عظيم ترين بخش از سياست نظرى، فلسفه و ادبيات، مرثيه هاى حزن انگيز انسانهايى است كه در رثاى آزادى، عدالت و منزلت انسان نگارش يافته است. گفتگوى هميشگى انسانها در سراسر تاريخ بشرى از خشونت، جنگ، شكنجه، غارت، فقر و بيچارگى درماندگان است و اين سخنان نه با ظهور ماركسيسم و كمونيسم آغاز يافته و نه با افول اين ايدئولوژى ها پايان خواهد پذيرفت.
پيرامون رنجها و مسائل انسان نوشتن كاريست بسيار انسانى و والا، اما دفاع از آزادى و حقوق همه انسانها، بدون توجه به نژاد، مليت، دين و مسلك سياسى آنان؛ عمليست فوق توانانى همه انسانها. اين همان چيزيست كه از يك روشنفكر انتظار ميرود.
روشنفكر در هر كجا و در هر كشورى كه باشد، نگهبان و پاسدار آزادى، عدالت، منزلت و حقوق انسانهاى جامعه خود و جامعه جهانى است. شايد به همين سبب است كه ايرانيان بيش از هر ملت آسيايى و به ويژه اسلامى ميل و اشتياق دارند به هر قيمت كه ممكن باشد، اين عنوان را به دست آورند و در زمره روشنفكران به شمار روند. هرچند كه از جانب مخالفان و رقيبان خود با طعنه و تمسخر ياد شوند و با كينه ورزيهاى ابلهانه در رديف ميهن فروشان قرار گيرند...
اروپاييان، عصر رنسانس (نوزايى) و سپس روشنايى (روشنگرى) را با همه خشونتهايى كه در پى داشت، قرنهاست پشت سر نهاده اند و سرانجام آموزش علم، صنعت، اقتصاد، سياست، مذهب و اخلاق را از انحصار روحانيون و اشراف بيرون كشيدند و دسترسى به اين دانشها را براى طبقه متوسط و حتى كارگران و دهقانان ممكن ساختند.
براى نخستين بار در همين دوران، حقوقدانان به پژوهش پيرامون قوانين كشوردارى جهان باستان و مقايسه آن با قوانين كليسايى پرداختند و به نتايج وحشتناكى دست يافتند كه همين پژوهشها به تنهايى مواد تحقيق هزاران مقاله و صدها كتاب كوچك و بزرگ بوده است.
همه اين رويدادها و پژوهشها سبب شد تا تفكرات مه آلود و رويايى از آزادى، عدالت و رفاه اجتماعى و سرانجام تخيلات شاعرانه پيرامون «مدينه فاضله» پايان پذيرد و دوران طرح و بيان انديشه هاى عملى از كشوردارى و اداره امور انسانها آغاز گردد. مسائلى چون حمل و نقل، توليد بيشتر، امنيت عمومى و حكومت قانون سبب شد تا نفوذ و نقش دانشمندان و دانش پژوهان و كاركنان حرفه اى در اداره امور كشور كه تا آن زمان به عهده آباى كليسا بود، بيش از پيش گردد. با طلوع عصر روشنگرى، دوران حكومت روحانيون و اشراف خاتمه پذيرفت و قشر جديدى پا به عرصه اداره كشور نهاد كه نه از اشراف و روحانيون بود و نه با خرافات و مردم فريبيهاى مذهبى دل خوش مى داشت. اينان هم نفسان و هم پيمانان طبقه متوسط بودند و به روشنفكر انتلكتوئل Intellectuel) اشتهار يافتند.
بايد گفت روشنفكران، زنان و مردانى بودند كه دانش، فرهنگ و قدرت برنامه ريزى به اتكاى عقل را براى جامعه داشتند و با همكارى طبقه متوسط، انديشه هاى منطقى و غيرسنتى را كه تا حدودى انقلابى مى نمود به كرسى حكومت نشاندند.
انقلاب فرانسه بازتاب اتحاد روشنفكران، بازرگانان و صنعتگران متوسط بود. روشنفكران به گسترش افق سياسى پرداختند و بازرگانان دورنماى جديدى از دنياى نو ترسيم كردند و سرانجام صنعتگران راه هاى رسيدن به جهان نو را هموار نمودند. روشنفكران، مخالف سمتگيرى هاى محدود اشراف و خادمان كليسا بودند و انقلاب فرانسه از بنيان با تفكرات و قوانين مذهبى مخالف بود. اما بيراهه نرويم و گمان نكنيم كه هر فرد انقلابى و يا هر دانش پژوه، بازرگان و يا صنعتگر، روشنفكر به شمار مى رفت و يا هم اكنون در دوران ما، روشنفكر به شمار مى رود.
پس روشنفكر كيست و روشنفكرى چيست؟ آيا فيلسوفان طالب حقيقت و يا دانشمندان، پژوهشگران و مخترعان، يعنى قشر دانش آموخته در شمار روشنفكران هستند؟
روشنفكران ممكن است تمامى ويژگيهايى را كه برشمرديم دارا باشند. دانشگاه ديده ها، سياستمداران، نويسندگان، هنرمندان، شاعران مى توانند در زمره روشنفكران قرار گيرند. اما هيچكدام از اين افراد تنها به اين دليل كه دانش آموخته اند و يا خود را برازنده اين عنوان زيبا مى دانند، هيچگاه و در هيچ مكانى و اجتماعى الزاما روشنفكر شناخته نمى شوند.
روشنفكر نه تنها با حكمت و توانائى هاى علمى و گاه اندوخته هاى دانشگاهى و قدرت بيان، آگاهيهاى سياسى و اجتماعى خود را به كار مى گيرد تا به پژوهش و بررسى تحولات و دگرگونيهاى اجتماعى و سياسى بپردازد، بلكه در پى اين است تا بر رويدادهاى جامعه تأثير بگذارد و اگر ممكن باشد به انتقال آن آگاهيها به جامعه پيرامون خود برآيد. تلاش روشنفكر بر اين است كه بين واقعيتها و آرمانها پيوند و نزديكى ايجاد نمايد. روشنفكر بيانگر آن چيزيست كه در بطن جامعه در حال تكوين است، اما هنوز شكل و يا تعريف خود را پيدا نكرده است. فراموش نكنيم كه هيچ كس به دليل تواناييهاى علمى، اندوخته ها و عناوين دانشگاهى، قدرت بيان و يا خلاقيت فكرى، روشنفكر به شمار نمى رود، بلكه به دليل فعاليتهاى اجتماعى و از همه مهمتر دفاع بى مرز و بدون قيد و شرط از آزادى و منزلت و حقوق همه انسانهاست كه عنوان روشنفكر را دريافت مى كند.
اصولا زمانى مى توان كسى را روشنفكر ناميد كه در شناخت گره ها و مشكلات اجتماعى و سياسى، پيش از آن كه آن گره ها بازنشدنى و مشكلات و عقده ها التيام ناپذير گردند، به بيان چاره و در پى پاسخ منطقى و علمى به آن مشكلات باشد. يعنى تحولات و چالشهاى جامعه خود را با دقت و بيطرفى دنبال كند و اين تغييرات را بررسى و به بيان و طرح آن بپردازد.
با اين همه، رابطه روشنفكر با قدرتمندان و دولتمداران و يا كسانى كه در راه رسيدن به قدرت در تكاپو هستند، بسيار هوشمندانه و منتقدانه و بسيار منطقى است. روشنفكران قشر ويژه اى هستند اما به قشر ويژه اى تعلق ندارند و از قشر ويژه اى دفاع نمى كنند. از اين رو، عنوان روشنفكر بطور كلى به فردى اطلاق مى شود كه به نقد و انتقاد امور اجتماعى بپردازد و همواره از حقوق انسانها دفاع كند. از ديدگاه روشنفكر اين مهم نيست كه انسان زير ستم از كدام نژاد و متعلق به چه مذهب و يا مسلك سياسى است. مهم اين است كه انسان است و روشنفكر مدافع حقوق و منزلت همه انسانهاست. روشنفكر يك انديشمند اجتماعيست و از اينجاست كه نمى تواند عملا عضو يك حزب و يا دسته خاصى باشد و يا از انديشه سياسى و يا ايدئولوژى معينى دفاع نمايد. گاهى به صورت فردى و گاه با افراد ديگر از ارزشها و آرمانهاى انسانى دفاع و پشتيبانى مى كند. جهان بينى علمى داشتن و با نظرى علمى و انتقادى به امور جهانى نگريستن و به ارزشيابى تحولات و دگرگونيهاى اجتماعى پرداختن و مسير حركت فكر و انديشه، حتى هدف ها و آرزوهاى يك جامعه را پيش بينى كردن و به بيان آن پرداختن، همان كاريست كه از روشنفكر توقع مى رود.
روشنفكر در بند تعصبات مذهبى و سياسى نيست. مرجع تقليد نداردو امام زمان نمى شناسد. تقليد و دنباله روى با اصول علم و دانش مغايرت دارد و اگر شخصى اصل تقليد در تشيع را قبول كند، آنگاه قابليت بررسى و تحليل منطقى و علمى از مسائل اجتماعى و انسانى را ندارد. كسى كه در امور اجتماعى و سياسى از آخوندى كه هيچگاه دانش علمى و بينش عقلى و منطقى و تجربى را نياموخته است تقليد نمايد، او را روشنفكر نمى نامند. سلمان پارسى و ابوذر غفارى شايد نيك نفس بودند، اما به هيچوجه روشنفكر به شمار نمى روند. گذشته از اين كه گفتمان روشنفكر در سده اخير وارد مباحث اجتماعى و سياسى شده است، هر دو اين افراد خالى از فرزانگى فرهنگى و سياسى و اجتماعى بودند. اصولا مذاهب گاهواره مناسبى براى پرورش روشنفكران نيستند، چرا كه روشنفكر عقل گراست و عقايد و باورهاى مذهبى را با عقل كارى نيست...
اين نظريه كه همه احزاب، سوسياليست ها، كمونيست ها، ماركسيست ها، اسلاميست ها، سلطنت طلبان و غيره روشنفكران خود را داشته و دارند و پس از اين هم خواهند داشت، از بنيان با ويژگيهاى روشنفكرى در تضاد است. بايد گفت آن آقا و اين خانم يكى از انديشمندان فلان حزب دست راستى و يا چپى، سلطنت طلب و يا مشروطه خواه است. روشنفكر مى تواند از نظر سياسى به حزبى نزديك بوده و يا پيوستگى داشته باشد اما در بيان مشكلات اجتماعى و سياسى فراتر از اعتقادات شخصى خود قرار گرفته و در بيان حقيقت و عدالت از هيچكس پروايى به خود راه نمى دهد. نويسنده و روزنامه نگار مذهبى را نمى توان روشنفكر دانست، گرچه در مدارس معقول و منقول و يا هر دانشگاه ديگرى تحصيل كرده باشد. چرا كه روشنفكر كسيست كه در حوزه مسائل عقلانى و منطقى، در قلمرو بينش اجتماعى تلاش كند. روشنفكر فرزانه است و با فرزانگان در پى شناخت علتها و سببها كند و كاو مى كند. هيچكس را مرتد و كافر نمى شناسد. با تمامى گروههاى اجتماعى رابطه اى انسانى دارد. دشمن كسى نيست. مرامها و مسلكها را براى پيشرفت و پويندگى جامعه خود لازم مى داند و آزادى آنها را ضرورى مى شمارد. از وحدت كلمه كه يك پديده قرون وسطاييست بيزار است و از گوناگونى عقايد و انديشه ها پشتيبانى مى كند. خرد و عقل گرايى هسته اصلى روشنفكريست و از همين رو روشنفكر وجدان بيدار جامعه خود است.....
bahramchoubine@hotmail.com