يه مرتبه تا من اينو گفتم كاميار و ژاكلين ساكت شدن! يه خرده بعد ژاكلين گفت:
-منم از همين مى ترسم! چون هميشه آخر بحث ها به همين مسئله مى رسيديم! گندم هميشه مى گفت آخرين مرحله تو اين دنيا با مُردن آدم ها كامل مى شه! يعنى حوا كامل كننده آدمه! حالا تو هر مورد!
-پس اين شعرى كه برام خوند معنى اش يه پيام براى مُردن بوده؟
كاميار: با اون روحيه و اعصاب خرابى كه داره ممكنه خودكشى كنه!
ژاكلين: آخه چى شده؟!
كاميار: خود ماهام درست نمى دونيم! فقط مى دونيم با پدر و مادرش دعواى سختى كرده و از خونه زده بيرون! بايد هر چى زودتر پيداش كنيم.
ژاكلين: مى خواين منم باهاتون بيام؟!
كاميار: نه، ممنون. يعنى نمى دونيم كجا بايد بريم!
ژاكلين: شماره منو يادداشت كنين اگه مسئله اى بود شايد بتونم بهتون كمك كنم!
«كاميار شماره ژاكلين رو يادداشت كرد و شماره خودشم بهش داد و خداحافظى و تشكر كرديم و سوار ماشين شديم و حركت كرديم. يه خرده كه رفتيم، كاميار ماشين رو يه گوشه نگه داشت و دو تا سيگار از تو پاكت درآورد و روشن شون كرد و يكى شو داد به من و گفت:»
-خب، اين از اين! فعلاً هيچ آدرسى از گندم نداريم.
-يعنى فقط مى خواسته به من بگه كه خيال خودكشى داره؟!
كاميار: شايد!
-حالا چيكار كنيم؟
كاميار: تو با دل و احساست كه نتونستى كارى كنى، حالا بذار من با عقل و پول، شايد يه كارائى كردم!
-با پول چيكار مى خواى بكنى؟
كاميار: تو اين روز و روزگار، همه به عشق و احساس پاك و اين چيزا احترام ميذارن، اما فقط احترام! اونم فقط زبونى! وگرنه اين چيزا الان يه قرون هم ارزش نداره!
-تو اشتباه مى كنى!
كاميار: شعار نده، ثابت كن! همين الان راه بيفت برو از رو اون كاغذ كه مشخصات پدر و مادر گندم رو توش نوشته، پيداشون كن ببينم!
-خب يه خرده سخته اما....
كاميار: سخته؟! بنده خدا غير ممكنه! هر جا برى، همون دربون دم درش تا بفهمه جاى پول تو جيبت، احساس تو قلبت دارى، يه لقد مى زنه اونجات و از درمى اندازدت بيرون! الان يه كار كوچيك بخواى تو هر جا انجام بدى، يا بايد به پارتى كَت و كُلفت داشته باشى، يا پول فراوان توجيبت! چند وقت پيش كه همين ماشينامونو گرفته بوديم يادته؟
-چى شو؟
كاميار: اسم منو اشتباه نوشته بودن ديگه!
-آهان!
كاميار: رفتم پيش يارو و تا بهش گفتم آقا اينجا اسم من اشتباه شده، يه آهِ جيگر سوز از ته دلش كشيد كه نزديك بود از گرماش تموم ماشينائى كه اونجا بودن آتيش بگيرن!
وقتى چشمش به اسم من كه تو اون كاغذ غلط نوشته شده بود افتاد، يه سرى برام تكون داد كه انگار جواب آزمايش سرطان عمه شو ديده و ديگه هم نمى شه براش كارى كرد!
وقتى برگشت تو چشماى من نگاه كرد، يه غصه اى تو چشماش بود كه انگار يه ساعت ديگه قراره خودشو و خونواده شو، دسته جمعى، زنده زنده بذارن تو قبر!
يه نُچ نُچى براى من كرد كه....
-اِه...! سرم رفت! بگو بالاخره چى شد؟!
كاميار: هيچى! تا اومد يأس و نااميدى و ناكامى رو منتقل كنه به من، من پنج تا هزارى زودتر منتقل كردم بهش! انگار يه دفعه يه دريچه تازه اى رو به زندگى جلو چشماش واشد! ديگه از اون يأس و نااميدى چند ثانيه قبل هيچ اثرى نبود! كار تو دو دقيقه انجام شد و اسم من تصحيح شد!
«اومدم بهش بگم بابا جاى اين حرفا يه كارى بكن كه حواسش پرت شد و دستش رو با سيگار آورد طرف منو سيگارش چسبيد به همون بازوم كه زخم بود و پائين ترش رو سوزوند!»
-آخ سوختم بابا! حواست كجاس؟!
كاميار: الهى من بميرم! همونجا سوخت كه قبلاً اوخ شده بود! حالا بايد بريم بيمارستان سوانح سوختگى!
-سوانح سوختگى!
كاميار: نه! اين الان هم اوخ شده، هم سوخته! مى شه اوختگى!
«خنديدم و گفتم:»
-بابا يه كارى بكن آخه! اينهمه در فوايد پول گفتى، حالا چيكار مى تونى بكنى؟
كاميار: سخته اما مى شه يه كارائى كرد. اما حواست باشه، يه كلمه در مورد كارائى كه مى كنيم بهش چيزى نگو! اسم پدر و مادرش چى بود؟ قدرت و زيور؟
ـآره اما چرا چيزى بهش نگيم؟
كاميار: بابا شايد فهميديم كه مثلاً مادرش فلان بوده! نبايد كه بريم بهش بگيم!
-خب اگه بگيم چى مى شه؟
كاميار: ببينم، اگه تو خودت جاى اون بودى و مثلاً مى فهميدى كه مادرت كلفت خونه حاج آقا فلان بوده، خوشحال مى شدى؟
-نمى دونم، يعنى اصلاً هيچى بهش نگيم؟!
كاميار: اين يكى هم من نمى دونم! فقط دعا كن معلوم بشه كه مادرش جينا لولو بريجيدا بوده كه زيور صداش مى كردن و باباشم كرك داگلاس بوده كه تو خونه بهش مى گفتن قدرت!
«دوتائى زديم زير خنده و كاميار ماشين رو روشن كرد و حركت كرديم.»
-كسى رو مى شناسى كه بتونه كارى برامون بكنه؟
كاميار: آره.
-اينجا كه داريم مى ريم كجاس؟
كاميار: صبر كن مى فهمى.
«يه بيست دقيقه اى رانندگى كرد و بعد طرفاى جردن يه گوشه پارك كرد و دوتائى پياده شديم و رفتيم طرف يه ساختمون خيلى شيك و با آسانسور رفتيم بالا، طبقه دهم و رفتيم طرف يه شركت. كاميار زنگ زد و يه دختر خانم كه انگار منشى شركت بود در رو واكرد و تا كامياررو ديد سلام كرد.»
كاميار: خانم سلام از بنده س! چطوره احوال شما؟
«خانم منشى جوابشو داد و تعارف مون كرد تو، كه كاميار گفت:»
-ايشون پسر عموى من هستن، ايشونم مينو خانم منشى شركت هستن.
«من سلام كردم كه مينو خانم گفت:»
-فراموش كردين اسم ايشون رو به من بگين!
كاميار: آخ ببخشين! ايشون «بصير» هستن! البته يعنى از ديشب تا حالا بصير شدن! آقاى بصير باصرى!
«زدم تو پهلوش و گفتم:»
-من سامان هستم خانم. خيلى خوشبختم.
مينو: كاميارخان با همه شوخى دارن!
كاميار: ليدا خانم كجا تشريف دارن؟
مينو: تو دفترشون هستن.
كاميار: بى زحمت يه خبر بهشون بده و بگو من اومدم.
«مينو آيفون رو زد و تا ليدا جواب داد گفت:»
-كاميارخان تشريف آوردن.
ليدا: چه عجب؟!
كاميار: عجب جمال شماس!
ليدا: بفرمائين تو جناب ستاره سهيل!
«مينو خنديد و گفت:»
-بفرمائين سهيل خان.
كاميار: ستاره جون دنبالم بيا!
«يه چپ چپ بهش نگاه كردم و دنبالش رفتم كه يه در رو واكرد و رفتيم تو. دفتر ليدا خانم يه اتاق خيلى بزرگ و شيك و قشنگ بود با مبل و اثاث خيلى مدرن. يه ميز بالاى اتاق بود كه ليدا داشت از پشتش مى اومد طرف ما. چند تا گلدون خيلى قشنگم دور و ور دفتر گذاشته بودن.»
ليدا: سلام! معلوم هس كجائى؟!
كاميار: دنبال مشكلات مردم!
ليدا: گم شو! به منم دروغ مى گى؟
كاميار: اين چه طرز حرف زدن جلو پسر عمومه آخه دختر؟
ليدا: اِ....! ببخشين ترو خدا! شما حتماً سامان خان هستين!
-سلام، حال شما چطوره؟
ليدا: ممنون، بفرمائين بنشينين خواهش مى كنم.
«دوتائى رفتيم رو مبل نشستيم و ليدام اومد رو يه مبل ديگه جلومون نشست و گفت:»
-ديروز سه دفعه بهت تلفن كردم نبودى. دفعه سومم مادرت باهام دعوا كرد!
كاميار: راست مى گى؟! خدا منو بكشه از دست اين ننه و راحتم كنه! اصلاً نمى دونم چرا اين ننه من انقدر كفران نعمت مى كنه! تو خونه ام همينطوره ها! هر چى هم بابام بهش مى گه زن انقدر حيف و ميل نكن گوش نمى ده! ديگه به خدا نعمت داره از خونه مون ميره و جاشو نكبت مى گيره! شما به بزرگى خودتون ببخشين!
«ليدا كه مى خنديد گفت:»
-موبايل تم كه جواب نمى داد! معلوم نيست كجا بودى و چيكار مى كردى!
كاميار: بى باطرى بمونه اين موبايلم انشاءالله! شما خون خودتو كثيف نكن!
اين دفعه يه كارى مى كنم كه هر وقت كارم داشتى، در عرض دو دقيقه بهم دسترسى پيدا كنى!
ليدا: موبايل ماهواره اى گرفتى؟
كاميار: گرفتم اما اونم به درد نمى خوره! اصلاً كار مخابرات كه مى دونى چيه؟ از اين موبايل هم، اون موبايلم رو مى گيرم و يه خانمه زود جواب مى ده و مى گه مشترك مورد نظر دستش بنده! لطفاً شماره گيرى نفرمائين!
ليدا: پس چه جورى باهات مى شه تماس گرفت؟!
كاميار: خيلى ساده! بيا!
«اينو گفت و از لاى موهاى سرش يه دونه مو كند و داد به ليدا و گفت:»
-بگير. هر وقت كارم داشتى اينو آتيش بزن، درجا جلوت حاضر مى شم!
«ليدا شروع كرد به خنديدن».
كاميار: هيچى چيزاى قديمى نمى شه! ما كه فعلاً همينطورى داريم مى ريم عقب، چه بهتر كه در ارتباطاتم از وسائل و طُرقِ قديمى استفاده كنيم! فقط ازت خواهش مى كنم كه وقتى كار واجبى باهام داشتى تماس بگير. زيادى احضارم كنى، كچل مى شم!
ليدا: بذار بابامو صدا كنم! خيلى دلش برات تنگ شده!
كاميار: بگير بشين ببينم! بابامو صدا كنم يعنى چه؟!
ليدا: آخه خيلى دلش مى خواست ببيندت! الان تو دفترشه!
كاميار: حالا بعداً مى بينمش. اول بگو تو باهام چيكار داشتى كه زنگ زدى؟
ليدا: امشب خونه مون مهمونيه. جشن تولدمه!
كاميار: راست مى گى؟! مباركه انشاءالله!
ليدا: اگه گفتى چند ساله مى شم؟
كاميار: سيزده ساله!
ليدا: گم شو!
كاميار: خب چهارده ساله!
ليدا: بيست و پنج ساله مى شم!
كاميار: دارى دروغ مى گى مثل سگ! تو خيلى بهت بخوره، هيفده ساله!
«ليدا ديگه مُرده بود از خنده! برگشت به من گفت:»
-سامان خان خوش به حالتون كه هميشه پيش كاميار هستين!
«يه نگاهى به كاميار كردم و بعد گفتم:»
-بله واقعاً! مرتب از وجودش تو خونه لذت مى برم! يعنى همه اقوام لذت مى برن! بنده، آفرين خانم...
«تا اينو گفتم، كاميار زود اومد تو حرفم و گفت:»
-يعنى آفرين خانم به شما كه امشب جشن تولدتونه! يه كادوى شيك و خوشگل برات مى خرم كه حظ كنى!
«بعد برگشت و يه چپ چپ به من نگاه كرد و گفت:»
-تو نمى دونى ليدا چه خونواده خوبى داره! باباش كه يه تيكه جواهره! مامانش خانم و كدبانو! از خواهرش ديگه چى برات بگم؟! بذار ببينم! آره! خواهرش درست سايز توئه! امشب كه رفتيم اونجا مى دمش به تو، مال تو باشه!
ليدا: گم شو كاميار!
كاميار: يعنى مى گم مثلاً با هم آشناشون مى كنم! آخه اين طفلك سامان داره در به در دنبال يه دختر مى گرده كه خودشو بيچاره كنه!
ليدا: چه جالب! جداً مى خوان ازدواج كنن؟!
كاميار: آره! گول قيافه اش رو نخور! اين عقلش اندازه يه نخودچى يه!
ليدا: تو ياد بگير كاميارخان!
كاميار: ديوانگى تو خونواده اينا ژنتيكه، من چرا ياد بگيرم؟!
ليدا: پس امشب حتماً بايد سامان خان هم تشريف بيارن!
-خيلى ممنون.
ليدا: نه نه! جدى مى گم! امشب حتماً منتظرتون هستم! يادتون نره!
كاميار: مى آئيم بابا! انقدر قسم آيه نخور!
ليدا: نذارى ساعت نُه ده شب بيائى ها!
كاميار: نه ساعت ۲بعدازظهر اونجام!
«بعد برگشت طرف من و گفت:»
-پاشو بريم كه انگار نرسيده خونه بايد برگرديم خدمت ليدا خانم! پاشو بريم كه حداقل وقت داشته باشيم يه ليف صابون به خودمون بزنيم!
«اينو گفت و از جاش بلند شد كه بهش گفتم:»
-كاميار جون ما براى چى اومده بوديم اينجا؟
«يه فكرى كرد و گفت:»
-نمى دونم!
-گندم!
ليدا: گندم؟!
كاميار: آهان! يادم اومد!
ليدا: گندم چيه؟!
كاميار: هيچى بابا! ننه ام مى خواد حلوا درست كنه، به ما گفت كه سر راه يه خرده آرد گندم واسه اش بخرم! حالا اين سامان اصرار مى كنه كه خودِ گندم رو بخريم و خودمون تو خونه آردش كنيم كه مطمئن تر باشه!
«چپ چپ نگاهش كردم كه نشست و گفت:»
-راستى يه كارى باهات داشتم. يعنى يه كارى بايد برام بكنى.
ليدا: چه كارى؟
كاميار: دنبال دو نفر مى گرديم.
ليدا: به بابام بگم؟
كاميار: آره. جريان مال حدود بيست سالِ پيشه! يكى از اقوام بهمون رو انداخته كه دو نفر رو براش پيدا كنيم!
ليدا: كى هستن اين دو نفر؟
كاميار: ننه باباشن!
ليدا: مگه گم شدن؟!
كاميار: آره، يعنى نه! چه جورى برات بگم؟! اين يارو يه دختر بدبخت و بيچاره است! هيچكس رو تو اين دنيا نداره! طفل معصوم خيلى هم زشته و هيچ كى نمى آد درِ خونه شو بزنه واسه خواستگارى! اينه كه ياد پدر و مادرش افتاده و مى خواد پيداشون كنه كه شايد اونا براش يه خواستگارى چيزى جور كنن! خيلى دختر بدبختيه!
ليدا: تو چرا دنبال كارِشى؟!
كاميار: چه جورى بگم بابا؟! اين دختره بدبخت، تو خونه ما كار مى كنه! ثواب داره!
ليدا: خب مشخصاتش رو بده من بدم به بابام.
كاميار: پيرشى ايشاءالله. يادداشت كن. نام پدر قدرت. نام مادر زيور. نام خانوادگى.... نوشتى؟
ليدا: آره.
كاميار: صادره از بخش ۳ شهرستان... شماره شناسنامه پدر... مادر...
ليدا: سخته، اما يه كاريش مى كنم.
«تو همين موقع، مينو برامون نسكافه آورد و بهمون تعارف كرد و رفت.»
كاميار: اين مينو چند سالشه؟
ليدا: چطور مگه؟
كاميار: مى خوام بگيرمش واسه بابابزرگم!
ليدا: براى پدربزرگت؟! پدر بزرگت چند سال شونه؟!
كاميار: سن و سالى نداره! فقط تازه گى ها سر افتاده و هى مى گه تنهام. مى ترسم از راه بِدَر بشه. تو يه ننه بزرگ خوب و سالم ندارى كه هفده هيجده سالش بيشتر نباشه؟
ليدا: گم شو كاميار!
كاميار: اگه داشته باشى ما عمده مى آئيم خواستگارى آ!
ليدا: مادربزرگ هفده هيجده ساله؟!
كاميار: حالا تا بيست و دو سه هم بود عيبى نداره. من بابابزرگمو راضى مى كنم!
ليدا: چه خوش اشتها؟!
كاميار: پس چى فكر كردى؟ الان انقدر وضع خرابه كه دختر هفده هجيده ساله رو مى دن به مرد چهل پنجاه ساله!
ليدا: توام كه از اين وضع بدت نمى آد؟
كاميار: چرا من خوشم بياد؟ اونا كه چهل پنجاه سالشونه بايد خوش شون بياد كه مى تونن يه دختر بيست و خرده اى سال كوچكتر از خودشونو بگيرن! من اگه بخوام طبق اين فرمول عمل كنم بايد برم دم زايشگاه واستم و تا يه دختر بچه رو دكتر سزارين كرد و به دنيا آورد درجاعقدش كنم!
«ليدا كه همه اش مى خنديد گفت:»
-واى كه چقدر عالى مى شه!
كاميار: آره، فقط بچه دارى مى افته گردنم!
ليدا: عوضش بيست سال بعد كيف مى كنى!
كاميار: از شانس من، تا مثلاً پنجاه سالم بشه، يه سكته ناقص مى كنم و مى افتم گوشه خونه!
ليدا: بازم خوبه چون يه پرستار خوشگل دارى.
كاميار: به چه دردم مى خوره اون پرستار خوشگل؟! من پرستار خوشگل رو الان كه سالمم لازم دارم تا وقتى افليج شدم!
ليدا: خب حالا كه اينطوريه بيا با من عروسى كن!
«كاميار يه نگاهى بهش كرد و گفت:»
-دو ساعته منو به حرف كشوندى كه صحبت رو برسونى به اينجا؟ خب از همون اول اينو مى گفتى!
ليدا: خب حالا گفتم! تو چى مى گى!
كاميار: نه، قربونت. همون برم دم زايشگاه واستم انگار بهتره!
ليدا: خيلى دلت بخواد!
كاميار: دلم كه مى خواد، عقلم مى گه نه!
ليدا: تو اصلاً عقلت كجا بود؟!
كاميار: حالا اگه امروز اومده بودم اينجا واسه خواستگاريت، شده بودم انيشتين آ!
ليدا: اگه مى اومدى!
كاميار: حالا يه دفعه هم ديدى كه خر شدم و اومدم!
ليدا: گم شو! اگه بياى معلومه عاقلى!
كاميار: اگه من شوهرت بشم، منو با چى مى زنى؟
ليدا: تورو فقط بايد با چماق زد كه دل همه دخترا خنك بشه!
«اينو گفت و قاشقى رو كه براى هم زدن نسكافه آورده بودن، پرت كرد طرف كاميار! كاميارم بلند شد در رفت كه من قاه قاه زدم زير خنده.»
كاميار: زهر مار! اين خنده چه وقتى بود؟! پاشو بريم دير مى شه!
«از جام بلند شدم و از ليدا خداحافظى كردم و تا خواستيم از در بيائيم بيرون ليدا گفت:»
-كاميار، شب دير نيائى ها! بابام ناراحت مى شه!
كاميار: مگه امشب بابات خيالاتى واسه من داره؟
ليدا: شايد!
كاميار: كورشه اون باباى هيزت كه تا با اون چشماش به آدم نگاه مى كنه، تن و بدن آدم مى لرزه!
«تا اينو گفت: باباى ليدا درِ اتاق بغلى رو كه دفترش بود واكرد و همونجور كه داشت مى اومد بيرون گفت:»
-صداى آشنا مى آد!
كاميار: واى! ديوه اومد! بوى آدميزاد شنيده!
«اول كاميار و بعدش من سلام كرديم كه با خنده گفت:»
-به به! باد آمد و بوى عنبر آورد!
كاميار: دست شما درد نكنه! حالا باد اومد بويِ... برآورد؟!
پدر ليدا: اِاِاِاِاِ....! دور از جون! زبونم لال! منظورم اينه كه بوى مُشك اومد! چطورى شما؟ چه عجب چشم ما به جمال شما روشن شد! بابا چطورن؟ مامان، خواهرا؟