|
از لابلاى متون
استاد بديع الزمان فروزانفر، سراينده توانائى كه به شاعرى شناخته نشد (بخش ۲)
(به انگيزه سى و پنجمين سالگرد خاموشى اين اديب گران مايه- ۱۷ ارديبهشت ۱۳۴۹)
«فروزانفر هيچگاه به مناسبت دغدغه هاى ادارى و سياسى نخواست يا نتوانست شعرش را با جريان هاى اصلى زندگى و سرنوشت مردم ايران بياميزد. در دايره همان پند و اندرزهاى زيباى موروثى باقى ماند و بسيار هم سنجيده سخن گفت. شعرهاى اخلاقى و تعليمى استوارى، مناسب كتاب هاى درسى سرود، شعرهائى كه هيچ رنگى از روزگار شاعر ندارد و مى تواند با همه زيبائى و استوارى كم نظيرش، متعلق به يكى از بزرگان قرن پنجم يا ششم باشد. يك بار هم كه بر اين وسوسه غالب آمد و شعر «تبريك به مصدق» را سرود، حوادث روزگار چنان تند و خيزاب وار بر او تاختن كرد كه تا زنده بود از يادكردِ نام و خاطره آن شعر به شدت هراس داشت.
خطا بر بزرگان گرفتن خطاست. نمى گويم عيب و مى گويم: ويژگى شعر و زندگى فروزانفر در اين بود كه او مَثلِ اعلاى زندگى و هنر را درگذشته مى جست و به اكنون و آينده كمتر اعتقاد داشت. حتى اگر تمام ديوانش ستايش آينده باشد. اين خصوصيت را در شعر معاصر ما حتى بعضى از بزرگان نوپردازان نيز دارند و برعكس بعضى از گذشتگان و كلاسيك هاى بزرگ، نگاه به آينده دارند: حافظ و مولوى دو نمونه برجسته نگاه به آينده اند. حتى «بهار» در همين روزگار ما با اين كه مظهر كلاسيسم شناخته مى شود، با همه تعمقى كه در گذشته دارد، نگاهش به سوى آينده است:
دوران جوانمردى و آزادى و رادى
با ديد شود چون شود اين ملك برومند
ورزنده شود مردم و ورزيده شود خاك
از كوه گشايد ره و بر رود نهد بند
بر كار شود مردم دانشور و پر كار
نابود شود اين گره لاف زنِ رند
ور زانكه نمانم من و آن روز نبينم
اين چامه بماناد بدين طُرفه پساوند
البته فروزانفر در دو دهه واپسين عمرش بيشتر در نظريه و كمتر در عمل به گونه اى پويا به جهان مى نگريست و بارها از او شنيدم كه مى گفت: «گيرم شدى سعدى، وجودِ مُكررى خواهى بود!» اما در عمل و به گواهى بيشترين نمونه آثارش، كوشش او در اين بوده است كه فرخى ديگر يا ناصرخسرو و خاقانى ديگرى باشد. گرچه بديهى است كه «لاتكرار فِى التجلّى» و درست گفت آن كه گفت: در اين رودخانه بيش از يك بار نمى توان شنا كرد.
اگر فروزانفر به استادى دانشگاه تهران و سرودن شعر و تحقيق و تدريس و پرورش شاگردانى شايسته قناعت مى كرد، ما امروز هم شاعر بزرگى در حوزه شعر كلاسيك داشتيم كه آثار برجسته بسيارى از نوع «صبحدم» و قصيده «سپيده» و «يادگار غم» آفريده بود و هم تحقيقات ادبى بيشترى از جنس «سخن و سخنوران» و «شرح مثنوى شريف» كه به هيچ گمان در اين عصر هيچكس از عهده ادامه آنها برنخواهد آمد و در آينده نيز بعيد به نظر مى رسد. دريغا كه «استدراج سياست» و «مكر» و «چشم بندى خدا» فرهنگ ما را از دستاوردهاى ديگرى از آن گونه محروم كرد و عمر و زندگى استاد بيش و كم يا در كرسى مجلس سنا و يا در غم فقدان آن و يا پشت ميز رياست دانشگاه و يا رياست كتابخانه سلطنتى سپرى شد....
با اين همه فروزانفر در حوزه تحقيقات ادبى و عرفانى نه مقدم داشت و نه تالى دارد. بردن نام او در كنار نام بعضى از استادان و اديبان ديگر، كه فقط جبر همكارى و هم شغل بودن آنها را در كنار هم قرار مى داد، واقعاً ظلمى است كه تاريخ در حق او و حق نبوغ او كرده است، اما در شعر و شاعرى، با اين كه قصايد او و مجموعه همه اشعارش نمونه هائى از استوارترين وجوه زبان شعر كلاسيك فارسى را در عصر حاضر عرضه مى دارد و از اين لحاظ حتى گاه بر «بهار» پيشى مى گيرد، شعرى نيست كه او بتواند بدان ببالد و آن را نتيجه ذوق و نبوغ ذاتى خويش به شمار آورد. اگر ديگرى اين شعرها را گفته بود و كار ديگرى جز اين شعرها نداشت، بى گمان به عنوان يكى از شاعران بزرگ اسلوب كهن در عصر حاضر شهرت يافته بود، اما اين شعرها كوچكترين پيوندى با نبوغ ادبى آن يگانه زمانه و بديع روزگار ندارد. تنها شعرى از شعرهاى او كه به ميان گروهى از خوانندگان و دوستداران شعر راه يافته همان قطعه «تبريك به مصدق» است كه تا حدى خارج از اسلوب سخن سرائى اوست و اگر چه هيچ جا چاپ نشد و فقط يكى دوبار در همان روزهاى سروده شدنش از راديو قرائت شد، باز در ذهن و ضمير بسيارى از شعر دوستان جايگاه خويش را محفوظ نگاه داشته است و غالباً دوستداران شعر كهن در عصر حاضر ابياتى از آن قطعه را در حافظه دارند.
بى گمان بالاترين پايگاه او در قلمرو تحقيقات ادبى و عرفانى است و در اين پهنه، هيچكس را همتاى او نداشته ايم. شايد كسانى بوده اند كه بيش از او كتاب خوانده اند (مانند علامه بزرگوار شادروان محمد قزوينى كه بنيانگزار تحقيقات علمى در ايران معاصر است) يا بيشتر از او نسخه خطى و عكسى ديده اند (مانند استاد بزرگ شادروان مجتبى مينوى)، اما او در روشناى هوش سرشار خويش، در حوزه تحقيقات توانست به آفاقى دست يابد كه ديگران يكسره از آن محروم بوده اند. به همين دليل تحقيقات فروزانفر در زبان فارسى هيچگاه كهنه نخواهد شد.
تا آنجا كه من استنباط كردم و در اين امر به مناسبت پيوندى كه با شعر دارم، بيش از هر چيز ديگر كنجكاو بودم، فروزانفر در قلمرو شعر معاصر تنها «بهار» را مى پسنديد و تا حدودى «اديب پيشاورى» را، ديگران را دوستانه و در محافل «مشافهه» مى ستود و يا «در خلال اخوانيات» و از طريق «تعارف هاى متقابل».
خوب به ياد دارم كه شادروان دكتر صورتگر از اين خوى و خصلت فروزانفر سخت دل آزرده بود و با خشم مى گفت: بديع الزمان يك بار به من نگفت شعرت خوب است، هميشه مى گويد، «جناب آقاى دكتر صورتگر مرد موجهى هستند!»
فروزانفر به همين مناسبت ها و به دليل درخشندگى بيش از حدى كه در قلمرو تدريس و تحقيق داشت، همواره محسود مدعيان بود و دشمنان بسيار براى خويش پرورد. دشمنانى كه حتى سال ها پس از مرگش، كينه خويش را نسبت به او فراموش نكردند. او رفت و آنها نيز در پى او رفتند و مى روند. آنچه از فروزانفر مى ماند، تحقيقات بى همتاى عرفانى و ادبى اوست و سپس نثر شيوا و استوارى كه حامل اين تحقيقات است و آنگاه در مرحله پايانى، آثار منظوم او. آثارى كه به هيچ روى نشان دهنده آن استعداد بى كرانه و نبوغ شگفت آور نيست. با دريغ و درد بايد گفت كه اى كاش اين سلسله ترتيب واژگونه مى شد و به جاى يك «بهار»، دو «بهار» مى داشتيم.
(برگرفته از مقدمه دكتر محمد رضا شفيعى كدكنى بر مجموعه اشعار بديع الزمان فروزانفر، چاپ كتابخانه طهورى) .
|