ميرزا فتحعلى آخوندزاده (۱۸۷۸-1815)
عصر بيدارى ايرانيان با نام و آثار ميرزا فتحعلى آخوندزاده آغاز مى شود. وى نخستين انديشمند ايرانيست كه مى بايد نام او را با احترام و بزرگى ياد كنيم. ميرزا فتحعلى آخوندزاده در خانواده طبقه متوسطى از آذربايجان پرورش يافت، پدرش تبريزى، جدش رشتى و مادرش مراغه اى است. به همين سبب هميشه خود را از نژاد «پارسيان» و ايرانى و ميهنش را ايران ميدانست. وى در سال ۱۸۱۲ در روستاى نوخه از محلات شهر شكى از بلاد قفقاز كه هنوز به تسخير روس در نيامده بود و خاك دولت ايران بود به دنيا آمد. شكى در سال ۱۸۲۸ با معاهده تركمانچاى رسماً به دست روسها افتاد و اكنون بخشى از جمهورى آذربايجان به شمار مى رود.
به اين سبب آخوندزاده ناميده شد زيرا در نزد عموى مادرى خود آخوند على اصغر بزرگ شده و و در جوانى ميل داشت كه بمانند عموى مادرش آخوند شود. وى دوران كودكى، نوجوانى و جوانى خود را در ايران و در شهر اردبيل گذراند. يكسال قبل از جنگ دوم ايران و روس همراه مادر و عمويش به شكى رفت، در اين زمان آخوندزاده ۱۷ ساله بود.
وى به زبانهاى روسى، تركى و فرانسه آشنايى كامل داشت و حتا به عنوان مترجم در ارتش روس كار مى كرد. با اين همه از فكر ميهنش ايران دمى آسوده نشد و آثارى آفريد كه تا كنون از ارزش و مقام آنها كم نشده و بر همه آثار متاخرين ونويسندگان عصر بيدارى ايرانيان تأثير گذارده است.
وى نمايشنامه هائى به سبك آثار مولير و گوگول نوشته و در قفقاز بروى صحنه رفته و برخى از آثار وى به روسى و انگليسى و آلمانى ترجمه شده است. اما مهم ترين اثر او «مكتوبات» نام دارد. آخوندزاده عليه استبداد شاهان قاجار و روحانيون مى نوشت و همه نگون بختى هاى «عامه ملت» را در بيسوادى و جهل مذهبى و به قول خودش «فناتيك بودن عامه ملت» مى دانست و گناهش را به گردن «الفباى تازى» مى انداخت. او از اين كه مورد تكفير روحانيون قشرى قرار گيرد وحشتى به دل راه نمى داد و نوشت:
«چه لذت از آن زندگانى حاصل است كه انسان شصت يا هفتاد سال چون حيوان در كورى عمر براند و به كورى هم از دنيا برود. بايد دست به كارى زد كه نفعى به خلق رساند. هرچه باشد، باشد. هرچه خواهند گفت: بگويند. غايتش اين است كه مرا تكفير كنند، بهل بكنند. باك ندارم».
آخوندزاده نماينده تفكر علمى انتقادى است. پيشرو نمايشنامه نويسى در شرق است، مبتكر اصلاح خط و تغيير الفبا در جامعه اسلامى است. منتقد ادبى و در تاريخ نويسى سنت شكن است. پايه گذار انديشه ناسيوناليسم ايرانى است. او اولين نقاد سياست و دين اسلام است. آخوندزاده اولين ايرانى است كه تفكر جدائى دين از سياست را بطور مطلق بيان و انتشار داده است. دشمن دولت استبدادى و هر گونه حكومت فردى است. هواخواه مشروطيت عقلى بر پايه حقوق طبيعى است. وى انديشمندى است مادى و به اصالت ماده و و عقل معتقد است. در آثارش از آزادى جسمانى و روحانى، مساوات حقوقى، عدالت، رفاه و ثروت، آزادى ملى، آبادى و استقلال وطن، ترقى و تمدن و سلطنت قانون به كرات سخن مى رود. او در «مكتوبات» شاهكار انتقادى خود در يكصد و پنجاه سال پيش مى نويسد:
«اى ايران، اكنون زمين تو خراب و اهل تو نادان و از سيويليزاسيون جهان بى خبر و از نعمت آزادى محروم و پادشاه تو [ناصرالدين شاه] ديسپوت، اهل تو فزون از حساب در ممالك عثمانى و روس و افغانستان و هندوستان و تركستان و عربستان و فرنگستان از كثرت ظلم و شدت فقر پراكنده شده در كمال ذلت به فعلگى و نوكرى روزگار مى گذرانند... بايد دين از سياست جدا شود و سلطنت، علما را در اداره [كشور] شريك خود نسازد... علماى روحانيه هرگز به امور مرافعه [قضاوت و دادگسترى] مداخله نكنند... پادشاه حقيقى به كسى اطلاق مى شود كه تابع قانون بوده و در فكر آبادى و آسايش وطن و در فكر تربيت و ترقى ملت باشد... پادشاه اصلا قدرت ندارد كه برخلاف قوانين اقدام كند...»
ميرزا فتحعلى آخوندزاده در نقد افكار قشرى مذهبى مطالب فراوانى نوشته كه در اينجا فرصت نقل همه آنها نيست و تنها به گزيده اى از كلمات او اشاره ميكنم:
«اگر جهنم راست است خالق رحيم و عادل در نظرها يك وجود نامحبوب، يك وجود مكروه و ظالم مشاهده مى شود و اگر دروغ است پس اى واعظان و اى عالمان و اى شارلاتانان! چرا بيچاره عوام را از نعمات پروردگار عالم محروم مى سازيد؟ چرا از ترس جهنم او را نمى گذاريد كه با ساير ملل ملاقات كرده علوم و صنايع ياد بگيرد؟ دنيا محل اقتباس است. شما به واسطه اين پوچى ها نمى گذاريد كه بيچاره عوام از نعمات الهى برخوردار شود: نغمه پردازى مكن، حرام است! به نغمات گوش مده، حرام است! نغمات ياد مگير، حرام است! تياتر يعنى تماشاخانه مساز، حرام است! به تياتر مرو، حرام است! رقص مكن، مكروه است! به رقص تماشا مكن، مكروه است! ساز مزن، حرام است! شطرنج مباز، حرام است! تصوير مكش، حرام است!»
و چند سطر بعد مى نويسد:
«آيا كدام مسلمان است كه فقط از بيم جهنم مال مردم را وقتى كه به دستش افتد، نخورد و هنگامى كه بچه بى ريش دچارش گردد، دست به او نزند و به دختر و زن مردم در حين فرصت معترض نشود؟ ... جميع دزدان و راهزنان و قاتلان از معتقدان به جهنم به ظهور مى رسند...»
او نخستين فرد در تاريخ بيدارى ايرانيان است كه از «ناسيواليسم ايرانى» در قالبى جديد صحبت ميكند و با افتخار به تاريخ قبل از اسلام ايران استشهاد مى نمايد. در تعريف «ميهن دوستى» مينويسد:
«پاتريوت عبارت از آن كسى است كه به جهت وطن پرستى و حب ملت از بذل مال و جان مضايقه نكرده، و به جهت منافع و آزادى وطن و ملت خود ساعى و جفاكش باشد. اين حالت و خاصيت هميشه در مردان غيرتمند بروز مى كند»
درستى نظريات او را اكنون ما ايرانيان با گوش و پوست خود تجربه مى كنيم. انديشه هاى آخوندزاده نه تنها در يكصد و پنجاه سال پيش مترقى و پيشرفته بود، بلكه هم اكنون نيز مى تواند براى مبارزات ملى مفيد و براى ايرانيان راهنماى مناسبى باشد. آخوندزاده چاره درد را در «رولوسيون» مى دانست و منظور او از آن، برانداختن حكومت شاهان مستبد قاجار و قدرت روحانيون بود. او در تعريف انقلاب مى نويسد:
«رولوسيون عبارت از آن چنان حالتى است كه مردم از رفتار بى قانون و پادشاه ديسپوت و ظالم به ستوه آمده و به شورش اتفاق كرده او را رفع نموده به جهت آسايش و سعادت خود قانون وضع كنند و پوچ بودن عقايد مذهبيه را فهميده بر مخالفت با علما برخاسته و براى خود بر حسب تجويز فيلسوفان موافق عقل، آيين تازه برگزينند».
در مكتوبات از اتحاد ملت مينويسد كه شايد امروز هم به آن محتاجيم «اى اهل ايران، اگر تو از نشئه آزاديت و حقوق انسانيت خبردار مى بودى، به اينگونه عبوديت (بندگى) و به اينگونه رذالت متحمل نمى گشتى، طالب علم شده... وسايل اتفاق را دريافت مى كردى، تو در عدد و استطاعت به مراتب از ديسپوت زيادترى. براى تو فقط يكدلى و يك جهتى لازم است. اگر اين حالت يعنى اتفاق به تو ميسر مى شد براى خود فكرى مى كردى و خود را از عقايد پوچ (مذهبى) و ظلم ديسپوت نجات ميدادى»
واژه «ملت» در همين زمانها وارد فرهنگ سياسى ايران شد و شايد ميرزا فتحعلى آخوندزاده از اولين كسانى ست كه اين واژه را با آگاهى استفاده ميكند. تركيبات لغوى گوناگونى از اين واژه در آثار او ديده ميشود. از آن جمله: «ملت پرستى»، «ملتى»، «وطن پرست»، «وطن دوستى و ملت پرورى»، «حب ملت»، «غيرت ملت دوستى»، «ناموس ملتى»، «نشئه وطن دوستى وملت پرستى»، «فرزندان ايران زمين»، و «ايران وطن مينو نشان ما».
او در يكصدو شصت سال پيش مينويسد «عربهاى برهنه و گرسنه» تمدن ايران را ويران ساختند و «سعادت اهل ايران را اين راهزنان بر باد دادند» و عقايد اسلامى را مشتى «خيالات جفنگ و عقايد پوچ» براى ما به ارمغان آوردند. در مكتوبات چون زنديقى بى باك مينويسد:
«تازيان سباع خصلت و وحشى طبيعت... آثار پادشاهان فرشته كردار پارسيان را از دنيا نيست و نابود، و قوانين عدالت آيين ايشان را بالمره از روى زمين مفقود، و رسوم ذميه يعنى ديسپوتى (ديكتاتورى) را و دين خودشان را... در كشور ايران ثابت و برقرار كرده اند. معهذا ما گولان (فريب خوردگان)، اين دشمنان نياكان خودمان را و اين دشمنان علم و هنر را بر خودمان اوليا (سرور وبرتر) مى شماريم به آن آرزوى ابلهانه كه خداوند عالم در آخرت به شفاعت اين خونخواران به ما جنت خواهد داد و آب سرد خواهد نوشانيد. اگر در آخرت آب سرد هست، بهل، اين خونخواران خودشان بنوشند كه حسرت كش آن بودند. خداوند عالم درين دنيا خود ايشان را مستحق رحمت خود ندانسته مسكن ايشان را وادى دوزخ صفت و ذات الهب قرار داده، خوراك ايشان را از خنافس و عقارب كرده، يك جرعه آب سرد برايشان روا نديده... افسوس از اين نوع نادانى كه ما داريم».
از مترقى ترين افكار ميرزا فتحعلى آزادى زن و الغاى تعدد زوجات و ايجاد مساوات كامل زن و مرد در همه حقوق اجتماعى است. از اين نظر نيز پيشرو همه انديشمندان دنياى اسلام بشمار ميرود.
ميرزا فتحعل آخوندزاده چون ملحدى اصلاح ناپذير مينويسد يك عمر ديندار بوديم چه طرفى بستيم، «يك چند نيز خدمت معشوق و مى كنيم» قرنها «با دين و مذهب و با اعتقاد و ايمان زندگانى كرده ايم... يك چند نيز براى امتحان بى دين و بى مذهب و بى اعتقاد و بى ايمان، با معرفت و فيلسوفيت تعيش بكنيم تا ببينيم كه حالت ما بدتر مى شود يا بهتر. اگر بدتر شد باز رجوع به عقايد سابقه تعذر (مانعى) نخواهد داشت»
آخوندزاده حكام و ملايان زمان خود را مشترك المنافع مى دانست و آثارش سرشار از انديشه هاى ترقى خواهانه و آزادى خواهانه و انتقاد از استبداد و سنت گرايى است.
عبدالرحيم طالبوف تبريزى (۱۹۰۹-1830)
در همين روزگار، ايرانى ديگرى كه مجبور به ترك ميهن خود شده بود و در غربت زندگى مى كرد، تحت تأثير فرهنگ محل اقامت خود در برابر سنت گرايى قد علم كرد. عبدالرحيم معروف به طالبوف تبريزى در جوانى براى كسب معاش به قفقازيه رفت و در آنجا از طريق زبان روسى به انديشه ها و آگاهيهاى نو دست يافت. طالبوف مسائل و مشكلات جامعه ايران را به خوبى مى شناخت و با دردهاى وطنش آشنا بود. او در معنى «آزادى» و حدود آن، از فوايد «علم» و «سيويليزاسيون» مى نوشت و به گفته خودش «هر چه مى گويد و مى نويسد اصلاح معايب وطن است». طالبوف پيرامون ملايان كه سرسخت ترين مخالفان آزادى و ترقى بودند در كتاب «مسائل الحيات» مى نويسد:
«اكثر آنان كه در ايران هستند، ملاكند، محتكرند، آشوب را دوست دارند، غوغاى رجاله را مى پسندند و صداى نعلين را مى پرستند. از سى تا پنجاه هزار تومان دخل املاك سالانه دارند...»
پيرامون بازاريان و تجار مى نويسد:
«تجار فجارند [تبهكارند]، جز ترويج فروش مال اجانب يا انباركردن حبوبات از اين طبقه فايده اى به حال ملت نيست».
آثار عبدالرحيم طالبوف تبريزى از سوى ملايان تحريم شد و وى را تكفير به زندقه كردند. كتاب «مسالك المحسنين» شامل انديشه هاى فلسفى و نقد اجتماعى اوست و در خصوص آزادى انسان و جامعه مدنى فراوان نوشته است. حتا قانون اساسى ژاپن را كه حكومتى مشروطه پيدا كرده بود به فارسى ترجمه كرد. طالبوف در اين كتاب به آراء و انديشه هاى استوارت ميل كه در زمان او به زبان روسى موجود بود، توجه ويژه داشت. كتاب «احمد» كه به فرزند خيالى خود نوشته است درواقع تقليدى از كتاب «اميل» اثر ژان ژاك روسو است.
حاج زين العابدين مراغه اى (۱۹۱۰-1840)
يكى ديگر از مناديان آزادى، حاج زين العابدين مراغه اى است. پدر وى از كردهاى ساوجبلاغ (مهاباد) بود. مراغه اى چند سالى به مكتب رفت و مدتى هم در شهرهاى اردبيل و مراغه به كسب و تجارت مشغول بود. سپس به شهر تفليس پايتخت گرجستان نقل مكان كرد و به تابعيت روسيه درآمد. حاج زين العابدين مراغه اى سرانجام به استانبول رفت و پس از ترك تابعيت روس تا آخر عمر در آن شهر زندگى كرد. در آنجا با روزنامه «شمس» استانبول همكارى مى كرد و براى «حبل المتين» نيز مقالاتى مى نوشت. مهم ترين اثر او «سياحتنامه ابراهيم بيك» در سه جلد است. نام مولف اين كتاب تا دوازده سال معلوم نبود و از ترس نامى از نويسنده كتاب برده نشده بود و عده اى كتاب را به خود نسبت مى دادند كه مورد پيگرد و دستگيرى قرار مى گرفتند. در جلد سوم كه پس از پيروزى انقلاب مشروطه منتشر شد، نام نويسنده كتاب معلوم گشت و مردم تازه فهميدند كه اين كتاب ارزشمند اثر يك تاجر ايرانى ساكن استانبول است.
و اما موضوع كتاب «سياحتنامه ابراهيم بيك» :
ابراهيم بيك قهرمان داستان، فرزند يكى از تجار بزرگ آذربايجان است كه پنجاه سال دور از وطن در مصر زندگى كرده و پسرى دارد كه در زمان فوت به او وصيت مى كند كه به مسافرت رود تا نيك و بد را دريابد. به هر روى، ابراهيم بيك پس از ديدن شهرهاى زياد وارد ايران مى شود. او فقر و بدبختى ايرانيان و بى خبرى عمال حكومت را مى بيند و با استادى و مهارت به شرح سياحت خود مى پردازد.
هنگامى كه ابراهيم بيك به ايران وارد مى شود، از كالسكه پايين مى آيد و ميگويد: «مشتى از آن خاك پاك را برداشتم و بوسيده و بوئيده و بر ديدگان ماليدم... (با ديدگانى نمناك مى گويد) شكر خداى را كه ديدارت به من ارزانى شد و ديده به ديدار توام روشنايى گرفت... اگر دولت ايران دولت بودى، در مملكت خود قانون و نظام و مساوات داشتى، رعيت را به حكام به قيمت حيوان نفروختى. هر آينه ما متحمل تحكم بيگانگان نمى شديم».
در راه وارد مسجدى مى شود: «اين مسجد دور تا دورش همه مدرسه طلاب نشين و در ميان صحن، چشمه آب صافى است. تجديد وضو كرده داخل مسجد شديم. ديديم يك طرف آن مسجد عالى خربزه انبار كرده اند. از مشاهده آن حال چشمم تيره شد. به سوى ديگر نگاه كرده ديدم دو نفر نشسته اند... (خطاب به خربزه فروش و شاگردش مى گويد) مگر در شهر شما عالم نيست يا علماى اين شهر از خدا نمى ترسند؟ چرا به منع اين حالات ناگوار كه سبب هتك حرمت اسلام و خلاف آيين مسلمانى است قيام نمى نمايند؟ ... خدايا اين دردهاى بى درمان را از كجا دوا جويم؟ ... آه اگر از پى امروز بود فردايى».
طالبوف در مقدمه جلد دوم همين كتاب خطاب به هم ميهنانش مى نويسد:
«هنگام آن رسيده كه نيكان را نيك و بدان را به نام زشت و با نفرين ياد كنند و پس از اين ملت هر نيك و بد را سنجيده و حاصل هر عمل را در صفحه تاريخ ملى به يادگار گذارند... تا حال در وطن عزيز ما اين گونه مطالب نگاشته نيامده و كسى از حب وطن دم نزده... هر چه نوشته اند در سوداى عشق و بلبل و گل و پروانه و شمع يا راجع به اظهار فضيلت مولف و مصنف يا مدح ممدوح غيرمستحق بوده... هموطنان ما بدانند كه سوداى عشق مجنون و ليلى و فرهاد و شيرين و محمود و اياز كه بين ادبا و شعراى ايران معروف و در نامه و چكامه هاى خود جز از آن سخن نمى دانند، عشقى ديگر نيز هست... ادباى ايران كه در قلم و اظهار افكار با هنر هستند، بعد از اين حب وطن را نظما و نثرا با كلمات واضحه و عبارات ساده به خاص و عام تفهيم نمايند...»
ابراهيم بيك، قهرمان تخيلى سياحتنامه، درواقع از روياها و آرزوهاى زين العابدين مراغه اى سخن مى گويد.
ميرزا آقاخان كرمانى (۱۸۹۶- 1850)
شورانگيزترين و شوقمندترين مبارز و نويسنده دلير عصر بيدارى ايرانيان ميرزا آقاخان كرمانى است. ميرزا آقاخان در خانواده اى بسيار مذهبى در نزديكى شهر كرمان به دنيا آمد و خواندن و نوشتن را در زادگاه خود آموخت و بعد در كرمان در مدارس طلاب دينى به تحصيل پرداخت. او با شيخ احمد روحى در همين دوران آشنا و رفيق شد كه اين رفاقت تا آخر عمر ادامه يافت و هر دو در يك روز به قتل رسيدند. ميرزا آقاخان كرمانى از جور و ظلم حاكم كرمان به اصفهان و سپس به تهران كوچيد و سرانجام به استانبول رفت. در آنجا با آثار طالبوف و آخوندزاده آشنا شد و با زين العابدين مراغه اى نيز مراودتى داشت. ميرزا آقاخان در استانبول آثار فراوانى نوشت كه برخى از آنها عبارتند از: «هشت بهشت» كه شيخ احمد روحى نيز در آن نقش داشت، كتاب «هفتاد و دو ملت»، «انشاء الله و ماشاء الله»، «نامه باستان» و «آيينه سكندرى». مهمترين آثار او «سه مكتوب» و «صد خطابه» هستند. ميرزا آقاخان كرمانى يكى از جسورترين و بيباكترين ترقى خواهان و آزادى خواهان عصر بيدارى ايرانيان است. ميرزا آقاخان كرمانى را در ۱۷ ژوييه ،۱۸۹۶ حدود يكصد و سه سال پيش، در باغ شمال تبريز همراه با شيخ احمد روحى و خبيرالملك سر بريدند.
ميرزا آقاخان در رساله «انشاء الله و ماشاء الله» با طنزى عالمانه و دل انگيز مى نويسد:
«علماى ما جغرافياى آسمان را وجب به وجب مى دانند و جميع كوچه ها و خانه هاى شهر جابلسا و جابلقا را نقشه برداشته اند اما از جغرافياى زمينى هيچ خبر ندارند. حتا شهر و دهات خودشان را مطلع نيستند و تاريخ جان به جان و اسامى ملائكه سماوات و ارضين و هر چه در آتى واقع خواهد شد همه را خوب مى دانند اما از تاريخ ملت خودشان يا ملل ديگر اصلا به گوششان چيزى نرسيده و نمى دانند. علت ترقى و تنزل امم دنيا در هر زمان چه بوده است؟ سبحان الله من جهل الجهلاء».
نقل آثار ميرزا آقاخان در حوصله اين گفتار نيست ولى بخشهايى از كتاب «سه مكتوب» كه نامه هاى يك شاهزاده خيالى به نام كمال الدوله به يك شاهزاده خيالى ديگر به نام جلال الدوله است، در اينجا نقل مى شود.
«كجايند شجاعان امت و مسلمانان با همت كه نخست درخت ظلم و شجره خبيثه ستم را كه ميان ملت اسلام ريشه دار گرديده و تمام مسلمانان را سايه انداخته و خانه برانداز شده، از بيخ و بن بركنند و شجره طيبه عدالت... پايدار و برقرار سازند... هيهات، هيهات كه اين آرزو از اسلام با اين مسلمانان بى غيرت، فكر و خيال، بلكه غيرممكن و محال است...»
«به درجه اى طبايع و اخلاق و خو و خون و عادت... ايرانيان را اين كيش و آيين خلط عربى فاسد كرده كه ديگر هيچ اميد به بهبودى نمانده... اى جلال الدوله، به جان تو اگر يك جلد كتاب بحارالانوار را در هر ملتى انتشار بدهند و در دماغهاى آنان اين خرافات را استوار و ريشه دار دارند ديگر اميد نجات از براى آن ملت مشكل و دشوار است...»
«هرگاه بخواهم كيفيات دين و آيين مسلمانان اين عصر را با عصر حضرت رسالت مرتبت موازنت كنم ابدا مشابهت ندارد و به كلى اسلام از صورت اصلى و قيافه زيباى اوليه خويش به هيكل مهيب و شكل عجيب و غريب برگشته است كه اسباب حيرت عقول و نفرت طبايع و وحشت نفوس و كراهت جبلت و فطرت هر كس شده. به عينه مانند دختر چهارده ساله كه حسن و جمال و زيبايى و كمال و ثروت و دلربايى بى عديل و بى نظير بوده ولى حال به سن هشتاد سالگى رسيده و روى چون گل و ياسمين، بدل به مشتى كرچ [چروك عميق] و چين شده و آن قد سروآسا چون كمان دو تا و فقرات پشتش از هم خزيده، مانند سنگپشت خميده، آن لطافت و حسن و رشادت و جمال و كياست به كثافت و حماقت و زشتى و خرافت و سستى و كسالت تبديل يافته و آن جذبه جلال و عنج و دلال و كمال مال به نفرت و گدايى و ذلت و بينوايى منتقل شده است... و امت اسلام... امروز ارذل و اذل [پست و خوارتر از] تمام امم و ملل و مذاهب و مخل عالم است».
پيدايش نهضت فكرى ترقى خواهى و آزادى خواهى تأثير اساسى در بيدارى ايرانيان داشت و موجب پيدايش تفكر مشروطه خواهى و سرانجام انقلاب مشروطيت در ايران شد.
انقلاب مشروطيت بازتاب و ميوه شيرين تلاشهاى آزادى خواهان و ترقى خواهان در ايران و خارج از ايران بود. مبارزه اى بود عليه فرهنگ سنتى دينى و استبداد شاهان قاجاريه. بنيان فلسفه سياسى مشروطيت نه فكر ناب ايرانى بود و نه با شريعت و مذهب همخوانى داشت، بلكه حتا از بنيان با آن در تعارض بود. در همين دوران بود كه ملايان قشرى به استناد قرآن و حديث و روايت رسالاتى عليه ترقى خواهى و آزادى خواهى نوشتند كه بايد جداگانه به آنها پرداخت. سيد محمد طباطبايى مجتهد كه به يارى آزادى خواهان برخاسته بود، اعتراف مى كند: «ما ممالك مشروطه را كه خودمان نديده بوديم، ولى آنچه شنيده بوديم و آنهايى كه ممالك مشروطه را ديده به ما گفتند مشروطه موجب امنيت و آبادى مملكت است. ما هم شوق و عشقى حاصل نموده تا ترتيب مشروطيت را در اين مملكت برقرار سازيم».
در اين گفتار تنها بخشهاى كوتاهى از آثار نويسندگانى يادشده كه در آثار نويسندگان بعد از خود تأثير عميقى بر جاى گذاشتند. ادبيات عصر بيدارى ايرانيان با اينان پايان نمى گيرد. تنها اينان نبودند كه نوشتند و يا سر در راه آرمانهاى ترقى خواهانه دادند. تا به امروز نيز كسانى مانند مستشارالدوله، ميرزا آقا تبريزى نمايشنامه نويس، ميرزا حبيب اصفهانى مترجم حاجى بابا، سيد جمال واعظ اصفهانى از مولفين كتاب «روياى صادقه»، شيخ احمد مجدالاسلام كرمانى، دهخدا و ديگران و نشرياتى مانند ملانصرالدين، صابر، نسيم شمال، صور اسرافيل، حبل المتين، شاعرانى چون لاهوتى، عارف، فرخى يزدى و ايرج ميرزا، پژوهندگان و نويسندگانى مانند ذبيح بهروز، صادق هدايت، احمد كسروى، على دشتى و شجاع الدين شفا و بسيارى كسان ديگر هر كدام نقش عميقى در مبارزه با خرافات و جهل و بيسوادى حك كرده و ادبيات بيدارى ايرانيان را بارور و غنى نموده اند.
در اين گفتار از احزاب ملى و سوسياليست و ميهن پرست سخنى نگفتيم. از روزنامه ها و شب نامه هاى عصر بيدارى ايرانيان كه در خارج و داخل كشور منتشر شده سخنى نگفتيم. از سنديكاهاى كارگرى و تشكلهاى فرهنگى سخنى نگفتيم. از شاهزادگان و درباريانى كه تمايل به ترقى و تجدد نشان مى دادند سخنى نگفتيم. ازنقش تجار و فئودالها، ار نقش روحانيون و آثار آنان در مخالفت با تجدد طلبى و آزادى خواهى سخنى نگفتيم. از نقش روس و انگليس و تأثير مخرب كشورهاى خارجى در جنبش بيدارى ايرانيان نيز سخنى نگفتيم چرا كه هر كدام از اين فصول نيازمند يك بررسى جداگانه است.
آلمان ۲۰۰۵- ۰۳- ۲۶