قبل از شروع خاطرات اين قسمت بد نيست كه به چند نكته اشاره كنم. يك هموطن بسيار عصبى برايم ايميلى فرستادند كه در آن بدليل آنكه نوشته بودم در كردستان ايران نيز ختنه زنان وجود دارد برآشفته بودند كه اطلاعاتم غلط است و به تلافى «توهينى» كه به مردم كردستان كرده بودم از «مردمان عقب مانده كوير سمنان» گرفتند و تا لندن و نيمروز را گلاب به روى تان زير و رو كردند و حسابى مالاندند تا ديگر مردم كردستان را عقبمانده ندانيم!
واقعاً برخى هم ميهنان چقدر كم تحمل هستند كه بخاطر مسأله اى كه با يك تذكر قابل حل است آنچنان جوشى ميشوند كه بقول «رضا مارمولك» ميخواهند با مادر و خواهر آدم وصلت كنند. من چند جا در مورد اينكه ختنه زنان در كردستان ايران و نيز در ميان قبايل عرب و نيز در بلوچستان ايران هنوز وجود دارد خوانده بودم.
دوباره در اينترنت در گوگل زدم «ختنه زنان در كردستان ايران» و چند مطلب پيرامون آن يافتم كه براى اطلاع آن هموطن «تازه قوم و خويش شده مان» ميل كردم.
بازهم ممكن است كه اشتباه كرده باشم و يا اينكه امروز اين عمل در كردستان انجام نميشود كه البته جاى خوشوقتى است.
اما هم ميهنان توجه داشته باشند كه طرح اينگونه مسائل براى آن است كه مشكلى اگر هست طرح شود اگر نه قصد تحقير نيست.
وانگهى، اگر امر ختنه به معناى عقبماندگى است و اگر مدرن هستيم و بين زن و مرد نيز تبعيض قائل نميشويم پس تمامى مسلمانان و كليمى ها كه پسران را ختنه ميكنند همه بايد عقبمانده باشند. (اميدوارم آن هموطن معترضمان ختنه مردان را دليل «جلو افتادگى» و مدرن بودن به حساب نياورند كه آنگاه بايد ديد تبعيض آميزشان بين زن و مرد را اصلاح كنند). بهرحال اگر به برخى هم ميهنان كردمان بر خورده است پوزش ميطلبم. ما كه بخيل نيستيم برادر، اصلا اميدوارم كه تمامى مردهاى كردستان عزيزمان حتا پيرمردهاشان نيز طبيعتشان همواره بهوت داير و رستم زال هى! هرچه نباشد ما از خود هستيم برادر، هرچند كه چندان اصيل هم نباشيم.
حال كه حرفش پيش آمد اين توضيح را هم بدهم كه نام فاميل «كُردى» از آنرو توسط پدربزرگمان برگزيده شد كه ما از نوادگان اجدادمان كردهاى كرمانج در شمال خراسان هستيم. ك
ردها بدليل سلحشورى شان توسط نادرشاه افشار از حوالى درياچه وان در تركيه كه آنزمان بخشى از ايران بوده است به شمال خراسان براى جلوگيرى از حمله ازبك ها به اين بخش از خاك ايران كوچانده شدند. (بيخود نبود كه «حسين موزرد» بيچاره را آنطور مالانديم).
بعدها پدربزرگ پدر بزرگمان كه «محمد كُرد» خوانده ميشد به دهملاى شاهرود و قلعه حاجى مهاجرت كرده و در آنجا ساكن ميشود و از نسل دوم بطور كلى زبان و فرهنگ شان عوض ميشود و با بوميان محل يكسان ميشوند.
و چند نكته ديگر؛
ديگر اينكه در يكى از مقالات پيشين، آنجا كه در توضيح عكس در مورد موهاى بلند و لباس دخترانه حسين در آخر جمله عبارت «به من برخورد» آمده است كه خيلى بى معنى است. حقيقت اين است كه اشتباه از من بوده و اين عبارت از بخش خاطرات مربوط به محاكمه خسرو گلسرخى باقيمانده بود كه هنگام تفكيك مطالب در كامپيوترم فراموش كردم پاكش كنم و چسبيد به توضيح عكس حسين.
ديگر اينكه دوستانى كه علاقه دارند ما را «بنوازند» و يا نظر و يا انتقادى دارند لطف كنند و براى من به آدرس mohsenkordi@yahoo.com ايميل بدهند نه آن ديگرى كه ديگر از آن استفاده نميكنم. البته بيشتر از هفت هشت تا ايميل نيز در مورد اين سرى مقالات آنهم بيشتر از آشنا ها دريافت نكرده ام كه همه را هم پاسخ گفته ام.
... ديگر اينكه اگر از خوانندگان قديمى نيمروز نيستيد و به خواندن اين خاطرات علاقه داريد حتما در اينترنت يك سرى به سايت نيمروز بزنيد و روى HTML Version را كليك كنيد و بعد در ستون سمت راست پايين، «آرشيو مقاله ها» را كليك كنيد و سپس مقاله هاى «محسن كردى» را كليك كنيد. در آنجا مطلبى تحت عنوان «عشق خرها» دارم كه حكايت عشق و سودازدگى خر مرحوم «حاج قربانعلى» نسبت به خر مرحوم «كل عباس» است كه در روستاى قلعه حاجى رخ داد و من كه شاهد «ماجرا» بودم آنرا براى نوروز سال ۸۲ در نيمروز نوشتم. مطالعه اش كنيد و يك دل سير بخنديد.
«عمو يول»
حال كه نام عمو غلامعلى نيز به ميان آمد يادى هم از او بكنم. او برعكس آقاجون كه شمر بود بسيار خوش خلق و مهربان بود. ما بچه ها نزد خودمان نام غلامعلى را با «يول» عوض كرده و او را «عمو يول» نام نهاده بوديم. لابد ميپرسيد «يول» ديگر چه صيغه اى است! مرحوم عموجان در دهه ۳۰ عمر خود دچار يك بيمارى شد كه تمامى موهاى پرپشت سر و ريش و ابرو و حتا بدنش را از دست داد. بقول «عزت الله متوجه» در مسابقه تلويزيونى هما در اين مرحله اگر به معماى «يول» پاسخ بدهيد ۲۰ امتياز ميگيريد. نشد؟ خوب، ...فكر ميكنم فقط برخى هموطنان اهل حال در اين مرحله بتوانند پاسخ بدهند. نميخواهم با طى مراحل ميانى وقت خود و شما را تلف كنم پس برويم بر سر مرحله آخر؛ آناستازيا، كازابلانكا از مشهور ترين فيلمهايى هستند كه اين هنرمند نامى در آنها نقش داشته است. در اين مرحله اگر پاسخ بدهيد يك امتياز! بله؟ ... بعله، خودش است. آقاى عزت الله متوجه فرمودند محض گل روى شما پاسخ سوال مسابقه امشب را براى همه بدهيم كه «يول براينر» بود!
عموغلامعلى دوسه سالى قبل از انقلاب در جريان يك درگيرى مسلحانه كه در حوالى ساختمان پلاسكو مابين چريكهاى مسلح و پليس روى داد بهمراه يكى دو عابر ديگر گلوله خورد و كشته شد. وقتى به گذشته ميانديشم، ميبينم ما مردم چقدر زندگى نزدمان بى ارزش است و چه راحت جان عزيز را بر سر مسائلى كه زمان حل شان ميكند مفت از دست ميدهيم. وقتى كسى براى جان خود ارزش قائل نباشد طبيعى است كه برايش بخطر انداختن جان ديگران نيز مهم نباشد. نميدانم كه عموى من بضرب گلوله پليس كشته شد و يا چريكها اما از نظر من تفاوتى ندارد. خود بكارگيرى سلاح و خشونت و از آن مهم تر جان مردمان و عابرين را بخاطر آرمانها به خطر انداختن نادرست است. آن چريك اگر چه حتا حق نداشت كه جان خود را بخطر اندازد اما اگر انتخابش اين بود بهتر بود بجاى «مقاومت تا آخرين قطره خون» قرص سيانورش را زود تر زير زبان مينهاد تا پليس نيز كه خود جزئى از «خلق» ى است كه آن چريك براى «رهايى» اش ميجنگد نيز جانش بخاطر كسب «وجهه اجتماعى» چريكها بخطر نيافتد چه برسد به عابرين و رهگذران. چه بلاهتى بود اين به اصطلاح مقاومتهاى مسلحانه. امروز همان چريكهاى سابق را اگر بتوانى به «مقاومت مسلحانه» وادار كنى كارى كرده اى غير ممكن. با اين وجود همينها هرگز آن حركات مسلحانه سابق را كه هيچ پايگاه مردمى هم نداشت رد نميكنند.
ديگر در مورد خاطرات اينكه من از برخى مسائل خصوصى زندگى خود و خانواده ام سخن به ميان ميآورم كه شايد تعجب برخى را بر انگيزد. من خود نيز گاهى با خودم كلنجار ميروم كه آيا فلان مطلب را بنويسم يا ننويسم و يا نام واقعى افراد را ببرم يا خير. اما فكر ميكنم كه وقتى از افراد با نامهاى واقعى ياد ميكنم مطلب بيشتر به دل مينشيند و هدف من از ادامه اين خاطرات تنها خاطره نويسى نيست بلكه در جوار آن به مسائلى نيز اشاره دارم كه در جامعه ما «مساله» است. مثلا موضوع «ختنه» كه قبلا مطرح كردم. و يا آنجا كه پرويز از بچه محلها دست روى همه دخترها ميگذارد و همه را از آن خود ميپندارد. شايد بنظر برخى موضوع خيلى پيش پا افتاده و «قابل درك» باشد. اما از نظر من اين يك فاجعه و ريشه بسيارى از مشكلات جامعه ما است. از همه بدتر اين كه رفتار پرويز براى بسيارى قابل شناسايى و «قابل درك» است. عبارت «قابل درك» بودن در بطن خود چيزى را نهفته دارد و آن اينكه ممكن است كه خود ما نيز در شرايطى اين رفتار را در نوجوانى يا جوانى از خود بروز ميداديم. و جاى سوال اينجاست كه چرا اين رفتار براى اروپايى «قابل درك» نيست و چرا نوجوان اروپايى از جمله فرزندان خود ما چنين رفتارى را از خود بروز نميدهند؟ پاسخ اين است كه چه چيزى بجز اهميت ندادن به حقوق ديگران در ذهن پرويز او را به بروز اين رفتار واميدارد و او اين رفتار را مگر از جايى بجز خانواده و محله و فرهنگ و محيط اطرافش فرا گرفته كه همان رفتار را از خود بروز داده است؟ آيا جاى تعجب دارد اگر روزى انسانى كه اينگونه ميانديشد به مقامى برسد و حقوق ديگران را ضايع كند؟ و ما كه اين رفتار را «درك ميكنيم» ، بجز اين است كه اگر نه بطور كلى ولى تا حدى اين رفتار را برسميت ميشناسيم و ممكن است خود نيز در زندگى اجتماعى سياسى مان ممكن آنرا از خود بروز دهيم؟
يا آنجا كه از اخلاق مادرم ميگويم. اين هم متاسفانه «قابل درك» است. «پرفكشونيزم» از نوع «رب گوجه» در تفكر ايرانى كه گاه باعث ركود و يا توقف تكامل جامعه ايرانى ميشود. همان پرفكشيونيزمى كه نه الزاما به معناى ظاهرى آن كه كارى با كمترين ميزان خطا انجام شود بلكه به معناى آنكه «كم نقص ترين نظر يا عمل آن است كه من ميگويم و من ميكنم پس يا همه با من موافقند و يا اگر نيستند، همه بر باطل هستند و جاى هيچگونه كنار آمدن نيست» . ريشه تمامى اين مشكلات حل نشدنى و تاريخى در خانواده و محله و شهر و نظاير آن است. شايد يكى از دلايلى كه اين خاطرات براى بسيارى جالب است آن باشد كه گويى خود اين مراحل را در زندگى طى كرده و شاهد زنده اش بوده اند. زندگى هاى ما آنقدر به يكديگر شبيه است كه هركدام از ما را اگر در كودكى در خانواده يكديگر ميگذاشتند تغيير آدمها را حس ميكرديم اما تغيير محيط را چندان حس نمى كرديم. براى همين هم درك مطالبى كه من مينويسم مثلا «فشارى، ماچى، چيزى» از دختر همسايه در راه پله شايد براى فرزندان ما كه در اروپا رشد كرده اند قابل درك نباشد و حتا نشان از بى كلاسى ما و بى ادبى نسبت به دختر همسايه باشد اما براى خواننده ايرانى كه عمرى را در آن دوران و اخلاقيات و فرهنگ آن جامعه گذرانده قابل درك و شايد هم خيلى بامزه باشد. مطمئنا چشم فرزندان ما بيشتر گرد خواهد شد اگر بشنوند كه دختر همسايه نيز عليرغم «ايش و اوش» هايش چندان هم از آن حركات بدش نميآمد! شايد ترجيح بدهم كه آرش پسرم و يا فرانك دخترم نگاهشان به روابط بين انسان ها همين نگاه اروپايى باشد اما شخصاً هيچ علاقه اى ندارم كه برخى از رفتارهاى فرهنگى جامعه ما برايم «قابل درك» نباشد. فرهنگ ما قسمتهاى شيرينى هم دارد. بسيارى از ما صدتا از اين «روابط متمدنانه» اروپايى را به يك «فرهنگ ايش و اوش» نميدهيم! اين ديگر مقوله سليقه است و پروش يافتن در دامان مادر روزگار، نه مقوله حقوق فردى. وانگى، بهرحال همه ما كه از «خيابان جردن» نيامده ايم! اوايلى كه به سوئد آمده بوديم و سيل ايرانيان پناهنده به كشورهاى آلمان و اسكانديناوى سرازير بود بچه ها جوكى ساخته بودند كه يكى از هموطنان به هنگام معرفى خود به مسئول امور پناهندگى وقتى از او در مورد محل زندگى اش در ايران سوال ميشود هموطن مان پاسخ ميدهد «خيابان جردن» . سوئدى مسئول ابروها را به علامت تعجب بالا ميبرد و ميگويد؛ «اين خيابان جردن بايد خيلى دراز باشد» . طرف ميپرسد چطور مگر؟ سوئدى پاسخ ميدهد كه آخر نود درصد پناهندگان ايرانى همه از خيابان جردن ميآيند! و اين هم البته از دردهاى بزرگ جامعه ما است، حسرت و ولع و چشم و همچشمى و تحمل تبعات اينگونه تفكر. يك نمونه اش را اگر بياورم سروصداى بسيارى كسان به آسمان ميرسد، ... خوب برسد، من فكر ميكنم كه آنها چشم بر حقيقت ميبندند چرا كه شجاعت پذيرش تلخى آنرا ندارند. و وقتى حقيقت تلخ را نبينى، از حل مشكل مربوط به آن نيز عاجز خواهى شد. ما براى شناختن درد نبايد خود را گول بزنيم و روى از حقايق برگردانيم؛
همه ما لابد گزارشهاى خبرى از ايران را ديده ايم كه زنان و دختران ايرانى بدليل فقر دست به خود فروشى ميزنند و يا در كشورهاى خارجى بفروش ميرسند. خود من بارها از اين گزارشها براى زدن توى سر رژيم اسلامى استفاده كرده ام. اما حالا كه خودمانيم و خامنه اى هم اين وقت شب خوابيده و مطالب را نميخواند (!) آيا واقعاً تمامى آنان كه خود فروشى ميكنند به نان شب محتاجند؟ يك دختر تنها كه از خانه پدر، پدرى كه آبرو و خانواده دارد و يك لقمه نان را ميتواند فراهم كند ميگريزد، آيا در تمامى موارد واقعاً گرسنه است و بخاطر نان دست به اين كار ميزند؟ آيا اين فاجعه نيست كه در گزارش بشنويم كه برخى دختران براى تهيه پول جهاز عروسى و يا اتوموبيل به دوبى ميروند و بعد از چند ماه در ايران به پزشك مراجعه ميكنند و ميدوزند؟ يا در جايى خواندم كه مادرى به يك لباس فروش مراجعه ميكند كه دخترم روپوش مدرسه ندارد و پول من نميرسد بيا بجاى بقيه پول هركار ميخواهى با من بكن. و اين لابد «قابل درك» نيز هست و ناله آه و افسوس بسيارى به هوا ميرود. آرى اين فاجعه است كه مادرى پول ندارد كه روپوش مدرسه براى دخترش تهيه كند، اما فاجعه بار تر آن است كه حاضر است براى فرستادن او به مدرسه خود را بفروشد. آيا واقعاً درس خواندن آنقدر در زندگى مهم است كه بايد مادران براى فرستادن بچه ها به مدرسه خود را بفروشند؟ و آيا بايد آنها را كه خود را نفروختند كه بچه شان به مدرسه برود بايد سرزنش كرد؟ آيا در اين مملكت همه كسانى كه سواد ندارند زندگى شان آنقدر فاجعه بار ميگذرد كه بتوان گفت خاك بر سر مادرش كه خود را نفروخت كه آنها به مدرسه بروند؟ وانگهى، اين مادر چرا راحت ترين راه را براى تهيه روپوش مدرسه و يا مانتو دخترش انتخاب ميكند و خود راميفروشد؟ نميتواند روپوش دست دوم بخرد؟ نميتواند كلفتى و رختشويى كند؟ مگر در زمان ما نبود كه برخى خانمها از راه رختشويى و انجام كار خانه ارتزاق ميكردند؟ امروز حتا اشاره به كلفتى و نوكرى (مخصوصا از اين عناوين بجاى كارگرى استفاده ميكنم. بد تر از اين كه نداريم؟) تن بسيارى را مور مور ميكند. آنقدر مور مور ميكند كه اگر امروز برويد به آن دختر بگوييد كه بجاى خود فروشى برود كلفتى كند نگاه عاقل اندر سفيه به شما خواهد انداخت. اين دختر احتمالا در بالاى شهر هم زندگى ميكند اما پدرش ديگر توان تهيه موبايل را براى او ندارد. او كه براى بدست آوردن تلفن موبايل دست يه خود فروشى ميزند چطور حاضر است برود از راه كار كردن، و چرا نه، كلفتى براى تهيه موبايلش پول در آورد؟ آدمهاى «بى شخصيت» ميروند به كلفتى نه او! دختر اروپايى چه؟ آيا او حاضر است براى بدست آوردن موبايل يا حتا بالا تر از آن، (در مقايسه ميتوان بدست آوردن پول خريد اتوموبيل را براى دختر اروپايى مثال زد) خود را بفروشد؟ خانه يك كارمند و كارگر سوئدى كه از بالاترين استانداردهاى جهانى برخوردار است بين ۷۵ تا ۱۱۰ متر است. برخى كه درآمد بيشترى دارند نيز خانه هاى ويلايى دارند كه بين ۹۰ تا ۱۴۰ متر زير بنا دارد. والله خانه ۱۲۰ مترى را جلوى گربه ايرانى بگذارى قهر ميكند چه برسد به كارمندش كه بخواهد در اين «لانه سگ» كه كارمند اروپايى تويش زندگى ميكند بخواهد زندگى كند.
چرا دختر اروپايى حاضر نيست براى تهيه پول موبايل يا ماشين خود را بفروشد اما در ايران فروش تن بخاطر تهيه لباس، موبايل، جهيزيه و غيره «قابل درك» ميشود؟ نميخواهم بگويم كه در همه موارد چنين است، آرى بسيارى هم براى سير كردن شكم يا درآوردن خرج بيمارستان عزيزان شان تن به اين كار ميدهند. شخصاً حاضرم در بيمارستان جان بدهم و كسانم چنين «فداكارى» در حقم نكنند.
پاسخ اما در دامن زدن به تفكر چشم و هم چشمى و حسادت و زياده خواهى خود جامعه و بخش كوچك آن خانواده است. وقتى پدرى براى تهيه يك دست مبلمان تازه، يك فرش اضافه، خريد خانه در جايى بهتر در سه جا كار ميكند و تا بوق سگ جان ميكند و آخر شب نعش خود را به خانه ميآورد طبيعى است كه در چشم دخترى كه در دامان پدر و مادرى چنين مادى پروش مى يابد ماديات و موبايل و غيره آنقدر مهم ميشود كه خود را راههاى گوناگون راضى ميكند كه از سنين پايين دست به خود فروشى بزند. چرا در زمان ما چنين نبود؟ پاسخ خيلى ساده اين است، مردم زندگى را راحت تر ميگرفتند. خانواده ۹ نفرى ما را سه اتاق بس بود. همگى در يك سفره غذا ميخورديم و از يك سينى غذا در بشقابهاى مان ميكشيديم. روى فرش و مخده مينشستيم و مبلمان فلان قيمت نميخريديم. براى هر كودكى يك اتاق خواب و يك كامپيوتر و موبايل لازم نبود. در محله ما تنها پدر من بود كه دو جا كار ميكرد آنهم فقط برخى روزها و چند ساعتى. تاكسى او در حقيقت بيشتر وسيله خانه بود تا وسيله ارتزاق. اوقاتى را هم كه به اين كار اختصاص ميداد اضافه بود و هرگز از وقت تفريحات و خانواده اش براى بدست آوردن پول نميزد و مهمانى ها و پيك نيك ها و كنار درياى شمال رفتن مان برقرار بود. او همواره ساده زيست و خود را پس از بيست سال خدمت بازنشسته كرد و براى حال كردن به ده رفت كه ساده تر بزيد.
اما امروز وضع فاجعه بار است. اخلاق جامعه نيز تا حد زيادى فاسد شده است. و اينجا ميتوان يقه آخوند را گرفت. (خامنه اى را تكان بدهيد بيدار شود و اينجا را بخواند!). وقتى آخوندى كه مطابق فرهنگ و عرف بايد به نمايندگى از طرف خداوند منادى تقوا و درستى و پاكى و حافظ عفت جامعه باشد، خود به همه اين ارزشها مى شاشد و هم و غم اش را صرف ماديات زندگى و تجملات و تعرض به ديگران و پايمال كردن حقوق مردمان يك كشور ميكند و كار را آنچنان از حد ميگذراند كه گوى سبقت را در نابكارى از همگنان مستبدش در جهان ميربايد و مدال سياه نابكاران را با ايستادن در صدر ليست نابكاران سازمان ملل و غيره از آن خود ميكند، جاى تعجب نيست كه دختر امروزين كسر شانش بشود كه برود خياطى يا كلفتى كند. او «شخصيت» خود را با خود فروشى پنهان و گاه حتا آشكار بيشتر حفظ ميكند. دوستانش ممكن است خود خودفروشى او را يك زرنگى به حساب بياورند اما مسلما كلفتى و رخت شويى او را تحمل نميكنند و او را انگشت نما ميكنند. واقعاً كه چه دنيايى شده است!
اخلاق تنها سلاحى بود كه مادر بيوه و جوان قديم را از خود فروشى باز ميداشت و به كلفتى و رخت شويى واميداشت تا موفق ميشد فرزندانش را به جايى برساند كه آن اخلاق را هم آخوندها از جامعه ما گرفتند. خدايا ما را به جايى مرسان كه روستاييان تايلندى براى ارتزاق خانواده (و شايد هم خريد يك فرش يا مبل يا موبايل!) دخترشان را بدون خجالت از همشهرى هاى شان و چه بسا با كمال مسرت و افتخار به «ماموريت در بانكوك» ميفرستند و اين براى شان تبديل به فرهنگ مثبت شده است.
و اما ادامه خاطرات... خداوكيلى ديگه حالمان براى تعريف خاطره پاك رفت و فكر هم نميكنم كه براى دل چركين شده شما هم رغبتى براى خواندن بيمزگى هاى من باقى مانده باشد. پس تا هفته اى ديگر... بدرود. (راستى چاى تان سرد شد!! بابا مهمان نوروز هم يك ساعت، دوساعت، چند هفته شد فدات شم!)
mohsenkordi@yahoo.com