|
|
|
|
|
اسماعيل شاهرودى (آينده)
ستاره
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
حسن هنرمندى
پيام به وطن
ايران! پيام مهر مرا زين ديار دور
بشنو كه راز گستر افسانه توام
رفتم مگر كه بازنگردم ولى به جان
دلبسته فريب پريخانه توام
افسون ناكسان ز رهم گرچه مى ربود
حافظ مرا دوباره به سوى تو مى كشد
اينجا درنگ غربتم افسرد و كام من
مستى ز جام نشئه فزاى تو مى چشد
ايران! نه دوزخى نه بهشت مجسمى
مرگست و هر چه هست بنام تو خوشترست
«رفتن به پايمردى (بيگانه) در بهشت
حقا كه با عقوبت دوزخ برابرست»
ايران! طلسم هستى من در حصار تست
مائيم رفتنى، تو ولى جاودانه اى
بيهوده دل به مرگ تو خوش كرده اند و تو
مشت درشت خشم و خروش زمانه اى
بارى شناختم
روح بلند سركش سازنده ترا
آن آفتاب گرم
وان خطه كريم نوازنده ترا
اينجا پيام كوره خورشيد گرم نيست
هر چند ره به خرمن خورشيد برده اند
ديدم چها كه چشم كسان نيست باورش
زين شاد چهرگان كه در انديشه مرده اند
اينجا پيام كينه سرآغاز آشتى ست
اينجا سرود جنگ نسيم نوازش است
رنگ دروغ با لب اينان چه آشناست
و زبيم نيستى ست اگر بانگ سازش است
بيگانه مانده اند
با خنده هاى ما
با اشك هاى ما
بيگانه مانده اند
با رنگهايشان
نيرنگهايشان
هر چند سال ها ز تو دورم ولى به جان
با روح بى شكست تو پيوند بسته ام
نقش مراد خويش بنام تو ديده ام
وز هر چه جز خيال تو يكسر گسسته ام
من ديده ام صداقت يكرنگ شرقيان
آنجا كه غرب گمشده در موج رنگ ها
فرزانگان شرق خداى فضيلت اند
در قرن پر هراس شتاب و درنگ ها
طرح تو داشت الفت ديرينه با نگاه
در لابلاى آن همه نقش و نگارها
گوش سخن شناس سرود تو مى شناخت
در بازتاب همهمه و گير و دارها
امروز نيز باغ تو برگ و بار نيست
هر چند بوستان كهن، تازه و ترست
با شعر نو كه مژده ز صبح آورد مدام
«پيغام آشنا، نفس روح پرورست»
«بانگ بلند دلكش ناقوس» شهر «نور»
از پاسدار شيوه دنياى راستين
وانگه فروغ سوخته در نيمه راه عمر
وين موج هاى تازه برافشانده آستين
روح تو مرده نيست كه دل بر كنم از او
هر چند پيكر تو به خون خفته بارها
دانم كه بامداد تو از راه مى رسد
اينك گواه: ديده شب زنده دارها
قرنى پليد بانگ تو در خون كشيد و حيف
فرياد دادخواهى تو ناشنيده ماند
چون مرغ حق كه شكوه نهان مى كند ز بيم
چشمم چه اشكها كه بدامان شب فشاند
من بسته توام
با مهر و قهر تو
با كوه و شهر تو
ريگ درشت رود تو ريگ است و لعل نيست
اما سرود رودكى آرد به ياد من
گيرم به روز ياد تو از سر برون كنم
شب، كودكى، شراره زند در نهاد من
بگذار رخت سوى ديارى دگر كشند
آنان كه در حريم تو بيگانه مانده اند
بسيار ديده ام: همه جا آسمان يكيست
مرد آن كسان كه در غم اين خانه مانده اند
اى روح هرزه گرد بر آساى لحظه اى
زين پس مباد گردش گيتى هوس ترا
ديدى وز آنچه ديدى بيزارتر شدى
ديگر فريب غرب كج انديش بس ترا
|
|
|
|
|
جلال الدين بلخى (مولوى)
جنبش جاويد
هر زمان نو مى شود دنيا و ما
بى خبر از نو شدن اندر بقا
پس ترا هر لحظه مرگ و رجعتى است
مصطفى فرموده دنيا ساعتى است
جلال الدين محمد بلخى (مولوى)
اى آتش آتش نشان
اى آتش آتش نشان اين خانه را ويرانه كن
وين عقل من بستان زمن بازم زسر ديوانه كن
بشكن در خمخانه را بستان سبك پيمانه را
برهم زن اين افسانه را زهد مرا افسانه كن
ساقى بيار آن جام را بستان ز من آرام را
بگذار اين اسلام را رو كعبه را بتخانه كن
اى عاشق عاشق برو جان را به جامى كن گرو
زان جام جم رمزى شنو سر در سر پيمانه كن
اى عشق با چندين جفا چون سوختى جان مرا
رو يكدمى بهر خدا قصد در جانانه كن
اى آفتاب آسمان از شرم رخسارت نهان
گرفتنه خواهى در جهان زلفين خود را شانه كن
اى شمس تبريزى بيا كز خود شدستم در عنا
آتش بزن عقل مرا بازم ز سر ديوانه كن
|
|
|
|
|
اسماعيل شاهرودى (آينده)
ستاره
امشب ستاره اى كه نهان بود پيش روى
در چشم هر كه هست فرو برد پاى نور؛
اما كسى نديد كه چندين هزار سال
آن نور رانده است سوى ما ز راه دور!
شايد در آن كبودى بى انتها شبى
توفان مرگ كنده ز جا آن ستاره را
او رفته است، ليك به سوسوى خود كنون
آباد كرده است دل هر كناره را!
او مدتى ست مرده و بنهاده بى دريغ
تابوت خود بدوش فضاهاى بيكران
افسوس، آن زمان كه دلش تابناك بود
هرگز نجست كس به نگاهى از او نشان!
اينك ولى به كاسه هر ديده روشن است
آن نور كز ستاره تراويد بر زمين
او نيست ليك پرتو او سال هاى سال
فانوس مى كشد به سر راه همچنين!
يك شب اگر كه پيكر ما در ديار غم
خود را به دار مرگ بياويزد آشكار
ما همچو آن ستاره بتابيم بى وجود،
در نور عشق خويش بمانيم پايدار!
|
|
|
|
|
عبدالوهاب نورانى وصال
كيستم من؟
كيستم من دل به دست آرزوها داده اى
در بيابانى به دنبال سراب افتاده اى
قطره سوزان اشكى مانده بر مژگان هنوز
برگ زردى تن به باد مهرگانى داده اى
شبنمى در واپسين دم گرم به درود حيات
شعله شمعى به راه تند باد استاده اى
داستانى درهم و آشفته اما ناتمام
آه جانسوزى به لب از سينه ره نگشاده اى
آرزوئى برده در دامان حرمان رخت خويش
كاروان گم كرده اى دل بر قضا بنهاده اى
|
|
|
|
|
جلال الدين بلخى (مولوى)
خلق جديد
جهان كل است و در هر طرفة العين
عدم گردد ولايبقى زمانين
دگر باره شود پيدا جهانى
بهر لحظه زمين و آسمانى
هميشه خلق در خلق جديد است
اگر چه مدت عمرش مديد است
|
|
|
|
|
عطار نيشابورى
توئى معنى....
توئى معنى و بيرون تو اسم است
توئى گنج و همه عالم طلسم است
زهى فر حضور نور آن ذات
كه بر هر ذره مى تابد ز ذرات
ترا بر ذره ذره راه بينم
دو عالم ثم وجه الله بينم
|
|
|
|
|
محمد زهرى
چيستم، چيستى
به چشمت چيستم؟ خاكى به راهى
نگينى قبروش در قعر چاهى
گلى پژمرده در گلدان هستى
شكنجى در شب تلخ سياهى
به چشمت چيستم؟ بومى به بامى
شراب مرگ در ژرفاى جامى
چو هذيان تب آرام سوزى
نه آغازى، نه انجامى، نه نامى
***
به چشمم چيستى؟ انبوه رازى
دو دست درد سوز دلنوازى
به گوش بيدلان نجواى سازى
به چشمم چيستى؟ آغوش سيمى
طواف روزگاران قديمى
به شبگير از ره صحرا رسيده
تن از بوى گل آلوده، نسيمى
***
كجا با من درآميزى به رازى؟
ميان ما بود راه درازى
من اندر غار تاريك نيازم
تو اندر دشت بى پايان نازى
مگر بر بال پندارت گذارم
ترا در پيش روى خود بر آرم
نگاه خشم از چشمت بشويم
نشينم، خنده ات در ديده كارم
|
|
|
|
|
نظامى گنجه اى (قمى)
غم تو خجسته بادا
غم تو خجسته بادا كه غمى است جاودانى
ندهم غمى چنين را به هزار شادمانى
غم او ز خرمى به تو در اين سخن چه گوئى
توئى آن كه چاره من نكنى و مى توانى
به زبان حال گفتى كه بخواه وصل از من
به چه اعتماد خواهم به كدام زندگانى
دل من كجا پذيرد عوض تو ديگرى را
دگرى به تو نماند تو به ديگرى نمانى
|
|
|
|
|
حريف جندقى
دانى كه...
دانى كه كدامين شب و روز است كه عاشق؟
خوشنود دلى دارد و خوشبوى مشامى
شامى كه شمال آورد از دوست نسيمى
صبحى كه صبا آورد از يار سلامى
نشناخت ترنج از كف و اين بود سزايش
گفت آن كه زليخا شده عاشق به غلامى
|
|
|
|
|
نوذر پرنگ
شيون جام شكسته
چو دوش، قصه پيمانه در ميان افتاد
مى آتشى شد و در جان اين و آن افتاد
حديث چاك گريبانت از لبم چو شكفت
پياله را ز هوس، آب در دهان افتاد
شبى ز شيون جامى شكسته دانستم
به خاكپاى تو آسان نمى توان افتاد
سبو، فسانه فرجام جام جم مى گفت
ستاره خون شد و از چشم آسمان افتاد
دهان جام، چنان باز ماند از حيرت
كه شيشه خم شد و اشكش ز ديدگان افتاد
درود باد به رندى كه چون پياله گرفت
نخست ياد حريفان خسته جان افتاد
|
|
|
|
|
فروغى بسطامى
روش تازه
گرنه ترا دشمنى است با دل مجروح من
خال سيه را چرا غاليه سا كرده اى
حلقه آزادگان تن به بلا داده اند
تا شكن طره را دام بلا كرده اى
كار فروبسته ام هيچ گشايش نديد
تا گره زلف را كارگشا كرده اى
من زلبت صد هزار بوسه طلب داشتم
هر چه به من داده اى وام ادا كرده اى
من به جگر تشنگى ثانى اسكندرم
تا لب جانبخش را آب بقا كرده اى
خضر مبارك قدم سبزه خط تو بود
كز اثر مقدمش ميل وفا كرده اى
با خبر از حال ما هيچ نخواهى شدن
تا نكند با تو عشق آنچه به ما كرده اى
آن بت آهو نگاه از تو (فروغى) رميد
نام خطش را مگر مشك ختا كرده اى
|
|
|
|