خاطرات «سر- زنش»!
خاطرات «سر- زنش» همان خاطراتى است كه انسان با ياد آورى آنها نه تنها خود را سرزنش ميكند بلكه با چشمان بسته سرش را نيز دنگ دنگ يكى دوبار آرام به ديوار يا ميز يا ستون محكمى- هر چيزى كه نزديكش باشد ميزند. اين «سرزنشها» احتمالا براى همه ما چند بارى در زندگى رخ داده است. البته ماجراى رخ داده شايد الزاما سرزنش آميز هم نباشد و يك اشتباه لپى، يا سهو و يا هرچيز ديگرى باشد كه بى اختيار روى داده، اما باز هم آدم سرش را به ميز ميزند. آخرين آنها براى من همين يكى دوماه پيش بهنگامى رخ داد كه داشتم در يكى از سايتها مقاله خودم را مرور ميكردم. چشمم به يك كلمه مهم و اصلى از مقاله ام افتاد كه آنرا غلط نوشته بودم و بكرات هم در مقاله ام تكرار شده بود. از ديدن آن اشتباه پيشانى ام عرق كرد. بلافاصله براى صاحب سايت ميل كردم كه تو را به ارواح رفتگانت يا اصلاحش كن يا اگر وقتش را ندارى كل مطلب را بردار كه تتمه آبرويمان رفت! حالا برايتان خواهم گفت كه جريان چه بود اما اول يك مقدمه؛
راستش برخلاف بسيارى از نويسندگان كه حتى يك اشتباه املائى كوچك نيز براى شان مقوله حيثيت ادبى شان است، شخصاً نسبت به به غلطهاى املائى كه گاه به گاه در مقالاتم رخ ميدهد زياد حساس نيستم. مقالات را يك بار مرور ميكنم و بنظرم سالم ميآيد اما وقتى روزنامه بدستم ميرسد ميبينم كه در جايى غلط املايى دارم كه بيشتر ناشى از زدن دكمه مثلا ق بجاى ث در كامپيوتر ممكن است باشد. اما مواردى هم پيش ميآيد كه غلط املائى داشته ام. البته اصلا در اين مورد ادعايى هم ندارم و از قبل «لنگش را انداخته ام» كه من استاد درس ادبيات نيستم. يكبار هم در همين نيمرزو نوشتم كه بابا اگر غلط املائى و يا انشائى ميبينيد از خودم است. مضافا به اينكه امروزه بيشتر نويسندگان مطالب شان را خودشان تايپ مى كنند و ديگر نميشود سهو را به گردن «حروفچين بيسواد» انداخت.
يك عرب نميتواند تفاوتى بين پ و ب، قائل شود. ما نيز بصورت شفاهى ق را همانگونه تلفظ ميكنيم كه غ را و براى همين هم شاگرد دبستان ايرانى با اينگونه حروف مشكل دارد. س، ث، ص كه ديگر جاى خود دارد.طبيعى است كه براى فارسى زبانان املاء فارسى كمى پيچيده باشد. يكى از كلماتى كه هنوز هم بايد به معنى اش فكر كنم تا صحيح اش را بنويسم كلمه «توجيه» است كه بارها رخ داده است كه آنرا «توجيح» نوشته و سپس تصحيح كرده ام.
اينها همه قابل درك است. مشكل اما در نگرش خود ما ايرانيان به مقوله املاء فارسى و نيز نگاه انتقادى افراطى ما به اين مقوله است. ما تنها در زمينه ادب و سياست نيست كه تا كسى نمرده از حسنات و نيكى ها و توانايى هاى او يادى و تمجيدى نمى كنيم، در بسيارى زمينه هاى ديگر نيز اينچنين هستيم. تا طرف زنده است همه گونه ايراد و اشكال از او ميگيريم. وقتى كه مرد آنگاه سيل مقالات در تمجيد از طرف سرازير ميشود. يك بار كه قلم به تعريف از فعاليتهاى يكى از فعالين سياسى زده بودم بنده خدا برايم ايميل زد كه تو اولين كسى هستى كه دو كلمه از زحمات من قدردانى ميكنى. البته برايش ننوشتم كه تابحال نديده ام كه خود تو از زحمات كسى قدردانى كرده باشى.
اما انتقاد، تا دلتان بخواهد. بسيارى مترصدند كه كسى «مترصد» را «مترسد» بنويسد. همين پيراهن عثمان است.
فكر ميكنم بكار گيرى همين عبارت «حروفچين بيسواد» از جانب نويسندگان ما از ديرباز تا كنون باعث گرديده است كه خود نويسندگان نيز در مقابل اين مسأله آنقدر حساس شوند كه اگر سهوى توسط خودشان يا ديگرى رخ ميدهد به راست يا دروغ كلى توضيح واضحات ميدهند كه «قصور» از جانب آنها نبوده است. گويى آنها ذاتى بى نقص دارند كه غير ممكن است كه سهو از جانب آنها بوده باشد و اگر باشد فاجعه است. وقتى ديگرى را بخاطر همين موضوع كه ممكن است براى خودتان هم رخ بدهد به ريشخند ميگيريد معلوم است كه اگر براى خودتان رخ بدهد تبديل به فاجعه ميشود. آيا اين گونه نگريستن افراطى نيست؟ اينجا هم رعايت اعتدال را نميكنيم. اگر همين نويسندگان ديگران را بخاطر سهو بيسواد نخوانند، خود نيز بهنگان سهو، بيسواد خوانده نخواهند شد. و البته بايد سعى بر اين باشد كه مقاله بدون غلط املائى باشد. اگر هم بود فاجعه اى رخ نداده است. متاسفانه در ميان «افراطيون» معمولا اينكه نويسنده اى در نوشته «نمره بيست» خود چرند و پرندى بى سرو ته نوشته باشد چندان مهم نيست كه ديكته اش.
با وجود تمام اين حرفها، آن سهوى كه اخيراً كردم آنقدر ناجور بود كه عليرغم آنكه همواره از كنار اين گونه سهو براحتى ميگذرم، براى اين يكى خداوكيلى جا داشت كه كله ام را دوسه بار به ميز كامپيوترم بكوبم. ميدانيد موضوع مقاله ام كه دو صفحه را پيرامون معنا و مفهومش و زياده روى ها و كاستى ها در اين مورد سياه كرده بودم چه بود؟ موضوعش «ارق ملى» بود...
خرابكارى ماستى!
از دوران بلوغ به بعد، عليرغم آنكه در بيرون از خانه خيلى شلوغ بودم اما در خانه بسيار بى آزار و ساكت بودم. كارهايم را به آرامى انجام ميدادم و هميشه خونسرد بودم. كمتر كسى توانسته بود عصبانيت مرا ببيند. اين خصيصه با مقدارى حواس پرتى كه گاه رخ ميداد كه مرا بدنبال خريد يك كيلو گوجه فرنگى مى فرستادند و من با دو كيلو سيب زمينى به خانه برمى گشتم، دست به دست هم داده همه عقيده داشتند كه «اين پسره عين ماست مى ماند». من اهميتى نمى دادم كه در موردم چه فكر ميكنند و تلاشى براى اثبات خلاف عقيده شان نمى كردم.
در بيرون از خانه و در ميان دوستان و آشنايان كسى چنين عقيده اى نداشت. گذشته از موضوع حواس پرتى در گير دادنها و اذيت و آزار يكديگر بچه ها سعى مى كردند كه با من زياد در نيافتند. البته اين معنايش اين نبود كه ما بچه هاى مردم آزارى باشيم. عليرغم كشمكش ها و شوخى هاى سخت همراه با مشت و كتك هاى جانانه هيچ كدام اهل دعواى جدى با ديگران نبوديم و تا ناچار نمى شديم وارد دعوا نمى شديم و يا كارهائى مانند زدن زنگ خانه ها و فرار كردن و يا آسيب رساندن به در و ديوار يا اتومبيل مردم آنچنان كه در اروپا بين نوجوانان معمول است نمى كرديم.
بطور كلى اين رفتارها در ايران زياد معمول نبود اما در جاهائى آثارى از اينگونه رفتار ناهنجار خرابكارى در جامعه وجود داشت. به خاطرم هست كه كمتر مى شد كه سوار اتوبوس بشوم و يك صندلى پاره نشده كه ابرش را خراب نكرده باشند بيابم. هرگز نديدم كه چه كسانى دست به اين عمل ميزنند و هرگز هم دليل اين كار را متوجه نشدم كه چه مرگشان بود كه صندلى اتوبوسها را پاره مى كردند.
بارى، باوجود اين طرز فكر، براى من هم نظير اين زشتكارى در نوجوانى رخ داد اما به گونه اى ديگر. نميدانم چرا، شايد براى اثبات اينكه من هم ميتوانم مردم آزار باشم اما خودم نميخواهم دست به اولين و آخرين خرابكارى زندگى ام زدم. جريانش از اين قرار بود كه يك سال تابستان كه حدود ۱۵ سال داشتم به ده رفته بوديم. در يك بعد از ظهر گرم با دوستانم تصميم گرفتيم برويم به نهر نزديك ده آبتنى. بعد تصميم گرفتيم برويم به ده كنارى سرى بزنيم و در كنار آن ده چشمم به دبستان ده افتاد كه تعطيل بود. ناگهان همانجا به سرم زد خرابكارى كنم. «خوب ما هم دل داشتيم!».
اين جورى لابد به خودم هم اثبات مى شد كه چندان هم ماست نيستم و مى توانم شيطان و چموش هم باشم. يك سنگ برداشتم و در مقابل چشمان حيرت زده دوستانم پنجره يكى از دوكلاس مدرسه آن ده را كه چهار قطعه شيشه داشت با سنگ خرد كردم و فرار كرديم. در راه خانه كارم را مورد تجزيه و تحليل قرار مى دادم. عليرغم آنكه بچه ها (شايد در ظاهر و براى تعارف) بر سبيل تمجيد تعارفاتى حاكى از اينكه عجب كار شجاعانه اى كرده و از عواقبش هم نترسيده ام به دم من بستند، اصلاً احساس خوبى به من دست نداده بود.
اصلا در اين كار نه زرنگى مى ديدم و نه عملى خارق العاده كه حتى با معيارهاى خرابكارى بتوان به آن نمره اى داد كه من به آن ببالم. برعكس خودم را خيلى ارزان احساس ميكردم. هماندم متوجه شدم كه ديگرانى كه دست به اين كارها مى زنند كسانى هستند كه به خود و شخصيت شان باور و اعتماد ندارند. اين كار را نشانه ضعف شخصيتى خودم به حساب آوردم. وقتى به ده برگشتيم خيلى زود به خانه رفتم. يكى دوساعت بعد در زدند. سپاهى دانش آن ده بود. به پدرم گفت پسر شما شيشه هاى مدرسه ما را خورد كرده است.
پدرم با تعجب و با اشاره به من گفت اين!؟ اين شيشه مدرسه شما را خرد كرده؟ طرف گفت بله و يكى دوتا از بچه هاى آن ده را كه از دور شاهد بودند و من متوجه نبودم به همراه آورده بود. پدرم گفت اشتباه مى كنيد، غير ممكن است و نگاه پرسشگرش را به من دوخت و من به كلى حاشا كردم. همانطور كه آنها مشغول بحث بودند و به علت احترام به موقعيت پدرم سپاهى مى رفت كه كوتاه بيايد به ناگهان اعتراف كردم. من از اينكه جرأت هم نداشتم پاى كارى كه كرده بودم مردانه بايستم از خودم بيشتر بدم آمده بود.
اما هنوز هم جرأت پذيرفتن تمامى بار همه آن بلاهت را براى خودم به تنهائى نداشتم. لذا شريكى براى بلاهتم تراشيدم و گفتم كه دوشيشه را من شكستم و گفتم كه دو شيشه ديگر را «ممدلى پسر ممدوسين» از بچه هاى ده كه همسن من بود شكسته. پدرم با حيرت به من نگاه كرد اما حرفى نزد. همان موقع پول نيمى از شيشه ها را به معلم آن دبستان داد و گفت نمى ديگر را از پدر ممدلى بگيرد. بعد هرچه دليل اين كار را از من پرسيد به جز سكوت چيزى نداشتم كه تحويلش بدهم. چگونه ميتوانستم در شرايطى كه خودم، خودم را سرزنش مى كردم به او بگويم كه براى اثبات تهور و يا بقول جوانان غربى «تاف» بودن دست به اين كار زده بودم. دليل سخت نگرفتن پدرم شايد اين بود كه نمى توانست عمل مرا تحليل كند و در اين معما مانده بود كه من چرا اين كار را كرده ام. اين درست كه بقول خودش «ماست» بودم، اما احمق نبودم و بايد ميدانستم كه اين عمل بلاهت محض است.
پدر ممدلى هم با وجودى كه حقيقت را مى دانست و يك كارگر روستايى كم درآمد بود، نيمى از پول پنجره را كه برابر حقوق دو روز خودش كه يك كارگر بود داد. او حتى رويش نشد كه با پدر من موضوع را درميان بگذارد و هرگز به روى من هم نياورد. من به ممدلى گفتم كه آن پول را به او باز خواهم گرداند. چند روز بعد تابستان تمام شد و ما به تهران آمديم. آن پول هرگز به ممدلى يا پدرش پرداخت نشد. آن زمان نداشتم كه بدهم، بعدها هم ماجرا كهنه شده بود. چه مردمان كريمى بودند. تا سالها بعد كه ياد آن واقعه مى افتادم، خود را سر- زنش ميكردم. يكى دوسال آخر، مرخصى مى گرفتم كه ماههاى محرم را در ده باشم و شب هاى محرم كه با رفقاى ايام شباب محفل داشتيم، از جمله «ممدلى پسر ممدوسين» از آن ماجرا ياد ميكرديم.
اما اين «ماست» دست از سر ما بر نميداشت. پدرم خيلى دلش مى خواست كه خيلى تر و فرز بوده و در هر كارى از ديگر همسالانم پيش باشم. اما من در محيط خانه برعكس بيرون خيلى ساكت و كم جنب و جوش بودم. لزومى نميديدم كه طورى رفتار كنم كه دلخواه خودم نبود. از طرفى برخى رفتارهاى من در عمل نيز نشان ميداد كه من آدمى نيستم كه مگر بهنگام شوخى و كشمكش و يا كركرى خواندن با رفقايم بخواهم بر سر ساير مسائل زندگى با ديگران رقابت كنم و مبارز بطلبم بلكه برعكس زندگى را بسيار ساده ميگرفتم (و هنوز هم ميگيرم).
پدرم اصرار داشت كه نه در جمع كردم مال، اما در تحصيل و علم و كسب خصلتهاى انسانى و تعليم و تربيت بر همه همسالانم سر باشم. يكروز برايم تعريف كرد كه در كودكى آنقدر برتر بودن از ساير همكلاسها در درس و مشق برايش مهم بوده كه چشم نداشته ببيند كه ديگرى بهتر از او پاسخ سوال معلم را مى دهد. يكروز كه پاسخ معلم «نوك زبانش بوده» و همشاگردى اش هى انگشتش را بلند مى كرده كه او به سئوال معلم پاسخ بدهد، او را بيرون گير مى آورد و يك كتك مفصلى به او ميزند. از من هم انتظار داشت كه به همين اندازه متعصب باشم و معدلم از ديگران بيشتر باشد يا از ديگران زرنگ تر باشم.
او خود درك نمى كرد خودش نيز آدم اهل رقابتى نبود و من اين خصلت را از او گرفته ام. دليلش اعتدالى بود كه در زندگى داشت و اينكه اصرارى براى جمع مال و ثروت و يا كسب وجهه نداشت و هرگز نشنيدم بد كسى را بگويد كه نشان دهد كه اندكى به آن فرد حسد ميبرد. خيلى راحت لباس ها را در مى آورد و در كنار كارگران به كار آجر و گل مى پرداخت. عاقبت يك روز به او گفتم كه؛ «من به يك زندگى معمولى، راضى هستم و در هيچ زمينه اى نميخواهم از ديگران بهتر باشم. در مدرسه هم به معدل سيزده يا چهارده راضى هستم و بيشتر نمى خواهم».
باورش نمى شد كه گوشهايش درست شنيده باشد. گفت يعنى تو نمى خواهى از ديگران بهتر باشى؟ گفتم نه، براى چه از ديگران بهتر باشم؟ مگر من بخاطر رقابت با ديگران زندگى مى كنم؟ مانده بود كه چه پاسخى بدهد. او اين موضوع را حتا براى آشنايان تعريف ميكرد كه محسن چنين عقيده اى دارد. جالب اين بود كه ديگر در اين مورد به من اصرارى نكرد. اما هنوز از «ماست» بودن من شاكى بود و سعى مى كرد با تحبيب و زخم زبان و هر چه به فكرش مى رسيد مرا «سرحال» بياورد و روى آهسته بودن من در راه رفتن، كار كردن، و ساير شئون زندگى ام تأثير بگذارد. من هنوز هم نميدانم كه چه اشكالى داشت كه من همانطور كه هستم، خودم باشم. تا روزى كه ناچار شدم به خودش اثبات كنم كه گول ظاهر آرام مرا نخورد دست بر نداشت.
قضيه از اين قرار بود كه ما بيشتر عيدهاى نوروز را هم در ده مى گذرانديم. روزها در محوطه كنار خانه «چل توپ» يا بقول آمريكايى ها بيس بال برقرار بود كه البته بيس بال كجا و چل توپ كجا. اين درست كه من چيزى حدود ۱۵-16 سال داشتم اما بهنگام كشمكش ها و بازى بسيار تر و فرز بودم و بسرعت مى توانستم. اما پدرم با توجه به برداشت خودش در بازى چل توپ به من تشر مى زد كه خود را به خطر نياندازم تا تيم ما نبازد. اگر ديگران باعث باخت ما مى شدند طبيعى بود و مشكلى نبود، اما من نبايد باعث باخت تيم مى شدم.
از ديد او همينقدر كه يك كنارى بايستم و اگر خطرى نبود كارى را انجام بدهم برايم كافى بود. كه دسته گل به آب ندهم. او حتى هنگامى كه در تيم مقابل من بازى مى كرد نيز تحمل نمى كرد كه من در تيم خودمان بازى را آنطور كه مى خواهم انجام بدهم و به اصطلاح «خطرى» بازى كنم. مى ترسيد كه باعث باخت تيم مان بشوم كه حريف تيم او بود و اين ديگر قابل تحمل نبود.
آن زمان پدرم چيزى نزديك ۵۵ سالش بود اما بدنى نسبتا قوى داشت و خوب هم مى دويد. ضربه هاى چوبى كه به توپ ماهوتى مى زد دقيق بود و كمتر ردخور داشت و آنقدر ضربه هايش قوى بود كه يك روز چوبدست بلند يك چوپان را قرض كرد و با آن آنچنان به توپ ماهوتى ضربه زد كه توپ تركيد و لاشه اش از آسمان به دستمان رسيد.
با اين وجود او هرگز در كوچه با بچه محلهايمان يا در دبيرستان كشمكش ها و يا فوتبال بازى كردن مرا نديده بود و نمى دانست كه چگونه به هنگام دويدن ميتوان (take off) زد!
هر چقدر هم سر حال بود ديگر نمى توانست سرعت دويدن مرا داشته باشد. البته اين را هم توى پرانتز بگويم كه من در اين خاطرات از سرعت دويدنم زياد گفته ام اما تنها در مقايسه با آدم هاى عادى سرعت داشتم اگرنه در مقايسه با ساير هم سن و سالانم چيزى بيشتر نبودم و همه يكسان بوديم. اما يك روز ابى در كوچه مان سر به دنبال يك دزد گذاشت كه او را بگيرد و آنروز بود كه من از سرعت دويدن او حيرت كردم. شايد به ده ثانيه نرسيد كه دزد را در حالى كه ۳۰ متر از او جلوتر با سرعت مى دويد گرفت. من هرچه پشت سر ابى مى دويدم فاصله ام با او بيشتر مى شد.
بگذريم. آن روز به هنگام بازى چلتوپ خيلى مراعات پدرم را مى كردم و هنگام فرارش دنبالش نمى دويدم و او را با توپ نمى زدم يا وانمود مى كردم كه توپم به خطا مى رود. او اين موضوع را درك نمى كرد و به حساب ماست بودنم مى گذاشت. اين تحقير او بيشتر به اين خاطر بود كه مرا به حساب خودش سر غيرت بياورد كه خودى نشان بدهم و من گيج مانده بودم كه اگر خودى نشان بدهم، تشر مى زند كه تيم را به خطر مى اندازم. اگر نشان ندهم ماست هستم! كم كم بازى برايم غير قابل تحمل ميشد.
يك آن تصميم گرفتم كه اصلا از خير بازى بگذرم كه از زخم زبان هايش در امان باشم. اما ناگهان احساس عجيبى در من پيدا شد. احساسى شبيه بى قلبى و گرفتن انتقام و تحقير كردن پدرم. تصميم گرفتم در همان بازى و مقابل چشم همه درس خوبى به او بدهم. مى خواستم جلوى چشم همه ببيند كه از من ناتوان تر است. اين تنها راهى بود كه مى توانستم زبان او را ببندم كه به من ماست نگويد. بايد به او ثابت مى كردم كه نه تنها ماست نيستم، بلكه اگر اراده كنم او در مقابل من حتى دوغ هم نيست. خوب بازى است ديگر!
پدرم در تيم مقابل بازى ميكرد و من مسئول اصلى دنبال كردن و زدن بازى كنان تيم مقابل شدم. گذاشتم كه همه بازيكنان تيم مقابل از مقابل من فرار كنند و دوباره زنده شوند. وقتى نوبت پدرم شد كه خود را زنده كند، با بى خيالى به طرف موضع پائين دويد، پايش را روى موضع گذاشت نگاهى از سر تحقير و بى خيالى به «ماست» كه در ۳۰ مترى اش توپ به دست به طرفش مى رفت، انداخت و رو را برگرداند و سلانه سلانه به طرف موضع اول رفت كه زنده شود تا دوباره نوبت توپ زدنش بشود. ناگهان توپ به پشتش خورد و تيم شان باخت. برگشت و با ناباورى به من كه در دوقدمى اش سلانه به طرف موضع بالا مى رفتم نگاه كرد. مانده بود كه آيا واقعاً اين من بودم كه خود را به او رسانده و او را با توپ زده ام يا ديگرى.
بارى، به طرف بالا دويدم و زنده شدم و تيم ما بالا آمد. وقتى نوبت توپ زدن من شد به عمد طورى توپ را زدم كه تيم پدرم بل بگيرد و بالا بيايد. دوباره در مقر قبلى جاى گرفتم و حركت قبلى را تكرار كردم. پدرم اين بار مواظب بود. وقتى بدنبالش (take off) كردم به سرعت فرار كرد.
يك آن پشت سرش را نگاه كرد كه ببيند من كجا هستم كه باز هم ناباورانه مرا در چند قدمى خودش ديد. دوباره با توپ او را زدم. وقتى اين كار چند بار تكرار شد متوجه منظورم شد. هربار كه مى خواستم او را با توپ بزنم مثل يوز پلنگى كه بچه آهوئى را شكار ميكند با او رفتار مى كردم و قبل از كشتنش با او بازى ميكردم. ظرف چند ثانيه به او ميرسيدم و براى تحقير كردنش چند بار دستم را براى زدنش با توپ بالا ميبردم و او هر بار سرش را ميدزديد كه جاخالى بدهد اما من توپ را نميزدم و دوباره او را براى زدن ميترساندم و ميگذاشتم دو قدم مانده به خط زنده شدن او را ميزدم.
عاقبت يكى از بچه هاى ده از تيم خودمان كه فهميده بود من دارم چه كارى ميكنم به من نزديك شد و به آرامى گفت؛ «پيرت گنايه، چيطو دلت ميا؟». پدرم هم فهميده بود كه دارم بيصدا تحقيرش ميكنم. دست كم چهار بار باعث باختن تيم شان شده بود. نميتوانست بازى را ترك كند و ادامه آن وضعيت هم برايش راحت نبود.با لبخندى از سر استيصال و ناتوانى به ديگران نگاه ميكرد و نگاهش را از من ميدزديد. ديدن اين صحنه همه خشمم را از دلم زدود و اندوهگين شدم. «شمر» چه راحت تبديل به «حسين مظلوم» شده بود. ديگر من هم نميتوانستم به او نگاه كنم. به بهانه خوردن آب به خانه رفتم و ديگر به بازى بر نگشتم.
اگر چه پس از آن روز پدرم ديگر مرا ماست نخواند اما تا سالها با به ياد آوردن آن صحنه ها خود را «سر- زنش» مى كردم، البته نه زياد محكم!
خردل خوردن هم قيافه ميخواد!؟
قبلا گفته بودم كه جمهورى اسلامى به دليل مكتبى نبودن عده زيادى از پرسنل نيروى هوائى، آنها را در سال ۶۱ از رسته هاى گوناگون بازخريد كرده و از كار بيكار كردند. بعد از چند ماه با مقاومت ستاد ارتش دوباره به خدمت فراخوانده شديم اما نه به شغل خلبانى، بلكه به رسته هاى ديگر. با توجه به اينكه نسل جوانتر در ارتش با آخوندها مخالفت علنى ميكرد حضور ما در رسته خلبانى براى رژيم خطرناك بنظر ميرسيد.
بارى، در طى مدت بيكار شدنم كه تازه داماد هم بودم، تصميم گرفتم آستين همت را بالا بزنم و بروم براى كارگرى و يا هر كارى كه پيش بيايد. دوسه ماهى را در مغازه لوازم ورزشى كه ابى داشت مشغول بودم كه البته ابى نيازى به من نداشت و ميدانستم كه فقط براى آنكه حقوقى به من برساند و سرم را گرم كند مرا به آن كار فرا خوانده بود. اما من بايد يك فكر اساسى ميكردم.
على پسر عذرا خانم همسايه ديوار به ديوارمان كه خود و سه برادرش هركدام صاحب يكى دو كارگاه پيراهن دوزى بودند به من پيشنهاد كار در آن رشته را دادند. على مى گفت اگر يك سال پيش آمده بودى با پول اندكى برايت ماشين هاى خياطى و كارگاهى را تهيه ميكردم كه خودت سرپرستى كنى و خودم هم راه و چاهش را يادت ميدادم اما متاسفانه الان قيمتها بالا رفته. گفتم خوب مهم نيست، بهتر آن است كه اصلا از كارگرى شروع كنم كه هم به كار وارد شوم كه اگر فردا روزى صاحب كارگاه شدم كارگران سرم را كلاه نگذارند و هم حقوقى بدست بياورم.
مرا به يكى از كارگاهها معرفى كرد كه پيراهن زنانه ميدوختند. اما گويى مغزم كار نميكرد. علاقه اى به اين كار نداشتم. فقط دوختن سريع را ياد گرفته بودم. دو سه ماهى در آن كارگاه بودم كه دوباره از طرف نيروى هوايى حقوق عقبمانده را به من پس دادند و به خدمت بازگشتم. در آن دو سه ماه اتفاقات و تجربيات جالبى برايم رخ ميداد. يك بار با همان لباس كارگرى به مغازه اى در استامبول رفتم كه كنسرو ماهى تن بخرم كه با ناهارم بخورم. در آن مغازه چشمم افتاد به چند شيشه «فرنچ موستارد» (خردل فرانسوى) كه از چند سال قبل از انقلاب ابى از همانجاها ميخريد كه ما خيلى دوست داشتيم و ما با نيمرو و يا سوسيس ميخورديم. به مغازه دار گفتم يك شيشه از آن خردل ها به من بدهيد. مغازه دار نگاهى به سراپاى من انداخت و پرسيد؛ تو اصلا ميدونى اين چيه؟ با تعجب گفتم چكار دارى كه ميدونم يا نميدونم، جنسى براى فروش گذاشتى و من هم ميخوام براش پول بدم و بخرم. گفت نميفروشم!
دهانم از حيرت باز مانده بود. گفتم چرا؟ گفت به قيافه ات نمياد كه از اين چيزا بخورى. هم خنده ام گرفته بود و هم كفرم در آمده بود. گفتم حالا مگه اينها چى هست كه براى خوردنش لباس بالاى شهرى و قيافه بخواد، قبل از انقلاب فراوان بود الان كمتر گير مياد، اين كه ديگه قيافه نميخواد. بعدش هم بناچار توضيح دادم كه اين خردل فرانسوى است و ما از سالها قبل از انقلاب با نيمرو و سوسيس مى خورديم قيمتش را زده اى پنج تومن، من هفت تومن ميدم، پنج تا شيشه بده چون ميترسم ديگه پيدا نشه.
گفت نمى فروشم...
به تو نمى فروشم.
گفتم خوب اگه بيشتر پول ميخواى بگو. باز هم گفت نه، دونه اى صد تومن هم بدى نميفروشم. سخت كفرى شده بودم و كارد به من ميزدى خونم در نميآمد. خيلى دلم ميخواست يك سرى حرفهاى خصوصى را در رابطه با مادر و خواهرش با او درميان بگذارم اما ديگر حرفى نزدم و اچارتن ماهى اش را روى پيشخوانش پرتاب كردم و زير لبى چيزهايى گفتم و از مغازه اش خارج شدم. واقعاً كه عجب آدمهاى مريضى پيدا ميشوند. از آن خردل فرانسوى پس از خروج از ايران و رسيدن به تركيه توسط يك دوست آمريكايى كه از فروشگاه خودشان خريد ميكرد دوباره دشت كردم. وقتى به سوئد آمدم ديدم انواع و اقسامش هست... اما متاسفانه توى هر ظرفش يك من شكر داشت و شيرين بود كه پاك حال ما را گرفت.
سال ۲۰۰۳ كه به كاليفرنيا رفته بودم يك ظرف سه كيلويى اش را خريدم و به سوئد آوردم و تا مدتها مصرف ميكردم. امسال هم دوستم خسرو بيت اللهى قرار است به اروپا بيايد و اگر فراموشش نشود قول يك ظرف يك كيلويى اش را بمن داده است. از آنها كه توش «كالاپينو» فلفل سبز مكزيكى دارد.
حالا كه حرف شكم شد همينجا تعريف كنم از خربزه مشهد...
اوايلى كه به سوئد آمده بوديم مانند خود شماها اقوام از ايران برايمان با پست نخود و لپه و سبزى خشك و اين قبيل مى فرستادند كه بارها و بارها گفتيم كه بابا نفرستيد اينجا هست تا فيلمش را فرستاديم دست برداشتند. اما شيرينى تر و نان خامه اى و خربزه مشهد در سوئد ما تا سالها نبود و هنوز هم اينجا شيرينى مثل ايران نمى توانند درست كنند.
به همين خاطر دوستانى كه به ايران مى رفتند مى دانستند كه من چه مى خواهم و شيرينى تر و نان خامه اى برايم مى آوردند. تا اينكه يك سال ابى يك تخته نرد به همراه دوتا خربزه مشهد و منيژه خواهرم نيز يك سماور زغالى قديمى روسى به مسافرى دادند برايم آوردند. من هميشه عادت داشتم از صحنه هاى ديدار عزيزان كه از ايران مى آمدند و يا باز كردن هديه ها فيلم بگيرم كه اين احساسات ضبط شود.
پس از باز كردن بسته تخته نرد و سماور و تشكرات لازم، رفتم به سروقت خربزه. آنرا بو كشيدم و با كلى مقدمات و سخنرانى در مقابل دوربين آنرا قاچ كردم و پس از سالها قاچ اول خربزه مشهد را در دهان گذاشتم و همزمان كه آبش هم از لب و لوچه ام سرازير بود احساساتم را نيز جلوى دوربين مى گفتم. خلاصه يك دل سيرى كرچ و كرچ خربزه خوردم و احساساتم را بهمراه مزه پرانى ها فيلم گرفتم و فيلمش را هم قاطى ساير صحنه ها به ايران فرستادم. بعدها كه با ابى صحبت مى كردم گفت فيلم صحنه خربزه خوردن تو هنگامى به دستم رسيد كه يكى از دوستانم به همراه خانمش سرشبى مهمان مان بود. فيلم را گذاشتيم و نيم ساعت بعد خانم دوستم اصرار كرد كه بروند. روز بعدش دوستم تلفنى به من گفت كه؛ «اينجور كه اين داداش تو ديشب خربزه مى خورد خود من هم بچه ام داشت مى افتاد چه برسد به عيالم!» بيچاره ها از خربزه خوردن من آنقدر به هوس افتاده بودند كه آن وقت شب دوساعتى در تهران گشته بودند تا خربزه مشهد پيدا كرده و خورده بودند. گويا بنده خدا زنش حامله بوده!
«!I eat water»
اما آنچه در آن خياطى گذشت كه باعث شد خود را فقط براى همان روز يك «سر- زنش» بكنم ماجراى بامزه اى بود كه در مورد «دانش زبان انگليسى» من پيش آمد. جريان از اين قرار بود كه با ساير خياطها در آن كارگاه در طى روز در حين كار ساعتها صحبت ميكرديم. همگى هم سن و سال بوديم و شوخى هم ميكرديم. بعضى هاى شان خيلى هفت خط بودند و ميخواستند مرا دست بياندازند. اعتراف ميكنم كه بزور ميتوانستم شكارشان نشوم. يك بار كه صحبتش پيش آمده بود و به آنها گفته بودم كه در نيروى هوايى انگليسى خوانده و آنرا به روانى حرف ميزنم به يكديگر چشمكى زدند و با اصرار از من خواستند كه براى شان يك جمله انگليسى حرف بزنم تا موضوعى براى شوخى بيابند. هرچه گفتم خودتان را دست بياندازيد ول نكردند. عاقبت براى رهايى از اصرار شان يك جمله ساده را خواستم به زبان بياورم و همان موقع جمله «من آب ميخورم» به ذهنم رسيد كه آنرا به همانگونه به انگليسى ترجمه كردم؛ «I eat water».
آنها به هم نگاهى كردند تا ببينند چه موضوعى در گفته من مى يابند. ميدانستم كه تا كلاس ششم ابتدايى را هم زوركى خوانده اند اما يكى از آنها بنام محمد كه صدايى تو دماغى هم داشت با پوزخندى گفت؛ «البته آقا محسن شوما استادين، اما من تا كلاس سوم دبيرستان درس خوندم، اونجا ما خونده بوديم «اى درينك واتر»!؟ بجاى هر جوابى به بهانه برداشتن سوزن خم شدم زير ميز و دنگ دنگ كله ام را دوبار زدم به پايه ميز خياطى. وقتى بالا آمدم نتوانستم از طنزى كه در اين صحنه وجود داشت جلوى خنده ام را بگيرم. بقيه هم كه انگليسى نميدانستند فهميدند كه من خراب كرده ام. آنوقت همه زديم زير خنده.
البته از شوخى ها گذشته آنها به هر حال كارگرانى ساده بودند و مرا تحويل مى گرفتند و گاه در مسائل زندگى خصوصى شان از من نظر مى خواستند. همين محمد كه تودماغى حرف ميزد تازه دختر اوستاى سابقش را نامزد كرده بود. يك شب بعد از كار قرار بود با نامزدش به گردش بروند. به من گفت؛ «من تابحال كه به ديدن فاميل نامزدم رفته ام براى شان هديه وسائل خانه و يا شيرينى برده ام و براى نامزدم هم لباس دوخته و يا طلا آلات خريده ام. ديگه چيزى به فكرم نميرسه. شما چيزى بنظرت ميرسه؟»
گفتم نامزدتو دوست دارى؟ گفت آره خيلى. گفتم ببين، تو هرچى كه براش طلاجات بخرى، بالاخره بايد بياره خونه ات. بايد چيزى براش بخرى كه عشق تو را نشون بده. گفت مثلا چى؟ گفتم بيا. بردمش به يك گل فروشى و يك سرى گل زيباى سفيد خوش عطر خوشه اى و تعدادى گلهاى بنفش روشن و براى وسط آن هم گل رز قشنگى را انتخاب كردم و به گلفروش دادم تا آنها را با برگها تزيين كند. گلفروش هم خيلى سليقه بخرج داد. لبخند دلچسبى روى لبهاى محمد بود. دسته گل را گرفت و خداحافظى كرديم.
روز بعد كه سركار بودم محمد يكساعت دير تر به آمد. من اصلا ياد جريان ديشب نبودم. يكراست آمد سراغ من و با لبخند اسرار آميزى در حالى كه سرش را تكان ميداد گفت؛ آقا محسن بيا كارت دارم. ماندم كه جريان چيست. وقتى رفتيم به آبدار خانه در را بست و به من گفت هيچ ميدونى ديشب چه الم شنگه اى بپا كردى؟ گفتم من؟ با خنده گفت آره. و يك چاى براى من و يكى براى خودش ريخت و گفت بنشين تا برايت تعريف كنم. و گفت كه ديشب سر راه يك بسته شكلات اعلا خريدم و وقتى با دسته گل زنگ خانه نامزدم را زدم، نامزدم بهمراه مادرش در را باز كردند. با ديدن دسته گل نامزدم چشمش برق زد و به تته پته افتاد. اصلا انتظار نداشت.
آنها در فاميل شان به اين چيزها اصلا عادت نداشتند. والله ما هم فقط ديده بوديم كه موقع خواستگارى گل ميبرند كه ما اون كار را هم قبلا نكرده بوديم و با يك جعبه شيرينى رفته بوديم. خلاصه به مهمانخانه رفتيم و پدرش هم خوشش آمد و كلى تعريف كرد و تحويل گرفت. همان موقع از چشمهاى نامزدم فهميدم كه كلى حال ميكنه و عشقش به من دوبرابر شده. به محمد گفتم خوب مباركه، اين كه بد نيست! گفت بقيه اش را گوش كن.
و ادامه داد كه: هنوز چند دقيقه اى از صحبتهاى مان نگذشته بود كه مادرش كه داشت استكانها را جمع ميكرد ناگهان سينى از دستش افتاد و يكى دوتا از استكانها شكست. اما بجاى آنكه خرده شيشه ها را جمع كند سينى را روى زمين گذاشت و رو به شوهرش كرد و گفت؛ آخه مرد، ما الان ۲۲ ساله كه با هم ازدواج كرديم، شد يك دفعه از اين در وارد بشى يك شاخه گل ناقابل براى من بيارى كه من هم بدونم كه به اندازه يك جو براى تو ارزش دارم.
پدر نامزدم نگاهى به همسرش انداخت و فكر كرد كه خانمش دارد شوخى ميكند. اما اشكهايى كه در چشم همسرش حلقه زده بود نشان داد كه خيلى هم جدى ميگويد. پدر زنم ماند كه چه بگويد. نگاهى به ما و سپس به او انداخت و گفت آخه زن، گل چى چيه!؟ اينا جوونن! اين حرفها از ما گذشته! اما مادره ول نكرد. كم كم صدايش بلند شد و شروع كرد به داد و بيداد و توضيح اينكه سالها توى اين خونه براى ۵ تا بچه جون كنده و دريغ از يك تشكر خشك و خالى يا يك شاخه گل پلاسيده. پدر زنم گفت آخه زن، زمان ما كه اين چيزها رسم نبود من هم همه عمرم براى تو و بچه ها جون كندم. اما مادره بازهم ول كن نبود و آخرش هم هق هق زد زير گريه و يك دل سير گريه كرد. خلاصه در و همسايه ها آمدند و سرو ته قضيه را بهم آوردند.
محمد گفت دمت گرم كه اين پيشنهاد رو به من دادى. نميدونستم كه گل اينقدر تأثير داره. به او گفتم كه از اين پس منتظر نباش كه حتما تولد يا سالروز ازدواج باشه كه براى همسرت گل بخرى. هر زمان كه فكر كردى لازم است و يا دلت ميخواد كه براى همسرت گل بخرى اين كار را بكن.
نتيجه؛
اما من ميخواهم يك نتيجه ديگرى از اين خاطره و بحث بگيرم و روى سخنم با خانم هائى است كه هرگز و يا مدت هاست كه دسته گلى براى قدردانى يا نشان دادن عشق و علاقه تقديم شان نشده. براى بعضى مردها خريد گل براى همسرشان شكستن سد سكندر است. زيرا تنها گل نمى خرند، بلكه با اين گل خريدن بسيارى قراردادهاى نانوشته را به نفع طرف مقابل امضاء ميكنند. براى همين ممكن است نام اين كار را لوس بازى بگذارند كه شانه خالى كنند. كسى كه گل ميدهد، ناچار است مهربان تر از آنچه بوده باشد، احترام بيشترى بگذارد و در زندگى مايه بيشترى براى همسرش بگذارد و اين را حتى در حضور ديگران نيز نشان بدهد و رعايت بكند.
راه چاره شكستن اين سد سكندر احتمال دارد اين باشد كه حتا اگر در زندگى بار اول تان است، سنت شكنى بكنيد. سن و سال هرچه باشد مهم نيست. هرقدر هم مردتان داراى اشكال باشد، بهرحال صفات نيكى هم دارد. آن صفات نيك را روى ياد داشت كوچكى بياوريد و بنويسيد كه دوستش داريد و قدر همان صفات نيكش را مى دانيد و براى همين صفاتش اين دسته گل را به نشانه قدردانى به او مى دهيد. بالاخره او از اين حركت شما بى تفاوت نخواهد گذشت و به احتمال قوى در وقت مناسبى دليل اين حركت را از شما خواهد پرسيد كه مثلا؛ «بين ما از اين رسمها نبوده، يا مدت هاست كه نبوده، جريان چيست؟». در پاسخ به او بگوئيد كه او البته گل بى عيب نيست، گل بى عيب در ميان انسانها وجود ندارد. اما خوبى هاى او را قدر مى دانيد و به او بگوئيد كه گذشته از تمامى اختلافات تان، يكديگر را تحويل نگرفتن هاتان، زخم زبانهاتان، مشكلات تان، همبسترى هاى گاه بناچارتان، ... هميشه در قلبتان جائى داشته و شما نيز آرزو داشته ايد كه مردتان سالى يكى دوبار دسته گلى بخرد، كه به شما برساند كه اگر او نيز خوبى هائى هر چند كوچك در وجود شما مى بيند، آنرا قدر ميداند...
mohsenkordi@yahoo.com