شوريده شيرازى يا محمدتقى (فصيحى) فصيح الملك (شاعر روشندل)
الموتى
يكى از شعراى معاصر ايران كه اشعار نغزى سروده حاج محمدتقى فصيحى است كه تخلص او (شوريده شيرازى) بود. از دو چشم نابينا بود كه در ۷ سالگى در اثر ابتلاء به آبله هر دو چشمش كور شده و قيافه اى آبله رو داشت. خود نيز در اشعارش به اين دو نقيصه جسمى كراراً اشاره كرده است. يكى از پسران او هم شعر مى گفت و وقتى دبيركل انجمن قلم بودم كراراً او را مى ديدم كه اشعارى را به خط خيلى خوب مى نوشت و مى خواند.
على اكبر مشير سليمى در كتاب (روشندلان جاويد) چنين مى نويسد:
حاج محمدتقى (فصيحى) فصيح الملك شيرازى متخلص به: (شوريده) در سال ۱۲۷۴ قمرى در شيراز متولد و در ۱۳۴۵ قمرى به درود حيات گفت.
شوريده در ۷ سالگى آبله گرفت و هر دو چشمش كور شد و آثار آبله در چهره اش بود. مردى مجدّر و سياه چرده و بلند بالا و لاغراندام كه عينك سياهى برچشم مى گذاشت. دو سال بعد از اين واقعه بى پدر گرديد و تحت سرپرستى دائى خود قرار گرفت و از راه گوش به معلومات خود افزود. شايد بيش از سخنوران همزمانش شعر فارسى و عربى را از بر داشت.
حافظه اى قوى و استعدادى فوق العاده داشت. تخلص خود را به مناسبت همين افسردگى از كورى چشم (شوريده) گذارده بود كه چنين سروده است:
يارب اندر دلش انداز كه گهگاه بپرسد
حال شوريده بى ديده دلداده ما را
وه از اين گونه پر آبله ام ماشاءالله
ديده ام نيست كه در آينه خود را نگرم
خلق خندند چون من وصف رخ خويش كنم
خود به گوشم شنوم، آخر نه كورونه كرم
گو بخنديد كه گر زشتم در چشم شما
در بر مادر خود نيز چو قرص قمرم
گرگهم بيند و بوسد بصر بى نورم
كه خداى رخ چون ماه تو نور بصرم
شوريده شيرازى با ملك الشعراء بهار، ايرج ميرزا و وحيد دستگردى مكاتبه و مشاعره داشت و همه او را به استادى قبول داشته و احترام مى گذاشتند.
در سال ۱۲۸۸ با عمويش به مكه رفت. در سال ۱۳۱۱ قمرى همراه حسينقلى خان نظام السلطنه به تهران آمد و نزد ميرزا على اصغرخان اتابك تقرب يافت. در ۱۷سالگى حضور ناصرالدينشاه رسيد.
كاظم پزشكى مى نويسد: وقتى حضور ناصرالدينشاه رسيد از او مى پرسد در چه مواردى از نابينائى خود رنج مى برى. اين كور روشندل مى گويد در سه مورد: يكى در روزهائى كه نامه اى از دوستم مى رسد و كسى نيست كه آن را برايم بخواند. ديگر وقتى آفريدگار به من فرزندانى مى دهد كه نمى توانم سيماى آنها را ببينم. سوم مثل حالا كه در رنجم كه نمى توانم سيماى شاه را زيارت كنم.
شاه به او آفرين گفت و اظهار داشت: (غم مدار اگر چشمت نابنيا است ولى دلى روشن بين دارى كه سيماى همه آرزوها و زيبائى ها را در جلوه گاه آن توانى ديد.)
وقتى براى ناصرالدين شاه چكامه اى سرود نخست لقب (مجدالشعراء) و بعد لقب (فصيح الملك) به او داد كه چنين سرود:
رفتم به درگه شه و خواندم ثناى شه
احسنت شه شنيدم و چشمم ورا نديد
چون مصطفى كه شب معراج سوى عرش
روى خدا نديد و نداى ورا شنيد
شوريده در سال ۱۳۲۲ ازدواج كرد و داراى ۶فرزند شد كه يك پسر و دخترش درگذشتند. چهار تن ديگر حسين فصيحى (شيفته)، حسن احسان فصيحى، حيدرعلى فصيحى، نصرت الله فصيحى مى باشند.
نخستين پسر او حسين فصيحى (شيفته) است كه از سخنوران بنام است. ولادت اين فرزند با شور و شعف دوستان روبرو شد و ملك الشعرا برايش چنين سرود:
همخوابه شوريده برايش پسرى زاد
خورشيد سرايش زبرايش قمرى زاد
شك نيست كه از شاخ گلى شاخ گلى رُست
پيداست كه از نامورى نامورى زاد
اين برق همايون زمبارك افقى جست
وين شعله رخشان زهمايون سحرى زاد
شوريده شيرازى نيز درباره اين فرزند خود چنين سروده است:
همخوابه من دوش برايم پسرى زاد
نور بصرى بهر چو من بى بصرى زاد
اين كلبه ويرانه من باغچه اى گشت
زان باغچه سروى شد وزان سروبرى زاد
از گريه او شب همه شب دوش نخفتم
پيداست زشوريده كه شوريده ترى زاد
آنان كه به من بر سر الطاف و وفاقند
گويند ملك وش بچه اى از بشرى زاد
آنان كه به من بر سر شوخى و مزاح اند
گويند كه از نره خرى كره خرى زاد
من زين همگنان بيشتر اندر بشگفتم
كاين سان پسرى چون من پدرى زاد
اين از در شوخى است كه تاظن نبرد زن
گو گر پسرى زاد درخشان گهرى زاد
نى هر كه بزايد پسرى در خور فخر است
يعنى پسر او زاد كه از وى هنرى زاد
شوريده پس از بازگشت از تهران به شيراز در آنجا ماند و به تحقيق و مطالعه و تصحيح ديوان و تحشيه كتاب ها پرداخت. شوريده از لحاظ شعر و شاعرى در شمار يكى از بزرگترين سرايندگان سده اخير درآمد. تشبيهات و مضامين بكر و خوبى دارد. داراى كلامى فصيح و بيانى مليح است. در فكاهيأت نيز زبردست بود.
على اصغر حكمت درباره او مى گويد: (شوريده در شعر و ادب به منتهاى بلوغ رسيد. شعرهايش داراى استحكام و لطف خاصى است و از بزرگان شعر عصر حاضر است. شوريده شيرازى در مهرماه سال ۱۳۴۵ شمسى در ۷۱سالگى درگذشت و جنب مقبره سعدى به خاك سپرده شد.
در دايرة المعارف فارسى دكتر مصاحب چنين نوشته شده است:
محمدتقى شوريده شيرازى فرزند عباس كه او هم با تخلص عباس شعر مى سرود، از شعراى معروف است كه در ۷سالگى به علت آبله هر دو چشمش نابينا گرديد و چندى بعد هم يتيم شد ولى از تحصيل بازنماند و به شعر گفتن پرداخت تا آنجا كه از شعرا و سخنوران معروف زمان خود گرديد. بعدها به تهران آمد و نزد امين السلطان (اتابك) مقرب شد و به ناصرالدينشاه و مظفرالدينشاه معرفى گرديد... ده بورنجان در فارس به او واگذار گرديد و در اواخر عمر توليت تكيه سعديه شيراز با او بود.
شوريده شيرازى در ديوانش ۱۴ هزار بيت شعر دارد كه شامل قطعات و غزليات و مثنوى است.
شوريده شيرازى با موسيقى آشنا بود و صداى خوشى هم داشت. كتابى با عنوان (نامه هاى روشندلان) در شرح حال شعراى نابينا نوشته و كتاب ديگرى دارد بنام (كشف المواد) مشتمل بر ماده تاريخ هائى كه خود شاعر گفته است.
محسن حيدريان
مهاجرت سوسياليستى و سرنوشت ايرانيان
چندى بعد نامه دوم را نوشتم كه آذرنور و فرهاد فرجاد و من امضاء كرديم كه خطاب آن به كميته مركزى بود. سياست ما در آن هنگام به طور كلى به دليل آن كه اَنگ ضد حزبى نخورد، «روش از بالا» بود. اما نامه ها به سرعت به دست اعضاى حزب رسيد و ما متوجه شديم كه خود كادرها و اعضاى حزب آن را تكثير كرده و پخش كرده بودند. خاورى و صفرى نيز اين را بهانه كرده و ما سه نفر را از كميته مركزى تعليق كردند. به اين ترتيب نام امضاء كنندگان نيز افشاء شد و ما نيز وارد يك درگيرى رويارو با رهبرى حزب شده بوديم و در عمل نيز با ديدار با كميته هاى حزبى و كادرها و اعضاى حزب شروع به توضيح دادن درباره آن كرديم. واقعيت اين است كه بسيارى از كادرها و اعضاى حزب در آن دوران هنوز از طرح علنى مسائل به خصوص اگر جنبه هاى اساسى و مبانى تفكر حزب را مدنظر داشت مى ترسيدند. در اوائل كار البته رهبرى حزب دستور داد كه در اروپا و شوروى جلسات و حوزه هاى ويژه اى براى محكوم كردن ما سه نفر برگزار شود.
خود اعضاء نيز در آن دوران داراى يك تعصب شديد حزبى بودند. در اكثريت حوزه ها ما را محكوم كردند.
فرهاد فرجاد درباره تأثير اين نامه ها در اعضاى حزب مى گويد: «در آن دوران اكثر اعضاى حزب را به راحتى مى شد در دفاع از پلنوم ۱۷ و عليه پلنوم ۱۸ بسيج كرد. من وقتى در كميته حزبى فرانسه براى توضيح وضعيت پلنوم ۱۸ شركت كردم يادم هست كه برخى از اعضاى كميته از شدت تأثر شروع به گريه كردند. همه مى گفتند ما بچه هاى ايران بايد عليه اين خارجه نشين ها مبارزه كنيم و اين روش برايشان جذابيت زيادى داشت. اما در نامه ها مسائلى مطرح شده بود كه از اين حد بسيار فراتر مى رفت، لذا بسيارى احساس مى كردند كه از يك خط قرمز نامرئى نبايد پيشتر رفت. در هر صورت من اين نوشته ها را از طريق هرمز ايرجى به شوروى هم فرستادم و بابك هم براى آزادگر كه عضو مشاور كميته مركزى بود، فرستاد. تأثير آن در شوروى بيشتر بود. چون با تجربه عملى و واقعى آنها كاملاً نزديك بود. اما در اروپا اوائل كار بيشتر همان خط پلنوم ۱۷ عليه پلنوم ۱۸ مطرح بود زيرا روحيه عِرق و تعصب حزبى خيلى قوى بود. اما بعداً واكنش ها عوض شد. در واقع مى توان از موج بعدى نامه به رفقا سخن گفت. زيرا براى هضم مطالب آن مدتى وقت لازم بود.»
بايد يادآورى كرد كه اصولى چون همبستگى بين المللى، انترناسيوناليسم پرولترى و خطر امپرياليسم جزو اعتقادات پايه اى هر توده اى و فدائى بود. عشق و علاقه به شوروى تأثير مهمى در به كار افتادن مكانيسم دفاعى و جهت گيرى عليه نويسندگان نامه به رفقا داشت. همين عامل همچون يك فشار درون گروهى در پذيرش اين وضع عمل مى كرد.
حيدر نويسنده اين سطور كه در آن دوران عضو كميته حزبى چارجو و مسئول تعليمات و سردبير نشريه حزبى محل بود با وجود روحيه انتقادى به رهبرى حزب اما هنوز در اين سوى «خط قرمز» بود. براى او احياء و نوسازى حزب بايد از درون و در چارچوب مقررات پيش مى رفت. روزى كه جلسه حزبى براى رسيدگى و محكوم كردن اعمال گروه سه نفره در كمونالنيك تركمنستان با شركت همه اعضاى حزب برگزار شد، لاهرودى از او خواست كه نظر خود در اين باره را از پشت تريبون به اطلاع همه برساند.
حيدر با وجود آن كه خود را در موارد بسيارى از نامه سه نفره شريك فكر نويسندگان مى دانست و در نامه هاى متعددى به رهبرى حزب ديدگاه هاى انتقادى خود را پيش كشيده بود، اما شيوه كار نويسندگان نامه به رفقا را نادرست و آن سوى «خط قرمز» مى دانست. لذا در جلسه مزبور عليه «گروه سه نفره» سخنرانى كرد و از اعضاى حزب خواست كه براى وحدت حزب و تحكيم صفوف آن بكوشند و به اتفاق آراء گروه سه نفره را محكوم كنند. اما بايد تأكيد كرد كه از منظر امروز جز نقد و نادرست دانستن موضع آن روزى- صرفنظر از هر توجيه نظرى و عملى- چيزى نمى توان و نبايد گفت. از سوى ديگر بايد اضافه كرد كه تاكتيك رودررو قرار دادن كادرهاى منتقد حزب با نويسندگان «نامه به رفقا» كه داراى يك تفكر جايگزين در نقد حزب نيز بودند، روشى بسيار موذيانه و حساب شده از سوى رهبرى حزب بود. نتيجه اين تاكتيك چند سال بعد بيشتر روشن شد كه با وجود آن كه بسيارى از منتقدين درون حزب به نتايجى كم و بيش مشابه نويسندگان «نامه به رفقا» رسيدند، اما از جمله به دليل آن كه خود روزى آنها را محكوم كرده بودند، پراكنده و متفرق باقى ماندند.
در سال ۱۳۶۴/۱۹۸۵ ميلادى بود كه بروز اولين جرقه هاى اعتراضى پناهندگان سياسى ايرانى در شوروى با ظهور گورباچف در آسمان سياست اين كشور مصادف شد.
با ظهور گورباچف به يكباره در فضاى راكد و بتونى جامعه شوروى همه چيز به جنب و جوش درآمد. اين درست همان چيزى بود كه براى زير سئوال بردن اصول نزد معترضين توده اى و فدائى لازم بود. براى بابك اميرخسروى نويسنده «نامه به رفقا» نيز ظهور چنين پديده اى در شوروى غير منتظره و يك «موهبت الهى» تلقى شد و اميد او را براى موفقيت راه دشوارى كه پاى در آن نهاده بود، دو چندان مى كرد. هر چه كه بود يخ هاى انجماد درون حزب با آهنگى تدريجى و آهسته شروع به ذوب شدن كردند. اما سرعت آن بستگى به تجربه شخصى افراد و به ويژه محل زندگى آنها داشت.
در شوروى از همان اولين روزهاى اسكان در آپارتمان هاى لانه زنبورى، گروه بندى ها و دسته بندى هاى گوناگون شكل گرفتند. اين گروه بندى ها در يكى دو سال بعد همپاى روشن تر شدن مسائل و عقب تر رفتن «خط قرمز» جدى تر مى شدند. اما تركيب آنها نه تنها مبتنى بر مواضع فكرى و سياسى افراد بلكه بر مسائل شخصى هم استوار بود. به همين دليل تركيب آنها ثابت نبود. گاهى از هم يارگيرى مى كردند. گاهى يك حادثه مى توانست اين يا آن فرد گروه هاى متخاصم را به جهت ناهمسو بكشاند.
ف. شيوا در اين زمينه مى نويسد: «بحث ها و دعواها پيرامون پلنوم ۱۸ در جلسات حوزه ها و بيرون از آن تمامى نداشت. در پائيز ،۱۳۶۳ هنگامى كه هنوز خبرى از گورباچف و برنامه هاى اصلاحى او نبود، نسخه اى از «نامه به رفقا» نوشته بابك اميرخسروى به ساختمان ما رسيد و عده اى و از جمله من، آن را دست به دست داديم و خوانديم. من به دليل پيش داورى هائى كه در اثر القائات كيانورى نسبت به بابك داشتم، هر چند كه برخى از واقعيات مطرح شده در «نامه به رفقا» را مى دانستم و مى پذيرفتم، اما در مجموع از آن خوشم نمى آمد، حتى نامه اى «محرمانه و فورى» خطاب به خاورى نوشتم و در آن همان القائات كيانورى را كه از دهان طبرى شنيده بودم، تكرار كردم (البته اين نامه «محرمانه» كه آن را به زركش داده بودم، در دست موسوى اسير شد و او آن را باز كرد و خواند و مفاد آن را به لاهرودى و نه خاورى، منتقل كرد). اما واضح است كه در داشتن و خواندن «نامه به رفقا» هيچ ايرادى نمى ديدم. بلافاصله پس از ظهور اين نامه در ساختمان، خاورى و لاهرودى گوئى مويشان را آتش زده باشند، پيدايشان شد. آنها يك يك همه را احضار كردند و مورد بازجوئى قرار دادند كه آيا اين جزوه را ديده، آيا خوانده، نظرش درباره آن چيست؟ آيا به ديگرى داده، چرا پاره نكرده و از اين قبيل.
از نظر من چنين رفتارى توهين به آزادى انديشه و بيان، توهين به آرمان حزب و حزبيت، توهين به شخص من، توهين به عقل و خرد و آزادى انتخاب من و خلاصه چيزى بود كه ابداً نمى توانستم بپذيرم. من به خاورى پاسخ دادم كه جزوه را خوانده ام و هيچ ايرادى در كار خود نمى بينم و معتقدم كه بايد گذاشت كه اين جزوه آزادانه به سير خود ادامه دهد و اگر ايرادى در محتواى آن باشد، خود افشاگر خواهد بود. خاورى قدرى جا خورد، اما بعد از مكثى، حرف مرا تأييد كرد و مرخصم كرد. همانجا، با مشاهده رفتار اين دو نفر و شيوه پليسى شان، از كار خود در نوشتن و ارسال «نامه محرمانه» پشيمان شدم.
همه بحث هاى سياسى و مربوط به اوضاع معيشتى ما از همان نخستين ماه ها در باكو و ساير شهرهاى محل اقامت پناهندگان ايرانى انعكاس مى يافت و از جانب لاهرودى و ساير دست اندركاران به افراد ناآشنا و تازه وارد چنين القاء مى شد كه «كميته مينسك فاسد است»، «رفقاى مقيم مينسك اروپا را ديده اند و فاسد شده اند»، «اين رفقا به حزب پشت كردند و خيانت كردند» و از اين قبيل. رفقاى تازه وارد هم، بى آن كه هنوز با واقعيات جامعه شوروى و نظرات ما آشنا شده باشند، اين برچسب ها را برازنده ما مى يافتند و پشت سر ما شعار مى دادند و فحاشى مى كردند.»
ف. شيوا از زندگى حوزه هاى حزبى در مينسك چنين تصويرى مى دهد: «من مدتى سردبير روزنامه ديوارى ساختمانمان بودم. بعد از رفتن خيلى ها از مينسك به غرب و هنگامى كه كفگير رهبران حزب در ميان «خودى ها» به ته ديگ خورده بود، به سراغ من آمدند و مرا به مسئوليت «آموزش» در كميته حزبى مينسك گماردند. يكى از چماق هائى كه كاسه هاى داغ تر از اش در بحث هاى حوزه ها در مورد سياست حزب بر سر آزادانديش ترها مى كوبيدند، عبارت از آوردن نقل قول از نوشته هاى ترجمه شده تحليلگران شوروى درباره انقلاب ايران بود. من به هنگام مسئوليت «آموزش» در كميته مينسك فقط يك كار كردم: تكه هائى از نوشته هاى چهار پنج نفر از همين تحليلگران شوروى را با طبقه بندى موضوعى در كنار هم چيدم و نشان دادم كه چگونه اين «رفقاى شوروى» هر يك ساز خود را مى زنند و گاه درست نقيض آن ديگرى را مى گويند. اين مطلبى بود در ده دوازده صفحه كه به همه حوزه ها رفت و آن را خواندند و عده اى از كسانى كه با شنيدن مشابه همين حرف ها از زبان ماها چماق مى كشيدند، ساكت شدند و به فكر فرو رفتند. هدف من همين به تفكر واداشتن آنان بود و وقتى كه به اين هدف رسيدم، از كار در كميته استعفاء كردم تا در تبهكارى هاى اين كميته دامن من آلوده نشود.»
اما روند زير سئوال بردن اصول در سازمان اكثريت هم شروع شد و ادامه يافت. اين روند بعد از پلنوم مهر ماه ۱۳۶۳ و آشكار شدن روند اصلاحات در شوروى با تعميق اختلاف در سازمان و رهبرى آن وارد مرحله تازه اى شد و به مرور زمان به بحث هاى داغ ميان دو گروه يا جناح سازمانى در درون سازمان «اكثريت» منجر شد و دسته بندى ها شدت يافت.
چنان كه در فصل مربوط به فروپاشى تشكيلات خواهيم ديد هر دو سازمان چپ ايرانى به زودى دچار يك فروپاشى شديد سياسى و سازمانى شدند، اما همين رعايت حضور و حقوق جناح نوانديش در سازمان و رهبرى آن و تن دادن به دموكراسى درون سازمانى مهم ترين تفاوت آن با سياست هاى رهبرى حزب توده بود. در حزب توده كار مقابله با معترضين و منتقدين تنها از راه سركوب و تصفيه و پرونده سازى دنبال مى شد و راهى جز انشعاب و فروپاشى كامل آن باقى نماند. بعد از انشعاب خليل ملكى از حزب، چند انشعاب ديگر نيز از حزب توده صورت گرفته بود. اما بدون ترديد مهمترين آنها از منظر تفكر دموكراتيك و ملى، انشعابى است كه بابك اميرخسروى، فرهاد فرجاد و فريدون آذرنور در سال ۱۳۶۴ مدتى پس از انتشار «نامه به رفقا» در حزب ايجاد كردند كه با همراهى و استقبال بخش بزرگى از كادرها و اعضاى حزب روبرو شد. اما در سازمان اكثريت نتايج پلنوم وسيع سال ۶۵ تأثير مهمى در دموكراتيزه كردن حيات درونى و در نتيجه حفظ موجوديت اين سازمان و جلوگيرى از فروپاشى كامل آن داشت. از سوى ديگر همزمان با زير سئوال رفتن مقدسات و اصول فكرى و سازمانى لنينى و كمونيستى اولين نتيجه شروع روند دموكراتيزه شدن سازمان اكثريت بود. روندى كه با وزش نسيم ملايم دموكراسى مى رفت كه پايه هاى تفكر كمونيستى در صفوف آن را به طور محسوسى تضعيف كند و به بحث هاى خسته كننده و پايان ناپذير درون گروهى سمت و روح ديگرى بدمد. يكى از نتايج آغاز به دموكراتيزه شدن زندگى سازمان اكثريت انتشار بولتن داخلى بود. اين بولتن در چند شماره اوليه خود مطلب تازه اى نداشت و عمدتاً در جهت بازگشت به انديشه هاى لنين حركت مى كرد. اما طولى نكشيد كه در ميان اين گرايش بدون تفكيك جناحى، گرايشات فاصله گيرى آشكار از لنين رشد يافت و به سرعت پيش رفت. مسائل پايه اى ماركسيستى لنينيستى مانند ديكتاتورى پرولتاريا، انترناسيوناليسم پرولترى و ديگر مسائل نظير آنها به نوعى سربسته و آشكار مورد نقد و بررسى قرار مى گرفتند. به طور كلى نوعى شكاف فكرى در ميان جناح منتقد پديدار شد و چارچوب سيستم فكرى بسيار سنتى و جامد افراد اين سازمان ترك هائى برداشت.
تركيب عمومى نسبتاً جوان و تحصيل كرده پناهندگان سياسى ايرانى و نيز شرايط جامعه شوروى كه پس از چندين دهه خودكامگى و ركود با ظهور گورباچف براى گشايش فضاى سياسى و اجتماعى آماده مى شد، شتاب تازه اى به روندها مى داد.
ضربان زندگى جامعه شوروى با مرگ برژنف و روى كار آمدن اندره پوف، به تدريج پر توان تر مى زد. اما اندره پوف بعد از يكسال و نيم مرد. بعد از او چرننكوى پير و فرتوت به رهبرى رسيد. او فردى محافظه كار، ناتوان و بيمار بود. با وجود اين نياز به تحولات سياسى در شوروى متوقف نشد و نمى توانست بشود. چرننكو نيز كمى بيش از يك سال نماند. با مرگ او و روى كار آمدن گورباچف تحولات جامعه شوروى و نيز ذهنيت انقلابيون چپ ايرانى شتاب تازه اى گرفت.
ملاقات ممنوع
در تاشكند از ميان چهره هاى نسل پيشين پناهندگان سياسى ايرانى تنها دو افسر سابق توده اى ساكن بودند كه يكى از آنها مهدى رستمى بود. علاوه بر اينها، از ايرانيان قديمى تنها دو پيرمرد از اعضاى سابق فرقه دموكرات آذربايجان به نام هاى ميرزاآقا و دكتر بيوك منصورى در تاشكند زندگى مى كردند.
اما رفتار فدائيان خلق در دو سال اول با اكثر اين پيرمردان ستيزه جويانه و از روى بى اعتمادى شديد بود و حتى احمد به دليل تماس با آنها از سوى مسئولين سازمانى توبيخ شده بود. مسئولين سازمان به احمد گفته بودند كه آنها افرادى «مشكوك» اند. چنين القابى البته در فرهنگ سياسى فدائيان و توده اى ها شديدترين و نابشخودنى ترين برچسب ها براى ارزيابى از يك فرد سياسى محسوب مى شد. وقتى احمد به علت چنين برچسب زدن هائى از سوى سازمان سئوال كرده بود مسئول وى با قاطعيت تأكيد كرده بود كه:
«اينها ضد شوروى هستند و تمام بدبختى هاى حزب توده اين است كه به توصيه و تذكرات مقامات شوروى توجه نكردند»!!
اما علت اصلى چنين برچسب هائى كه با سفارش خاورى و صفرى به رهبران سازمان در مورد بسيارى پخش شده بود، روش انتقادى آنها نسبت به حزب و شوروى بود. اكثر آنها از منتقدين جدى رهبرى حزب بودند و با تجربه و شناختى كه طى سال ها زندگى در شوروى به دست آورده بودند كوشش مى كردند كه چشم و گوش فدائيان تازه رسيده از ايران را به تدريج نسبت به مسائل شوروى و حزب توده باز كنند.
يك سال از زندگى احمد در تاشكند مى گذشت كه نه او و نه هيچ يك از فدائيان خلق خبر نداشتند كه در ۶۰كيلومترى آنان در قزاقستان سال ها است كه گروه بزرگى از ايرانيان كهنسال و دردمند زندگى مى كنند. مقامات شوروى نه تنها سخنى در اين باب به اين ايرانيان تازه وارد نمى گفتند بلكه هرگونه تماس با هر غريبه و ناآشنا را منع كرده بودند.
اگر هم كسى از طريقى به وجود پيرمردان ايرانى داغ خورده در قزاقستان پى مى برد، با موانع امنيتى روبرو مى شد. آنچه كه درباره اين گروه از ايرانيان نسل پيشين قزاقستان مى شد مشاهده كرد اين بود كه آنها از همه سو رانده و مطرود بودند. افراد منتقد رهبرى سازمان نيز آنها را بدون هيچ پايه و اساسى مظنون به همكارى با كا.گ.ب. مى دانستند و بخش ديگر فدائيان نيز آنها را «وازده» و يا وابسته به حكومت ايران مى شمردند. علاوه بر اينها افراد سازمان اكثريت بى تجربه تر از آن بودند كه خواست مقامات شوروى درباره طرد اين كهنسالان داغ خورده را ناديده بگيرند و بنابراين كمتر كسى درباره حضور و سرنوشت آنها كنجكاو بود. اعضاى سازمان نيز اجازه ملاقات با آنها را نداشتند. زندگى و سرنوشت اين پيرمردان زجر ديده ايرانى تاكنون دفن شده و رازهاى دردناك آنها از اسرار فراموش شده تاريخ سياسى معاصر ايران مانده است. بابك اميرخسروى در بخش نخست اين كتاب به زندگى و سرنوشت اين كهنسالان پرداخته است. لذا در اينجا از تكرار آنها خوددارى مى شود.