Nimrooz
Vol. 16, No. 831, April 29, 2005
سال شانزدهم - شماره ۸۳۱ - جمعه ۹ ارديبهشت ۱۳۸۴
محسن كردى
خاطرات بعد از نوروز
عكسى به يادگار اولين پرواز تنها در ميان مكانيكهاى پروازى و همكلاسها و استادم. خيسى لباسهايم در عكس معلوم نيست اما سطل آب جلوى بچه ها پر از آب است كه يك پرس ديگر روى سرم خالى كنند. استادم عينك به چشم دارد و آنكه آستينها را بالا زده من هستم.
003069.jpg
كردى
قصد داشتم تنها خاطراتى را براى نوروز براى تان تعريف كنم اما با نگاهى به نوشته هايم و نيز تشويق دوستان تصميم گرفتم كه بخشهايى از خاطرات را كه حرفى براى گفتن دارد همچنان ادامه بدهم. البته «وصف العيش» براى كسانى كه هنوز ايران قديم را از نظر روابط اجتماعى و اخلاق برتر از وضعيت كنونى ميدانند نصف العيشى نيز هست.
با توجه به اينكه از آغاز قصد خاطره نويسى به گونه اى سيستماتيك را نداشته ام بايد اين بر من بخشوده شود كه خاطرات را پراكنده مينويسم. مضافا به اينكه بسيار كم حافظه و كم حواس هم هستم و همانطور هم كه قبلا نوشته ام در مورد تاريخها نيز زياد اطمينان ندارم. مثلا آنجا كه دعوا با مليحه را مطرح كرده ام آخرش معلوم نشد كه اين اتفاق در سن يازده سالگى رخ داده يا نه سالگى چون هردو را نوشته ام و هنوز هم نميتوانم با قاطعيت تاريخش را معين كنم.
حال ميخواهم كمى هم از «رب گوجه فرنگى» بگويم. بله، رب گوجه فرنگى! اين رب را دست كم نگيريد! تاثيرش را بر تمام شئونات مردم ما ميتوان مشاهده كرد. داستانش را كه الان عرض كنم متوجه عرضم خواهيد شد. اما اول كمى خاطره و مقدمه؛
مادر من نيز مانند بسيارى مادران شما خوانندگان عزيز، زنى بسيار زحمت كش بود. شكستن يخ حوض در زمستان و جوش آوردن آن آب داخل تشت، روى چراغ پريموس و شستن لباس در تشت و آب كشيدن آن در آب يخ حوض و مشاهده دستان كرخ شده و سرخ شده از سرماى مادران ما قصه اى است كه همه ميدانيم. براى درك بهتراين موضوع فقط كافيست همين فردا كه از خواب بيدار ميشويد براى شستن دست و صورت فقط شير آب سرد را باز كنيد و تا آخر با آب سرد دست و رو را بشوييد. براى ما كه سالهاست از آب گرم استفاده ميكنيم شستن دست و رو با آب سرد زياد خوشايند نيست. از آن بد تر گلاب به رويتان نبودن آب گرم در مبال است كه به روزتان نيايد!
بارى، كوچك كه بودم مادرم مرا با خواهرانم به حمام عمومى ميبرد و من از دو روز قبلش عزا ميگرفتم. او آنچنان تن ما را با كيسه زخم و زيلى ميكرد كه تا دوروزى جاى كيسه ها همچنان ميسوخت. روزى كه اعتراض «زن اوسا» كه مرا براى رفتن به حمام زنانه بزرگ ميدانست به نجاتم آمد روز تولد دوباره من بود. از آن پس برادران بزرگتر بودند كه مرا با خود به حمام مردانه ميبردند. هم كيسه دلاك از كيسه مادرم نرم تر بود و هم حوصله اش كمتر و من از شر كيسه كه از آن نفرت داشتم زودتر خلاص ميشدم. مادرم عقيده داشت كه هيچكس به خوبى خودش نميتواند مرا چرك كند كه البته منظورش همان زخم و زيلى كردن من بود. آرزو داشت كه يك بار ديگر حساب مرا در حمام برسد. عاقبت در يك تابستان كه به ده رفته بوديم با زور و تهديد و ارعاب مرا كه حدود ۹ سال داشتم به حمام عمومى زنانه ده برد. (نخير قربان، اين ديگر كم حواسى نيست. شوربختانه ۱۵ ساله نبودم، اين را مطمئنم كه ۹ ساله بودم!). در سربينه حمام مادرم چادرى دورم گرفت كه لباسهايم را در آورم و شورتم باقى ماند. سپس چادر را رويم انداخت و به حمام برد. زنهاى ده كه در حمام بودند مرا حسابى دست انداختند. مادرم مرا برد زير دوش و چادر را برداشت و با كيسه به جانم افتاد و دق دلى چند ساله را در ميان اشكهاى من را كه نه از درد كيسه كه از غرور جريحه دار شده ام سرازير ميشد در آورد. البته اين بار اولى نبود كه مادرم اين بلا را به سر يكى از پسرانش ميآورد. اين واقعه در مورد حسن برادر بزرگم نيز يك بار اتفاق افتاده بود و مادرم با توجه به تجربه حسن روى من چادر انداخته و از ميان زنان عبور داده بود. جريان حسن از اين قرار بود كه يك روز در همان محله عين الدوله تهران مادرم حسن را كه هشت ساله بوده گير مياندازد و گوشش را ميگيرد و با خود به حمام زنانه ميبرد. صاحب حمام البته آشنا بوده. مادر در سربينه حسن را رو به ديوار لخت ميكند و به او حكم ميكند كه چشمهايش را ببندد و «جلويش» را با دست بپوشاند و خودش نيز دستش را روى شانه حسن گذاشته او را به داخل حمام زنانه ميبرد كه در گوشه اى مجزا حسابش را برسد. حسن بيچاره در راه دچار متلك و خنده خانمها ميشود و هول ميكند و كنار پاشويه ناگهان پايش ليز ميخورد و ناخودآگاه براى جلوگيرى از زمين خوردن هم چشمها را باز ميكند و هم دستانش را از «جلويش» برداشته و به ديوار ميگيرد. شكليك خنده زنها به هوا ميرود. حسن بيچاره در جا با يك پس گردنى مادر متوجه ميشود كه هم چشمش را ببندد و هم جلويش را بپوشاند. البته حسن خودش جريان را با آب و تاب فراوانى تعريف ميكند كه بسيار خنده دار و شنيدن دارد. آن شب پدرم جريان گريه من در حمام زنانه ده را شنيده بود و كلى به مادرم توپيد كه دست از اين كارها، (پرفكشونيزم)، بردارد.
اما نتيجه اخلاقى اين بخش از خاطرات اين است پسرهاى بزرگ را نبايد به زور پس گردنى به داخل حمام زنانه برد بلكه بايد صبر داشت تا آنها به سن بلوغ برسند اگر عرضه اش را داشتند خود را به حمام زنانه خواهند رساند. البته نه به داخل حمام بلكه به پشت بام حمام و پشت پنجره اش!
از ديگر اخلاق «پرفكشونيزم» مادرجان اينكه در باغچه كنار خانه (كه حدود ۵۰۰ متر بود) ميخواست برخلاف روشهاى باغدارى همه نوع ميوه اى را بكارد و به هر درختى هم تا جايى كه ميشد انواع ميوه را پيوند بزند و عاقبت هم با دست خودش اين كار را كرد. نتيجه اينكه همه نوع شته مخصوص درختهاى گوناگون نيز در باغچه ما بود. مسئول ترويج و آبادانى كه از شاهرود به ده ما ميآمد عقيده داشت كه شاگردانش را براى تدريس عملى بايد به باغچه ما بياورد كه شناسايى انواع شته و راه هاى مبارزه با آن را بتنهايى در باغچه ما ياد بگيرند و بدنبال شته از اين باغ به آن باغ سرگردان نشوند. ديگر اينكه يك درخت توت هم در باغچه بود كه مادرم چند نوع توت را به آن پيوند زده بود و اين درخت در طى سالها تنومند شده و بچه ها تابستانها از شاخه هايش بالا ميرفتند و يك دل سير شاه توت، توت سياه، توت سفيد و غيره ميخوردند و صداى خنده و شادى شان بلند بود. اين وضع ادامه داشت تا روزى مادرم بفكر افتاد كه بجاى تمام اين درختان ميوه، درخت پسته بكارد. هرچه به او گفتند كه حيف است و اين كار را نكند بخرجش نرفت كه نرفت. پدرم هم كه اين اواخر پير و فرسوده شده و پشمهاى كلاهش ريخته بود از پس او بر نميآمد. بالاخره فرزندان از او قول گرفتند كه لااقل درخت توت را قطع نكند. اما او آخرش درخت توت را هم قطع كرد كه بجايش پسته بكارد. اينها همه نه بخاطر اينكه او نخواهد بچه ها در باغچه شاد باشند بلكه براى اين بود كه ميگفت كه با فروش پسته ها ميتواند براى نوه هايش هديه بخرد و آنها را خوشحال كند. هرچه هم فرزندان ميگفتند مادر تو به پول نياز ندارى و پول هديه بچه ها را هم ما ميدهيم بخرجش نميرفت. يكى دوماه بعد از قطع درخت توت بود كه روزى دچار حمله قلبى شد و روز بعد در بيمارستان درگذشت. خرافاتى ها ميگفتند كه آه درخت توت او را گرفت! بعدها ته تويش در آمد كه اصرار او براى كاشتن درخت پسته از چه بوده. او و پدرم كه خرج چندانى نداشتند و پدرم يك حقوق بازنشستگى داشت كه با كمك بچه ها خرج هاى اضافه شان نيز تامين ميشد. اما او هرچه پول اضافه كه از فروش پسته يا حقوق پدرم داشته، حتا كمكهاى برادران و خواهران را به آنها كه در ده نياز داشتند بذل و بخشش ميكرده.
اما بشنويد از درخت توت. ابى سال گذشته فيلمى برايم فرستاد كه از تنه باقى مانده روى ريشه درخت توت، يك جوانه قوى و محكم به ارتفاع يك و نيم متر روييده بود و قرار بود به آن تمامى آن توتها را دوباره پيوند بزنند و درخت را دوباره زنده كنند.
سندروم «رب گوجه فرنگى»
و اما «رب گوجه فرنگى» . من نميدانم مادرم دقيقا از چه تاريخى به رب گوجه فرنگى علاقه مند شد فقط ميدانم كه كمتر غذايى بود كه مادر درست كند و در آن رب گوجه فرنگى بكار نگيرد. از قورمه سبزى گرفته تا اش رشته. هرچه هم به او ميگفتند كه به هر غذايى رب گوجه نزند بازهم به خرجش نميرفت كه نميرفت و ميگفت شماها آشپز نيستيد. پدرم كه در خانه يكى از پسرانش «آش رشته» بدون رب گوجه را دشت كرده و خوشش آمده بود، يكبار به هنگامى كه آنها به ديدارشان در ده آمده بودند از همسر او خواست كه بازهم از آن اش رشته درست كند. مادرم بيرون بود و وقتى به خانه آمد كه حدود ده دقيقه به كشيدن غذا مانده بود. وقتى عروس خانم غذا را كشيد پدرم با تعجب ملاحظه كرد كه اش رشته رب گوجه دارد. از عروسش پرسيد؛ از كى شما هم در اش رشته «رب گوجه» ميريزيد؟ عروس من و من كنان به مادرم نگاه كرد. مادرم خيلى راحت رو به پدرم كرد و گفت؛ ايشون يادش رفته بود توى اش رب گوجه بزند من زدم!
شايد بسيارى اين اخلاق هاى مادر مرا به «لجبازى» تعبير كنند، اما اگر قضيه پسته و رب گوجه را كنار حمام و كيسه و غيره بررسى كنيم ميبينيم كه او «پرفكشونيست» بود. يعنى اولويت دادن به انجام بهترين كارى كه بنظرش ميرسيد بهترين است به هر قيمتى. از همين زاويه ديد بود كه اگر ميديد كه «بهترين كار» زدن درختهاى ميوه و حتا آن درخت توت محبوب بچه ها و كاشتن پسته و فروش آن و رساندن پول آن به مستمندان بود، ديگر برايش شكسته شدن دل بچه ها و يا اصرار برادران مهم نبود. مهم آن بود كه بهترين و «پرفكت» ترين كار انجام شود و اهل دادن تخفيف به اندازه يك درخت توت هم نبود. او در تمام زندگى اش چنين بود و اگر در هر كارى «پرفكت ترين» نتيجه در نظر گرفته نميشد يا بدست نمى آمد از ناراحتى دچار ميگرن ميشد و سرش درد ميگرفت. اميدوارم كه روح مادرم با ديدن صحنه پيوند زدن توتهاى جديد به جوانه تازه درخت توت ميگرن نگيرد كه شنيدم كه در آن دنيا آسپرين پيدا نميشود.
حقيقت را كه با كسانى با اخلاقى اينچنين مذاكره و كنار آمدن و «كمپراميس» كردن نميتواند محلى از اعراب داشته باشد. يا بايد با چنين فردى هم عقيده باشيد يا اصلا نظر شما را نميپذيرد. او تنها آنجا كوتاه ميآمد كه زورش نميرسد و اگر زورش برسد آن را ميكند كه ميپندارد كه بهترين است. آيا اين اخلاق به نظرتان آشنا نمى آيد؟ خود شما چنين نيستيد؟ گروههاى سياسى مان چطور؟ سران و متفكرين مان چه؟ آيا همه ما بنوعى افراطى «پرفكشونيست» نيستيم كه كار را طورى انجام بدهيم كه در آن كمترين امكان خطا وجود داشته باشد؟ و آيا همين طرز تفكر نيست كه باعث ميشود كه كار اپوزيسيون ايرانى اينچنين گره بخورد؟
بيشترينه خلق و خوى انسان در سنين كودكى و تا سن ۵ سالگى شكل ميگيرد و اين اخلاقيات را در تمامى دوران زندگى و در تمامى امور بكار ميگيرد. در جايى خواندم كه محمدرضاشاه روزى در اوج قدرت قصد ميكند كه با برخى از بزرگان كشور به «گفتگو» بنشيند. وقتى يكى از آن بزرگان نظر هويدا نخست وزير را در اين مورد ميپرسد او پاسخ ميدهد كه؛ «اخلاق اعليحضرت و منظورشان از گفتگو را لابد ميدانيد. از نظر اعليحضرت گفتگو يعنى اينكه ايشان بفرمايند و شما گوش كنيد» . غلط نكنم ملكه مادر نيز بهنگام آشپزى «رب گوجه فرنگى» فراوانى به اش رشته دربار اضافه ميكرده كه كفر مرحوم رضاشاه را در ميآورده. محمدرضاى كوچولو نيز احتمالا اين درس را بخوبى از مادر فرا گرفته بود. خدايا «رب گوجه فرنگى» ايران را تعديل كن...آمين.
معترضه؛
توى پرانتز عرض كنم كه حتما ملاحظه كرده ايد كه در نوشته هايم از تكه هاى مذهبى مانند؛ خدا، والله، آمين، و قسم آيه و غيره زياد استفاده ميكنم. اين تنها براى خودمانى تر كردن مطلب است اگر نه بهيچ وجهى اهل اين مسائل نيستم. مانند شروع پاراگراف بعدى كه با «آقا من يك فراموشكارى هستم...» شروع ميشود. تنها براى صميميت و چسبيدن موضوع است...همين. پرانتز بسته!
فراموشكارى!!
آقا من يك فراموشكارى ميگويم شما يك فراموشكارى ميشنويد. وقتى صحبت فراموشكارى «آقامحسن» ميشود بقيه بايد ماستها را كيسه كنند. باور كنيد همه اش بيادم نمانده (اختيار داريد آقا محسن، غير از اين انتظارى هم نبود!) و آنچه را هم كه بخاطر دارم از ديگران شنيده ام كه از كارهاى من گفته اند و يادش در ذهنم تازه شده. خودمانيم، آيا تا بحال به همچه مستوره اى برخورد كرده بوديد!؟
من پس از رسيدن به بلوغ دچار اين مشكل شدم. امروز بسيار كمتر شده، اما هنوز در مقايسه با ديگران بسيار است. فراموشكارى هاى دوران دبيرستان را بيشتر دوستم فريدون به ياد داشت و دقيقا نيم ساعت پشت سرهم از فراموشكارى هاى من بطرز بامزه اى خاطره تعريف ميكرد كه خود من به همراه بقيه بچه ها از خنده دل پيچه ميگرفتيم. الان ۲۶ سال از آخرين بارى كه اين خاطرات را از زبان فريدون شنيده ام ميگذرد، انصاف بدهيد كه چيز زيادى بيادم نمانده باشد اما ميدانم كه فريدون هنوز هم سالى يكى دوبار اين خاطرات را براى اطرافيانش تعريف ميكند و ميخندند. يكى از آن فراموشكارى ها هنوز يادم هست؛ من يك كيف سامسونت مدرسه داشتم كه ابى برايم خريده بود و به آن خيلى علاقه داشتم. فريدون رفيقم عقيده داشت كه اين كيف بزرگ و بيقواره است و مزاحم شوخى ها و كشمكش هاى ما است. براى همين هم هروقت مرا از كيفم دور ميديد آنرا بر ميداشت و به ده پانزده متر آنطرف تر ليز ميداد و من دنبال كيفم روى اسفالت ميدويدم. گاهى هم آنرا از دستم قاپ ميزد و پرت ميكرد. هدفش عاصى كردن من بود كه كيف را در خانه بگذارم. اما من به كيف علاقه داشتم و آنرا بهمراهم ميآوردم. يك روز زمستان در بين راه خواستم دستكشهايم را به دست كنم و در عين حال سخت مواظب بودم كه فريدون كيف را قاپ نزند. كيف را روى زمين لاى پاهايم نگه داشتم و دستكشهايم را دست كردم و درحالى كه براى فريدون رجز ميخواندم براه افتادم. همينطور كه مشغول رفتن بودم ناگهان ديدم كه كيفم روى برفها در حال ليز خوردن از كنارم رد شد و از من سبقت گرفت. صداى قهقهه فريدون به آسمان رسيده بود. يادم رفته بود كيفم را از لاى پاهايم از روى زمين بردارم و فريدون از فرصت استفاده كرده و خود را به كيف رسانده بود!
و باز در اين مورد؛ پس از عشقى ناگهانى و شور انگيز تازه نامزد كرده بودم كه پدر زن آينده ام ميخواست مرا قاطى مرغها كند. براى همين مرا همراه خودش نزد دوستانش ميبرد و يا بهنگام تجمع فاميل مرا يك پاى بازى حكم قرار ميداد. اما من اصلا در حال و هواى ديگرى بودم. اين درست كه ۲۲ سال داشتم اما قيافه ام خيلى جوان تر ميزد. رفتارم هم هنوز پسرانه بود بطورى كه وقتى به مادرم گفتم كه برايم به خواستگارى برود مرا دعوا كرد و تشر زد كه دهانم بوى شير ميدهد. البته كل خانواده وقتى ديدند كه جدى هستم بناچار تن در دادند. اما اين به اين معنى نبود كه من با چهل يا پنجاه ساله ها بخواهم حال كنم براى همين هم از اين رفت و آمدها و بازى تخته نرد و حكم با فاميل دلخور بودم و اهميت نميدادم. در عوض ششدانگ حواسم جمع نامزدم بود كه كنار دست پدرش مينشست و براى من غمزه ميآمد. گاه ميشد كه حمالى حكم به من ميافتاد و من چشم در چشم يار به پخش ورق ميپرداختم و يك آن بخود ميآمدم كه براى نفر آخر و خودم ورقى باقى نمانده بود. كاشف بعمل ميآمد كه پس از پخش دست اول بجاى آنكه به هر نفر ۴ ورق پخش كنم همچنان ۵ ورق پخش كرده بودم. فاميل كه بازى حكم و كركرى ها براى شان مسئله اى حيثيتى بود از اين بيخيالى سخت كفرى و پكر ميشدند. عاقبت پس از اينكه ۲ بار پشت سر هم غمزه بر ورق پيروز شد و ورق كم آمد ناهار به داد من رسيد و آنها هم ديگر مرا به بازى دعوت نكردند و من رسيدم كه با نامزد و دوستان هم سن و سالم كه آنها هم يواش يواش به درد عشق گرفتار ميشدند و دوست دختر يا نامزد داشتند يك سال پر از خنده و خوشى را تا رسيدن گاه ازدواج بگذرانم.
اما ناجور ترين صحنه ها بعد از ازدواجم بوجود آمد. خانه ما در كوچه عارف و در قسمت جنوبى بود و درب دولنگه آن حدود بيش از يك متر عرض داشت كه ميشد يك موتور سيكلت را از آن گذراند و به حياط برد. من تازه افسر شده بودم ولى هنوز دانشجو بودم و با لباس خلبانى سوار موتورسيكلت تريل به سر كار ميرفتم. شاد بودم و زندگى به رويم لبخند ميزد. هنگام برگشت به خانه بايد موتور را مقابل در و عمودى درست وسط كوچه گذاشته و از موتور پياده ميشدم و كليد ميانداختم و دولنگه در را باز ميكردم كه موتور را به داخل ببرم. چندين بار رخ داد كه وقتى بطرف درب خانه ميرفتم كه آنرا باز كنم صداى وحشتناكى از پشت سرم بلند ميشد. وقتى بر ميگشتم موتور بيچاره ام را ميديدم كه به زمين سقوط كرده است. من يادم ميرفت كه جك موتور را بزنم! شايد هم ميزدم و متوجه نبودم كه جك دوباره سرجاى خودش برميگردد. والله و اعلم!!
گاهى هم بهمراه همسرم كه با شنيدن صداى موتور سيكلت و يا باز شدن دولنگه درب خودش را به من رسانده بود خوش و بش كنان از راهرو رد ميشديم و به داخل حياط سرسبز وارد ميشديم كه تاك انگور پهناورى آنرا پوشانده بود و قفس بزرگى كه سى چهل مرغ عشق را در خودش جا داده بود در سمت چپ آن بود. ماهى هاى قرمز چادرى زيبايى نيز در حوض كوچك سفيد چند پر وسط حياط كه فواره اى در ميان داشت شنا ميكردند. بارها رخ داد كه غرق حرف و سخن و شور و مستى عشق بوديم كه همين ميلاد پسر همسايه مان كه اكنون در همين گوتمبرگ زندگى ميكند زنگ خانه را به صدا در ميآورد كه؛ «آقا محسن، موتورت را نميخواى ببرى خونه؟ ما ميخواهيم به فوتبال مان ادامه بديم!» .
اين اواخر سعى كردم كه حواسم را جمع كنم و موتور را ديگر بيرون در جاى نميگذاشتم. يكبار وقتى به خانه امدم به چغاله بادام فروش كه از جلوى در ميگذشت گفتم صبر كند موتورسيكلتم را ببرم داخل خانه و برگردم. برگشتم و مقدارى چغاله بادام خريدم و بردم خانه. ده دقيقه بعد كه نيمى از چغاله ها را خورده بوديم هنوز صداى چغاله بادامى از بيرون بگوش ميرسيد. همسرم گفت؛ اين چرا نميره؟ خوب كه گوش كردم ديدم صدا ميزند؛ «آهاى چغاله بادوم سبز داريم... بيار پولشو بابا ميخوايم بريم...آهاى چغاله بادوم...» . يادم رفته بود پول بدبخت را بدهم!
يك بار روز جمعه سر كار رفتم و چند بارى هم توى اتوبوس متوجه شدم كه كلاه نظامى ام را بهمراه نياورده ام.
اما بشنويد از شاهكارم؛
هنوز دانشجوى خلبانى بودم. قرار بود كه اولين پرواز «سولو» تنها، را انجام بدهم. اما قبل از آن بايد يك استاد خلبان ديگر غير از استاد خودم مرا «چك» ميكرد و تأييد ميكرد كه كارم را بلدم. البته اين كار معمولا فرماليته بود و غير ممكن بود كه كسى كه تا اين مرحله رسيده بود تأييد نشود. اما حتا يك خطا هم هرچند كوچك در اين مرحله باعث ميشد كه دانشجو تأييد نشود و پرواز سولو به عقب ميافتاد. بارى، آنروز چك هاى قبل از پرواز بيرون و داخل هواپيما را انجام دادم و با صداى بلند مطابق روش براى استاد آزمايش كننده نيز شرح دادم. در كابين هواپيما استاد خلبان كنار دستم نشسته بود و نگاه ميكرد. با برج مراقبت تماس گرفتم و روى باند خزش كردم. با اجازه برج مراقبت گازش را گرفتم و لحظاتى بعد به آسمان اوج گرفتم. همچنان روى هوا در ارتفاع مقرر پرواز ميكردم و كارها را انجام ميدادم و بلند بلند براى استاد شرح ميدادم. استاد كه گويى صفحه اى قديمى را براى صدمين بار برايش گذاشته بودند با بيحوصلگى به حرفهايم گوش ميكرد و به پانل و عقربه هاى هواپيما چشم دوخته بود اما گويى خودش جاى ديگرى بود. همينطور كه مسير طى ميشد من احساس كردم كه انگارى يك چيزى درست نيست. هواپيما كمى بيش از اندازه تكان داشت و آنطور كه بايد روى هوا سر نميخورد. در اينگونه موارد دور موتور بايد مثلا سه هزار در دقيقه باشد. اما براى رسيدن به سرعت لازم ناچار بودم دور موتور را روى سه هزار و سيصد بگذارم و اين اصلا عادى نبود. استاد هم عكس العملى نشان نميداد. دقايق همچنان ميگذشت و من به آخرين مراحل پرواز آزمايشى ام ميرسيدم. آخرين دور را براى فرود زدم و همه كارها را نيز بلند بلند شرح ميدادم. وقتى دستم را بردم كه چرخهاى هواپيما را باز كنم ديدم «شيت!!» ... اهرم چرخها همچنان پايين است. من اصلا فراموش كرده بودم كه به هنگام برخاستن از روى باند چرخها را جمع كنم. حالا ميفهميدم كه چرا براى رسيدن به سرعت لازم به دور موتور بيشترى نياز داشتم. با دستم كه تا نيمه راه بطرف اهرم چرخها رفته بود روى اهرم را پوشاندم و درحالى كه وانمود ميكردم كه دارم اهرم را براى باز كردن چرخها پايين ميزنم گفتم؛ «حالا چرخها را باز ميكنيم...» و زير چشمى «استاد» را پاييدم. ديدم اصلا تو باغ نيست. نفس راحتى كشيدم و در عالم خيال يك پس گردنى به خودم زدم كه؛ «فلان فلان شده حواست را جمع كن! اينجا ديگه جاى منگ بازى در آوردن نيست» . خدا خدا ميكردم كه چرخها بخاطر سرعت زياد و سايش هوا آسيب نديده باشد. در مراحل پايانى با دستهاى لرزان دور موتور را كم كردم و فلاپها را باز كردم و براى فرود سر هواپيما را پايين انداختم.
وقتى كه هم كلاسهايم سطلهاى آب خنك را در آن تابستان داغ به فرخندگى اولين پرواز سولو، تنها، كه پس از پروازى كه تعريفش را كردم به تنهايى انجام دادم روى سرم خالى ميكردند تازه از شوك خبط پرواز قبلى توانستم بيرون بيايم. پس از آن هرگز دچار خطا نشدم و پرواز سولو، تنها را كه بلافاصله انجام دادم بسيار خوب و با بهترين امتياز انجام دادم.
متاسفانه آخوندهاى ابله در ظاهر به خطاى جوك گفتن براى «گربه نره» (آقاى منتظرى) و در باطن براى راحت شدن از شر من و امثال من ما را در شرايطى كه مراحل پايانى تخصص را ميگذرانديم از خلبانى محروم كردند. بسوزد پدرشان كه ناكام مان گذاشتند. بعدها رشته آموزش و مديريت ادارى و سرپرستى را در نيروى هوايى به پايان رساندم.
اما بشنويد از آن «استاد» . هنوز چند روزى از آن پرواز كذايى به همراه من نگذشته بود كه بدون چرخ روى باند فرودگاه فرود آمد. او فراموش كرده بود كه بهنگام فرود چرخها را باز كند.
Mohsenkordi@hotmail.com

صفحه اول
اقتصادى
طنز
از آنچه گفته اند
مقاله ها
جدول
گزارش
بازتاب
خبرهاى جهان
خبرهاى ايران
ورزش
داستان
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
با نيمروز
آخر هفته
حوادث
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   اقتصادى   •   طنز   •   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   •   جدول   • 
•   گزارش   •   بازتاب   •   خبرهاى جهان   •   خبرهاى ايران   •   ورزش   •   داستان   • 
•   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   با نيمروز   •   آخر هفته   •   حوادث   • 
•   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •