|
داريوش همايون
موانع دمكراسى و تفاهم ملى در ايران
در سياست نيز مانند اقتصاد درجه اعتماد اجتماعى بستگى مستقيم به توسعه دارد
منظور ما از تفاهم ملى نوشتن تارِيخ اين هشتاد يا صد ساله نيست
كسانى كه جز با دشنام و ستايش و پرستش نمى توانندزندگى كنند بقاياى رو به پايان دوره اى هستند كه آيندگان را شرمسار خواهد كرد
نگهدارى ارزش ها و برقرارى نهاد هاى دمكراتيك در ايران را مى بايد از همين جا آغاز كرد
استاد همايون كه چند هفته اى در بيمارستان بسترى و زير تيغ جراح بوده اند به دليل بيمارى ما را از فيض داشتن مقاله هاى خود محروم ساخته بودند، خوشبختانه به خاطر اشتياق خوانندگان به مطالعه اين سلسله مقالات استاد با آن كه هنوز در بستر نقاهت هستند مرحمت كردند و به خواهش ما، اين مقاله را براى كاستن از مدت زمان دوران فترت صفحه خود به نيمروز ارسال داشتند.
صميمانه از سلامت دوباره استاد خوشحاليم و آرزو مى كنيم خداوند عمرى دراز به داريوش همايون عزيز ما مرحمت كند تا از نوشته هاى پر بارش همچنان مستفيض گرديم.
|
|
homayoun
|
اكنون كه نداى دمكراسى از هر سو به گوش مى رسد تاملى بر مسئله تفاهم ملى لازم است زيرا كاركرد دمكراسى بسته به آن است. در جامعه اى كه هر گروه با ديگرى در كشاكش سازش ناپذير باشد ممكن است دمكراسى چند گاهى بپايد ولى نمى تواند برقرار بشود. ما در ايران يك نظام دمكراتيك جا افتاده نداريم كه بتواند بحران هائى مانند دهه هاى سى يا شصت امريكاى سده گذشته را تاب آورد. فرايند برقرار كردن دمكراسى در جامعه ايرانى هنوز مراحل نخستينش را مى گذراند و بى درجه اى از تفاهم ملى به جائى نمى رسد. اما تفاهم ملى از مسائل سياسى و اجتماعى در مى گذرد و با فرهنگ ما به عنوان يك ملت، و خلقيات ما به عنوان افراد انسانى سر و كار دارد؛ ما در زندگى روزانه خود با آن روبروئيم. ناتوانى ما از كاركردن با يكديگر در قلب مسئله اى است كه نه تنها مشكل دمكراتيك بلكه مشكل ملى ماست. ما نمى توانيم با هم كار كنيم چون به هم اعتماد نداريم؛ و به هم اعتماد نداريم چون كمابيش حق داريم. پاى صحبت هر ايرانى بنشينيم داستان ها از بد عهدى و فريبكارى هم ميهنان دارد. آن درجه روحيه مدنى و اخلاق اجتماعى كه براى كاركرد درست يك جامعه لازم است در ما يافت نمى شود. ايرانى معمولى در برخورد با ديگرى به او يا به چشم دشمن احتمالى مى نگرد يا شكار. ما بيهوده اين همه قربان صدقه يكديگر نمى رويم. هيج درجه تأكيد براى نشان دادن حسن نيت و علاقه مان به ديگرى بس نيست. بدگمانى عمومى به پايه اى رسيده است كه مى بايد پيوسته در برطرف كردنش كوشيد.
پيش از ورود در بحث يك روشنگرى درباره دمكراسى لازم است. دمكراسى يك شيوه حكومت است؛ حكومتى است بسته به رأى اكثريت مردم. ولى در يك دمكراسى، همه گونه تبعيض و تجاوز به حقوق اقليت امكان دارد زيرا اكثريت ممكن است چنان اراده كند و در بسيارى موارد هم اراده مى كند. منظور ما از دمكراسى، حكومت اكثريت است در چهارچوب حقوق بشر، يعنى محدود كردن اراده اكثريت به اعلاميه جهانى حقوق بشر. در دمكراسى به اين معنى، هيچ اكثريتى نمى تواند حقوق طبيعى حتا يك فرد را زير پا بگذارد.
روحيه مدنى و اخلاق اجتماعى را كه از آن سخن رفت در واژه اعتماد مى توان خلاصه كرد، اعتماد به قول و اعتماد به اجراى قانون. اعتماد در زندگى ملى نقش اساسى دارد. اگر كمترينه اى از اعتماد در جامعه نباشد نهادهاى سياسى و مدنى لازم براى دمكراسى به قدرت كافى نمى رسد و رشد اقتصاد كند مى شود. ما اين را در تفاوتى كه ميان نظام بانكى غرب و مثلا ايران مى بينيم. به عنوان دو مثال بسيار مهم، در ايران چك بانكى بى معنى شده است؛ و بى گرو گذاشتن دارائى خود آنهم چند برابر، وام يا اعتبار نمى توان گرفت. روشن است كه اقتصاد بدون اعتبار، و نظام بانكى عملا بدون چك چه حالى پيدا مى كند. «فوكوياما» ى مشهور «پايان تاريخ» در كتاب ديگرى به نقش اعتماد در توسعه اقتصادى مى پردازد و ميان آن دو نسبتى مستقيم مى يابد. در هر جامعه اى بدگمانى و احساس ناامنى در مردم بيشتر باشد اقتصاد راكد تر است.
همين گونه است در سياست. اگر مردم به يكديگر نتوانند كمترين اعتمادى بكنند تنها با خودى ها حاضر به همكارى خواهند بود و تازه آن هم هر لحظه در خطر ازهم گسيختن است. در ميان ما هيچ كس نمى تواند مطمئن باشد كه ديگرى به وعده اش وفا مى كند يا هر قانون يا مقرراتى را كه به ميلش نباشد زير پا نمى گذارد. جامعه هائى كه با هرج و مرج قانونى (به معنى روال پذيرفته شده كار ها) و زورگوئى اداره مى شوند يا به مدتهاى دراز اداره شده اند به حالت اتميزه در مى آيند؛ بدين معنى كه نهادهاى سياسى و مدنى در آنها ضعيف مى شود. در غياب روحيه و اخلاق مدنى و چهارچوب هاى اجتماعى و سياسى مورد احترام همگانى، بجز حلقه تنگ دوستان و خانواده، هر كس ناچار است گليم خود را از آب بدربرد.
فوكوياما در بررسى خود از آلمان (غربى) نمونه مى آورد و در اينجاست كه نقش سياست، نهاد ها و كاركرد هاى سياسى، در دگرگون كردن رفتار و خلقيات اجتماعى آشكار مى شود. جامعه آلمانى كه از فروريزى جمهورى وايمار و هولوكاست هيتلرى در ميانه ويرانى سرتاسرى نياخاك سربرآورد در جدول اعتماد از ايران كنونى نيز پائين تر بود. ما در نوميد ترين لحظات خود نيز نمى توانيم به ژرفاى آن سقوط و از هم گسيختگى برسيم. پايه گذارى يك نظام دمكراتيك به رهبرى كنراد آدنائر و يك اقتصاد آزاد همراه با «تور ايمنى» به رهبرى لودويگ ارهارد، آلمان را در كمتر از يك نسل از نظر اعتماد، به كشورهاى «عادى» جهان رساند كه اقليتى بيش نيستند. ما در ايران با وظيفه اى هم آسان تر و هم دشوار تر روبروئيم. ايران نه از آن انضباط آلمان برخوردار است نه به چنان ويرانى همه سويه اى افتاده است. ولى پاسخ مسئله ما همان است اصلاح سياست، كاركرد ها و نهاد هاى سياسى.
اعتماد در جامعه با حكومت قانون برقرار مى شود. ولى حكومت قانون، خود بستگى به درجه اى از كنترل مردم بر حكومت دارد. بدين ترتيب به نظر مى رسد كه ما در ايران با يك دور باطل سر و كار داريم. تا نتوانيم به درجه اى از همكارى و تفاهم با يكديگر برسيم نيروئى بوجود نخواهد آمد كه حكومت قانون را برقرار كند و به هرج و مرج قانونى و زورگوئى پايان دهد و تا هرج و مرج قانونى و زورگوئى در جامعه حكومت مى كند شرايط براى همكارى مردم و در نتيجه دمكراسى فراهم نخواهد شد. ولى از آنجا كه در موقعيت بشرى دور باطل وجود ندارد و انسان سرانجام راهى به بيرون از بدترين بن بست ها پيدا مى كند نمى بايد نااميد بود. گروههاى بزرگى از ايرانيان به اندازه كافى از تاريخ ناشاد ما درس گرفته اند كه بتوانند در انديشه و رفتار خود تغييرات لازم را بدهند. ما اين تحول را در آمادگى روزافزون افرادى از گرايش هاى گوناگون به نگاه انتقادى بر خود، و گفت و شنود با يكديگر؛ و در جا افتادن ادب سياسى كه از لوازم روحيه مدنى است مى بينيم. كسانى جز با دشنام و پرستش نمى توانند زندگى كنند ولى آنها بقاياى رو به پايان دوره اى هستند كه يادآوريش آيندگان را شرمسار خواهد كرد، و بيش از آنكه «زحمت كسى را بدارند عرض خود مى برند.» اين روحيه تازه، بويژه رعايت ادب سياسى و خوددارى از حملات هيستريك به مخالفان و بكارنبردن زبان دشنام و اتهام در بحث سياست و تاريخ، به بهبود و عادى شدن فرايند سياسى مى انجامد. البته نمى توان يك شبه كم و كاستى تاريخى جامعه ايرانى را برطرف ساخت. آن اندازه هست كه به نظر مى آيد به آنجا رسيده ايم كه اين روند ناگزير را شتاب بيشترى بخشيم.
***
تفاهم بيشتر ميان ايرانيان كه مقدمه همكارى موثر تر در مبارزه براى برقراى دمكراسى به اضافه حقوق بشر، يعنى دمكراسى ليبرال، است سه شرط دارد: نخست پذيرفتن اينكه ايران مال همه ايرانيان است و هر نظام ارزشى و جهان بينى كه به تبعيض و بى حق كردن گروهى از مردم به دليل تفاوت جنسى يا يا قومى يا گرايش هاى سياسى و مذهبى شان بينجامد مى بايد از سياست ما حذف شود. اين شرط با همه گير شدن اعتقاد به عرفيگرائى و جدا كردن دين از حكومت و سياست، كه مقدمه حكومت است، دارد حاصل مى آيد كه خود پيشرفت بزرگى است. شرط دوم، بيرون بردن تاريخ، بويژه تاريخ همروزگار، يعنى دوران پادشاهى پهلوى و انقلاب اسلامى (كسان آزادند هر چه آن را بخواهند بنامند) از مركز بحث سياسى است. ما براى تفاهم با يكديگر لازم نيست درباره رويدادهاى تاريخى كه آخرينش، انقلاب اسلامى است با هم موافق باشيم. بيست سالى ديگر ملت ما چنان مشكلى نخواهد داشت. قصد ما از رسيدن به تفاهم ملى، نوشتن تاريخ اين هشتاد يا صد ساله نيست؛ توافق برسر اصولى است كه ايران آينده را مى بايد بر آنها ساخت، و همكارى در چهارچوب آن اصول است با حفظ عقايد خود در هر زمينه ديگر. ما نبايد شرط تفاهم و همكارى را دست برداشتن ديگران از نظرشان درباره رويدادهاى تاريخى قرار دهيم. هيچ مانعى ندارد كه دو سوى بحث تاريخى با همه اختلافات سخت و آشتى ناپذير خود بر سر گذشته، بر اين توافق كنند كه آن گذشته، هر چه هم بد و خوب، براى كشانده شدن به آينده نيست. به زبان ديگر ما نه مى توانيم و نه محكوم به آنيم كه در گذشته زندگى كنيم و بايد از گذشته ها هر چه هم برايمان عزيز باشند فراتر رويم. اين البته جلو بحث درباره گذشته و ياد آورى هر روزه آن را نمى گيرد و هر كس مى تواند تاريخ خود را بنويسد و نتيجه هاى خود را بگيرد. آنچه كار ما را كمى آسان مى كند آن است كه گذشته همه را مى توان به رخ كشيد و آنگاه معلوم نيست چه كسانى بيشتر زيان خواهند كرد. اما اين شيوه ها را همان مى بايد به زندانيان گذشته واگذاشت.
شرط سوم، در آوردن شكل حكومت از جنبه شبه مذهبى است كه موافق و بيشتر مخالف پادشاهى به آن داده اند. پادشاهى در كنار جمهورى، يك شكل حكومت است و مانند جمهورى، ربطى به نظام سياسى ندارد. اين هردو شكل حكومت مى توانند قالبى براى يك دمكراسى يا ديكتاتورى باشند؛ برترى ذاتى هم بر يكديگر ندارند. در جائى اين و در جاى ديگرى آن بهتر است؛ براى گروهى اين و براى گروه ديگرى آن ترجيح دارد. هيچ كدام به خودى خود خوب و بد نيستند و لازم نيست كسانى به آنها حالت كفر و ايمان مذهبى بدهند. ما مى بينيم يك عده كه حتا نام مشروطه خواه به خود مى دهند پادشاهى را تا حد آئين بالا برده اند و جنبه تقدس و پرستش به آن داده اند و عده ديگرى هيچ عيبى را بالا تر از هوادارى پادشاهى، اگر چه در صورت دمكراتيك پارلمانى آن نمى دانند. در يك سو اگر كسى از گل نازك تر به پادشاهان پهلوى بگويد رگ حزب اللهى شان، كه در بسيارى از ايرانيان هست، بالا مى آيد؛ در سوى ديگر بى هيچ احساس ناراحتى و در كمال بيگناهى به هواداران پادشاهى تكليف مى كنند كه اگر واقعاً دمكرات هستند بيايند و از جمهورى دفاع كنند، حتا اگر جمهورى ملى مذهبى ها و دوم خرداديان باشد.
از اين سه شرط، يك شرط ديگر بدر مى آيد و آن پذيرفتن نظر مردم است. در يك دمكراسى بهر حال مردم مى بايد نظر نهائى را بدهند و نمى شود به مردم تكليف كرد كه چه نظرى بدهند. مردمانى كه از روحيه مدنى و اخلاق اجتماعى بهره اى دارند مى توانند رقابت آزاد را بپذيرند و اگر شكست خوردند منكر همه چيز نشوند. ما ايرانيان در تاريخ خود همه گونه هاى زير پا گذاشتن و ناديده گرفتن نظر مردم را آزموده ايم. همين تاريخ صد سال گذشته ما پر از كسانى است كه يا اصلا رأى مردم را لازم ندانستند و حتا به حال كشور زيان آور شمردند؛ يا اگر هم دمكرات بودند، «هر كس يك رأى يكبار» را كافى دانستند و تا اكثريت آوردند جلو ديگران را گرفتند كه مبادا بار آينده بازنده شوند؛ پر از كسانى است كه وقتى در رقابت آزادانه باختند، يا منكر آزاد بودن رقابت شدند يا منكر خود رقابت، و يا منكر حق و حتا انسانيت طرف برنده.
رسيدن به تفاهم ملى براى برقرارى دمكراسى است. در نتيجه نمى توان از راه هاى غير دمكراتيك به آن رسيد. معنى اين سخن آن است كه نخست، تفاهم مى بايد بر سر اصول دمكراتيك و در ميان كسانى كه به آن اصول عمل مى كنند صورت گيرد؛ و دوم، هيچ كس حق ندارد بيش از باور داشتن و عمل كردن به آن اصول از ديگرى چشم داشته باشد. كسانى كه پرستش يك شخص يا يك نهاد را تبليغ مى كنند و مشروعيت هر حركتى را از آن شخص يا نهاد مى جويند طبعا از اصول دمكراتيك بى خبرند و نام مشروطه خواه (يا جمهوريخواه) را ندانسته بر خود نهاده اند. كسانى نيز كه هوادارى پادشاهى را هشتمين گناه كبيره مى دانند و با جمهورى اسلامى، دست كم بخشى از آن نيز حاضر به همكارى و اتحادند، جمهوريخواهى را در همان قالب جبهه مشاركت تعريف مى كنند.
در ميان اين دو گروه توده بزرگى است كه مى خواهد تفاهمى براى برقرارى يك نظام سياسى مردمسالار و در چهارچوب اعلاميه جهانى حقوق بشر و ميثاق هاى پيوست آن بدست آيد تا هم مبارزه با رژيم را پيش ببرد و هم فردا در ايران از برآمدن ديكتاتورى در لباس پادشاهى يا جمهورى جلوگيرى كند. براى اين توده بزرگ، تاريخ ايران عرصه پژوهش است و به كار آموختن و عبرت گرفتن مى آيد؛ و پادشاهى و جمهورى، اشكال حكومتى هستند كه بسته به كاركرد هواداران هر كدامشان و با توجه به اوضاع و احوال، در موقعش آزادانه به يكى از آنها رأى خواهد داد و توسط نهادهاى سياسى و مدنى خود مراقب دائمى تحولاتشان خواهد بود. آنچه بيش از بحث هاى تكرارى براى اين توده بزرگ اهميت دارد شناختن ارزش هاى دمكراتيك و شرايط كاركرد درست نهادهاى دمكراتيك؛ و رسيدن به يك همرائى consensus براى دفاع از آن ارزش ها و نهادهاست. اين توده بزرگ با نشان دان خود، حاشيه نشينان غير دمكراتيك را نيز به راه، به جريان اصلى سياست ايران، خواهد آورد.
دمكراسى مقدماتى دارد كه اساسا در همه جامعه ها يكى است: وجود يك كشور كه مردمانش به قبايل و مذاهب درحال جنگ با يكديگر، از هم جدا نباشند و به درجه اى از هماهنگى و همبستگى ملى و نظم قانونى و امنيت خارجى رسيده باشد و يك طبقه متوسط اقتصادى و فرهنگى داشته باشد كه براى برقرارى و ماندگارى دمكراسى، حياتى است. (طبقه متوسط فرهنگى را مى توان با «اينتليجنتسيا» معادل گرفت، همان كه در ايران با انتلكتوئل اشتباه مى كنند.) دمكراسى نياز به جا افتادن فرايافت شهروندى دست كم در بخشى از جامعه دارد شهروند به معنى انسان داراى حقوق، يا دست كم آگاه به حقوق خود. دمكراسى تنها در شرايط هماهنگى اجتماعى، به اين معنى كه اكثريتى قواعد بازى دمكراتيك را عمل كند و در پيشبرد نظرات يا منافع خود تا همه جا نرود، پايدار مى ماند. ما در اينجا به اسباب و موانع دمكراسى در ايران توجه داريم. در ايران با وجود جمهورى اسلامى از مبارزه در راه دمكراسى مى توان سخن گفت ولى دمكراسى جائى ندارد. حتا اصلاحگران بى اثر و بى آينده هم نماينده نيروهاى دمكراتيك در جامعه نيستند زيرا خواهان دوام جمهورى اسلامى اند و در انحصارگرى دست كمى از رقيبانشان ندارند. آنها نيز تنها خودشان و خودى ها را مى پذيرند و ديگران را كنار مى گذارند. اما بحث درباره اصلاحگران را مى بايد رها كرد كه اثر عملى ندارد.
براى آنكه دمكراسى در ايران برقرار شود و پايدار بماند مى بايد جايگزينان جمهورى اسلامى در همين مرحله مبارزه از خود تعهد به دمكراسى نشان دهند. تنها با يك مبارزه دمكراتيك مى توان به دمكراسى رسيد. اگر نيروهاى جايگزين جمهورى اسلامى از پرورش و تعهد دمكراسى بى بهره باشند انتظار يك جايگزين دمكراتيك براى رژيم نمى توان داشت. ما از خود ايران آگاهى كاملى نداريم و اميدواريم مخالفان بيشمار رژيم برسر دمكراسى مشكلى نداشته باشند، ولى در بيرون ايران گروه هاى مخالف، بازماندگان نسل انقلاب، بيشتر قبايل سياسى هستند با همان بستگى ها و تعصبات قبيله اى و ناتوانى از رسيدن به همرائى، به اندازه اى كه بسيارى را مى توان يافت كه ادامه وضع موجود را بر هر جايگزينى كه مطابق ميلشان نباشد ترجيح مى دهند. در ميان جمهوريخواهان بويژه كسانى يافت مى شوند كه نشستن در كميته هائى براى پيشبرد انتخابات آزاد مجلس موسسان و همه پرسى براى قانون اساسى دمكراسى ليبرال پس از جمهورى اسلامى را نيز در كنار مشروطه خواهان نمى يارند. اين دمكرات هاى مترقى و آينده نگر ظاهرا اگر بتوانند، رستوران ها و اتوبوس ها را نيز مانند متحدان اسلامى پيشين شان جداسازى خواهندكرد. ترقيخواهى و آينده نگرى آنان انسان را به ياد تجدد خواهى ناصرالدين شاهى مى اندازد.
گذاشتن مسائلى مانند شكل حكومت آينده در كانون بحث سياسى؛ و پرده پوشى ها و نيمه حقيقت ها و دروغ پردازى هائى كه براى به كرسى نشاندن يك ديدگاه متعصبانه از سوى محافلى بكار برده مى شود، نويد خوشى براى آينده مبارزات و رقابت هاى ميان گروه ها نيست. ديدگاهى كه جز همه يا هيچ و سياه و سپيد نمى شناسد براى زندگى در دمكراسى آمادگى ندارد. ما در آينده ايران با وظيفه اى فورى تر از نگهدارى ارزش ها و برقرارى نهادهاى دمكراتيك روبرو نخواهيم بود. اما بار سنگين بازسازى كشور و تصميم هاى حاد و فورى كه مى بايد گرفت فضاى سياست را چنان سيال خواهد كرد كه راه براى همه گونه مدعيان درمان هاى فورى و چاره گرى هاى به ظاهر ساده و ميانبر گشوده خواهد شد. از شيفتگان دست نيرومند و مشت آهنين تا عوامفريبان چپ و راست ميدان گشاده اى خواهند يافت كه دمكراسى نا پايدار را زور ربائى highjack كنند. هر كار براى برقرارى دمكراسى در آينده لازم است از همين جا بايد كرد. اگر مى پذيريم كه دمكراسى با روحيه و عملكرد پايدار بر اصول، و آمادگى براى سازش هاى عملى، ملازمه دارد مى بايد از همين جا اين روحيه و عملكرد را در خود پرورش داد. پايدارى بر اصول، و آمادگى براى سازش هاى عملى به معنى درونذاتى كردن interiorization كثرت گرائى است؛ به معنى پذيرفتن اين است كه در يك دمكراسى ليبرال هيچ طرفى، اگرچه در اكثريت بزرگ، به همه آنچه مى خواهد نمى رسد. براى رسيدن به همه آنچه مى خواهيم مى بايد همه را بهر وسيله به خط، وخاموش كنيم.
بسيار مى شنويم كه مى گويند چرا انقلاب اسلامى به چنين توحشى افتاد؟ پاسخش اين است كه انقلاب و هر دگرگونى رنگ بازيگران و رهبرانش را مى گيرد. با چنان انقلابيانى كه بقايايشان را در درون و بيرون ايران هنوز به فراوانى مى بينيم چه انتظار ديگرى مى شد داشت؟ اگر عبرت گرفتگان و برگشتگان از آن انقلاب، پس از بيست و پنج سال رنج وشكست و قربانى دادن و بى بهرگى، چنين نمايش هائى از بى مدارائى و يكسونگرى و جمود فكرى و خشونت مى دهند (خشونتى كه از زبان هاى دراز بى شنونده، به دست هاى كوتاه ناتوان نمى رسد) در آن سرمستى پيروزى جز آنكه كردند چه مى توانستند؟ ما اگر نمى خواهيم پس از جمهورى اسلامى باز به پشيمانى بيفتيم نخست از خودمان آغاز كنيم. مسئله ما چيست، دمكراسى در ايران است يا به قدرت رسيدن خودمان، يا جلوگيرى از به قدرت رسيدن كسانى كه دوست نداريم؟
www.d-homayoun.info
|