*ترانه پردازى در ايران، در درازاى يكصد سالى كه از عمرش مى گذرد، به پيروى از نياز زمان شكل و شيوه هاى گونه گون پيدا كرده است. پيشينه ترانه را- در معناى عام- البته مى توان در سده هاى پيش جستجو كرد و حتى آن را به دوره «باربد» رسانيد. ولى در معناى امروزى يعنى به شكل ترانه هاى مصرفى شهرى، به زمان «شيدا» و «عارف» بازمى گردد.
- «شيدا» با همه ضعف و فتورى كه در كار خود دارد، ترانه هاى عاشقانه پر شور و حالى پديد آورد كه در فضاى بسته و ملال آور موسيقى قاجارى تحولى به شمار مى آمد. عارف، برانگيخته از شور انقلابى جنبش مشروطه، از او نيز پيش تر رفت و ترانه را پيش تر برد. اين دو، در واقع گام گذاران نخستين، در راه نه چندان هموار ترانه پردازى بودند.
حُسن كار اينان در آن بود كه شعر و آهنگ را خود مى ساختند و با يكديگر پيوند مى زدند.
هر چند كه ناآگاهى از رموز پيوند شعر و موسيقى به بعضى از ترانه هاى آنها آسيب رسانده است.
-در سال هاى پس از مشروطيت، ساخت و پرداخت ترانه شكل ديگرى به خود گرفت. شاعر و آهنگساز، دو تن شدند! يا شاعر براى آفريده آهنگساز شعر مى سرود و يا آهنگساز بر روى سروده شاعر، آهنگ مى نهاد. در كنار عاشقانه ها، ترانه هائى با محتواى ميهنى و انقلابى نيز پديد آمد كه البته از «صراحت» هاى ترانه هاى عارف بى نصيب بود. در عوض در مبارزه با فضاى استبدادى تازه، نماد و تمثيل، شايد براى نخستين بار، در ترانه ها به كار گرفته شد. ويژگى ديگر ترانه هاى اين دوره، زبانِ فاخر و شسته رُفته آنهاست. زيرا كه ترانه سرايان غالباً از اديبان و شاعران كار آزموده بودند. به عنوان مثال مى توان از ملك الشعراى بهار، وحيد دستگردى، حيدرعلى كمالى و حسين گل گلاب ياد كرد. تنها استثناء شايد «محمدعلى اميرجاهد» باشد كه به شيوه عارف شعر و آهنگ را خود مى ساخت. او مسائل اجتماعى و اخلاقى را نيز در ترانه هاى خود مطرح مى كرد.
-در سال هاى بيست دگرگونى ديگرى در كار ترانه پردازى پديد آمد. همان زبانِ فاخر و سنگين و محتواى «جدى» مى رفت كه ترانه را از سكه بيندازد. ترانه در ذات خود، زبان سهل و آسان با نيروى فراگير مى طلبد. از آن گذشته توان زيادى براى تحمل وعظ و خطابه ندارد. از نظر موسيقى نيز، عشق و شور و حال مى خواهد. وابستگى دقيق و عميق با رديف و سنت، جان آن را مى گيرد. نسل جوانى كه سر برآورده بود، در جستجوى ترانه هاى نوترى بود. نخستين فرستنده راديوئى نيز كه در ايران بنياد شد گزيرى نداشت كه به اين نياز نسل جوان پاسخى در خور بدهد.
مجموعه اين كُنش و واكنش ها، آهنگسازان و ترانه سُرايان جوانى را وارد ميدان كرد كه توانائى دگرگونسازى داشتند. آهنگ ها از ملودى هاى نو و ريتم هاى برانگيزاننده تازه اى برخوردار شدند و ناگزير ترانه سُرايان را نيز به دنبال خود كشيدند. وابستگى به «سنت» البته گسسته نشد، باقى ماند، ولى در محدوده گسترده اى از آن، پاى نوآورى نيز گشاده شد. رنگ و بوى انقلابى ترانه ها، كمابيش از ميان رفت،- تا باز چند سالى بعد بازگردد!- ولى در عوض «عاشقانه» ها، سليس و روان شد و صيقل خورد. در ميان ترانه سُراها كه غالباً از شاعران بودند، پيشگام، «رهى معيرى» است. پس از اوست كه بايد از اسماعيل نواب صفا، رحيم معينى كرمانشاهى و بيژن ترقى نام برد. از اين سه تن كه ترانه هايشان پيش از انقلاب، طى سه دهه، در جامعه فراگير مانده است، شوربختانه اينك يكى را از دست داده ايم:
*
* «اسماعيل نواب صفا»، در سال ۱۳۰۴ خورشيدى در كرمانشاه زاده شد. تحصيلات دبستانى و دبيرستانى را در همان شهر گذرانيد. در همان سال ها، به موازات تحصيل، هم ذوق شاعرى خود را آزمايش مى كرد و هم مى كوشيد نواختن ويولن را بياموزد. او كه در شعر، «صفا» تخلص مى كرد، در سال ۱۳۲۳ به تهران آمد و در عرصه فرهنگى، نخست به همكارى با مطبوعات پرداخت.
با آن كه پس از شهريور (۱۳۲۰) «تا دلتان بخواهد روزنامه هاى جورواجوار به چشم مى خورد»، او ولى از اين ميان فكاهى نامه «توفيق» را براى همكارى برگزيد! چندى بعد، عضو هيأت تحريريه اين روزنامه شد كه حتى كارت خبرنگار پارلمانى به نام او صادر كرد!
-در سال ۱۳۲۴ يك تفنّن جوانانه در ترانه سرائى، راه زندگى آينده او را تعيين كرد. خود او مى گويد: «علاقه به شعر و موسيقى كه از خردسالى در من وجود داشت موجب شد كه يك شب از شب هاى سال ،۱۳۲۴ به ساختن شعرى، روى يكى از آهنگ هاى كرمانشاهى كه به خاطر داشتم، بپردازم، (هر چند) كه از اين فن آگاهى نداشتم.» ثمره اين تفنّن، ترانه اى شد با عنوان «وعده گلرخان، كه اگر چه، چهاربند داشت ولى بند اول آن آنچنان فراگير شد كه خرد و كلان آن را به زمزمه مى خواندند:
- «موسم گل شد و وقت گل چيدن/ خوش بود روى گلچهره بوسيدن/
جام مى بايد از گلرخان گيرى/ بوسه از اين و ساغر از آن گيرى! /
به خيالم كه زحالم، باخبر هستى اى گل، نه! / بر سر ما كشى دستى اى گل، نه!»
- «وعده گلرخان» را براى نخستين بار «روحبخش»، خواند ولى جاذبه اش آن سان بود كه خوانندگان ديگر را نيز به بازخوانى خود برانگيخت. ترانه را «مجيد وفادارى» براى اجراى با اركستر تنظيم كرده بود.
به اين ترتيب «در تابستان سال ۱۳۲۴» نام نواب صفا «براى نخستين بار» به عنوان ترانه سُرا از راديو تهران پخش شد و او را ترغيب كرد كه بر روى دو سه آهنگ محلى ديگر نيز شعر «فارسى» بگذارد و اجرايش را به دست «روحبخش» و «وفادار» بسپارد.
-نواب صفا در سال هاى رواج پيش پرده خوانى شعرهائى با مايه هاى طنز براى «جمشيد شيبانى» و «عزت الله انتظامى» نوشت و يكبار نيز به سفارش «اسماعيل مهرتاش»، براى آهنگ «شاتوتى» او متنى فراهم آورد كه مناظره اى بود ميان «توت فرنگى» و «شاتوت»!
-آشنائى با مهرتاش ولى بهره بزرگترى براى نواب صفا در پى داشت. در يكى از برنامه هاى جامعه باربد، از طريق مهرتاش با «حسينقلى مستعان» آشنا شد كه در آن زمان رياست راديو را برعهده داشت. مستعان او را به همكارى با راديو فراخواند و او به اين ترتيب از شهريورماه سال ،۱۳۲۶ به «عضويت رسمى راديو ايران» درآمد، به قول خودش با «طومارى از وظيفه» : «عضويت در شوراى نويسندگان، ساختن چهار شعر بر روى چهارآهنگ در ماه، نظارت بر اجراى برنامه هاى موسيقى و.... در ازاى ماهى چهارصد تومان...»
-كه البته براى آن زمان چندان اندك نبوده است- پيش از اين كار رسمى، «در تماشاخانه تهران براى هر پيش پرده، پانزده تومان و براى هر قطعه شعر- كه در «تهران مصور» چاپ مى شد- بيست تومان» دريافت مى كرده است!
نقطه عطف
*متن گذارى بر روى آهنگى از مجيد وفادار، در مايه شور بر شهرت «نواب صفا» افزود. ترانه را «دلكش» مى خواند كه خود نيز تازه پا به ميدان نهاده و براى شهرت دورخيز كرده بود.
- «ساقى، امشب ما را ديوانه كردى/ ما را بى خود از يك پيمانه كردى/
از جانبازى هرگز پروا نكردم/ دل را شمع و جان را پروانه كردى.»
كار رسمى در راديو و همكارى با دلكش و وفادار، ترانه سراى جوان را با آهنگسازان جوان ديگر آشنا ساخت. در اين ميان آشنائى و همكارى او با مهدى خالدى نقطه عطفى در كار ترانه سرائى او پديد آورد. خالدى تازه همراه با دلكش از سفر موفقيت آميز هندوستان بازگشته بود كه با نواب صفا آشنا شد كه به «يك دوستى استوار» انجاميد و اين دوستى، همكارى مستمر سه ساله اى را در پى داشت. ترانه اى با عنوان «رفتى» نخستين ثمره اين همكارى بود كه با صداى رساى دلكش انتشار يافت:
- «ما را ز چه پابند جنون كردى و رفتى/ آخر چه بگويم كه تو چون كردى و رفتى/ در ساغرم اى يار/ اى يار وفادار/ خون كردى و رفتى»!
اين ترانه نيز اگر چه فراگير شد، در برابر ترانه «نشاط» (معروف به آمد نو بهار) كه دستاورد بعدى اين مثلث هنرى بود، رنگ باخت. نواب صفا «در نزديكى هاى نوروز، شبى در منزل خالدى اشعار آن را ساخت» و نام فرزند تازه زاده شده خالدى، «نشاط» را بر روى آن گذاشت. «نشاط» نيز چون بسيارى ديگر از ترانه ها، به نخستين مصرع خود شهرت يافت و در نخستين نوبت پخش، آن چنان مورد پسند و استقبال مردم قرار گرفت كه به گفته نواب صفا، از آن پس، سى سال تمام در آغاز هر سال نو از راديو پخش مى شده است. خط ملودى شاد و شفاف و ساده، نشسته بر روى ريتم جنبنده اى كه تا آن زمان در موسيقى ايران موسوم نبود و در پيوند محتوائى با متنى كه فرا رسيدن بهار را نويد مى دهد، اين ترانه را حتى تا زمان ما زنده و سرزنده نگاه داشته است.
-ده سالى بعد، يعنى در سال ،۱۳۳۶ مرگ ابوالحسن صبا، آموزگار بزرگ موسيقى ايران، همكارى تازه اى را ميان خالدى و نواب صفا به وجود آورد. خالدى آهنگى در سه گاه- و در رثاى استاد از دست رفته اش ساخته و از نواب صفا خواسته بود بر روى آن شعر بگذارد. با آن كه شاعر مى گويد كه «شعر او از نظر شور و حال به پاى آهنگ نمى رسد» ولى سازگارى بسيار با آهنگ نشان مى دهد؛ كار در جمع «مرثيه» موسيقائى دلپذيرى است:- «صبا بودى/ سراپا وفا بودى/ بى ريا بودى/ هنرپرور/ هنرگستر/ هنر را جلابودى/ كيميا بودى»!
*نواب صفا در درازاى پنجاه سال ترانه سرائى خود، علاوه بر وفادار و خالدى، با آهنگسازان برجسته ديگر چون مرتضى محجوبى، روح الله خالقى، حبيب الله بديعى، همايون خرم، عباس شاپورى، پرويز ياحقى و انوشيروان روحانى همكارى داشته و خوانندگان نام آور زمانه چون روحبخش، دلكش، مرضيه، بنان، الهه، پوران، پروين، عهديه و قوامى سروده هاى ترانه هاى او را خوانده اند.
*
-نواب صفا، جدا از كار ترانه سرائى، در عرصه شعر و ادبيات- به طور كلى- فعال بود. او يكى از جوان ترين اعضاى «كنگره اول نويسندگان» بود كه در تيرماه ۱۳۲۵ در تهران تشكيل شد. خود مى گويد كه چون «اشعارش» از سال ۱۳۲۳ به بعد در روزنامه ها درج مى شد، در تابستان ،۱۳۲۵ همراه با «ابوالقاسم حالت» و «محمدعلى افراشته»، به نخستين كنگره شعرا و نويسندگان، دعوت شده است. در اهميت اين كنگره، جمله اى را از رئيس آن، ملك الشعراى بهار به نقل مى آورد كه «از زمان سلطان محمود غزنوى تا امروز، اين نخستين بار است كه چهارصد شاعر و نويسنده در يك جا جمع مى شوند...»!
-نواب صفا، در سال هاى پيش از انقلاب برنامه ويژه اى را در شرح حال هنرمندان- عمدتاً موسيقيدانان- در راديو برگزار مى كرد، با عنوان «قصه شمع». مجموعه اى- يا گزيده اى- از اين برنامه ها را- كه در واقع «خاطرات هنرى» پنجاه ساله او به شمار مى رود، در سال ،۱۳۷۸ با همان عنوان، به صورت مكتوب درآورد. مجموعه سودمندى كه هميشه به عنوان مرجع مى تواند مورد استفاده قرار گيرد.
*شادروان اسماعيل نواب صفا، در سال هائى به كار ترانه سرائى روى آورد كه اين هنر در معرض دگرگونى قرار گرفته بود. ترانه هاى نوآورانه تازه بايد جاى تصنيف هاى كهنه قديمى را مى گرفت.
نياز زمانه، راه را براى پرورش آهنگسازان و ترانه سرايان نوآور هموار كرده بود.
نواب صفا از آن هائى بود كه اين نياز را شناخته بود و مى كوشيد آن را برآورده سازد. بسيارى از ترانه هاى او رگه هائى از نوآورى در خود دارد و همين، نام او را در تاريخ ترانه سرائى ايران زنده نگاه مى دارد.*
نوآورى در «رَزبار»
*از گروه رقص و موسيقى «رزبار» يكى دو بار ديگر صحبت كرده ايم. اينك يكى دو برنامه تازه گروه و به ويژه بخش هاى تازه اى كه به مجموعه رپرتوار خود افزوده اند، مناسبتى براى نگاه مجدد به كار آن را پيش مى آورد. در يكى از همان صحبت ها (نيمروز ۷۶۰) كه به مناسبت كنسرت بزرگ گروه در آمريكا و فرانسه و آلمان پيش آمده بود، گفته بوديم كه مديران و برنامه گزاران گروه، خود اهميت نوسازى و نوآورى در برنامه ها را دريافته اند. «تكرار بى تغيير، حتى در دل انگيزترين برنامه هاى صحنه اى، رفته رفته از جاذبه آنها خواهد كاست» و «رزباران» براى جلوگيرى از اين آسيب، در برنامه هاى اخير خود، در كنار محتواى قديمى، از بخش هاى تازه، از جمله موسقى سنتى (شهرى) نيز بهره مى گيرند.
-در آخرين كنسرت گروه، شنبه ۹ آوريل در آلمان، اين تغييرات و كاستن و افزودن ها را گسترده تر ديديم:
-در وهله نخست، بخش جذّاب آئينى برنامه هاى گروه، كمابيش به كنارى نهاده شده است. اين بخش كه همان آئين ذكر عارفانه اهل حق باشد، با جذابيت هاى يكتائى كه داشت نخستين پايه هاى شهرت گروه را استوار ساخت. البته قابل فهم است كه اين گونه آئين ها آنچنان «وزن» سنگينى دارد كه به درد هر جمع مخاطبى نمى خورد. ولى به هر حال وقتى آن را برمى داريم، بايد چيزى جايش بگذاريم كه از نظر جاذبه از آن كم نياورد!
برنامه گزاران رزبار، جانشين را در رقص و موسيقى سنتى شهرى جستجو مى كنند.
ولى ما گمان نمى كنيم اين بخش هاى شهرى، جاى خالى موسيقى آئينى را پر كند. چشم و گوش مخاطبان كنسرت ها، آنچنان از رقص و موسيقى شهرى سيراب شده كه ديگر برايشان تازگى ندارد. مگر آن كه اين رقص ها، روى طراحى (كروئوگرافى) هاى نوآورانه اى بنشيند و ظرافت هاى ويژه پيدا كند. در چنين حالتى، موسيقى همراه نيز بايد با طراحى نو بخواند. يعنى براى آن طراحى، آفريده شود. رِنگ هاى قديمى كه گوش همه به آنها عادت كرده جاذبه تازه اى به وجود نمى آورند.
پيشنهاد ما اين است كه «رزباريان»، به گسترش در جهت موسيقى نواحى ايران بينديشند. مثلاً اگر بخشى را به منطقه خود، يعنى كردستان، اختصاص مى دهند، بخش ديگرى را براى عرضه رقص و موسيقى بومى منطقه هاى ديگر ايران تنظيم كنند. در وهله نخست شايد از مناطق همجوار كردستان. در اين صورت، گروه رزبار، پس از چند سال، به يك «رپرتوار» غنى و گسترده از رقص و موسيقى بومى ايران كه تنوع در آن سخت چشمگير است، دست خواهد يافت. از سوى ديگر با استفاده از دانش و تجربه يكى دو طراح رقص، مى توان تنوعى تازه در شيوه عرضه رقص ها پديد آورد. اين كارى بود كه سازمان رقص هاى محلى ايران وابسته به تالار رودكى در سال هاى پيش از انقلاب به دنبالش بود و گام هاى ارزنده اى در راه گردآورى، تنظيم و عرضه رقص هاى بومى برداشت.
البته، مى دانيم كه انجام اين كار براى گروه رزبار چندان ساده نيست. زمان و مكان و پول و تجربه مى خواهد. ولى شايد با نيتى چنين، بتوان به راه افتاد و كار را از محدوده هاى كوچك آغاز كرد....
*
*بارى برگرديم به كنسرت اخير گروه رزبار كه به نيت مددرسانى به بازماندگان زلزله بم و از سوى بخش جوانان آن برگزار مى شد: همنوازى تنبور و كمانچه و دف، نخستين بخش برنامه بود.
نوازندگان كه زير بيست سال داشتند، توانائى در خور توجهى از خود نشان مى دادند.
نغمه هاى بومى انتخاب شده گوش نواز بود. كاش دف ها كمى ملاحظه ظرافت تنبورها را مى كردند! در برابر دو تنبور و يك كمانچه، سه دف پر سر و صدا، جبهه گرفته بودند. در واقع، در برابر، هر ساز، يك دف! در نتيجه دف ها كه با تمام توان نواخته مى شدند، نغمه هاى ظريف تنبور را مى بلعيدند.... آيا نمى شد، تنها يك دف را در كنار تنبور و كمانچه نشانيد؟ به خصوص كه دف ها براى هنرنمائى بخش ويژه اى براى خود دست و پا كرده بودند و حقاً نوازندگان پر توان و كار آزموده اى بودند كه بازگمان نمى كنيم بيش از بيست سال مى داشتند. دف ساز تأثيرگذارى است كه در سال هاى پس از انقلاب به موسيقى شهرى نيز راه يافته است ولى هميشه بايد صدايش را مهار كرد، تا صداهاى ديگر را خفه نكند.
-پس از يك بخش تك نوازى دف، نوبت به رقص ها مى رسيد. رقصى كه عنوان قاجارى يافته بود، تنها در لباس خود را قاجارى نشان مى داد. موسيقى همراه يكى از چهار مضراب هاى صبا بود كه گمان مى كنيم «لطفى» آن را با تار نواخته است. گروه رقص هاى رزبار نيز از نظر سِنّى، به شاخه هاى مختلف تقسيم شده است. شايد بشود به اين شكل بيانش كرد: شاخه هاى بزرگسالان، جوانان، نوجوانان و خردسالان كه از كودكان ۵ساله تا بزرگان ۵۰ساله را در خود جاى داده اند. در كنسرت اخير از بزرگسالان خبرى نبود و سه شاخه ديگر شركت جسته بودند.
*پايان بخش دل انگيز برنامه گروه رزبار، عرضه رقص هاى برانگيزاننده غرب ايران (كردستان) بود. موسيقى خالص بومى، نوازندگان و رقصندگان بومى، در جامه هاى رنگارنگ بومى، غرب ايران را يكپارچه بر روى صحنه تصوير مى كردند... استقبال جمع شنوندگان- و بينندگان- آنچنان بود كه مجموعه رقص يكبار ديگر به اجرا درآمد و جمع همچنان به تكرار آن را مى طلبيد...
*با بهره گيرى از: قصه شمع، خاطرات هنرى اسماعيل نواب صفا، نشر البرز، تهران ۱۳۷۸.
-سرگذشت موسيقى ايران، روح الله خالقى، به كوشش ساسان سپنتا، مؤسسه ماهور، تهران ۱۳۷۷.