*ژاله اصفهانى، شاعره ايرانى مقيم لندن، در ديسك تازه اى با عنوان «پروا»، شمارى ديگر از سروده هاى خود را، همراه با موسيقى، بازخوانى كرده است. پانزده فقره شعرى كه براى بازخوانى برگزيده شده، غالباً همان هائى است كه مُهر آرمانگرائى هاى ويژه ژاله را بر پيشانى دارند.
پيش از اين (در نيمروز ۷۳۸ و ۷۴۱) گفته ايم كه «ژاله» نماينده نسلى است كه به قول خودش با «اسب هاى رم كرده» و «با رؤياهاى رنگين» به ميدان پيكار درآمده بود. مى خواست با ناهنجارى هاى سياسى، اجتماعى بستيزد و براى اين كار نياز به برانگيختن عاطفى توده هاى مردم داشت. برانگيختن آرمانى، البته زبان و بيان ويژه خود را مى طلبيد، چيزى كه در شعر همه شاعران آرمانگراى سال هاى بيست تا چهل حضور داشت:
زبانى همه فهم ولى تند و سركش. ولى يك تفاوت اساسى ميان زبان ژاله با زبان هم انديشان او وجود دارد كه جاذبه اصلى شعر او را مى سازد و مهم تر از آن، شعر او را از در افتادن به ورطه «شعار» بازمى دارد و آن چاشنى عاطفه زمانه اى است كه تندى ها و سركشى ها را در خود مى پوشاند. گمان مى كنيم ژاله نخستين شاعره اى باشد كه شعرش را در خدمت آرمان هاى چپ نهاده است. زنان، در روزگار جوانى او، بيشتر «عاشقانه» مى سرودند و يا ذهنيت هاى «اخلاقى» خود را بازمى تاباندند. ژاله همچنان تا امروز پاى بند آرمان هاى انسانى خود باقى مانده ولى بر اين باور است كه «تعهد بايد از رنگ هاى گذراى سياسى- گروهى شسته شود و مفهوم ومعناى واقعى خود را به دست آورد...» تعهد در معناى واقعى، يعنى انديشه و عمل در راه تعالى و رهائى انسان، همه جائى و همه زمانى است. چپ و راست و ديروز و امروز ندارد. زمانه به هرگونه اى كه بچرخد، شعرهاى متعهدانه، در معناى واقعى را، به جان مى طلبد!
*
*نخستين شعرى كه در ديسك «پروا» آمده معروف ترين شعر ژاله نيز هست. پاسخى است به آنها كه در غربت، در مهاجران به چشم تحقير مى نگرند. شايد هيچكس چون او كه بيش از پنجاه سال زهر زندگى در غربت را چشيده، سنگينى اين نگاه تحقير را تجربه نكرده باشد. ژاله در پاسخ كسى كه از او مى پرسد اهل كجاست؟ مى گويد: «من كولى ام، من دوره گردم/ پرورده اندوه و دردم» / ولى تنها او نيست كه چنين است. هر كجاى نقشه دنيا كه انگشت بگذارى با دربدران سرزمين او آشنا مى شوى. پرسش، ولى، ذهن او را نيز به كندو كاو وامى دارد كه واقعاً از كجا مى آيد: «از سرزمين فقر و ثروت، از دامن پر سبزه البرز، از ساحل زاينده رود از كاخ هاى باستان تخت جمشيد». پس چرا دامان سبزه و ساحل را رها كرده و به غربت كوچ كرده است؟
- «از سرزمين شعر و عشق و آفتابم/ از كشور پيكار و اميد و عذابم/ از سنگر قربانيان انقلابم»!
*
*پُر حس و حال ترين شعرِ بازخوانى شده، «اگر هزار قلم داشتم» نام دارد. شعرى كه گاه خود را به مرز شعار مى رساند و از «غلام» و «برده دار» و «خلق هاى گرفتار ظلم» ياد مى كند ولى چاشنى پر ملاط همان عاطفه زنانه اى كه از آن گفتيم، نمى گذارد از مرز رد شود! شعر، «لاهوتى» و شايد از آن بيشتر، «فرخى يزدى» را به ياد مى آورد، البته تقليدى در ميان نيست. شعر به آن «نوع» كار تعلق دارد و بندهائى از آن به راستى برانگيزاننده است. شعرى است در ستايش «آزادى» كه معلوم نيست كجا و كى، مى توان به آن دست يافت:
- «اگر هزار قلم داشتم/ هزار خامه كه هر يك هزار معجزه داشت/
هزار مرتبه، هر روز مى نوشتم من/ حماسه اى و سرودى به نام آزادى»
شاعر دلش مى خواهد كه «فرشته عِصيان و خشم» مى بود و هزاران سال پيش «سكوت و صبر غلامان» را از آنان مى ربود. براى «حلقه به گوشان» سرود آزادى مى خواند. «كنيركان دل آرا» و «غلامان دلير» را برمى انگيخت كه، «به پا كنند هزاران قيام آزادى»! و يا در زمان نزديك تر به ما، به «خلق هاى گرفتار ظلم» مى گفت كه اگر به «ريشه هاى اسارت» تيشه بزنند، گرفته اند چنين «انتقام آزادى»!
درخواست شاعر از آيندگان اين است كه با «شعله»، بر مزارش بنويسند، «كه سوخت در طلب، اين تنشه كام آزادى/ چه عاشقانه به ديدار آفتاب شتافت/ كه بشكند سحر سرخ فام آزادى/.... هزار سال اگر گر زخاك برخيزم/ به عصر خويش فرستم، سلام آزادى»!
شعر با اميدى به هزار سال ديگر پايان مى گيرد. اگر هزار سال پيش- و امروز دستمان به دامان آزادى نرسيده است، شايد هزار سال دگر نسل هاى بعدى- كه در تخيل شاعر «از ستاره اى به ستاره ديگر به ميهمانى هم مى روند»،
- «ز موج هاى به جا مانده، بشنوند آنها/ ز قرن پر شرر ما پيام آزادى»!
*
*شعر «جنگل و رود»، مناظره اى است ميان اين دو. هر يك حسرت زندگى ديگرى را دارد و از مزاياى زندگى خود غافل مانده است. «جان پر شور و بى تاب» رود و جارى بودن جاودانه اش مايه حسرت جنگل است كه خود را «اسيرى زمين گير» مى پندارد كه در سكوت و سكون ابدى پير مى شود. رود، ولى حديث ديگرى دارد: «زين همه كوچى و رهسپارى/ من چه دارم به جزبى قرارى/ وه كه يك لحظه جانم نياسود»! / «سرنوشت تو همه ساله از نو دميدن/ سرگذشت من، از خود رميدن» و بعد حسرتى دل آزار: كاشكى من به جاى تو بودم/ خلوتى داشتم از زلال زُمرد/ در، چراغان شب هاى مهتاب/ بودم آئينه دار بهاران/ سايه ساران ميعاد ياران»....
در پايان شعر، كسى كه «در سايه ها» پرسه مى زند از خود مى پرسد: من كدامم؟ رود؟ جنگل؟ يا هر دو با هم؟!»
* «گياه وحشى كوه»، شعر ساده و صميمى ديگرى از مجموعه صوتى «پروا» است كه به دل مى نشيند. قصه گياهى خودرو است كه مثل «لاله گلدان» به «بزم خوشى ها» راه ندارد. زاده كوه است و دلش به سختى سنگ خوگرفته است.
- «ز زير سنگى» يك روز سر زدم بيرون/ به زير سنگى يك روز مى شوم مدفون/ سرشت سنگى من آشيان اندوه است/... مرا به خانه مبر زادگاه من كوه است!»
شاعر خود را همان «گياه وحشى كوه» مى داند، كه دلش، جدا زيار و ديار، از «طراوت و شادى و رنگ و بوى»، بى بهره مانده و در انتظار بهار نشسته است.
*
*ژاله در شعر «اسطوره ها»، آرش كمانگير را به يارى مى گيرد تا از «نامردى» هاى روزگار بنالد! آرش، «لقب كمانگير» و «كمان بى تير» را از قله دماوند به پائين پرتاب مى كند تا «تيغ زبان را بركشد» و خشم خود را بيان كند: «مگر در ايران/ مردى/ اهل نبردى/ جز من نيست؟ / آخر اين شيب و شكست هاى شرم آورتان از چيست؟ حرف آخر شعر اين است كه: كوه ها از اين گونه مردان بيدارترند و «اسطوره ها» از آنان «استوارتر». كاش مى شد، رهائى آزادى را نيز در اسطوره ها به دست آورد!
-ژاله يكى دو فقره از شعرهاى «هايكووار» خود را نيز در «پروا» بازخوانده است، از جمله «آغازه» را:- «آغازه/ آرزو/ آوازه/ پايان راه/ چاه/ قهقاه... يا... آه!؟»
*
*موسيقى همراه بازخوانى هاى ژاله اصفهانى را در ديسك دوم نيز، چون ديسك نخستين، «مسعود نيماد» فراهم آورده است. موسيقى برخاسته از كيبوردهاى برقى. ريتم هاى كيبوردى با روحيه بسيارى از شعرها ناسازگارى نشان مى دهد. از آن گذشته همه تكه هاى موسيقى كمابيش يكسان است. حال آن كه شعرها يكسان نيستند با اين همه شعر و صداى صميمى ژاله آن چنان تأثيرگذار است كه از اين چيزها آسيب نمى بيند.
*
كاباره!
* «پروانه حميدى» بازيگر تئاتر در برونمرز، مدتى است كه به «كاباره» روى آورده است. كاباره، البته نه به آن معنائى كه در ايران- و كشورهاى آسيائى- شناخته مى شود.
در ايران در سال هاى پيش از انقلاب، نامى بود كه بر «كلوب هاى شبانه» با برنامه هاى آن چنانى مى نهادند. در اروپا ولى، كاباره، بيشتر از تئاتر تغذيه مى كند. يك فرم تلفيقى از «نمايش» است. پيوندى از شعر و نثر و طنز و تئاتر و موسيقى است. زادگاهِ «كاباره»، گمان مى كنيم پاريس بوده باشد، ميكده هاى هنرى «مون مارتر» كه بر خود نام «كاباره شانتان» (كاباره موزيكال) نهاده بودند. معروف ترين آنها شايد «گربه سياه» باشد كه در سال ۱۸۸۱ به وجود آمد. كاباره از سال ۱۹۰۱ به عنوان يك فرم هنرى به آلمان، سوئيس و اتريش نيز راه يافت و به مرور هواخواهان بسيار پيدا كرد. درگير شدن دو جنگ بزرگ جهانى و پيامدهاى ناگوار آن در زندگى اقتصادى و اجتماعى اروپائيان، وزنه سياسى، در محتواى كاباره ها سنگين تر شد و كاباره پردازها بيش از شعر و موسيقى، به انتقادهاى گزنده از دولت ها و دولتمداران پرداختند، كارى كه تا زمان ما نيز ادامه يافته است. روشن است كه كاباره با محتواى تند و تيز انتقادى- و سياسى- تنها به درد همين اروپا مى خورد كه آزادى بيان و انتقاد، ارج و قُربى دارد.
*بارى پروانه حميدى را در نقش كاباره پرداز، براى نخستين بار در كانون فرهنگى چهره در شهر كلن ديديم. در ميان برلين و كلن در رفت و آمد است و گمان مى كنيم «كاباره» هايش را بيشتر در برلين عرضه مى كند، البته به زبان آلمانى. او كار تئاتر را در سال ۱۳۶۲ در تهران- در محدوده كارهاى اداره تئاتر- آغاز كرده و در سال ۱۳۶۵ پس از مهاجرت به آلمان به همكارى با گروه هاى تئاترى ايرانى در برونمرز پرداخته و پس از ياد گرفتن زبان با گروه هاى آلمانى نيز به روى صحنه رفته است. تخصص او به گفته خودش بيشتر در نمايش هائى است كه با رقص درآميخته است. چيزى كه آلمانى ها به آن «تانس تئاتر» مى گويند.
پروانه مى گويد، بهترين كارهائى كه به زبان فارسى عرضه كرده، در نمايش هاى «نيلوفر بيضائى» بوده است ( «سرزمين هيچكس» و «روياهاى آبى زنان خاكسترى» ). به عنوان كار برجسته غير ايرانى خود از بازى در يك «رقص- تئاتر» كره اى در سال ۲۰۰۲ ياد مى كند كه رقص هاى كره اى در آن نقش بصرى بسيار برجسته اى ايفا مى كرد. اين برنامه دو سال تمام در تور بزرگ اروپائى روى صحنه بود و استقبال بسيار خوبى از آن به عمل آمد. پروانه با اين همه، تأكيد مى كند كه نقش هائى را كه در نمايش هاى «بيضائى» بر عهده گرفته، بسيار دوست داشته و آنها را «واقعاً عاشقانه» بازى كرده است.
-پروانه حميدى در سال ۲۰۰۳ گرفتار «ديسك كمر» شده و كارش به عمل جراحى كشيده است. پس از عمل پزشكان ديگر به او اجازه بازى هاى پر حركت صحنه اى، از جمله رقص هاى نمايشى نداده اند و او تنها راه گريز از بى كارى را در روى آوردن به «كاباره» ديده است.
مى گويد: «اول فكر نمى كردم خودم بتوانم متن «كاباره» را بنويسم. ولى در دوره استراحت پس از عمل، شروع كردم به نوشتن. بعد هم ديدم كه چيز بدى از آب درنيامده...»
محتواى كاباره اى كه ما از پروانه ديديم، «آلمانى» بود، يعنى تنها به مسائل مربوط به آلمان مى پرداخت ولى او تا به حال يكى دو برنامه نيز، به زبان آلمانى، ولى با محتوائى برگرفته شده از مسائل ايران عرضه كرده است. اين كار را البته دشوار مى داند. مى گويد: «وقتى آدم راجع به ايران مى خواهد كار كند، ديگر تنها نمى تواند به مسئله ماليات و بيمه درمانى و اينگونه چيزها بپردازد. صحبت ها از مقوله ديگرى خواهد بود. پاى زندان و اعدام و سنگسار پيش مى آيد. اين ها موضوعاتى است كه براى جمع شنونده و بيننده آلمانى- و اروپائى- خيلى سنگين است. خود من بغض گلويم را مى گيرد، چه برسد به آنها! يعنى خنده و طنز را بايد از برنامه حذف كرد. من ممكن است آنها را باز هم به شوخى بگيرم ولى چطور مى توانم از مخاطبان هم توقع داشته باشم كه بخندند...»
-پروانه سال گذشته، در كنفرانس بنياد پژوهش هاى زنان در برلين، براى نخستين بار يك كار كاباره اى به زبان فارسى نيز اجرا كرده است. منظومه اى بوده در بحر متقارب، به تقليد از شاهنامه، با پيوندى ميان نقالى، طنز، موسيقى و آواز كه خيلى هم مورد استقبال انبوه شركت كنندگان در كنفرانس قرار گرفته است.
-اين را هم بگوئيم و بگذريم كه پروانه حميدى نه تنها نخستين زن ايرانى است كه به «كاباره» -در معنائى كه از آن گفتيم- روى آورده بلكه، از زنان اندك شمارى است كه در آلمان به اين كار مشغولند... در او استعداد سازگارى را مى بينم كه مى تواند بارور شود.
*
طنز «هدايت»
* «صادق هدايت»، همچنان موضوع روز است. گمان نمى كنيم ديگر چيزى از او- يا درباره او- باشد كه در اين سال هاى اخير كسى به آن نپرداخته باشد. در فيلم، در تئاتر، در كتاب و نشريه و در سخنرانى و خطابه مطرح شده و همچنان مطرح مى شود. پيچيدگى هاى شخصيتى هدايت و بازتاب طبيعى آن در آفريده هايش، زمينه ساز اصلى اين همه بحث و گفتگو است.
-شنبه گذشته پاى صحبت «فريدون تنكابنى» نشستيم تا با «سرچشمه هاى طنز هدايت» آشنا شويم. برنامه را «انجمن فرهنگى كوچ» در شهر بن، در آلمان تدارك ديده بود.
تنكابنى، صفت «تلخ» را براى طنزهاى هدايت، مناسب تر از صفت «سياه» مى داند. اين طنزها، بازتاب خشمگينانه هدايت است در برابر رويدادهاى ناهنجار اجتماعى يا حوادثى كه در زندگى شخصى او پيش آمده است. منبع اصلى بررسى، نامه هائى است كه هدايت در سال هاى پايانى دهه بيست، براى دوست خود «حسن شهيد- نورائى» فرستاده كه مقيم پاريس بوده است. اين نامه ها را چندى پيش «دكتر ناصر پاكدامن» در يك مجلد انتشار داده است. «در آن سال ها هدايت، ۴۳ سال داشته و سخت مورد احترام روشنفكران ترقى خواه بوده است.»
محتواى اين نامه ها، به ويژه از آن جهت اهميت دارد كه در آن سال ها (۲۹-۱۳۲۴) حوادث مهمى در ايران پيش آمده است: «قتل كسروى به دست فدائيان اسلام، ماجراى آذربايجان، تيراندازى به سوى شاه در دانشگاه تهران و پيامدهاى آن، يعنى غير قانونى شدن حزب توده ايران، و بگير و ببندهاى آن كه تنها به توده اى ها محدود نماند و بسته تر شدن فضاى سياسى و... حتى قتل سرلشگر رزم آراء شوهر خواهر هدايت... مى توانست تأثير بدى در روحيه او داشته باشد... اين كه او نيز چون كسروى به دست فدائيان اسلام كشته شده بود، مى توانست هدايت را به خشم آورد.» به گفته تنكابنى، در آن سال ها هيأت حاكمه ايران هم «براى مقابله با جنبش چپ «تظاهر به مذهب و هوادارى از اسلام» مى كرد. اين نيز يكى از «سرچشمه هاى طنز خشماگين هدايت» به شمار مى رود... كه در نامه هاى او بازتابيده است. سخنران سپس تكه هائى از نامه ها را به نقل مى آورد. ما نيز چنين مى كنيم:
«... وقتى رسيديم به تاشكند (همراه با هيأت ايرانى و به دعوت دانشگاه تاشكند) .... يك دوره كامل از «معلوماتم» (كتاب هايم) را دادم به كتابخانه شان، به رياست عُظماى دانشگاه تهران (دكتر سياسى) برخورد.... گفتم اين ها همان اُزبك هاى سابق خودمان هستند، حالا... دختر بچه هايشان پيانو مى زنند، باله مى رقصند، تراخمى و كچل هم نيستند، سالك هم ندارند! ... بعد همه جا نشست و گفت فلانى بلشويك شده!»
* «يا هو! ... هنوز چند دقيقه مانده كه موقع «كافه» برسد، مثل آدمى كه بخواهد روى ميز اطاق دكتر متخصص امراض مقاربتى بنشيند. بالاخره نشستم و قلم را با كاغذ آشنا كردم...!»
* «كتاب خواندن هم در اين ملك لوس و بى معنى شده. فقط دقيقه ها را سرانگشت مى شماريم تا چند گيلاس بالا بريزيم و با كابوس شب دست در آغوش بشويم. آدم هِى چين و چروك جسمى و معنوى مى خورد و هِى توى لجن پائين تر مى رود. شايد هم اين طور بهتر است! ...
* (در نامه اى به شهيد نورائى كه به مصر رفته است): «از قول من فوزيه خانم را ويشگان بگيريد و ملك فاروق خان را قلقلك بدهيد...»!
* «روزها را يكى پس از ديگرى با سلام و صلوات به خاك مى سپاريم و از گذشتن آن هم افسوس نداريم»!
* «عجالتاً گرما شروع شده واطاق جديد من كه ميان صحرا است به مثابه دالان جهنم است. به طورى كه مگس و پشه هم جرئت ورود به آن را ندارند و غش مى كنند. بايد با كاه گل و گلاب آنها را به هوش آورد...»!
* «قانون دموكراسى به حد اعلا حكمفرماست و از سانسور و زبان بندان و وقاحت و جاسوسى و مادرقحبگى به شدت هر چه تمام تر بهره بردارى مى شود! آسوده باشيد! از اين گُه ترها هم خواهد شد»!
* «گمان نمى كنم در هيچ كجاى دنيا خلائى به اين كثافت و مسخرگى وجود داشته باشد. اما چه مى شود كرد. در اينجا تِركمانمان زده اند و راه گريز مسدود است...»!
* «روى هم رفته در سرزمين قى آلود وحشتناكى افتاده ايم كه با هيچ ميزان و مقياسى، پدرسوختگى و مادرقحبگى اش را نمى توان سنجيد. غير تسليم و توكل و تفويض كار ديگرى از ما ساخته نيست. چنان كه شاعر فرموده: در كف خرس خر كون پاره اى/ غير تسليم و رضا كوچاره اى....»!
* «راستى شنيده بودم كه ۱۴نفرايرانى مى خواسته اند تبعه حبشه بشوند. آيا ممكن است من هم تقاضائى بنويسم و در شمار پانزدهمين خائن به م يهن قرار بگيرم! ... آيا مخارج مسافرت را هم مى دهند، شرايطش چيست؟ اما در آنجا هم به اشخاص كاربرو پاچه ورماليده احتياج دارند و «زينب زيادى» كه مى گفتند، من هستم. حتى شاعر دربارى امپراتور حبشه هم نمى توانم بشوم...»!
* «قاصدى از طرف آقاى «جمال زاده» (كه تازه به ايران آمده بود) رسيد و كارتى نوشته بود با اظهار تمايل به ديدار. من هم صاف و پوست كنده جواب دادم كه چون مثل قادر متعال، لامكان هستم، مراسم و تشريفات معمولى هم در مورد من صدق نمى كند... به علاوه در مهمانخانه مجللّى كه ايشان اقامت دارند، بنده را راه نخواهند داد...»!
*فريدون تنكابنى، در مقام مقايسه ميان اين دو نويسنده، هدايت و جمال زاده، مى گويد كه شعار جمال زاده اين بود كه «ره چنان رو كه رهروان رفتند». «خود به اين شعار عمل مى كرد و به ديگران هم آن را توصيه مى نمود... در سوئيس اقامت كرد، عمرى به آسودگى زيست و بيش از دو برابر هدايت عمر كرد. هدايت برعكس مى گفت «تصميم گرفته ام همه را با خودم كارد و پنير بكنم»! ...، ولى او در همان عمر كوتاه، پر ثمرتر و تأثيرگذارتر از جمال زاده بود. تأثيرى كه هنوز هم ادامه دارد....»