يكى از خانواده هاى سرشناسى كه نقش مهمى در تاريخ معاصر ايران داشته اند، خانواده گنجى است كه چند تن از آنان در مشاغل مختلف قرار داشته و هم اكنون نيز بعضى افراد اين خانواده در داخل و خارج در فعاليت سياسى و اجتماعى شركت دارند كه اكنون به شرح حال سناتور دكتر جمال گنجى و پدرش مى پردازم و در فرصت ديگر به زندگى و فعاليت ساير افراد اين خانواده سرشناس خواهم پرداخت.
جمال گنجى فرزند آقابالاخان گنجى (سالار معتمد) در سال ۱۲۹۰ شمسى در نيشابور متولد شد. تحصيلات ابتدائى را در مدرسه شاهپور كه پدرش تأسيس كرده بود انجام داد و در تهران در مدرسه ثروت به ادامه تحصيلات پرداخت. سالار معتمد كه با دكتر قاسم غنى دوستى نزديك داشت از او خواست كه سرپرستى جمال گنجى و دو فرزند ديگرش را برعهده بگيرد كه همراه او به اروپا رفتند.
جمال گنجى پس از پايان تحصيلات دوره متوسطه در بروكسل و تسلط كامل به زبان فرانسه در دانشگاه بروكسل در رشته راه و ساختمان به تحصيل ادامه داد و درجه مهندسى و دكترا گرفت.
دكتر جمال گنجى در مراجعت به ايران در وزارت راه به خدمت پرداخت و مدير آموزشگاه فنى آن وزارتخانه گرديد كه به تربيت كمك مهندس پرداخت و سپس مديركل فنى وزارت راه شد.
دكتر گنجى پس از مراجعت به ايران در دانشكده فنى و دانشكده افسرى و پلى تكنيك به تدريس پرداخت و به مقام استادى دانشگاه رسيد.
وقتى دكتر امينى كابينه خود را تشكيل داد دكتر گنجى را به سمت وزير راه معرفى كرد. چند بار از نيشابور نامزد نمايندگى شده ولى به مجلس راه نيافت. سرانجام در سال ۱۳۴۲ در انتخابات دوره چهارم از استان خراسان كانديداى سناتورى شد و در دوره هاى ۵ و ۶ و ۷ انتخاب گرديد و مدت ۱۱ سال عضو هيأت رئيسه مجلس سنا بود.
دكتر عاقلى مى نويسد: دكتر مهندس جمال گنجى نيشابورى فرزند آقابالاخان گنجى است كه با سرپرستى دكتر غنى توانست در بروكسل درجه دكترا در رشته راه و ساختمان بگيرد.
دكتر جمال گنجى به تدريس در دانشگاه علاقه داشت و استاد دانشكده فنى بود و وقتى هم دكتر امينى او را به وزارت برگزيد در برنامه مبارزه با فساد كه در آن دوره آغاز شده بود سهمى داشت.
دكتر جمال گنجى در چند ساختمان دولتى نظارت نمود كه از جمله ساختمان وزارت كشور است. تأسيس شركت هواپيمائى ملى ايران يكى از كارهاى دوره وزارت او است.
دكتر جمال گنجى در سال ۱۳۷۴ در سن ۸۴ سالگى در تهران درگذشت.
در شرح حال استاد كمال الملك چنين نوشته شده است:
سردار معتمد گنجى از ارادتمندان استاد بود و قريه حسين آباد را به او فروخته و مستخدمى براى كمال الملك تهيه كرده بود. روزى براى او شير فاسد آورد كه استاد نخورد و سردار به قدرى از اين كار عصبانى شد كه سنگى به سمت مستخدم پرتاب كرد و تصادفاً سنگ به چشم كمال الملك خورد و او را از يك چشم نابينا ساخت ولى براى رعايت دوستى به روى خود نياورد و مى گفت شب از چادر بيرون آمدم و پايم به طناب گرفت و به زمين افتادم، ميل چادر به چشمم فرو رفت ولى از حقيقت قضيه فقط چند تن آگاه بودند.
سالار معتمد گنجى براى جبران اين كارى كه كرده بود قريه حسين آباد را به مبلغ ناچيزى به كمال الملك فروخت و همواره در تجليل از استاد اقدام مى كرد و سرانجام در همان قريه به خاك سپرده شد.
مهندس حسين دفتريان در اين باره به نويسنده چنين نوشته است:
در سال ۱۳۲۰ شمسى من مأمور نظارت ساختن قطعه ۱۶ راه آهن تهران به مشهد بودم كه مركز اقامتم در نزديكى نيشابور بود كه با خانواده سالار معتمد گنجى آشنا شدم.
سالار گنجى سه پسر داشت: (جمال، جلال، عزت) كه مهندس گنجى به وزارت و سناتورى رسيد. عزت الله تحصيل مى كرد. برادر بزرگ كه معروف به جلال الملك بود برايم چنين نقل كرد:
پدرم دوست ديرين خود كمال الملك غفارى نقاش معروف را به خانه خود (بزقان) نيشابور دعوت كرد. كمال الملك در آن خانه تابلوهاى بسيار ارزنده اى كشيد كه بر ديوارها نصب بود. سالار در باغ خود مشغول ساختن خانه اى براى اقامت دائم كمال الملك گرديد و هر روز همراه او به تماشاى پيشرفت ساختمان مى رفتند. روزى كارگرى در كارش قصور كرده بود كه سالار آجرى را از زمين برداشت و به سوى كارگر مقصر پرت كرد كه از پشت سر به چشم كمال الملك خورد كه متأسفانه يك چشم استاد را كور كرد. اين واقعه موجب تأثر عميق سالار گنجى شد و از كمال الملك خواست كه تا پايان عمر در (بزقان) نزد سالار گنجى بماند و يك ملك خود را كه شايد همان حسين آباد باشد به كمال الملك بخشيد و سرانجام كمال الملك در همانجا فوت كرد و اكنون مقبره اش در نيشابور است.
دكتر منوچهر گنجى
يكى از افراد خاندان گنجى دكتر منوچهر گنجى حقوقدان مطلع و دانشمند ايران است كه سال ها استادى و رياست دانشكده حقوق را برعهده داشت و از وزراى پر كار و فعال كشور ما بود كه اكنون نيز در خارج از كشور براى مبارزه با رژيم جمهورى اسلامى نقش فعالى را برعهده دارد و مى كوشد تا اسناد و مدارك زيادى درباره تعديات و تجاوزات رژيم جمهورى اسلامى به مردم ايران و نقض حقوق بشر جمع آورى كرده و مسئولين اينگونه تجاوزات و جنايات در دادگاه هاى بين المللى مورد تعقيب و مجازات قرار گيرند.
در فرصت مناسب درباره روزشمارزندگى دكتر منوچهر گنجى مطالبى نوشته خواهد شد.
محسن حيدريان
مهاجرت سوسياليستى و سرنوشت ايرانيان
بازگشت به اصول
يك مشكل اساسى همه شاخه ها و گرايش هاى چپ هاى ايرانى از توده اى ها و فدائيان تا راه كارگر و حزب كمونيست و ديگران همواره نداشتن يك بنيان فكرى و ايده اى چپ ايرانى بوده است. به همين دليل پايه اى، گروه هاى چپ ايرانى موفق نشده اند كه بدون كپى بردارى از اصول اوليه كمونيستى و انديشه هائى مانند ديكتاتورى پرولتاريا، انقلاب به رهبرى طبقه كارگر، مبارزه طبقاتى و حزب پيشاهنگ طبقه كارگر و غيره، نيروى فكرى خود را صرف تحليل عميق و ويژه جامعه ايران و پاسخگوئى به نيازهاى سياسى و اقتصادى و اجتماعى ويژه آن كنند. چپ هاى مثلاً سوئدى، آلمانى، ايتاليائى و فرانسوى هر يك براى خود يك كلاس و سبك مخصوص ملى دارند. با وجود آن كه حركت هاى اصيل چپ در دوران پيدايش و شكل گيرى حزب توده و حيات سال هاى اول آن كم نبودند و نيز جريانى مثل حزب ايران، نيروى سوم و غيره كه انديشه هاى مستقل چپ داشتند اما به عللى اين حركات رشد نكردند و لذا چپ هاى ايرانى از يك پيش زمينه نيرومند فكرى مكتب و ايده ويژه ايرانى آن طور كه بايد برخوردار نبودند. به همين دليل در دوران آخرين نسل نيز انتقاد از يك شبه تئورى روسى يعنى نظريه سمت گيرى سوسياليستى اليانوفسكى كه پايه مشى سياسى حزب و سازمان اكثريت بود، يك خلاء جدى در حيات فكرى و سياسى آنها ايجاد مى كرد. اين خلاء، به جاى حركت به جلو و استفاده از تجارب احزاب چپ دموكراتيك موفق در غرب و به ويژه تجربه ناتمام چپ هاى مستقل و نيروى سوم ايران به رهبرى خليل ملكى در نهضت ملى ايران، در يك دوران كوتاه بازنگرى؛ با فرار به عقب پر شد. منتقدين فدائى و توده اى در جستجوى راه تازه به چاله ديگرى افتادند كه نتيجه آن بازگشت به شرايط تاريخى جامعه روسيه در اوائل قرن يعنى نظريات لنين بود. اما اين رويكرد تا حدى جنبه فكرى و تا حدى نيز به لحاظ تاكتيكى بود. زيرا طرفداران تفكر محافظه كارانه در حزب و سازمان مانع بحث و انتقاد باز بودند و منتقدين با استفاده از مشروعيت لنين مى خواستند از اين خط قرمز ممنوعه جواز عبور بگيرند. اين جريان را كه روندى موقت بود و كاركردى گذرا براى دور خيز برداشتن به سوى تيشه زدن به ريشه كژروى ها داشت بايد كمى از نزديكتر دنبال كرد.
چنانكه اشاره شد، در شهرهاى محل زندگى چپ هاى ايرانى، از سوى رهبرى حزب و سازمان، كميته هاى شهرى شكل گرفته بود كه با حوزه بندى كردن افراد و تعيين مسئولين مختلف به سازماندهى سياسى پرداختند. اما اين روند با چالش هاى دشوارى روبرو بود. حوزه هاى حزبى در ابتداى شكل گيرى با مشكلات سياسى فراوانى روبرو بودند. برگزارى شتابزده پلنوم ۱۸ نه تنها به هيچ يك از خواست هاى اعضاى حزب پاسخى نمى داد بلكه بحران عدم اعتماد در حزب را نيز شدت بخشيد.
رهبران فرقه دموكرات به دليل سوابق تاريخى خود و نيز عدم حضور در ايران هيچ مشروعيت و پايگاهى در ميان نورسيدگان نداشتند. رهبران فرقه براى توجيه عدم حضور خود در ايران دست به مانورهائى مى زدند كه اثر معكوس داشت. آنها مثلاً مخالفت خود با مشى حزب در ايران را بهانه عدم حضور در ايران قرار مى دادند. اما براى اين كار نه تنها قادر به ارائه يك سيستم نظرى تازه نبودند بلكه از شناخت اوضاع و مسائل ايران نيز بى بهره بودند. يك اشكال اساسى آنها ضعف شديد فكرى در اقناع فكرى و سياسى نيروهاى تازه نفس بود. ريشه اين ضعف در وابستگى كامل فكرى، عقيدتى و مالى و ادارى به شوروى نهفته بود. آنها با وجود امكانات مادى و فنون فراوان، از دانش لازم و انديشه تازه اى كه برايشان لياقت و اتوريته بيافريند به شدت محروم بودند. ريشه اين ضعف در عدم استقلال فكرى و وابستگى كامل فكرى و عملى به شوروى نهفته بود. فرقه دموكرات در يك كوشش ديگر آثارى از نظريه پردازان شوروى مانند آقايف و زادروف را كه مخالف نظريه اليانوفسكى بودند به فارسى ترجمه و در اختيار حوزه هاى حزبى قرار داد. شايان توضيح است كه نظريات اليانوفسكى تحت عنوان راه رشد غير سرمايه دارى در واقع مبانى تفكر و استراتژى سياسى حزب توده در ايران را تشكيل مى داد. فرقه دموكرات مى خواست پشت اين نظرات انتقادى درباره اليانوفسكى سنگر بگيرد و اين بار با آبشخور يك گروه ديگر از نظريه پردازان روسى براى خود مشروعيت سياسى پديد آورد. اما اين تلاش هم آينده اى نداشت و به سرعت ابتكار عمل را از دست رهبران جديد حزب خارج ساخت. زيرا مباحث تازه از يك سو با خط مشى پلنوم ۱۸ در تضاد قرار مى گرفت و از سوى ديگر راه دامن زدن به مباحث فكرى و سياسى در درون تشكيلات را- كه تا آن موقع يك منطقه ممنوعه بود، باز مى كرد. به اين ترتيب با باز شدن چشمان حوزه هاى حزبى در باكو، مينسك و چارجو و گسترش بحث هاى سياسى تازه و در موارد زيادى «غير مجاز» حوزه هاى حزبى به محل جدل هاى پايان ناپذير ايدئولوژيك و طرح انتقادهائى تبديل مى شد كه طرح آن هيچگاه در تاريخ حزب سابقه نداشت. طرح بسيارى از انتقادات ابتدا تابو بود و خارج از حوزه هاى حزبى در روابط خصوصى افراد صورت مى گرفت. اما به تدريج به درون حوزه ها نيز راه يافت.
اما يك نكته اساسى درباره شروع اعتراضات سياسى، اين نكته است كه بسيارى از معترضين توده اى به دلايلى كه در بالا قيد شد براى كوبيدن پلنوم ۱۸ و نشان دادن عدم مشروعيت آن پرچم پلنوم ۱۷ يعنى پلنوم سال ۱۳۶۰ در تهران را در برابر آن علم كردند.
چنين روشى اولاً آنها را در برابر هرگونه ضد توده اى و ضد شوروى مصون مى كرد. ثانياً يك موضوع اساسى يعنى به رسميت نشناختن فرقه دموكرات آذربايجان و كسانى مثل صفرى را كه پس از پلنوم ۱۸ همه كاره حزب شده بودند به طور طبيعى پيش مى كشيد و از اين نظر پايه محكمى براى معترضين ايجاد مى كرد. ثالثاً چنين نگرشى نشانه احتياط زياد معترضين در گام گذاشتن در حيطه جدال هاى سياسى فكرى و اصولاً دگماتيسمى بود كه همه دچارش بوديم. چندى بعد البته بسيارى از معترضين دريافتند كه با پرچم پلنوم ۱۷ راه زيادى نمى توان رفت. اما شروع اعتراضات توده اى ها عليه رهبرى تازه برآمده از پلنوم ۱۸ نمى توانست به ادامه و تعميق جدال هاى سياسى و فكرى منجر نشود.
در اين ميان يك گروه ديگر از معترضين درون حزبى مانند سه تن از مشاوران كميته مركزى به نام هاى محمد آزادگر، حسين انور حقيقى و سعيد مهراقدم و نيز گروهى از كادرهاى حزبى كه چندى بعد در باكو «منفصلين» نام گرفتند راه اعتراض به وضع موجود را در بازگشت به اصول و انديشه هاى مرجع بنيانگذاران ماركسيسم لنينيسم يافتند.
در حقيقت همه معترضين چه آنها كه با پرچم پلنوم ۱۷ در برابر پلنوم ۱۸ به اعتراض برخاستند و چه آنها كه پاسخ «چه بايد كرد؟» را در انديشه هاى لنين جستجو مى كردند در اولين مرحله تكان خوردن ذهنيت خود و تحريك فكرى تازه، بازگشت به اصول را در پيش گرفتند. اين روش نشانه احتياط بيش از حد در گام گذاشتن در وادى تازه تفكر بود اما در عين حال هاله تقدس رهبرى حزب را مى شكافت. بايد تأكيد كرد كه كسانى مانند سه عضو مشاور كميته مركزى و نيز برخى از اولين گروه ها و افراد معترض حزبى مانند: دكتر بهرام و بهزاد در باكو از منظر جدال با ديو استبداد درون حزبى و نيز شكستن جو بسيار سنگين خودسانسورى در شوروى آن زمان دست به حركت بى نهايت شجاعانه و مخاطره آميز و سنت شكنانه اى زدند. حركت و جنبش آنان تنها نبايد از نظر فكرى بلكه از ديد چيره شدن بر ترس درونى و آزادمنشى انسانى مورد توجه قرار گيرد.
اما روند بازگشت به اصول همچون اولين مرحله گذار به گشايش فكرى در ميان فدائيان خلق نيز با ويژگى هاى ديگرى بروز يافت.
تلقى احمد از مسائل درون سازمانى در آن دوران چنين است: «در سه سال اول اقامت در شوروى نگاه جناح چپ سازمان به مسائل كليدى تفاوت اساسى با جناح راست سازمان نداشت. در مواقعى حتى رفتار و برخورد جناح چپ با منتقدين سازمان خشن تر وتحقيرآميزتر از رهبران جناح راست بود. من بعدها شباهت هائى ميان بعضى جريانات متعصب اول انقلاب با برخى از عناصر جناح چپ سازمان در برخورد با مخالفان نظرى خود ديدم. راجع به حزب توده هم انتقادات از سوى جناح چپ سازمان در اساس به مشى سياسى حزب توده در دفاع از خط امام بود. حداقل تا پلنوم وسيع ۱۹۸۵ هيچگونه حرف جدى عليه روابط ناسالم و ويرانگر حزب توده كه مادر عيب ها بود از طرح جناح چپ در انتقاد به حزب توده مطرح نشد. تنها شانس اساسى سازمان نقش حوادث روزگار و سر كار آمدن گورباچف و فرو ريختن ديوار برلين بود. والا در خود سازمان به حد كافى رهبر، كادر معتقد به «برادر بزرگ» تا فرو ريختن ديوار برلين وجود داشت كه بتوانند معترضين جدى و متكى به خود را خنثى و يا متلاشى بكنند. همان طور كه در حزب توده اتفاق افتاد.»
ضعف فكرى منتقدين درون سازمان و نبود امكان دسترسى آزاد به منابع فكرى معتبر و محيط بسته شوروى تأثير مهمى در پائين ماندن سطوح بحث ها در شوروى داشت. علاوه بر اين فشار گروهى و روحيه انطباق خود با موازين گروهى كه مقاومت و ايستادگى و جمع گرائى افراطى از مظاهر مهم فرهنگى آن در چپ هاى ايرانى است، سبب مى شد كه همه راه هاى برون رفت از وضع موجود به تركستان، يعنى چارچوب ايدئولوژيك موجود، ختم شود. طرز فكر خارج از اصول «يك ميوه ممنوعه» بود. بازگشت به اصول نزديكترين راه و مطمئن ترين شيوه اى بود كه همه را از اتهام «تجديدنظر طلبى» و «فرار از مبارزه» مصون نگه مى داشت و در ضمن تا حدى رنگ و بوى انتقاد و اعتراض هم داشت. هر چه كه بود بعد از شروع نوسازى در شوروى كه به «پروسترويكا» مشهور شد، در سازمان و رهبرى آن دو گرايش متفاوت شكل گرفت. يك گرايش مشتاقانه به استقبال اصلاحات شتافت و يك گرايش در مقابل آن قرار گرفت. اين وضع در حزب توده ايران نيز وجود داشت. جالب اين كه در هر دو تشكيلات ايرانى بدواً اصلاح طلبان در اقليت بودند. وضع حزب توده بدتر بود. در رهبرى حزب وابستگان كا.گ.ب. تفوق داشتند.
پديده گورباچف براى منتقدين درون سازمان نيروى محركه بيرونى محسوب مى شد. اما منتقدين درون سازمانى آلترناتيوى جز بازگشت به اصول لنينى و بازنگرى به اشتباهات گذشته نمى شناختند. تا مدت ها خبرى از ديگر نظريه پردازان و عقايد متفاوت اما رقيب شوروى ها مطرح نبود و شناختى نيز از آنها وجود نداشت. آنچه كه «اروكمونيسم» شهرت يافته بود كماكان مورد حمله و انتقاد قرار داشت، بدون اين كه به درستى نقطه نظرات آنان مورد مطالعه قرار گرفته و به نقد كشيده شود.
تشديد اختلافات در سازمان اكثريت منجر به انتشار يك بولتن داخلى شد. نگاهى به مباحث اين بولتن نشان مى دهد كه مهمترين منبع فكرى و سرچشمه الهام و مرجع منتقدين را انديشه هاى لنين و آثار او تشكيل مى دهد. مسائل بنيانى ماركسيستى لنينيستى مانند ديكتاتورى پرولتاريا، مسأله انترناسيوناليسم پرولترى، انقلاب پرولترى و سوسياليسم، مهمترين تكيه گاه هاى فكرى منتقدين در مبارزه عليه جريان محافظه كار درون سازمان را تشكيل مى داد. يك نكته بسيار جالب و طنزآميز اين است كه سال ها بعد هنگامى كه منتقدين به كلى به نفى لنينيسم و به طور كلى دگماتيسم ايدئولوژيك رسيدند، تازه نوبت به محافظه كاران رسيد كه اين بار زير سپر لنين به دفاع از سنگرهاى فكرى خود بپردازند. مى توان گفت كه در سال ۶۸ در طيف محافظه كاران سازمان عمده نيروى آنها صرف مراجعه به لنين مى شد. هنگامى كه طيف ديگر داشت از لنين به طور جدى فاصله مى گرفت آنها با تأخير، فاز بازگشت به لنين را برگزيدند. بدين ترتيب مى توان گفت كه يكى از كاركردهاى اتكاء به ايدئولوژى و اصول اوليه ماركسيستى لنينيستى و مراجع فكرى سنتى در نزد اين بازيگران سياسى يافتن امنيت فكرى و مشروعيت بخشيدن به رفتار خود بوده است. اصول ايدئولوژيك مى توانست در دفاع يا نفى موضوع معينى در شرايط بسته جامعه شوروى مورد استفاده قرار گيرد. علاوه بر اين انتخاب ابزار ديگرى در آنجا در دسترس نبود. اما علت هر چه بوده حبس كردن خود در فضاى خسته و وامانده افكار و اصول دگماتيستى اوليه نه تنها مانع دميدن روحى تازه در زندگى فكرى و سياسى اين افراد مى شد بلكه انرژى و قواى آنها را به شدت تحليل مى برد.