خدايا تو زن را دل انگيز كردى
سراپاش را لطف آميز كردى
رخش را بهشتى چو گلزارِ قمصر
فرح آفرين و طرب خيز كردى
به موى و دهانش هوا شاد و مست است
چنين آن دو را مُشك و مِى بيز كردى
كمر را در او موقعِ راه رفتن
قر افشان و قرپاش و قر ريز كردى
بر و سينه و گردنش را چو قويى
نه از پر، كه از مرمرِ ليز كردى
از آن جادوى دلنشينِ خرد سوز
به چشمانِ پُر نازِ او نيز كردى
چنان آفريدى تو زن را كه ناچار
چنين مردِ معصوم را هيز كردى
به ديدارِ آن گوشت، آن لُخمِ خوشبو
مدام آتشِ گربه را تيز كردى
وليكن از او خواستى پارسايى
به او حكمِ تقوى و پرهيز كردى
دلِ گربه گشنه را در كتابت
به صد آيه آتشين جيز كردى
بهار است زن، مرد هم آفتاب است
تو اين را دل، آن را دلاويز كردى
يكى را ولى در كسوف و يكى را
اسيرِ شب و ابرِ پاييز كردى
مگر چيز بودى كه از روى چيزى
شدى چيز و ناچيز را چيز كردى؟
چنان از اداهات شد گيج زشكى
كه او را تو با خود گلاويز كردى!