اين روزها تيره بختى ما به جائى رسيده كه افرادى در پوشش پژوهشگر ادبيات و فرهنگ ايران تلاش مى كنند تا اين ادبيات و فرهنگ زيبا را به شكلى دگرگون سازند و هر چه به قلم و به فكرشان مى رسد آن را مى نويسند و به زبان مى آورند و به نفع كشورهاى بيگانه قلم پراكنى مى كنند. آنها پروائى از هيچ چيز ندارند!
روز پنجم مارس ۲۰۰۵ آگهى اى به دستم رسيد كه در يك انجمن فرهنگى خانم نهال تجدد درباره مولاناى رومى سخن مى گويد در اين سخنرانى مولانا جلال الدين- محمد بلخى چنين معرفى مى شد:
مولانا رومى سه تا عشق داشته: نخست شمس تبريزى كه بيست سال از او بزرگتر بوده و اين كه چگونه از نظر روحانى و جسمى عاشق و فريفته او شده است. دوم صلاح الدين كه هم سن خود مولانا بوده و سوم يا آخرين عشق مولانا حسام الدين چلپى كه بيست سال از او كوچكتر بوده است.
ايشان متذكر شدند كه مادرشان شاگرد شادروان استاد بديع الزمان فروزانفر بوده است، سپس اضافه كردند استاد فروزانفر نيز چنين باور داشتند (مولانا سه عشق فيزيكى يا جسمى و روحانى داشته اند). خانم تجدد در كتابشان نوشته اند مولانا تنها از لحاظ روحانى يا SPIRITUAL عاشق شمس و صلاح الدين و حسام الدين چلپى نبوده بلكه عاشق فيزيكى يا جسمانى آنها هم بوده است!
بعد از سخنرانى نوبت به پرسش و پاسخ رسيد. نگارنده از خانم تجدد خواستم شعرى از مولانا آن هم اولين رويه در دفتر اول مربوط به نى را معنى كنند. ايشان گفتند آن شعر كدامست. آن شعر را برايشان خواندم:
كوزه چشم حريصان پر نشد
تا صدف قانع نشد پر دُر نشد
و خود معنى كردم (جانورانى كه در آب زندگى مى كنند فراوانند اما، تنها صدف اين خاصيت ويژه را دارد و آن اين است. هنگامى كه اين حيوان يا صدف دهان باز مى كند غذا يا طعمه اى را بخورد كافيست يك شن وارد بدن او شود، صدف يا اين جانور آبزى به منظور دفاع يا طرد اين ذره خارجى تلاش مى كند، در اثر تلاش بدن او شروع به ترشح مواد آهكى جلادار موسوم به ناكر و يك ماده ديگرى به نام كونشيولين مى نمايد كه به طور دورانى دور جسم خارجى را فرا مى گيرد. در حقيقت بدين شكل مرواريد تشكيل مى شود. هر چه مقاومت اين جانور بيشتر باشد مواد آهكى جلادار بيشتر ترشح مى كند. به همين سبب كوچكى يا بزرگى مرواريد به درستى بستگى به تلاش و توانائى اين جانور آبزى دارد. به سخنى ساده اين تلاش تا هنگام زنده بودن جانور آبزى يا صدف ادامه دارد.
به درستى افراد حريص همانند اين جانور كه صدف باشد هستند. در اين شعر اول بايد بيت دوم را معنى كرد سپس بيت اول را، مى خواهد بگويد كوزه يا وجود آدم هاى حريص همانند صدف است، تا هنگامى كه زنده هستند هرگز چشمانشان و يا وجودشان از هيچ چيز سير نمى شود، به سخنى قانع و راضى نيستند جاده آنها تنها مرگ است. (در فارسى ما مى گوئيم فلانى از خاك قبرستان هم سير نمى شود) زيرا با تمام شدن زندگيشان از اين حرص يا چشم چرانى نجات پيدا مى كنند. ايشان گفتند اين شعر چه ارتباطى به اين نوشته ها و گفته ها دارد. گفتم آيا مى دانيد چه حقيقتى و تا چه حد عرفانى در اشعار مولانا نهفته است؟ چطور مى توانيد داورى كنيد كه در هشتصد سال پيش مولانا در زندگى شخصى خود چگونه زيسته است.
هدف نگارنده اين نيست كه بخواهد از Homosexual بودن يا نبودن مولانا سخنى به ميان آورد، بلكه شگفتى از داورى ها و نسبت هائى است كه به اينگونه مردان حق و حقيقت داده مى شود. به ويژه اين كه مولانا جلال الدين محمد بلخى در هيچ جا خود را چنين معرفى نكرده است.
اين عارف حقيقت بين در داستان اياز و سلطان محمود «دفتر پنجم اشعار ۳۲۵۱» به بعد اگر به خوبى و به درستى آن را بخوانيم متوجه مى شويم كه سلطان چگونه در فكر آزمودن اياز است و سپس از او دفاع مى كند. مولانا به درستى حقيقت را بيان مى كند و نتيجه مى گيرد كه اينگونه شايعات و روايات كه به سلطان محمود و اياز نسبت مى دهند ناروا و ناحق است (همجنس گرائى آن دو) .
نگارنده از همين سوژه كه در دفتر پنجم از آن ياد شد بهره گرفته و مى گويد: اگر براى مولاناى بلخى اين نوع شايعات ساخته شده مهم نبود هرگز در صدد دفاع از آنها برنمى آمد. شوربختانه ما اشعار مولانا جلال الدين محمد بلخى را درست نمى خوانيم كه چنين داورى ها مى كنيم.
در تمام اشعار مولانا از موسى، عيسى، محمد و پيامبران ديگر ياد شده است. مولانا به خوبى از قرآن، تورات و انجيل آگاهى داشته است و به خوبى به زبان عربى آشنا بوده است. به درستى اين شاعر حقيقت بين مى دانسته در تمام اديان معروف جهان همجنس بازى نفى شده است. قرآن كه گفته هاى محمدرسول خداست به درستى آن را نفى كرده است. در تورات «برشيت وَيِرا» فصل نوزدهم آيه (۴) به بعد چنين مى گويد:
مردم سِدُوم از جوانان تا پير، تمام قوم از هر طرف خانه (لوط) را احاطه كردند. آيه (۵) لوط را صدا زده و به او گفتند مردهائى كه امشب نزد تو آمده اند كجا هستند؟ آنها را پيش ما بيرون آور تا با آنها درآميزيم. لوط به سوى آنها به طرف در خانه خارج شد و در را عقب خود بست گفت اى برادرانم لطفاً بدى نكنيد. مردهاى شهر به لوط گفتند اكنون به تو بدتر از آن مى كنيم و مى خواستند در را بشكنند... خلاصه آيه (۱۰) مى گويد: فرشته ها دستشان را دراز كردند و لوط را پيش خود كشيدند و در را بستند. آيه (۱۱) همين فصل مى گويد مردمى كه جلوى در خانه بود از كوچك و بزرگ به بيمارى كورى مبتلا شدند به طورى كه عاجز شدند از پيدا كردن در.
آيه ۲۳ و ۲۴ و ۲۸ همين فصل مى گويد: آفتاب بر زمين طلوع كرد، لوط به صوُعَر رسيد.
ادوناى بر سِدُوم و بر گمورا را گوگرد و آتش بارانيد، اين بلا از جانب ادوناى از آسمان بود. اين شهرها را با تمام دشت و تمام ساكنين اين شهرها و گياهان زمين نابود كرد و به سخنى ساده مى توان گفت خداوند قوم لوط را به خاطر همجنس گرائى به آتش كشيد تا جائى كه گياهان را هم سوزانيد.
مولانا مى سرايد:
تا دل مرد خدا نايد بدرد
هيچ قرنى را خدا رسوا نكرد
مولانا به درستى و آشكارا مى گويد: «لوط» اين مرد خدا از دست يا ستم قومش دلش به درد آمد و ادوناى يا خداوند تمام مردمان آن قرن يا دوران را به آتش كشيد و رسوا كرد.
اگر كسى اشعار مولانا جلال الدين محمد بلخى را درست بخواند در مى يابد كه او عارى از اين نسبت ها است. ما چه شديم كه چنين داورى مى كنيم، آيا يك چيز كم داشتيم و آنهم زندگى شخصى مولانا بود؟ آن هم بدين شكل و مدل، ما توانائى شناسائى زندگى خصوصى افراد دور و بر خود را نداريم چگونه مى توانيم داورى هشتصد سال پيش را آن هم براى مردى كه مرد خداست بكنيم. به ويژه همانطور كه اشاره شد او خود را چنين معرفى نكرده است. مولانا ترس و وحشتى از كسى نداشته است. در اشعار او خرد، شهامت، داورى و قضاوت، بى باكى، داورى و عدالت را مشاهده مى كنيم. (به شرط آن كه با چشم دل بخوانيم) به درستى مولانا هوى نفس را زير پا له كرده است.
دفتر چهارم، خلق عالم و چگونگى آن را بيان مى كند. باز هم اگر آن را با هوشيارى بخوانيم دريافت مى كنيم تا چه حد و اندازه هواى نفس را از خود دور كرده و دربست به حق ملحق شده است.
چنانچه مولانا در اين دفتر مى سرايد:
۴/۱۴۹۷- در حديث آمد كه يزدان مجيد
خلق عالم را سه گونه آفريد
يك گروه را جمله عقل و حلم وجود
او فرشته است او نداند جز سجود
نيست اندر عنصرش حرص هوى
نور مطلق گشته از لطف خدا
يك گروه ديگر از انسان تهى
همچو حيوان از علف در فربهى
او نبيند جز كه اصطبل و علف (۱)
از شقاوت غافل است و از شرف
اين سوم هست آدميزاد و بشر
نيم او افراشته نيمش خر
نيم خر چون مايل سفلى بود
نيم ديگر مايل عقلى بود
آن دو قوم آسوده از جنگ و حراب
وين بشر با دو مخالف در عذاب
وين بشر هم ز امتحان قسمت شدند
آدمى شكلند و سه اُمّت شدند
يك گروه مستغرق مطلق شدند
همچو عيسى با ملك ملحق شدند (۲)
نقش آدم ليك معنى جبرئيل
رسته از خشم و هوا و قال و قيل
از رياضت رسته وز زهد و جهاد
گوئيا از آدمى او خود نزاد
قسم دير با خران ملحق شدند
خشم محض و شهوت مطلق شدند (۳)
۱۵۱۰- وصف جبريلى دريشان بود و رفت
تنگ بود آن خانه و آن وصف زفت
مرده گردد شخص كوبى جان شود
خر شود چون جان او بى آن شود
زآنك جانى كان ندارد هست پست
اين سخن حق است و صوفى گفته است
او ز حيوانى فزون تر جان كَند
در جهان باريك كارى ها كند
مكر و تلبيسى (۴) كه او داند تنيد
آن ز حيوان دگر نايد پديد
نخست سئوالى كه نويسنده از اين خانم دارد اين است، چرا مولانا جلال الدين محمد بلخى را رومى معرفى كردند؟ درست است كه در كتابشان محل تولد او را نوشته اند اما، عنوان اين كتاب رومى سوخته يا بوى سوخته رومى «Roumi le brule» است. مى دانيم همه مردم كه اين كتاب را نمى خوانند ولى عنوان كتاب رومى است، در صورتى كه خود مولانا به نوشته شادروان استاد بديع الزمان فروزانفر در مثنوى معنوى يا در شرح حال مولانا جلال الدين مى گويد: مولانا خود را متولد بلخ و خراسان مى داند. دوم اين كه شادروان فروزانفر كه اين خانم از او ياد كردند گفتند كه استاد هم همين باور را داشتند يعنى عاشق جسمى شمس هم بوده اند. استاد بديع الزمان فروزانفر چنين نوشته اى ندارند.
در اينجا لازم مى دانم از آنچه شادروان استاد فروزانفر در كتاب خود شرح حال مولانا جلال الدين محمد بلخى نوشته اند، ياد كنم.
استاد فروزانفر چنين مى نويسد: تولد مولانا در شهر بلخ در ششم ربيع الاول ۶۰۴ هجرى قمرى برابر با ۱۲۰۷ ميلادى است. دليل شهرت مولانا به رومى همان مدت اقامت او در شهر قونيه و وفات او در آن مكان است. ليكن خود مولانا همواره خود را از مردم خراسان شمرده و شهر خود را دوست مى داشته و از ياد آنها فارغ نبوده است.
به گفته برخى از جانب پدر به ابوبكر صديق مى پيوندد و اين كه مولانا در حق فرزند معنوى خود «حسام الدين چلپى» گويد: صدق ابن صديق رضى الله عنه و عنهم الارموى الاصل المنتسب الى الشيخ المكرم بما قال امسيت و يا و اصحبت عربياً» دليل اين باور توان گرفت، چه مسلم است كه صديق در اصطلاح اهل اسلام لقب ابوبكر است و ذيل آن (دنباله آن) به صراحت مى رساند كه نسبت حسام الدين به ابوبكر بالاصاله نيست بلكه از جهت انحلال وجود اوست در شخصيت و وجود مولوى كه مربى و مرشد او و زاده ابوبكر صديق است. صرفنظر از اين معنى فائده بر ذكر انتساب اصلى حسام الدين به ارُميه (اهل اروميه) و نسبت او از طريق انحلال و قلب عنصر به شيخ مكرم يعنى ابوبكر مترتب نمى گردد.
پدر مولانا محمدبن حسين خطيبى است كه به بهاءالدين ولد معروف شده و او را سلطان العلماء لقب داده اند. پدر او حسين بن احمد خطيبى، به روايت افلاكى از افاضل روزگار و علامه زمان بوده است. بهاء ولد پدر مولانا از اكابر صوفيان بود. خرقه (جبه درويشان) او به روايت افلاكى به احمد غزالى مى پيوست و خويش را به امر به معروف و نهى از منكر معروف ساخته و عده (گروه) بسيارى را با خود همراه كرده بود و پيوسته مجلس مى گفت «و هيچ مجلسى نبودى كه از سوختگان، جان بازى ها نشدى و جنازه بيرون نيامدى و هميشه نفى مذهب حكماى فلاسفه و غيره كردى و به مناسبت صاحب شريعت و دين احمدى ترغيب دادى» و خواص و عوام بدو اقبال داشتند «و اهل بلخ او را عظيم معتقد بودند» و آخر اقبال خلق، خوارزمشاه را خائف (ترسان و هراسان) كرد تا بهاء ولد (پدر مولانا) را به مهاجرت مجبور ساخت.
به روايت احمد افلاكى و به اتفاق تذكره نويسان، بهاء ولد به واسطه رنجش خاطر خوارزمشاه در بلخ مجال قرار نديد و ناچار هجرت اختيار كرد. گويند سبب عمده در وحشت خوارزمشاه آن بود كه بهاء ولد بر سر منبر به حكما و فلاسفه بد مى گفت و آنان را مبتدع (ابتدائى) مى خواند و بر فخر رازى كه استاد خوارزمشاه و سرآمد و امام حكماى عهد بود اين معانى گران مى آمد و خوارزمشاه را به دشمنى بهاء ولد تن به جلاء وطن در داد و او سوگند ياد كرد كه تا محمد خوارزمشاه بر تخت جهانبانى نشسته است به شهر خويش بازنگردد و قصد حج كرد و به جانب بغداد رهسپار گرديد و چون به نيشابور رسيد، بهاء ولد با شيخ فريدالدين عطار اتفاق ملاقات افتاد و به گفته دولتشاه، شيخ عطار خود به ديدن مولانا بهاء ولد آمد در آن هنگام مولانا جلال الدين محمد كوچك بود. شيخ عطار كتاب اسرارنامه را هديه به مولانا جلال الدين داد و به مولانا بهاءالدين گفت (پدر مولانا) «زود باشد كه اين پسر تو آتش در سوختگان عالم زند» به روايتى در آن هنگام مولانا شش ساله و به روايتى ۱۴ ساله بوده است. به نظر مى رسد ۱۴ ساله بيشتر و قابل قبول باشد.
چون بهاء ولد مُرد، مولانا در آن هنگام بيست و چهار ساله بود بنا به وصيت پدر يا به خواهش سلطان علاءالدين و برحسب روايت ولد نامه به خواهش مريدان بر جاى پدر نشست و بساط وعظ و افادت بگسترد و شغل فتوى و تذكر را به رونق درآورد و درفش (رايت) شريعت برافراشت و يكسال تمام دور از طريقت، مفتى شريعت بود تا برهان الدين محقق ترفدى بدو پيوست و پس از طى مقامات از خدمت برهان محقق اجازه ارشاد و دستگيرى يافت و روزها به شغل تدريس و قيل و قال مدرسه مى گذرانيد و طالب علمان و اهل بحث و نظر و خلاف، بر وى گرد آمده بودند و مولانا سرگرم تدريس- ولم ولا تسلم بود. فتوى مى نوشت و از يجوز و لايجوز سخن مى راند، به سخنى ساده تر يا در يك جمله كوتاه مى توانيم بگوئيم مولانا منبر مى رفت و از شايست و ناشايست سخن مى گفت.
او از خود غافل بود و از عمروزيد مشغول ولى كارداران غيب، دل در كاروى نهاده بودند و آن گوهر بى چون را آلوده چون و چرا نمى پسنديدند و آن درياى آرام را در جوش و خروش مى خواستند و عشق غيور منتهز فرصت تا آتش در بنياد غير زند و عاشق و طالب دليل را آشفته مدلول و مطلوب كند و آن سرگرم تدريس را سرمست و بى خود حقيقت سازد.
تا هنگامى كه مولاناى ما، در مجلس بحث و نظر بوالمعالى گشته فضل و حجت مى نمود، مردم روزگار او را از جنس خود مى ديدند و به سخن وى كه درخورِ ايشان بود فريفته و بر تقوى و زهد او متفق بودند. ناگهان آفتاب عشق شمس حقيقت پرتوى بر آن جان پاك افكند و چنانش تافته و تابناك ساخت كه چشم ها از نور او خيره گرديد و روز كوران محبوب كه از ادراك آن هيكل نورانى عاجز بودند از نهاد تيره خود به انكار برخاستند و آفتاب جان افروز را از خيرگى چشم شب تاريك پنداشتند. مولانا روش خود را بدل كرد، اهل آن دوران نيز عقيده خود را نسبت به او تغيير دادند، آن آفتاب تيرگى سوز كه اين گوهر شب افروز را مستغرق نور و از ديده محبوبان مستور كرد و آن طوفان عظيم كه اين اقيانوس آرام را متلاطم و موج خيز گردانيد و كشتى انديشه را از آسيب آن به گرداب حيرت افكند شمس تبريزى بود.
پيش از آن كه شمس الدين در افق قونيه و مجلس مولانا نورافشانى كند در شهرها مى گشت و به خدمت بزرگان مى رسيد و گاهى مكتب دارى مى كرد و نيز به جزئيات كارها مشغول مى شد «و چون اجرت دادندى موقوف داشته تعلل كردى و گفتى تا جمع شود كه مرا قرض است تا ادا كنم و ناگاه بيرون شو كرده غيبت نمودى» و چهارده ماه تمام در شهر حلب در حجره مدرسه بريا صفت مشغول بود و پيوسته نمد سياه پوشيدى و پيران طريق او را كامل تبريزى خواندندى.
شمس الدين بامداد روز شنبه بيست و ششم جمادى الاخر سنه ۶۴۲ برابر با ۱۲۴۵ ميلادى به قونيه وصول يافت و به عادت خود در هر شهرى كه رفتى به خان فرود آمدى «درخان شكر فروشان نزول كرده حجره بگرفت و بر در حجره اش دو سه دينارى با قفل بر در مى نهاد تا خلق را گمان آيد كه تاجرى بزرگ است، خود در حجره غير از حصيرى كهنه و شكسته كوزه و بالشى از خشت خام نبودى» مدت اقامت شمس در قونيه تا وقتى كه مولانا را منقلب ساخت به تحقيق نپيوسته و چگونگى ديدار وى با مولانا هم به اختلاف نوشته اند. به گفته شادروان بديع الزمان فروزانفر آنچه بر ما روشن و آشكار است اين است كه مولانا جلال الدين محمد بلخى عاشق جسمانى شمس هرگز نبوده، به ويژه در آن هنگام مولانا حدود چهل سال داشت و شمس شصت ساله بوده است. به باور نگارنده كسى كه تا اين حد به حق ملحق بوده افكارش منحرف نمى شود، آن هم در آن سن وانگهى همانطور كه شيخ فريدالدين عطار با آن ديد وسيعى كه داشته در اولين برخورد يا نگاه به مولانا صراحتاً به مولانا بهاء ولد (پدر مولانا) گفته اين پسر تو آتش در سوختگان عالم زند. به درستى عطار آن نور را در وجود مولانا به خوبى مشاهده كرده بود. همه ما به اين حقيقت كه فريدالدين عطار يك شاعر معمولى نبوده واقف هستيم. او با اولين برخورد دريافته بود كه در وجود مولانا گوهر تابناكى نهفته است.
از سوئى مطابق روايات، سلطان ولد پسر مولانا در ولد نامه چنين نوشته: عشق مولانا به شمس مانند جستجوى موسى است از خضر كه با مقام نبوت و رسالت و رتبه كليم اللهى باز هم مردان خدا را طلب مى كرد و مولانا نيز با همه كمال و جلالت در طلب اكملى روز مى گذاشت تا اين كه شمس را كه از مستوران قباب غيرت بود به دست آورد و مريد وى شد و سر در قدومش نهاد و يكباره در انوار او فانى گرديد.
وضعيت مولانا با شمس معلوم است، حسام الدين چلپى را هم كه مولانا فرزند معنوى خود مى داند، از سوئى مولانا در تمام اشعار خود شهوت را سركوب كرده و آن را خوى و حالت حيوانى خوانده است. بنا بر آنچه ياد شد چگونه ما مى توانيم چنين داورى هائى درباره او بكنيم.
ايرانيان فرهنگ جوانمردى آريائى را كه بر مبناى محبت و خدمت به خلق و عشق به همه و صلح و آزادى و يارى و كمك به ديگران به ويژه ستم ديدگان بوده است، تا آنجائى كه توانستند با چنگ و دندان كوشش كردند آن را نگهدارند. حالا ما چه شديم كه آن را با چنگ و دندان پاره مى كنيم، چون غريبه ها چنين مى خواهند يا بازار برخى چيزها رواج پيدا كرده است.
نويسنده مى گويد: تمام چيزهائى كه به خدا نسبت مى دهند و يا بهشت و دوزخى كه در كتب آسمانى يا دينى نوشته شده است صرفنظر از شرافت و وجدان آدمى شايد يك درصد درست باشد. آيا كسانى كه چنين گفتار و پندار دارند يا به سخنى ساده تر چنين تهمت ها و دروغ ها به ديگران مى زنند از هر نظر به ويژه افرادى كه دستشان از دنيا كوتاه است، روز داورى سر پل چنتو (پل صراط) مى توانند از خودشان در برابر حق و حقيقت بايستند؟ خود مولانا در دفتر ششم چنين مى سرايد:
۶/۳۵۲۶- ما چو واقف گشته ايم از چون و چند
مُهر بر لب هاى ما بنهاده اند
تا نگردد رازهاى غيب فاش
تا نگردد منهدم عيش و معاش
تا ندرد پرده غفلت تمام
تا نماند ديگ محنت نيم خام
ما همه گوشيم كَر شد نقش گوش
ما هم نطقيم ليكن لب خموش
۳۵۳۰- هر چه ما داديم ديديم اين جهان
اين جهان پرده ست عينست آن جهان
روز كِشتن روز پنهان كردن است
تخم در خاكى پريشان كردن است
وقت بِدرودن گه منجل زدن
روز پاداش آمد و پيدا شدن
بنا بر آنچه نيل به مقام نفى و فنا را كه وراى مرتبه صحو (هوشيارى يا بازگشت عارف به احساس پس از غيبت و زوال احساس وى) و اثبات اهل دعوى است براى سالك طالب ممكن مى كند البته، عشق است كه اين مدعيان از حقيقت آن نشانى ندارند، آن كه درويش واقعى است اگر وجودى از خود دارد محو و صفات حق است و حال او كه حال عاشقان راستين است به زبانه شمع پيش آفتاب مى ماند كه هر چند در ظاهر است به حساب مى آيد، در واقع نيست است و نمى توان او را در آنجا وجود واقعى شمرد. براى همين مولانا در دفتر اول چنين مى سرايد:
خاك شو مردان حق را زير پا
خاك بر سر كن حسد را همچو ما
(قصه ديدن خليفه ليلى را)
۶/۳۵۲۶- پس به هر دورى ولّيى قايمست
تا قيامت آزمايش دايمست
(ملامت كردن مردم شخصى را كه مادرش را كشت به تهمت)
از سوئى استاد دكتر عبدالحسين زرين كوب در كتاب بحر در كوزه ص ۴۶۸ (۱۱ و ۱۲) از قول افلاكى مى گويد: روزى حضرت مولانا با جمع اصحاب به سوى زاويه شيخ صدرالدين مى رفتند... خادم خدمت كرد كه شيخ در گوشه نيست خداوندگارا... از آنجا درگذشتند و به مدرسه درآمدند فرمود اين بقعه بيچاره.... مى نالد... كه چند پوست پوست.
همچنين سلطان الخلفا... چلپى حسام الحق والدين روايت كرد كه شبى پرسيدم از حضرت خداوندگار به خدمت شيخ صدرالدين محدث (سخن گوينده) به جد عنايت مى فرمايد، عجبا او در اين راه محقق است يا مقلد؟ فرمود مقلد است والله مقلد است نسبت به تحقيق شما... روايت ذيل در باب كتاب ابن عربى مقايسه شود:
برخى علماى اصحاب در باب كتاب فتوحات مكى چيزى مى گفتند... ناگاه زكى قوال از در درآمد... حضرت مولانا فرمود كه حاليا فتوحات زكى به از فتوحات مكى است. (مناقب ۱/۴۷۰)
عبارت مأخذ است از مكتوب خط مولانا بر پشت يك نسخه خطى مثنوى. مقايسه شود با استاد فروزانفر شرح حال مولانا.
اندرآ در سايه آن غافلى
كش نداند بُرد ازره ناقلى
(وصيت كردن رسول عليه السلام على را...)
نتيجه گيرى:
۱-حق يك امر اخلاقى است نه چيز ديگر، هنگامى كه از اخلاق سخن به ميان مى آيد منظور اين است كه، رعايت همه گونه چيزهاى اخلاقى را بكند، به عنوان مثال راستى و درستى در گفتار، پندار، رفتار داورى، شهامت، بردبارى، خوى ملايم و خوش سر جمع مى شود اخلاق نيكو.
نگارنده حق دارد بگويد يا بنويسد چرا «رومى» چون تيتر كتاب ايشان Roumi Le brule شگفت انگيز است مگر اين نيست كه شادروان «بديع الزمان فروزانفر» و ساير تذكره نويسان مى گويند سبب شهرت او به رومى و مولاناى روم همان مدت اقامت وى در شهر قونيه و مرگ اوست در همان محل، ليكن خود او كه «مولانا جلال الدين محمد بلخى» باشد خويش را از مردم خراسان شمرده و اهل شهر خود را دوست مى داشته و از ياد آنها فارغ نبوده است.
كما اين كه خارجيان او را به عنوان مولاى رومى مى شناسند نه «مولاناى بلخى» به ويژه با معرفى اين كتاب ايشان خدمت بزرگى به روم كردند.
چرا گروهى با توپ و تانك به جان اين كشور كهنسال كه «ايران» باشد افتادند و تا آنجائى كه توانستند آن را خراب و غارت كردند از هر لحاظ. اكنون نوبت افراد نامى ايران و هنرمندان و شعراى نامى رسيده است. ابوعلى سينا كه عرب شده، نقاشى هاى ايرانى به ويژه اسب هاى آن كه اسب هاى عربى شدند، مينياتورها كه به شكلى به كشورهاى هم جوار و بيگانه نسبت داده مى شود، فردوسى كه كلاش شده، حافظ كه به شكل ديگرى درآمده، اكنون نوبت «مولانا جلال الدين محمد بلخى» است كه مُهر رومى و بالاتر از همه همجنسگرائى بر آن زده شده است.
اين خانم خود ادعا دارند مادرشان شاگرد شادروان فروزانفر بودند اما ايشان به اين اسناد هم ارج نگذاشتند كه تيتر كتاب را به نام مولاناى بلخى معروف به رومى معرفى كنند.
۲- دوم اين كه اين خانم چه در كتاب خودشان و چه در گفتارشان مولانا را Homosexual معرفى كردند و آن حالت عرفانى اين مرد خدا و دگرگونى احوال او را ثمره همجنس گرائى او قلمداد كردند.
مولانا بلخى معروف به رومى به همه مردم ايران تعلق دارد و اين حق ماست كه بگوئيم چرا... بيگانگان كوشش كردند و مى كنند فرهنگ و ادبيات ما را به شكلى دگرگون كنند. شوربختانه برخى از افراد به آنها كمك مى كنند كه زودتر آنها در كارشان پيروز شوند. كما اين كه مى بينيم چگونه خليج فارس خليج عربى شده است و آب از آب تكان نمى خورد.
اين خانم اگر به درستى و با چشم دل اشعار مولانا را خوانده بودند و يا اين كه كتاب هاى پژوهشگران و استادان ايرانى را كه ساليان طولانى پژوهش كردند مى خواندند هرگز و هرگز چنين نمى نوشتند. كتب استاد دكتر عبدالحسين زرين كوب بنام بحر در كوزه، سرنى، پله پله تا ملاقات خدا و صداى بال سيمرغ. در اين كتب چنان تفسير قصه ها و تمثيلات مثنوى نوشته شده كه انسان را به شگفتى مى اندازد. شرح حال مولانا نوشته شادروان استاد فروزانفر و نوشته هاى شفيعى كدكنى كه هر كدام از نوشته هاى آنان خود حيرت انگيز است.
به درستى مولانا مى گويد:
هر كسى از ظن خود شد يار من
از درون من نجست اسرار من
شگفتى نگارنده از داورى هاى خانم تجدد است. آن هم درباره مرد خدا كسى كه تا اين حد در وجود خدا حل است. بدون شك و ترديد ايشان خواهند گفت اين چه ارتباطى به همجنسگرائى او دارد. بايد بگويم ارتباط مستقيم دارد. زيرا همانگونه كه در متن گفته شد تمام اشعار مولانا درباره موسى و عيسى و محمد و مردان حق و حقيقت است. او مى دانسته در تمام اديان همجنسگرائى نفى شده است به ويژه كه مولانا زبان عربى را خوب مى دانسته و ۱۴ سوره از آيه قرآن در مثنوى منعكس است. بدون شك و ترديد تورات و انجيل را هم به درستى خوانده بوده و از متن آنها آگاهى داشته زيرا در اشعار او آشكار است. مولانا اوستا را خوانده بوده است، زيرا مى گويد:
هر كه را آتش پناه و پشت شد
هم مجوسى گشت و هم زرتشت شد
در غزليات مولانا مى سرايد:
هيچ ميدانى چه مى گويد رباب
زاشك چشم و از جگرهاى كباب
افلاكى مى گويد: سلطان ولد فرمود، روزى از حضرت پدرم سئوال كردند كه آواز «رباب» عجايب آوازى است. فرمود كه آواز صرير باب (در) بهشت است كه ما مى شنويم. مگر، اين كه سيد شرف الدين گفته باشد كه آخر ما نيز همان آواز مى شنويم، چه معنى كه چنان گرم نمى شنويم... فرمود آنچه ما مى شنويم آواز باز شدن آن در است و آنچه او مى شنود آواز فراز شدن آن در است (مناقب ۱/۴-۴۸۳) درباره سماع موسيقى اجزاء كاينات مقايسه شود با: حكايت مولانا و سنگ آسياب (مناقب ۱/۳۷۱)- بحر در كوزه ص ۴۶۹ تأليف دكتر عبدالحسين زرين كوب.
مولانا در دفتر ششم مى گويد:
خالى از خود بود و پر از عشق دوست
پس ز كوزه آن تلابد كه دروست
و نيز:
با خليل آتش گل و ريحان و ورد
باز بانمروديان مرگست و درد
و نيز:
مُلك دنيا تن پرستان را حلال
ما غلام مُلك عشق بى زوال
در اينجا به درستى عشق دنيوى يا جسمانى را با عشق روحانى، مولانا جدا كرده است و صراحتاً مى گويد- غلام عشق بى زوال كه روحانى و خدائيست شده است.
بارى از سوئى خوشحالم كه نمى توانم چنين داورى ها بكنم. چون داورى و قضاوت بسيار مشكل است آن هم درباره مردان خدا. به گفته خود مولانا:
شكر كه مظلومى و ظالم نه اى
ايمن از فرعونى و هر فتنه اى
اگر چه گفتنى درباره مولانا بسيار است اما، با اين شعر از اشعار خود مولانا به نوشته ها خاتمه مى دهم:
گفت پيغمبر خداش ايمان نداد
هر كه را صبرى نباشد در نهاد
آن يكى در چشم تو باشد چو مار
هم وى اندر چشم آن ديگر نگار
زآنك در چشمت خيال كفر اوست
و آن خيال مؤمنى در چشم دوست
كاندرين يك شخص هر دو فعل هست
گاه ماهى باشد او و گاه شست
همچنين مولانا در دفتر اول مى سرايد:
گفت خلقان چو بيند آسمان
من ببينم عرش را با عرشيان
هفت جنت هفت دوزخ پيش من
هست پيدا همچوبت پيش شَمن
شَمن= راهب بودائى- بت پرست
۱-حيوان جز علف و محل خواب خود چيزى نمى بيند، نه ظلم كردن سرش مى شود و نه شرف و وجدان.
۲-اين همان است كه مولانا در دفتر سوم مى گويد: بار ديگر از مَلك قربان شوم / آنچه اندر وهم نايد آن شوم.
۳-اينگونه افراد همانند خر هستند جز ستيز كردن و شهوت چيز ديگرى نمى دانند.
۴-تلبيس: پنهان كردن حقيقت.