در عرصه آفاق ز اخيار كسى نيست
ور هست به تحقيق توان گفت بسى نيست
تاراج خزان با گل و گلزار چه كردست
كز آنهمه بر جاى به جز خار و خسى نيست
بر من بنمائيد خدا را كه كدام است
آن مرغ خوش الحان كه اسير قفسى نيست؟
اى مرغ حق از آن همه فرياد چه ديدى
حق در چه حساب است كه فريادرسى نيست
گر شيخ شود رهزن ايمان خلايق
گو راهزنى هيچ به دور از عسسى نيست
ما نا بَلَدان جمله روانيم به راهى
كانجا اثر پائى و بانگ جرسى نيست
امروز بنه پا به ره راست، كه فردا
دربند مكافات، ره پيش و پسى نيست
از بندگى نفس همانا بود آزاد
آن خواجه كه در بند هوا و هوسى نيست
بر گوهر مقصود چو معشوق خيالى
دردا و دريغا كه مرا دسترسى نيست
«گلچين» من و كنجى و كتابى كه از اين بيش
در عالم پر شور و شرم ملتمسى نيست
از بيژن ترقى
با همه پيرى
هر چه رو بر ناتوانى مى كنم
بيشتر ياد جوانى مى كنم
در ميان شاخ و برگ خاطرات
پر فشانى، نغمه خوانى مى كنم
با همه دل مردگى ها گاهگاه
با سرودى كامرانى مى كنم
گاه با چشم و چراغ اختران
عشق هاى آسمانى مى كنم
گه ز ياد محنت و غم تا سحر
در كوير شب، شبانى مى كنم
گه به ياد عندليبان خموش
دامن خود گلفشانى مى كنم
از غم مرغان باغ عاشقى
گر نميرم، سخت جانى مى كنم
گاه سر در لاك حيرت مى برم
با عزيزان سرگرانى مى كنم
در شكوفائى ايام بهار
ياد گل هاى خزانى مى كنم
ناگهان در جمع، همچون كودكان
شادى و شيرين زبانى مى كنم
با همه نامهربانى هاى خلق
آشتى با مهربانى مى كنم
با گل شعر و نهالان غزل
باغ دل را باغبانى مى كنم
دوستان هستند روز بى كسى
با خيالى شادمانى مى كنم
گر نگيرد كس نشان از ما چه غم
با غم خود، شادمانى مى كنم
بهمن ماه ۱۳۷۸