علم آدميّت است و جوانمردى و ادب
با علم اگر عمل نكنى شاخ بى برى
«سعدى»
Homayounfar
شلوارها چرك و چروكيده بودند. پاشنه هاى پاى دختر بر اثر سياهى كفش و يا نرفتن حمام كثيف و مشمئز كننده بود. تصويرى از چند پرنده و يك گل وحشى به پشت شلوارش دوخته بودند (!) يا خودش دوخته بود: با منتهاى بى ذوقى و لابد به عنوان هنر برجسته لباس دوزى اين عصر (!) وصله هاى ناجورى به زانو و ساق و ران شلوارش زده بود تا ناجورى هنر خياطى اين دوره را به عنوان وصله اى ناجور بر دامن تمدن نشان داده باشد. موى سرش درهم و آغشته به خاك و رشگ و چربى بود. پنجه اش در پنجه دست پسر قفل شده بود مثل نوزادهاى دوقلو از هم جدا نمى شدند. حرفى هم نمى زدند. چهره آرام اما در خود فرو رفته اى داشتند. گاهگاه پسرك دست راستش را كه آزاد بود بالا مى برد و پنجه اش را به جاى شانه ميان زلف هاى متوارى و آشفته خودش كه از جلو تا روى ابرو و از پشت سر تا روى شانه جولان مى دادند فرو مى برد و مثلاً نظمى به آن همه بى نظمى مى داد يا نه.... از اين كه با دست خودش آن موهاى كثيف پر گرد و غبار و متعفن را نوازش مى كرد لذتى جهنمى مى برد.
ريش زرد پر پشتى داشت، كمى روشن تر از رنگ موهاى سرش. چشمان بى فروغش گاهگاه به اين سوى و آن سوى متوجه مى شد. با حالتى آميخته به تعجب، درست شبيه ميمونى كه براى بار اول از جنگل به شهر آورده باشند، حيران به نظر مى رسيد. لول و لال به دخترك چسبيده بود چرا كه دنياى به اين بزرگى را به وجود كوچك دخترك صلح كرده بود.
درويش يا صوفى و يا عارف و يا عابدى نبود كه مبهوت جلال خداوندى و يا مجذوب عظمت كاينات شده و پاى فقر بر فرق قناعت نهاده باشد. درويشى بود كه از درويشى به ريشش قناعت كرده باشد.
به آن همه مردم كه هر يك براى كارى و هدفى به سوئى در حركت بودند، به اتومبيل ها، به دوچرخه ها، به صداى بچه ها، به خنده دختران، به فرياد پسرها كه در رهگذر پراكنده بودند، كارى نداشت. مثل اين كه با همه قهر بود، نه خودش، بلكه دخترك هم مثل او جدا از جامعه ولى الزاماً در ميان جامعه آن هم جامعه اى پر تحرك و با هدف راه مى رفتند بدون اين كه اثرى از تحرك و هدف و اميد در خود احساس كنند.
مثل آدم هائى كه توى خواب راه مى روند، راه مى رفتند، منتها با چشم باز.
چرا مى رفتند و كجا مى رفتند؟! از راه رفتنشان معلوم نمى شد. چون قدم هاى مصمم برنمى داشتند. پاها به همان اندازه بى هدف برداشته مى شد كه نگاه هايشان بى هدف به اين سوى و آن سوى كشيده مى گشت.
آنها مثل دو موجودى كه با زندگى لج بازى كرده باشند، دو موجودى كه آسايش و نعمت را جا گذاشته به حكم عصيان روح به دامن ناراحتى ها، به دامن چركى ها، به دامن فلاكت ها پناهنده باشند به جلو مى رفتند.
دخترك سرنوشتى، آينده اى، آرزوئى، اميدى ندارد، يا اگر دارد خوانا و خواندنى نيست. چون از راه رفتن و از نگاه دخترها مخصوصاً مى توان تا حدى آنها را شناخت. پسرك هم مثل اين كه جهان و هر چه در او هست را خيالى مى داند و در كمال بى خيالى به راهى مى رود كه خود انتها و آخرش را نمى شناسد.
چه طور ممكن است انسانى بى هدف و بى آرزو و اميد باشد؟ مگر اين كه قبول كنيم نوعى طغيان روحى عليه اين بساط وسيع و پر آسايش و پر دردسرى كه بنام زندگى جلويش پهن شده، چنين حالى را در او پديد آورده باشد.
مگر اين كه قبول كنيم نوعى درويش گرائى كه آدمى را به پوچ بودن دنيا و پوچ بودن زندگى و پوچ بودن آرزوها و خواسته ها مى كشاند. اين نوع واقع بينى! او را از زندگى كنار زده و از گردونه حيات سالم بيرونش انداخته باشد! و بالاخره مگر اين كه قبول كنيم كه سنگينى بار خاطرش موجب شانه خالى كردن از بار تعهدات و مقررات زندگى شده باشد.
سر به صحرا گذاشتن و تنها ماندن و با هر چه انسان ها ساخته اند از ريز و درشت و زشت و زيبا مخالف بودن و بر همه گفته ها و كرده ها تف انداختن، نوعى عصيان روانى است كه روانشناسان و جامعه شناسان و روانكاوان و مربيان و مرشدان و معلمان و بالاخره آدم سازان اين عصر بايد براى رفع آن بيانديشند و علل و اسباب بروز اين بيمارى روانى را بشناسند تا فرزند آدمى پس از قرن ها فاصله اى كه با زندگى در جنگل پيدا كرده در فاصله فقط يك قرن دست از همه چيز نشويد و دوباره به جنگل و زندگى جنگلى بازنگردد.
اين نه عرفان است و نه عارف شدن. اين نوعى بيمارى است كه علاجش در سرزنش بيمار نيست. بلكه علاجش در تذكر و در تعرض به انسان سازهاست كه علماى اين عصر باشند.
چرا كه آنچه از امراض روانى كه در عصر ما پديد آيد نمودار نقص و ضعف مبانى تربيت و اصول آدم سازى عصر ماست.
***
دانشمندان اين عصر به خصوص آنها كه حرفه و كارشان آدم سازى است و نه علم بازى (!) مسئول پرورش نسل حاضر و آماده ساختن او براى اداره جهان فردا هستند.
براى اين كه در هيچ عصر و زمانى دانشمندان را به درجه اى كه امروز ارج مى نهند و اجر مى دهند و مصونيت مى بخشند و مشهورشان مى كنند و بى نياز از نيازهاى مادى زندگى مى سازند، مزد نداده و حرمتشان را نگاه نداشته اند. بنابراين بايد كه اين گروه خدمتگزار در رسالتى كه برعهده دارند كوشاتر از گذشتگان باشند. امروز عصرى نيست كه مؤلف و مصنف و مترجم واقعى با جوهر جانش كتاب بنويسد.... آن هم با وجود اين همه جوهرها و جواهرها!
گرسنگى و برهنگى و زندان و شكنجه و تبعيد و فرار و دربدرى كه در گذشته از سهام اساسى زندگى عالمان و به خصوص مربيان جهان آن روزگارها بوده، امروز به حداقل رسيده و حتى در بسيارى از كشورها به كلى از ميان رفته است. ديگر دست هاى فرهنگ ساز و خالقى مثل ابن مقفع بريده نمى شود و اشعار جانسوز مسعود سعد سلمان از درون حصار ناى به گوش اهل ادب نمى رسد. ديگر لرد بايرون انگليسى را تكفير نمى كنند و حتى آقاى برتراندراسل را با تمام رك گوئى و لوچ گوئى و چند پهلوگوئى ها در حدود نظامات جارى متذكر مى گردند.
بنابراين اگر آدم سازان عصر از دايره شهرت خواهى بيرون بيايند و از لجاجت ها چشم پوشى كنند و به راستى فرزندان بنى آدم را اعضاى يكديگر تلقى كنند و از نفس خدمت و خدمتگزارى بيشتر لذت ببرند تا مشهور شدن به خدمتگزارى (!) در اين صورت راه هاى سالم ترى را در امر تربيت و آدم سازى ارائه خواهند داد و به جائى مى رسند كه دست پروردگانشان يعنى افراد بشر هنر اول را هنر زندگى كردن و هنر بهره بردارى از اين همه توفيق و تعالى بدانند، نه بى هنرى كه عنوانش را بايد بى زارى از زندگى ناميد.
خوشبختانه موجبات شناسائى و شناخت روح آدمى و خصوصيات اين اشرف مخلوقات از هر جهت فراهم تر از گذشته است و فراهم تر از امروز هم خواهد شد.
جاى كمترين شكى نيست كه بايد انسانى ساخت باب امروز و براى امروز و شكى نيست كه بايد از بسيارى مباحث و مسائل كهنه شده و از دور خارج رفته صرف نظر كرد، اما به شرطى كه نتيجه بهتر و مطلوب ترى نصيب شود.
وقتى محصول تلاش هائى كه براى انسان سازى شده اين باشد كه انسان ساخته شده خود ناراضى و ناكام از آب درآيد و از زندگى و حيات فرار كند، بايد به نقص اصول و مبانى اين امر يعنى «تربيت» معترف شد. وقتى انسان هائى بسازيم كه علمشان به دست اخلاق و معنويات سپرده نباشد و نظام هاى ظاهرى را با نظام باطنى و بيدارى وجدان اشتباه كنند بايد به نقص اين سازندگى معترف باشيم.
اگر در گذشته حمله اقوام وحشى به ملت هاى متمدن بزرگترين نگرانى و دلهره بود، يعنى نگرانى تمدن از توحش! امروزه بزرگترين دلهره تمدن از علم و عالم است كه مبادا به اشارتى جهان را درهم فرو كوبد.
اين است كه انسان سازى در اين عصر بايد به درجه اى كامل گردد كه اين دلهره و نگرانى از بين برود و نه تنها ملت هائى كه از لحاظ تكنولوژى عقب هستند به علم و هر چه عالم است نفرين نكنند بلكه افراد كشورهاى جلو رفته نيز به حكم عاصى شدن از زندگى امروزى دست از آن نكشند و راهى پله كان هاى شهر رم و پياده روهاى سقف دار پاريس و سايه بانهاى مغازه هاى نيويورك نشده و دربدر شهرهاى ناشناخته نگردند و سرانجام سر از جنگلى درنياورند كه انسان عصر حجر در آن زندگى مى كرد.
چرا كه ترك زندگى، خود نوعى زندگى و مثلاً زندگى بهتر نيست. ترك زندگى، نداشتن زندگى است، همانطور كه ترك هنر هم هنر بهترى نيست، بلكه بى هنرى است.
من نميدانم كدام يك از پيچ و مهره هاى اين ماشين عظيمى كه بنام تعليم و تربيت اين عصر مى گردد خراب و كدام يك از آن مهره ها لق است؟ نه من و نه هيچ فرد خاصى در فرصت عمر و وسعت مطالعاتش نيست كه در اين مورد نظرى كلى بدهد ولى در فرصت و اختيار هر بشر دوستى اعم از سياستمدار يا مربى يا مدير هست كه معايب اجتماعى و اخلاقى يا روانى بشر امروز را بشناسد و به سهم خود در رفع آن معايب بكوشد.
پايه اين كوشش بر دوش اخلاق است. بايد اخلاق نشان داد و نگران نشد كه سياهى حبشى از سپيدى سوئدى برتر شود و بهتر فكر كند و بهتر زندگى كند.
بايد اصل را بر اين قرار دهيم كه انسان ها آنچنان بار بيايند كه در خور مقام واقعى انسان است. خواه اين انسان در زير خط استوا و خواه بر بالاى آن وطن داشته باشد. به خلاف عصر استعمار كه در بسيارى از كشورها تحصيل علم براى ملت هاى مستعمره از حد معينى بالاتر نمى رفت و اين حق طبيعى انسان ها را كسانى از بين برده بودند كه خود را انسان تر مى دانستند! در اين دوران حق تربيت شدن را حق عموم افراد بدانند و با خدعه هاى «علمى- سياسى» موجبات اغفال و عقب افتادگى پاره اى از ملل جهان را تدارك نكنند.
اساس تربيت بايد بر دوش اخلاق گذارده شود. البته اخلاق حكم نمى كند كه جهانى كه سازمان ملل دارد و جهانى كه دم از صلح و دوستى مى زند، مبانى علم تربيت را مبانى اخلاقى قرار ندهد، زيرا خود گرفتار عواقب آن بى اخلاقى و بداخلاقى خواهد شد، چنانچه تا حدود زيادى هم شده. نمونه اش همين عصيان روانى است كه در ميان ملل پيشرفته يا ملت هائى كه تكنولوژى قادرتر دارند به وجود آمده و عدم رضايت و عدم آرامش ها و عدم نيك بختى و شور حيات است كه در ميان افرادشان پديدار گشته.
***
خواه و ناخواه جهان فردا از لحاظ نزديكى افراد بشر با يكديگر جهانى فشرده تر و كوچكتر خواهد بود و اطلاع انسان ها از وضع يكديگر بيشتر از امروز.
پس بيدار شدن ملت هاى به خواب رفته يا عقب افتاده يا دور افتاده، جبر زمان است و جلوگيرى از آن مانند جلوگيرى از طلوع يا غروب خورشيد، غير ممكن و محال است.
بنابراين جهانى فكر كردن و به جهان فكر كردن و براى جهان فكر كردن از اجبارها و الزام هاى امروز و فرداى بشريت است. با توجه به اين واقعيت كه مسائل خاص ملت ها و آن چيزهائى كه در مجموع ناموس ملى و استقلال ملى ملت ها را تضمين مى كند مانند آنچه مربوط به فرد يا شخص و در حريم خانه اوست بايد مقدس و محفوظ و بلامعارض بماند.
به عبارت ديگر بايد به فكر تضمين بين المللى براى مصونيت و استقلال ملت ها باشيم، به صورتى انسانى تر و اخلاقى تر و بى شائبه تر و بى رندى تر از گذشته و حال.
پس از آن به اين واقعيت متذكر شويم كه در بسيارى از مسائل مبتلاء به افراد بشر، جهانى فكر كردن، امرى الزامى و اجبارى است.
اين واقعيت را بايد پذيرفت كه در بسيارى از مسائل كه مبتلاء به افراد بشر است ديگر نمى شود بى اعتناء و فارغ ماند. زمان، زمانى است كه بايد بيش از گذشته جهانى فكر كرد. مهم ترين مسئله اى كه عموم افراد بشر به آن نياز قطعى دارند تربيت شدن براى بهره برى سالم و سازنده از تكنولوژى قادر و قوى پنجه اى است كه هنوز دست از آستين بيرون نياورده، پاى بر كره ماه گذاشته و در مقام مساحى ستاره مريخ برآمده.
تربيت شدن يك ملت يا چند ملت از ملل جهان در جهت بهره برى سالم از تكنولوژى اين عصر كافى نيست.
بلكه بايد ملت هاى جهان به اين امر بيانديشند كه دلهره و نگرانى و دلزدگى و خمودى و خستگى هاى عصبى اين دوره ناشى از نقائص تربيتى بشر امروزى است كه سرچشمه اش را بى اعتنائى به معنويات و پناه بردن به ماديات بايد دانست.
بايد در تمام جهان و در ميان تمام ملت ها تجديدنظرى در روش هاى تربيتى و انسان سازى شان معمول شود تا انسان فردا انسانى باشد كه از تكنولوژى قادرتر و تواناتر فردا، آنچنان بهره بردارى كند كه مسائلى مانند دلهره و نگرانى و دلزدگى در زندگى اش پيدا نشود و به عبارت ديگر معنوى بارآوردن انسان فردا بايد جنبه جهانى و عمومى به خود بگيرد و به عنوان يك امر لازم جهانى مورد قبول جهانيان واقع شود.
فكر مى كنم درعصرى كه انوار تمدن به دور افتاده ترين نقاط جهان مى تابد و در زمانى كه بيدارى انسان ها با وسائل جالبى چون راديو و تلويزيون و ماهواره و تلفن و كتاب و مجله و سينما مقدور است، انسان جز در اثر بد بار آمدن و اشتباه در تربيت ممكن نيست در شناخت خطوط زندگى دچار اين نوع اشتباه بشود كه مثلاً با ساختن هروئين و مارى جوانا و ال اس تى و تجارت اين مواد خطرناك ظاهراً (به صورت قاچاق) هزارها بلكه ميليون ها افراد بشر را به سيه چال بدبختى سرازير كند و به جاى اين كه مال را صرف آسايش عمر كند براى گرد كردن مال صرف نمايد و لذتى كه بايد از ديدن زيبائى هاى زندگى نصيبش شود فداى رسيدن به زشتى هائى نمايد كه نه لذت دارد و نه عزتى به او مى بخشند. بى شك فرار ذهن ها از زيباشناسى و زيباپذيرى و تنزل هنر زندگى كردن از زاده هاى تربيت غلط اين عصر است كه تكنولوژى و اقتصاد بى اخلاق آن را تقويت و پشتيبانى مى كند.
يا نه: عكس العمل روانى فرزند آدمى است در مقابل زندگى ماشينى و موجبات و وسائل زيادتر از احتياجى كه تكنولوژى در اختيار او گذارده و چون كسى شود مانند كسى كه از سوارى ممتدى خسته شده و ميل به پياده روى مى كند. انسان امروزى هم از يكنواختى زندگى و كثرت وسيله ها، نوعى دلزدگى پيدا كرده و لاجرم از خود بودن به بى خود شدن پناه مى برد.
در ماه دسامبر سال ۱۹۹۰ پزشكان و متخصصين روانى در شهر بال سوئيس گرد آمدند. از آمريكا، اروپا، آفريقا و آسيا تا درباره علل پيدايش امراض روانى و توسعه و پيشرفت اين بيمارى در سراسر جهان به گفتگو بنشينند. محصول مطالعات آنها اعلام خطرى براى بشريت است، براى بشريتى كه پاى قدرتمندش به كره ماه يعنى سكوى آسمان رسيده و براى بشريتى كه توفيقات علمى اش به معجزه و سحر و جادو شبيه تر است.
اين دانشمندان گفته اند كه جمعيتى بالاتر از يكصد ميليون نفر در سراسر جهان دچار عارضه و كسالت و مرض روانى هستند. برابر گزارش هاى سازمان جهانى بهداشت به طور متوسط روزى چند هزار نفر در اروپا و آمريكا دست به خودكشى مى زنند.
در گزارش سازمان جهانى بهداشت، اين جمله جالب و تكان دهنده به صورت يك اخطار و اعلام به چشم مى خورد:
«ضعف اعصاب، اندوه زدگى، هيسترى از پديده هاى خاص اين عصر است.
در گذشته هم انسان ها گاهگاه دچار امراض روانى مى شدند اما به ندرت، ولى هيچوقت مثل اين عصر انواع و اقسام امراض روانى آنهم به شدت و وسعت امروزى وجود نداشته.»