|
تهران داغ داغ- على مستعلى زاده
اختصاصى نيمروز: اشعار انتخاباتى مردم
اقتصاد تا به حال مال آقازاده ها بود ولى حالا شده مال مردم
به دستور خامنه اى هر نوع انتقاد از دولت هاى گذشته و هر وعده اى به مردم مجاز شناخته شد
نامزدهاى انتخاباتى هر كدام دو ميليارد تومان از دفتر خامنه اى گرفته اند
نامزدها تعهد داده اند هر كدام يك ميليون رأى فراهم كنند
به حكم شرعى خامنه اى تقلب در انتخابات به قصد جلوگيرى از حمله آمريكا مجاز اعلام شد
سرگذشت ليلاى محكوم به اعدام را بخوانيد و به عدالت اسلامى پى ببريد
بازگشت كلاه مخملى ها موقع انتخابات
مردم: واقعاً ما اين همه ساده وفريب خورده بوديم و خبر نداشتيم
خلبان و خدمه پرواز بوئينك قبل از مردم از هواپيماى سقوط كرده گريختند
مردم: سران جمهورى هم به موقعش قبل از همه فرار ميكنند
تهران يكباره از هيبت فرياد اهوازى ها و ناله مسافران افتاده در رودخانه كن داغ شده به طورى كه همه جا صحبت از اين است كه سپاه و بسيج همقسم شده اند كه به فرمان آقا هر طور شده چهل ميليون رأى از صندوق دربياورند. اگر خامنه اى هم نگفته بود كه بايد رأى زياد آورد كه جلو حمله نظامى آمريكائى ها را بگيرد باز هم مردم قصد نداشتند پاى صندوقها بروند چه برسد حالا كه ديگر آقا مژده هم داده است.
ديگر مگر كسى ميتواند جلو رفتن بچه ها و خانواده ها را به سفر در روز انتخابات بگيرد. اما عوضش در اين داغى ناگهانى هوا بازار ترانه ها و رپ ايرانى رواج دارد و در همه پارتى ها و ميهمانى ها و خوابگاه دانشجويان. تا چند نفر جمع ميشوند يكى شروع ميكند به خواندن ترانه كارى كه اكبر ميكنه و بقيه هم به سر ذوق ميايند. از اينها كه بگذريم موضوع اهواز و خوزستانى هاست كه كلك اطلاعاتى سوار كرده و نوشته و گفته اند كه موضوع تحريك آنها با نامه اى جعلى بوده است. در حالى كه خبر ميرسد كه اصلا اينها نيست و نامه اى هم در كار نبوده كه جعلى و يا واقعى باشد. از طرف ديگر شايعات در تهران و در خيابان ها و در تلفن هاى همراه بيداد ميكند و بزرگترها ميگويند عين روزهاى انقلاب شده كه مردم آنقدر شايعه ساختند كه بالاخره خودشان باورشان شد و انقلاب كردند.
اما عوضش هر چه كه ضد انقلاب شايعه بسازند يك چيز شايعه نيست و آن پولى است كه چند تا از بازيگرانى كه خامنه اى براى انتخابات فراهم كرده دارند خرج ميكنند و خوشبختانه جنتى بى عقل هم به كسى چيزى نميگويد. مگر يادتان رفته كه دفعات قبل مواظب بودند كه كسى تبليغات نكند تا هفته آخر آن هم به مدت پنج روز. حالا بيا و تماشا كن كه از سه ماه قبل چه ميكننداين بيچاره ها با پول باد آورده كه گفته اند به دستور آقا به هر كدامشان دو ميليارد تومان داده اند كه در همان روزهاى اول خرج شده و حالا تقاضاى ده ميليارد تومان كرده اند و وظيفه شان هم اينست كه به فتواى آقا براى آنكه آمريكائى ها گول بخورند هر كدام از كانديدها تعهد كننده كه يك ميليون نفر را پاى صندوقهاى رأى بياورند. در اين وسط مردم ميگويند اگر اين پول را به خودمان ميدادند بهتر بود حالا كه اينها با تقلب هم شده رأى از صندوق به در مياورند خودمان ميرفتيم و جلو دوربينها ژست ميگرفتيم تا اين ماجرا هم بگذرد و ببينيم كه اينها ميخواهند چكار كنند با اين دردهاى بى درمان كه گريبان مملكت را گرفته است.
دستور موكد آقا كه سردار ضرغامى فرمانده صدا و سيما لو داده اين است كه هيچ خبر بدى به گوش ها نرسد و همه از كارهاى خوب دولت- همان دولتى كه تا چند ماه پيش مى گفتند آمريكائى است و مردم را بدبخت كرده- بگويند و بنويسند. در عوضش تا مى توانند از وضعيت وخيم عراق و آمريكا و اروپا و افغانستان حرف بزنند و گزارش بدهند تا مردم بفهمند كه در چه بهشتى زندگى مى كنند. اجازه منحصر به فردى كه آقا صادر فرموده اند- آنهم براى صيانت از ايران اسلامى كه آمريكا گول بخورد اين است كه هر كانديدائى هر چى دلش خواست بگويد و غيرت اسلامى هيچ كس هم به جوش نيايد بگذارد كه كارشان را براى جلب نظر مردم انجام دهند و به كار مردم هم كسى كارى نداشته باشد تا بعد از انتخابات سر فرصت. حالا اگر ماجراهائى مانند مشهد و خوزستان اتفاق مى افتد اين ديگر معلوم است كه كار آمريكاست و ترديدى ندارد و به قول آقاى جنتى بايد همه شان را كشت اتفاقاً احكامشان هم آماده است. اما اين هفته بشنويد از شايعات و جوك هاى تهران تا بعد برويم بر سر وضعيت مردم و زندگيشان.
جوك اول: فرار به موقع
موقعى كه معلوم شد در سقوط بوئينگ ساها به رودخانه كن، وقتى مأموران نجات و آمبولانس ها سر رسيده اند هر چه گشته اند از خلبان و خدمه پرواز چيزى پيدا نكرده اند. حتى كيف هاى قاچاقى كه معمولا دستشان است وقتى كه سوار هواپيما ميشوند مفقود شده بود. نگران تعداد كشته ها ميشوند اما در جستجوى بعدى معلوم ميشود كه همگى در خانه هايشان هستند و در اولين فرصت هواپيما و مسافرانش را رها كرده و گريخته اند. همان موقع بود كه مردم در تاكسى ها گفتند. خب بله معلوم است مگر فكر كردى چكار ميكردند. مگر فكر كردى كه بقيه شان چكار ميكنند، اين ته مانده يادگاران دوران شاه را كه بعد از بيست و شش سال دارند مصرف مى كنند وقتى كه تمام شد آنوقت مانند ميهمانداران و خلبان بوئينگ پا به فرار ميگذارند.
مرد محترمى كه اتفاقاً عبا و عمامه هم داشت در سالن فرودگاه موقعى كه پرواز مشهد به تاخير افتاده بود با لحنى جدى كه مردم را گول ميزد تعريف كرد كه ميهمانداران و خدمه پرواز تبرئه شدند چونكه همگى ثابت كردند كه علت فرارشان اين بود كه ميترسيدند در آن هياهو مردم به عكس هاى آقا صدمه اى بزنند آنها را برداشتند و در رفتند.
جوك دوم: خوزستان
بعد از آنكه حوادث اهواز از شلنگ آباد شروع شد و به بقيه خوزستان سرايت كرد. دستگاه هاى تبليغاتى حكومت شروع كردند به پخش اين شايعه كه نامه جعلى به امضاى ابطحى مشاور رئيس جمهور باعث شورش بوده است. به اين ترتيب هم سوژه دادند كه دستگاه هاى صدا و سيما بگويند كه طرح آمريكائى بوده و هم به مردم سوژه دادند كه بگويند مردم خوزستان چقدر بى فكر و ساده و خل وضع هستند. اعلاميه اى هم كه از سوى مردم عرب زبان اهواز منتشر شد به گوش كسى نرسيد تا آنكه بچه هاى عرب دانشگاه ها آنرا افشاء و برملا كردند. چنان بود كه معلوم شد مشكل مردم نه نامه جعلى بلكه مطالباتى بوده كه از سه سال قبل وعده آنرا داده بودند و همانطور مانده بود و در نتيجه جنبشى در جوانان عرب زبان به راه افتاده بود با عنوان به سوى بغداد. و سه هزار نفرى هم نام نويسى كرده بودند كه خودشان را به عراق برسانند كه ميگويند در آنجا هم همه جور جنسى فراوان است و هم كار فراوان است. و همين موقع بود كه فكرهاى خوب به سر اطلاعاتى زد كه نامه اى را تكثير كنند و به هواى آنكه مردم تحريك شده اند به سركوب آنها بپردازند.
اما بشنويد كه تمام اينها بى اثر شد. روز اول دويست سيصد نفرى را گرفتند و دو نفر را به دستور آخوند جزايرى دستگير كردند. اما روز دوم كه معلوم شد عرب زبانان تهديد كرده اند كه شورش خواهند كرد، به دستور خامنه اى قرار شد دولت على شمخانى را بفرستد با دستخط آقا كه سوگند خورده بود كه اوضاع خوزستان را به سرعت روبه راه كند و وعده داده بود كه مسوولان خاطى را كه به دستور وى گوش نكرده و آب اهواز را به اين آلودگى دچار كرده و زمينهاى مردم را هم گرفته اند و هزاران نفر از آنها را به مشهد فرستاده اند كه در بيرون شهر ساكن شوند. گروه كثيرى از تبعيد شدگان هم اعضاى قبايل عرب و سنى مذهب هستند كه خود را عضو حزب الاهواز ميدانند و هم در شهر شيعه نشين مشهد آزارشان ميدهند و هم گويا قرار شده مطابق طرح اسكان مانند همان كارى كه استالين در شوروى كرد، با تغيير محل زندگى آنها و انتقالشان به سرخش مانع از افزايش جمعيت بومى شوند. از قرار تمام مردمى كه بعد از جنگ به خوزستان برگشته اند متوجه شده اند كه به بهانه وجود مين، زمينهاى حاصلخيزشان را جماعت بالا كشيده اند. موضوع اصلى اعتراض ها همين بوده است. وقتى هم على شمخانى فرمانده وزارت دفاع از طرف دولت راهى اهواز شد كه مسأله را حل كند. او كه خودش عرب و از قبايل بنى طرف است قبل از رسيدن به اهواز در مصاحبه اى كه با راديو وتلويزيون انجام داد اعلام كرد كه دستور داده دستگير شدگان آزاد شوند و حتى قول داد كه با رفتن به خانه هاشان از خانواده زندانى شده ها دلجوئى كند.
اما رسيدن وى به اهواز همان و هجوم جمعيت همان. به طورى كه سپاه و بسيج به مردم حمله بردند و همين خودش باعث دردسر جديدى درست كرد. هم عده ديگرى دستگير شدند و هم معلوم شد ميزان محبوبيت رژيم چقدرست. و از همه بدتر در امامزاده ابراهيم بود كه جناب وزير دفاع كتك مفصلى خورد به طوريكه خانواده خودش به دادش رسيدند و او از همانجا به فرمانده ديگر كه محسن رضائى باشد و او هم خوزستانى است تلفن كرده بود كه آقا اصلا خيال آمدن به اينجا را از سر به در كنند كه اصلا هيچ محلى به ما نميگذارند و تازه وقتى ميفهمند كه ما در جنگ بوده ايم و رفتن عراقى ها شده ايم به ما فحش ميدهند و اصلا از آن موضوع خوشحال نيستند.از آن موقع شمخانى نماينده ويژه جمهورى اسلامى براى حل ماجراى خوزستان در هيچ جا ظاهر نشده تا سروصورت به شدت صدمه خورده اش معلوم نشود.
شمخانى حتى در مراسمى كه روز جمعه بسيجى ها و سپاهى ها در اهواز به راه انداختند و همه مقامات مملكتى در آن بودند شركت نكرد. و اين همان مراسمى است كه قرار بود يك ميليون نفر در آن وابستگى خود را به جمهورى اسلامى نشان دهند اما جمعاً با مأموران تهران كه خودشان حدود پنج هزار نفر بودند هفت هزار نفر در راه پيمائى حاضر شدند و دستگاه هاى تبليغاتى حكومت هم درز گرفت.
از اين ماجرا جوكى ساختند كه همه جا نقل ميشود. ميگويند روزى كه انقلاب شود و همه مردم خوزستان عليه جمهورى اسلامى به پا خيزند صدا و سيما خبرى پخش خواهد كرد با اين مضمون كه بينندگان عزيز مطابق اطلاعات واصله، عوامل آمريكا با چاپ صورت حساب آب و برق قلابى براى مردم محترم و هميشه در صحنه خوزستان موجب شدند كه ناآرامى هائى در شهر اتفاق افتد و با تكذيب اين صورت حساب توسط استاندار موضوع فيصله پيدا كرد و همه به سر كار خود رفته و از كسانى كه چنين جعل مهم و تحريك كننده اى انجام داده بودند اعلام انزجار كرده اند. فردايش هم دو سه نفر از كاركنان اداره آب و برق خوزستان را ميگيرند و اعدام ميكنند تا موضوع لوث شود.
اشعار انتخاباتى
با گرم شدن تنور انتخابات كه خامنه اى حكم حكومتى داده كه اگر تعداد رأى دهندگان اندك بود ساختن رأى و صندوق به هر ترتيب مجاز و شرعى است، ترانه ها و جوك هاى ريتميك همه جا فراوان است و با آهنگ هاى رقص خوانده ميشود. گسترش اين جوك ها و شعرهاى روحوضى در خوابگاه هاى دانشجوئى چشمگيرست. تا به حال هم كار چند نفر از دختران و پسران خوابگاه ها را به كميته انضباطى كشانده است. مثلا ميگويند:
گفتند اگه گفتى چرا حسن روحانى نمى تواند در انتخابات رياست جمهورى شركت كند. جوابش اين بود كه على نيست تازه فريدون هم هست. گفتند خب بقيه هم همينطورن همه كه على نيستند. گفت اختيار دارين نظر خواهى ها نشان مى دهد كه اول على اكبر هاشمى رفسنجانى است بعدش على لاريجانى است و بعد از اون تازه على اكبر ولايتى، و بعدش هم مهرعلى زاده. گفت قاليباف را چى ميگى كه جواب داد اشتباه هم اينه اونم رفته ثبت احوال و نشان داده كه اول نامش باقرعلى بوده، آن نوحه خوان هم خودش را محمود على صدا مى كنه و فقط مونده بود محسن على.
در خوابگاه دختران در خيابان ميرعماد تهران اين اشعار پخش شده و به درو ديوار توالت ها هم نوشته اند:
بنز آژانى حراجه
گريه خوبه، رواجه
على اگه بخاد بياد
گاليله با عصاش مى آد
كوسه اگه بخاد بياد
فائزه با آقاش مى آد
معين كه بى خود نمى آد
ممدرضا باهاش مى آد
اگه ولايتى بياد
دكتره، يك كتى مى آد
نوحه خون تو شهردارى
اگه بياد چش ندارى
يادتان باشد كه پرفروش ترين سى دى هفته گذشته در تهران سى دى گريه قاليباف بوده كه در يك برنامه تلويزيونى به نام صندلى داغ زد زير گريه و نشان داد كه هنرپيشگى اش از عزت الله انتظامى كه متخصص گريه جلو دوربين است هم جالب ترست. براى همين بچه ها ميخوانند گريه رواج دارد. اما بحر طويل بعدى كه دسته جمعى ادا ميشود:
كارى كه آقا مى كنه
با دستا بالا مى كنه
كارى كه كوسه مى كنه
پوتين با روسه مى كنه
كارى كه قالى مى كند
موضوع رو حاليت مى كنه
كارى كه ملا مى كنه
آدمو دولا مى كنه
كارى كه اكبر مى كنه
گنجى رو پرپر مى كنه
كارى كه اكبر مى كنه
عباسو رقاص مى كنه
كارى كه كوسه مى كنه
خره با خروسه مى كنه
با حاج سعيد امامى
هى ماچ و بوسه مى كنه
ليلا در انتظار اعدام
«... با صداى بسته شدن در حياط از خواب پريد. به رختخواب هائى كه به رديف تنگ هم در تنها اتاق خانه پهن شده بود به دقت نگاه كرد. جاى مادر در كنار پدر روى بالش خالى بود و پتوى مشترك آنها مثل هميشه فقط اندام پدر را در خود پنهان كرده بود. ليلا به آرامى از روى چهار برادر، كه دوبه دو در كنارش خوابيده بودند، طورى رد شد كه آنها را بيدار نكند. دست ورونشسته با همان موهاى ژوليده، جلو در، در انتظار بازگشت مادر نشست.
... مادر با صابونى كه تنها براى مهمانى رفتن و ايام عيد از صندوق گوشه اتاق بيرون مى آورد، دست و صورت و بدن ليلا را در هواى كزكرده پاييزى در دستشويى گوشه حياط با آب كترى شست و با چادر كهنه اش او را خشك كرد. سپس پيراهن قرمز دست دومى را كه برايش خريده بود، بر اندام زيباى ليلا پوشاند. ليلا فقط ۸ سال داشت، اما نشانه هاى بلوغ زودرس از او دخترى ،۱۲ ۱۳ ساله ساخته بود. مادر به سختى و باشتاب، موهاى گره خورده خرمايى رنگ ليلا را شانه زد. گونه هاى برجسته دخترك، از سايش محكم ليف بر صورت، گل انداخته و به پوست سفيد صورتش زيبايى خاص بخشيده بود.
مادر چادر مرطوب را بر سر انداخت. دست ليلا را كشيد و با هم از خانه بيرون رفتند. ساعتى بعد ليلا خود را همراه با مادر در خانه اى مجلل يافت. خانه اى زيبا اما محصور در حصارهاى فلزى بلند. ليلا غرق در زيبايى خانه بود كه مادر او را به داخل خانه فراخواند. لحظه اى بعد او را با مردى كه هم سن پدر بود و لباسى فاخر و سر و وضعى آراسته داشت تنها گذاشت. ليلا از چشمان دريده و نفس هاى كند مرد وحشت كرد. مى خواست با مادر اتاق را ترك كند كه متوجه شد مادرش كليد را در قفل در از پشت چرخاند. چرا مادر او را با آن مرد غريبه تنها گذاشت؟ آيا مادر صداى فريادهاى پرالتماس ليلا را نمى شنيد؟ ... هيچ كس در آن ساعات اوليه صبح، از پشت آن ديوارهاى سنگى و حصارهاى فلزى، صداى عروسك بلورينى را كه زير ضربات سهمگين پتك فقر و نكبت يك انسان و بوالهوسى و افزون خواهى انسان ديگر درهم مى شكست، نشنيد.»
دختر خبرنگارى با اين مقدمه رفته پيش قاضى اراك كه ليلا را به اعدام محكوم كرده و از او خواسته اجازه ملاقات با ليلا به او داده شود اما همان اولش گفته آقاى قاضى من در مورد دخترى حرف مى زنم كه از ۸ سالگى، مكرر مورد تجاوز قرار گرفته. فحشاء از طرف خانواده اش به او تحميل شده و در تمام سال هائى كه قد مى كشيده، جز اين كار، چيزى نياموخته. حالا ما او را در سن ۱۹ سالگى به خاطر اقرارش به اينكه در طول سه ماه، ۱۸۰ بار زنا كرده مجازات مى كنيم!
قاضى محترم هم با خونسردى به خبرنگار گفته خودش گفته ما كه نمى دانستيم.
بله، بنا بر همان گفته ها. ولى سؤال من اين است كه آيا اين دختر ۱۹ ساله از كودكى كار ديگرى بجز تن فروشى آموخته است؟ و آيا زمانى كه كودكى بيشتر نبود، اراده اى در يادگيرى اين حرفه داشت كه حالا به خاطر آنچه هميشه به آن وادار شده مجازات مى شود؟
حالا گزارش خبرنگار را از قول نشريه دانشجوئى عدالت بخوانيد كه همين هفته توقيف شد و سه نفر از تنظيم كنندگانش به دادگاه انقلاب احضار شده اند:
.....اراك پرسوزتر مى شود اگر خودت هم ندانى كه در اين شهر، رد گم شده كدام عابر را از خيابان هاى منتهى به كوه هاى برف نشين مى گيرى.
در «ملك» و «باغ ملى» و «سه راه» ، وقتى سراغ از «فوتبال» و «شن كش» مى گيرى، معمولاً اول رو ترش مى كنند و بعد به تو نشانى محلى را در شرق شهر مى دهند.
فوتبال محله اى است منتهى به كوه، محله اى فقيرنشين و جرم خيز. اينها را راننده اى مى گويد كه مرا در كوچه پس كوچه هاى فوتبال مى گرداند. او مى گويد: «بيشتر خودكشى ها و قتل هاى اراك در اين محله اتفاق مى افتد.»
ليلا بچه محله فوتبال است. خيابان ها را با چشم مى كاوم و تلاش مى كنم در يكى از آن خانه هاى دور، كه از همه كوچك تر و خالى تر و مخروبه تر است، نشان از دختركى بگيرم كه بر موهاى ژوليده اش هرگز دست مهربانى بوسه نوازش ننشاند.
تلاش مى كنم هرچند سخت كه تصوير برادرانى را در اين خانه ها بجويم كه براى هميشه، دست مجنون را از دامن ليلى كوتاه كردند.
تلاش كردم از پدرش ردى در كوچه هاى خاكى فوتبال پيدا كنم، ردى كه بوى خون و دشنام ندهد!
تلاش كردم سراغ از مادرى بگيرم كه... اما هر بار ديوى آمد و تصويرم فرو ريخت.
فوتبال محله قشنگى براى خيابان گردى نيست. اين را هم راننده اى مى گويد كه مصّر است خيابان هاى قشنگ شهر را به مسافر سرگردانش نشان دهد.
من اما همچنان، به دنبال كودكى گم شده دو نگاه سرگردان، در پس كوچه هاى خالى فوتبال مى مويم و مى جويم.
- آنها از اين محله رفته اند خانم. نمى دانم خانه شان كجاست. پدر و مادرش كه از اين شهر رفته اند، گويا به آستانه. برادرهايش هم جاى مشخصى ندارند. انگار در كار مواد مخدر هم هستند. آدرس مشخصى نمى توانى از آنها پيدا كنى.
از اينجا تا آستانه چقدر راه است؟
-زياد نيست، ولى آنجا مى خواهى بگويى دنبال كه مى گردى؟ پدر و مادرش همين جا هم خانه و زندگى مشخصى نداشتند.
راه را كج مى كنم و عبور مى كنم. همه اطلاعاتى كه در پرس وجوهاى فراوانم به دستم آمد همين است. راستى نه، داشت يادم مى رفت. گرچه گفتن و نوشتن آن براى من و شنيدنش براى شما دشوار و باورنكردنى است.
دختر چهارده ساله اى را تصور كنيد كه فرزند ناخواسته اش را به دنيا مى آورد، بى آنكه حتى بداند نام او را چه خواهند گذاشت. بى آنكه هرگز حس مادرى را در قلب خود تجربه كرده باشد. من حتى نمى دانم احساس كودكى كه كودكى مى زايد، نسبت به فرزند چگونه است؟ عاشق؟ متنفر؟ حسود؟ راستى آيا مى توانيم سال ها بعد در مورد چنين دخترى بگوييم: او از سلامت كامل عقلانى برخوردار است؟! تصويرتان را با تصور همه آزارهاى جسمى و جنسى ليلاى هزارداماد قصه ما همچنان حفظ كنيد. او را هفده ساله ببينيد، در حالى كه درد زايمان ناخواسته ديگرى را تجربه مى كند.
يكى از فرزندان دوقلوى او از همان ابتدا مرگ را انتخاب و خود را رها مى كند از همه رنج هائى كه بر يك حرامزاده روا داشته خواهد شد.
اما قُل دوم پسركى مى شود كه بى گمان امروز نه نامى از مادر خود سراغ دارد و نه نشانى.
او را هم مثل خواهرك پنج ساله اش، به محض تولد، از مادر جدا مى كنند و مى برند تا ليلا به چيزى جز تازيانه هائى كه انتظارش را مى كشد فكر نكند كه چنين هم شد.
ليلا كه هرگز كودكانش را حتى همچون عروسكى در آغوش نگرفت، به مجازات حد محكوم شد و شلاق خورد.
على شراهى وكيل جوانى است كه وكالت تسخيرى بخشى از پرونده ليلا كه به ارتباط نامشروع او با برادرانش مربوط مى شود به او واگذار شده است. خودش مى گويد: «چه بسا اگر اين پرونده در شرايط عادى و غيرتسخيرى به من پيشنهاد مى شد، به هر دليل كه شايد موجه هم نباشد، آن را نمى پذيرفتم.»
در دفتر كار او به همراه دو خبرنگار ديگر كه راهنماى من در يافتن افراد گزارشم هستند نشسته ايم.
وكيل ۳۱ ساله ليلا، كه فارغ التحصيل دانشگاه آزاد اسلامى است، ظاهراً بر قوانينى كه دايره جرم هاى ليلا را بسته اند تسلط كافى دارد و نيز بر تطابق جرم ليلا با حكمى كه قاضى ابلاغ كرده است. حتى بيش از اينها، او نيز چون قاضى پرونده نگران جامعه اى است كه زنانى چون ليلا (!) بستر فساد را بر آن مى گسترند.
-آقاى شراهى، در مدتى كه به عنوان وكيل بر پرونده خانم مافى كار مى كرديد، چندبار خود ايشان را ديديد؟
- فكر مى كنم يكى دوبار در زندان به ديدن ايشان رفته باشم. دقيق در خاطرم نيست، ولى در دادگاه به كرات ايشان را ديده ام.
-در دادگاه كه نمى شود حرف زد و تحقيق كرد! آيا تابه حال به محله زندگى او رفته ايد؟
-محل زندگى را لازم ندانستم ببينم. ببينيد، ما بايد تقسيم كار كنيم. مثلاً قاضى براى قضاوتش، كه مربوط به سلب حيات يك انسان هم هست، تكليفى ندارد كه بداند متهم چند خواهر و برادر دارد و پدر و مادرش كيست و... اينها كار يك مقام قضائى نيست.
در حكمى كه اينك در شعبه ۴۲ ديوان عالى كشور در انتظار تجديدنظر قضات است، درباره سوابق كيفرى ليلا تصريح شده است كه:
«در خصوص اتهام خانم ليلا مافى فرزند على، ۱۸ ساله، مجرد، داراى دو فرزند، يكى دختر و يكى پسر كه از طريق رابطه نامشروع متولد شده اند و همچنين داراى هشت فقره سابقه كيفرى همگى به خاطر رابطه نامشروع، به ترتيب به يكصد ضربه حد زنا، ۷۴ و ۲۰ ضربه شلاق تعزيرى محكوم و به موجب اقارير ايشان يك بار به تحمل ۹۹ ضربه شلاق در اراك و ۹۹ ضربه شلاق تعزيرى در درود محكوم شده است.»
اما آنچه اينك ليلا را به بن بست اعدام رسانده، طبق حكمى كه در شعبه ۲۵ محاكم عمومى اراك صادر شده، اقرار او (بيش از چهار بار) به زناى با محارم است. قاضى پرونده در حكم چنين نوشته است:
«دادگاه صرفنظر از انكار زناى با محارم متهمه در جلسه رسيدگى ۲۹/۱/،۱۳۸۳ اولاً به لحاظ اشتهار به انجام عمل نامشروع زنا و زايمان سه فرزند نامشروع و اقرارهاى صريح وى به عادى شدن عمل نامشروع زنا و اشاعه فساد و فحشا، دوماً اقرارهاى صريح و متعدد بيش از چهار بار به زناى با محارم و اقرارهاى ضمنى وى بدين توضيح كه: با برادرانم در حد رابطه نامشروع غير از زنا (لمس بدن و ارضاء بدون دخول) ارتباط داشته ام، سوماً سوابق كيفرى (سه بار به حد زنا و شلاق تعزيرى محكوم شده و حكم اجرا شده است و از پنج فقره سابقه كيفرى ديگر نيز دادگاه اطلاعى ندارد)، چهارماً اقرار صريح و ضمنى قبل از انكار برادران به زنا با ليلا و ساير قرائن و امارات موجود در پرونده، در مورد زناى با محارم براى دادگاه و قاضى پرونده علم حاصل شده است و دفاعيات وى و وكيل تسخيرى متهمه و انكار بعد از اقرار وى مسموع نبوده و باعث سقوط مجازات حد به علت علم نشده است. بزهكارى وى در اين قسمت و ساير اتهامات مرتبطه براى دادگاه ثابت و محرز است.»
علم قاضى به ارتكاب عمل زناى با محارم، ليلا را به مجازات اعدام از حيث زناى با محارم نسبى محكوم مى كند. تحمل ۱۰۰ ضربه حد زناى غيرمحصنه به دليل ارتباط نامشروع با مردان اجنبى و تحمل ۵ٍ سال حبس تعزيرى با احتساب ايام بازداشت قبلى ازجمله محكوميت هاى ديگر اوست.
برادران
در اقرار ليلا كه در حكم صادرشده در تاريخ ۶/۲/۱۳۸۳ نوشته شده، او گفته است: «از نُه سالگى توسط مادرم بيرون مى رفتم و توسط ايشان در اختيار مردان اجنبى قرار مى گرفتم. يك نفر از برادرانم به نام حميد، از جلو در سن ده سالگى به من تجاوز كرد.
حميد عمل نامشروع را شبانه وقتى كه خانواده در خواب بودند با من انجام داد و پس از آن مرحله ديگر تجاوز كردن او به من عادى شد و هر هفته يك بار اين عمل را تكرار مى كرد و برادر ديگرم به نام محمد نيز به دفعات مكرر از جلو به من تجاوز كرده و...» اقرار ليلا به تجاوز برادرانش است، درحالى كه حكم اعدام وى به دليل زناى با محارم صادر شده، بى اشاره به اينكه در تجاوز، معناى اجبار و اكراه مستتر است.
قاضى انكار برادران ليلا را، با وجود لفظ تجاوز در اقرارهاى ليلا، در آخرين جلسه رسيدگى مى پذيرد: «متهمان رديف دوم و سوم به نام هاى محمد و حميد مافى فرزندان على از حيث زناى با محارم با توجه به انكار نامبردگان در جلسه دادرسى [و با توجه به اينكه] قانونگذار در ماده ۷۱ قانون مجازات اسلامى مقرر داشته كه هرگاه كسى اقرار به زنا كرده و بعد انكار كند، درصورتى كه اقرار به زنايى باشد كه موجب قتل يا رجم است، با انكار بعدى حد قتل و رجم از او ساقط مى شود، بنابراين در اين قسمت، مجازات متهمان كه همان قتل است ساقط و به استناد اصل ۲۷ قانون اساسى و رعايت ماده ۴۷ قانون مجازات اسلامى و رعايت ماده ۵۴ قانون آيين دادرسى كيفرى، حكم بر محكوميت هر يك از متهمان به نام هاى حميد و محمد مافى داده و به تحمل ۷۰ ضربه شلاق، بابت اقرار به زناى با محارم و بعد انكار آن و تحمل ۹۹ ضربه شلاق بابت رابطه نامشروع در حد دون زنا صادر و اعلام مى كند.»
حالا همه مردم اراك منتظرند كه شبى را براى بچه اى كه برادرانش به او تجاوز كردند و مادرش وى را فروخت و شوهر اجاره اى به فحشاء وادارش كرد اما عقلى ندارد و همه اينها را اعتراف كرده كه موجب اعدامش شود، گريه كنند. اين مظهر عدل اسلامى است البته عدل اسلامى در ضمن مهربان هم هست و به دنبال سروصداهاى جهانى رئيس قوه قضائيه جمهورى هم دستور داده كه از اعدام وى فعلا به مصلحت جمهورى اسلامى خوددارى شود.
شرم از مردم
با نزديك شدن انتخابات رياست جمهورى كه قرارست خطر حمله نظامى را به ايران منتفى كند از جمله اتفاقاتى كه افتاده اينست كه همه اطلاعاتى ها و امنيتى ها و سپاهى ها همه با هم با مردم مهربان شده اند و حرفهاى خوب ميزنند و ميخواهند مردم را پولدار كنند. كسى از اسلام و معنويات حرفى نميزند و همه ناگهان متوجه شده اند كه بيكارى هست و فقر هست. خانه و اجاره خانه گران است و نيست. فحشاء هست و مواد مخدر بيداد ميكند تا قبل از اين حضرات خبرى نداشتند و همه وظيفه خودشان را در تحكيم نظام و گسترش اسلام انقلابى و جلوگيرى از تضعيف فلسطينى ها و مقابله با آمريكا در سراسر جهان و قرار هم بود كه اقتصاد مال خر باشد و معنويات مال ايران. البته در گذر ايام معنويات و فقر براى مردم ماند و اقتصاد نصيب آقازاده ها شد تا امروز كه همه جناح هاى سياسى و از جمله جناح بازار كه خون مردم را به شيشه كرد احساس كرده اند كه هوا پس است و بايد مردم را به هر ترتيب كه شده پاى صندوق رأى برد. براى همين همه شده اند طرفدار رابطه با آمريكا.
نشريه دانشجوئى دانشكده كامپيوتر دانشگاه آزاد اراك كه نامش پرستوى بهارى است نوشته: شرم هم گاهى بد نيست. اين آقايانى كه به دريوزگى رأى مردم و التماس از آن ها كه از خطر نجاتشان دهند امروز دريافته اند كه ملتى هست و فقير و گرفتارست در حالى كه هنوز عباس عبدى و اكبر گنجى به دستور بالاترها در زندان هستند و دليلش هم اينست كه همين حرفها را زدند چطور شرم نمى كنند كه از رابطه با آمريكا و لزوم خريدن تجهيزات از اروپا حرف ميزنند. اينها از سويس آمده اند كه از اوضاع مملكت خبر نداشتند و حالا فهميده اند كه مردم خواستار رابطه با آمريكا هستند. هنوز جوانهائى به اين اتهام دستگير شده اند در زندانند، واقعاً شرم دارد.
اين آقايان طورى درباره مسائل ايران حرف ميزنند كه انگار ما مملكت را به اين روز درآورديم كه طلبكارند. كسى نيست به آنها بگويد چه كسى اينكارها را كرده كه حالا با مردم همصدا شده به اين اعتراض ميكنيد. كى امنيت مردم را خدشه دار كرده است جز شما.
در همين نشريه طنزى هست به نام «رأى بدهيد خوشبخت شويد» كه با امضاى يادگار نوشته شده است.
در بخشى از اين نوشته طنزآلود آمده است:
بعضى از حيوانات در بيست و شش سالگى براى چند لحظه به هوش مى آيند و چشمهايشان باز ميشود اما خيلى طول نميكشد كه دوباره آنرا ميبندند. اين نوع از حيوانات در مناطق حاره خاورميانه سكونت دارند و همين روزها چشمشان باز شده است. اما به دليل تغييرات جوى ناچارند كه زود چشمانشان را ببندند چونكه متوجه شده اند كه حيوانات ديگر دست آنها را خوانده اند و به حرفهايشان توجه نميكنند از جمله به پاى صندوق نميروند چون ميدانند بعد از مدتى دوباره همان آش است و همان كاسه. آخرين بارى كه حيوانات جديد گول خوردند در يك روز گرم بهارى هشت سال قبل بود. چيزى كه ديگر تكرار نميشود.
بازگشت كلاه مخملى ها
از جمله اتفاقاتى كه نزديك انتخابات رخ داده تغيير چهره صدا و سيماست كه ناگهان شده است خيلى مدرن هم فيلم هاى روى اكران آمريكا و اروپا را پخش ميكند و هم فيلمهاى توقيف شده فارسى را نمايش ميدهد.صدا و سيماى جمهورى اسلامى ايران با احياء مردان لات «فيلمفارسى» دهه هاى ۴۰ و ۵۰ براى جوانان و نوجوانان الگوسازى مى كند.
سبيل هاى آويزان، دستمال قيصرى ميان دستان كه از دور مچ دستان در كف دست قرار گرفته است، پاشنه هاى خوابيده كفش هاى قيصرى، دكمه هائى كه باز شده اند و موهاى سينه را نشان مى دهند، كلاه گشادى كه بر سر جاهل قرار گرفته است، كتى كه بر دوش قرار گرفته و نوايى از موسيقى موسوم به كوچه بازارى كه از صاحب اين تيپ شنيده مى شود از ويژگى هاى بارز سريال هاى تلويزيونى شده است كه قرار است براى جوانان الگو باشد.
همان لاتهائى كه اول انقلاب ميگفتند الگوهاى بدآموزانه است دوباره ظاهر شده اند اما اين بار به جاى نقش آفرينى بازيگرانى چون «بهروز» ، «فردين» و «بيك ايمانوردى» آدم هاى جديدى را به كار گرفته اند كه همان كار را هم با اراده و حساسيت بلد نيستند فقط تظاهر ميكنند.
در همين زمان حتى شهردار نوحه خوان تهران كه قرار بود با هر كار هنرى مخالف باشد و فرهنگسرا ها را بست و مراكز هنرى را تعطيل كرد و خواست ميدانهاى تهران را مقبره شهدا كند. بله همان شهردار متعهد و مسجدى هم شده است مدافع موسيقى ايرانى از هر گونه از پاپ و اصيل و ضربى و سنگين. همين آقا شده است هوادار اختلاط دختر و پسرها. واقعاً كى به اينها گفته ملت ايران اينقدر كم حافظه هستند و اينقدر ساده و فريب خورده.
«شب دهم» ، «خوش ركاب» ، «خوش غيرت» از شبكه اول سيما و «سايه آفتاب» از شبكه سوم سيما و... نمونه اى از دست آويزى صدا و سيما به مردان لمپن در سريال هاى تلويزيونى است.
ادبياتى كه با شروع انقلاب به دست فراموشى سپرده شده بود نه تنها امروزه از طريق صدا وسيما مورد عنايت قرار گرفته است بلكه در حال حاضر براى بيان ارزش هاى انقلابى همچون ارزش هاى جنگ مورد استفاده و توجه قرار گرفته است.
صدا وسيما با ايجاد هويت و الگو سازى براى جوانان كه دل در آئينه غرب داده اند و هرروز مثل خوانندگان محبوب شوهايى كه شب قبل ديده اند ژست مى گيرند، «لمپنيزم» را احياء مى كند و به نوعى دل در احياى الگوى معاصر داده است تا شايد با اين ترفند با غرب گرايى جوانان و نوجوانان مقابله كند.
«هاتقى» در اولين قسمت سريال خوش غيرت هنگام خلاص كردن پسرش از پاسگاه عنوان مى كند: «جووناى اين زمونه جو زده شده اند! تا مى خواى باهاشون حرف بزنى، مى گن ما دوم خردادى هستيم.»
نمى توان گفت اين راننده يه لاقباست و حال مثل همه كه حرف مى زنند او هم چيزى گفته و به قول خودش «شكرى» خورده است.
«هاتقى» در بدو حمله آمريكا به عراق اگرچه تحليل هاى نادرستى را ارائه نمى كند و اگر چه راننده است و دست پرورده فرهنگ لمپنيزم است ولى بايد گفت هنگام تحليل كردن شباهت عجيبى به يك دكتر عباسى متخصص مسايل سياسى- نظامى دارد (كسى كه سال گذشته باتكثير سى دى هاى سخنرانى اش يكى از مردان جنجالى سياست غير رسمى قلمداد مى شد). ولى باز هم پا را از شخصيت لمپنى خود فراتر نمى گذارد چرا كه چون لمپن رژيم گذشته تابع تحليل هاى بزرگان نظام است و هرچه را كه آنها مى گويند او تكرار مى كند.
در سرتاسر سريال مفاهيم و لغات كليدى از جمله «گفتمان»، «شفاف سازى» و... به طور مكرر با ترفند خاصى لوث و مسخره مى شود و اين در حالى صورت مى پذيرد كه صدا و سيما خود را فرا جناحى مى داند.
|