Nimrooz
Vol. 17, No. 833, May 13, 2005
سال هفدهم - شماره ۸۳۳ - جمعه ۲۳ ارديبهشت ۱۳۸۴
دكتر مصطفى الموتى
شاهدخت اشرف پهلوى
002967.jpg
الموتى
روزشمارزندگى شاهدخت اشرف پهلوى
۱-اشرف پهلوى در روز چهارم آبان ۱۲۹۸ در شهر تهران متولد گرديد. او خواهر دوقلوى محمدرضا پهلوى بود كه ۵ ساعت بعد از تولد پهلوى دوم به دنيا آمد.
۲-اشرف پهلوى سه بار ازدواج كرد. (على قوام، احمد شفيق، مهدى بوشهرى) همسران او بودند كه هم اكنون همسر مهدى بوشهرى است كه از او فرزندى ندارد ولى از همسران قبلى سه فرزند دارد (شهرام قوام، شهريار و آزاده شفيق) .
۳-اشرف پهلوى در كنار برادرش در كارهاى سياسى مداخله داشت. با دو نخست وزير درافتاد (قوام السلطنه و دكتر مصدق). از دو نخست وزير به شدت حمايت كرد (هژير و رزم آرا) .
۴-اشرف پهلوى عاشق دو پسر تيمورتاش شد (مهرپور، هوشنگ) اولى تصادف كرد و مُرد و دومى ازدواجش با مخالفت شاه فقيد روبرو گرديد.
۵-اشرف پهلوى ساليان دراز رياست سازمان شاهنشاهى خدمات اجتماعى را برعهده داشت و بيش از ۷سال رئيس هيأت نمايندگى ايران در سازمان ملل متحد و رئيس سازمان زنان ايران بود و چند شغل جنبى به او سپرده شد ولى دخالتش در كارهاى مملكت بيش از همه افراد خاندان پهلوى به نظر مى رسيد.
۶-اشرف پهلوى كه از طرف دكتر مصدق به اروپا تبعيد شده بود شب ها در كازينو به سر مى برد و مبلغى از ثروت خود را از دست داد و در سال ۵۶ هم يكبار هنگام خارج شدن از كازينو در جنوب فرانسه مورد سوءقصد قرار گرفت. ولى در وقايع ۲۸مرداد ۱۳۳۲ نقش فعالى داشت و با آمريكائى ها در اروپا ملاقات هائى داشته كه كارساز بوده است.
۷-يك فرزند اشرف (شهريار شفيق) كه افسر شجاع و لايق و شريفى بود در سال ۱۳۵۸ توسط تروريست هاى جمهورى اسلامى در پاريس كشته شد. ولى پسر ديگرش شهرام كه در كارها و معاملات مالى زيادى دست داشت با ثروت فراوان خود اكنون در جزيره (سى شل) زندگى مى كند. دخترش آزاده شفيق مدتى در پاريس روزنامه ايران آزاد را منتشر مى ساخت.
۸-اشرف پهلوى بعد از انقلاب مبالغى به گروه هاى مخالف رژيم جمهورى اسلامى كمك مالى كرد و اكنون در كارهاى سياسى زياد دخالتى ندارد و گاهى در آمريكا و زمانى در پاريس و جنوب فرانسه به سر مى برد.
۹-اشرف پهلوى كه مورد اتهامات فراوان قرار گرفته خود مى گويد (مرا پلنگ سياه) ناميده اند و به اتهامات قاچاق از روزنامه لوموند فرانسه شكايت كرده و در دادگاه حاكم شدم.
۱۰-اشرف پهلوى اكنون صاحب دو فرزند و چهار نوه است.
شاهدخت اشرف پهلوى خواهر دوقلوى پهلوى دوم (دو چهره جداناپذير)
يكى از زنانى است كه در تاريخ معاصر ايران نقش حساسى داشت. شاهدخت اشرف پهلوى آن قدر در سياست ايران نفوذ و قدرت يافت كه توانست افرادى چون عبدالحسين هژير را به نخست وزيرى برساند و با نخست وزيرانى از قبيل رزم آراء روابط بسيار نزديك داشته باشد و با دكتر مصدق چنان درافتاد كه از شاه فقيد خواست خواهر دوقلوى خود را از كشور به خارج تبعيد كند.
شاهدخت اشرف پهلوى زنى مقتدر و بازيگرى توانا بود كه خيلى از وكلا و سفرا و وزراء از منتخبين او بوده اند و در روزهاى سخت به يارى برادر خود مى پرداخت و كارهاى سياسى خود را چنان جلوه مى داد كه برخى نوشته اند، اگر او شاه ايران شده بود به اين سادگى تاج شاهى را از دست نمى داد.
اشرف پهلوى در زندگى داخلى نيز زن موفقى نبود زيرا ازدواج با سه مرد آن شور و عشقى كه لازم است در زندگى نداشت و ارتباط و نزديكى او با مردان مختلف موجب بروز شايعات زيادى در محافل سياسى گرديد و دشمنان سرسختى يافت كه از او به عنوان (زنى هوسباز) و (مداخله جو) و شركت كننده در معاملات مختلف ياد كرده اند و حتى بعضى از دخالت او در كار موادمخدر نام برده اند كه حتى كار به نشر مطالبى در روزنامه هاى خارجى كشيد كه شاهدخت اشرف به شكايت پرداخت و در دادگاه نيز حاكم شد.
شاهدخت اشرف در (كتاب چهره هائى در آينه) چنين مى نويسد: (در هواى سرد پائيز سال ۱۲۹۸ در حالى كه پدرم چند تن قزاق در اطرافش بودند انتظار فرزندى را مى كشيد كه صاحب پسرى شد. پنج ساعت بعد كه من متولد شدم ديگر از شور و هيجانى كه به هنگام تولد برادرم پديد آمده بود اثرى ديده نمى شد. شايد چندان منصفانه نباشد اگر بگويم كه كسى مرا نمى خواست. اما زياد دور از واقعيت هم نيست قبل از من خواهر دوست داشتنى ام شمس به دنيا آمده بود. اين حقيقت در فكر من تقويت مى شد كه هرگز نبايد از پدر و مادرم انتظار داشته باشم محبت خاصى نسبت به من اظهار كنند. با وجود اين همزاد بودن برادرم به من قوت قلب مى بخشيد و هميشه با برادرم بودم. چند بار ازدواج كردم و صاحب فرزندانى شدم. سه بار در زندگى تبعيد شدم معهذا در تمام اين احوال هسته مركزى زندگى و وجود من محمدرضاشاه پهلوى بود چنان كه امروز نيز چنين است.)
اين همزاد بودن اشرف پهلوى به او حق مى داد كه خود را بيش از هر كس به پهلوى دوم نزديك بداند. دكتر كاسمى از نزديكان اشرف پهلوى به نويسنده مى گفت اشرف چنان قدرتى دارد كه وقتى به اطاق برادرش برود هر چه مى خواهد مى گيرد و شاه در مقابل او خيلى نرمش دارد. در حالى كه اميراسدالله علم مى نويسد كراراً به او از طرف شاه پيغام مى دادم كه اين كار را بكن و آن كار را نكن و لحن تندى درباره كارهاى او به كار مى برد.
هم اكنون شهرام پسر اشرف پهلوى با دختر علم زندگى مى كند و صاحب فرزند هم شده اند در حالى كه شهرام از همسر اولش هم صاحب فرزندانى است.
اشرف پهلوى مى نويسد: «من با اين كه از پدرم مى ترسيدم ولى داراى پاره از خصوصيات او نيز هستم. من هم سرسختى، غرور زياد و اراده آهنين او را داشتم. اگر به من توجه نمى شد من هم نمى خواستم مورد توجه قرار بگيرم. بعضى شب ها كه خوابم نمى برد به جلوى در اطاق مادرم مى رفتم و مى ديدم كه مادرم و خواهرم در كنار هم خوابيده اند. بيرون در كمى گريه مى كردم. با خود فكر مى كردم كه هيچ جاى خاصى براى من وجود ندارد. خيلى زود به اين واقعيت پى بردم كه بايد خود مشكلاتم را حل كنم و مستقلاً اقدام كنم و بهاى آن را هم بپردازم. تنها كسى كه براى من اهميت داشت برادرم بود. به او اعتماد داشتم و راز دل خود را به او مى گفتم. از رضاشاه اطاعت مى كردم ولى به حرف برادرم گوش مى دادم. من حالت پسرها را پيدا كرده بودم و در حضور مردان بيشتر احساس راحتى و آسايش مى كردم. حقيقت اين است كه معاشرت با مردان را بر زنان ترجيح مى دهم. در حالى كه خواهرم شمس نقش زنان سنتى را داشت. مى خواست با صدها عروسكى كه داشت بازى كند و به انتظار روزى بود كه شوهر كند و بچه دار شود. من و برادرم از نظر عاطفى بهم نزديك بوديم ولى شخصيت كاملاً متفاوتى داشتيم. او ملايم و محتاط و بى اندازه خجول بود در حالى كه من با نشاط و تندخو و گاه سركش بودم. پدرم چون به كمبود تحصيلات رسمى خود آگاه بود تصميمش اين بود كه ما تحصيل كنيم و دست كم يك زبان خارجى ياد بگيريم. من با رفقاى برادرم اسب سوارى مى كردم و در مسابقه نفر اول مى شدم و همين امر سبب شده بود كه افسانه برترى هميشگى مردان را مورد ترديد قرار دهم. با وجود تمام اين فعاليت هاى مردانه هرگز دلم نمى خواست پسر بودم، به عكس خيلى خوشحالم كه زنم. هر چند هرگز حاضر نشدم نقش قالبى محدودى را كه در آن روزگار براى زنان مقدر شده بود بپذيرم. به هر صورت من بيشتر عمر خود را صرف فعاليت در دنياى مردان كرده ام. چون دوست همبازى دخترى نداشتم بيشتر اوقات خود را با مهرپور تيمورتاش مى گذراندم. اغلب من و او با هم بوديم و بحث ازدواج ما هم بود ولى چون تيمورتاش پدر او به شركت در توطئه اى عليه پدرم متهم شد و به زندان افتاد من و مهرپور از هم جدا شديم. بايد بگويم غم دورى مهرپور در مقايسه با غم دورى برادرم كه براى تحصيل به سوئيس رفت بسيار ناچيز بود. من و برادرم چهره هائى در آينه بوديم جدائى ناپذير... وقتى قرار شد به سوئيس براى ديدن برادرم بروم خيلى شاد شدم. با ديدن او توجه يافتم كه كاملاً اروپائى شده است و مى گفت تحت تأثير رفتار دموكراتيك مدرسه اش قرار گرفته است. در مراسم كشف حجاب ما شركت كرديم. يكى از ملايان كه به اين كار حمله كرده بود، يكى از افسران پاسخ او را داد و در ملاءعام عمامه اش را برداشت و ريش او را تراشيد. وقتى در ۱۷سالگى صحبت ازدواج من شد چون از فكر ازدواج بيزار بودم بيشتر رنج كشيدم تا با مردى كه هرگز نديده ام ازدواج كنم. سرانجام قرار شد با فريدون جم ازدواج كنم كه خوش اندام و با سليقه و بلند بالا بود. ولى چون خواهرم خواست با او ازدواج كند من قرار شد با على قوام ازدواج كنم كه از همان اول از او بدم آمد. يك هفته تمام در اطاق ماندم و گريه كردم. مى دانستم كه پدرم هيچگونه مقاومت يا مخالفتى را تحمل نخواهد كرد. در تمام دوران ازدواج از قوام دورى مى كردم. او مردى سرد، حسابگر، بدون جاذبه بود كه انسان نه مى توانست او را دوست داشته باشد و نه خوشش بيايد. قوام هم ناراحت نبود، فقط مى خواست شوهر دختر شاه باشد. از همان آغاز اطاق ما از هم جدا بود. از اين ازدواج نكبت بار ناراحت بودم و بارها به فكر طلاق افتادم. اما ازدواج فوزيه با برادرم موجب شد كه خيلى زود با او تفاهم پيدا كردم. ازدواج آنها شباهتى به ازدواج ما نداشت. آنها يكديگر را دوست داشتند. شاهزاده فوزيه اولين دوست نزديكى بود كه من داشتم. من و فوزيه اوقات خوشى با هم داشتيم. يك روز فوزيه به من گفت بهتر نيست هر دو كوشش كنيم در يك زمان آبستن شويم. من تحمل ديدن شوهرم را نداشتم اما به هر حال اين كار را كردم. داروى مسكنى خوردم و با شوهرم هم بستر شدم. شهرام وقتى به دنيا آمد فوزيه سه ماهه حامله بود كه بعد شهناز به دنيا آمد. وقتى متفقين به ايران حمله كردند قوام شوهرم مى خواست بچه را به سفارت انگليس ببرد قبول نكردم و گفتم پسر من است و نزد من مى ماند. وقتى پدرم از سلطنت مستعفى شد در اصفهان به او گفتم از ازدواج خود بسيار ناراحت هستم و مى خواهم طلاق بگيرم. پدرم گفت چرا زودتر نگفتى. اظهار داشتم ترسيدم عصبانى شويد. او گفت به برادرت مى نويسم كه ترتيب طلاق را بدهد.
در آن هنگام شبى در خانه خواهرم ميهمان و منتظر مهرپور تيمورتاش بودم كه تلفن كردند تصادف اتومبيل داشته ولى جراحت مختصر است. چند روز بعد او فوت كرد. سپس من با برادر مهرپور هوشنگ بهم نزديك شديم و احساس عشق كرديم. قبلاً هيچكس با من درباره عشق صحبت نكرده بود. از اين ابراز عشق خوشحال شدم خصوصاً اين كه قبلاً شش سال زن مردى بودم كه هيچ علاقه اى به او نداشتم. وقتى به برادرم موضوع ازدواج با هوشنگ را گفتم اظهار داشت وصلت با خانواده اى كه به خانواده پهلوى خيانت كرده درست نيست. هوشنگ اصرار داشت كه مجدداً با برادرم صحبت كنم ولى گفتم فايده اى ندارد. از آن تاريخ من زنى بودم اسير عشق....
ولى برادرم ارنست پرن را نزد هوشنگ فرستاد و گفت (تو اگر خواهر مرا دوست دارى نبايد ديگر او را ملاقات كنى) ... بعدها از برادرم متشكر شدم كه مرا از اشتباه غم انگيزى نجات داد. براى ديدن پدرم كه در ژوهانسبورك بودم عازم آنجا شدم و قبلاً به مصر رفتم. در آنجا ملك فاروق به من گفت كه مى خواهد با من ازدواج كند. سعى كردم او را منصرف سازم تا اين كه با احمد شفيق آشنا شدم. از او خوشم آمد. احمد از من خواستگارى كرد كه اين پيشنهاد منجر به ازدواج شد.»
اشرف پهلوى مى خواست در كنار برادرش در كارهاى سياسى دخالت داشته باشد.
با دو نخست وزير درافتاد يكى قوام السلطنه و ديگرى دكتر مصدق كه خود چنين مى نويسد:
«من يك شب قوام السلطنه نخست وزير را به خانه ام دعوت كردم. درباره وفادارى او به شاه صحبت شد قوام گفت من هميشه به رژيم سلطنت وفادار بوده ام و اگر بخواهم اين وفادارى را ثابت كنم چه بايد بكنم. من با صراحت گفتم (بهترين نشانه وفادارى شما استعفاء است). قوام گفت: (من به هيچوجه قصد استعفاء ندارم و هيچ قدرتى در روى زمين نمى تواند برخلاف ميلم مرا وادار به استعفا كند. فردا ترتيبى خواهم داد كه از مجلس رأى اعتماد بگيرم.)
روز بعد از مجلس تقاضاى رأى اعتماد كرد و برخلاف تصورش رأى اكثريت را به دست نياورد و مجبور به كناره گيرى شد. در واقع من به او بلوف نزده بودم از ارتباطى كه با نمايندگان داشتم مى دانستم كه به او رأى نخواهند داد. ولى روياروئى من با دكتر مصدق نتيجه خيلى متفاوت داشت.
دكتر مصدق به شركت نفت اعلان جنگ داد و كم مانده بود كه سلطنت شاه را واژگون كند. آهنگ ضد خارجى كه مصدق ساز كرده بود بسيارى از ايرانيان را با وى هم آواز ساخت. در آن زمان برادر من سلطنت مى كرد نه حكومت.
هژير يكى از دوستان خوب من بود و بايد بگويم من تا حدى در انتصاب او مؤثر بودم. وقتى هژير تير خورد به بيمارستان رفتم. رنگ مرگ بر چهره اش نشسته بود. دستم را روى بازويش گذاشتم و گفتم (من اشرف هستم) به زحمت چشمانش را باز كرد و خواست بلند شود كه نگذاشتم. آهسته گفت والاحضرت من خواهم مرد ولى نگران شما و اعليحضرت هستم. خطر بزرگتر از طرف مصدق است، مواظب او باشيد. سپس سرش را روى بالش گذارد و جان سپرد. مرگ هژير مرا تكان داد.
من با رزم آراء هم دوستى داشتم. او مرد فساد ناپذير و وفادار بود. در مقابل كسانى كه فشار مى آوردند نفت ملى شود مقاومت مى كرد كه توسط خليل طهماسبى به قتل رسيد.
وقتى سازمان خدمات اجتماعى را تشكيل دادم، شخصاً با مصدق روبرو شدم. هنگامى كه از پدرم انتقاد كرد و گفت در ساختن راه آهن سراسرى اشتباه كرده، مستخدم را خواستم و گفتم آقا را به بيرون از خانه راهنمائى كنيد. طى اين ملاقات من و مصدق دشمن هم شده بوديم. وقتى مصدق به نخست وزيرى رسيد پيامى فرستاد كه ظرف ۲۴ساعت بايد كشور را ترك بگوئيد. با نظر مشورتى برادرم بچه هايم را برداشته از ايران خارج شدم. چيزى نمانده بود كه مصدق نقشه نهائى خود يعنى فرود آوردن شاه از تخت سلطنت به مرحله اجرا درآورد.
شفيق داوطلب مشاركت در تبعيد نشد. پس از ۶ سال ازدواج رابطه ما مؤدبانه ولى نسبتاً سرد بود. مى بايست خانواده ما خوشبخت باشد ولى اگر نبود احساس مى كنم گناه از من بوده است. زندگى فعال سياسى و اجتماعى من فرصت نمى داد كه نيازهاى او را پاسخ گويم. احساس مى كردم كه شفيق به زندگى و ازدواج مان وفادار نيست. تا اين كه شوهر يكى از رفيقه هاى شفيق نزد من آمد و گفت همسران ما مدتى است با هم ارتباط دارند. از اين كار احساس سرشكستگى كردم. وقتى هم به شفيق گفتم او هم اعتراف كرد. با شهريار و آزاده دو فرزندم از اين ازدواج و شهرام از ازدواج شكست خورده قبلى باز هم به پاريس رفتيم. پسرم به سل استخوانى مبتلا شد و با مشكل مالى روبرو شدم. بسيارى از شب هاى خود را در كازينوها مى گذراندم. پولى هم كه داشتم سريع از دست رفت. جهانگير جهانگيرى تاجر مالى مبلغى در اختيارم گذاشت. در همين موقع با مهدى بوشهرى آشنا شدم، مادرش اهل قفقاز و پدرش تاجرى مشهور از جنوب ايران بود. مهدى زندگى مرا در پاريس دگرگون ساخت. پس از دست دادن هوشنگ تيمورتاش دوباره عاشق شده بودم. هنوز پس از گذشت سال ها نمى توانم براى مهدى عيبى پيدا كنم. در پاريس با يك مرد آمريكائى ديدارى كردم و كاغذى به من داد كه در تهران به برادرم برسانم. با ترس و لرز خود را به تهران رساندم. نيمساعت بعد از ورودم از فرماندارى نظامى به ديدن من آمدند و گفتند به دستور نخست وزير هواپيماى ارفرانس در فرودگاه منتظر شماست قبول نكردم. گفتم اگر مى خواهيد مرا بازداشت كنيد. مأمور رفت و برگشت و گفت نخست وزير (مصدق) به شما ۲۴ ساعت مهلت داده است. در خانه تحت نظر بودم. در روزنامه ها اعلام شد كه شاه از ورود من به تهران بى اطلاع بوده است. ملكه ثريا را ديدم و پاكت را به او دادم. هنوز هم نمى دانم محتواى اين پاكت سرنوشت ساز را فاش كنم يا نه. اقامت من در ايران ۹ روز طول كشيد ظاهراً براى اين كه مسائل مالى و شخصى خود را حل كنم. پس از ده روز اسكورت نظامى مرا تا فرودگاه بدرقه كرد به پاريس برگشتم. برادرم در روز ۲۵ مرداد از تهران حركت كرد و به رم آمد كه با اتومبيل خود را به او رسانيدم. از راديوى اتومبيل شنيدم كه در تهران مردم به نفع شاه تظاهراتى كرده و سرلشگر زاهدى نخست وزيرى خود را اعلام داشته است. وقتى به رم رسيدم برادرم مشغول مصاحبه مطبوعاتى بود. به نظر مى رسد كه (آژاكس) نقشه اى كه در پاريس به آن اشاره كرده به مرحله اجرا گذارده شده كه هزينه آن هم ۶۰هزار دلار بود.
به معاينه پزشكى پرداختم، معلوم شد مبتلا به سل شده ام. چون برادرم به سلطنت برگشته بود توانستم بيمارى را تحمل كنم.
بحران زمان مصدق به برادرم آموخت كه بايد قوى رهبرى مملكت را به دست بگيرد. به همين جهت حكومت ايران به حكومت شاه تبديل شد و تا سال هاى آخر رژيم هم ادامه داشت.
با مهدى به توافق براى ازدواج رسيديم قرار شد از شفيق جدا شده و سپس با او ازدواج كنم. شفيق از من خواست مدتى مهدى صبر كند. بيش از اندازه پشت سر من لاطائلات مى گفتند. مرا متهم مى كردند با هر سياستمدارى از هژير گرفته تا رزم آراء سرو سرى داشته ام. من به فعاليت براى نيل به حقوق زنان پرداختم. سازمان زنان ايران تشكيل شد كه قوانينى به نفع بانوان از جمله حقوق خانواده تصويب شد.
دوستانه از شفيق جدا شدم. شهريار و آزاده گفتند مى خواهند با پدرشان زندگى كنند كه قبول كردم. من نمى خواستم بچه هايم همانطورى كه من از پدرم مى ترسيدم از من بترسند. در تابستان سال ۱۳۳۹ در سفارت ايران در پاريس به عقد مردى درآمدم كه گمان مى كنم كامل ترين انسانى باشد كه در عمرم شناخته ام. در جنوب فرانسه با سناتور كندى و همسرش آشنا شدم. مهدى با خواهر ژاكلين كندى به مدرسه رفته بود.
دخترم آزاده در ۲۰سالگى عاشق شد و مى خواست با مردى ازدواج كند كه مناسب نبود. به او گفتم اين ازدواج از نظر من وجود ندارد. من و آزاده هر دو لجوج و قوى و يك دنده بوديم و هيچيك از ما حاضر به گذشت نبود. دو سال بعد در حالى كه پسر كوچكش را در بغل داشت گريه كنان آمد و گفت مادر حق با تو بود مى خواهم به خانه خود برگردم. حالا ما بهتر يكديگر را درك مى كنيم. پسرم شهريار به ارتش پيوست و در مانور دريائى براى سه جزيره خليج فارس شركت داشت. شهرام پس از پايان تحصيل در دانشگاه هاروارد به تجارت پرداخت و بسيار هم موفق بود. در سال ۱۳۵۰ مورد سوءقصد نافرجام قرار گرفت اكنون در يكى از جزاير (سى شل) زندگى مى كند.
اشتغال من به امر سياست موجب بروز شايعاتى گرديد و روزنامه هاى اروپا مرا (قدرتى در پشت سلطنت) ناميدند و (پلنگ سياه ايران) لقبم دادند.
در مارس ۱۹۷۲ روزنامه لوموند مرا متهم كرد در فرودگاه ژنو در چمدانى كه نام پرنسس اشرف بر آن بود چند كيلوگرم هروئين كشف شد. پرنسس مالكيت چمدان را تكذيب كرد. شاه به كمك خواهرش شتافت و قصه بدون سر و صدا ختم شد.
با وجود اين كه برادرم معتقد بود كه نبايد به مقاله لوموند وقعى نهاد وكيل گرفته عليه روزنامه لوموند اعلام جرم كردم. شوراى فدرال سوئيس رسماً اعلام كرد كه چنين واقعه اى اتفاق نيفتاده و دادگاه به نفع من رأى داد و من از لوموند خسارت گرفتم. به هر صورت اتهاماتى از اين نوع زياد است و همه به قصد بد نام كردن من بود.
در تابستان ۱۳۵۵ در جنوب فرانسه وقتى از كازينوى پام بيچ به سوى منزلم مى رفتم مورد سوءقصد قرار گرفتم، چون كنار راننده نشسته بودم نجات يافتم. يكى از دوستانم كه عقب اتومبيل نشسته بود تير خورد و من كف اتومبيل افتادم و براى اولين بار از داشتن جثه كوچكم خوشحال گرديدم. نجات من به يك معجزه شبيه بود. چهارده گلوله شليك شده بود. بعد از آن باز هم شايعات زياد شد. در اواخر سال ۵۷ از بيمارى برادرم اطلاع پيدا كردم. برادرم از من خواست كه از كشور خارج شوم. گفتم (من شما را تنها نمى گذارم) براى اولين بار بود كه با صداى بلند گفت (به خاطر آرامش من هم شده بايد برويد). من ايران را به سوى نيويورك ترك كردم و وقتى برادرم از ايران خارج شد به ديدن او در مراكش و مكزيك و مصر رفتم.
(ادامه دارد)

صفحه اول
خبرهاى ايران
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
خواندنى ها
اينترنت و وبلاگ
مقاله ها
جدول
گزارش
گفتگو
بازتاب
خبرهاى جهان
خبرهاى ايران
افغانستان
داستان
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
با نيمروز
مقاله هاى ايران
خبرهاى كوتاه
آخر هفته
حوادث
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   خبرهاى ايران   •   اقتصادى   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   • 
•   خواندنى ها   •   اينترنت و وبلاگ   •   مقاله ها   •   جدول   •   گزارش   •   گفتگو   • 
•   بازتاب   •   خبرهاى جهان   •   خبرهاى ايران   •   افغانستان   •   داستان   •   شعر   • 
•   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   با نيمروز   •   مقاله هاى ايران   •   خبرهاى كوتاه   •   آخر هفته   • 
•   حوادث   •   فال هفته   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •