|
دكتر احمد پناهنده
زمين ادب ببوسيد و از پيشگاه ملت ايران به خاطر گذشته هاى ننگين خود عذرخواهى كنيد
شوروى مى خواست توسط عوامل خود، ايران را ببلعد
پيشه ورى اعتقاد داشت كه سعادت ملت ايران در پيشرفت رژيم شوروى (سابق) بود
• رژيم آخوندى با اسلحه تروريسم و نقض حقوق بشر از جهان باج خواهى مى كند •نگهبانان بلشويك آنچه را كه رضاشاه و محمدرضاشاه كرده اند، وارونه جلوه داده اند
اگر انصاف داريد، بايستى زمين ادب را ببوسيد و در پيشگاه ملت ايران از گذشته نا شاد و ننگين خودتان عذرخواهى كنيد. خطابم به فرد بخصوص نيست، بلكه همه آنهايى است كه باعث شده اند رژيم پادشاهى فرو بريزد و اين سيستم واپسگرا حاكم شود، حال چه چريك باشد، چه مجاهد، چه حزب توده، چه جبهه ملى و... همگى مقصّريد، همگى حداقل يك عذرخواهى تاريخى به ملت شريف و رنج ديده ايران بدهكاريد. مگر يادتان رفته است كه در همان اوايل «انقلاب شكوهمند» مى خواستيد وكيل و وزير بشويد و يا مثل حزب توده مى خواستيد، شرايط دوران انقلاب روسيه را بازى كنيد و بعد كرنسكى ايران را سرنگون كنيد؟ مگر دكتر كريم سنجابى نبوده است كه وزير امور خارجه دولت امام زمان شده بود، پس چگونه است كه امروز آقاى حاج سيد جوادى به جاى حمله به جبهه ملى و انتقاد از آن، باز پاچه رضاشاه، محمدرضاشاه و امروز رضا پهلوى را مى گيرند؟ و نيروهاى چپ به جاى اينكه در اين فضاى خارج از كشور يك تحليل همه جانبه از عملكرد خودشان چه در رژيم گذشته وحال بكنند، فقط بر طبل نفرت و كينه مى كوبند. اكنون مايل هستم براى بستن اين بخش از برداشت تاريخى به فزازهايى از خدمات اين معمار تاريخ نوين ايران به نقل از كتاب ۵۵ اثر على دشتى داشته باشم كه فهرست وار به قرار زير است.
۱- از سوم اسفند ۱۲۹۹ تا آخر ،۱۳۰۰ غائله جنگل و مشهد خاتمه يافت و پاره اى از سركشيهاى آذربايجان و مازندران از بين رفت.
۲- متحدالشكل شدن سپاه ايران در سال ۱۳۰۰
۳- قانون خدمت سربازى درسال ۱۳۰۳
۴- پايان دادن به حكومت خود ساخته شيخ خزعل در سال ۱۳۰۳
۵- طرح راه آهن سرتاسرى در بهمن ۱۳۰۴
۶- الغاى كاپيتولاسيون وانجام حق قضاوت سفارت بيگانه در سال ۱۳۰۶
۷- تأسيس بانك ملى ايران در سال ۱۳۰۷
۸- تشكيل نيروى دريايى در سال ۱۳۰۸
۹- الغاى امتياز نشر اسكناس توسط بانك شاهنشاهى و اختصاص آن به بانك ملى در سال ۱۳۰۹
۱۰- وضع كردن تعرفه مستقل براى واردات در سال ۱۳۰۹
۱۱- الغاى امتياز نامه دارسى و بستن قرارداد جديد با شركت نفت ايران و انگليس در سال ۱۳۱۱
۱۲- كار گذاشتن نخستين سنگ بناى دانشگاه تهران در سال ۱۳۱۲ و تأسيس آن در سال ۱۳۱۳
۱۳- تأسيس بانك كشاورزى در سال ۱۳۱۳
۱۴- آزادى زن و الغاى رسم حجاب در سال ۱۳۱۴
۱۵- گشايش كارخانجات دخانيات در سال ۱۳۱۶
۱۶- تأسيس بانك رهنى در سال ۱۳۱۶
و در كنار اين صدها اقدام سازندگى و پيشرفت و پرتاب ايران از قهر عقب افتادگى به دنياى مدرن و امروزى. لازم است بدانيم كه همه اين اقدامات درطى بيست سال انجام پذيرفته است. بزرگى و عظمت كار رضاشاه هنگامى قابل لمس مى شود كه آن زمان را با ۲۶ سال حاكميت «انقلاب شكوهمند» مقايسه كنيم. آنوقت است كه ياوه گويهاى باصطلاح روشنفكران ديروزى و امروزى برملا مى شود و در ذهن و خرد رنگ مى بازد. حال با اين توضيحات قضاوت را به وجدان و آگاهى وخرد انسانى وا مى گذارم كه در وراى دايره تنگ ايديولوژى و ذهنى خود به اين رويدادها و اقدامات نگاه مى كنند.
غائله آذربايجان در سال هاى ۱۳۲۴ تا ۱۳۲۵ و نقش بازيگراصلى آن مير جعفر پيشه ورى
قبل از ورود به ماجراى غائله آذربايجان، ابتدا ببينيم مير جعفر پيشه ورى كيست؟ براى روشن شدن زندگى نامه اش سخن را به خود پيشه ورى مى سپاريم تا از زبان خويش به معرفى خود بپردازد. وام گرفته از كتاب «گذشته چراغ راه آينده است». او مى گويد «در زاويه سادات خلخال در سنه ۱۲۷۲ متولد شدم، در اثر حوادث و زدو خوردها در سن ۱۲ سالگى با خانواده خود به قفقاز مهاجرت كردم و از آن تاريخ در تلاش معاش قدم گذاشتم....پس از انقلاب اكتبر....اقيانوس نهضت اجتماعى، مرا هم مانند ساير جوانان معاصر از جاى خود تكان داده و به ميدان مبارزه سياسى انداخت....در آزادى ملل روسيه عملاً دخالت داشتم. در اين كار بزرگ و پر افتخار علاوه بر مبارزه آزاديخواهى يك نظر ملّى هم مرا تحريك مى كرد. من مى دانستم كه نجات و سعادت ملت و ميهن من در پيشرفت رژيمى است كه انقلابيون روسيه مى خواهند و اگر غير از لواى پر افتخار لنين، بيرق ديگرى در روسيه در اهتزاز باشد، استقلال و آزادى ملت ايران هميشه در معرض خطر خواهد بود.....نهضت جنگل مرا هم مانند همه آزاديخواهان ايرانى جلب نمود.....به اتفاق دوستان صميمى خود كه اغلب آنها توى حزب توده هم هستند، در ده، شهر، در فرونت زير آتش گلوله توپ پيش مى رفتيم. كار مى كرديم، نبرد مى نموديم. غذاى روحى ما ايمان و عقيده بود....وقتى در رديف آزاديخواهان بزرگ بودم و براى اجراى وظيفه سنگين و مسئوليت دار اجتماعى انتخاب مى شدم، هرگز خود را بزرگ نمى دانستم....در جريان نهضت جنگل بنا به تصميم مّليون گيلان به تهران آمدم ودر آنجا سازمان سياسى و شوراى مركزى اتحاديه كارگران را تشكيل دادم و ارگان روزنامه حقيقت را منتشر كردم...در دوره رضاخان چهار مركز ما را بواسطه بازداشت و توقيف تعطيل كردند ولى ما خود را سربازان راه آزادى مى دانستيم وپُست خود را ترك نكرده، پنجمين مركز را تشكيل داديم، فعاليت مطبوعاتى خود را به اروپا منتقل كرده روزنامه و مجلاّت خود را توانستيم از ديوار چينى كه پليس رضاخان دور ايران كشيده بود به ايران برسانيم. بالاخره در سال ۱۳۰۹ بازداست شديم.....هشت سال تمام در زندان قصر به غير از ما زندانى سياسى نبود....بالاخره بعد از هشت سال پنجاه وسه نفر را نزد ما آوردند. اينها همه تحصيل كرده و كتاب خوانده بودند. ولى تجربه ما را نداشتند». پايان نقل و قول و تأكيد از من است. بهتر است كمى در زندگى نامه اش درنگ كنيم، تا اين فرد، كه حتى امروزهم از نظر شما ملّى است و حركت اورا ملّى گرايانه ارزيابى مى كنيد را مورد تجزيه و تحليل قرار دهيم. همانطور كه در صفحات گذشته ودر جنبش جنگل اشاره كردم، همين آقاى پيشه ورى جزء بلشويكهاى قفقاز بوده كه همراه حيدرخان عمواوغلى به گيلان آمده، تا از طريق حزب بلشويك روسيه به رهبرى لنين، گيلان و مازندران را تحت نام مبارزه ملّى از تن ايران جدا كنند و آنجا اشاره كردم كه اين افراد به دروغ زير نام ملّى گرايى وهم چنين سؤاستفاده از وجهه مردمى ميرزاكوچك خان، مى خواستند به حركتشان وجهه ملّى بدهند. حال اينكه اين خزعبلات با اعلام جمهورى شوروى سوسياليستى گيلان به روشنى بر ملا مى شود و مقاصدشان براى مردم گيلان وايران عيان مى گردد.
حال روى فرازهايى از رندگى نامه اش درنگ كنيم و ببينيم كه آقاى پيشه ورى با چه نيّت وارد جنبش گيلان شد و بعد با چه نيّتى به آذربايجان مى رود و فرقه دموكرا ت را تشكيل مى دهد. او مى گويد «در آزادى ملل روسيه عملأ دخالت داشتم» يعنى در كنار حزب بلشويك روسيه در آزادى ملت هائى مثل گرجستان، ارمنستان، تاجيكستان، ازبكستان، تركمنستان، قرقيزستان، تاتارستان، مغولستان، آذربايجان و......شركت داشته. وچقدر حيف شد كه خيلى زود جوانمرگ شد و اين سعادت نصيبش نشد كه در ركاب استالين، خروشچف و برژنف سوار بر تانكهاى روسى خيابان هاى بوداپست، پراگ، هاوانا، سايگون، كره، كابل و قبل از اين كشورها، كشورهاى شمال اروپا را شخم بزند و بيرق پر افتخار لنين را به اهتزاز در بياورد. و مدعى است كه نجات و سعادت ملت و ميهن من (بخوان آذربايجان) در پيشرفت رژيمى است كه انقلابيون روسيه مى خواهند. يعنى با زبان الكن خودش مى گويد، من دنبال رژيمى در ايران هستم كه مورد پسند انقلابيون روسيه باشد و اگر غير از لواى پر افتخار لنين، بيرق ديگرى در روسيه در اهتزاز باشد، استقلال و آزادى (بخوان جدايى) ملت ايران هميشه در معرض خطر خواهد بود. به عبارت ديگر استقلال و آزادى ملت ايران به وجود ذى وجود بلشويسم روسيه وابسته است. يعنى بشتابيد به طرف پيغمبرى كه در روسيه ظهور كرده ودنبال امّت پريشان است. پس بكوشيم در هر نقطه اى از ايران اين لواى پر افتخار لنين را بر افرازيم. زيرا هر گونه سيستم و يا مرامى كه اگر موافق روسيه بلشويك نباشد و در ايران بخواهد قدرت را در دست بگيرد، ايران در معرض خطر است. به عبارت ساده تر هر گونه عدول از رهبرى پيغمبرگونه لنين و سپس استالين، ضدّيت با مذهب پرولتاريااست و بزودى در زير چكش و داس و سندان، گردن زده مى شويد و يا در سيبرى «بهشت زحمتكشان» جان مى سپاريد. و با اين ايده آقاى پيشه ورى همراه رفقاى ديگرش به گيلان ميرود و آن عمل خيانتكارانه را انجام مى دهد. و پس از آن، بعد از جنگ جهانى دوم به تبريز ميرود تا مأموريت ديگرى را كه همانا جدا كردن آذربايجان است، به دستور استالين انجام دهد. هم چنين در قسمت ديگرى از معرفى نامه اش اشاره مى كند «در جريان نهضت جنگل بنا به تصميم مّليون گيلان به تهران آمدم و در آنجا سازمان سياسى و شوراى مركزى اتحاديه كارگران را تشكيل دادم.....و بالاخره در سال ۱۳۰۹ بازداشت شدم» نيك مى دانيم كه ميرزاكوچك خان پس از فهميدن توطئه حزب لنين عطاى رياست دولت شوروى سوسيا ليستى گيلان را به لقايش مى بخشد و با يارانش به جنگل عقب نشينى مى كند و از اين پس اين جمهورى تحت رياست احسان الله خان اداره ميشود و پيشه ورى هم يكى از وزرايش است. حال به چه دليل مى گويد كه به تصميم مّليون گيلان به تهران آمدم، چون ديگرفردى كه مّلى باشد، در آن جمهورى كذائى وجود ندارد. زيرا پس از رفتن ميرزاكوچك خان، آنچه كه باقى مانده است اعضاى حزب لنين و دنباله رونده گانشان مثل حيدرخان عمواغلى، احسان الله خان، پيشه ورى و.....بودند كه اساساً ملّى قلمداد كردن اين افراد، توهين به مقوله ملّى گرايى است. بگذريم كه در رابطه با مردم گيلان، استفاده از مقوله ملّى اساسأ درست نيست، و گيلانيان مانند ساير اقوام ايرانى، يكى از قوم ها است. چون ملتى بنام گيلان وجود ندارد كه بعد با اين ترفند، نام حكومت ملّى را روى آن بگذاريم و بعد در صدد جدايى آن اقدام كنيم، خير. ما يك ملت داريم، كه آن هم ملت ايران است و گيلانيها مثل ساير اقوام در ايران، همگى جزء ملت ايران هستند. هم چنين مى دانيم كه جنبش جنگل در سال ۱۳۰۰ پرونده اش بسته شد. حيدرخان در يك جنگ داخلى با ميرزاكوچك خان كشته مى شود، احسان الله خان و رفقاى ديگرش به روسيه فرار مى كنند، پيشه ورى به تهران مى آيد و سازمان سياسى و شوراى مركزى اتحاديه كارگران را تشكيل مى دهد. جمهورى لنين ساخته شوروى سوسياليستى گيلان بوسيله سردارسپه، رضاخان به زباله دان تاريخ ريخته مى شود. در همين اوضاع مى بينيم، پيشه ورى به گفته خودش، تا سال ۱۳۰۹ فعاليت سياسى مى كرده و حتى روزنامه اى بنام حقيقت منتشر مى كرده و به قول خودش اتحاديه كارگرى هم داشته است. پس با اين وصف، جامعه در آن شرايط، بايستى يك جامعه باز بوده باشد كه افرادى مثل آقاى پيشه ورى فعاليت كمونيستى داشته باشند و بتوانند اتحاديه كارگرى هم تشكيل دهند. فراموش نبايستى كرد كه آقاى پيشه ورى در سال ۱۲۹۹ يكى از وزراى كابينه ميرزاكوچك خان و سپس احسان الله خان بوده است. پس چگونه است كه اين فرد تا سال ۱۳۰۹ فعاليت سياسى آن هم از نوع اشتراكى انجام مى داد؟ در حالى كه مى دانيم رضاشاه در اين زمان ۶ سال از پادشاهى اش مى گذشت و با اين وجود كارى به او نداشته است. اينجا است كه دم خروس بازهم بيرون مى آيد و دست دروغ و وارونه جلوه دادن باصطلاح روشنفكران را باز مى كند، كه شرايط دوران رضاشاهى را از روى غرض و مرض و غير منصفانه، سياه و تاريك جلوه مى دهند. براى اثبات اين مدعايم بهتر است، فراز ديگرى از معرفى نامه اش را بخوانيم، تا اين موضوع قابل فهم گردد. پيشه ورى مى گويد «هشت سال تمام در قصر به غير از ما (بخوان كمونيستهاى قفقاز) زندانى سياسى نبود، تا اينكه در سال ۱۳۱۷ آن ۵۳ نفر معروف كه بعداً همگى توده اى شدند، دستگير شدند». به عبارت ديگر فضاى اجتماعى مورد بحث، اينطور نبوده كه نيروهاى سياسى و آگاه اجازه فعاليت نداشته باشند، بلكه نيروهايى تحت پيگرد قانونى قرار مى گرفتند كه افكاراشتراكى داشتند و خواهان ادغام ايران به شوروى بودند، زيرا مى خواستند پرچم پر افتخار لنين، در ايران در اهتزاز باشد. به همين جهت فعاليتشان غير قانونى اعلام شده بود و مورد پيگرد قرار گرفته بودند، از جمله ۵۳ نفر معروف. چون اگر غير از اين بود، يعنى اگرهمه آگاهان سياسى تحت پيگرد قرار مى گرفتند، اساسأ هيچ گونه پيشرفتى نمى بايستى در جامعه حاصل مى شد. در حالى كه تاريخ در اين مورد گواهى مى دهد كه افراد آگاهى چون محمد على فروغى، على اكبرداور، على اصغرحكمت، على دشتى و.....در كنار رضاشاه قرار گرفتند و با او همكارى كردند.
نتيجه گيرى:
۱- با توضيحات بالا وهم چنين درصفحات گذشته، «اقيانوس نهضت اجتماعى لنينى» ، چون نتوانسته از سدّ ايران عبوركند و «لواى پر افتخار لنين» بوسيله پيشه ورى ها در ايران به اهتزاز در آيد، پس بايستى مدافعين و نگاهبانان سدّ نفوذ بلشويك در ايران را تخريب كرد. وهرآنچه كه رضاشاه و پس از آن محمدرضاشاه انجام دادند، وارونه جلوه داد و از آنها چهره اى زشت به اذهان ناآگاه عمومى معرفى كرد وخاك در چشمان مردم پاشيد. واين آن خواسته اى است كه از آن تاريخ شروع شده و تا كنون ادامه دارد. هر چند پس از فروريزى ديوار برلين، ديوارهاى ذهنى بسيارى از آنها فرو ريخت ولى هستند كسانى از آنها كه هنوز در كوچه پس كوچه هاى ۸۰ سال پيش قدم مى زنند. حركات مشعشع و گاهاً خيانت كارانه خودشان را در زرورق خدمت به خلق جا مى زنند و خدمات به واقع خدمت رضاشاه و محمدرضاشاه را وطن فروشى و خدمت به بيگانه ارزيابى مى كنند. به خودشان حق مى دهند هر حركت بغايت ضد منافع ايران را انجام دهند ودر جهت بى ثبات كردن شيرازه وامنيّت مملكت گام بردارند ولى آنانى كه در رأس حاكميت براى مسئوليت سنگين حفط امنيّت و منافع ملت قدم بر مى دارند، را بر خود بر نمى تابند. به خود حق مى دهند پرچم «پر افتخار» لنين را در سراسر ايران به اهتزاز در آورند ولى پرچم سه رنگ با نشان شيرو خورشيد را كه سنبل و نماد كشور در جامعه بين المللى است، ارتجاعى ارزيابى مى كنند. سرود ملى و ميهنى «اى ايران» را كه فريادهاى برخواسته از سلولهاى ايران دوستان و وطن پرستان است كه از خامه شاعر ملى ومردمى آقاى گل وگلاب بيرون آمده شونيستى، ميدانند وپنبه در گوش فرو مى كنند تا آن را نشنوند و يا سالن و محل اجرا ترك مى كنند ولى زير آهنگ سرود «انترناسيوناليسم» كه ساخته و پرداخته كشور «بهشت زحمتكشان» است، سينه مى زنند و اشك پرولترى مى ريزيند. كافى است جهت اثبات گفته هاى بالا، به موضع گيريها، گفته ها، آثارو خاطرات اين روشنفكرهاى مغرض و غير منصف نگاه كنيد و يا توجه مبذول داريد. از نطر اينها سراسر دوران پهلوى اول و دوم، جز بدبختى، فلاكت، كشتار، زندان، فحشاء، عقب افتادگى، چيز ديگرى نصيب مردم ايران نشده است. وتمامى حركتشان در خدمت بيگانه بوده است. از اين جهت به خودشان حق مى دادند و مى دهند كه تمامى دستاوردهاى دوران پهلوى اول ودوم را با خشمى شترگونه و كينه اى عاشورا سا، در هم بكوبند و ويران كنند. وديديم كه كردند و بر ويرانه هاى آن دوره هاى دوران ساز، پيروزى «انقلاب شكوهمند» راجشن گرفتند و از اين طريق تمامى مردم ايران وشرايط اجتماعى را حداقل يك قرن عقب بردند. اگر راست نيست، پس بنگريد صورتهاى تكيده مردم ايران را كه در آن دو دوران گذشته، انارگونه بودند، بنگريد زنان و دختران جوانمان را كه چگونه در گونى سياه وتيره پيچيده شده اند در حالى كه در آن دو دوران گذشته، زيبايى اجتماعى از حضورفعالشان، سرشار بود. بنگريد جوانان برومند و آينده سازرا كه نااميد به خواب مى روند و نا اميد از خواب بيدار مى شوند در حالى كه در دوران گذشته، برق اميد از نگاه ها سرشار بود وخنده عشقِ زندگى مثل گل بين دولب باز مى شد. اما آيا امروز عشقى، خنده اى، آوازى درتمامى دل، روى دولب و در حنجره باقى مانده است؟ اصلأ آيا قناريها مى خوانند، آيا نُكشان را به هم مى زنند ودر بهار زندگى به خانه بخت مى روند و آيا عشق نمرده است؟ اين است «بهشت زحمتكشان» كه دنبالش بوديد و براى رسيدن به آن سر از پا نمى شنا ختيد. نگويئد كه اينطورى نمى خواستيم و خمينى انقلاب ما را دزديد. اگر چنين نمى خواستيد، پس چگونه مى خواستيد؟ ميدانم كه مدينه فاضله و آرمان شهر شما شوروى مرحوم بوده است و ميدانم كه در ضميرتان خواهان آرمان شهر موجود مثل كره شمالى و يا كوبا هستيد كه مى خواهيد مانند فيدل كاسترو و كيم سونگ ايل ديوارى بدور ايران بكشيد ومردم را به گروگان بگيريد واز جهان آزاد باج خواهى كنيد. خوب همين كارها را رژيم آخوندى در ايران مى كند، يعنى مردم را به گروگان گرفته و از جهان آزاد بوسيله سلاح تروريسم و نقص حقوق بشر باج خواهى مى كند. با فيدل كاسترو، كيم سونگ ايل، پوتين و چين روابط حسنه دارد، فى الواقع نبايستى بين مخالفين امپرياليسم جهانى به سركردگى امپرياليسم آمريكا و رژيم جمهورى اسلامى اختلافى وجود داشته باشد. تنها اشكال ويا اختلاف خيلى خيلى خيلى كوچك، انحصارطلبى بسيار جزءاى است كه مانع مى شود قدرت را با ديگر برادران و رفقا شريك شود. و از اين جهت من به اين رژيم واپسگرا در ايران و در همه زمينه ها لاحق، حق مى دهم كه چنين بيانديشد. مگر لنين، استالين، خروشچف، برژنف، كيم سونگ ايل، فيدل كاسترو، پوتين و....چنين نمى انديشيدند و نمى انديشند و چنين نبودند و نيستند؟ و آيا اگر نيروهاى چپ از قماش حزب توده، چريك هاى فدايى و مجاهدين خلق، قدرت را مى گرفتند، چنين نمى كردند؟ نگوئيد، نه، زيرا هنوز به قدرت نرسيده به دور خود ديواركشيده اند، واى به روزى كه قدرت را قبضه كنند. آنوقت من فكر مى كنم سراسر ايرن، سيبرى مى شود و اردوى كار. واز اين جهت خيلى خوشحالم كه نيروهاى از اين قماش را در اپوزيسيون مى بينم كه هيچ شانسى ندارند به عنوان نيروى تعين كننده مطرح بشوند و بسيار خوشحال مى شوم كه اگر بخواهند يك تجديد نظرى در ذهن و فكر خودشان انجام دهند و به منافع ملّى ايران وكشور ايران در تماميتش بيانديشند. آن وقت است كه مردم آغوش خود را براى پذيرش آنها باز مى كنند وبا آنها همكارى مى كنند.
۲- قيام كلنل محمد تقى خان پسيان در خراسان با كشته شدن كلنل در ۹ مهر ماه ۱۳۰۰ در تپه جعفر آباد بر گِل نشست. جنبش جنگل هم با مرگ ميرزاكوچك خان در بهمن ماه ۱۳۰۰ در كوه هاى طالش خاتمه پيدا كرد. در همين زمان يعنى، در سال ۱۳۰۰ پيشه ورى به گفته خودش به درخواست سران جنبش جنگل، يعنى حيدرخان عمواغلى و احسان الله خان دوستدار به تهران مى آيد و يك سازمان سياسى و شوراى مركزى اتحاديه كارگران را تشكيل مى دهد و ارگانى بنام روزنامه حقيقت را منتشر مى كند. همزمانى اين رويدادها، اين سئوال را در ذهن ايجاد مى كند، كه آيا آمدن مير جعفر پيشه ورى به تهران با نقشه اى از پيش تعين شده نبوده است؟ زيرا مى دانيم كه قبل از شكست قيام خراسان، كلنل محمد تقى خان پسيان با سران جنبش جنگل تماس برقرار مى كند و از طرف ديگربا جلب حمايت تركمنستان شوروى، تصميم مى گيرند، تا به كمك هم به تهران حمله كنند و تهران را در اختيار خودشان بگيرند. و پيشه ورى در اين زمان در تهران زمينه هجوم آنها را فراهم مى كند. و اين نقشه در زمانى اتفاق افتاد كه در سراسر ايران هرج و مرج حاكم بوده است. بنابراين با طرح سئوال بالا، نميشود نتيجه گرفت كه حزب بلشويك روسيه مى خواسته از طريق عوامل خودش، ايران را ببلعد؟ جواب اين سئوال اگر تا ديروز مشكل بوده است، امروز ديگر جاى هيچ شك و شبهه اى باقى نمى گذارد كه شوروى چه در موقع لنين و چه بعداً استالين مى خواسته است صفحات شمالى كشور، يعنى از خراسان تا آذربايجان و كردستان را به خود ملحق كند. صحت اين گفتار، پشتوانه اش سندى است كه اخيراً در هفته نامه كيهان و نيمروز چاپ شده است كه مى توانيد به آن رجوع كنيد. فراموش نبايد كرد كه يكى از آرزوهاى استراتژيك روسيه تزارى قبل از انقلاب اكتبر ۱۹۱۷ و شوروى لنينى و استالينى مرحوم شده و چه بسا روسيه پوتينى رسيدن به آبهاى گرم بوده است و هست.
|