Nimrooz
Vol. 17, No. 832, May 6, 2005
سال هفدهم - شماره ۸۳۲ - جمعه ۱۶ ارديبهشت ۱۳۸۴
دكتر مصطفى الموتى
علامه وحيدى و اعدام در جمهورى اسلامى
اتابك فتح الله زاده
در ماگادان كسى پير نميشود!
محسن حيدريان
مهاجرت سوسياليستى و سرنوشت ايرانيان(

دكتر مصطفى الموتى
علامه وحيدى و اعدام در جمهورى اسلامى
002967.jpg
الموتى
در دوران فعاليت پارلمانى با محمدعلى علامه وحيدى از نزديك آشنائى يافتم كه خود را مجتهد اعلم مى دانست و مى گفت در زبان عربى كمتر ايرانى است كه تسلط او را دارد و به عربى شعر مى گويد كه از شعر ادباى عرب فصيح تر است. با اين كه در جريان فعاليت حزبى به حزب مردم رفته و رئيس شورايعالى حزب بود ولى با مقامات حزب مليون و ايران نوين نيز روابط صميمانه اى داشت و در هر جريانى خود را حفظ مى كرد تا پايش به پارلمان برسد به همين جهت در دوره هاى ۱۹ و ۲۰ از كرمانشاه به نمايندگى مجلس انتخاب گرديد و در دوره هاى ۴ و ۵ و ۶ سناتور انتخابى و در دوره ۷ سناتور انتصابى كرمانشاه گرديد و تا روزهاى انقلاب در ايران كرسى خود را در مجلس سنا حفظ كرد ولى در همان روزهاى اول تغيير رژيم دستگير و در مدت كوتاهى به جوخه اعدام سپرده شد. در آخرين سال هاى سقوط رژيم، نايب التوليه مدرسه عالى سپهسالار بود و روابط بسيار نزديكى با روحانيون آخوندها داشت و با اين حال جانش به خطر افتاد.
در كتاب چهره هاى آشنا در مورد او چنين نوشته شده است:
محمدعلى علامه وحيدى در سال ۱۲۷۸ شمسى در كرمانشاه متولد شد. پدرش آيت الله ابوالقاسم رئيس العلماء از مجتهدين عالم تشيع بود كه تأليفات ارزنده اى در فقه و اصول داشت و اشعارى نيز به فارسى و عربى سروده است. مادرش منيرالحاجيه آل آقا است كه از خانواده هاى سرشناس كرمانشاه و اهل فرهنگ و ادبيات بوده است.
علامه وحيدى تحصيلات را در حوزه هاى علميه ايران و كربلا و نجف انجام داده و داراى گواهينامه اجتهاد مطلق از مراجع است. به زبان عربى تسلط داشته و كمى انگليسى مى داند. تأليفات وى عبارتند از: اصول منطق منظوم فارسى، احسن الاساس در منطق منظوم عربى، حاشيه بر كفاية الاصول آيت الله خراسانى، ترجمه منظومه سبزوارى به شعر فارسى، رساله هائى در فلسفه و فقه و اصول و ادبيات، ديوان اشعار فارسى و عربى.... از ابتكارات او تعليم مسائل غامض فلسفى با بيانى ساده است.
علامه وحيدى در زمان داور به وزارت عدليه دعوت شد و از تهيه كنندگان قوانين عدليه در آن زمان است. علامه وحيدى سال ها مشاور وزير فرهنگ، مشاور شركت شيلات، مدرس مدرسه عالى سپهسالار، استاد دانشكده معقول و منقول و نماينده مجلس و سناتور از استان كرمانشاه بوده است.
علامه وحيدى چنين گفته است: مى توانيم موفقيت و شكست خود را از كارهائى كه انجام مى دهيم پيش بينى كنيم و نمى توان آن را به علت بخت و اقبال تلقى نمود.
گرت زمانه دهد نوش يا رساند نيش
ز روزگار مپندارد آن زكرده خويش
اينك چند خاطره از علامه وحيدى:
هنگامى كه سومين مجلس مؤسسان در سال ۱۳۴۸ در تهران تشكيل شد نويسنده عضو هيأت رئيسه آن مجلس بودم. مهندس شريف امامى رئيس مجلس بود.
يكى از اعضاى مجلس مؤسسان كه خيلى علاقه به نطق و خطابه در اين مجلس داشت، علامه وحيدى بود كه رئيس مجلس به من گفت با ايشان مذاكره كنيد و بگوئيد شما كه در مجلس سنا كرسى داريد و مى توانيد هر وقت بخواهيد صحبت كنيد بگذاريد اين چند جلسه به نطق كسانى اختصاص داده شود كه از شهرستان ها آمده و مى خواهند مطالبى بگويند. وقتى به علامه گفتم اظهار داشت من مى دانم كه رئيس مجلس با نطق من در اين مجلس موافق نيست ولى به ايشان بگوئيد مطلب من آنقدر مهم است كه بايد در اين مجلس بيان شود و جاى ديگر نمى توان درباره آن صحبت كرد و به ايراد نطق در مجلس مؤسسان اصرار دارم و به همين جهت داوطلبى خود را اعلام كرده ام. سرانجام به او اجازه صحبت داده شد و مطلبى كه عنوان نمود اين بود كه شهبانو طبق اسناد و مدارك موجود از خانواده ديباست كه از سادات اصيل و جليل القدر بوده پس از چند نسل به (امام حسن) مى رسند و به اين جهت با وجود سيادت، اصالت او براى نيابت سلطنت خيلى به موقع و به جا است و موجب خوشوقتى خواهد بود.
با اين طرز، شجره نامه اى را كه استخراج كرده بود به رئيس مجلس مؤسسان داد كه در اسناد پارلمانى ضبط شود. علامه وحيدى مى گفت كه ۵۰سال قبل در نجف درجه اجتهاد گرفته: با اين سابقه كه چون من مجتهد مسلم هستم از اين جهت هم نيابت سلطنت شهبانو را واقعه مهمى در تاريخ ايران تلقى مى كنم.
بعد از انقلاب همين گفته علامه وحيدى يكى از مسائلى بود كه موجبات اعدام او را فراهم ساخت.
در جريان انتخاب نامزدهاى نمايندگى مجلسين سنا و شوراى ملى از طرف حزب رستاخيز، نويسنده رئيس كميسيون منطقه كرمانشاه و كردستان و همدان و ايلام بودم كه علامه وحيدى نامزد سناتورى استان كرمانشاهان و غرب بود. كراراً براى اعلام نامزدى خود و چند تن ديگر از آن استان به نويسنده مراجعه كرد كه نام او فراموش نشود.
علامه چند بار به نويسنده اظهار داشت كه ۵۰سال قبل به درجه اجتهاد رسيده و مقام علمى و مذهبى خود را خيلى بالاتر از مجتهدين معروف مى دانست. در سن بالا از سلامت كامل برخوردار بود و شخصاً رانندگى مى كرد. با اين كه ساواك نوشته بود كه او داراى موقعيت محلى خوبى نيست ولى علامه مى گفت آراء زيادى در منطقه دارد. با زحمت فراوان توانستم اعضاى كميسيون را راضى كنم كه به او رأى بدهند. ولى علامه علاقه داشت كه هنگام معرفى كانديداهاى سنا در منطقه نام او نفر اول نوشته شود. به او گفتم در هيأت اجرائى تصويب كرده ايم براى اين كه تبعيضى نباشد اسامى به ترتيب حروف الفبا منتشر شود و گفتم تيمسار پاليزبان كانديداى ديگر منطقه و (شخص ديگرى كه نامش از خاطرم رفته) در موقع انتشار نامشان مقدم بر شما خواهد بود. علامه گفت اتفاقاً شناسنامه من (آل وحيد) است كه با اين گفته خود مشكل مرا حل كرد و نام او در رديف اول كانديداهاى سنا در منطقه كردستان و كرمانشاهان به نام آل وحيد (علامه) اعلام گرديد. ولى سپهبد پاليزبان كه موقعيت خوبى در سراسر منطقه غرب داشت رأى خيلى زيادترى به دست آورد و به مجلس سنا رفت و علامه وحيدى با تمام ادعاهائى كه داشت در انتخابات شكست خورد ولى سناتور انتصابى كرمانشاه شد. علامه وحيدى چون به عربى شعر مى گفت به اين كار خيلى افتخار مى كرد. مصطفى نامدار سفير سابق ايران در اتريش كه همراه شاه به عربستان سعودى رفته بود مى گفت علامه جزو ملتزمين ركاب شاه بود كه در حضور پادشاه سعودى شعرى به زبان عربى خواند. علامه بعداً مى گفت آن قدر شعر من فصيح بود كه پادشاه سعودى گفت اين ايرانى زبان عربى را از من فصيح تر مى داند. ولى نامدار به شوخى به او گفته بود من كه كنار اعليحضرت ايستاده بودم و ديدم پادشاه سعودى به پادشاه ايران مى گويد اين شاعر ايرانى شعرى به فارسى خواند كه در آن چند كلمه عربى بود كه من كلمات عربى را فهميدم و معلوم مى شود بعضى از كلمات فارسى شبيه كلمات عربى است. نامدار با اين گفته مى خواست وانمود كند كه پادشاه سعودى از شعر عربى علامه كه مدعى فصاحت و بلاغت آن بود چيزى نفهميده است. علامه ادعاهاى زيادى داشت كه هميشه شريف امامى رئيس سنا از او ناراحت بود ولى در مقام نيابت توليت مدرسه سپهسالار خيلى زحمت كشيد و وضع آنجا را از نظر ساختمان و نظافت و برنامه تحصيلات طلاب خيلى نظم و ترتيب داده بود.
علامه وحيدى در ارديبهشت ماه سال ۱۳۵۸ توسط دادگاه انقلاب اسلامى محكوم به اعدام شد و اين حكم درباره او اجرا گرديد و در سن ۸۱سالگى زندگى را ترك گفت. علامه از كسانى بود كه سن خود را بالاى ۹۰ سال اعلام مى كرد.
وضع خانوادگى علامه وحيدى
علامه وحيدى در سال ۱۳۱۴ با خانم عفت علامه ازدواج كرده و داراى دو فرزند به اسامى پروين و محمدكاظم است.
از دكتر اقبال شنيدم كه پسر علامه، پزشك قابلى شده ولى اطلاعى از محل سكونت او ندارم.

اتابك فتح الله زاده
در ماگادان كسى پير نميشود!
گفتنى است كه بازجويان تنها با جان خود زندانى سر و كار نداشتند. اگر فرد زندانى به سيم آخر مى زد و از جان خود مى گذشت، بازجو مى گفت: «به گور فرستادن تو برايمان كارى ندارد. تو بايد محض خاطر همسر و فرزند و نزديكانت به گناه اقرار كنى!» من در اردوگاه در اين باره از زندانيان حرف هاى بسيار شنيدم. يكى مى گفت: «اگر خانواده نداشتم، خود را راحت مى كردم. اما هنگامى كه بازجو بخواهد در مقابل چشمان تو به دخترت تجاوز بكند، چگونه مى شود مقاومت كرد؟» از اين بابت بخت با ما يار بود، زيرا در اين كشور غريب كُش تك و تنها بوديم و دست بازجويان به عزيزان ما نمى رسيد. بازگردم به سر موضوع.
ما به نوبت اين بشكه توالت (پاراشا) را با نظارت نگهبان در توالت عمومى خالى مى كرديم، آن را مى شستيم و دوباره در سلول مى گذاشتيم. زندانيان هر سلول را جداگانه هر روز به مدت ۱۰ دقيقه براى هواخورى و قدم زدن به حياط و يك بار به توالت عمومى زندان مى بردند. توالت يك اتاق مستطيل شكل بود كه در نداشت. كف زمين آن آسفالت بود. به فاصله هر ۷۰سانتيمتر يك سوراخ به قطر ۲۰ سانتيمتر كنده شده بود كه جاى نشستن بود. براى قضاى حاجت همه نزديك هم مى نشستند و حرف مى زدند. آن كس كه محلى بود و امكانش را داشت، سيگار مى كشيد. ولى غريبه ها چى؟ اغلب زندانيان معتاد به سيگار، توتون را در كاغذ روزنامه مى ريختند و پيچ مى دادند و براى خود سيگار «ماخوركا» درست مى كردند. سيگارى بودن بعضى از دوستان ما خود بلاى جداگانه اى بود. ما مجبور مى شديم ته سيگارها را از روى زمين توالت و يا توى راه جمع كنيم و به اين دوستان بدهيم. آنها اين ته سيگارها را خشك مى كردند و مى كشيدند. گاهى تركمن هاى محلى را به سلول ما مى انداختند. من نمى خواهم از تركمن ها بد بگويم و انتقاد بكنم. حق آن را ندارم. ولى آنچه ديدم هنوز هم در خاطرم ثبت است. آنها روى كف سلول دور غذاهائى كه تقريباً هر روز از خانه برايشان مى آمد مى نشستند، با دست مى خوردند، مرتب انگشت هاى خود را مى ليسيدند و ملچ ملچ آنها براى ما كه گرسنه بوديم خود بدترين شكنجه بود. ما چيزى روى سرمان مى كشيديم تا آنها غذايشان را بخورند و تمام كنند. من حتى يك بار هم نديدم كه به ما تعارف كنند، در حالى كه مى دانستند كه ما غريب و گرسنه و محكوم به ۲۵ سال زندانيم. از مسئولين زندان انتظارى نداشتيم. ولى انتظار رفتار هم سلولى هاى تركمن خود را هم نداشتيم. به همين سبب از خدا مى خواستيم كه تركمنى به سلول ما نياورند كه بيش از اين شكنجه نشويم.
روزى چند نفر روس را به سلول ما انداختند. انسان هاى خوبى بودند. از سربازانى بودند كه در جبهه آلمان تا برلين رفته و سپس به وطن خود بازگشته بودند. اين جوانان قبلاً به همراه قواى شوروى در مازندران، تهران و خراسان خدمت كرده بودند و از وطن خوششان آمده بود و چون وضع شوروى پس از جنگ بسيار وخيم بود، تصميم گرفته بودند براى زندگى و آينده بهتر به ايران بروند. آنان به مرز ايران و تركمنستان آشنا بودند، از مرز گذشته و به مدت يك سال و نيم در مازندران و تهران زندگى نسبتاً خوبى كرده بودند. شبى در يكى از رستوران هاى تهران مشروب زيادى مى نوشند و مست مى كنند، پليس آنها را دستگير مى كند و به بازداشتگاه مى اندازد. پس از بازجوئى معلوم مى شود كه اين جوانان غيرقانونى در ايران زندگى مى كنند. مقامات ايران و شوروى مبادله شده بودند و سپس در دادگاه نظامى عشق آباد به جرم خيانت به وطن و وطن فروشى به ۲۵ سال زندان و كار اجبارى در سيبرى محكوم شده بودند. آنها مى گفتند كه ما را به منطقه ماگادان در انتهاى شمال شرقى سيبرى مى برند. از سرنوشت ما ناراحت بودند و از ساده لوحى ما خشمگين كه چرا به شوروى آمده ايم. اگر احساس همدردى با ما نداشتند، بدشان نمى آمد از سر عصبانيت يك تو سرى محكم به ما بزنند.
راه جهنم
اتابك جان، قارداش آواره، سلام! تصدقت عطاء! از ديار غربت، در ديار غربت، بار ديگر سلام مرا بپذير. با نوشتن و بازگو كردن اين خاطرات بارهاى سنگين زندگى كه بيشتر از ۵۰سال در اين سرزمين غريب كُش بر جسم و روح و روانم سنگينى مى كرد، انگار از دوشم برداشته مى شود و احساس راحتى و سبكبالى به من دست مى دهد. همين كه به گذشته سير مى كنم، از خود مى پرسم كه آيا اين من بودم كه اين همه شكنجه روحى و جسمى را تحمل كردم؟ واى كه انسان چقدر عاشق زندگى است! سال ها بود كه بسيارى مرا به نوشتن خاطراتم تشويق مى كردند. دلم مى خواست بنويسم، اما حوصله نوشتن نداشتم. نمى دانم تو چگونه مرا به اين كار واداشتى! حال خوشحالم كه كمترين دين خودم را براى وطن عزيزم ادا مى كنم. چه كند بينوا درويش كه همين دارد. اميدوارم اين نوشته براى جوانان وطنم مفيد باشد. تنها چشم انتظارى كه از بزرگان خانواده و مسئولين كشورم دارم اين است كه جوانان را درك و به خواست هايشان توجه كنند، از روش هاى سختگيرانه بپرهيزند تا جوانان به كشور خود احساس وابستگى و تعلق خاطر پيدا كنند و مانند من از سر سرخوردگى و نوميدى ميل به فرار و مهاجرت و زندگى در سرزمينى بيگانه در آنها ريشه ندواند.
برويم سر اصل مطلب، تا راه جهنم را با توجه به توان و حوصله ام شرح دهم. چند هفته پس از ابلاغ حكم آخرين دادگاه، ما را سوار اتومبيل هاى نعش كش «كلاغ سياه» كردند و به طرف راه آهن چارجو بردند. اين ماشين هاى آهنى مثل اتاق گاز نازى ها بود. سه نفر محافظ در جلوى ماشين مى نشستند. درونش پُر از تقريباً ۵۰-۴۰ نفر زندانى بود. اگر نيم ساعت درِ عقب را دير باز مى كردند، حتماً چند نفر خفه شده بودند. گاهى جا چنان تنگ بود كه دزدان هم امكان دزدى و جيب برى نداشتند. تا نيمه راه پايم به كف كاميون نرسيد. پس از گشودن درِ اتومبيل چند نفر بى هوش بودند و چند نفر شلوارشان را كثيف كرده بودند. در ايستگاه راه آهن چارجو ما را سوار واگن هاى حيوانات كردند و كاروان مرگ از چارجو به طرف تاشكند به راه افتاد. پس از يك روز و نيم به تاشكند رسيديم و دوباره ما را سوار كاميون هاى نعش كش كردند تا به زندان ببرند. وقتى مرا از راه آهن تاشكند به زندان عمومى مى بردند نزديك بود خفه شوم. اين زندان تاشكند داراى عمارت يا «كورپوس» هاى متعددى بود. چند هفته آنجا بوديم و سس تمام زندانيان تاجيكستان، ازبكستان و تركمنستان و كل آسياى ميانه را كه آنجا جمع كرده بودند، سوار واگن مخصوص زندانيان كردند و قطار به طرف نوووسيبيرسك حركت كرد. اين قطار در هر ايستگاهى كه زندان سر راهى داشت، توقف مى كرد و با وصل كردن واگن زندانيان جديد به قطار، دوباره به حركت ادامه مى داد. طول قطار بيشتر از دو كيلومتر شده بود. پس از دو هفته قطار به شهر نوووسيبرسك رسيد. براى اين كه تصورى داشته باشيد كه اين شهر در كجاى كره زمين واقع است، مى توانم بگويم كه جائى به محاذات گوشه غربى شمال مغولستان آن را پيدا مى كنيد! زندان نوووسيبيرسك بسيار بزرگ بود و به عنوان زندان موقت و مركز پخش زندانيان زن و مرد به شبكه اردوگاه هاى سيبرى و قطب شمال كه آن را «مجمع الجزاير» ناميده اند، از آن استفاده مى شد. از سراسر شوروى و جمهورى ها زندانيان را در اين زندان جمع و سپس پخش مى كردند. زندان مدام پر و خالى مى شد.
اين زندان پر از كثافت، حشرات و انبوهى از انسان هاى اسير با زبان ها و مليت هاى گوناگون بود. دزدان و آدمكشان هر يك باندهاى خاص خود را داشتند و بلاى جان زندانيان سياسى بودند. روابط انسان ها در اين زندان در وصف نمى گنجد. طبق قانون همه زندانيان تفتيش بدنى مى شدند اما نمى دانم اعضاى اين باندها از كجا چاقو مى آوردند كه با آن به صورت گروهى به جان يكديگر مى افتادند. نان سهميه اى خيس آب بود و زندانيان بدبخت همين نان را از فرط گرسنگى با ولع مانند سگ لپ لپ مى خوردند و در آرزوى شكمى سير حتى از همين نان بودند. شپش در تن زندانيان غلغله مى كرد. يكى از آرزوهاى من اين بود كه تنم نخارد، اما اين شپش ها به همراه ساس لعنتى جان مرا به لب آورده بودند.
بارى، ما را به زندان عمومى شهر بردند. به ياد دارم كه سلول ما شماره ۹ بود. نگهبانان خواستند درِ سلول را باز كنند، اما در باز نمى شد زيرا سلول پر از آدم بود. با آن كه معمولاً درِ زندان ها به طرف بيرون باز مى شوند، از بخت بد من در اين سلول به داخل باز مى شد. سربازان به زور در را نيمه باز كردند و هر چه تلاش كردند كه ما چند نفر را به داخل بياندازند، نشد كه نشد. من لاغر بودم و آخرين نفر، پس نگهبانان مرا روى دست بلند كردند و روى سر زندانيان ديگرى كه در سلول بودند انداختند. زندانيان بدبخت به جاى اعتراض به نگهبانان، به من ناسزا مى گفتند. به اين نحو نگهبانان توانستند ما چند نفر را در داخل سلول جا بدهند. در اين سلول ها زندانيان به وسيله يكديگر شكنجه مى شدند. جا نبود و زندانيان به ناچار از روى يكديگر راه مى رفتند. من ماه ها در اين گونه سلول ها به سر بردم و نام اين سلول ها و كاميون هاى نعش كش را قبرستان زندگان نام نهاده بودم.
اغلب سلول ها دو طبقه بود. اين طبقه را «نارى» مى ناميدند كه در لغت يعنى تخت. طبقه هاى چوبى بود و هر كس كه قوى تر بود و همچنين رؤساى دزدان در طبقه دوم كنار پنجره مى خوابيدند. نوچه ها نيز كمى دورتر از پنجره لنگر مى انداختند. نوجوانان ۱۴ و ۱۵ ساله كه به سبب دزدى محكوم به زندان مى شدند تا در زندان هاى سوسياليستى تأديب شوند، در زندان هائى با اين وضع به دزدان حرفه اى و آلت دست و نوچه دزدان بزرگ تبديل مى شدند. اما جاى نشستن و خواب امثال ما اجنبى ها، افراد ضعيف و لاغر، زندانيان سياسى، روشنفكران، استادان و يا دانشمندان روى كف آسفالت يا سيمانى سلول بود و از لحاف و زيرانداز خبرى نبود.
در اين سلول ها از بس آدم بود، دزدان و آدمكشان كه روى تخت هاى بالا مى خوابيدند از گرما لخت مى شدند، ولى كف سلول سرد و مرطوب بود و گاهى نجاست هم در آن پيدا مى شد و اهل علم و سياست مجبور بودند كفش و لباس گرم به تن داشته باشند. مشكل ديگر اين بود: اين لات هاى بى سر و پا از طبقه دوم يا سوم نه تنها ات و آشغال به كف سلول پرتاب مى كردند، بلكه گاه به دلايلى از جمله بيمارى يا تنبلى از همان بالا ادرارشان را بر سر زندانيان پائينى رها مى كردند.
روزى درِ سلول باز شد و نگهبانان چند نفر را به زور داخل سلول چپاندند. يكى از آنها به زبان فارسى به زمين و زمان فحش مى داد و با فشار براى خود جائى در سلول باز مى كرد. اول جا خوردم كه اين ديگر كيست. هم زبانى سبب دوستى شد و دانستم كه او سروان بيگدلى همكلاسى سابق محمدرضا پهلوى است. او در سال ۱۳۲۰ افسر شده و پس از شهريور ۱۳۲۰ به حزب توده گرويده و به سازمان افسرى آن حزب پيوسته بود. او پس از شكست فرقه دمكرات با خانواده خود به شوروى مهاجرت كرد و پس از دو سال زندگى در باكو دستگير شد و به نام جاسوس ده ماه تحت بازجوئى قرار گرفت. عاقبت در سال ۱۳۲۷ در دادگاه ويژه غيابى به ۲۵ سال محكومش كرده بودند. شادروان بيگدلى پس از مرگ استالين تبرئه شد و از سيبرى به باكو بازگشت و به زن و فرزندش پيوست. آن زمان به كمك حيدر على يف دبير اول شعبه ام.گ.ب. در جمهورى آذربايجان او وارد دانشكده ادبيات باكو شد. پس از پايان دانشكده ادبيات وارد «انستيتوى زبان و ادبيات نظامى (گنجوى)» شد و پس از شش سال دكتراى خود را گرفت. بايد اضافه كرد كه در شوروى حتى تا زمان گورباچف هم وضع كار و درس و مسكن و شغل پناهنده سياسى كاملاً به موضع سياسى اش بستگى داشت؛ در واقع اختيار زندگى پناهنده به تمامى در دست دولت بود.
بيگدلى جزء اولين كسانى بود كه در سال ۱۳۵۸ بدون ارتباط با حزب توده به وطن بازگشت. من اولين بار پس از بازگشت از سيبرى او را در سال ۱۹۷۱ به طور تصادفى در ميدان «نظامى» باكو ديدم. دومين بار نيز در سال ۱۳۶۸ در تهران او من و همسرم را به خانه اش دعوت كرد و از ما پذيرائى شايانى كرد. تمام شب صحبت همه ما از سيبرى و ماگادان و كوليما بود. او در شعر «بازگشت» كه مربوط به دوران زندان در سيبرى بود چنين سروده است:
خوش مى كشد به سوى تو اى عشق سركشم
گاهى در آب غرقم و گاهى در آتشم
سوگند اى وطن كه شب و روز و سال و ماه
از دوريت ملول و به ياد تو سرخوشم
اى مادر وطن بگشا بازوان خويش
اى قبله اميد در آغوش بركشم
فرزند دردمند توام رحم كن به من
يك سر نوازشم كن و آنگاه پَر كشم...
بد نيست خاطره اى از بيگدلى بگويم: روزى درِ سلول باز شد و مسئول محافظان از ما پرسيد: آيا بين شما كسانى هستند كه مدت زندانى شان كم باشد؟ در واقع زندانى كم مدت به كسى گفته مى شد كه مدت محكوميتش ده سال باشد. سپس چند نفر از ما را كه زندانى كم داشتيم توى حياط زندان آوردند. مردى با گارى منتظر ما بود و به دست ما چند بيل و جارو داد كه حياط زندان را تميز كنيم. ديدم كه بيگدلى هم آمده است. او به ۲۵ سال زندان محكوم شده بود و من نفهميدم چگونه خود را در گروه ما جا كرده بود. همين كه به كار مشغول شديم، يك مرتبه متوجه شدم كه بين بيگدلى و يك مرد روس بگومگو در گرفته است. مرد روس به بيگدلى ناسزا گفت و بيگدلى هم بدون معطلى سيلى محكمى به گوش مرد روس زد. محافظان ما را به سلول برگرداندند و نتوانستيم چند ساعتى در هواى آزاد نفس بكشيم.
زبان روسى در زندان و كارخانه و كوچه و بازار زبان دشنام و ناسزا است. بيشتر ناسزاها تحقير مادر است. من در كوره پزخانه عشق آباد به محض شنيدن ناسزا درگير مى شدم و چون زورم كم بود، اغلب كتك مى خوردم. سرانجام يكى به من گفت: عطاء، اين كلمه «مات» (يا در واقع «يوب توايو مات» يعنى مادرت را...) سلام و عليك ملت روس و چاشنى حرفشان است، اين را جدى نگير! خلاصه فهميدم كه اين لفظ «مادرت را...» در حكم خسته نباشيد ما ايرانيان است، اما تا ما بيائيم و عادت كنيم، دردسرهاى بزرگى برايمان ايجاد شد.
روزى باز ما را سوار اتومبيل كردند و به ايستگاه راه آهن بردند. نگهبانان همزمان با صداى پارس سگ ها مدام نعره مى زدند كه زود باشيد! بجنبيد! در اين فضاى وحشت، من و شايد ديگر زندانيان جرأت آن را نداشتيم كه نگاهى به اطراف خود بياندازيم. باز ما را مثل گوسفند توى واگن ها انداختند. به قطار كه نگاه مى كرديم، انتها نداشت. خدا مى داند چند هزار نفر مردم بدبخت و بيمار را توى واگن ها چپانده بودند. سوت قطار به صدا درآمد و واگن ها به حركت درآمدند. تيك، تيك، تاك به آرامى شروع مى شد و به تيك، تيك، تاك تند و تندتر مبدل مى شد و چرخ هاى قطار روى ريل هاى بى پايان به طرف شرق دور، به سوى ساحل شرقى روسيه در همسايگى ژاپن شتاب مى گرفتند. قطار با هزاران زندانى به راه خود مى رفت، آنهم چه راه دور و درازى، راهى به طول بيش از ۲۰هزار كيلومتر همراه با تحقير، گرسنگى، شكنجه روحى و جسمى. بايد بقيه راه را از نوووسيبيرسك تا خاباروفسك، بندر وانينا و درياى آخوت و بعد تا ماگادان طى مى كرديم. خدايا اين راه به كجا مى رود؟ به كجا منتهى مى شود؟ آيا پايانى دارد؟ آيا به فراز قله ها صعود مى كند و يا به قعر درياى آخوت فرو مى رود؟ آيا ما رونده راهيم و يا راه هم دارد به مسير خود ادامه مى دهد و يا هر دوى ما ايستاده ايم؟
به ياد دارم كه هنگام ساختن راه آهن شمال ايران بسيارى از هموطنان ما كه اين راه را مى ساختند به سبب مالاريا و اسهال و ساير بيمارى ها جان خود را از دست دادند. حال تصورش را بكن كه راه آهن شمال شرق روسيه كه بيش از ۲۰هزار كيلومتر طول دارد در دوران استالين در آن شرايط جهنمى چگونه ساخته شد و چقدر انسان نابود شدند. من مرتجع و مخالف ساختن راه آهن نيستم، اما به نظرم در هر تصميمى و هر كارى «انسان» بايد در مركز توجه باشد. در شوروى اما ميليون ها انسان را نابود كردند و فكر مى كردند كه سوسياليسم مى سازند. مى خواستند عدالت اجتماعى برقرار كنند. آخر اين چه سوسياليسمى است كه ميليون ها انسان بايد قربانى آن شوند؟
تا سال ۱۹۵۳ طبق آمار ۳۰ ميليون زندانى در شوروى وجود داشت. در واقع از هر پنج نفر يك نفر زندانى بود. بدون استفاده از قطار و ارتش انتقال ميليون ها انسان از اين گوشه به آن گوشه دنيا غير ممكن بود. هنگام حمل و نقل زندانيان، سربازان مسلسل به دست آنها را احاطه مى كردند و سگ هايشان را آزاد مى گذاشتند كه با تمام قوت غرش و پارس كنند تا با ايجاد جوّ وحشت، فكر فرار به سر كسى نزند. نام اين شكل حمل و نقل زندانيان اتاپ بود كه به روسى يعنى «انتقال تحت الحفظ زندانيان از زندانى به زندان ديگر». به تدريج اين نام براى خود واگن به كار مى رفت و واگن زندانيان را اتاپ مى ناميدند. ۶۰-۵۰ زندانى را مثل گوسفند به درون اين واگن ها مى چپاندند و درش را مى بستند. در دو طرف ديواره واگن دو پنجره با ميله هاى آهنى وجود داشت كه حتى دست آدمى از آن بيرون نمى رفت و فقط هوا به درون مى آمد. قطار شبانه روز در حركت بود. در هر ايستگاهى كه قطار مى ايستاد رئيس اتاپ با چكشى بزرگ به ديوار اتاپ مى كوبيد و فرياد مى زد: «همه به طرف راست!» همه بايد مثل برق به طرف راست واگن مى رفتند و سپس فرياد مى زد: «يكى يكى به طرف چپ!» و تمام زندانيان بايد سريع به طرف چپ واگن مى رفتند. ما را مثل گوسفند مى شمردند و به سرعت در را مى بستند. توى واگن طبق معمول بشكه توالت بود كه توصيف آن را پيش تر هم كرده ام. وقتى اين بشكه پُر مى شد و بويش به مشام محافظان مى رسيد، در ايستگاهى بشكه توسط دو زندانى قوى هيكل پائين برده مى شد، در جاى معينى خالى مى شد و سپس سر جاى اولش برگردانده مى شد تا دوباره پر شود.
محافظان واگن مى دانستند كه هر واگن چند نفر زندانى دارد. هر روز صبح در واگن را باز مى كردند، ۶۰-۵۰ سهميه نان را روى كف واگن خالى مى كردند و هر كسى «پايكا» يعنى سهميه ۵۰۰گرم نان سياه خود را برمى داشت. ديگر تا ۲۴ ساعت بعد از آن از آب و نان خبرى نبود. وقتى نان به كف بسيار كثيف واگن خالى مى شد، زندانيان مثل سگى گرسنه كه به سوى استخوان هجوم بَرَد به سوى نان حمله مى كردند.
وقتى به شهر بزرگى مى رسيديم، ما را به اتومبيل هاى نعش كش بار مى كردند و به زندان عمومى آن شهر مى بردند. اولياى امور آگاه بودند كه زندانى نبايد مفت و مجانى تلف بشود. در واقع براى اين كه در آن واگن هاى جهنمى نميريم، چند روز به ما به اصطلاح استراحت مى دادند، كه بهر روى بهتر از واگن بود و باز ما را در اتومبيل هاى معروف مى چپاندند و به ايستگاه راه آهن مى بردند تا با واگن هاى مرگبار به طرف شمال روسيه و سيبرى ببرند. ما شهرها را نمى شناختيم. افرادى كه مى شناختند مى گفتند كه اينجا تاشكند، آلماتى، نوووسيبيرسك، مارينسك، ايركوتسك، بايكل، اولان اوده، چيتا، آمور، خاباروفسك، بندر وانينا، ساخالين و بالاخره درياى آخوت است. اين مسير كوتاهتر از راه ايران تا به آمريكا نيست! ما با همان واگن هاى نعش كش به مدت چهار ماه در مسير اين شهرها در حركت بوديم. فكرش را بكنيد: چهار ماه در راه! چه راهى و در چه شرايطى! و تصور كنيد كه در اين مدت بر ما چه گذشت. خدايا، ما را كجا مى برند؟ سرنوشت ما چه مى شود؟

محسن حيدريان
مهاجرت سوسياليستى و سرنوشت ايرانيان(
فصل پنجم
تارهاى عنكبوت
همبستگى طبقاتى؟
رابطه حزب كمونيست شوروى با كمونيست هاى ايران هيچگاه يك رابطه مبتنى بر همبستگى برادرانه و متساوى الحقوق ميان دو حزب سياسى نبوده است. آنچه كه در زير لفظ انترناسيوناليسم پرولترى و همبستگى طبقاتى ميان حزب توده و سازمان اكثريت با حزب كمونيست شوروى جريان داشت در واقع رابطه اى يكسويه از بالا به پائين و به شدت نابرابر بود. از سوى حزب توده و سازمان اكثريت بدون ترديد عامل اعتقاد ايدئولوژيك و توهم درباره نظام سياسى و اجتماعى به اصطلاح عادلانه شوروى و نقش جهانى آن در دفاع از جنبش هاى آزاديبخش و عدالت خواهانه و مبارزه ضد امپرياليستى آن نقش تعيين كننده داشت. اما از سوى حزب كمونيست و دولت شوروى اصلاً چنين نبود. لذا چنين رابطه اى ميان فيل و فنجان نمى توانست مورد سوءاستفاده شوروى جهت اجراى برنامه هاى شيطانى آن قرار نگيرد. همسايگى شوروى با ايران نيز مزيد بر علت بود و طمع ورزى شوروى ها نسبت به ايران را دو چندان مى كرد. اين به كلى خطا و مغرضانه است كه كل حزب توده و سازمان اكثريت را همچون سازمان هاى اطلاعاتى در خدمت شوروى دانست.
جلب همكارى پناهندگان ايرانى در راه مقاصد توسعه طلبانه شوروى و اهداف سازمان امنيت و اطلاعات اين كشور به گفته نسل قديمى مهاجران ايرانى در اين كشور و نيز داده هاى ديگر تاريخ مفصل و صفحات نانوشته بسيارى دارد كه روزى با استناد به مدارك مختلف بايد نگارش يابد. پس از ورود نسل جديد چپ هاى ايرانى به اين كشور جلب كسانى از ميان اين گروه براى پيشبرد اين هدف ها طبعاً مورد علاقه جدى آنها بود. در دوران مورد بحث يعنى از سال ۱۳۶۲ به اينسو برخلاف سابق، كا.گ.ب. ديگر مشكل زيادى با رهبرى حزب توده نداشت. گردانندگان اصلى حزب توده يعنى ۴تن از ۵نفر اعضاى هيأت سياسى آن خاورى، فروغيان، صفرى و لاهرودى به جز شادروان داوود نوروزى- هر يك بخش بزرگى از دوران زندگى و عمر فعال و مؤثر خود را در شوروى سابق و يا آلمان شرقى آن زمان زندگى كرده بودند و عملاً به جزئى از دستگاه شوروى تبديل شده بودند.
بايد تأكيد كرد كه تركيب سنى، روحيه انقلابى، سوابق تحصيلى و شور و شعور ملى و وطن دوستانه و مدت زمان كوتاه اقامت افراد آخرين نسل در شوروى امكان استفاده از اين افراد در راه منافع توسعه جويانه شوروى را بسيار دشوار مى كرد. اضافه بر اين ديرى نپائيد كه پس از ورود اين گروه ها امپراتورى بزرگ شوروى سوسياليستى فروپاشيد. اما در اين كه دستگاه مخوف امنيتى و اطلاعاتى شوروى تعدادى از اعضاى حزب توده و سازمان اكثريت را به اشكال گوناگون براى هدف هاى خود مورد بهره بردارى قرارداد، جاى هيچ ترديدى نيست. اما ابعاد آن به طور كامل روشن نيست. زيرا بسيارى از بازيگران آن دچار «فراموشى» شده و يا جرأت بازگو كردن اطلاعات خود درباره همه جوانب تارهاى عنكبوتى كا.گ.ب. در درون اين سازمان ها را ندارند. برخى از افرادى نيز كه همكاريشان در چنين پروژه هائى براى همگان روشن بود، تمايلى به شركت در اين مصاحبه و بازگو كردن دانسته هاى خود نداشتند.
به طور كلى مى توان گفت كه در گام نخست اعتقادات ايدئولوژيك و آرمان خواهى كمونيستى اين جوانان مورد حداكثر سوءاستفاده قرار مى گرفت. اما به مرور زمان بنا به ارزيابى كه از افراد و نقاط ضعف و قوت آنها مى يافتند از شيوه هاى ديگرى نيز بنا به درجه و اهميت خواست هايشان استفاده مى كردند. كسانى را با تهديد، برخى را با تطميع و پول و دادن هديه و چند نفرى را به دليل ضعف در امور جنسى و ايجاد امكان در همخوابگى با دختران روس به دام انداختند. از سوى ديگر بيش از ۳۰ نفر كه بعد از ورود به شوروى به اعتراض شديد نسبت به حزب يا سازمان و يا شوروى دست زدند را پس از دريافت پاسپورت پناهندگى از سرِ كار و يا شبانه از منازل خود ربوده و به ايران بازگرداندند و يا به درمانگاه هاى بيماران روانى كه در واقع شكنجه گاه ناراضيان بود گسيل كردند. داده هاى موجود نشان مى دهد كه وظايفى كه كا.گ.ب. از همكاران خود مى خواست متفاوت بود. اولين مأموريت كه معيارى براى ارزيابى افراد به حساب مى آمد خبرگيرى و جاسوسى از ديگر پناهندگان بود. اما اين مأموريت ها مى توانست در مراحل بعدى به شكل اعزام به ايران، تركيه و يا شركت در مأموريت هاى داخل شوروى از جمله كنترل مراكز كار و زندگى شهروندان شوروى و غيره نيز تكامل يابد. كسانى كه به هر دليل به دام كا.گ.ب. مى افتادند در ميان كارگران به سرعت شناخته و منزوى مى شدند. بايد اضافه كرد كه ويژگى هاى محلى نيز تأثير مهمى در سيستم كاركرد كا.گ.ب. در رابطه با آخرين نسل ايرانيان در شوروى داشت. نگاهى به تجربه مصاحبه شوندگان در اين روايت نشان مى دهد كه مثلاً در باكو به دليل وجود فرقه دموكرات و شخص لاهرودى وضعيت نسبت به چارجو، مينسك و تاشكند به كلى متفاوت بوده است. در باكو لاهرودى نه تنها خود نمايندگانى جهت تماس و همكارى به كا.گ.ب. معرفى مى كرده است بلكه خود فرقه دموكرات نيز تمام گزارشات تشكيلاتى و امنيتى افراد را مستقيماً در اختيار مقامات كا.گ.ب. قرار مى داده است. چنين پديده اى هرگز ميان سازمان اكثريت و كا.گ.ب. در تاشكند و يا ميان كميته حزبى چارجو و كا.گ.ب. وجود نداشته است. علاوه بر آن در باكو حتى تعيين و اعزام نمايندگان حزبى به جلسات حزبى مانند كنفرانس ملى براساس تأييد مقامات محلى كا.گ.ب. صورت مى گرفته است. به گفته فام نريمان عضو هيأت سياسى حزب توده- كه از طرف يكى از دوستان نزديكش به نگارنده منتقل شد- در رابطه با گزينش كادرها براى شركت در كنفرانس ملى در باكو يك كميته متشكل از آخوندوف و نصيراُف و يك نفر ديگر تشكيل شده بود كه از وى نيز خواسته بودند كه در آن شركت كرده و نظر بدهد. وقتى فام نريمان كه خود در آن زمان مقيم باكو بود اسم يكى از كادرهاى حزب در ليست بررسى آنها را مى پرسد به وى مى گويند كه درباره فلانى گزارشى در دست نيست و نمى توان در اين باره تصميم گرفت. چنين پديده اى مسلماً ويژه شرايط باكو بوده است. ترديدى نيست كه هيچ يك از جناح هاى سازمان اكثريت مطلقاً به شوروى ها هرگز اجازه نمى دادند كه در حيات داخلى اين سازمان آن هم چنين گستاخانه و خشن دخالت كند.
يارگيرى كا.گ.ب. از توده اى ها
تلاش براى به دام انداختن حسن رستگار يك روز پس از ورود او به خاك اين كشور از سوى كا.گ.ب. آغاز شد. ابتدا سئوالاتى درباره اوضاع حزب و نحوه دستگيرى ها و سازمان اطلاعات و امنيت جمهورى اسلامى ايران و چگونگى عمل آنان پيش كشيدند. وقتى دانستند كه حسن رستگار از اعضاى سازمان مخفى حزب در تهران در افشاء كودتاى نوژه از سوى سلطنت طلبان نقش مهمى بازى كرده است، توجه مخصوصى به سخنان وى نشان دادند. اين بازجوئى ها ادامه يافت. پس از چند هفته شماره تلفنى در اختيار او گذاشتند كه بعد از انتقال به باكو با آنان تماس بگيرد. اما رستگار از هرگونه تماس خوددارى كرد. استدلال او اين بود كه «من عضو حزب توده هستم و بدون اجازه رهبرى حزب حق ندارم كه هيچ تماسى با يك سازمان ديگر داشته باشم و يا اطلاعى به كس ديگرى بدهم.» حسن رستگار آنقدر صبر كرد كه على خاورى دبير اول حزب را مستقيماً ملاقات كرده و از او كسب تكليف كند. وقتى در حضور لاهرودى عضو هيأت سياسى و دبير اول فرقه دموكرات آذربايجان حسن رستگار موضوع را با خاورى در ميان نهاد، شنيد كه: «حزب كمونيست اتحاد شوروى حزب برادربزرگ ماست و هيچ مانعى براى همكارى با ارگان هاى شوروى وجود ندارد. شما موظف به هرگونه همكارى كه رفقا لازم دارند، هستيد.» چنين رهنمود محكم و تشويق آميزى هرگونه يخ تزلزل و ترديد در دل حسن رستگار را ذوب كرد. چند روز پس از رهنمود على خاورى دبير اول حزب، مأمور كا.گ.ب. با حسن رستگار تماس گرفت و براى جلب اطمينان كامل وى و نشان دادن نوع رابطه حزب و كا.گ.ب. گفت كه: «همه اين تماس ها و همكارى ها با اطلاع رهبرى حزب، رفقا، خاورى، لاهرودى و فروغيان انجام مى گيرد و همه چيز با صلاحديد آنان است.» بدين گونه بود كه دل حسن رستگار در تماس با مأموران امنيتى شوروى با مداخله مستقيم دبير اول حزب قرص و محكم شد.
بعد از چند ديدار رستگار پى برد كه تعداد ديگرى نيز در حلقه چنين تماس هائى قرار دارند. شبى كه مأمور تماس اعلام كرد كه حسن يك هفته ديگر بايد مخفيانه براى انجام مأموريت به ايران سفر كند، حسن تا صبح در رختخواب غلطيد و به اين فكر كرد كه چگونه از اين فرصت برخلاف اميال شوروى استفاده كند و در ضمن جان خود را از گزند چنگال مخوف كا.گ.ب. حفظ كند. زيرا ديگر ترديدى برايش باقى نمانده بود كه اينگونه فعاليت هاى حزب كمونيست شوروى به همه چيز ربط دارد مگر به آرمان ها و آرزوهاى انقلابى حسن رستگار. كا.گ.ب. از او خواسته بود كه كسانى را در ايران بيابد كه براى همكارى با ارگان هاى اطلاعاتى و امنيتى شوروى آمادگى داشته باشند و يا در اثر تبليغ حسن به اين كار متقاعد شوند. اما حسن به ايران رفت و از اين فرصت تا توانست در پاشيدن بذر حقيقت و افشاى رابطه خانمان برانداز حزب و كا.گ.ب. در ميان توده اى هاى ساده دلى كه هنوز به شعارهاى انترناسيوناليستى و همكارى احزاب برادر باور داشتند سود جست. وقتى حسن دوباره مخفيانه از ايران به شوروى بازگشت تنها به فرار از اين كشور و خلاصى جان خود و خانواده اش از دست لاهرودى رئيس فرقه دموكرات و مأموران كا.گ.ب. فكر مى كرد. طبق نقشه كا.گ.ب. قرار بود كه حسن به همراه خانواده اش به ايران برگردد و در انتقال افراد يك گروه از شوروى به ايران و برعكس نقش مهمى برعهده گيرد. حسن در ظاهر و براى جلب اطمينان اين مأموريت را پذيرفت و وعده داد كه خود را براى انجام آن آماده مى كند. اما با پرداخت رشوه به اداره صليب سرخ باكو در چند روز پاسپورت خروج از شوروى را كه در آن روزها بعد از يك مبارزه طولانى ايرانيان و روى كار آمدن گورباچف از آرزو به واقعيت تبديل شده بود تهيه و با اولين گروه هاى ايرانى به غرب گريخت. در آنجا بود كه حسن تا مدت ها در يك بحران روحى مى سوخت و به اين فكر مى كرد كه آن بى شرف ها از اين جوانان انقلابى ايرانى تا چه حد ضد انسانى سود جستند.
وى در اين باره مى گويد: «از من و ديگران به عنوان سنگ مفت، گنجشك مفت؛ حتى به صورت يكبار مصرف سوءاستفاده كردند. فاجعه آنجا بود كه رهبرى حزب هم نه تنها در برابر اين يارگيرى ضد ملى از اعضاى خود واكنشى نشان نمى داد بلكه حتى تشويق هم مى كرد و جزو وظايف انترناسيوناليستى مى دانست.»
على درباره يارگيرى كا.گ.ب. از چپ هاى ايرانى در شوروى سابق چنين مى گويد: «در سال اول اقامت در شوروى موضوع تلاش كا.گ.ب. براى جلب اعضاى حزب يا سازمان به همكارى هنوز كاملاً مخفى بود. فقط افرادى كه اين همكارى را پذيرفته بودند از چند و چون آن خبر داشتند. اما در اين باره هيچكس سخنى در جمع نمى گفت و حتى شايعه اى هم در اين زمينه وجود نداشت. اما به تدريج با باز شدن چشم و گوش افراد و شناخت سيستم شوروى و نيز دستگاه حزب و فرقه دموكرات آذربايجان وضع تغيير كرد. بايد گفت تحولات حزب كمونيست شوروى با روى كار آمدن گورباچف نيز يك عامل بسيار مهم در گشايش زبان ها و از پرده بيرون افتادن اين موضوع بود. در اوج افشاگرى ها معلوم شد كه كا.گ.ب. با بسيارى افراد در باكو تماس گرفته و به نحوى خواهان همكارى شده است. اما اين همكارى ها بنا به علاقمندى و انگيزه افراد در سطوح گوناگون و درجات مختلف صورت مى گرفت. كسانى بودند كه بعداً خودشان اعتراف كردند كه تقريباً هر روز با مأمورين كا.گ.ب. در محل هاى خاصى مثل قهوه خانه ها قرار ملاقات داشته اند. كسانى نيز در حد دادن يك گزارش سطحى از مسائل روزمره ايرانيان با كا.گ.ب. همكارى مى كردند. شيوه كا.گ.ب. بهره بردارى از نقطه ضعف افراد بود. به بعضى پول مى دادند. كسانى به كار خود اعتقاد ايدئولوژيك داشتند. كسانى براى گرفتن يك امتياز مثلاً ورود به دانشگاه يا محل كار بهتر به دام مى افتادند. كسانى نيز بودند كه براى مداواى همسر و بچه خود مجبور به همكارى مى شدند. اما مشكل اساسى در خود رهبرى حزب نهفته بود. زيرا گردانندگان كنونى حزب نه تنها مانع يارگيرى كا.گ.ب. از اعضاى حزب نمى شد بلكه مشوق اين كار زشت نيز بودند. با وجود اين كه هر از چندى جلسات عمومى با حضور رهبران حزب برگزار مى شد اما عده اى از اعضاء به جاى طرح بحث ها و مسائل خود در اين جلسات خواستار ديدار خصوصى با خاورى، فروغيان، صفرى و يا لاهرودى بودند. آنها هم از خدا مى خواستند كه اينگونه مسائل به جاى جلسات عمومى در جلسات خصوصى طرح و بحث شود. اين جلسات خصوصى گاهى ساعت ها طول مى كشيد و فرد بعدى بايد منتظر نوبت خود مى ماند. در واقع اكثر مسائل مورد بحث اينگونه جلسات خصوصى حزبى نبود بلكه از نوع ديگرى بود كه از جمله به رابطه با كا.گ.ب. مربوط مى شد. رهبران حزب هم در همه موارد بدون استثناء افراد مردد يا «مسأله دار» را به همكارى با كا.گ.ب. تشويق و تبليغ مى كردند.»
در واقع بسيارى از اين جوانان انقلابى ايرانى كه اسير شبكه مافيائى كا.گ.ب. در باكو شده بودند بدشانس ترين ايرانيان نسل چهارم بودند.
آنان در جهم مافيائى باكو در ميان انواع دار و دسته هاى فرقه دموكرات كا.گ.ب، صليب سرخ و حزب كمونيست شوروى چنان اسير شده و از هر طرف مورد فشار و سوءاستفاده قرار مى گرفتند كه گاهى از دست افعى به مار و گاهى برعكس از مار به افعى و اژدها پناه مى بردند.
على درباره تجربه مشخص خود مى گويد: «دوستم بعد از سال ها براى آوردن همسر خود به شوروى كه از ايران به آلمان آمده بود بايد ويزاى آلمان مى گرفت. اين كار ماه ها طول كشيد و مبالغى نيز بابت رشوه به كاركنان اداره صليب سرخ باكو پرداخت كرد. به هر حال دادن اجازه حضور همسر وى در باكو مشروط به اين شد كه دوستم با كا.گ.ب. همكارى كند. براى اين كار نيز از وى خواستند كه بايد از اروپا و گروه هاى سياسى ايرانى در آنجا خبر بياورد. به وى گفته بودند بايد به عنوان نمونه از غذاخورى دانشگاه برلين كه محل تردد فعالين سياسى ايرانى است گزارش مشروحى بياورد و نظر گروه هاى سياسى درباره شوروى و اوضاع ايران را گزارش كند. البته دوستم پس از بازگشت گفته بود بسيار خوب من همه گزارشات را تهيه كرده ام. اما چون روابط انترناسيوناليستى دو طرفه است لطفاً شما درباره جلسات خود گزارشى به من بدهيد كه من نيز گزارش كارم را به شما بدهم. زيرا من نمى خواهم كيانورى دوم بشوم. آنها از اين پاسخ بسيار رنجيده بودند و گفته بودند كه اميدشان از دوستم قطع شده است.»
على درباره يك جنبه ديگر يارگيرى كا.گ.ب. از ايرانيان چنين ادامه مى دهد: «با جلب افراد به همكارى آنها را بى اعتبار مى كردند و از درون مى شكستند. بدين ترتيب راه پشت سر افراد خراب مى شد و بايد تا آخر در لجن فرو مى رفتند. كافى بود به كسى يك مهر كا.گ.ب. بخورد، ديگر كارش تمام بود.»
ف. شيوا درباره روش و روابط حزب كمونيست شوروى و كمونيست هاى ايرانى نسبت به يكديگر مى گويد: «شخصاً در ارتباط مستقيم با حزب كمونيست شوروى و افراد آن قرار نگرفتم. تنها در يك مورد نامه اى به «برونيكوف» مسئول امور بين الملل حزب كمونيست بلاروسى نوشتم و او بى آنكه پاسخى بنويسد، اقدام كرد. جريان از اين قرار بود كه نوبت خروج از شوروى به ما كه رسيد، اداره گذرنامه (اووير) در هماهنگى با صليب سرخ ميزان ارزى را كه مى توانستيم به هنگام مسافرت داشته باشيم به نصف ميزان قبلى كاهش داد. با اين مقدار ارز ما ديگر نمى توانستيم از امكانى كه براى آمدن به غرب وجود داشت، يعنى خريد بليت هواپيما با ارز، استفاده كنيم. يعنى عملاً راه بسته شد. من به هر درى زدم و به جائى نرسيدم. عاقبت نامه فوق الذكر مؤثر افتاد و ارز تبديلى را كمى افزايش دادند، اما ما باز مجبور شديم براى خريد بليت براى كودك مان از كس ديگرى ارز قرض كنيم. اما در مورد رفتار مردم غير كمونيست شوروى با من كمونيست ايرانى در نامه قبلى نوشتم. نظر كلى من اين است كه شوروى ها ما را همچون مهره هاى بالقوه اى براى پيشبرد مقاصد خود در ايران مى ديدند و اغلب مهاجران نيز داوطلبانه و با جان و دل به همين طرز تلقى تسليم مى شدند و حاضر بودند هرگونه خدمت حقيرانه اى در همين جهت انجام دهند. اعلام داوطلبى عده زيادى براى رفتن به افغانستان براى پيشبرد امر سوسياليسم در آنجا نمونه گويائى است (خود من هم داوطلب شده بودم! منتها من علاوه بر تصور «خدمت در جهت ساختمان سوسياليسم در افغانستان»، فكر مى كردم از كار كثيف و طاقت فرسائى هم كه داشتم خلاص مى شوم!). قضيه در اينجا در واقع عبارت است از تفاوت ميان درك ما از «انترناسيوناليسم سوسياليستى» و در آمدن به خدمت دولت شوروى و كار كردن در جهت منافع دولت شوروى.»
رحيم درباره يارگيرى كا.گ.ب. از اعضاى حزب مى گويد: «من و دوستم بهنام را كا.گ.ب. نشانه گرفته بود. در ظاهر قرار بود كه ما را براى كار حزبى از افغانستان به ايران بفرستند. فروغيان عضو هيأت سياسى حزب ترتيب كارها را داد. وى كاملاً در جريان بود كه ما قرار است زير پوشش به اصطلاح كار حزبى روانه ايران شويم. اما هيچ كار حزبى در كار نبود. ما دو بار به طور جداگانه به ايران رفتيم و برگشتيم. مأموريت فقط به كار كا.گ.ب. مربوط مى شد و در همان زمينه هائى بود كه همان روزهاى اول در بازجوئى خود گفته بوديم. پاداش اين كار شروع تحصيل در رشته پزشكى دانشگاه براى من بود. در همان اوائل شروع دانشگاه كا.گ.ب. از من مى خواست كه گزارشى از محيط دانشجوئى تهيه كنم. من از همان دوران از اين كارها به شدت از نظر روحى پشيمان شدم. چند سال طول كشيد تا به معترضين درون حزب پيوستم. اما انصافاً ديگر دير شده بود و ديوار برلين فرو ريخته بود. اما وقتى به اين فكر مى كنم كه رهبران يك حزب سياسى ايرانى رسماً اعضاى خود را براى كار جاسوسى عليه مملكت خود تشويق مى كنند، واقعاً دچار انزجار مى شوم. به هر حال تا آنجا كه من مى دانم دو نفر از كسانى كه از مرز افغانستان توسط كا.گ.ب. به ايران اعزام شدند، دستگير شدند و از سرنوشت آنها اطلاعى ندارم.»
به طور كلى در منطق رهبرى حزب همكارى با كا.گ.ب. هرگز به طور جدى زير سئوال نرفت. زيرا اصل «انترناسيوناليسم پرولترى» و مبارزه مشترك احزاب برادر عليه امپرياليسم و سرمايه دارى به اين همكارى در سطوح و اشكال مختلف مشروعيت مى داد. اما آنچه كه تجربه آخرين نسل را تا حدى متمايز مى كرد اين بود كه آنها از روى باور به سوسياليسم همكارى با كا.گ.ب. را مى پذيرفتند. فكر مى كردند كه كا.گ.ب. بخش سالم تر حزب كمونيست شوروى است كه هنوز بوروكراتيزه نشده و اهداف انقلابى را با جان و دل و با توان بيشتر دنبال مى كند. در مرحله بعدى وقتى تصوير واقع بينانه ترى از اصل و ماهيت نظام شوروى و كا.گ.ب. به عنوان جزئى از آن به دست آوردند به تدريج در زمينه همكارى با كا.گ.ب. نيز دچار ترديد شدند. سرانجام طولى نكشيد كه اكثر آنها عليه چنين روابط و مناسباتى دست به طغيان زدند و با همه توان خود در برابر آن ايستادند.
با وجود آن كه تفكر ضد امپرياليستى و ضد غربى جزو اعتقادات پايه اى هر توده اى و فدائى بود انصافاً بايد گفت كه بخش مهمى از اين افراد نه تنها در برابر كا.گ.ب. استقلال فكرى و شخصيتى نشان مى دادند، بلكه ديگران را نيز به اين كار تشويق مى كردند.
در يكى از آن روزها در چارجوى تركمنستان طاهره به حيدر گفت كه مى خواهد درباره موضوع مهمى با او مشورت كند. مطلب از اين قرار بود كه يكى از مقامات كا.گ.ب. از طاهره خواسته بود كه درباره حيدر و تنى چند از افراد ديگر گزارشى به آنها بدهد. توصيه حيدر، روشن و بدون ابهام بود: «ما داراى يك اساسنامه هستيم كه طبق آن عضو حزب جايز نيست كه با يك سازمان ديگر همكارى كند» و او را كه خود نيز تمايلى به اين كار نداشت دلگرم و مطمئن كرد.
با وجود اين ترس از كا.گ.ب. يك عامل بسيار مهم در پيش گيرى روش «تقيه» در شوروى بود. اتومبيل هاى سياه رنگ معروف اين سازمان مخوف مى توانست هر نيمه شب به سراغ فرد سركش يا ناراضى بيايد و وى را تا هفته ها و ماه ها و يا حتى براى هميشه ناپديد گرداند. بايد در نظر داشت كه معيشت و زندگى هر پناهنده با ديدگاه و اظهار نظر وى درباره هر موضوع گره مى خورد. علاوه بر اين نبودِ آلترناتيو چه از نظر فكرى و چه از نظر نجات از بن بست شوروى تأثير جدى بر روانشناسى و دگرديسى پناهنده بر جاى مى گذاشت. تفكر دموكراتيك در ايران و در شوروى پيشينه و زمينه اى نداشت. زندگى در پشت درهاى آهنين شوروى از اين نظر تجربه اى بود كه بيشتر ذهنيت افراد را براى فكر كردن تحريك مى كرد. اما اين احساسات و طغيان روحى بود كه بروز مى يافت. تا دوران ظهور گورباچف نه تنها امكان خروج از شوروى و مهاجرت به غرب وجود نداشت، بلكه حتى فكر به آن و يا بر زبان آوردن آن در ميان نامحرمان گناه محسوب مى شد و به سرعت در مقوله ضد شوروى و همكارى با امپرياليسم قرار مى گرفت.
اكثر مصاحبه شنوندگان بر اين نكته تأكيد ورزيده اند كه در اثر ايستادگى اين گروه از جوانان ايرانى در برابر مقاصد تبهكارانه كا.گ.ب. چنان فضاى سياسى در محيط زندگى آنها ايجاد شده بود كه به محض افشاى اين كه كسى با آنها همكارى دارد فرد مزبور به سرعت منزوى و انگشت نما مى شد. بدين ترتيب كارى كه در اثر آرمان گرائى كمونيستى در ابتدا به فريب تعدادى منجر شد پس از طى مدت كوتاهى به يك امر قبيح و ضد اخلاقى تبديل شد كه تنها انگشت شمارى در لجنزار آن باقى ماندند.
بايد تأكيد كرد كه نمونه هاى فوق تمام مسأله يارگيرى كا.گ.ب. از توده اى ها در شوروى سابق را نشان نمى دهد. موارد فوق تنها كسانى اند كه قابل دسترسى بودند و حاضر به افشاگرى شدند. تعداد كسانى كه تا خرخره در منجلاب همكارى با كا.گ.ب. فرو رفتند براى اين نگارنده معلوم نيست. برخى افراد كه از شوروى و افغانستان به طور مخفيانه از سوى فروغيان، خاورى و يا كا.گ.ب. به ايران رفته بودند و در اين زمينه مى توانستند منبع داده هاى بيشترى باشند، متأسفانه حاضر به شركت در مصاحبه با نگارنده نشدند.

صفحه اول
خبرهاى ايران
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
خواندنى ها
مقاله ها
جدول
گزارش
بازتاب
خبرهاى جهان
خبرهاى ايران
ورزش
داستان
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
با نيمروز
خبرهاى كوتاه
حوادث
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   خبرهاى ايران   •   اقتصادى   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   • 
•   خواندنى ها   •   مقاله ها   •   جدول   •   گزارش   •   بازتاب   •   خبرهاى جهان   • 
•   خبرهاى ايران   •   ورزش   •   داستان   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   • 
•   با نيمروز   •   خبرهاى كوتاه   •   حوادث   •   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •