Nimrooz
Vol. 17, No. 832, May 6, 2005
سال هفدهم - شماره ۸۳۲ - جمعه ۱۶ ارديبهشت ۱۳۸۴
دكتر احمد پناهنده
چرا به حركت هاى خائنانه جدائى طلبانه مى گوئيم ملى؟
وقتى طشت رسوائى بهشت زحمتكشان واژگون شد، استالين، آدمخوار مى شود
آرزوهاى خام ميرجعفر باقراُف براى انضمام آذربايجان به شوروى به اميد ورود به هيئت رئيسه اتحاد جماهير شوروى!!
حال با اين توضيحات به بررسى اوضاع و زمان شكل گيرى فرقه دموكرات آذربايجان و مأموريت پيشه ورى اشاره اى مى كنم. براى ورود به اين قسمت، لازم مى بينم كه به كتاب «تاريخ بين دو انقلاب» اثر يرواند آبراهاميان رجوع كنيم و قسمتى از آن را بخوانيم «در اواسط شهريور، پيشه ورى كه اعتبارنامه اش را مجلس رد كرده بود، به تبريز بازگشت و به همراه همكاران كهنه كار باقى مانده از فرقه كمونيست قديمى و قيام خيابانى، تشكيل سازمان جديد «فرقه دموكرات آذربايجان» را اعلام كرد. رهبران حزبى كه آگاهانه همان عنوان سازمان خيابانى را برگزيده بودند، اعلام كردند كه تحت حاكميت ايران باقى خواهند ماند، ولى خواستار سه اقدام اصلاحى عمده شدند: استفاده از زبان آذرى در مدارس و ادارات دولتى، صرف درآمدهاى مالياتى منطقه براى رشد و توسعه خود منطقه، و تشكيل انجمنهاى ايالتى مقرر در قانون اساسى. بدتر اينكه آنها سياستمداران تهرانى را بدليل بى توجّهى به نيازها و مشكلات واقعى استانهاى ديگر محكوم كردند و اعلام نمودند كه زبان، تاريخ و فرهنگ آذربايجان به مردم اين سرزمين «هويت ملّى جداگانه اى» داده است. فرقه دموكرات آذربايجان، ضمن اتحّاد فورى با شاخه حزب توده در آن استان، براى قيامى مسلحانه آماده شد، در حالى كه نيروهاى شوروى از ورود قواى كمكى ايران به آن استان جلوگيرى مى كردند. در مهاباد نيز ناسيوناليستهاى كرد به تشويق شوروى، فرقه دموكرات كردستان را تشكيل دادند و حقوق و مزاياى مشابهى را براى آن منطقه خواستار شدند. ترس و نگرانيهايى كه در چهار سال گذشته صورت پنهانى داشت، اكنون آشكار شد». نيك مى دانيم كه جنگ جهانى دوم در امتداد پيشرفت خود، حتى به خاك شوروى هم رسيده بود، به عبارت ديگر آلمانيها تا ماخاچ قلعه در قفقاز پيشروى كرده بودند. كشورهاى انگليس و شوروى با زير پا گذاشتن حق بيطرفى ايران در جنگ، سوم شهريور ۱۳۲۰ از جنوب و شمال به ايران حمله مى كنند. روز ۲۵ شهريور ماه، قبل از اينكه نيروهاى متفقين وارد تهران شوند، رضاشاه از سلطنت كناره گيرى مى كند و استعفانامه خود را تقديم مجلس شوراى ملّى مى نمايد. رضاشاه در استعفانامه اش مى نويسد «نظر به اينكه من همه قواى خود را در اين چند ساله مصروف امور كشور كرده و ناتوان شده ام، حس مى كنم كه اينك وقت آن رسيده است كه يك قوه و بنيه جوانترى به كارهاى كشور كه مراقبت دائم لازم دارد، بپردازد و اسباب سعادت و رفاه ملت را فراهم آورد. بنابراين امور سلطنت را به وليعهد و جانشين خود تفويض كردم واز كار كناره نمودم و از امروز كه روز ۲۵ شهريور ۱۳۲۰ است، عموم ملت از كشورى و لشكرى، وليعهد و جانشين مرا به سلطنت بشناسند و آنچه نسبت به من از پيروى مصالح كشور مى كردند، نسبت به ايشان بكنند». اين استعفانامه زمانى نوشته ميشود كه جهان در اوج جنگ جهانى است (۱۹۴۱)، و كشور ايران بوسيله انگليس و شوروى اشغال شده است و شاه جوان در اين شرايط ۲۰ سال بيشتر ندارد. طبيعى مى بود كه در اين اوضاع بحرانى همه آحاد ملت در جهت حفظ يكپارچگى ملّى بكوشند و از اختلافات گروهى و فرقه اى دست بردارند. ولى همانطور كه تاريخ گواهى مى دهد، مشاهده مى كنيم، در همين اوضاع بحرانى، افرادى از فرصت استفاده مى كنند تا به مقاصد شوم خود كه همانا جدايى آذربايجان از ايران است، دست پيدا كنند. درست ۳۵ روز بعد از استعفاى رضاشاه، جمعيتى بنام «جمعيت آذربايجان» تشكيل مى شود كه در روند خود به فرقه دموكرات تبديل مى شود و روزنامه ناشر افكار خودشان را «آذربايجان» مى نامند، كه به مديريت على شبسترى و سردبيرى اسماعيل شمس منتشر مى شود. و على شبسترى يكى از بنيان گذاران فرقه دموكرات آذربايجان است. فرقه دموكرات آذربايجان پس از ملاقات سيد جعفر پيشه ورى با مير جعفر باقراف، رئيس جمهور آذربايجان شوروى در باكو و با صلا حديد حزب كمونيست شوروى تحت رهبرى استالين و پشتيبانى و مساعدت مادى و معنوى آن دولت در آذربايجان، تشكيل مى شود. و پس از تشكيل فرقه، در ۱۲ شهريور ماه ۱۳۲۴ بيانيه اى ۱۲ ماده اى انتشار مى دهند كه در آن رئوس خطوط سياسى حكومت آينده خودشان را تعين مى كنند. و روز ۲۳ شهريور ماه ۱۳۲۴ مؤسسين فرقه جلسه اى تشكيل مى دهند كه در آن، كميته تشكيلات موقت، فرقه را به تعداد يازده نفر به رياست پيشه ورى و معاونت شبسترى انتخاب مى كنند. جالب است بدانيم كه حزب توده با رهبريت صادق پادگان و زين العابدين قيامى به فرقه الحاق مى شوند و دكتر جهانشاه لو مسئول شاخه حزب توده در زنجان به عنوان رابط حزب توده به فرقه دموكرات معرفى مى گردد. تمامى اين حركات و اقدامات در فاصله جنگ جهانى دوم انجام مى گيرد، يعنى دولت مركزى هيچ گونه قدرتى ندارد و كشور در اشغال بيگانگان است. وقتيكه جنگ در روز ۱۸ ارديبهشت ۱۳۲۴ (نهم ماه مه ۱۹۴۵) پايان پذيرفت، در فاصله چهار ماه فرقه اعلام موجوديت مى كند و حزب توده به عنوان يك حزب سراسرى، شاخه ايالتى خود را در آذربايجان به آن ملحق مى كند و خود حزب هم در يك ارتباط تنگاتنگ با فرقه قرار مى گيرد. و اين همان نقشه و سئوالى است كه در صفحات بالا اشاره كردم كه حزب بلشويك لنين در سال ۱۳۰۰ از طريق كلنل محمد تقى خان پسيان، جنگليان و پيشه ورى مى خواسته ايران را ببلعد كه با همّت مردم ايران و فرماندهى سردارسپه، رضا خان تيرشان به سنگ خورد ولى اين بار يعنى ۲۴ سال بعد به دستور استالين از طريق فرقه دموكرات آذربايجان، فرقه دموكرات كردستان (كومله) و حزب توده مى خواستند براى دومين بار بخت خودشان را بيازمايند كه اين بار مرد استخواندارى مثل احمد قوام در مقام نخست وزير، با سياست مدبّرانه خود آذربايجان و كردستان را از چنگال استالين به نوكرى پيشه ورى و اياديش بيرون كشيد. كه البته وارد شدن در اين تاريخ از حوصله اين نوشته خارج است.
اما بد نيست بدانيم كه فرقه دموكرات آذربايجان بدون در نظر گرفتن قانون اساسى در آن خطه تشكيل دولت مى دهد، هر چند كه در قانون اساسى مشروطه انجمن ايالتى و ولايتى پيش بينى شده بود. انجمن ايالتى و ولايتى در قانون اساسى، حكم شوراى منتخب استان را داشت كه يك نهاد مدنى است، مثل شوراى شهر و......نه اينكه دولت تشكيل دهند و نخست وزير تعين كنند، ارتش درست كنند و دادگسترى مستقل داشته باشند. معلوم نيست طبق كدام ديدگاه و برداشت به اين نتيجه رسيده اند. حتى اگر فرض را براين بگذاريم كه مثلأ آقاى پيشه ورى از انجمن ايالتى و ولايتى، حاكميت فدرال را فهميده است، مثل كشور آلمان، كه ايالت ها در آن بصورت فدراتيو اداره مى شوند. يعنى ايالت ها هر كدام براى خودشان مجلس و كابينه ايالتى دارند كه در چهار چوب دولت مركزى كار مى كنند. به اين معنى كه ايالت ها ارتش ندارند، بلكه ارتش سراسرى است. دادگسترى ندارند، چون قوانين جزايى سراسرى است و تحت نام ديوان عالى كشور فعاليت مى كند. گذشته از اينها ايالت ها تحت يك حكومت مركزى كه از دو مجلس تشكيل ميشود، مثل مجلس سنا و مجلس نمايندگان اداره مى شوند. پس چگونه است كه آقاى پيشه ورى بدون در نظر گرفتن قوانين مربوط به قانون اساسى ايران دست به اين اقدامات خودسرانه و ضد كلّيت ايران زده است؟ اينجا است كه تمامى شعارهاى به اصطلاح ملّى گرايانه اش به پشيزى نميارزد و در واقع اين شعارها براى رد گم كردن و اغفال اذهان ناآگاه مردم ساده دل و زحمت كش خطه آذربايجان بوده است. وگرنه چه لزومى داشت كه پادگان هاى تبريز، مراغه، رضائيه، زنجان و...را خلع سلاح كنند و از شوروى كمك نظامى بگيرند؟ ويا اينكه افرادى از سازمان نظامى حزب توده مثل مرتضى زربخت، حاتمى، رصدى، قاضى اسداللهى، تفرشيان، ارتشيارو تيوا كه بعضأ با هواپيماهاى ارتش ايران به آذربايجان بگريزند ودر خدمت فرقه دموكرات قرار بگيرند و بخواهند به قول خودشان آنجا نيروى هوايى تشكيل دهند وسكه بنام خودشان بزنند و اسكناس هم چاپ كنند. آيا اين اقدامات در چهارچوب يك ايران واحد مى گنجد؟ و آيا منصفانه است كه اقداماتشان را يك حركت ملّى گرايانه و حكومتشان را ملّى بدانيم؟ آخر اين چه حكومت ملّى است كه وزير دفاعش يك رأس گاوميش، هر چند در جلد بشر بنام غلام يحيى دانشيان است كه ضمن بيسوادى، در بيگانه پرستى سرآمد همه بيگانه پرستان است و پرونده اين فرد در تاريخ به قدرى روشن است كه احتياج به بازگوئى نيست. ولى مسئله فقط به اينجا ختم نمى شود و مى بينيم فرقه ديگرى به فاصله تقريبأ ۲ ماه از تشكيل فرقه دموكرات آذربايجان، در كردستان تشكيل ميشود. و حكومت به اصطلاح ملّى ديگرى تشكيل مى دهند و قاضى محمّد را به عنوان نخست وزير انتخاب مى كنند كه در كابينه اش حسين سيف قاضى به سمت وزير جنگ منصوب مى شود. ملا مصطفى بارزانى و عمرخان شكاك به عنوان ژنرال ارتش نيروهاى مسلح كردستان در رأس قرار مى گيرند. تشكيل حكومت به اصطلاح ملّى كردستان هم مانند حكومت به اصطلاح ملّى آذربايجان ابتدا با ملاقات قاضى محّمد با مير جعفر باقراف در باكو و سپس با مساعدت و پشتيبانى مادى و معنوى دولت شوروى تشكيل مى شود. يعنى هر دو فرقه از يك آبشخور آب مى خورند و با يك نقشه مشترك، جهت جدائى آذربايجان و كردستان، به دستور استالين تشكيل مى شوند و با حكومت مركزى به جنگ بر مى خيزند. و بعد با كمال وقاحت و بى شرمى اسمشان را مى گذارند، حكومت ملّى در چهار چوب ارضى ايران. ولى براى خودشان ارتش مستقل و وزير جنگ دارند و جوانان را جهت آمورش نظامى به شوروى مى فرستند.
حال بيائيم در كنار اين دو حكومت به اصطلاح ملى كه به دستور استالين وبا كمك نظامى مير جعفر باقراف تشكيل شده بود، قيام افسران حزب توده، در ۲۸ امرداد ۱۳۲۴ را قرار دهيم كه سرگرد اسكندانى و معاونش سروان دانش از ماهها پيش آن را طراحى كرده بودند. و طبق گفته محمّد على عموئى، از رهبران حزب توده بعد از «انقلاب شكوهمند» ، سروان دانش، سازمان حزب توده در تهران را در جريان به اصطلاح قيام قرار داده بود. به هر حال گروه افسران حزب توده در خراسان پس از خلع سلاح پادگان مراوه تپه، راهى تركمن صحرا مى شوند. اما در گنبد قابوس طى يك درگيرى شديد با ژاندارمهاى منطقه و با به جاى گذاردن ۶ كشته و چند زخمى در هم مى شكنند. سرگرداسكندانى اولين كسى بود كه هدف شليك ژاندارمها قرار گرفت، اما سروان دانش و احسائى فرار مى كنند و خود را به آذر بايجان مى رسانند و به فرقه دموكرات آذربايجان مى پيوندند. و همانطور كه در بالا اشاره كردم، حزب توده از طريق جهانشاه لو با فرقه دموكرات در ارتباط بود و بطور يقين اين حركت خائنانه با هماهنگى حزب توده در سراسر كشور و سازمان نظامى اش در ارتش ايران و دو فرقه استالين ساخته آذربايجان و كردستان، بوده است.
حال با اين توضيحات ديگر ترديدى باقى نمى ماند كه استالين قصد داشته است بوسيله فرقه هاى دموكرات آذربايجان و كردستان، افسران شورشى و متمّرد حزب توده در خراسان و همچنين با همدستى و همكارى حزب توده در سراسر ايران و با كمك سازمان نظامى حزب در ارتش ايران وبا ارتش سرخ شوروى كه در شروع جنگ جهانى دوم در صفحات شمالى كشور جا خوش كرده بودند و حاضر نبودند به تعهدات خودشان يعنى خروج از ايران، گردن بنهند، از اين موقيعت بدست آمده، مقاصد شوم خودشان را كه يكبار در سال ۱۳۰۰ آزمايش كرده بودند، براى بار دوم به آزمايش بگذارند و از اين طريق ايران را ايرانستان كنند. كافى است ذرّه اى انصاف داشته باشيم تا اين رويدادها را در كنار هم تجزيه و تحليل كنيم، آنوقت به عمق فاجعه و خيانتى كه فرقه دموكرات آذربايجان به رهبرى پيشه ورى، فرقه دموكرات كردستان به رهبرى قاضى محمّد، قيام افسران حزب توده به رهبرى سرگرد اسكندانى و رهبرى حزب توده در سراسرايران با سازمان نظامى اش در ارتش و در كنارشان حمايت بى دريغ ارتش سرخ استالين پى مى بريم. حال بيائيم پس از ۶۰ سال بگوئيم، حكومت پيشه ورى ملّى است، حكومت قاضى محمّد انقلابى و ملّى است، قيام افسران حزب توده انقلابى است. در شگفتم از اينكه اين همه اسناد در رابطه با بيگانه پرستى فرقوى ها و پادوهاى استالين بيرون آمده و در معرض نگاه همگان قرار گرفته است. با همه اين احوال چشم به واقعيتها مى بنديم و گوشمان را براى شنيدن حقيقت، پنبه فرو مى كنيم و به آن حركات خائنانه و جدائى طلبانه مى گوئيم حكومت ملّى. حال براى اظهرمن الشمس كردن موضوع مورد بحث، چند سند ديگر را در معرض قضاوت مى گذارم تا با ضرب آهنگ اين اسناد، وجدان خفته و منجمد شده بيدارشود و ديدگاه تنگ گروهى و ايدئولوژيك ره به روشنائى خورشيد حقيقت بپيمايد و آن ديوار گچين ذهنى فرو بريزد. با هم نگاهى به كتاب «مهاجرت سوسياليستى» آقايان بابك امير خسروى ومحسن حيدريان بياندازيم. بابك اميرخسروى كه خود يكى از عناصر حزب توده و پيرو سياست هاى «تنها سوسياليسم موجود» بوده و حتى تا پس از «انقلاب شكوهمند» و مرحوم شدن «تنها سوسياليسم موجود»، همراه اين حزب به فعاليت مى پرداخته، پس از اختلافات فرقه اى با رأس حزب، خود به ساختن و سامان دادن حزبى همت گذاشت، كه گرچه نام حزب دموكراتيك ايران را بر پيشانى خود دارد ولى سياست هاى آنها، همان سياست هاى حزب توده است، البته منهاى وجود شوروى مرحوم. و الاّ اگر شوروى جوانمرگ نشده بود و در مختصات سياست جهانى حضور مى داشت، همچنان زير بيرق «پرافتخار لنين و پس از آن استالين، خروشچف، برژنف و...» سينه مى زدند و چشم به جنايات استالين به طول و عرض تاريخ، مى بستند و كماكان اورا آموزگار كبير كارگران و زحمتكشان به خلق الله معرفى مى كردند. و اگر امروز گوشه اى از جنايات استالين آدمخوار را افشاء مى كنند به اين دليل است كه طشت رسوائى «بهشت زحمتكشان» واژگون شد و افرادى جوانسال كه سالها دروغ ونيرنگ، بوسيله همين رهبران در گوش وجانشان فرو داده شده بود و با اولين حضور خود در «بهشت زحمتكشان»، اسيرآباد و اردوگاه تدريجى مرگ را مشاهده كردند كه در انتظارتازه واردين نشسته بود. و كتاب «خانه دائى يوسف» اثر اتابك فتح الله زاده، حاصل آن مشاهدات است. در حالى كه پير توده اى ها با مشاهدات سالها جنايات استالين و...لب فرو بسته بودند و همچنان او را بزرگ مى داشتند و سرزمين تحت حاكميت او را «بهشت زحمتكشان» معرفى مى كردند. و اگر خوب بنگريم، قسمت اصلى كتاب «مهاجرت سوسياليستى» باز نويسى كتاب «خانه دائى يوسف» است وغير از بخش جديد آن كه بوسيله آقاى محسن حيدريان نوشته شده، مطالب جديد چندانى ندارد. اين را گفتم كه موضع من نسبت به اين گونه افراد مشخص باشد و اگر نقل و قولى از اين افراد مى آورم، به هيچ عنوان تائيد اين افراد و عملكرد آنها نيست، بلكه مى خواهم بگويم كه واقعيت هاى اجتماعى آنچنان سرسخت عمل مى كنند كه اينگونه منجمد شدگان تاريخ در قطب «تنها سوسياليسم موجود» را آب مى كند و عليرغم ميل باطنى شان آنها را وادار به افشاى يك سرى حقايق مى كند، كه فى الواقع سند خفّت و خوارى و بيگانه پرستى خودشان است. هرچند تغييرات ذهنى اين افراد در اين شرايط عاشورا گونه غنيمتى است ولى ملت بزرگ ايران انتظارات بيشترى از آنها دارند كه همانا دراين شرايط، حداقل سر سائيدن به پيشگاه ملت شريف ايران و بوسيدن زمين ادب و يك عذرخواهى از اعمال ننگين گذشته شان است. و چون موضوع اين گفتار راجع به عملكرد پيشه ورى است، از كتاب «مهاجرت سوسياليستى» وام مى گيرم. در صفحات ۲۵۶ و ۲۵۷ تحت عنوان مقايسه كلّى دو دوره مهاجرت چنين مى خوانيم «اما مهاجران موج دوم (۱۳۲۵ به بعد) سرنوشت ديگرى داشتند. در اين دوره، به استثناء جعفر پيشه ورى كه مرگ او مشكوك است و سرنوشت ويژه محمّد بى ريا و دكتر مهتاش، ديگر سردمداران فرقه دموكرات آذربايجان زنده ماندند. زندان و تبعيد و محروميت كه موجب در بدرى ها و بى خانمانى اشخاص و خانواده ها گرديد، چنانچه ملاحظه شد عموماً نصيب اعضاى عادى و مسئولين متوسط فرقه شد. برخلاف رهبران حزب كمونيست ايران كه اغلب افراد با شخصيت و مستقلى بودند، رهبران فرقه در مهاجرت مستقيمأ دست نشانده مقامات امنيتى- حزبى آذربايجان شوروى بودند. اين است راز مصونيت آنها، البته وقتى در نظر بگيريم كه فرقه دموكرات آذربايجان از اساس و از آغاز ساخته و پرداخته شوروى ها و سرنخ نيز در دست مير جعفر باقراف بود. در آن صورت دست نشاندگى رهبرى فرقه در مهاجرت نيز در منطق قضايا مى گنجد. از ديدگاه مير جعفر باقر اف «پدر آذربايجان واحد» فرقه دموكرات آذربايجان ابزار تحقق توهمّات اهريمنى او براى ضميمه كردن آذربايجان ايران با انگيزه ايجاد سومين فدراسيون اتحاد جماهير شوروى و دست يابى به عالى ترين مقامات در سيستم حزبى- دولتى اتحاد جماهير شوروى بود. لذا حفظ و حراست از دستگاه گوش به فرمان فرقه و ابوابجمعى آن شرايط لازم براى تحقق سياست او بود، حتى پس از كنگره بيستم و تغيير سياست و ديپلماسى اتحاد شوروى نسبت به ايران دستگاه فرقه به گونه تحت الحمايه آذربايجان شوروى ادامه يافت. شوروى ها استخوان لاى زخم (فرقه دموكرات) را براى نقشه هاى شيطانى توسعه طلبانه خود نگه داشتند. شايان توجه است كه حتى پس از فروپاشى اتحادجماهيرشوروى و حزب كمونيست شوروى، ناسيوناليست هاى آذربايجان از لاشه فرقه دموكرات دست بر نمى دارند و اين دكّان ورشكسته و آبروباخته را براى سوداگرى هاى احتمالى سرپا نگه داشتند». سئوالى كه مى شود در اينجا طرح كرد اين است كه جناب آقاى بابك امير خسروى! شما كه اين مسائل را مى دانستيد چرا پسا پسا مى رانديد؟ چرا قبلاً يعنى بعد از پيروزى «انقلاب شكوهمند» نگفتيد؟ اينجاست كه آن گفته بالايم ثابت مى شود كه اگر شوروى مرحوم در پارامتر سياسى جهان حضور مى داشت، امروز هم سخنى اينچنين نمى شنيديم. 
حال سرى به كتاب «خاطرات سياسى» آقاى دكتر كريم سنجابى مى زنيم كه در اين باره چه مى گويد، ايشان در همان سال ۱۳۲۵ از طرف احمد قوام نخست وزير مأموريت پيدا مى كنند كه سفرى به آذربايجان بروند و با آقاى پيشه ورى براى حل اختلاف به گفتگو بنشيند. او در اين باره مى گويد «بعد ما پيش پيشه ورى رفتيم و با او صحبت كرديم. بنده مخصوصأ يادم است به ايشان گفتم. آقا شما چرا كارى نمى كنيد كه همه ملت ايران مثل آذربايجان از شما استقبال كنند و همه شما را رهبر خودشان بدانند. شما اين آزادى و اصلاحات دموكراسى را كه مى خواهيد، چرا فقط براى آذربايجان مى خواهيد؟ براى همه ايران بخواهيد كه مردم از اين توّهم در باره شما خلا ص بشوند و شما در داخل مملكت نيرو بگيريد. قوام السلطنه مخصوصأ به ما تأكيد كرد كه در باره ارتش آذربايجان با پيشه ورى صحبت كنيم، چون اختلافشان بيشتر بر سر اين بود كه قوام السلطنه مى گفت بايد ارتش آذربايجان ضميمه ارتش ايران بشود و حكومت ملّى آذربايجان ارتشى نداشته باشد ولى پيشه ورى با اين نظر مخالفت مى كرد. در آنجا بنده باز با ايشان در افتادم و گفتم: اين نظر نخست وزير يك نظر درستى است و اگر شما روى اين امر سماجت كنيد، سوء ظن مردم به شما زيادتر خواهد شد».
احمد كسروى نويسنده تاريخ مشروطيت وتاريخ ۱۸ ساله آذربايجان كه بوسيله تاريك انديشان ايدئولوژيك فدائيان اسلام درسالن دادگاه با كارد و خنجر «مكتب رهائى بخش» كه در نهايت بوسيله رفقاى ايدئولوژيك مكتب «تنها سوسياليسم موجود» با «انقلاب شكوهمند» مارا ازيوغ استكبار و يا امپرياليسم جهانى به سركردگى امپرياليسم آمريكا رها كردند و هم اكنون در زير يوغ امپرياليست ها آزادانه در كشورشان قدم مى زنيم، تكه پاره شد، مى نويسد «جاى پرده پوشى نيست كه آن خيزشى كه در آذربايجان رخ داده موفق سياست شوروى بوده و با نظر آن دولت انجام گرفته. دليلش گذشته از همه چيز، تحسين و تصويبى است كه راديو مسكو و روزنامه هاى شوروى درباره آن خيزش مى نمايند. آنگاه چنانكه ديديم از قواى دولت جلو گرفتند و به آذربايجان راه ندادند. نتيجه كارها تا به اينجا رسيده: دموكراتها با اسلحه قيام كرده، آذربايجان را از ايران جدا ساخته اند، دولت خواسته اقدامى كند و روسها جلو گرفته اند. دراين قضيه خطاى بزرگ در آن است كه به سياست بيگانه دخالت داده شده. اين دخالت دادن خطر را بزرگتر گردانيده. دموكراتها درخواست هاشان بجا يا بيجا، چرا آن نكردند كه صبر كنند تا آرتشهاى بيگانه از اين كشور بيرون روند و آنگاه هر كارى كه مى خواهند بكنند؟». لازم است بدانيم كه نوشته بالا در ارديبهشت سال ۱۳۲۴ از خامه قلم احمد كسروى چكيده است. در حالى كه امروز ۶۰ سال پس از آن تاريخ و افشاء شدن اسنادى چند در اين باره، باز چشمان فرو مى بنديم و گوشهارا سيمان مى گيريم كه مبادا الماس حقيقت موانع را بدرد و درونگاه ايدئولوژيك ما را روشن گرداند. چون سالها است كه در تاريكى زندگى كرده ايم و با نوربه مبارزه برخواسته ايم وسعى كرده ايم روز روشن را شب ظلمانى و واقعيتها را وارونه جلوه دهيم و به اين خاطر است كه پيشه ورى را حتى امروز يك فرد ملّى گرا و حكومتش را ملّى مى دانيم.
اكنون به اظهار نظر دكتر نصرالله جهانشاه لو كه هم اكنون در سنين كهولت زندگى بسر مى برد و در تاريخ مورد بحث يعنى سالهاى ۱۳۲۴ و ۱۳۲۵ نماينده حزب توده در فرقه دموكرات آذربايجان بوده است، در گفتگوئى كه در تلويزيون ماهواره اى پارس در لس آنجلس پخش شد، او گفت «... در ۲۱ آذرماه با پيشه ورى جهت كسب تكليف به نزد سرهنگ قلى اف مى رويم. قلى اف در جواب پيشه ورى، كوتاه و خشن مى گويد «سنى گيترن، سنه دييرگت» يعنى كسى كه شما را آورد به شما مى گويد برويد» حال بيائيم بگوئيم كه حكومت پيشه ورى، يك حكومت ملّى بوده است. اكنون كتاب آذربايجان، نوشته دكتر عنايت الله رضا را ورق مى زنيم و قسمتى از آن را با هم مى خوانيم.
بعد از مرگ پيشه ورى در سال ،۱۳۲۷ ادامه دهنده گان راه او در سال ۱۳۲۹ تلگرافى به مير جعفر باقر اف، رهبر آذربايجان شوروى مخابره مى كنند كه متن آن چنين است «پدر عزيز و مهربان، مير جعفر باقر اف! خلق آذربايجان جنوبى كه جزء لاينفك آذربايجان شمالى است، مانند همه خلقهاى جهان، چشم اميد خود را به خلق بزرگ شوروى و دولت شوروى دوخته است». همچنين در جلسه فعّالان فرقه دموكرات آذربايجان به مناسبت پنجمين سالگرد تأسيس فرقه مذكور قطعنامه اى بتصويب رسيد كه در آن چنين آمده است: «از كميته مركزى فرقه خواستاريم كه در مقابل توجّه و كمكهايى كه برادران هم خون ما بويژه رهبر حزب كمونيست آذربايجان رفيق مير جعفر باقراف پس از مهاجرت به ميهن خود آذربايجان شمالى نسبت به ما مبذول داشته اند سپاسگزارى كند».
حال يك تلگراف ديگر را با هم بخوانيم. «رهبر عزيز و پدر مهربان رفيق مير جعفر باقراف! از تأسيس فرقه دموكرات آذربايجان كه رهبرى پيكار مقدس خلق آذربايجان در راه آزادى ملّى و نجات قسمت جنوبى سرزمين زاد و بومى وطن عزيز ما آذربايجان را كه سالها است در زير پنجه هاى سياه شووينيستهاى فارس دست و پا مى زنند، بر عهده دارد، سه سال تمام مى گذرد...سومين سال تأسيس اين فرقه مبارز را به كليه علاقه مندان خلق آذربايجان و به شما كه رهبرعزيز و پدر مهربان هستيد شادباش مى گوئيم. عده اى از اعضاى فرقه، حكومت ملّى و سازمان فدائى ها... به قسمت شمالى و آزاد وطن خود مهاجرت كرده اند». همانطور كه ملاحظه مى كنيد اينگار «شوونيستهاى فارس» سرزمين آنطرف آمودريا و سيردريا يعنى تركستان فعلى و تورانيان قبلى را از كره زمين جدا كردند ودرمحل فعلى يعنى آذربايجان كه حداقل در زمان ساسانيان بزرگترين آتشكده آذر گشسب در آنجا بوده و باقى مانده و بنايش هنوزهم خودنمايى مى كند و يكى از آثار تاريخى ذيقيمت ايرانيان بشمار مى رود، چپانده اند. در حالى كه به روايتى خواستگاه آشو زرتشت در آن ديار است.
بگذريم، همين تركيه كه قسمتى از آسياى صغير فعلى است، تا قبل از هجوم تركان سلجوقى اساساً در تاريخ جهان وجود نداشته است و به گواهى تاريخ از زمان مأمون خليفه عباسى پاى تركان به سرزمين اهورائى ايران باز شد. همچنين به گواهى تاريخ همين آسياى صغير فعلى در زمان هخامنشيان، اشكانيان وساسانيان محل نزاع و جنگ بين ايرانيان و يونانيان وسپس روميان (بيزانس) بوده واساساً ترك زبانانى در آن خطه وجود نداشته و مردم آذربايجان به زبان و لهجه آذرى كه از مشتقات زبان پهلوى است سخن مى گفتند. با مشاهده اين اسناد آيا جاى ترديدى باقى مى ماند كه بگوييم حكومت فرقه ملّى بوده است؟ مگر اينكه صفرخان بگويد حكومت ملّى ويا انقلابى، چون طى ۳۲ سال زندان و به عنوان فدايى فرقه هنوز نفهميده است كه سياست را با سين مى نويسند يا با صاد. ميدانيم صفرخان در جريان جدائى طلبى فرقه دموكرات آذربايجان دستگير شده و به زندان افتاد. و راستى صفرخان كيست؟ صفرخان هم يكى از همين فدايى هاى فرقه دموكرات آذربايجان بود.
اين فرد در سال ۱۳۰۰ در روستاى ششوان بدنيا آمد و طبق گفته خودش پيش ملاّ باجى قرآن را ختم كرده بود و اساسأ مدرسه اى در آن روستا نبود كه او و امثال او بتوانند درس بخوانند. تا اينكه به همّت رضاشاه طبق گفته خودش در عجب شيرمدرسه اى درست شد و صفرخان توانست ۶ كلاس درس بخواند. حال همين صفرخان در سن ۲۱ سالگى يعنى در سال ۱۳۲۱ مبارزه خودش را بر عليه فئودالها شروع مى كند. يعنى صفرخانى با ۶ كلاس سواد و با سن ۲۱ سال، كميته درست مى كند و از كشاورزان نا راضى نام نويسى مى كند. و با سلاحهايى كه در جريان جنگ جهانى دوم به دست مردم افتاده بود و همچنين سلاح هائى كه از مرز شمالى كشور يعنى آذربايجان شوروى مى آمد، مسلح شدند و به قول خودش قيام كردند. يعنى درست زمانى كه جهان در آتش جنگ جهانى مى سوخت، و ايران بوسيله انگليس و شوروى اشغال شده بود ودر تمامى صفحات شمالى كشور ارتش سرخ جولان مى داد و در جنوب انگليسيها يكّه تازى مى كردند و شاه جوان هنوز اولين سالگرد پادشاهيش را نگذرانده بود.
در همين اوضاع صفرخان ياغى شده وبازيچه اجانب قرار مى گيرد و امنيّت شهر و روستا را در آن ناحيه به هم مى زند تا راه ورود رهبر خود را كه پس از ملاقات با مير جعفر باقراف و صلا حديد و كمك مادى و معنوى شوروى و با دستانى پرعازم آذربايجان بود، هموار كند. حال امروز كسانى و يا جرياناتى هستند كه مى خواهند اورا سمبل مقاومت، انقلابى و.....در تاريخ جا بزنند و بيچاره تاريخ، كه بايستى همواره از طرف جاهلان مورد تعرض قرار بگيرد.

صفحه اول
خبرهاى ايران
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
خواندنى ها
مقاله ها
جدول
گزارش
بازتاب
خبرهاى جهان
خبرهاى ايران
ورزش
داستان
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
با نيمروز
خبرهاى كوتاه
حوادث
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   خبرهاى ايران   •   اقتصادى   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   • 
•   خواندنى ها   •   مقاله ها   •   جدول   •   گزارش   •   بازتاب   •   خبرهاى جهان   • 
•   خبرهاى ايران   •   ورزش   •   داستان   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   • 
•   با نيمروز   •   خبرهاى كوتاه   •   حوادث   •   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •