با قطع تماس احد بلند شد تا خانه را آراسته كند اما به هر كجا كه سرك كشيد آنجا را تميز و مرتب يافت، پس به سوى حمام رفت تا پيش از آمدن مادر و پدر دوش بگيرد. خوشحالى آمدن آنها به همراه آب كسالت و خستگى را شستشو داد و از جان او دور كرد. هنگامى كه از حمام خارج شد با سوت آهنگى را مى نواخت. او چاى آماده كرد و در مقابل تلويزيون به انتظار آمدن مهمانان نشست. با توقف اتومبيلى بلند شد و به خود گفت آمدند. وقتى در آپارتمان را گشود اشتباه نكرده بود و آنها بودند. كيومرث ساك سنگينى را حمل مى كرد و در دست كاوه و مينا هم چيزهائى ديده مى شد كه به محض ورود همه به آشپزخانه رفتند و آنچه را در دست داشتند همان جا باقى گذاشتند. مينا مانتوش را درآورد و گفت:
-اول شام بعد احوالپرسى.
كاوه گفت:
-خانم اجازه بده نفس تازه كنم.
مينا خنديد و گفت:
-من به شما كارى ندارم، وقتى ميز را آماده كردم صدايتان مى كنم. مى دانم كه احد گرسنه است.
كاوه سكوت كرد و دست احد را گرفت و گفت:
-اين از آن مواردى است كه دوست دارد خودش به تنهائى كار كند. بيا بنشين تا صدايمان كند.
احد به كيومرث اشاره كرد و او را كنار خود گرفت و هر سه با هم و در كنار هم نشستند. پيش از آن كه كاوه صحبت كند احد از كيومرث جوياى حال شد و آن وقت خاموش نشست تا كاوه سخن بگويد. كاوه شروع به صحبت كرد و گفت:
-خدا را شكر كه قضيه اديبى هم به خوبى و خوشى تمام شد.
سپس از سياست به موقعى كه مرسده انجام داده بود با لحنى رضايتبخش سخن گفت و كار او را تأييد كرد و افزود:
-هيچكس براى فرزند نزديكتر و دلسوزتر از پدر و مادر نيست. مرسده با كنار گذاشتن خودخواهى توانست زندگى و خانواده اش را از بحران نجات دهد و بار ديگر صلح و صفا برقرار كند. هيچكس عمل مرسده را تقبيح نمى كند بلكه آن را زيبا و فداكارانه مى داند. من كه به نوبه خودم احترامم نسبت به او صد چندان شده و به او آفرين مى گويم. احد گفت:
-عقيده من هم همين است كه خاله كار درستى انجام داد، گرچه نقشه من بر آب شد اما قلباً خوشحالم كه پسرها به خانه خودشان بازگشتند.
آنها صداى مينا را كه گفت شام حاضر است شنيدند و هر سه به سوى آشپزخانه حركت كردند. دور ميز كوچك احد گرد آمدند و با مشاهده غذاى چيده شده روى ميز كاوه گفت:
-از صبح براى تهيه اين خورشت زحمت كشيده و بايد خورد و تعريف كرد. احد نگاه حق شناسش را به ديده مينا دوخت و گفت:
-اُما شما هميشه برگى تازه رو مى كنيد.
كيومرث گفت:
-من از صبح وقتى فهميدم كه شام تو مى آئى مى دانستم كه مادر چى خواهد پخت. خورشت فسنجان روى شاخش بود.
مينا براى آنها غذا كشيد و پيش از آن كه خود از طعم و مزه غذا لذت ببرد از چهره هاى بشاشى كه غذا مى خوردند لذت برد. پس از خوردن غذا احد خواهش كرد كه تميز كردن ظروف بماند براى او اما كيومرث هر سه آنها را از آشپزخانه خارج كرد و گفت:
-من تميز مى كنم چون حوصله ديدن تلويزيون ندارم.
مينا وقتى روبروى احد نشست به او چشم دوخت و گفت:
-به من قول دادى كه مى آئى و پيشم مى مانى، دل خوش كنك بود؟ مى دانم كه مى خواستى مرسده و بچه ها در اينجا راحت باشند اما فكر نكردى كه با دادن وعده مرا چشم انتظار مى كنى.
احد گفت:
-اُما قصد رنجاندن شما را نداشتم، وقتى ديدم برنامه ها بهم خورد باورم اين بود كه آمدن من هم به خانه شما خود به خود كنسل شده. اگر مى دانستم چشم به راهيد مستقيم مى آمدم آنجا.
مينا گفت:
-از اصطلاح خانه شما دلم مى گيرد. خانه ما، خانه تو هم هست و بايد بگوئى خانه مان.
احد از روى تأسف سر تكان داد و گفت:
-رنجش دوم را هم به وجود آوردم. اُما من با شماها كه باشم خوشبختم و هر كوخى كاخى است و بى شما هر كاخى برايم كوخ است. لطفاً اين واژه را كه بى اختيار ادا كردم فراموش كنيد.
مينا خنديد و گفت:
-خودت مى دانى كه من هرگز از تو نمى رنجم. خواستم تا تو را به اين نكته واقف كنم كه تو در هر كجا كه باشى فرزند منى و نبايد خودت را مستقل و جدا بدانى. مى خواهم پيش تو اقرار كنم و اميدوارم كه كاوه اين اقرار را نشنود. مى خواهم اقرار كنم كه پير شده ام و بسيار نازك دل و پر توقع. توقعم شايد بى جا باشد اما مى گويم، من دوست دارم كه شب ها خودم در را به روى تو باز كنم يا اين كه بدانم كسى هست كه چراغ خانه را برايت روشن كرده باشد. من در حسرت ديدن لباس و رخت دامادى بر تن تو مى سوزم و ديگر صبر و قرار انتظار ندارم. سال ها صبر كردم تا خودت لب باز كنى و اين مژده را به من بدهى اما چنين نكردى، بارها و بارها خواستم لب باز كنم اما ترسيدم كه تو را مجبور به اقدام كرده باشم. اما حالا تمام نقل و سخن ها را بر خود مى خرم و مى گويم احد من دلم عروس مى خواهد. من دوست دارم تا توانى در دست و پا دارم فرزند تو را بغل كنم، من دوست دارم كه خانه مان شلوغ و پر تحرك باشد و تو بايد مرا به اين آرزو برسانى. فكر كن من يك زن هستم و صبر ايوب ندارم. اَبى فكر مى كند كه تو اگر دخترى را دوست داشته باشى به اولين كسانى كه مى گوئى ما هستيم. اما من دارم باور او و باور خودم را از دست مى دهم و ترديد را به دل راه مى دهم كه نكند من و اَبى ديگر چون گذشته برايت نيستيم و فاصله اى ميانمان به وجود آمده.
احد سر تكان داد و زمزمه كرد:
-فقط مرگ مى تواند ميانمان فاصله بيندازد.
كاوه گفت:
-پس به ما بگو آيا دخترى در زندگى تو وجود دارد؟
احد لختى سكوت كرد و آنگاه گفت:
-اَبى من مى ترسم، ترسى كه از ساليان بسيار دور داشته ام هنوز با من است و هم اوست كه نمى گذارد بزرگ شوم. من از آغاز مى ترسم، از فرداهائى كه در راهند و يك به يك فرا مى رسند مى ترسم، من از تكرار سهو و خطا مى ترسم. پدرم صورتگر بود و چه زيبا نقاشى مى كرد، اما صورتگرى روح و روان آسان نيست. داشتم شبى به تقليد پدر نقاشى مى كردم و با خط و خطوط در ظاهر چهره اى ترسيم مى كردم، ماحصل كارم چهره دخترك خندانى شد كه به من مى خنديد، من هم به خنده او خنديدم. دخترك شكل هيچكس كه من مى شناختم نبود، آن صورت چند سالى لاى برگ قرآن پنهان بود تا اين كه پدر فوت كرد و ما با شما همسايه شديم، اتاق مادر شد مال من. يك روز كه داشتم درس مى خواندم ناگهان حسى مرا وادار كرد كه سر بلند كنم و به پنجره نگاه كنم، صورت دختركى خندان از پشت قاب پنجره به من زل زده بود. حس كردم كه اين صورت آشناست و اين لبخند را در اين صورت جائى ديده ام. فكر كردم اما به نتيجه نرسيدم تا اين كه با اُما آمدم ديدنتان و بار ديگر از نزديك صورت او را ديدم.
شب بود و همه خواب بودند، من جزوه هايم را از روى ميز برداشتم تا سر جايشان بگذارم، دستم خورد به جلد قرآن و يك صفحه كاغذ سرش بيرون آمد. صفحه را بيرون كشيدم و لاى برگ را باز كردم، باورش مشكل است اما حقيقت دارد، من بدون آن كه فانى را ديده باشم تصوير صورت او را كشيده بودم. همان شبانه رفتم به اتاق اُما تا به او بگويم كه چه اتفاقى رخ داده اما خواب بود و دلم نيامد بيدارش كنم.
وقتى فانى به اُما اُخت گرفت و او را مادر ناميد تخم رشك و حسد در دلم پاشيده شد اما وقتى فانى نگاهم مى كرد و آن لبخند مرموز را بر لب مى آورد به جاى حسادت قلبم مالامال از مهر مى شد. گوئى با نگاهش مى گفت باورم كن و به لبخندى مجابم مى كرد. فاصله سنى ما آنقدر بود كه كسى شك نكند من به اين دخترك پر عاطفه حسادت مى كنم. وقتى آن حادثه رخ داد من ميان اندوه احساس راحتى كردم و اُما را فقط براى خود دانستم، اما ازدواج شما موجب شد كه حقيقت را بپذيرم و از سعادت اُما خود را خوشبخت ببينم.
من در كنار مادر ماندم و شبها تا پاسى از شب گذشته به آن پنجره چشم دوختم و گاه گريستم تا فانى كوچك مرا ببخشد، تا شبى در ماه پائيز وقتى داشتم با قاب پنجره حرف مى زدم به وضوح چهره خندان او را پشت شيشه ديدم كه دارد نگاهم مى كند. نگاهش مهربان بود و لبخند هميشگى را بر لب داشت. گمان كردم دچار وهم شده ام، بلند شدم و پنجره را باز كردم اما او هنوز آنجا بود، ساكت و آرام و متبسم. به آرامى صدا زدم فانى خودتى؟ اما او به سئوالم پاسخ نداد، يكبار ديگر صدا كردم كه گوئى مادر از صداى من بيدار شده بود و صدايم زد. وقتى براى اين كه به مادر بگويم چيزى نيست از اتاق خارج شدم و بعد برگشتم ديگر او پشت پنجره نبود. او رفته بود و اگر مرا ديوانه نخوانيد بايد بگويم تصوير خود را هم برده بود.
من هميشه با اين پندار كه او برمى گردد و تصويرم را به من برمى گرداند روزگار گذراندم. با فروش آن خانه و ويران شدن خانه شما و آمدن به اين آپارتمان داشتم باور مى كردم كه همه چيز تمام شده و توهمات هم به پايان رسيده اما او را در همين جا ديدم. اما او ديگر دختركى كوچك نبود، گوئى او نيز با گذشت زمان بزرگ شده و به دخترى بالغ تبديل شده بود، اما همان نگاه و همان لبخند خردسالى را داشت و به اشاره اش ديدم كه تصوير بازگشته. اَه اَبى خواهش مى كنم اينطورى نگاهم نكنيد، مى دانم كه باور اين حرف غير ممكن است اما به راستى او برگشته و به همراه خود تصوير ربوده شده را آورده اگر باور نداريد بگذاريد نشانتان بدهم.
احد بلند شد و به اتاقش رفت و هنگامى كه بيرون آمد ورق كاغذى به همراه داشت كه رنگ سفيد آن به زردى گرائيده بود. او به آرامى لاى كاغذ را باز كرد و به دست كاوه داد. كاوه با ديدن عكس آه بلندى كشيد و ديده برهم گذاشت. مينا كه تمام وجودش چون يخ سرد شده بود به سختى خود را كنترل كرد و به تصوير نگاه كرد، او با ديدن عكس فانى اشك از ديده باريد و زمزمه كرد:
-خودش است، اين فانى من است.
كاغذ را از دست كاوه گرفت و بر صورت آن بوسه زد و بر قلب خود گذاشت و گفت:
-فانى من زنده است، فانى من نمرده. ببين كاوه او دارد به ما مى خندد.
آنگاه رو به احد كرد و گفت:
-من حرف هاى تو را باور مى كنم و دلم مى خواهد كه من هم او را ببينم. آيا او هر شب به ديدار تو مى آيد؟
احد گفت:
-از وقتى كه تصوير را آورده ديگر نيامده و من هر شب پشت پنجره به انتظار نشسته ام. اُما من با يك تصوير سالهاست كه دارم زندگى مى كنم و نمى توانم به گونه معقول ازدواج كنم.
كاوه بلند شد و در طول هال به قدم زدن پرداخت. او هم بدون كوچكترين شك و ترديد به صدق گفته هاى احد ايمان داشت، چون خودش نيز به همين درد مبتلا گشته بود و سالها با تصوير فانى زندگى كرده بود. اما او فانى را يافته بود، فانى در غالب مينا به او بازگشته بود. اما آيا ممكن بود كه دختر يهدا نيز بازگشته و بخواهد با زندگى احد بازى كند؟ نه اين غير ممكن است، همچنان كه روياى فانى نيز در نتيجه تأثيرات و تألمات فكرى و ذهنى او جان گرفته بودند. او نمى بايست بگذارد كه احد تحت تأثير وجدان معذب فانى را زنده تصور كند و با نقش يك تصوير عمرش را تباه كند. او بايد هر طور شده احد را ازاين ذهنيت مسموم آزاد كند. پس روبروى احد ايستاد و گفت:
-فانى براى همه ما عزيز بود، او گرچه دختر حقيقى من نبود اما همچون دختر خودم دوستش داشتم و برايش پدرى كردم. فانى به من بيش از تو و مينا نزديك بود و اگر روح او اجازه يافته و بازگشته باشد بايد زودتر از تو من او را مى ديدم. احد باور كن كه تو به خاطر تنهائى و به خاطر احساس گناهى كه نسبت به فانى دارى دچار خيالات و توهم شده اى و بايد اين فكر را از خودت دور كنى كه....
احد حرف كاوه را قطع كرد و گفت:
-اَبى من مى دانم كه بيمار نيستم چون ماجرا به همين جا ختم نشده.
كاوه بر جاى خود نشست و احد ادامه داد:
-نزديك مطب من سابقاً يك اسباب بازى فروشى بود كه اُما آن را خوب مى شناسد چون براى بچه هاى فاميل غالباً از آنجا خريد مى كرد.
مينا گفت:
-بله آنجا را مى شناسم.
احد گفت:
-اسباب بازى فروشى از آنجا رفت و مغازه به گل فروشى تبديل شده. شب تولد شما وقتى از مطب خارج شدم و خواستم بيايم تصميم گرفتم كه چند شاخه گل برايتان بگيرم. وارد گلفروشى شدم در گلفروشى يك مرد و زن جوان مشترى بودند و مرد جوانى هم داشت براى آنها چند شاخه گل را تزئين مى كرد، من هم به تماشا مشغول شدم تا گل يا گل هائى را انتخاب كنم. تصميم گرفتم كه براى اُما يك شاخه گل رز با چند گل مريم بگيرم چون مى دانم كه اُما گل مريم خيلى دوست دارد. به عقب گل فروشى رسيده بودم، برگشتم تا به صاحب گلفروشى بگويم كه چه گل هائى را برايم تزئين كند، ديدم كه دختر جوانى مشغول آراستن گل است وقتى چشمم به او افتاد چيزى نمانده بود غالب تهى كنم، پيش رويم به فاصله يك يا دو گام فانى ايستاده بود با همان نگاه و همان لبخند. قادر به تكلم نبودم اما او راحت دسته گل را آراست و به طرفم گرفت و گفت بفرمائيد. اُما باور كنيد كه من به او نگفته بودم كه چه مى خواهم اما او يك شاخه گل رز با پنج شاخه گل مريم را آراسته بود و به دستم داد. وقتى از گلفروشى بيرون آمدم به خود نهيب زدم كه دارم اشتباه مى كنم و حتماً به آن مرد جوان گفته ام كه چه مى خواهم و او به جاى آن مرد دسته گل را آماده كرده. اين فكر را دائماً با خود تكرار مى كنم اما هنوز هم معتقدم كه اين كار را نكرده ام و آن دختر مى دانسته كه من چه مى خواهم. علم تله پاتى را نفى نمى كنم و من هم ديگر جوانى احساساتى نيستم كه دستخوش احساس شده باشم بلكه اين را پذيرفته ام كه بازگشت روح ممكن است.