Nimrooz
Vol. 16, No. 829, April 15, 2005
سال شانزدهم - شماره ۸۲۹ - جمعه ۲۶ فروردين ۱۳۸۴
نوشته: فهيمه رحيمى
ماندانا
مرسده از روى صندلى بلند شد و دستش را روى شانه مينا گذاشت و گفت:
-فكرت را خراب نكن، تو در رابطه با احد در مورد هيچ چيز كم نگذاشته اى و همه اين را مى دانند. احد هم اگر به راستى خواهان تأهل بود خودش به گونه اى آن را مطرح مى كرد. اگر به تو نمى گفت به ورده و يا عبدالحميد يا بالاخره با كسى درميان مى گذاشت. به كاوه هم خشم نگير كه چرا خواب راحت تو را پريشان كرد، صبر كن تا با او صحبت كند من مطمئنم كه احد خيال هر دوى شما را راحت مى كند.
مينا كمى آرام شد و هر دو براى خوابيدن و استراحت كردن آشپزخانه را ترك كردند. مينا در بستر آنقدر غلت زد كه كاوه مجبور شد چراغ خواب را روشن كند و از مينا بپرسد:
-حالت خوب است؟
مينا گفت:
-نمى توانم بخوابم، صدائى دايم به گوشم مى رسد كه كوتاهى كردى، كوتاهى كردى. من از شر اين صدا قادر نيستم رها شوم و نمى توانم بخوابم.
-پس هر دو داريم از يك فكر زجر مى كشيم چون من هم نمى توانم بخوابم و مدام از خودم مى پرسم چرا بايد زندگى آنقدر تو را به خود مشغول كند كه غافل شوى در پيرامونت چه مى گذرد. اين پسر تمام وجودش رضايت و حق شناسى است، وقتى با او هستى طورى رفتار مى كند كه گوئى همه چيز دارد و از هر حيث كامل است. او اين حس را به تو القاء مى كند كه به راستى كمبودى وجود ندارد. من گرچه در بزرگ سالى با او روبرو شدم اما از همان زمان هم با علم به اين كه مى دانستم تنهاست و تو و خانواده ات مخصوصاً مادرت دارد حمايتش مى كند اما هرگز براى يكبار هم از زبان او حرف و يا سخنى مأيوس كننده و يا گله اى از روزگار نشنيدم. هميشه آرام، متبسم و راضى است. شايد اين ضرب المثل درست است كه تا بچه گريه نكند مادر به او شير نمى دهد، اگر او هم مثل كيومرث بود و دائم شكوه و شكايت داشت ما غافل نمى مانديم و براى تنهائيش فكرى مى كرديم. از فردا كه مى آيد با ما باشد هر دو بايد سعى كنيم تا هر چه بيشتر به او نزديك شويم و بفهميم كه در درونش چه مى گذرد. شايد سئوالم ناراحتت كند، اما آيا به راستى پدرش هم همينگونه ساكت و صبور بود؟
مينا به چشم كاوه خنديد و گفت:
-آيا كسى جز با اين خصلت مى توانست مرا تحمل كند؟
كاوه به نشانه نه سر تكان داد و با شيطنت زيركانه اى گفت:
-يا مى بايست صبور باشد و يا عقل باخته.
مشت گره كرده مينا را پيش از اصابت كردن به شانه اش در هوا قاپيد و براى نرم ساختن دل مينا زمزمه كرد:
-و يا خيلى عاشق كه به هر حال هر دو يكى هستند.
مينا گفت:
-در شب عروسى مرسده او با تو ملاقات كوتاهى داشت اما در همان ملاقات كوتاه به همه چيز پى برده بود و به رفتار خصمانه تو كه از حسادت نشأت گرفته بود واقف شده بود و بعدها وقتى من از سر حرص و بغض تو را به باد انتقاد مى گرفتم لبخند مى زد و مى گفت در وراى ازدواج آقاى قدسى رازى نهفته كه بنا بر مصلحتى افشاء نشده. براى داورى كردن و مهر خيانت و جفا پيشگى بر او زدن هنوز زود است، شايد روزى حقيقت را بفهمى و از اين كه در مورد او اينگونه قضاوت كردى پشيمان شوى. او هرگز اسم تو را بدون گفتن آقا خطاب نمى كرد، تو هميشه آقاى قدسى بودى و يا استاد. گاهى وقتى از مدرسه و شاگردان شكايت مى كردم تو را مثال مى زد و مى گفت تازه درك مى كنى كه آقاى قدسى چه رنج و مرارتى تحمل مى كرد و علاوه بر آن همه شاگرد و تدريس در دوره دبيرستان مى بايست با لجاجت و يكدندگى تو هم بسوزد و بسازد.
برايم بيگانه بود كه مى ديدم او از تو نه تنها به عنوان انسانى هوسباز نام نمى برد بلكه سعى داشت خوبى ها و فداكارى هاى تو را زنده نگهدارد تا فراموشم نشود. او وقتى قدم به برج متروك گذاشت لبخند بر لبش بود، لبخندى كه هرگز از روى لبانش محو نشده بود. همين لبخند را احد هم دارد و همان سلوك و آرامش در احد هم وجود دارد. هر دوى آنها به سحرى كه در هر واژه نهفته واقفند و به جاى خود از آن استفاده مى كنند. احد قادر است سرسخت ترين دختر را به سحر حجب خود نرم سازد و اى كاش تو مرا زودتر به قتلگاه آورده بودى و از تسليم رضايت محض به هشدارى آگاهم مى كردى. مى دانم كه فردا هم وقتى با او روبرو شويم آنچنان رفتار خواهد كرد كه من و تو به باورمان شك مى كنيم. آيا زشت ترين صفت را مى توان در مورد بهترين انسان به كار برد؟ او حيله گرى است كه فريب مى دهد اما نمى ستاند بلكه ايثار مى كند. خدا مرا به خاطر غفلتم ببخشد.
كاوه چراغ را خاموش و كرد و گفت:
-بخواب صبح نزديك است، ما هر دو بايد خطايمان را جبران كنيم.
آن شب براى ساكنين آن خانه شب غريبى بود. در اتاق ديگر مرسده بيدار در بستر چشم به سقف دوخته بود و به وسعت فكر مجال داده بود تا او را مسخر خود كند. از همان ساعتى كه براى آرميدن در بستر دراز كشيده بود به تنها چيزى كه فكر نكرده بود خواب و فراموشى بود. او بر مركب خيال به گذشته بازگشته بود و خودش را دختر جوانى مى ديد كه در هندوستان تحصيل مى كند و استادش به طنز از او پرسيده بود آيا شما همه چيز را سبز مى بينيد؟ و او پاسخ داده بود مگر شما همه چيز را سياه مى بينيد و اين حاضر جوابى او را شيفته و عاشق كرده بود و اگر دورى آزار دهنده نشده بود، اگر فسون مادر كارگر نيفتاده بود و اگر دل هواى بازگشت و مست شدن از پيمانه مهر نكرده بود شايد كه او با استاد نامزد شده و در هندوستان ماندگار شده بود و حالا به جاى خوابيدن در بستر خواهرزاده در خانه و بستر خود آرميده بود. از خود پرسيد، از كى عوض شد؟ من از كى برايش كهنه و يكنواخت شدم؟ تولد سهراب سرآغاز خوشبختى بود و تولد سيامك تداوم خوشبختى. مونا كه به دنيا آمد خوشبختى كامل شد و مادرشوهر از سر مهر حق خود را به نوه هايش بخشيد، پس تا او زنده بود خوشبختى هنوز پر رنگ بود اما بعد از رفتنش جغد آمد و آنجا لانه كرد. چطور او با آن قامت باريك و خميده توانسته بود سنگينى و توازن دو خانواده را حفظ كند و لب به اعتراض و شكايت باز نكند.
آقاجون را با آن اخلاق تند و بى منطقش چگونه تحمل كرده بود؟ و با اين حال اين مرد همچون موم در دستش بود و به آنچه كه مى گفت و مى خواست اعتراض نمى كرد. مرسده در بستر غلتيد و يكباره بر جاى نشست و با خود گفت: اگر او توانست آن مرد را رام كند من هم مى توانم. من نبايد بگذارم كه زندگى و شوهر و فرزندانم از يكديگر جدا شوند و اساس خانواده ام از هم پاشيده شود. بايد به هر نحوى و تحمل هر رنجى كه شده اين كشتى طوفان زده را به سوى ساحل هدايت كنم و به هر قيمت كه شده از شورش و زد و خورد جلوگيرى كنم. چراغ خواب را روشن كرد تا بتواند ساعت را بنگرد، ساعت چهار صبح را نشان مى داد. به خود گفت يك ساعت ديگر كه هوا روشن تر شود لباس مى پوشم و مى روم تا سامان از خانه خارج نشده خودم با او صحبت كنم. مرسده به آرامى بلند شد و لباس پوشيد و هنگامى كه سپيده صبح دميد آرام و آهسته از خانه خارج شد و به سوى خانه خود به راه افتاد.
تا پيش از آن كه به در خانه برسد شجاعت روياروئى با سامان را در خود مى ديد اما مقابل در خانه دچار ترديد شد و از خود پرسيد آيا كار درستى انجام مى دهد؟ نمى دانست عكس العمل فرزندانش چه خواهد بود و چگونه در مورد او داورى خواهند كرد. اما خود مى دانست كه تصميم دارد نگذارد شالوده زندگى اش به آسانى از هم پاشيده شود. با اين فكر نيروئى يافت و كليد به در انداخت و داخل شد. همچون بيننده اى كه براى اولين بار قدم به مكانى مى گذارد جابجا نشده بود. در مقابل رخت آويز ايستاد و به چهره رنگ پريده خود در آينه نگاه كرد و از فكر خارج كردن مانتو از تنش پشيمان شد و همانگونه براى بازرسى خانه رفت. همه جا تميز و مرتب بود، وقتى به پشت در اتاق خوابش رسيد آهسته و به آرامى آن را گشود. سامان در خواب بود و آن اتاق وضعيتى آشفته داشت. به جاى بيدار كردن او آهسته در را بست و به سوى آشپزخانه روان شد تا صبحانه آماده كند. پس از اين كار تمام پنجره ها را گشود تا هوا جريان يابد و سپس قدم به حياط گذاشت تا طراوت گل ها را با آب حفظ كند. وقتى بوى گل و برگ هاى باران خورده در فضا پيچيد ميز و صندلى هاى بهار خواب را تميز نمود و وسائل صبحانه را روى ميز چيد، سپس براى بيدار كردن سامان رفت. لحظه اى به چهره شكسته همسرش نگريست و به گمانش رسيد پيرتر و رنگ باخته شده است. حس زنانه مهربانى و عطوفت وادارش ساخت موهاى سپيد همسر را به ترنم سر انگشتان بنوازد و چشم او را از خواب گران بيدار كند و به تبسمى بگويد:
-سلام، صبح بخير.
سامان مبهوت از آنچه كه ديد با ناباورى چشم برهم گذاشت و يكبار ديگر ديده را باز كرد و پرسيد:
-توئى مرسده؟ تو آمدى؟
مرسده به چشم شوق نشسته و شادمان همسر نگاه كرد و پرسيد:
-مگر قرار بود نيايم!
سامان در بستر نشست و دست مرسده را به دست گرفت و پرسيد:
-بچه ها كجا هستند، حالشان خوب است؟
مرسده ملحفه را از روى او كنار زد و گفت:
-بلندشو دست و صورتت را بشور تا با هم صحبت كنيم.
سامان وقتى بستر را ترك كرد و از اتاق خارج شد هواى خنك را به جان كشيد و با ديدن حياط و ميز آماده صبحانه شوقى عظيم وجودش را فرا گرفت و با خود انديشيد مرسده برگشته پس بچه ها هم خواهند آمد. قامت بلند و باريك سامان همچون جوانى حفظ شده و تنها موهاى سفيد در ميان تار موهاى قهوه اى رنگش ديده مى شد و چند چين كوتاه و بلند در پيشانى و زير چشم گذشت ايام را هويدا مى كرد. او كه چند سالى از آقاى قدسى جوانتر بود اين جوانى را به كمك ورزش حفظ كرده بود و وقتى در كنار پسرانش حركت مى كرد همچون برادر بزرگتر آنها به نظر مى آمد. سر ميز صبحانه از مرسده پرسيد:
-چرا مونا را با خودت نياوردى؟
مرسده گفت:
-همه خواب بودند كه من از خانه خارج شدم و كسى نمى داند كه من آمده ام اينجا. آمدم تا هر دو با هم صحبت كنيم شايد به نتيجه برسيم و نگذاريم زندگى كه با زحمت درست كرديم از هم پاشيده شود و بچه هايمان را از دست بدهيم. هر دوى ما تمام سعى و تلاش خود را كرديم تا بچه هائى خوب تربيت كنيم، بچه هائى كه مفيد به حال اجتماع باشند نه انگل و سربار و خوشبختانه موفق شديم. حالا كه زمان آن رسيده تا از لذت تلاشمان بهره ببريم داريم با دست خودمان آن را نابود مى كنيم. سامان تو هميشه براى من و بچه هايت مايه افتخار و مباهات بوده اى و هستى، من مى دانم چه پيش آمده كه راه عناد با من و بچه ها در پيش گرفته اى ولى اين را مى دانم كه هنوزم هم بچه ها و هم من به وجود تو و به درايت و مديريت تو ايمان داريم و همگى معتقديم كه اين طوفان موقتى بوده و بالاخره تمام مى شود.
تو خيلى بهتر از من پسرهايت را مى شناسى و با روحيه آنها آشنائى دارى، بارها و بارها از خودت شنيده ام كه گفته اى هر دو پسر اخلاق و روحيه خودت را به ارث برده اند و از اين بابت به خود باليده اى. اگر چنين است نگاه در آينه همان تصويرى را به تو مى دهد كه در آن منعكس است. آنها شكل جوانى تو هستند، آيا ازاين كه با جوانى خود روبرو هستى پشيمانى؟
سامان گفت:
-من هرگز گستاخى آنها را نداشته ام و رو در روى پدرم نايستادم.
مرسده گفت:
-شايد آقاجون از تو خواسته نامعقولى انتظار نداشته كه موجب شود مخالفت كنى. اما انتظار امروز من و تو از بچه ها بى اساس است. آنها گرچه به زبان من و تو بچه ناميده مى شوند اما اجتماع آنها را بچه نمى داند و قانون آنها را انسانى بزرگ و مكلف مى داند. سامان بچه هاى ما امسال يا سال ديگر فارغ التحصيل مى شوند و هر دو وجهه اى در اجتماع پيدا مى كنند، نگذار اين روحيه ستيزه جوئى در وجودشان پايدار بماند و همه را دشمن خود ببينند. خودت مادر رابا آقاجون مقايسه كن، تو خودت هميشه جانب مادر را مى گرفتى و به حرف او گوش مى كردى چرا كه حرف هاى مادر را منطقى تر و اصولى تر مى يافتى، مادر شوهرى بود پر عاطفه و مهربان و باگذشت. هميشه دو گوش آماده شنيدن داشت، من خودم آنقدر كه با مادر تو راحت صحبت مى كردم و از نصايح اش استفاده مى كردم با مادر خودم كمتر از راز درونم صحبت مى كردم. باور كن اگر مادر زنده بود هرگز نمى گذاشت كه آقاجون اينگونه درزندگى ما دخالت كند و طوفان برپا كند. من و بچه ها دوستش داريم و در قلب ما جايگاهش محفوظ است، اما اين مديريت توست كه باعث مى شود هر كدام از ما به خود جرأت داده و در زندگى ديگرى دخالت كنيم. سامان به من نگاه كن، آيا من همسر نالايقى براى تو بوده ام؟ آيا از عهده مسئوليتى كه به عنوان يك همسر و يك مادر بر شانه داشتم برنيامده ام؟ اگر چنين هستم ضعف مرا، خطاى مرا تو بايد درمان كنى و يا كمكم كنى كه بتوانم قابليت خود را كامل كنم، اما خطاى مرا به پاى ديگران ننويس و آنها را تنبيه نكن.
سامان گفت:
-تو اگر نبودى من هيچ چيز نداشتم و اين را به حساب تعارف نمى گويم و همه جا ابراز كرده ام. به گمانم حق با توست و من عرضه و لياقت كافى ندارم كه بتوانم دست آوردهايم را حفظ كنم.
مرسده دستش را روى دست همسرش گذاشت و گفت:
-من هم كوتاهى كردم و در جائى كه مى بايست دخالت مستقيم مى كردم تماشاگر شدم و به نظاره نشستم، اما هنوز هم دير نشده و تنها كسانى كه مى توانند از فروپاشى اين زندگى جلوگيرى كنند من و تو هستيم. بيا هر دو تلاش كنيم تا مهر و محبت گريخته از خانه را بازگردانيم و همه زير چتر صفا و صميميت بنشينيم و از گرماى عشق گرم شويم. سامان من گرچه به چشم تو پير شده ام اما تو هنوز هم در چشم من همان مردى هستى كه زير باران ايستادى و به من گفتى، مرسده خانم من دختر روياى خود را در روى زمين پيدا كرده ام و نمى خواهم او را از دست بدهم، آيا شما حاضريد مرا به همسريتان قبول كنيد؟ و من به تو جواب دادم بله. عشق و دوست داشتن در من نقصان نگرفته اما....
سامان حرف او را قطع كرد و گفت:
-در من هم نقصان نگرفته و تو هنوز هم از هر موجودى در عالم برايم عزيزترى. تو فكر مى كنى كه من در اين چند روز در اين خانه راحت بودم؟ جاى خالى شما داشت ديوانه ام مى كرد، در اتاق بچه ها را باز مى كنم و مى ايستم تماشا مى كنم، دلم براى صداى سهراب و سيامك تنگ شده، دلم براى شيطنت هاى مونا و جيغ و دادش تنگ شده. اين خانه بدون وجود شماها قفس شده بود و من خود را در زندان حس مى كردم. بلندشو به بچه ها زنگ بزن كه برگردند به خانه، اگر مشكلى هست بايد خودمان حلش كنيم. با اين كه مى دانم ديگران حسن نيت دارند اما اين مشكل ماست و بايد به دست خودمان حل شود.
مرسده نگاه رضايت آميزش را به نگاه سامان دوخت و گفت:
-تا من ميز را جمع مى كنم خودت زنگ بزن و از سهراب و سيامك بخواه كه برگردند. صداى تو آتش مهر را در قلبشان روشن تر مى كند. هر دو در خانه احد هستند و تنها مونا خانه ميناست. سامان دلم مى خواهد بدانى كه من دوستت دارم و زمانى ازاين خانه خارج مى شوم كه در تابوت باشم.
سامان همسرش را در آغوش كشيد و در گوش او زمزمه كرد:
-دوستت دارم و به خاطر رفتار گذشته ام پشيمانم و متأسف.
صداى زنگ تلفن پسرها را بيدار كرد، احد از خانه خارج شده و به دنبال كار خود رفته بود. سهراب خواب آلود گوشى را برداشت و گفت:
-بله بفرمائيد.
صداى محزون پدر را شنيد كه پرسيد:
-سهراب توئى بابا؟ از خواب بيدارت كردم؟
سهراب شتابزده بر جاى نشست و ناباور از صدائى كه شنيده بود پرسيد:
-پدر شمائيد؟!
سامان گفت:
-بله خودم هستم.
سهراب در ميان بهت و ناباورى سلام كرد و به سيامك كه متوحش بر جاى نشسته بود نگاه كرد. سامان گفت:
-مامان آمده و الان پيش من است، تلفن كردم تا تو و سيامك هم مونا را برداريد و بيائيد خانه. دلم برايتان تنگ شده.
لحن پدر احساس را در وجود سهراب به غليان درآورد و با آوائى به بغض نشسته گفت:
-ما هم دلمان تنگ شده.
سامان با آوائى شاد گفت:
-پس زودتر حركت كنيد تا صبحانه مامان را از دست نداده ايد اينجا باشيد.
وقتى تماس قطع شد سيامك به چهره برادر كه متفكر به گل قالى زل زده بود نگاه كرد و پرسيد:
-كى بود؟
سهراب نگاه از قالى برگرفت و گفت:
-پدر بود، از ما خواسته كه برگرديم به خانه. مامان هم آنجاست و ما بايد مونا را برداريم و برويم. احساس مى كنم كه چقدر دلم براى شنيدن صداى او تنگ شده بود.
سيامك روى پا ايستاد و شتابزده مشغول جمع آورى كتاب و جزوه هائى شد كه در شب گذشته در اطرافش پخش كرده بود و در همان حال گفت:
-به گمانم مادر توانسته موفق شود و اگر بخواهد جنگ پايان گرفته.
سهراب گفت:
-بايد رفت و ديد، من هم اميدوارم اين آتش بس موقتى نباشد و بدون برنده يا بازنده براى هميشه تمام شود. اما قبل از رفتن بايد خانه را تميز كنيم و به صورت اولش برگردانيم. من كه به نوبه خود هرگز نمى توانم محبت احد را جبران كنم.
سيامك هم گفت:
-او مثل يك برادر دلسوز از ما حمايت كرد و من هم قادر به جبران محبت او نيستم. تا من اين اتاق را تميز مى كنم تو هم آشپزخانه را مرتب كن.
در خانه مينا پس از تماس تلفنى مرسده و بازگوئى آنچه رخ داده بود آرامشى ژرف و عميق به وجود آمده بود و همه احساس راحتى مطبوعى كردند. در سر ميز صبحانه كاوه رو به مونا كرد و گفت:
-خوشحالم كه به خانه برمى گردى و همه با هم هستيد، اما بايد به من قول بدهى كه شيطنت را كنار بگذارى و درس بخوانى. ديگر چيزى به كنكور نمانده و اميد موفقيت تو در اين آزمون ضعيف است اما نبايد مأيوس شوى.
مونا با گفتن من نهايت سعى خودم را مى كنم از پشت ميز بلند شد و ادامه داد:
-عمو كاوه از زحمتى كه به شما و خاله مينا و كيومرث دادم شرمنده ام و از همگى تان ممنونم. باور كنيد من اينجا را مثل خانه خودمان دوست دارم و از اين كه با شما و در كنار شماها بودم خوشحالم.
كاوه گفت:
-ما هم تو را دوست داريم و از اين كه در كنار ما احساس راحتى مى كنى خوشحاليم و خوشحالى ما زمانى دوچندان مى شود كه نام تو را در ستون قبول شدگان كنكور ببينيم. من اميدوارم با آرامشى كه به وجود آمده اديبى حاضر شود تو در رشته اى درس بخوانى كه دوست دارى. اگر كمكى هم نياز داشتى ما همگى براى يارى دادن حاضريم.
مونا قدردانى نمود و با بوسيدن صورت خاله رفت تا خود را براى رفتن به خانه آماده كند.

صفحه اول
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
خواندنى ها
اينترنت و وبلاگ
مقاله ها
جدول
گزارش
بازتاب
خبرهاى جهان
خبرهاى ايران
داستان
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
تحقيق
با نيمروز
آخر هفته
حوادث
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   اقتصادى   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   خواندنى ها   • 
•   اينترنت و وبلاگ   •   مقاله ها   •   جدول   •   گزارش   •   بازتاب   •   خبرهاى جهان   • 
•   خبرهاى ايران   •   داستان   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   تحقيق   • 
•   با نيمروز   •   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •