه داريد. شما داريد خودتان را گول مى زنيد و مى خواهيد به خود تفهيم كنيد كه حقيقت وجود ندارد. من شما را وقتى كه به چهره فروشنده نگاه مى كرديد زير نظر داشتم و ديدم كه چگونه اول رنگتان پريد و بعد دستخوش چه آرامش ژرفى شديد. شما باور داشتيد كه داريد با فانى صحبت مى كنيد نه يك فروشنده معمولى.
مينا گل را بوئيد و زمزمه كرد:
-همينطور است.
***
ماندانا! احساسى در من برانگيخته شده كه نهيب مى زند اسرار ناگفته را پيش تو اعتراف كنم. ماندانا من اقرار مى كنم كه قبل از تو يكبار ديگر نيز دل در قفس سينه ام به نگاه دختركى لرزيد. دخترى كه روحى به پاكى فرشتگان و انديشه اى به وسعت اقيانوس داشت. دخترى هوشمند كه راه تجاهل در پيش گرفته بود تا مهر و محبت و عاطفه براى خود جمع آورى كند، دختركى كه دريافته بود گاه لطف زندگى در ندانستن و ناآگاهى است. دوستش داشتم و هم بر او حسد مى بردم كه شاهد بودم چگونه نرم و سيال در قلب اُما خوش مى نشيند و به جايگاه من چنگ مى اندازد و مادر با همه آگاهى اش خود را به ندانستن تنزل مى داد و با او بود كه وجدان خود را تنزيه مى كرد. وقتى رقيب بيگناه كشته شد از ديده اشك تحسر باريدم و زانوى غم اختيار كردم تا شايد قطرات اشك سيلابى شود و وجدان معذبم را شستشو دهد. ماندانا آيا تو به بقياى روح پس از مرگ معتقدى؟ اگر چنين است بايد بگويم كه خوشبختانه او نمرده و مرا هم بخشيده است. مى دانم كه درك حرف هايم برايت سخت است و تا خود نتوانى ببينى و بشنوى آن را باور نخواهى كرد. دل من نغمه اى سر داده كه مدام نام عشق ساز مى كند و به خود مى گويم اين آواى ملكوتى از چنگ فرشتگان برمى خيزد كه مى گويد بنيان جهان بر عشق است.