|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
از جامى
عيد
عيدست و دارد هر كسى عزم تماشائى دگر
ما را نباشد غير تو در دل تمنائى دگر
صد خوب پيش آيد مرا خاطر نياسايد مرا
زينها چه بگشايد مرا من عاشقم جائى دگر
نى ره مرا در خانه اى نى جاى در كاشانه اى
هر لحظه چون ديوانه اى گردم به صحرائى دگر
بگداخت از غم جان و تن چندين نخواهم زيستن
مى بين به رحمت سوى من امروز و فردائى دگر
از من چه پرسى اين و آن خواهى بخوان خواهى بران
محكوم فرمانم به جان، نبود مرا رائى دگر
اى فاخته دل مى نهى بر قامت سر و سهى
گوئى ندارى آگهى از قد و بالائى دگر
|
|
|
|
|
دكتر غلامعلى رعدى آذرخشى
باغ بهشت
آب حيات مى خورد چشم من از جمال تو
باغ بهشت مى كند خواب مرا خيال تو
نقش نشاط مى زند خنده به گوشه لبت
اى دل دردمند من شيفته خصال تو
عمر تباه و پر شتاب اسب مراد زين كند
چون گذرد به خاطرش نام خجسته فال تو
باد بهار مى وزد خيز و بيا كه شاخ گل
خوار بود به چشم من بى رخ بى مثال تو
دل ز حريم عافيت دور شدست تا رسد
عاقبت از عنايتى در حرم وصال تو
تا نكشد در اين قفس حسرت آسمان مرا
باد شوم كه يك نفس بوسه زنم به بال تو
زندگيم حرام باد ار نرسم به كام دل
ور نرسى به داد من خون دلم حلال تو
در مگشا به هر كسى تا به گشايشى رسى
ورنه چو عشق در زند تنگ بود مجال تو
چند از اين مقال ها وينهمه قيل و قال ها
باش كه بزم سرد را گرم كند مقال تو
طبع ملول من زنو نعره شوق مى زند
بر سر خامه مى دود باده بى ملال تو
كى بودم غم از عدم اى قلم مسيح دم
گر دهدم خط بقا دولت لايزال تو
شعر بر آستانه ات نقش جمال مى كشد
بار نمى دهد چرا بارگه جلال تو؟
«رعدى» اگر به بوسه اى كام نگيرى از لبش
حسرت جاودان شود حاصل ماه و سال تو
|
|
|
|
|
طبيب اصفهانى
جاى گريه
ما را دگر زيار تمنا نمانده است
چون طاقت تغافل بيجا نمانده است
در راه عشق، بسكه به پاى دلم شكست
خارى دگر به دامن صحرا نمانده است
گريم اگر به طرف چمن جاى گريه است
كان گل كه بود بهر تماشا نمانده است
تا كى «طبيب» رنج كشد در علاج من؟
چون ديگرم اميد مداوا نمانده است
|
|
|
|
|
بيژن ترقى
آهنگ رفتن
اى عشق شورانگيز من، قصد شبيخونم مكن
چون نى سراپا ناله ام، زين بيش محزونم مكن
من شيشه ام من شيشه ام سنگم مزن سنگم مزن
من گل نمى خواهم زتو، آغشته در خونم مكن
گفتم توئى غمخوار من، باغ و گل و گلزار من
در پيش بيشرمان دگر از شرم گلگونم مكن
چون جان من در هر نفس آهنگ رفتن مى كنى
اى خوب من با اين بدى از خانه بيرونم مكن
|
|
|
|
|
ابوالقاسم حالت
صد داستان
گفتم: زعشقت اى كاش داغم به جان نماند
گفتا: چسان زآتش برجا نشان نماند؟
گفتم: زدستت اى دوست جان مى رود زدستم
گفتا: كه بنده دل در بند جان نماند
گفتم: كه جان برآمد عمر از غمت سر آمد
گفتا: به دار فانى كس جاودان نماند
گفتم: كه آه اگر چشم اين سان روان كند اشك
گفت: آه اگر به چشمه آب روان نماند
گفتم: به خانه دل هر دم غمى درآيد
گفتا: خوش آن كه خانه بى ميهمان نماند
گفتم: گلى بچينم از گلشن وصالت
گفتا: خوش آن كه گلچين در گلستان نماند
گفتم: كه از چه يك دم با دوستان نمانى؟
گفتا: كه خواهم از من صد داستان نماند
گفتم: چه مى شود گر لب بر لبت گذارم؟
گفتا: دگر لبت را جاى فغان نماند
گفتم: كه گشت «حالت» پير از غم وصالت
گفتا: كسى به گيتى دايم جوان نماند
|
|
|
|
|
ناصرخسرو قباديانى
نوكيسه
ز نو كيسه مكن هرگز درم وام
كه رسوائى و جنگ آرد سرانجام
مده زر بى گرو گر پادشاهى
كه دشمن گرددت گر بازخواهى
بود يك رنجش از نادادن زر
دو صد رنجش چو گوئى زر بياور
|
|
|
|
|
على ميرفطروس
مثنوى «مردِ شب»
دشت ها، خاموش و خالى؛ سوگوار
لاله ها، لال اند و خونين؛ داغدار
چشم ها، نوميد و يخبندان و سرد
دل درونِ سينه، مالامال درد
سايه ها، اشباح ِكور و خسته اند
دست ها را خستگى ها بسته اند
عنكبوتِ اين شبِ شوم و پليد
در فضاى شهر تارش را تنيد
شهر خاموش است و درها نيست باز
مردِ شب، مى خواند اين آواز باز:
- «اى كه چشمت باغ سبزِِ يادها
رودِ جوشانِ بسى فريادها
اى به من نزديك تر، از من به من
خونِ جاريِّ فراسوهايِ تن
اى كه دستت ساقه سبز نياز
ساقه غمگينِ دستم را بيآز
اى كه چشمت با دو چشمم آشناست
شهر صبحِ مهربانى ها كجاست؟
اى تو باران ِدل انگيز بهار
بر كوير تفته جانم ببار
اى كه اندوهت غروبى دردخيز
از درون ِبستر غم خيز، خيز
بر دلم از مهر امشب پا گذار
كار غم ها را به غم ها وا گذار...»
مرد، در انديشه هاى دور و دور
در ميان ِ كوچه هاى سوت و كور
خسته تن، با دودِ آهِ سردِ خويش
باز مى خواند سرودِ دردِ خويش:
- «اى ز جام آرزوها مستِ مست
مستى ما راهِ غم ها را نبست
عيسيِ رنج قرونم من، غريب
مانده بر روى چليپايِ فريب
كوچه هاى شهر، شهر ِياد بود
روى لب ها هر سخن، فرياد بود
شعله هاى آتش مسموم باد
ساقه هايِ سبز را بر باد داد
زندگى، اميد در رگ ها فِسُرد
خنده ها، در زير سنگِ لب بمُرد
راهِ خوبِ آرزوها بسته بود
صبح روشن، شيشه اى بشكسته بود
آب رويِ آتشِ دل ريختند
صبح را بر دار شب آويختند
شعله هايِ پاك، خاموشى گرفت
قصه ها رنگِ فراموشى گرفت
شمعِ گرم آشنايى سرد ماند
روى مرز مردمى، نامرد ماند
اضطرابِ سال هاى سختِ درد
روح ايمان را ز دل تبعيد كرد
كوره راهِ مانده اى اينك به جاست
از سوارى ليك، گردى برنخاست
اى كه شولاى غمم را دوختى
ريشه جان و تنم را سوختى
اى تو پيغام آورِ صبح سپيد
تك سوار راهِ فردايِ اميد
اى شبِ يلداى غم ها را سحر
پرده تاريك شب ها را بِدر
قلعه هاى شومِ شب را باز كن
قصه پايان غم، آغاز كن...»
مردِ شب، آوايِ دردش را بُريد
قطره اشكى ز چشمانش چكيد
خسته دل، تنهاى تنها، مستِ مست
با سرودِ خود دلِ شب را شكست
مرغ شب، از درد ناليد و گذشت
مردِ شب، با سايه خود دور گشت...
|
|
|
|